PDA

مشاهده نسخه کامل : عوامل سقوط قاجاريه



Ernesto_Rommel
2008-Feb-28, 11:10
عوامل سقوط قاجاريه

1. عوامل خارجى

صدور دستخط مشروطيت در ايران،2 مانعى بر سر راه تداوم مداخلات استعمارى دو قدرت روسيه و بريتانيا در ايران ايجاد نكرد نمونه بارز آن تقسيم ايران به مناطق نفوذ در 1907 م. و نيز اولتيماتوم روس‏ها به اقدامات مورگان شوستر و الزام ايران به جلب نظر روسيه در استخدام مستشاران خارجى‏3 است. بر اثر اولتيماتوم روسيه به ايران، مجلس دوم به تعطيلى كشانده شد.
در اثناى جنگ جهانى اول، رخدادى چون دستگيرى سليمان ميرزا رهبر حزب دموكرات،افكار عمومى و مليون‏4 را عليه انگليسى‏ها برانگيخت. در سال‏هاى بعد با واقعه قتل ايمبرى، نايب كنسول آمريكا، و منصرف كردن كمپانى نفت سينكلر از ايران، دو قدرت توان خود را براى تاراندن رقبا از صحنه ايران آزمودند و احمد شاه قاجار در آن واقعه تنها به اين بسنده كرد كه به علما تلگراف زند:
«از برقرارى حكومت نظامى (به خاطر قتل ايمبرى) ناخرسند است».
5.مداخلات قدرت‏هاى خارجى در تحميل كابينه‏هاى دوست و قطع مساعده از كابينه‏هاى مستقل، در متزلزل شدن قاجارها بى‏تأثير نبود. چنان‏كه مشيرالدوله آشكارا به پرنس ارفع گفته بود:
«بعد از رفتن وثوق الدوله، ماهى دوازده هزار ليره به طور مساعده براى گرداندن چرخ دولت، انگليسى‏ها مى‏دادند، حالا موقوف شد».
6 .ارفع نيز در واقعه امتناع خود از نخست وزيرى و اصرار بر وزارت مشيرالدوله اظهار مى‏دارد: «چون آن وقت نظريه سفارت انگليس در تعيين رئيس الوزرا خيلى مدخليت داشت، از تمجيد او مضايقه نكردم».
7 در تلگراف‏هاى مقامات انگليسى موارد بسيارى از دخالت قدرت‏هاى خارجى ثبت شده است؛ براى مثال باركلى به سر ادوارد گرى تلگراف مى‏زند:
«من و همكار روسيم اصرار نموديم كه جلسه‏اى تشكيل شود و ما در باب تركيب كابينه از ساير جزئيات توضيحاتى به اعلى‏حضرت دهيم».
8 -در تلگرافى كه دو روز بعد به تاريخ هفتم مه 1909 مخابره مى‏شود، باركلى گزارش مى‏دهد: «امروز عصر اجلاس مذكور تشكيل يافت، اصرار نموديم كه ناصر الملك و سعدالدوله بايد جزو كابينه بشوند»
.9-در اثناى اشغال ايران در جنگ جهانى اول بر تعداد دولت‏هاى تحميلى در ايران افزوده شد؛ چنانچه فرمانفرما با پيشنهاد سفارت انگليس‏10 رئيس الوزرا شد. مخبرالسلطنه هدايت از حضور قشون روس در همين ايام در ايران تعبير به «درد بى درمان نموده» و به اجزاى نظميه مى‏گويد دم نزند و به زن‏ها بگو «چندى در خانه با چادر نماز حركت كنند بهتر از آن است كه سربرهنه از خانه به در شوند».11

2. پيامدهاى جنگ جهانى اول در ايران‏

اشغال ايران بيش از پيش به استيصال حكومتگران قاجار در حفظ قدرت انجاميد. در اين جنگ نه تنها به اعلان بى‏طرفى ايران توجه نشد، كه روس‏ها نيروهايى در شمال، غرب و گيلان پياده كردند؛ بريتانيا بر شمار سربازان خود در جنوب افزود، آلمان‏ها بر دامنه تحريكات عشايرى‏12 افزودند و مختصر آن كه «پرچم ايران بر فراز فقط چند شهر عمده كشور در اهتزاز بود».13
تلخ‏تر آن كه ايران تمامى نتايج شوم جنگى را كه مى‏خواست از آن احتراز كند، همانند قحطى نان، كشتار نفوس،14 هتك نواميس، تورم و كاهش توليدات‏15 و خدشه دار شدن استقلال سياسى را تحمل كرد. وقتى روزنامه عدل به تاخت و تازهاى انگليسى‏ها در جنوب انتقاد كرد «اشغالگران دستور توقيف آن را دادند». مشكلات اشغال كشور در اين دايره محدود نماند و سومين مجلس شوراى ملى تعطيل شد و متعاقب آن آزادى خواهان پراكنده و برخى تبعيد و فترت چند ساله‏اى در كشور آغاز گرديد.

3. تحولات سياست انگلستان در دهه‏هاى آغازين قرن بيستم‏

با وقوع انقلاب 1917 در روسيه، تشكيل حكومت‏هاى نظامى در همسايگان شوروى براى نظام سرمايه دارى به يك ضرورت سياسى تبديل شد. خطر سرايت فرم و محتواى ستم ستيزى، آزادى و برابرى خواهى انقلاب 1917 در دنيا به ويژه در مناطق تحت نفوذ انگلستان، انگليسى‏ها را به واكنش واداشت. نظام سرمايه‏دارى در تدبير براى مهار انقلاب كمونيستى به تقويت يا ايجاد دولت‏هاى ميليتاريستى در پيرامون روسيه شوروى پرداختند
و بر اين اساس مانرهايم در فنلاند، ريدزسيسمگلى در لهستان، برليس در بلغارستان، آتاتورك در تركيه، امان الله خان در افغانستان و چيان كان چك در چين، با ماهيت نظامى‏گرى به قدرت رسيدند. به واقع «زنجيره‏اى از تحت الحمايه‏هاى انگلستان از صحراى ليبى تا زاگرس، مصر، فلسطين، ماوراى اردن و عراق، مجموعه‏اى از دولت‏هاى دست نشانده را تشكيل مى‏دادند كه از راه‏هاى زمينى رسيدن به هند را حفاظت مى‏كردند».16
با خروج نيروهاى روسيه از ايران همه تيرهاى خشم و نفرت متوجه انگليسى‏ها شد كه هنوز خاك ايران را ترك نكرده بودند؛ از اين رو تغييراتى در سياست انگلستان در ايران پديدار شد؛ از جمله: خروج نمادين از ايران، فعال كردن نور پرفورس، تحميل قرار داد 1919، يافتن فرمانده مناسب براى نيروهاى متحدالشكل به عنوان جايگزين انگليسى‏ها در ايران، طرح كودتا و سپردن آن به عناصر طرفدار انگلستان.
سياست‏مداران انگليسى بر آن شدند با تحميل قرار داد 1919 زمام اداره ايران را در دست گيرند؛ اما «وقوع انقلاب روسيه، در جدى شدن مليون در مخالفت با قرار داد 1919 مؤثر واقع شد» و حتى مليون از دفتر آرميتاژ اسميت، رئيس كميسيون مالى قرار داد 1919 «جوالدوزى»17 تعبير مى‏كردند. با بروز مخالفت‏هاى فراوان داخلى و خارجى با قرار داد 1919، تغيير جدى‏ترى در سياست انگلستان اجتناب‏ناپذير مى‏نمود. نامه‏هاى لرد كرزن نشان مى‏دهد كه «مأيوس و متأثر شدن كرزن از قرار داد 1919 سبب شد كه آنها دل به كودتا و رضاخان ببندند».
نيكى كدى نيز تأييد مى‏نمايد كه «انگليسى‏ها پس از ناممكن ديدن اجراى قرار داد 1919 بر آن شدند تا راه حلهاى ديگرى بيابند».18
در اين راستا انگليسى‏ها در صدد تجديد سازمان نظامى ايران برآمدند و به ادغام نيروهاى پليس جنوب، نيروى ژاندارمرى و قزاق‏ها و گماردن چهره‏اى نظامى و بومى در رأس اين قوا پرداختند. در تبادل نظر فراوانى كه بين مقامات بلند پايه و انگليسى‏ها صورت گرفت، با توجه به شرايط بحرانى پايان حكومت قاجار - كه انديشه كودتا حتى به اذهان غيرنظاميان نيز راه يافته بود - با كاناليزه كردن رخدادهاى داخلى، رضاخان فرمانده آترياد همدان با كودتاى سوم اسفند 1299، به مقام سردار سپهى رسيد. با چرخش محسوسى كه در سياست انگلستان صورت گرفت، اهتمام انگليسى‏ها متوجه دولت مركزى قوى شد و با رها كردن سياست كهن كه تشديد نظام خان خانى و ملوك الطوايفى بود، بسيارى از دوستان گذشته مانند شيخ خزعل را به پاى دوست جديد (رضاخان) قربانى كردند.
با شكست انگليسى‏ها در تحميل قرار داد 1919 انبوهى از تلگراف‏ها بين تهران و وزارت خارجه انگلستان مبنى بر تقويت حكومت مركزى قوى در ايران و متعاقب آن حمايت از رضا شاه مخابره شد. سرپرسى لورن كه بر اساس همين رايزنى‏هاى خود در آن برهه، در انگلستان به «تاج بخش»19 معروف گرديد، اصرار ورزيد
كه «منافع بريتانيا ايجاب مى‏كند كه با رضاخان متحد شويم» چه او «مرد نيرومندى است كه با مردم بيرحمانه رفتار مى‏كند و مردم از او مى‏ترسند».20 كرزن نيز دلايلى براى حمايت از رضاخان طرح كرد؛ از جمله:
تجديد حيات بلشويزم در شمال ايران، دشمنى مجلس با قرار داد 1919، فساد درمان‏ناپذير سياست مداران ايران و بى‏كفايتى احمد شاه.
چنين به نظر مى‏آيد گزارشى كه نيكلسون براى چمبرلين، وزير خارجه انگليس، فرستاد، در حكم تير خلاصى به حكومت قاجاريه بود. او گزارش داد كه «ايران سابق هرم سستى بود ايستاده بر قاعده‏اش، ايران كنونى هرم سستى است ايستاده روى سرش؛ بنابراين احتمال سقوط آن بيشتر است».21

عوامل داخلى‏

به نظر مى‏رسد پاره‏اى از علايمى كه كرين برينتون در كالبد شكافى چهار انقلاب به عنوان نشانه‏هاى پيش آهنگ انقلاب‏ها از آنها ياد مى‏كند، در چگونگى فروپاشى قدرت در آخرين سال‏هاى حكومت قاجار مصداق يافته بود، با اين تفاوت كه مجموعه رخدادهاى پايان قاجار به انقلاب ختم نشد و نهاد سلطنت همچنان پا بر جا ماند. برخى از نشان‏هاى مورد نظر برينتون عبارتند از:
1. عدم موفقيت طبقات حاكم در اجراى كاركردهايشان‏22 و فقدان ورزيدگى و اعتماد به نفس سياسى طبقه حاكم؛
2. بيدارى وجدان طبقه حكومتگر در قبال بى‏عدالتى‏هاى طبقه خود؛
3. كاربرد پراكنده و نامؤثر قدرت و سست شدن پايه‏هاى قدرت؛23
4. عدم شكوفايى استعدادها؛24
5. قهر روشنفكران با حاكميت؛
6. تشديد ناسازگارى‏هاى اجتماعى.25
در دوره مورد بحث مى‏توان مصاديقى براى همه نشانه‏هاى فوق يافت و در عين حال موارد ديگرى نيز بر آن افزود. در زير به اختصار به چند مورد آن مى‏پردازيم.
1. عدم موفقيت طبقه حاكم در اجراى كاركردهايشان‏
به نظر مى‏آيد كه در اين دوره، حكومت قاجار به دليل افزايش فشارهاى داخلى و خارجى با بحران مشروعيت مواجه شد؛ براى مثال در نامه‏اى كه در چهارم جمادى الثانى 1330 براى تاجر كرمانشاهى نوشته شده عبارتى هست كه مى‏تواند نشان دهنده فقدان مشروعيت قاجاريه در آن سال‏ها باشد:
«با اين اوضاع كه معلوم نيست حاكم كيست و ترتيب چيست، نمى‏دانم كارى از پيش برود يا خير».؟26 اكثريت نمايندگان مجلس شوراى ملى و آن گاه مجلس مؤسسان نيز كه به تغيير سلطنت رأى مثبت دادند به واقع در عدم مشروعيت قاجار براى ادامه حكومت ترديدى به خود راه ندادند. ملك الشعراء بهار در جلسه هفتم آبان ماه 1304 مجلس اظهار مى‏دارد:
«مى‏توانم قسم بخورم كه براى شخص بنده به هيچ وجه فرقى نمى‏كند كه در رأس امور اين مملكت اشخاص خاص يا طبقات مخصوص باشند».27 دكتر مصدق هم اعلام كرد:
«راجع به سلاطين قاجار، بنده كه كاملاً از آنها مأيوس هستم، زيرا آنها در اين مملكت خدماتى نكرده‏اند كه بنده بتوانم از آنها دفاع كنم».28 طبق گزارش‏هاى كنسولگرى‏هاى انگلستان در شهرهاى مختلف، مردم از رفتن قاجارها افسوس نخوردند، «اما از ظهور سلسله جديد هم خوشحال نشده‏اند».29 در جريان جنبش تنباكو، كندى انگليسى به ناصرالدين شاه هشدار داد كه «اين امتياز تنباكو نيست كه مورد هجوم قرار گرفته، بلكه اين سلطنت اعلى‏حضرت است
كه در معرض حمله قرار گرفته است».30 در تلگرامى كه سيدين به علما (درباره محمد على شاه) مخابره كردند، يأس آنان از قاجاريه آشكار مى‏شود. «چند روز است اعلى‏حضرت بدون بهانه با هيأت موحش در خارج دروازه تشكيل اردو زده، چند نفر از امرا را بعد از دو سه روز حبس تبعيد، ملت در كمال استيحاش و خوف، قتل نفوس فوق العاده ولايات ايران تعطيل عمومى، اقدامات مجدانه سريع النتايج».31 از ديدگاه آيرونسايد نيز «طبقه بالاى جامعه اين كشور كاملاً فاسد و بى‏مصرف است و اقشار پايين آن به شدت تنگدستند».32
2. بيدارى وجدان طبقه حكومتگر در قبال بى‏عدالتى‏هاى طبقه خود
نگاهى به روز شمار حوادث پس از فتح تهران، گوياى اين واقعيت است كه اعتبار و حيثيت سياسى قاجاريه به حداقل درجه خود رسيده و آنان سهم ناچيزى در هدايت يا مهار رخدادهاى سياسى داشتند. احمدشاه به گاه صدور دستخط رياست الوزرايى سيدضياء الدين طباطبايى، جملاتى را مى‏آورد كه مى‏تواند مصداقى از بيدارى وجدان طبقه حكومت‏گر در برابر بى‏عدالتى‏هاى طبقه خود باشد. او مى‏نويسد:
حكام ايالات و ولايات در نتيجه غفلت كارى و بى‏قيدى زمامداران دوره‏هاى گذشته، بى‏تكليفى عمومى و تزلزل امنيت را در مملكت فراهم كرده و ما و تمام اهالى را از فقدان هيأت دولت ثابتى متأثر ساخته بود، مصمم شديم كه به تعيين شخص لايق خدمت‏گزارى كه موجبات سعادت مملكت را فراهم كند به بحران متوالى خاتمه دهيم.33
3. كاربرد پراكنده و نامؤثر قدرت و سست شدن پايه‏هاى قدرت قاجاريه‏
اگر آقا محمد خان قاجار سبب برقرارى ثبات و امنيت در كشور پس از دوره‏اى از هرج و مرج سياسى و باز گرداندن وحدت ملى به ايران، وجاهت سياسى پيدا كرد، آخرين بازماندگان قاجار حيثيت سياسى خود را بر سر ناامنى مزمن در كشور از دست دادند.
آقا محمد خان يكى از ستون‏هاى قدرتش را بر نظامى‏گرى استوار ساخت؛ اما در آخرين سال‏هاى حيات سياسى قاجاريه اثرى از آن ركن قدرت هويدا نبود. براى نشان دادن استيصال قاجاريه در كنترل اوضاع به نمونه‏اى اشاره مى‏كنيم: مخبرالسلطنه هدايت در سرآغاز شرح فتنه قراجه داغ مى‏نويسد: «ميرزا هاشم خان حاكم قراجه داغ است.
خوانين محل كه بايد دفاع كنند، شانه خالى كردند، تجار و علما هم تذبذب مى‏كنند، در تبريز هم قوه كه به اهر بفرستيم نداريم».34 قاجارها همچنين مشروعيت پادشاهى خود را بر شالوده قدرت ايلاتى گذاشته بودند و با «پيمانهاى عشيره‏اى، بوروكراسى دولتى، ايجاد ارتش دايم و احياى رسوم دربارى‏35 حيات سياسى خود را تداوم بخشيدند. بدين قرار، آخرين پادشاهان قاجار كه فاقد مهارت و استعداد سياسى ضرورى در حفظ قدرت بودند، بيش از پيش اركان قدرت قاجاريه را متزلزل كردند.
افزون بر اين، پس از مشروطه نهاد مجلس به يكى از ستون‏هاى نگاه دارنده قدرت تبديل شده بود، اما چون هيأت حاكمه در همين مقطع ناتوانى حادى را در حفظ روابط صحيح با اين نهاد از خود بروز داد، از اين رو مجلس شوراى ملى براى حفظ قدرت در خاندان قاجاريه، تعصبى از خود بروز نداد و حتى به ابتكار تنى چند از نمايندگان به انحلال سلطنت قاجار وجه قانونى بخشيده شد.
بخش ديگرى از تزلزل قدرت قاجاريه به ناكارآمدى نهادهاى حكومتى در آن مقطع باز مى‏گردد. در اين جا به بيان كوتاهى از ناكار آمدى نهادها مى‏پردازيم. در آن سال‏ها عناصر تشكيل دهنده نهاد سلطنت - به تعبيرعلى اكبر داور «مؤسسه سلطنت»36 (عنصر نظرى و عنصر عملى) - از كاركرد واقعى خود فاصله گرفتند و مصاديق عملى نظام شاهنشاهى محمدعلى شاه و احمد شاه بودند
كه يكى با گلوله باران مجلس و حرم امام رضاعليه السلام و ديگرى به سبب ترس و احتياطهاى غيرقابل توجه سياسى، سخت بى‏اعتبار شده بودند. احتمال مى‏رود پژوهشگران دوره قاجار بر اين نكته اتفاق نظر يافته باشند
كه قاجارها در دهه‏هاى پايانى، قدرت انطباق با رويدادهاى داخلى و خارجى را از دست داده بودند و چنين به نظر مى‏رسد كه در تحولات پس از مشروطه، به ضرورت «چرخش نخبگان» بى‏توجهى گرديد و كماكان سياست‏مداران گذشته كه اغلب يا وابسته به دربار يا از «شاهزادگان درجه اول»37 بودند اداره كشور را به شيوه سنتى در دست گرفتند؛ از اين رو مسؤوليت بسيارى از خطاهاى سياسى شاهان قاجار بر دوش آن سياست‏مداران سنگينى مى‏كرد
كه جايگاه خود را به نخبگان جديد نسپرده بودند. رحيم زاده صفوى در ديدار با احمد شاه، آشكارا از «انحطاط فكرى» طبقه اعيان در نيمه اخير سلطنت شان و اين كه اعيان قاجار «از لحاظ عقل و همت و بلند نظرى سخت بينوا گرديده‏اند»38 سخن به ميان مى‏آورد.
حتى بعضى از سياست‏مداران كه در صدد تطبيق با شرايط برآمدند، در شيوه رسيدن به اهداف دچار خطا شدند؛ براى مثال «وثوق الدوله عاقد قرارداد 1919 آدم كم هوش و ناتوانى نبود، بلكه مانند بسيارى از دولت‏مردان ايران فرد منفردى بود كه عده‏اى همكار داشت، اما قدرتش بر نهاد مبتنى نبود».39
نمونه بارز كاربرد نامؤثر قدرت در دوره احمد شاه قاجار به منصه ظهور رسيد. احمد شاه ناتوانى آشكارى در حفظ قدرت داشت و با به اين كه آخرين پادشاه سلسله قاجار شد، عدم تمايل او به قدرت به تسريع سقوط قاجاريه انجاميد.
محققان او را «بى حال»40، «بزدل» و «رياكار»41 ناميده‏اند. تأملى در خطابيه مجلس به احمد شاه، نشان‏دهنده وخامت اوضاع مقارن به قدرت رسيدن احمد شاه بود، در اين خطابيه آمده است.
چون سلطان والا حضرت شاهزاده محمدعلى ميرزا از شغل مهم سلطنت به موجب ماده 36 و 37 قانون اساسى معاف شده‏اند، مجلس فوق العاده كه در 27 جمادى الاخرى در عمارت بهارستان منعقد گرديد، سلطنت را به اعلى حضرت همايون شما تفويض كرده است.42
از مظاهر ناتوانى احمد شاه يكى آنكه مبادرت به غيبت سياسى طولانى از صحنه حوادث ايران نموده و همين امر راه را براى انتقال قدرت از قاجاريه به پهلوى هموار كرد و كم كم «از طرفداران قاجار كاسته و عقلاى مملكت توجه خود را به سردار سپه معطوف داشتند».43 احمد شاه با دلهره‏هاى غريب سياسى‏اش، سخت به تكيه گاه نيازمند بود. دولت آبادى مى‏نويسد كه احمد شاه گفته بود: «ديديم مردم با پدر ما چه كردند بايد پولى جمع كرد و گوشه امنى زندگانى نمود».44 سيدضياء الدين در اين باره مى‏گويد: «مرحوم احمد شاه مى‏خواست مراجعت كند به فرنگ و مى‏گفت من در امان نيستم، اگر قشون انگليسى برود چگونه مى‏توانم در پايتخت خودم كه قشون و پليس و ژاندارم ده ماه مواجب نگرفته‏اند زندگى كنم و اگر متجاسرين به من هجوم كنند چكنم؟».45 از نظر او حتى «كلم فروشى در سويس برپادشاهى»46 ترجيح داشت.
بى ميلى احمد شاه سوژه جذابى براى مطبوعات فراهم آورد؛ چنانچه كوكب ايران نوشت: «آيا شاه ما، مركز اميد و انتظارات ما، موقع را هنوز براى عطف نظرى به اولاد بدبخت خود مقتضى نمى‏داند؟»47
در پايان به مقايسه احمد شاه با رضاخان اشاره مى‏كنيم كه آيرونسايد در اولين ديدارش با آن دو شرح داده است:
... وقتى به مرد چاقى كه لباس فراك خاكسترى به تن داشت و به هنگام شنيدن حرف‏هاى من به طرز عصبى مى‏لرزيد نگاه مى‏كردم، با خود انديشيدم كه ديدن نمونه‏اى از يك انسان در هم شكسته در مقامى به اين اهميت تا چه حد دردناك بود.
نفرات واحد آترياد همدان بشاش بودند، فرماندهى آنها مردى بود با قامتى به بلنداى بيش از شش پا، با شانه‏هايى فراخ و چهره‏اى بسيار مشخص و متمايز، بينى عقابى، و چشمان درخشانش به او سيمايى زنده مى‏بخشيد كه در آن مكان دور از انتظار بود. نام او رضاخان بود.48

4. قهر روشنفكران با حاكميت‏

به نظر مى‏رسد در تطبيق با نظريه برينتون، بتوان سرخوردگى مشروطه خواهان از قاجاريه را نماد قهر روشنفكران با حاكميت تلقى كرد. از برآيند اوضاع چنين برمى‏آيد كه جامعه ايرانى پس از سرخوردگى از تحقق ايده آل‏هاى دموكراتيك خود در نهضت مشروطه، به تجربه اصلاحات به شيوه آمرانه متمايل و اختيار خود را به ديكتاتورى چون رضاخان سپرد. نااميدى از مشروطه به عللى چون بازگشت استبداد، عدم تعميق ارزش‏هاى نهضت مشروطه، توقيف آزادى خواهان و مطبوعات و تداوم سيطره خارجى باز مى‏گشت.

5. همزمانى تمايلات سياسى متضاد در كشور

در اين دوره از يك سو تمايلات گريز از مركز و حكومت ملوك الطوايفى شدت يافت كه يكى، در سيماى جنبش‏هاى رهايى بخش جنگل و خيابانى تبلور يافت و كمابيش از همدلى بخشى از جامعه روشنفكرى برخوردار بود، و ديگرى، در سيماى خوانين و سركردگان ايالات مانند امير مؤيد سواد كوهى، اسماعيل آقا سميتقو، دوست محمد خان بلوچ، شيخ خزعل، كه فرياد خودسرى سر داده و عملاً از فرمان حكومت مركزى سر بر تافته بودند، جلوه گر شده بود.
اما هر قدر كه تمايلات گريز از مركز به لحاظ جغرافيايى بيشتر در مناطق مرزى ايران بروز يافته بود، در تهران يك جريان سياسى كه بيشتر تحصيل كرده‏هاى جديد آن را هدايت مى‏كردند، از تمركز گرايى حكومتى پشتيبانى مى‏كرد؛ از اين رو فشار همزمان تمايلات قوى سياسى متضاد،از تحمل حكومتگران پايانى قاجار فراتر بود.
نمايندگان اين تفكر، تمركز گرايى قوى را تنها راه حل مشكل توسعه نايافتگى ايران قلمداد مى‏كردند. از نظر دكتر سيف زاده، نظريه «اقتدار گرايى ديوانسالار» كه در اين سال‏ها مطرح شده بود خود نوعى نظريه بحران بود، «زيرا تقاضاهاى مشاركت و توزيع جامعه موجب بحران مشروعيت و رسوخ مشروعيت و رسوخ رژيم مى‏شود. پاسخى كه رژيم براى حل بحران‏هاى مزبور دارد چيزى جز سركوب سازمان يافته نيست.49
------------------------
پى‏نوشت‏ها
1. نفيسه واعظ: عضو هيأت علمى گروه علوم سياسى و روابط بين الملل دانشگاه آزاد اسلامى، واحد شهرضا.
2. محمد على طهرانى كاتوزيان، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران (تهران: انتشار، 1379) ص 200.
3. حسين مكى، زندگانى سياسى سلطان احمد شاه (تهران: اميركبير، 1377) ص‏97.
4. رحيم زاده صفوى، اسرار سقوط احمد شاه، به كوشش بهمن دهگان (تهران: فردوس، 1368) ص 312.
5. سيروس غنى، ايران: برآمدن رضاخان و برافتادن قاجار و نقش انگليسى‏ها، ترجمه حسن كامشاد (تهران: نيلوفر، 1377) ص 351.
6. ارفع: خاطرات پرنس ارفع، به كوشش على دهباشى (تهران: شهاب ثاقب، 1378) ص 499.
7. همان، ص 351.
8. كتاب آبى: گزارش‏هاى محرمانه وزارت امور خارجه انگليس درباره انقلاب مشروطه از 30 نوامبر 1908 تا 10 مه 1909، به كوشش بشيرى، ج‏2، ص 520.
9. همان، ص 521.
10. صادق مستشار الدوله، يادادشت‏هاى تاريخى، به كوشش ايرج افشار (تهران: فردوسى، 1361).
11. مخبرالسلطنه هدايت، گزارش ايران قاجاريه و مشروطيت، به اهتمام محمد على صولتى (تهران: نقره، 1363) ج 3 و 4، ص 259.
12. براى آگاهى بيشتر ر.ك: اليورباست، آلمانى‏ها در ايران، ترجمه حسين بنى‏احمد (تهران: شيرازه، 1377) ص 177 به بعد.
13. سيروس غنى، پيشين، 32.
14. ابوالقاسم كحال زاده، ديده‏ها و شنيده‏ها؛ خاطرات ابوالقاسم كحال زاده، به كوشش مرتضى كامران (تهران: البرز، 1370) ص 294.
15. جان فوران، مقاومت شكننده، ترجمه احمد تدين (تهران: رسا، 1377) ص 296.
16. Peter Avery, The Cambridge History of Iran, Volum7, Cambridge University Press, p512.
17. ابوالقاسم كحال زاده، پيشين، ص 418.
18. نيكى كدى، ايران دوران قاجار و بر آمدن رضاخان، ترجمه مهدى حقيقت خواه (تهران: ققنوس، 1381) ص 132.
19. نصراله سيف پورفاطمى، آيينه عبرت؛ خاطرات دكتر سيف پورفاطمى، به كوشش على دهباشى (تهران: سخن، 1378) ص 154.
20. همان، ص 154.
21. على اصغر زرگر، تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس در دوره رضاشاه، ترجمه كاوه بيات (تهران: پروين، 1372) ص 152.
22. كرين برينتون، كالبد شكافى چهار انقلاب، ترجمه محسن ثلاثى (تهران: سيمرغ، چاپ ششم، 1376) ص‏61.
23. همان، ص 62.
24. همان، ص 77.
25. همان، ص 78.
26. محمد حسين كتابفروش، تا چه شود؟ بازتاب واقعه مشروطه در مجموعه‏اى از مكاتبات تجارى حاج محمد حسين كتابفروش، به كوشش سيروس سعدونديان (تهران: شيرازه، 1378) ص 153.
27. ملك الشعرا بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسى ايران (تهران: اميركبير، 1378) ج‏2، ص 295.
28. همان، ص 349.
29. محمد على همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران؛ انقراض قاجار و استقرار پهلوى، ترجمه حسن افشار (تهران: مركز، 1379) ص 398.
30. آن لمبتون، سيرى در تاريخ ايران بعد از اسلام، ترجمه يعقوب آژند (تهران: اميركبير، 1363) ص 273.
31. احمد كسروى، تاريخ مشروطه ايران (تهران: اميركبير، 1355) ج‏2، ص 614.
32. ادموند آيرونسايد، خاطرات و سفرنامه ژنرال آيرونسايد، ترجمه بهروز قزوينى (تهران: آينه، 1363) ص 52.
33. حسن مرسلوند، اسناد كابينه كودتاى سوم اسفند 1299 (تهران: نشر تاريخ، 1374) ص‏3.
34. مخبرالسلطنه هدايت، پيشين، ص‏260.
35. يرواند آبراهاميان، ايران ميان دو انقلاب، ترجمه فيروزمند و ديگران (تهران: مركز، 1378) ص 35.
36. محمد تقى بهار، پيشين، ص‏290.
37. عباسقلى گلشائيان، گذشته‏ها و انديشه‏هاى زندگى يا خاطرات من (تهران: انيشتين، 1377) ص 19.
38. رحيم زاده صفوى، پيشين، ص‏72.
39. Avery, Ibid, p 112.
40. عباسقلى گلشائيان، پيشين، ص‏107.
41. سيروس غنى، پيشين، ص 382.
42 مخبرالسلطنه هدايت، پيشين، ص 244.
43. عباسقلى گلشائيان، پيشين، ص 79.
44. يحيى دولت آبادى، پيشين، ص 362.
45. حسن مرسلوند، پيشين، ص 21.
46. محمد تقى بهار، پيشين، ص 362.
47. كوكب ايران، ش 44 (21 ربيع الثانى 1336) ص 1.
48. ادموند آيرونسايد، پيشين، ص 48 و 51.
49. حسين سيف‏زاده، نوسازى و دگرگونى سياسى (تهران: قومس، 1373) ص 243.
منبع : سایت
تبیان همدان (http://www.tebyan-hamedan.ir/)