PDA

مشاهده نسخه کامل : داستانهای کوتاه و جذاب که آدم را به خود فرو می برد



pattt3
2007-Aug-22, 00:54
زندگي نوشيدن قهوه است
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري‌هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند . پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري‌هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .

pattt3
2007-Aug-22, 00:56
گدای نابینا
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

pattt3
2007-Aug-22, 00:58
مداد رنگی ها
همه مداد رنگی ها مشغول کار بودند .... به جز مداد سفید هیچ کسی با او کار نمی کرد ... همه به او می گفتند : " تو به هیچ دردی نمی خوری " .... یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ..... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید .... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک کوچکتر شد .... صبح تو جعبه مداد رنگی ها جای او با هیچ رنگی پر نشد .......

pattt3
2007-Aug-22, 01:00
فرشته
به ياد اولين خاطره اي که از او در ذهنم نقش بسته مي افتم. صورتش مثل ماه مي درخشيد و با چشمهاي سياهش خيره به من نگاه مي کرد.شبيه يک فرشته بود اگر چه آن زمان هنوز معني فرشته را نمي فهميدم.
من نيز نگاهش کردم و خنديدم و بعد، مثل تشنه اي که به آب رسيده باشد صورتم را غرق بوسه کرد.
و امروز من به او خيره شده ام و صورتش را براي آخرين بار مي بوسم. باز هم به ياد خاطرات گذشته مي افتم و در حالي که اشک ميريزم پارچه سفيد را به روي صورتش ميکشم.
همگي دعا مي کنيم و سپس خاک بر رويش ميريزيم"از خاک آفريده شده ايم و به خاک باز خواهيم گشت" و حالا ميفهمم که فرشته يعني «مادر».

pattt3
2007-Aug-22, 01:03
معجزه خنده
پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.
پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!
پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد..
http://pat-mat.blogfa.com/

pattt3
2007-Aug-22, 01:05
صحبت های حقیقت و دروغ
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
http://pat-mat.blogfa.com/

pattt3
2007-Aug-22, 01:09
نژاد پرست
اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست

وقتي به دنيا امدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست ؟
http://pat-mat.blogfa.com/

Ghazaleh
2007-Aug-24, 23:09
خیلی زیبا بود.ممنون
مخصوصاَ این داستان:


صحبت های حقیقت و دروغ
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
http://pat-mat.blogfa.com/

MajidNemo
2007-Aug-24, 23:14
واقعا که زیباست . تشکر

MEMOLI
2007-Aug-24, 23:17
همشون عالی بودن. ممنون

shakiba jjj
2007-Aug-27, 15:19
مرسی پت عزیز
واقعا آدم رو به فکر فرو می بره؟
میشه بگی اون فرشته رو چرا گفتی؟؟؟
میدونی هیچوقت قدر آدمارو تا وقتی کنارمونن نمی دونیم و ارزششونو درک نمیکنیم حتی اگه بدونیم باید درک کنیم
میگه:
در حیرتم از مرام این مردم پست مردم زنده کش و مرده پرست:cry:
بیاین قدر عزیزائی که دورو ورمونرو و چیزائی که داریم و الان بدونیم قبل از فقدانشون
بازم پت عزیزم ممنون ازت:(): :!: :():

shakiba jjj
2007-Aug-27, 15:26
بخونش :(): :!: :():


دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
:(): :!: :():

shakiba jjj
2007-Aug-27, 15:39
خدا رو دوست داره پس خیچ بدی نمیتونه کار اون باشه نه؟؟;-)


من تنها خدا را دوست دارم
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..
از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید
از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید
از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید
از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید..
از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید
از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید
و تنها خدا را دوست دارم!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!
چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!
چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!
و من تنها خدا را دوست دارم...

نظرتون چیه؟؟؟

Black Hawk
2007-Aug-27, 16:01
داستانهای کوتاه و زیبایی هستن وقتی با دقت خونده میشن حس خوبی رو بر میگردنونن

shakiba jjj
2007-Aug-28, 20:56
:!: كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا همینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها .
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اوم.

مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:
اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن
دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود
بیائید راه دوم را برگزینیم

:!: :(): :!:

alexy_336
2007-Aug-28, 21:00
مرسی ...خیلی جالب بود

alexy_336
2007-Aug-28, 21:07
من تنها خدا را دوست دارم
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..
از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید
از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید
از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید
از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید..
از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید
از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید
و تنها خدا را دوست دارم!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!
چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!
چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!
و من تنها خدا را دوست دارم...


:cry: :(( خیلی قشنگ بود

MEMOLI
2007-Aug-28, 22:25
روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‌نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه‌ای از آن چشم برنمی‌داشت.
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پیرمرد از جا برخاست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده‌ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال‌تر خواهد شد.
دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‌رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمردی به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار قبری نزدیک در ورودی نشست…."

pattt3
2007-Aug-29, 12:07
مرسی پت عزیز
واقعا آدم رو به فکر فرو می بره؟
میشه بگی اون فرشته رو چرا گفتی؟؟؟
میدونی هیچوقت قدر آدمارو تا وقتی کنارمونن نمی دونیم و ارزششونو درک نمیکنیم حتی اگه بدونیم باید درک کنیم
میگه:
در حیرتم از مرام این مردم پست مردم زنده کش و مرده پرست:cry:
بیاین قدر عزیزائی که دورو ورمونرو و چیزائی که داریم و الان بدونیم قبل از فقدانشون
بازم پت عزیزم ممنون ازت:(): :!: :():

مرسی
چون خیلیها به نظر من قدر موقعیت ها و فرصتاشونو نمیدونن و وقتی از دستشون می دن می فهمن كه چه فرصتی رو از دست دادن.
شاید خودمم همین طوری باشم

pattt3
2007-Aug-29, 16:44
بخونش :(): :!: :():


دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
:(): :!: :():

خیلی خیلی زیبا بود=D>
ممنون

pattt3
2007-Aug-29, 16:52
شكیبا همه ی ارسالات قشنگ بود .
بازم ازین داستان ها بفرست

pattt3
2007-Sep-01, 11:29
چگونه جهنم را پر نگه می دارند ؟

در قصه ای قدیمی آمده است که وقتی حضرت عیسی روی صلیب درگذشت بی درنگ به دوزخ رفت تا گناه کاران را نجات دهد.
شیطان بسیار ناراحت شد و گفت :
- دیگر در این دنیا کاری ندارم . از حالا به بعد ، همه تبه کارها و خلاف کارها و گناه کارها و بی ایمان ها ، همه یکراست به بهشت می روند !
عیسی به شیطان بیچاره نگاه کرد و خندید :
- ناراحت نباش . تمام آنهائی که خودشان را بسیار با تقوا می دانند و تمام عمرشان کسانی را که به حرف های من عمل نمی کنند محکوم می کنند ، به این جا می آیند .چند قرن صبر کن تا ببینی که دوزخ پُرتر از همیشه می شود !

pattt3
2007-Sep-01, 11:32
تابلوي شام آخر لئوناردو داوينچي

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد؛ مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.


روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.


سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.


نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.


گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند؛ دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.


وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: " من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!"


داوينچي با تعجب پرسيد: "كي؟"
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!


از كتاب "شيطان و دوشيزه پريم" پائولو كوئيلو

pattt3
2007-Sep-01, 12:22
قصه اي که باد با خود برد
دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشم ها ميگذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت . و گاهي فرياد ميزد و مي گفت :من هستم ،من اينجا هستم ، تماشايم کنيد. اما هيچکس جز پرنده هايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي که او را به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميکردند ، کسي به او توجه نمي کرد .
دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه اين رسمش نيست . من هم بهچشم هيچ کس نمي آيم . کاشکي کمي بزرگتر کمي بزرگتر مرا مي افريدي .
گفت : اما عزيز کوچکم ! تو بزرگي ، بزرگتر از آنچه فکر ميکني . حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کرده اي. راستي يادت باشه که تا وقتي که مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي .
دانه کوچک معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فکر کند .
سال هاي بعد دانه کوجک سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچ کس نمي توانست نديده اش بگيرد ؛ سپيداري که به چشم همه مي آمد . سپيدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچم را به باد گفته بود و ميدانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد .

pattt3
2007-Sep-01, 12:25
مرد زاهد
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی ميکرد؛کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند.سنگ زيبايی درون چشمه ديد.آن را برداشت و در خورجينش گذاشت و به راهش ادامه داد.
در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود.کنار او نشست و از داخل خورجينش نانی بيرون آود و به او داد.
مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگهای گرانبهای درون خورجين افتاد.نگاهی به زاهد کرد و گفت:((آيا آن سنگ را به من ميدهی؟))زاهد بی درنگ سنگ را در آورد و به او داد.
مسافر از خوشحالی در پوست خود نميگنجيد.او ميدانست سنگ آنقدر قيمتی است که با فروش آن ميتواند تا آخر عمر در فاه زندگی کند؛بنابراين سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.
چند روز بعد؛ همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:((من خيلی فکر کردم؛تو با اينکه ميدانستی اين سنگ چقدر گرانبهاست؛خيلی راحت آن را به من هديه کردی.))بعد دست در جيبش کرد و سنگ را در آورد و گفت:((من اين سنگ را به تو باز ميگردانم ولی در عوض چيز گرانبها تری از تو ميخوام!به من ياد بده که چگونه ميتوانم مثل تو باشم.))

pattt3
2007-Sep-01, 12:28
چیزی که جان عشق را نجات داد
روزي روزگاري در جزيره‌اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند . شادي ، غم ، غرور ، عشق و ...
روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت . پس همه ساكنين جزيره قايق هايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند . اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود . وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت ، كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :
« آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟ »
ثروت گفت : خير نمي تواني . من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديكر جايي براي تو و جود ندارد .
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .
عشق گفت : « لطفاً كمك كن و مرا با خود ببر .»
غرور گفت : نمي توانم . تمام بدنت خيس و كثيف شده ، قايق مرا كثيف مي كني .
غم در نزديكي عشق بود . پس عشق به او گفت : « اجازه بده تا من با تو بيايم .»
غم با صداي حزن آلود گفت : آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم .
پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد .
ناگهان صدايي مسن گفت : « بيا عشق . من تو را خواهم برد .»
عشق آنقدر خوشحال شد ه بود كه حتي فراموش كرد نام يارش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيزه را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .
عشق از علم پرسيد :‌« او كه بود ؟‌ »
علم پاسخ داد : او زمان است .»
عشق گفت : « زمان ! اما چرا به من كمك كرد ؟ »
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : « زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است .‌ »

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

shakiba jjj
2007-Sep-05, 13:51
پت عزیزم بی نظیر بود داستان هات:!::!::()::!::!:
مخصوصا دونه و جزیره:!::!::!:

MEMOLI
2007-Sep-05, 14:15
داستان هایی كه گذاشتید خیلی خیلی زیبا هستند. مرسی:!::!:

pattt3
2007-Sep-05, 15:01
قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه ، این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید شما خواهید مرد . بالا خره یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد .
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالا خره از گودال خارج شد .
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قور باغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرف های مارا نشنیدی؟ معلوم شد که قور باغه نا شنواست . در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران اورا تشویق می کنند .

pattt3
2007-Sep-06, 01:37
بستنی
پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد:‌« يك بستني ميوه اي چند است؟» پيشخدمت پاسخ داد:«۵۰ سنت».
پسربچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد:‌« يك بستني ساده چند است؟»
در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:« ۳۵ سنت». پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت:« لطفا يك بستني ساده». پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد حيرت كرد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني ۲ سكه ۵ سنتي و ۵ سكه ۱ سنتي گذاشته شده بود- براي انعام پيشخدمت .

pattt3
2007-Sep-06, 01:38
دو دوست
دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکی از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد،روی شنهای بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد.))آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند.تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سيلی خورده بود؛لغزيد و در آب افتاد.نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ير روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسيد:((بعد از آنکه من با سيلی ترا آزردم؛تو آن جمله را روی شنهای بيابان نوشتی ولی حالا اين جمله را روی تخته سنگ نصب ميکنی؟)) ديگری لبخند زد و گفت:((وقتی کسی مارا آزار ميدهد؛بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش؛آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما ميکند بايد آن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد.))

نظر شما درباره نیکی و بدی چیست ؟

pattt3
2007-Sep-08, 12:10
معجزه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟
دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم
معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از
کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي
آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.

sk. shin
2007-Sep-16, 23:26
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان؟؟؟؟؟؟

sk. shin
2007-Sep-16, 23:29
گفتم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حا لي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!

truststeel
2007-Sep-17, 15:35
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود..... (دل هيچ کسي رو نشکنين

pattt3
2007-Sep-17, 15:41
واقعا زیبا بود

truststeel
2007-Sep-17, 15:46
كشيش
بر سر گور كشيشی در كليسای وست مينستر نوشته شده است : " كودك كه بودم

مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلی بزرگ است

من بايد انگلستان را تغيير دهم .

بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم .

در سالخوردگی تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .

اينك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم

را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغييردهم! "

truststeel
2007-Sep-17, 15:48
استاد
پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .

استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"

استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."

پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند.

پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد ."

پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!

پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "

استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی . "

truststeel
2007-Sep-17, 15:50
دعاي كشتي شكستگان
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و شنا كنان خود را به جزيره كوچكي برسانند. دو نجات يافته هيچ چاره اي به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا مي كردند كه به خدا نزديك ترند و خدا دعايشان را زودتر استجاب مي كند، تصميم گرفتند كه جزيره را به 2 قسمت تقسيم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببينند كدام زود تر به خواسته هايش مي رسد.ا
نخستين چيزي كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را بالاي درختي در قسمت خودش ديد و با آن گرسنگي اش را بر طرف كرد.اما سرزمين مرد دوم هنوز خالي از هر گياه و نعمتي بود.ا
هفته بعد دو جزيره نشين احساس تنهايي كردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به طرف بخشي كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هنوز هيچ همراه و همدمي نداشت.ا
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در قسمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود پيدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت جزيره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزيره دور افتاده بود ترك كند.
با خودش فكر مي كرد كه ديگري شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست چرا كه هيچ كدام از درخواستهاي او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول ندايي از آسمان شنيد :
"چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
مرد اول پاسخ داد:
" نعمتها تنها براي خودم است چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم ، دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "
آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"
مرد پرسيد:
" به من بگو كه او چه دعايي كرده كه من بايد بدهكارش باشم؟ "
"او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"

truststeel
2007-Sep-17, 15:51
دو مردِ دانشمند
زمانی در شهرِ باستانیِ اَفکار، دو مردِ دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانشِ یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند . زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آن ها اعتقاد داشت.

یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروانِ خود در باره وجود یا عدمِ خدایا به جر و بحث پرداختند . و پس از چند ساعت جدال از هم جدا شدند .

آن شب منکرِ خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.

در همان ساعت آن دانشمند دیگر ، آن که به خدایان اعتقاد داشت ، کتاب های مقدسِ

خود را سوزاند . زیرا که اعتقادش را از دست داده بود.

truststeel
2007-Sep-17, 15:53
تفریحِ تازه
دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم ، و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند . بر درِ خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند ؛ یکی فریاد می زد که: " این گناه است!"

دیگری می گفت:" عینِ تقوی ست ."

truststeel
2007-Sep-17, 15:53
بهاي يك سنت
پسر كوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.

او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .

در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد .

truststeel
2007-Sep-17, 15:54
يك ساعت ويژه


مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه

در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود

10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي

براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به

اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار

مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و

خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز

داشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه

ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد

و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي

گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... .

truststeel
2007-Sep-17, 15:55
رفت تا او زنده بماند
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آنها عاشقانه یکدیگر را

دوست داشتند.

زن جوان : " یواش تر برو من می ترسم ."

مرد جوان : " نه، این جوری خیلی بهتره ."

زن جوان : " خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم . "

مرد جوان : " خوب ، اما اول باید بگوی که دوستم داری . "

زن جوان : " دوستت دارم ، حالا می شه یواش تر برونی ."

مرد جوان : " مرا محکم بگیر . "

زن جوان : " خوب ، حالا می شه یواش تر برونی . "

مرد جوان: " باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری

آخه نمی تونم برونم . اذیتم می کنه."

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیکلت به ساختمان

حادثه آفرید . در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از

دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت .

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون این که زن جوان را مطلع

کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار

دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و باز دمی می رود ، اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن

در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

truststeel
2007-Sep-17, 15:56
روباه
روباهی بامدادان به سایه خود نگاهی انداخت و گفت:" امروز ناهار ، یک شتر

می خورم." و سراسر صبح را در پی شتر گشت ، اما در نیمروز باز سایه خودش را

دید و گفت :" یک موش کافی ست

pattt3
2007-Sep-17, 15:56
انگیزه

میلتون اریکسون مبتکر روش درمانی جدیدی است که بر هزاران پزشک در ایالات متحده تآثیر گذاشته است

وقتی دوازده ساله بود دچار فلج اطفال شد ده سال بعد شنید که پزشکی به پدر و مادرش گفت:"پسرتان شب را تا صبح دوام نمی اورد

اریکسون صدای گریه ی مادرش را شنید فکر کرد :که میداند شاید اگر شب تا صبح را دوام بیاورم مادرم اینطور زجر نکشد

و تصمیم گرفت تا سپیده دم روز بعد نخوابد وقتی خورشید بالا آمد به طرف مادرش فریاد زد:"آهای من هنوز زنده ام!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱

چنان شادی عظیمی در خانه در گرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاشش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانوادهاش را عقب بندازد

اریکسون در سال ۱۹۹۰ در هفتاد و پنج سالگی در گذشت و از خود چندین کتاب مهم در باره ظریفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت هایش به جای گذاشت

pattt3
2007-Sep-17, 16:11
کوزه شکسته

سالها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را بر عهده داشت

میراب را ۲ کوزه بود که یکی را سالم و دیگری را روزنه هایی بود

هر روز که برای پر کردن کوزه ها میرفت نصف اب کوزه سوراخ میریخت

یک روز به هنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب برخواست

ـای میراب:"مرا چه سود به کار تو؟"

مرا کنار بگذار و کوزه دیگری اختیار کن

میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت:"تمامی گلها و سبزهایی که در اطراف راه دربار رووئیده انداز سر وجود توستان وقت جواب انها را چه بدهم؟"

نا سالمی تو اگر چه مرا خسته میکند ولی در عوض چنین منظره زیبایی را به وجود میاورد

ایا کوزه سالم توانایی چنین کاری را دارد؟

behradmoadeli
2007-Sep-19, 14:23
خیلی باحال بود دست همتون درد نکنه بخصوص آقای پت!
بهتر نیست داستانها یکم بلند تر باشه؟

afzali
2007-Sep-20, 04:02
روزی در اداره پست شهری در آمریكا جایی كه نامه ها را اززوی آدرسشان تفكیك می كردند نامه ای را یافتند كه درقسمت گیرنده آن فقط نوشته شده بود برسد بدست خدا مامور پست كنجكاو شد ونامه را باز كرد دید نامه توسط یك بچه كلاس اولی نوشته شده بدین مظمون كه:ای خدا !من مادری دارم كه مریض است وجز او كسی راندارم واو نیز جزمن. پزشكان برای عمل جراحی او 100هزار دلار خواسته اند ولی ما پولی نداریم اگه مادرم عمل نشود خواهد مرد
مامور پست سخت تحت تاثیر قرار گرفته ونامه را برای همكارانش خواند وبعد تصمیم گرفتند تا هركسی در حدتوانش كمك كند یكی 1000دیگری 5000دیگری 2000 دلار وبالاخره فقط 50000دلار جمع شد آن را به وسیله ای به آدرس نوشته شده روی پاكت رساندند بعد از 2هفته دوباره نامه ای مثل قبلی یافتند آنرا گشودند در آن نامه بسیار از خداوند تشكر كرده بود كه برایشان پول فرستاده ودر پایان نوشته بود :خدایا!از توممنونم ولی این پستچی های دزد نامرد نیمی ازآن پول را در بین راه دزدیده اند.:lol: (درضمن این داستان واقعی است منبع :روزنامه همشهری)

pattt3
2007-Sep-20, 22:34
خیلی باحال بود دست همتون درد نکنه بخصوص آقای پت!
بهتر نیست داستانها یکم بلند تر باشه؟

سلام دوست عزیز

ورودتونو به این سایت خوش امد می گم

شما درست می گی ولی خیلی از كاربرا من جمله خود من حوصله ی خوندن مطالب طولانی رو ندارن

این داستان های كوتاه می تونه در كمترین زمان بیشترین تاثیر رو داشته باشه

MEMOLI
2007-Dec-19, 13:25
دمی می آید و باز دمی می رود ، اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن

در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

خیلی قشنگ بود. ممنون

SALEK
2007-Dec-24, 11:53
خداهست

دانشجويي سركلاس فلسفه نشسته بود .موضوع درس درباره خدا بود.استادپرسيد:آيا دراين كلاس كسي هست كه صداي خدا را شنيده باشد ؟
كسي پاسخ نداد
استاد دوباره پرسيد:آيا دراين كلاس كسي هست كه خدارا لمس كرده باشد؟ دوباره كسي پاسخ نداد
استادبراي سومين بارپرسيد: آيادراين كلاس كسي هست كهخدارا ديده باشد؟ براي سومين بارهم كسي پاسخي نداد .استاد باقاطعيت گفت : بااين وصف خداوجود ندارد
دانشجو به هيچ روي بااستدلال استاد موافق نبود واجازه خواست تاصحبت كند.استاد پذيرفت.دانشجو از جايش برخواست وازهمكلاسي هايش پرسيد:
آيا دراين كلاس كسي هست كه صداي مغزاستاد راشنيده باشد؟
آيا در اين كلاس كسي هست كه مغزاستاد را لمس كرده باشد؟
آيا در اين كلاس كسي هست كه مغزاستاد را ديده باشد؟
وقتي براي سومين با كسي پاسخي نداد دانشجو چنين نتيجه گيري كرد كه استادشان مغز ندارد

SALEK
2007-Dec-24, 11:54
عاشقان خدا چه كساني هستند

فرشته اي در خياباني قدم ميزد دردست راست او يك مشعل بود ودردست چپش يك سطل آب
رهگذري ازفرشته پرسيد : باآب وآتش چه ميخواهي بكني ؟
فرشته پاسخ داد: بامشعل ميخواهم خانه هاي مجلل بهشت را بسوزانم وبا سطل آب هم ميخواهم آتش جهنم رافرو نشانم
آنگاه پي خواهيم برد كه عاشقان واقعي خدا چه كساني هستند
دنيا جاي سودا گري نيست

MEMOLI
2007-Dec-28, 21:40
مردی دختر سه ساله اش را بسیار دوست میداشت . دخترک به بیماری سختی مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد .

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد . با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت . دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند .
شبی پدر رویای عجیبی دید . دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز یکی روشن بود . مرد وقتی جلوتر رفت و دید که فرشته ای که شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسید : دلبندم ، چرا غمگینی ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
دخترک به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن می شود ، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی ، من هم غمگین می شوم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پرید.

MEMOLI
2007-Dec-28, 21:47
دختری از پسری پرسید :آیا منو قشنگ می دونی ؟ پسر جواب داد : نه ! پرسید : آیا دلت می خواد تا ابد با من بمونی؟ گفت :نه ! سپس پرسید : اگر ترکت کنم گریه می کنی ؟ و بار دیگر تکرار کرد : نه ! دختر خیلی ناراحت شد .... وقتی برای آخرین لحظه با چشمانی که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هایش را گرفت و گفت : تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی .... من نمی خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نیاز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزی مرا ترک کنی ... گریه نمی کنم .. می میرم.

T I T A N I U M
2007-Dec-28, 21:55
مردی دختر سه ساله اش را بسیار دوست میداشت . دخترک به بیماری سختی مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد .

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد . با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت . دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند .
شبی پدر رویای عجیبی دید . دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز یکی روشن بود . مرد وقتی جلوتر رفت و دید که فرشته ای که شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسید : دلبندم ، چرا غمگینی ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
دخترک به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن می شود ، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی ، من هم غمگین می شوم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پرید.



و



دختری از پسری پرسید :آیا منو قشنگ می دونی ؟ پسر جواب داد : نه ! پرسید : آیا دلت می خواد تا ابد با من بمونی؟ گفت :نه ! سپس پرسید : اگر ترکت کنم گریه می کنی ؟ و بار دیگر تکرار کرد : نه ! دختر خیلی ناراحت شد .... وقتی برای آخرین لحظه با چشمانی که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هایش را گرفت و گفت : تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی .... من نمی خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نیاز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزی مرا ترک کنی ... گریه نمی کنم .. می میرم.

سلام

خیلی عالی بودن
واقعا دستتون درد نكنه
خیلی تاثیر گذار و تحریك كننده بودن

یا حق

rainy_sky
2007-Dec-30, 20:19
سیرک





یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.

پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.







منبع: عشق بدون قید و شرط

rainy_sky
2007-Dec-30, 20:20
حصار



سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»





منبع: عشق بدون قید و شرط

rainy_sky
2007-Dec-30, 20:20
نشانه





راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

rainy_sky
2007-Dec-30, 21:33
حکایت


روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود؛ ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند؛ ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
- متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم

SALEK
2007-Dec-31, 07:32
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط
موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند.
خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت:
و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام.
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت
خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎
.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی
هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟
هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید
شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که
مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس
گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها
‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها .......
،از شهرهای شلوغ‎...

سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به
هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم.
اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من
کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید.
اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت:
شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا
کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می
پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎

و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را
در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه
دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست
میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی
گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا
وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم
نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش.
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر
دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

SALEK
2008-Jan-01, 20:00
بساط شیطان
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده
بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو
مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌
جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي
مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌
پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و
بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به
هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با
كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام
نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور
مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من
جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و
ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به
جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه
حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي
عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم
شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان
بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن
اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور
توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم
گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا
گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا
خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت
دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان
رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام
شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه
صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .

SALEK
2008-Jan-02, 07:57
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است.آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.
استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين چه كاريست كه شما كرده ايد؟
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟
ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان ميرسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
« با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند »

MEMOLI
2008-Jan-17, 16:17
شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟
استاد گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترین گندم را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار یادت باشد که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت. استاد پرسید چه آورده ای؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ . هرچه جلو تر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت عشق یعنی همین.
شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟
استاد به شاگرد گفت به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور ولی به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب بازگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت که به جنگل رفتم و اولین درخت بزرگی را که دیدم، انتخاب کردم، ترسیدم که اگر باز هم جلو تر بروم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین.

MEMOLI
2008-Jan-17, 16:20
نجات از جهنم

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را که داشتی با(فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران)از دست دادی .

دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد . . .

MEMOLI
2008-Jan-25, 12:42
پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه آرزو ایستاده بود نزدیک شد چشم در چشمش دوخت و به او گفت : "من میدونم که شما خیلی عاقل هستید. دلم می خواد راز زندگی را از زبون شما بشنوم "
پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد : "من سرد وگرم زندگی را چشیده ام و به این رسیده ام که راز زندگی در چهار کلمه خلاصه میشود .اولین کلمه اندیشیدن است. همیشه به ارزش هایی فکر کن که دلت می خواد زندگی ات را بر پایه اون ارزش ها بسازی.
دومین کلمه باور داشتن است . وقتی به ارزش هایی فکر کردی که دلت می خواد زندگی ات رو بر پای اونا بنا کنی و همه رو مشخص کردی , خودت را باور کن .
سومین کلمه در سر داشتن رویا است . تنها رویای خواسته های رو در سر داشته باش که براساس باور داشتن خود و ارزش های که می خوای زندگی ات رو بر پایه اون بنا کنی ,تا شکل بگیرد .
چهارمین کلمه شهامت است . وقتی که خودت رو باور کردی و به ارزش وجودی خود کاملا پی بردی ,نوبت به اون میرسه که با شهامت هرچه تمامتر رویاهایت را به واقع تبدیل کنی .

Baran*
2008-Jan-25, 21:36
حقيقتي کوچک براي آناني که مي خواهند زندگي خود را 100% بسازند!!!
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
(تلاش سخت) Hard work
H+A+R+D +W+O+R+K
8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%
*
(دانش) Knowledge
K+N+O+W+L+E+ D+G+E
11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%
*
(عشق) Love
L+O+V+E
12+15+22+5=54%
*
خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!!
پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟
(پول) Money
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72%
*
(رهبري) Leadership
L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%
*
پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟

(نگرش)
1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%
*
اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد.
نگرش همه چيز را عوض ميکند،
نگرشت را عوض کن همه چيز عوض ميشود...

MEMOLI
2008-Feb-07, 00:12
معروفه که رو سنگ قبر یک کشیش نوشته شده بود:
"وقتی کودک بودم تصمیم داشتم دنیا را تغییر دهم ، کمی بعد در نوجوانی فهمیدم کار سختی است و مصمم شدم کشورم را تغییر دهم و اصلاح کنم، در عنفوان جوانی متوجه شدم اگر شهر زندگی خودم را هم تغییر بدهم کار بزرگی کرده ام اما در میانسالی فهمیدم همین که خانواده خودم را اصلاح کنم مرا بس است. حالا که در کهنسالی و در انتظار مرگ هستم می فهمم که اگر فقط قصد اصلاح خودم را داشتم شاید روزی دنیا را هم تغییر میدادم."

sonya
2008-Mar-30, 11:03
داستانهای پند آموز

سلام دوستان
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکاند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
نتیجه ی اخلاقی:مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

sonya
2008-Mar-30, 12:04
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :
- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
نتیجه ی اخلاقی:خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .
هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

sonya
2008-Mar-31, 12:29
عشق بي پايان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم
گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد پیرمرد با اندوه
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ......

sonya
2008-Apr-02, 09:49
دیدگاه

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!

sonya
2008-Apr-03, 12:01
داستان دعا
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست وغرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كننددو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شودآنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنندوهر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد ومرد مي توانست آنرا بخورد. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفتكه از خدا طلب يك همسر كند.روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد.
در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.

بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه،لباس وغذای بيشتري نمود.در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشدهمه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد.اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمودتا او وهمسرش آن جزيره را ترك كنند.صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت اودر كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت.مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم وجزيره ترك كند.

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از جانب پروردگار پاسخ داده نشده بود.هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :
" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

مرد اول پاسخ داد:
"نعمتها تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعاهاي او مستجاب نشدو سزاوار هيچ كدام نيست"

آن صدا مرد را سر زنش كرد :
"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بودكه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

مرد از آن صدا پرسيد:
" به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"

"او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"

ما همه مي دانيم كه نعمتهاي ما تنهاميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه آنها دعاهاي ديگران است براي ما...

FARSHAD2008
2008-Apr-04, 13:09
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود...................................


فرقش این بود که اون کارایی که اون روستایی انجام میداد برای دوران کهولتش بود نه زمان جوانیش...

sonya
2008-Apr-04, 20:26
فرقش این بود که اون کارایی که اون روستایی انجام میداد برای دوران کهولتش بود نه زمان جوانیش...

دوست عزیز اون روستایی برای حال زندگی می کرد و فقط به فکر زمان حال بود و به فکر دوران کهولتش نبود.

sonya
2008-Apr-05, 08:37
ديوار شيشه اي ذهن

يه روز يه دانشمند يه آزمايش جالب انجام داد... اون يه اكواريم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه اي دو قسمت كرد.
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي كوچيكتر كه غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگه بود.
ماهي كوچيكه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد... او براي خوردن ماهي كوچيكه بارها و بارها به طرفش حمله مي كرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي كه اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي كرد.
بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي كوچيك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواريوم و خوردن ماهي كوچيكه كار غير ممكنيه.
دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز كرد اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي كوچيكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت ديگر اكواريوم نگذاشت.
ميدانيد چرا؟
اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود. يه ديوار كه شكستنش از شكستن هر ديوار واقعي سخت تر بود.
اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني.
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنيم، كلي ديوار شيشه اي پيدا مي كنيم كه نتيجه ي مشاهدات و تجربياتمونه و خيلي هاشون هم اون بيرون نيستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

sonya
2008-Apr-06, 08:22
جوانک گوشه ي خيابان نشسته بود و فرياد کمک سر مي داد.اصلا به ظاهرش نمي خورد که گدا باشد يک جوان رشيد زيبا و تمام عيار بود.ولي هر رهگذري که از کنارش رد مي شد پايش را مي گرفت و با چنان لحن ملتمسانه اي مي گفت: ((تو را به خدا التماس مي کنم کمکم کنيد)) که دل سنگ هم آب مي شد.

پيرزن ازکنارش رد شد جوانک التماس کرد اما او خودش را کنار کشيد و گفت:خجالت بکش مردک حيا کن واقعا که آدم نمي دونه چي بگه؟!

پيرمردي از دور نگاه عاقل اندر سفيهانه اي به او انداخته بود و مرتب سرش را به نشانه تاسف تکان مي داد.

زنان و مردان جوانتر بي اينکه کوچکترين محلي به او بگذارند از کنارش رد مي شدند و او همچنان از ته دل التماس مي کرد.

دختر بچه اي به خودش جرات داد جلو رفت وچند ثانيه به او نگاه کرد سپس به آرامي گفت: چي مي خواي؟

جوانک نگاهي به دختر بچه انداخت و بغضش ترکيد دقايقي دخترک را در آغوش گرفت و به شدت گريست وقتي گريه کمي آرامش کرد گفت: نمي خواهم.

-چي...چيو نمي خواي؟

-نمي خوام غرق بشم.

-تو چي؟

-تو دنيا.

-مگه داري غرق مي شي؟

-آره...آره...دارم غرق مي شم.

-خوب مگه چي مي شه؟

-هي چي مي شم مثل اينا.

-مگه آدمي که داره غرق مي شه خودش مي تونه به کسي کمک کنه؟

-نه.

-پس چرا داري از اينا کمک مي خواي؟

-پس از کي بخوام؟

دخترک سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد جوان هم همين کار را کرد.وقتي سرش را پايين آورد دخترک آنجا نبود!!

sonya
2008-Apr-07, 11:03
دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند . هر دو متقی و پرهیزکار بودند و عالم وعارف . با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد .
برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد وآن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد .
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام وخاص شد و از اقصی نقاط دنیا ،عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می کرد فرصت همنشینی وهمکلاسی با دوستان قدیم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می پرداخت .
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمند تر از خدمت برادر است ،چرا که او در اختیار مخلوق است ومن در خدمت خالق ،و من از او برترم !
همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت ،پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت :برادر تو را بیا مرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم و از این پس تو را حکم کردیم که در خدمت برادر باشی .

عارف صومعه نشین اشک در چشمانش آمد وگفت :یا رب العالمین ،من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر ،چگونه است مرا در خدمت او می گماری وبه حرمت او می بخشی، آنچه کرده ام مایه رضای تو نیست ؟َ! ندا رسید : آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازم و لاکن مادرت از آنچه او می کند ،بی نیاز نیست ،تو خدمت بی نیاز می کنی و او خدمت نیازمند ، بدین حرمت مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم و تو را در کاراو کردیم .

sonya
2008-Apr-08, 12:52
گابریل گارسیا مارکز

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه آنچه را که به فکرم میرسید نمی گفتم بلکه به همه چیز هایی که می گفتم فکر می کردم . ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند . کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا می دیدم . چون میدانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه از نور را از دست میدهیم . هنگامی که دیگران می ایستادند را ه می رفتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم . و از خوردن یک بستی شکلاتی چه حظی که نمی بردم !

اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی میداشت قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم میدوختم و نه تنها جسمم که روحم را هم عریان می کردم . خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم روی ستارگان با رویایی ون کوکی شعری بندیتی (شاعر معاصر اهل اروگویه )نقاشی میکردم و صدای دلنشین سرات (خواننده معروف اهل اسپانیا)ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه میکردم . با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در جانم بخندد.

خدایا اگر تکه ای زندگی میداشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم . به همه ی مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند . و در کمند عشق زندگی می کردم .
به انسانها نشان میدادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند ! به هر کودکی دو بال میدادم اما رهایش میکردم تا خود پروازرا بیاموزد . به سالخوردگان یاد میدادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر میرسد . آه انسانها از شما چه بسیار چیز ها که آموختم . من دریافته ام که همگان میخواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ی سنجه ای ست که در اختیار دارند .

دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچک انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد . دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد . من از شما بسی چیزها آموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود ...

sonya
2008-Apr-09, 09:05
مهندسي و مدیريت

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱ ٨' ۲۴ ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱ ' ۲۱ ﹾ۳۷ هستید .
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

sonya
2008-Apr-12, 09:56
درسهايي از اوشو
زماني كه تسليم باشي؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود. زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي.
خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي. حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير. تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي.
زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه، با خودت.
عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكار است. پس مراقب زبانت باش.
سكوت را بر خودت تحميل نكن. هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن. شادي كن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود.
توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگترين هنر جهان است.
اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو واقعي است.
وقتي با عشق به ديگري بنگري؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد.
هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني. درد عشق هم همين است. زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد. اما عشق يعني همين كه تمام فكرت؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.
تو نميتواني انساني را تصاحب كني. زيرا او يك شخص است. تصاحب فقط با اشياء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبي؛ عشق تو شهوت است.
اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي.
تنها راه كسب عشق؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود. هر چه بيشتر ايثار كني؛ بيشتر ميگيري.
والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير؛ انتخاب كند.
هر موجودي؛ يك سرود الهي است. بي همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.
اگر بتواني تماماً و يك دل عشق بورزي؛ از عمق دلت؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود. نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم. اصلاً تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.
اگر عشقي احساس نميكني؛ تظاهر نكن. سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي. حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش. ولي حقيقي باش.
زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.
هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد. تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.
اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.
اصيل بودن يعني واقعي بودن. خنده هايت، گريه هايت، نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.
آنان كه طمع كارند؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند.

sonya
2008-Apr-13, 12:21
مداد

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام

پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني

sonya
2008-Apr-15, 08:18
راز خوشبختی

تاجری پسرش را برای آموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندی فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ آن منطقه چیده شده بود .
خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : می خواهم از شما خواهشی بکنم .
آنوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت.
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : آیا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید ؟
آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده٬ در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در آن ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس آن دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است !
آنوقت مرد خردمند به او گفت :

" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .


گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر"
اثر پائولو کوئیلو

sokot_nesar
2008-Apr-15, 11:30
تاريک ترين ساعت، پيش از طلوع خورشيد فرامي رسد.

sonya
2008-Apr-16, 11:00
خداوند ميفرمايد:
من 5 چيز را در 5 جا قرار داده ام ولي مردم آنرا در جاي ديگر ميجويند:

1- علم را در گرسنگي قرار دادم ولي مردم آنرا در سيري و راحتي مي جويند.
2- عزت و سربلندي را در اطاعت خود نهاده ام ولي مردم آنرادر خدمت سلاطين مي جويند.
3- ثروت و بي نيازي را در قناعت قرار دادم ولي مردم آنرا در كثرت مال مي جويند.
4- رضايت خود را در مبارزه با نفس نهاده ام ولي مردم آنرا در رضايت نفس مي جويند.
5- راحتي را در بهشت نهاده ام ولي مردم آنرا در دنيا ميجويند.

MEMOLI
2008-Apr-18, 11:51
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ! یک اوج دوست داشتنی
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .
آنوقت رو به خدا کرد و گریست...

saeedjanfada
aftab

behradmoadeli
2008-Apr-18, 13:11
ممنون از اینکه مطالب قشنگتونو اینجا می ذارید. لطفاً بیشتر ادامه دهید...

sonya
2008-Apr-19, 09:26
زندگی
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

******************************************

خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

******************************************
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

******************************************

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

aftabe mehr
2008-Apr-20, 09:35
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ...
اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.

اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم مي خواهي کدام درس هاي زندگي را بندگانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، تنها کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان دارند ايجاد کنند اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشند .بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد . بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد بندگانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.


رابيندرا ناتاگور

sonya
2008-Apr-20, 12:09
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . ? جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. ? مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد ? و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب ? او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن ?شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه ? درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم ? كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ ? مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ ? قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض ?نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام ? و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده ? قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. ? بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين ? شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پر كنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ ? مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از ? قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

sonya
2008-Apr-28, 15:06
روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند .

يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد.
فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .
فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد .
فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند.
زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند .
صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.
فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند .
ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم .
چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .
دوستان من : بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد.
* آدمهايي به زندگي شما وارد مي شوند و به سرعت مي روند
* دوستاني پيدا مي شوند و مدتها باقي مي مانند و رد پايي زيبا در درون قلب ما باقي مي گذارند و ما خود اين کار را براي ديگران انجام نمي دهيم چون دوست خود را يافته ايم و ديگري اين کار را براي ما انجام داده.
* ديروز يک خاطره است ، فردا يک راز است و امروز يک هديه است . به همين دليل است که ما آنرا به زبان انگليسي Present يا هديه مي ناميم.

sonya
2008-May-03, 09:06
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشد مي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .
------------------------------------------------------------------------------


رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .
------------------------------------------------------------------------------


مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم .
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .
-------------------------------------------------------------------------------



مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را ميگيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .
-------------------------------------------------------------------------------


در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قيمت همان صد سكه است . تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .
مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم .

sonya
2008-May-05, 09:35
تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره خالي از سكنه اي افتاد . او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند ولي كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد . اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود.

متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده بود و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فرياد زد :"خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري كني ؟" صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود نجاتش دهد . مرد خسته از نجات دهنده گانش پرسيد : شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم ؟ آنها جواب دادند : ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم . وقتي كه اوضاع خراب مي شود نا اميد شدن آسان است ولي ما نبايد دلمان را ببازيم چون حتي در ميان دود و آتش و رنج دست خدا در كار زندگيمان است . پس به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ممكن است دودهاي برخواسته از آن علايمي باشد كه عظمت خدا را به كمك مي خواند.

sonya
2008-May-11, 10:45
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟

آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛ بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ...
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است !

پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!!

وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...!

پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!!

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ...
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !

تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح ­روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ...

آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟!
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است

sonya
2008-May-12, 11:48
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجايب هفت گانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آن ها را جمع آوري کرد. با آنکه همه جواب ها يکی نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کليسای سن پيتر، ديوار بزرگ چين و ...

در ميان نوشته ها کاغذ سفيدی نيز به چشم می خورد.
معلم پرسيد: "اين کاغذ سفيد مال چه کسی است؟" يکی از دانش اموزان دست خود را بالا برد.
معلم پرسيد: "دخترم چرا چيزی ننوشتی؟"
دخترک جواب داد: "عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم."
معلم گفت:"بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم."
در اين هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: "به نظر من عجايب هفت گانه جهان عبارتند از: "لمس کردن، چشيدن، ديدين، شنيدن،احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن."

پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
براستی عجايب واقعی همين نعمت هايی هستند که ساده و معمولی می انگاريمشان

sonya
2008-May-14, 10:15
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر جوان يک کشاورز به نزد او رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان برو در آن قطعه زمين بايست من 3 گاو نر را يک به يک آزاد مي کنم اگر توانستي دم هر کدام از اين 3 گاو را بگيري مي تواني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع به انتظار اولين گاو ايستاد درب باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که تو عمرش ديده بود بيرون دويد فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي گزينه بهتري باشد پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود. دوباره درب باز شد و باور کردني نبود در تمام عمرش گاوي به اين بزرگي و درندگي نديده بود با سم به زمين ميکوبيد خرخر ميکرد و کف از دهانش جاري بود. جوان با خود گفت گاو بعدي هر چيزي باشد از اين بهتر است پس به سمت حصار دويد و اجازه داد تا اين گاو هم از مرتع عبور کند و از درب پشتي خارج شود. براي بار سوم در باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد اين ضعيف ترين و کوچکترين گاوي بود که توي عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گردن او پريد دستش رو دراز کرد ... اما گاو دم نداشت. تامل کنید دوستان داستان کوتاه هست اما بسی جای فکر و .... موفق باشید

sonya
2008-May-18, 20:18
درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و معنوی بود . او در گوشه ای از کشتی به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد . کیسه زری به سرقت رفته بود . همه اهل کشتی را وارسی کردند و سپس به سراغ آن درویش آمدند . درویش از این گمان بد دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا بنده ات را متهم کرده اند ، هر چه صلاح می بینی عمل کن . در این اثنا صدها هزار ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند . آن درویش ، چند دانه از آن مرواریدها را بگرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد . فضا برای او همچون تختی روان شده بود و به همان ترتیب از آن کشتی دور شد و همانطور که از آنها دور می شد به اهالی کشتی گفت : کشتی مال شما و حق از آنِ من .

MEMOLI
2008-May-20, 20:49
هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم :

نخست ، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.

دوم ، آن گاه که در برابر از پاافتادگان ، می پرید.

سوم ، آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.

چهارم ، آن که گناهی مرتکب شد و با یادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.

پنجم ، آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم ، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب های خودش بود.

هفتم ، آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

جبران خلیل جبران

rainy_sky
2008-May-21, 20:02
هنوز نگران است!


روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد.
شيوانا از زن پرسيد:" آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي کند؟! " زن پاسخ داد: "آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي کند!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده!"
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت:" به مرد زندگي اش مشکوک شده است. او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني پولدار و بيوه است صميمي شده است. زن به شيوانا گفت که مي ترسد مردش را از دست بدهد. شيوانا از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند.
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامي که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت:" اي کاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي گرفتم. او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است که او ديگر زن و زندگي را ترک کرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد." زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد. شيوانا دستي به صورتش کشيد و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي کرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.
سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا کردند. او را در حالي که بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشيدند. مرد به محض اينکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند که نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت:" اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد."
بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني کرده بود. يک سال بعد زن هديه اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد:" شوهرت چطور است؟! "
زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم! به همين سادگي!"

sonya
2008-May-30, 13:16
تجربه كردم خوشرويي حلال تمام مشكلات است.

تجربه كردم ،افكار عالي با پشتكار عالي زندگي عالي به دنبال مي اورد.

تجربه كردم هر كس كه حد و مرز روابط را مشخص كند خودش را حفظ كرده است.

تجربه كردم تلاش بي نتيجه بهتر از زندگي بي تلاش است.

تجربه كردم استواري انسان ها بيشتر از كوه است.


يادم باشد براي درس گرفتن ودرس دادن به دنيا امده ام ...نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد هيچ گاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم.

يادم باشد كه هيچگاه از راستي نترسم ونترسانم.

يادم باشد پاكي كودكي ام را از دست ندهم.

يادم باشد كه عشق كيمياي زندگي است.

sonya
2008-Jun-01, 16:41
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.


مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:


از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند

MEMOLI
2008-Jun-16, 13:19
زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

MEMOLI
2008-Jun-30, 18:24
به سرعت از پله های اتوبوس بالا رفت و خود را بین مسافرین جا داد.
بعد از چند ایستگاه اتوبوس کم کم خلوت شد ولی هنوز سر پا ایستاده بود وبا تکانهای شدید اتوبوس تکان می خورد.
ناگهان حس کرد کسی از پشت سر بهش خورد.
توجهی نکرد.
دوباره(همون شخص ) بهش خورد.
نمی خواست برگرده و اونو ببینه شاید یه جور بی تفاوتی یا خجالت یا ................
دوباره...........
دیگه عصبانی شده بودوهزاران فکر توی سرش میچرخید.
با اینکه برای یکبار هم بر نگشته بود تا چیزی بگه یا حتی اونو ببینه ولی شبح پلیدی رو پشت سرش حس می کرد
دوباره......................
دیگه طاقت نیاورد و همونطوری که برمیگشت سیلی محکمی توی گوش شخص پشت سرش زد
ولی
تازه او دختر بچه کوری رو که با عصای سفیدوعینک سیاهی که چند قطره اشک از زیرش سرازیر بود دید.
یک طرف صورت دختر بچه سرخ بود...

saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2008-Jul-01, 10:15
در گنجینه موزه ای معروف، که با سنگهای مرمر کفپوش شده بود، مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود و مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می آمدند. کسی نبود که این مجسمه را نبیند و لب به تحسین باز نکند.
شبی سنگ مرمری که کفپوش تالار بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت: " این منصفانه نیست!! چرا همه روی من پا می گذارند تا تو را تحسین کنند؟!"
مجسمه گفت:" مگر یادت نیست؟! هر دوی ما در یک معدن بودیم. روزی که مجسمه ساز خواست تو را بتراشد، چقدر سر سختی و مقاومت کردی؟!! "
سنگ پاسخ داد:" بله، چون ابزارش به من آسیب می رساند، تحمل آن همه درد و رنج را نداشتم."
مجسمه گفت:" ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر یا شاهکار بسازد. و حتما در پی این رنج گنجی هست. پس به وی گفتم: هر چه می خواهی ضربه بزن و بتراش و صیقل بده. درد در کارها و لطمه های ابزارش را به جان خریدم و بیشتر تاب آوردم تا زیباترین شاهکار وی باشم. پس امروز تو نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند. رنج و سختیها برای من و تو هدایای خالق مهربان است که ما را به وی تکامل و در خور تحسین شدن هدایت می کند.

saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2008-Jul-01, 10:16
سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.

او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟!

پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند...!

MEMOLI
2008-Jul-14, 22:01
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما

دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود...

MEMOLI
2008-Jul-30, 18:01
آسمان تنها بود و دلش از وسعت بي انتها و خاموشش گرفته؛ روزي خارج از مرز بيرنگ زمان با تنهايي تازه شكفته زمين آشنا شد و بار سنگين اندوه خويش را در آغوش پرمهر زمين جا گذاشت. زمين، تازه عروس طناز، از آسمان دليل عشق خواست و آسمان گريست... قطرات اشك بي ادعاي او سينه زمين را بارور كرد. آسمان گريست و گريست و زمين در پاسخ به عشق بي رياي آسمان،هر روز گوهري از وجود خويش را با يك قطره اشك او آميخت و هربار وجودي نو و شگفت انگيز را به عرصه هستي عطيه داد...
زمين پرتلالوترين گوهر را براي آخرين اشك آسمان نگه داشت و آنگاه كه آن را برگرفت و عشق آسمان را بر خويش كامل يافت، يكدانه گوهر دردانه اش را با واپسين برهان عشق آسمان شست و آنگاه «انسان» زاده شد...

MEMOLI
2008-Jul-30, 19:08
دختر بر خلاف همیشه که به هر رهگذری میرسید آستین پیراهن او را میکشید تا یک بسته آدامس بفروشد،این بار ایستاده بود و به زنی که روی صندلی پارک نشسته و بچه اش را در آغوش کشیده بود ،نگاه میکرد.
گاه گاهی که زن به فرزندش لبخند میزد،لب های دختر نیز بی اختیار از هم باز میشد.بعداز مدتی دخترک دستش را به طرف جعبه برد،بسته ای آدامس از داخل بیرون آورد و به طرف زن گرفت.
زن رویش را به سمت دیگری کرد و گفت :برو بچه،من آدامس نمیخام.
دخترک گفت:بگیر،پولی نیست...!

MEMOLI
2008-Jul-30, 19:11
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!
بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!
از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست!
به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!
برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.
حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.
برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود . نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.
قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود.

MEMOLI
2008-Aug-19, 21:51
"هیچ کس"، معشوق توست

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می
بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب
می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
و هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟
چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود...

MEMOLI
2008-Aug-20, 17:50
عجایب هفتگانه جهان

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.

در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.

پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

MEMOLI
2008-Aug-24, 12:29
هر هزار سال‌ یک‌ بار فرشته‌ ها قالی‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ می‌ تکانند، تا گرد و خاک‌ هزار ساله ‌اش‌ بریزد و هر بار با خود می ‌گویند: این‌ نیست‌ قالی ‌ای‌ که‌ قرار بود انسان‌ ببافد، این‌ فرش‌ فاجعه‌ است. با زمینه‌ُ سرخ‌ خون‌ و حاشیه ‌های‌ کبود معصیت، با طرح‌ های‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته ‌های‌ ستم. فرشته‌ ها گریه‌ می ‌کنند و قالی‌ آدم‌ را می ‌تکانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمین‌ پهنش‌ می ‌کنند

رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش. قالی‌ بزرگی‌ است‌ زندگی‌ که‌ تو می ‌بافی‌ و من‌ می ‌بافم‌ و او می ‌بافد. همه‌ بافنده ‌ایم، می ‌بافیم‌ و نقش‌ می ‌زنیم. می ‌بافیم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا می ‌بریم، می ‌بافیم‌ و می ‌گستریم

دار این‌ جهان‌ را خدا برپا کرد و خدا بود که‌ فرمود: ببافید، و آدم‌ نخستین‌ گره‌ را بر پود زندگی‌ زد و هر که‌ آمد، گره ‌ای‌ تازه‌ زد و رنگی‌ ریخت‌ و طرحی‌ بافت و چنین‌ شد که‌ قالی‌ آدمی‌ رنگ‌ رنگ‌ شد. آمیزه ‌ای‌ از زیبا و نازیبا، سایه‌ روشنی‌ از گناه‌ و ثواب

گره‌ تو هم‌ بر این‌ قالی‌ خواهد ماند. طرح‌ و نقشت‌ نیز و هزارها سال‌ بعد، آدمیان‌ بر فرشی‌ خواهند زیست‌ که‌ گوشه ‌ای‌ از آن‌ را تو بافته ‌ای.

عرفان نظر اهاری

MEMOLI
2008-Aug-26, 12:03
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن.
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده.
و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید...

saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2008-Aug-29, 16:35
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

او با خط بچگانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار

بیرون بردن زباله ها ۲دلار

نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم ۶ دلار

جمع بدهی شما به من ۱۴دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس

قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو

هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک

به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:

مامان دوستت دارم

و زیر صورتحساب نوشت:قبلآ به طور کامل پرداخت شده

saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2008-Sep-08, 17:23
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می‌شد. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی. دوستدار تو پدر.

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام.
صبح فردا، 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده، نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.

saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2008-Sep-08, 17:30
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی
پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که
حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام
تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت
بتواند از آن استفاده کند
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد
زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست...

saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2008-Sep-17, 01:23
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .
بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی ای آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا آمد: او از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم

saeedjanfada
aftab

behnam3638
2008-Sep-17, 02:18
ماهیگیر



صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از
صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این
سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟؟؟
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد...
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟؟؟
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت
می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم...
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی
چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را
بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی
همین اطراف بزنی...
ماهیگیر گفت: بعد چی؟؟؟
* بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟
* بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب
می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*** بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر
اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی
بنوشی...

MEMOLI
2008-Sep-17, 23:24
تست فیلتر سه گانه!

در یونان باستان ، سقراط تا حد زیادی به دانشمندی اشتهار داشت. روزی یکی از آشنایان فیلسوف بزرگ به دیدارش آمد و گفت : می دانی درباره دوستت چه شنیده ام ؟
سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از اینکه چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرانی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند.
آشنا پرسید: فیلتر سه گانه ؟
سقراط ادامه داد: قبل از اینکه با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که چند لحظه صبر کنی و چیزهایی را که می خواهی بگویی فیلتر کنی . به همین خاطر به این امتحان، تست فیلتر سه گانه می گویم.
اولین فیلتر، حقیقت است. تو کاملا مطمئنی مطالبی که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقیقت من همین الان درباره اش شنیدم و...
سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که حقیقت دارد یا خیر.
حالا دومین فیلتر را امتحان می کنیم، دومین فیلتر نیکی است. چیزی که می خواهی راجع به دوست من بگویی، مطلب خوبی است؟
مرد جواب داد: نه، کاملا برعکس ... .
سقراط ادامه داد: خُب، پس تو می خواهی به من راجع به او چیز بدی بگویی اما دقیقا از درستی آن مطمئن نیستی. هنوز باید امتحان را ادامه دهی چون هنوز یک فیلتر باقی مانده: فیلتر فایده. مطلبی که می خواهی راجع به دوستم به من بگویی، فایده ای برای من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً.
سقراط نتیجه گیری کرد : اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای دارد، پس چرا اصلاً بگویی ؟؟؟

MEMOLI
2008-Sep-19, 20:58
قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا اما شيطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد . ريسمان نااميدی را نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد، دور قلب و استواری و دعاهايش
نا اميدی پيله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی خدا فرشته های اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پيله ی گره در گره اش را چسبيده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود
:شيطان می خنديد ودور کلاف نا اميدی می چرخيد. شيطان بود که می گفت
نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پيامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند
خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را
دختر نخستين گره را باز کرد.....
و ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و نه پيله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پيله ی نا اميدی به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود

عرفان نظر آهاری

MEMOLI
2008-Sep-26, 14:51
روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و تصمیم گرفتند تا خود را در دریا بشویند. لباس از تن درآورده و به شنا پرداختند.پی از اندکی زشتی به ساحل برگشت و لباس زیبایی را به تن کرد .و راهش را گرفت و رفت. زیبایی اندکی بعد از دریا بیرون آمد و اثری از لباس خود ندیدو چون از برهنه بودن خجالت میکشید به نا چار لباس زشتی را به تن کرد و به راه افتاد.از آن روز به بعد عده ی زیادی آن دو را باهم اشتباهی گرفتند ... اما کسانی نیز بودند که صورت زیبایی را دیدند و با وجود لباسی که به تن داشت او را شناختند و بعضی نیز زشتی را برای لباسی که به تن داشت بازیبایی اشتباهی گرفتند...

MEMOLI
2008-Sep-26, 14:52
در ابتدا هیچی نبود، نه دنیایی، نه روحی، نه فضایی. هیچ به مفهوم مطلق.
هیچ به دو نیم شد: بخش مثبت و بخش منفی. ایندو بخش کاملاً متضاد یکدیگر بودند؛ بطوریکه با قرار گرفتن در کنار هم، یکدیگر را کاملاً خنثی می‌کردند و دوباره هیچ می‌شدند.
هر چیزی از هیچ میتوانست بوجود بیاید. ولی با خلق هر چیزی، متضادش هم بوجود می‌آمد تا رویهم رفته همچنان هیچ بمانند.
هیچ تبدیل شد به همه چیز، ولی در عین حال هنگامیکه همه چیز باهم بودند دوباره می‌شدند هیچ چیز (چون همدیگر را کاملاً خنثی می‌کردند).
یکی از چیزهایی که از هیچ بوجود آمد همین دنیا بود. در واقع دنیا و همه‌ی ما بخشی از همان هیچیم که بودیم...

MEMOLI
2008-Sep-26, 14:53
در گوشه ای از بالاترین نقطه ی آسمان فرشته ی رحمت در تنهایی می گریست. خیلی پایین تر از آنجا جایی که به اندازه ی تمام عمر فرشته با آسمان فاصله داشت باران به آرامی میبارید ... یک لحظه فرشته چشمش به پایین افتاد دختری را در لباس ها ی فاخر دید که با دلخوری به آسمان نگاه میکردومیگفت: لعنت به این باران که تمام برنامه های گردشمان را به هم زد.
فرشته غمگین شد. به نقطه ای دیگر اززمین چشم دوخت . صدای گریه ی زنی را شنید . زن نحیف و لاغر اندام بود و نگاهش به دستها ی خالی همسرش خشک شده بود . با بغض گفت: باز هم امروز کار پیدا نکردی؟
و مرد پیشانی کودک بیمارش را بوسید و گفت خودت میدانی روزها ی بارانی کاری برایم نیست اما خدا را شکر باران رحمت خداست !
اینجا پایین شهر بود . قلب فرشته مملو از شادی شد...

MEMOLI
2008-Sep-26, 14:54
در گوشه‌ای از هستی، دنیای کوچکی است. این دنیا خود مملو از کهکشانهای فراوان است. در گوشه‌ای از این دنیا، کهکشانی است و در این کهکشان، منظومه‌هایی از جمله منظومه‌ی خورشیدی قرار دارد. در این منظومه‌ی خورشیدی، سیاره‌ی کوچکی بنام زمین است با موجوداتی به مراتب کوچکتر بنام انسان. انسانی که خود را مرکز هستی میداند. او خدایی متصور است که کل هستی را برای وی آفریده. خدایی که هر روز و شب به افکار، اعمال و دعاهای این انسان دقت دارد. افکار، اعمال و دعاهای همان انسانی که در زمینی بزرگ است. همان زمینی که در منظومه‌ای بزرگتر. همان منظومه‌ای که در کهکشانی به مراتب بزرگتر. همان کهکشانی که در دنیایی بارها بزرگتر. و همان دنیایی که در گوشه‌ای از هستی نشسته...

MEMOLI
2008-Oct-09, 21:44
روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند.
او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتما تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد.
ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد ، معلم شوکه شد .
او تصویر یک دست را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود ؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم متعجب شده بودند.
یکی از بچه ها گفت : من فکر می کنم این دست خدا است که به ما غذا می رساند.
یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمونها را پرورش می دهد .
هر کس نظری می داد تا اینکه معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ، داگلاس؟
داگلاس در حالیکه خجالت می کشید ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، این دست شما است.
و معلم به یاد آورد که از وقتی داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود ، به بهانه های مختلف پیش او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد....

MEMOLI
2008-Oct-17, 00:15
در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: خانم! شما خدا هستید؟
زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم.
پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید...

T I T A N I U M
2008-Oct-17, 11:31
قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا اما شيطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد . ريسمان نااميدی را نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد، دور قلب و استواری و دعاهايش
نا اميدی پيله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی خدا فرشته های اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پيله ی گره در گره اش را چسبيده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود
:شيطان می خنديد ودور کلاف نا اميدی می چرخيد. شيطان بود که می گفت
نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پيامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند
خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را
دختر نخستين گره را باز کرد.....
و ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و نه پيله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پيله ی نا اميدی به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود

عرفان نظر آهاری

سلام

خیلی عالی بودش
واقعا حیف دیدم که فقط یه تشکر خالی ازش بکنم
خیلی خیلی داستان آموزنده و سازنده ای هستش
بازم ممنون
من یکی از مشتری های پر و پا قرص این داستانهای کوتاه شما هستم
خیلی عالیه


در پناه حق پایدار باشید
یا حق

food_technology
2008-Oct-17, 13:28
یک اثبات ساده برای وجود خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

ماهان1901
2008-Oct-17, 16:19
واي چقدر داستان قشنگ اينجاست

به خصوص داستان هاي شما lonely star عزيز

دست همتون درد نكنه :!::!::!::!::!::!::!:

Blue_Dream
2008-Oct-18, 08:06
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.

توی اون جمع می شد جملاتی مثل اینها شنید: "اوه,عجب کار مشکلی!!"، "اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند " و یا "هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست، برج خیلی بلندِه!"

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند. بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند. جمعیت هنوز ادامه می داد و می گفتند:,"خیلی مشکله!!!، هیچ کس موفق نمی شه!" و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف می شدند. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد. بالا, بالا و باز هم بالاتر. این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه از ادامه بالارفتن منصرف شدند. به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد، تنها کسی بود که به نوک برج رسید! بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند اون چگونه این کار رو انجام داده؟ اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج را پیدا کرده؟

مشخص شد که برنده ی مسابقه «کر» بوده!!!

.................................................. ...........

نکته1:

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده دیگران نباید گوش داد، چون آنها زیباترین رؤیاها و آرزوها را از شما می گیرند، چیزهایی که از ته دلهایتان آرزو دارید!. همیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که می خوانید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذارد.

نکته2:

همیشه مثبت فکر کنید! و بالاتر از آن هر وقت کسی خواست به شما بگوید که به آرزوهایتان نخواهید رسید، «کر» باشید !

Blue_Dream
2008-Oct-18, 08:11
http://www.everypicture.com/shop/books/89249b8cd9465f49268aae8f68190a09/many-reasons-why-we-pray.jpg


یک توپ بسکتبال در دستان من 19 دلار می ارزد.یک توپ بسکتبال در دستان مایکل جردن 33 میلیون دلار می ارزد.

بستگی به ان دارد در دستان چه کسی قرار داشته باشد.

یک توپ بیسبال در دستان من 6 دلار ارزش دارد.یک توپ بیسبال در دستان لاجر کلمنس 4/75 میلیون دلار میارزد.

بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی قرا ر داشته باشد.

یک راکت تنیس در دستان من بی ارزش است.یک راکت تنیس در دستان اندره اگاسیس میلیون ها دلار می ارزد.

بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی قرار داشته باشد.

یک عصا در دستان من شاید بتواند فقط یک سگ عصبانی را دور کند یک عصا در دستان موسی دریایی را به دو نیمه میکند.

بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی قرار داشته باشد

.دو ماهی و پنج تکه نان در دستهای من دو ساندویچ ماهی هستند.دو ماهی و پنج تکه نان در دستان عیسی میتواند هزاران نفراسیر نماید.

بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی باشد.

.................................................. ......

نکته :

پس تمامی غم ها،ناامیدی ها،نگرانی ها،ترس ها،امید ها و ارزو هایت راو تمام خانواده و دوستان واعضای فامیلت را به دستان خداوند بزرگ بسپار. زیرا بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی قرار داشته باشد

Blue_Dream
2008-Oct-18, 16:46
http://www.hadieh.ir/GoodsPic/GhalbeSurati_2.jpg

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد دید دختر سه ساله اش گران ترین کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زینت یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد بسیار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبیه کرد.

دختر هم با گریه به بستر رفت و خوابیدروز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد دید که دخترش بالای سرش نشسته ومیخواهد این جعبه را به او هدیه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است. با شرمندگی دختر کوچکش را بوسید وجعبه را از او گرفت و باز کرد.

اما متوجه شد که جعبه خالیست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبیه کرد . اما کودک درحالیکه گریه میکرد به پدرش گفت : من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ریخته بودم و تو آنها را ندیدی.

مرد دوباره شرمنده شد ومیگویند تاپایان عمر جعبه را به همراه داشت و هر وقت آنرا باز میکرد به طرز معجزه آسایی آرامش پیدا میکرد.

MEMOLI
2008-Oct-18, 22:46
سـانـس آخـر زنـدگـی!

● ای کاش این صحنه را جور دیگری بازی کرده بودم
چه کوتاه است! عمر را می‌گویم. ‌١٠ سال اول زندگیتان را مثل دور تند یک فیلم سیاه و سفید قدیمی‌ از نظر بگذرانید و بعد فرض کنید این فیلم چیزی حدود هفت بار ادامه یابد. اما هر بار، یک دوره جدید...
این فیلم ملودرام شاعرانه عاشقانه رمانتیک واقعگرایانه حادثه‌ای کمدی تراژیک و گاه ابلهانه چیزی حدود ‌٧ بار ادامه یابد. هرچه به پایان این فیلم نزدیک‌تر می‌شویم، بیشتر احساس غبن می‌کنیم: "ای کاش این صحنه را جور دیگری بازی کرده بودم"، "ای کاش این فصل از فیلم کمی ‌طولانی‌تر بود"، " ای کاش لوکیشین این فصل تغییر می‌کرد"، " ای کاش این نما، این قدر ابلهانه نبود"، " چرا اینجا دارم این قدر الکی می‌خندم؟"و...
اما دیگر فرصتی نیست. دیگر کم کم فیلم دارد به انتهای خود می‌رسد. باید از صندلی برخیزم. باید سالن را ترک کنم...!

MEMOLI
2008-Oct-19, 01:13
پشت ویترین مغازه ایستاده بود .

به کفشهای پاره اش نگاه میکرد.

هزار و یک سوال از ذهنش میگذشت.

رویش را که برگرداند ، میخکوب شد .

مردی را روی صندلی چرخدار دید که اصلا پا نداشت!

و از جلوی مغازه گذشت...

MEMOLI
2008-Oct-19, 18:38
پدری که در حال تعمیر اتومبیل خود بود ناگهان متوجه شد کودک خردسالش مشغول خراش دادن اتومبیل است بسرعت و بدون هرگونه تاملی با آچاری که دردست داشت برروی دست کودک کوباند....لحظات بسرعت گذشت و پدر خود را بربالین کودک دو انگشت از دست داده یافت . کودک با نگاهی دردناک به دستان خود خطاب به پدر گفت: پدر چه مدت طول خواهدکشید که دوباره انگشتانم رشد کند. پدر که تاب ادامه این لحظات دردناک را نداشت بسوی اتومبیل خود رهسپار و برحسب تصادف به رویت محلی که کودکش خراش داده بود مشغول گردید لحظاتی بعد پدر به مرزی نابودی رسیدزیرا کودک مصدومش نوشته بود:"پدر جان دوستت دارم "

MEMOLI
2008-Oct-23, 17:25
گفت : به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من میترسند. مرا میکشند برای اینکه زشتم. زشتی جرم من است.

خدا هیچ نگفت.

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدک ها‚ مال من نیست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن یک گل‚ دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک‚ دوست داشتن تو کاری دشوار است.

دوست داشتن کاری است آموختنی؛ و همه رنج آموختن را نمی برند.

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد.زیرا که هنوز مؤمن نیست. زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته. او ابتدای راه است.

مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زیرا همه از من است. و من زیبایم. من زیبائیم‚ چشم های مؤمن جز زیبا نمیبینند. زشتی در چشم هاست. در این دایره هرچه که هست‚نیکوست. آن که بین آفریده های من خط کشید‚ شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ کوچکم! نزدیکتر بیا و غمگین نباش.

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست.

MEMOLI
2008-Oct-23, 17:51
یک روز تابستانی، سبزه به سایه درخت نارون گفت:" مدام این سو و آن سو می روی و آرامشم را به هم میزنی."

سایه پاسخ داد:"من نه، من نه، به آسمان نگاه کن. درختی هست که میان زمین و خورشید ، در باد به شرق و غرب حرکت می کند."

وسبزه به بالا نگاه کرد و برای اولین بار درخت را دید و با خود گفت :" عجب، نگاه کن، سبزه ای بزرگ تر از من هم هست."

و بعد ساکت شد....

afabahar
2008-Oct-26, 13:07
ایمان
مردی در حالیکه در کوهستانی بالا می رفت ناگاه بر روی زمین یخبندان تعادلش را از دست داد و به سوی سراشیب کوه سرازیر می شد و با تلاش فراوان توانست از صخره خود را نگه دارد هوا مه آلود بود به پشت سر خود نگریست هر لحظه امکان داشت او از صخره پرت شود ، ناگهان ندایی در درونش به صدا در آمد که صخره را رها کن و خود را نجات بده مرد به این الهام توجه نکرد و در تلاش بود خود را به بالای صخره بکشاند ، غروب شد و در آن هوای سرد مرد نتوانست خود را نجات دهد شب گذشت و در سپیده دم مردمی که از آنجا می گذشتند جسد یخ زده و منجمد مرد را بر بالای صخره یافتند آری مرد از شدت سرما یخ زد در صورتی که ارتفاع زمین و صخره دو متر بیشتر نبود اگر خود را رها می کرد می توانست خود را نجات دهد.

MEMOLI
2008-Oct-30, 17:11
لباسی کهنه و مندرس بر تن داشت نمی دانست چه باید بکند فرزندش در تب میسوخت
از روبرویش عده ای مست تلو تلو خوران نزدیک میشدند ترسید و سعی کرد لباس پاره اش را بر خود بپیچد ولی تلاش بیهوده ای بود چون تقدیر این را نمی خواست صدای نعره مستانه آنها بگوش میرسید بیاد فرزندش افتاد و اشکی از گوشه چشمانش لغزید......
لحظاتی بعد بهت زده بر کف خیابان نشسته بود آنچه را اتفاق افتاده بود باورش نمیشد.
یکی از آنها که از همه مست تر بود گفته بود رفقا پولهایتان را به این زن بدهید تا لباسی برای خود بخرد......و او دستان خدا را دید که برای کمک به فرزند او از آستین عده ای مست بیرون آمده بود...!

MEMOLI
2008-Oct-30, 17:12
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

گنجشک سکوت کرد. بغض به به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود...!

MEMOLI
2008-Nov-01, 23:29
دانه مي كارم تا صبوري بياموزم

دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت ، اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي. اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچي ام، حقيقت شكار من است. او راست مي گفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشم ها مي گريخت.

اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز مي گشت، دست هايش به خون آغشته بود. شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود. خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس مي كشد. اين چيزي بود كه او نمي دانست.

ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود.اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي مي كارم تا صبوري را بياموزم و دانه اي كاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي بند و بي تير و بي كمان.

و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت...

علم الهدی
2008-Nov-02, 23:07
منتظر معجزه باشيد

روزي صاحب يك مغازه، بسته‌اي را دريافت كرد. او در حالي‌كه با تحسين، بسته‌بندي زيباي آن را مي‌نگريست، ريسمان محكم دور آن را پاره كرد و بسته را باز کرد. داخل بسته، فقط يك كارت بود كه روي آن نوشته بودند: «منتظر معجزه باشيد».

صاحب مغازه، كارت را به گوشه‌اي پرت كرد. كاغذهاي بسته را در سبد انداخت و بار ديگر، نگاهش به كارت افتاد. حيرت‌زده شد، نمي‌دانست چرا آن را دور نينداخته است! ندايي دروني، او را از اين عمل، منع مي‌كرد.
فكر كرد شايد كسي به اين‌ترتيب خواسته مطلبي را به او بفهماند. كارت را برداشت و در جيبش گذاشت. شب كه به خانه رفت، كارت را به همسرش داد و ماجرا را برايش تعريف كرد و در ادامه گفت: «در گيرودار مسأله‌ها و مشكل‌های پيچيده و فراواني كه داريم، فقط يك معجزه مي‌تواند نجات‌مان دهد. بيا به‌جاي حادثه‌های ناگوار، منتظر يك معجزه باشيم.» روزهاي بعد، همسرش مرتب تكرار مي‌كرد:

«خوب است منتظر يك معجزه باشيم، به هرحال از اين انتظار، ضرري به ما نمي‌رسد.» آنان به اميد اين‌كه معجزه‌اي به دادشان برسد، دست به‌كار حل مشكل‌ترين مسأله‌های زندگي شدند و كم‌كم باورشان شد كه همه‌ی گرفتاري‌ها را مي‌توانند برطرف كنند.
در حقيقت، معجزه به وقوع پيوسته بود. آهسته و آرام پيش مي‌رفتند و مانع‌ها يكي بعد از ديگري از سرراه‌شان برداشته مي‌شد. آنان اميدوارتر و خوش‌بين‌تر مي‌شدند و اين روحيه، نيروي‌شان را در مبارزه با مشکل‌ها بیش‌تر مي‌كرد.

روزي مغازه‌دار به همسرش گفت: «نمي‌دانم آن كارت را چه كسي فرستاد.» همسرش به او جواب داد: «من مي‌دانم، خداوند!»

علم الهدی
2008-Nov-02, 23:08
آب خنك مجاني!!

«تد» و «دورتي» ازجمله كساني بودند كه به خودشان معتقد بودند و پيروزي را باور داشتند. «تد» مرد داروسازي بود كه در سال 1931 داروخانه‌ی كوچكي در شهر کوچکی خريد و با همسرش در آن‌جا اقامت گزید.
این شهر، فقط 300نفر جمعیت داشت و حتي مدرسه و كليسا هم نداشت و روی‌هم‌‌رفته، جاي مطلوبي براي زندگي نبود. به‌ندرت مسافري به آن‌جا مي‌آمد. كشاورزي در آن‌جا مشكل بود و خاك آن، محصول خوبي نمي‌داد. گاهي هم كه محصولي بود، ملخ‌ها حمله مي‌كردند و آن را از بين مي‌بردند. اما «تد» و «دورتي» مي‌دانستند اگر منتظر موقعيت مناسب باشند، ممكن است هرگز آن را به‌دست نياورند.

تابستان بسيار گرمي فرارسيد و بادهاي شديد، خاك را آن‌چنان به هوا بلند مي‌كرد كه آفتاب از نظر پنهان مي‌شد و چشم، جايي را نمي‌ديد. توريست‌هاي انگشت‌شماري كه با ماشين‌هاي داغ و بدون كولر راه‌شان به آن‌جا مي‌افتاد، بدون توقف به راه خود ادامه مي‌دادند و اين امر، مردم شهر را دچار مشكل‌های اقتصادي و گرفتاري‌هاي بيشتري مي‌كرد.

«تد» و «دورتي» به فكر افتادند به هر طريق شده، مسافران را هرچند براي توقفي كوتاه، به داخل شهر بكشانند. آن‌چه سرانجام به ذهن‌شان خطور كرد، اين بود كه در آن هواي گرم، بهترين چيزي كه مسافر گرمازده را جلب مي‌كند و عطش او را فرومي‌نشاند، يك ليوان آب خنك است. آنان وقتي چاره را پيدا كردند، به راه افتادند و اعلان‌هايي سر راه نصب كردند.

در اين آگهي نوشته شده بود: «آب خنك مجاني در داروخانه‌ی شهر» . اين اعلاميه‌ها ابتدا تا حدود بيست‌مايلي آن شهر، گسترش يافت. شايد جالب باشد بدانيد كه بعضی افراد، اين آگهي را با خود به كشورهاي ديگر هم بردند. اين كار تازه‌اي نبود. به‌طور تقريبی در تمام داروخانه‌ها مي‌شد يك ليوان آب خنك مجاني خورد و روزي فرارسيد كه مراجعان آن داروخانه، به شش‌هزار نفر رسيدند.

MEMOLI
2008-Nov-03, 17:22
مي‌دانم كه هيچ صندوقچه‌اي نيست كه بتوانم رازهايم را در آن بگذارم و درش را قفل كنم. چون او همه قفلها را باز مي‌كند.مي‌دانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را در آنجا پنهان كنم. چون او تك تك كلماتش را مي‌داند.حتي اگر تمام پنجره ها را ببندم، تمام پرده ها را بكشم، او باز هم مرا مي‌بيند و مي‌داند كه نشسته‌ام يا خوابيده...او هر شب خوابهاي مرا تماشا مي‌كند و آرزوهايم را مي‌بيند

حتي آرزوهايي را كه هنوز وقت نكرده‌ام آرزويشان كنم...

او مي‌داند كه امروز چند بار اشتباه كرده‌ام، چند بار شيطان از نزديكي‌هاي قلبم گذشته و او ساعت و دقيقه تمام قرار ملاقات‌ها را مي‌داند.او سرنوشت همه برگها و مسير همه بادها را مي‌داند.او حساب اشكهاي تو را هم دارد و مي‌داند كه تا به حال چند بار قلبت شكسته و هر بار كه شكسته، او فقط صداي شكستن آن را شنيده...

خدايا خواستم نامه‌اي برايت بنويسم اما حتم دارم كه نامه‌ام را قبل از نوشته شدن خوانده‌اي…

پس … فقط جوابم را بده...

T I T A N I U M
2008-Nov-03, 19:08
مي‌دانم كه هيچ صندوقچه‌اي نيست كه بتوانم رازهايم را در آن بگذارم و درش را قفل كنم. چون او همه قفلها را باز مي‌كند.مي‌دانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را در آنجا پنهان كنم. چون او تك تك كلماتش را مي‌داند.حتي اگر تمام پنجره ها را ببندم، تمام پرده ها را بكشم، او باز هم مرا مي‌بيند و مي‌داند كه نشسته‌ام يا خوابيده...او هر شب خوابهاي مرا تماشا مي‌كند و آرزوهايم را مي‌بيند

حتي آرزوهايي را كه هنوز وقت نكرده‌ام آرزويشان كنم...

او مي‌داند كه امروز چند بار اشتباه كرده‌ام، چند بار شيطان از نزديكي‌هاي قلبم گذشته و او ساعت و دقيقه تمام قرار ملاقات‌ها را مي‌داند.او سرنوشت همه برگها و مسير همه بادها را مي‌داند.او حساب اشكهاي تو را هم دارد و مي‌داند كه تا به حال چند بار قلبت شكسته و هر بار كه شكسته، او فقط صداي شكستن آن را شنيده...

خدايا خواستم نامه‌اي برايت بنويسم اما حتم دارم كه نامه‌ام را قبل از نوشته شدن خوانده‌اي…

پس … فقط جوابم را بده...


سلام

واقعا عالی بودش
عالیه عالی
دستتون درد نکنه
بعضی وقتا یه تشکر نمی تونه برا یه پست کافی باشه
خیلی ممنون

یا حق

MEMOLI
2008-Nov-06, 19:09
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت: خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره: "وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه"

جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.

وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت. همه جا اونو به گردنش می انداخت؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت:

-جینی! تو منو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت: "شب بخیر کوچولوی من."

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:

- جینی! تو منو دوست داری؟

اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه، اشکالی نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت: "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."

چند روز بعد، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

جینی گفت: " پدر، بیا اینجا."، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!

خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.

saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2008-Nov-08, 18:07
زن کشاورزی بیمار شد ، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسرش دعا کند .
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت : " صبر کنید ! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه بیماران دعا می کنید ! "
راهب گفت : " من دارم برای همسرت دعا می کنم..."
کشاورز گفت : " اما برای همه دعا کردید ، با این دعا ، ممکن است حال همسایه ام که مریض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی آید. "
راهب گفت : " تو چیزی از درمان نمی دانی ، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند ، متحد می کنم ، وقتی این دعاها با هم متحد شوند ، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود .
دعا های جدا جدا و منفرد ، نیروی چندانی ندارد و به جایی نمی رسد...

علم الهدی
2008-Nov-08, 21:19
گروه 99 :

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می‌کرد، ‌از زندگی‌اش راضی نبود‌ اما خود نیز علت را نمی‌دانست. روزی پادشاه در کاخ قدم می‌زد. هنگامی‌که از آشپزخانه عبور می‌کرد، صدای ترانه‌ای را شنید. به‌دنبال صدا، متوجه یک آشپز شد که روی صورتش، برق سعادت و شادی دیده می‌شد. پادشاه، بسیار تعجب کرد و از او پرسید: «چرا این قدر شاد هستی؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط یک آشپز هستم، تلاش می‌کنم تا همسر و فرزندم را شاد کنم، ما خانه‌ای حصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه‌ی کافی خوراک و پوشاک داریم، به‌ این دلیل، من راضی و خوشحال هستم.»
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با ‌وزیر در این‌مورد صحبت کرد. ‌وزیر به پادشاه گفت: «قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست. اگر او به این گروه نپیوندد، نشان‌گر آن است که مرد خوش‌بینی است.» پادشاه با تعجب پرسید: «گروه 99 چیست؟»

‌وزیر جواب داد: «اگر می‌خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید کاری انجام دهید. یک کیسه با 99 سکه‌ی طلا جلوی در خانه‌ی آشپز بگذارید، به‌زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست.»
پادشاه براساس حرف‌های ‌وزیر، فرمان داد یک کیسه با 99 سکه‌ی طلا را جلوی در خانه‌ی آشپز قرار‌دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و جلوی در، کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه‌های طلایی، ابتدا متعجب شد و سپس از شادی، آشفته و شوریده گشت. آشپز، سکه‌های طلا را روی میز گذاشت و آن‌ها را شمرد. «99سکه؟» آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها سکه‌ها را شمرد‌ ولی در‌واقع 99 سکه بود. او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست. فکر می‌کرد که یک سکه‌ی دیگر کجاست؟
شروع به جست‌وجوی سکه‌ی صدم کرد. اتاق‌ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد‌ اما خسته، کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد. آشپز، بسیار دل‌شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا، بسیار تلاش کند تا یک سکه‌ی طلایی دیگر به‌دست آورد و ثروت خود را هرچه زودتر به یک‌صد سکه‌ی طلا برساند.

آن شب تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل، صبح روز بعد، دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکرده‌اند. آشپز، دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‌خواند. او فقط تا حد توان، کار می‌کرد. پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از ‌وزیر پرسید.
وزیر جواب داد: «قربان، حالا این آشپز به‌طور رسمی به عضویت گروه 99 درآمده است. اعضای گروه 99، چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می‌کنند تا بیش‌تر به‌دست آورند. می‌خواهند هر چه زودتر یک‌صد سکه را از آنِ خود کنند و این، علت اصلی نگرانی‌ها و دردهای‌شان است. آنان به همین سادگی، شادی و رضایت را از دست می‌دهند و اعضای گروه 99 نامیده می‌شوند.»

«موفقیت» به‌دست آوردن چیزی است که دوست داریم ،و «خوشبختی» دوست‌داشتن چیزی است که به‌دست آورده‌ایم.

علم الهدی
2008-Nov-09, 10:56
در راه‌ زندگي‌، تند نران!

روزي‌، مديري‌ بسيار ثروتمند و سرشناس‌ از خياباني‌ عبور مي‌كرد. او سوار بر اتومبيل‌ گرانقيمتش‌سريع‌ رانندگي‌ مي‌كرد و از راندن‌ آن‌ لذت‌ مي‌برد. البته‌ مراقب‌ بچه‌هايي‌ بود كه‌ گاه‌ و بيگاه‌ از گوشه‌ و كنارخيابان‌، به‌ وسط خيابان‌ مي‌پريدند كه‌ ناگهان‌ چيزي‌ ديد. اتومبيل‌ را متوقف‌ كرد ولي‌ متوجه‌ كودكي‌ نشد.در حالي‌ كه‌ حيرت‌ زده‌ به‌ اطرافش‌ نگاه‌ مي‌كرد، ناگهان‌ آجري‌ به‌ در اتومبيل‌ خورد و آن‌ را كاملا قر كرد. ازفرط خشم‌ و عصبانيت‌ از اتومبيل‌ پياده‌ شد و يقه‌ اولين‌ كودكي‌ را گرفت‌ كه‌ در آن‌ حوالي‌ ديد. بعد درحالي‌ كه‌ او را محكم‌ تكان‌ مي‌داد، فرياد كشيد: «اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌؟ تو كه‌ هستي‌؟ مگر عقلت‌ رااز دست‌ داده‌اي‌؟ مي‌داني‌ اين‌ اتومبيل‌ چقدر ارزش‌ دارد؟ و تو چه‌ خسارتي‌ با زدن‌ آجر و قر كردن‌ در آن‌به‌ بار آورده‌اي‌؟»

پسربچه‌ كه‌ شرمنده‌ به‌ نظر مي‌رسيد، در حالي‌ كه‌ بغض‌ كرده‌ بود، گفت‌: «آقا، خيلي‌ معذرت‌مي‌خواهم‌. فقط يك‌ لحظه‌ به‌ حرف‌هايم‌ گوش‌ كنيد. به‌ خدا نمي‌دانستم‌ چه‌ كار ديگري‌ بايد انجام‌ دهم‌.چاره‌اي‌ نداشتم‌. آجر را پرت‌ كردم‌، چون‌ هيچ‌ راننده‌اي‌ حاضر نشد بايستد و كمكم‌ كند». بعد در حالي‌ كه‌اشك‌هايش‌ را پاك‌ مي‌كرد و با دست‌ به‌ نقطه‌اي‌ اشاره‌ مي‌كرد، گفت‌: «به‌ خاطر برادرم‌ اين‌ كار را كردم‌.داشتم‌ او را با صندلي‌ چرخدارش‌ از روي‌ جدول‌ كنار خيابان‌ عبور مي‌دادم‌ كه‌ ناگهان‌ از روي‌ آن‌ به‌ زمين‌سقوط كرد. زورم‌ نمي‌رسد كه‌ او را بلند كنم‌». سپس‌ در حالي‌ كه‌ به‌ هق‌ هق‌ افتاده‌ بود، ملتمسانه‌ به‌ مديربهت‌ زده‌ گفت‌: «لطفاً كمكم‌ كنيد. كمكم‌ مي‌كنيد تا او را از روي‌ زمين‌ بلند كنم‌ و روي‌ صندلي‌ چرخدارش‌بنشانم‌؟ او زخمي‌ شده‌». مدير جوان‌ كه‌ بغض‌ راه‌ گلويش‌ را بسته‌ بود و به‌ زور آب‌ دهانش‌ را قورت‌مي‌داد، به‌ سرعت‌ به‌ آن‌ سمت‌ دويد. سپس‌ پسر معلول‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد و او را روي‌ صندلي‌چرخدارش‌ نشاند. بعد با دستمالي‌ تميز، آثار خون‌ را از روي‌ خراشيدگي‌هاي‌ سر و صورت‌ پسر معلول‌پاك‌ كرد. نگاهي‌ به‌ سراپاي‌ او انداخت‌ و خيالش‌ راحت‌ شد كه‌ او صدمه‌اي‌ جدي‌ نديده‌ است‌.

پسركوچك‌ از فرط خوشحالي‌ بالا و پايين‌ مي‌پريد، به‌ مدير جوان‌ گفت‌: «خيلي‌ از شما متشكرم‌، خدا خيرتان‌بدهد» مدير جوان‌ كه‌ هنوز آن‌ قدر بهت‌ زده‌ بود كه‌ نمي‌توانست‌ حرفي‌ بزند، سري‌ تكان‌ داد و آن‌ دو رانگاه‌ كرد. سپس‌ با گام‌هايي‌ لرزان‌ سوار اتومبيل‌ گران‌ قيمت‌ قر شده‌اش‌ شد و تمام‌ طول‌ راه‌ تا خانه‌ را به‌آرامي‌ طي‌ كرد. با وجود آنكه‌ صدمه‌ ناشي‌ از ضربه‌ آجر به‌ در اتومبيلش‌ خيلي‌ زياد بود، مدير جوان‌ هرگزتلاشي‌ براي‌ مرمت‌ آن‌ نكرد. او مي‌خواست‌ قسمت‌ قر شده‌ اتومبيل‌ گرانقيمتش‌ هميشه‌ اين‌ پيام‌ را به‌ اويادآوري‌ كند:
«در مسير راه‌ زندگي‌، هرگز آن‌ قدر تند نران‌ كه‌ شخصي‌ براي‌ جلب‌ توجهت‌، آجر به‌ سوي‌ تو پرتاب‌كند».

علم الهدی
2008-Nov-09, 10:57
زخم دردآور

پسري بسيار بداخلاق و تند مزاج بود كه به وفور عصباني مي شد و كنترل خود را از دست مي داد. روزي پدرش يك كيسه ميخ به او داد و به او گفت كه هر مرتبه عصباني مي شود و كنترل خود را از دست مي دهد، بايد يك ميخ به داخل حصار چوبي حياط منزل بكوبد.
روز اول ، پسر جوان سي و هفت ميخ به داخل حصار چوبي كوبيد، چون سي و هفت مرتبه عصباني شده بود. ظرف چند هفته ، او توانست عصبانيت خود را تحت كنترل در آورد و از اين رو، به تدريج تعداد ميخ هايي كه به حصار چوبي مي كوبيد، كاهش يافت .

او كم كم فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر و راحت تر از كوبيدن ميخ به حصار چوبي است . سرانجام ، روزي فرا رسيد كه ديگر كنترل خود را از دست نداد و عصباني نشد. موضوع را به پدرش گفت و پدرش پيشنهاد كرد كه به ازاي هر روز كه خود را كنترل مي كند، يك ميخ از داخل حصار چوبي بيرون بكشد.
پسر جوان به توصيه پدرش عمل كرد و روزي نزد او رفت و اعلام كرد كه ديگر هيچ ميخي داخل حصار چوبي نيست . پدر دست پسرش را گرفت و همراه او به كنار حصار چوبي رفت و گفت : «ببين نگاهي به سوراخ هاي داخل حصار بينداز. اين حصار ديگر هرگز مثل سابق نخواهد شد. يعني هر مرتبه كه عصباني مي شوي و كنترل خودت را از دست مي دهي و از سر خشم حرفي ناراحت كننده مي زني ، زخمي مثل سوراخ هاي اين حصار، داخل قلب اطرافيانت به وجود مي آوري . هر چند پس از آن پشيمان شوي و عذرخواهي كني ، اثر زخم هرگز از بين نمي رود.

به ياد داشته باش كه زخم زبان به اندازه زخم جسمي ، دردآور است . هميشه حامي عزيزانت باش و آنان را با حرف ها و عصبانيت هايت نرنجان ، چون آنان خنده به لب هايت مي نشانند، هميشه گوشي شنوا براي سخنانت دارند و بهترين ها را برايت مي خواهند».

MEMOLI
2008-Nov-10, 19:50
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هیچ نگفت .
خدا گفت : سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد. خودت را از آسمانم دریغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. این منم که دوستت دارم سیاهی ات را و خواندنت را.
و کلاغ خواند. این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد...

Angela
2008-Nov-12, 23:21
آسایشگاه جزامی ها
صدای باز شدن در سبز رنگی به گوش می خورد. به ساختمان نزدیک می شوی، فضای غم گرفته ی ساختمان با سکوت وحشت انگیزی که در آن محیط حکم فرماست آزارت می دهد. از آن همه تیرگی و دلتنگی دلت می گیرد، احساس می کنی وارد قبرستان متروکه ای شده ای و ارواح سر گردان حول و حوشت را فرا گرفته اند. به ساختمان که نزدیک تر می شوی ،صدای پچ پچ مشمئزکننده ای را می شنوی ، دلت می خواهد پا به فرار بگذاری، از این همه رنگ خاکستری غم گرفته فرار کنی، ولی یکی تو را وا می دارد که گام بعدی را هم بر داری؛ در دیگری باز می شود و بلا فاصله پشت سرت بسته می شود و موجی از هوای گرم و سا کن داخل به صورتت بر خورد می کند، هیچ نوری نیست، تاریکی مطلق! شقیقه هایت تند تند می زند، این جا عین قبر تاریک تاریک است! از راهرو های طویل عبور می کنی ،تمام در های کوچک بسته است، دری نیمه باز !آرام آرام به آن نزدیک می شوی ، سعی می کنی آرامش و سکوت آنجا را بر هم نزنی، وارد اتاق می شوی ، یک پنجره ی گرد کوچک تنها تأمین کننده ی نور داخل است و نور خورشید با کم رویی تمام اجازه یافته که قسمتی از اتاق را روشن کند، جسم تکیده و مچاله شده ای را در نور ضعیف اتاق مشاهده می کنی؛در باره ی زن یا مرد بودن آن موجود شک داری! تمام بدن ، دست ها، پا ها و صورت او به طور نفرت انگیزی خورده شده است. دیگر نمی توانی تحمل کنی ، می خواهی بگریزی ولی او چه می کند! بیشتر دقت می کنی یکی از چشم ها هنوز سالم است، یکی از چشم ها هنوز حالت طبیعی اش را حفظ کرده است، تنها جایی از بدن که جزام به آن حمله ور نشده است و زن در حال سرمه کشیدن به آن چشمش است. وقتی بیرون می آیی تنها به یک جمله فکر می کنی : میان آن همه مرگ و نیستی ، زشتی و تباهی ، پوچی ، باز انسانی هست که به آینده چشم دوخته و آن را زیبا می بیند و این یعنی امید!

سلام دوستان خوش حال می شم نظرتونو راجع به این داستان بدونم!

Asemun
2008-Nov-13, 02:33
جانشینی برا ی پادشاه

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.


پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.


وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستكاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا كارانه ای بزند!

Asemun
2008-Nov-13, 02:35
همه از افکار شما سرچشمه می گیرد:


یک پسر بچه در راه پله یک ساختمان نشسته بود با یک کلاه پیش پایش. یک نوشته با این مضمون داشت: من کور هستم، لطفا کمک کنید:

تنها چند سکه در آن کلاه وجود داشت
مردی در حال گذر از آنجا بود. او چند سکه از جیبش درآورد و در داخل کلاه انداخت. سپس او آن نوشته را برداشت، آن را برگرداند و بر رویش چیزی نوشت. نوشته را برگرداند بطوری که هر کس که از آنجا می گذرد بتواند کلمات جدید را ببیند.بزودی کلاه شروع به پرشدن کرد. تعداد خیلی بیشتری از مردم در حال دادن پول به پسر کور شدند.

آن روز بعدازظهر آن مردی که نوشته را تغییر داده بود برگشت تا ببیند اوضاع چطور بوده است.پسر بچه قدمهای مرد را تشخیص داد و پرسید: آیا شما همان شخصی هستید که امروز صبح نوشته مرا تغییر دادید؟ چه چیزی نوشتید؟ مرد گفت: من تنها حقیقت را نوشتم. همان چیزی را گفتم که تو گفته بودی اما با یک روش دیگر. چیزی که او نوشته بود این بود

"امروز روز زیبایی است و من نمی توانم آن را ببینم"
آیا فکر می کنید که اولین و دومین نوشته هر دو یک چیز را بیان می کردند؟

البته که هر دو به مردم می گفتند که پسر کور بود. اما اولی بطور ساده می گفت که پسر کور بود. و دومی به مردم می گفت که آنها خیلی خوشبخت هستند که کور نیستند. آیا می بایست که متعجب شویم از اینکه دومی خیلی بیشتر موثر بود؟

مفهوم اخلاقی داستان: شکر گذار باشید برای هر چیزی که دارید. خلاق باشید. نوآور باشید. بطور دیگری و مثبت فکر کنید. دیگران را با حکمت به نیکویی دعوت کنید. بدون عذر و بهانه زندگی کن و بدون پشیمانی محبت کن. زمانیکه زندگی به 100 دلیل برای گریه کردن می دهد، به او نشان بده که در زندگی 1000 دلیل برای خندیدن داری. با گذشته ات بدون پشیمانی برخورد کن.زمان حاضر خود را با اطمینان بکار ببر. خود را برای آینده بدون ترس آماده کن.در ایمان پایدار بمان و ترس را ریشه کن گردان.

مردان بزرگ می گویند: زندگی یک پروسه پایان ناپذیر تعمیر و نوسازی شامل دست کشیدن از شرارت و توسعه خوبیست. در سفر زندگی، اگر می خواهید بدون ترس سفر کنید، باید یک بلیط وجدان خوب داشته باشید.
روز پربرکتی داشته باشید!

Angela
2008-Nov-13, 14:01
کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن!
مرغ دریایی آواز خواند ، کودک نشنید ...
سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن !
رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد ...
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت ، ستاره ای درخشید ولی کودک باز هم توجه نکرد ...
کودک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.
کودک با نا امیدی گریست: خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی.
بنابر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ...
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت...

Angela
2008-Nov-13, 14:02
یک با یک برابر نیست!

معلم پای تخته داد می زد،
.صورتش از خشم گلگون بود
.و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها،
لواشک بین خود تقسیم می کردند.
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد.
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد.
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود.
تساوی را چنین بنوشت:
یک با یک برابر هست.
میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد.
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
معلم مات بر جا ماند!
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت،
پایین بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود.
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود.
اگریک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می شد.
حال می پرسم،
یک اگر با یک برابر بود.
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود.

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود.

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید،

یک با یک برابر نیست!

ببخشید اگه بیشتر شبیه شعر بود تا داستان اما دوست داشتم بخونیدش

Asemun
2008-Nov-13, 14:56
دوست همیشگی من !

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود.
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت:
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور تشخیص داد كه باید به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده!
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می كشید، اون حتی با من حرف زد!
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت: جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست همیشگی من !!!


دوست خوبم! فرصت سلام تنگ است! كه ناگزیر و خیلی زودتر از آنچه در خیالت است باید خداحافظی را نجوا كنی. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلك بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنیمت نشماری، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، باید یكدلی و دوست داشتن رو با عشق پیوند زد كه راز جاودانگی عشـــــق در همین است و بس !

Asemun
2008-Nov-13, 14:57
اقیانوس کجاست؟

ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت: ببخشید آقا، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستید و احتمالاً می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جست و جوی آن بوده ام و نیافته ام را پیدا کنم؛ ممکن است به من بگویید: اقیانوس کجاست؟!

ماهی بزرگ تر پاسخ داد: اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد: نه! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.

همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل، در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم؛ زیرا هر چقدر این ماهی کوچک شنا کند باز هم در اقیانوس خواهد بود و کم نخواهد آورد. خداوند نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده، در اختیار ما قرار داده است. اما شاید باید تصمیم بگیرید که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید. نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است. فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید.

Angela
2008-Nov-13, 17:03
زنجیره عشق
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست.
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: چقدر بايد بپردازم؟
و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما
کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار
زنجير عشق به تو ختم بشه!
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهمید.. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه
بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید. زن
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست میشه..!

Angela
2008-Nov-13, 17:07
باید بگم که خیلی خوش حالم که با این سایت و دوستای خیلی خوبی مثل شما آشنا شدم.

ابوالفضل
2008-Nov-13, 22:17
بعضي وقتها حالات خاصي پيش مياد ، يعني لحظات خاصي كه ممكنه تو زندگي تك تك آدمها از هر جنس و نژاد اخلاق و با هر عقيده و روحيه و در هر سطح طبقاتي رخ بده .و مربوط به افراد خاصي نيست .

اين لحظات هموني هستن كه هيچوقت نميتونيم توصيفش كنيم ، يعني وقتي حداكثر توانمون رو هم به كار مي بريم كه توضيح بديم و به مخاطبمون احساس درونيمون رو برسونيم ولي بازم نميتونيم و مطمئنيم كه بازاون احساس درونيمون رو نگفتيم .

ميدونين چي ميخوام بگم يكي از اين لحظاتي كه تعريفش رو كردم با خوندن اين تاپيك و نوشته هاش بهم دست داد .
تك تك داستانها و مطالب واقعا فوق العاده بودن و بعضي از اين مطالب بدون هيچ بهانه اي باعث ميشد كه اشك تو چشمام حلقه بزنه .

نميدونم چي بگم كه بيان تشكر قلبي ام باشه ولي اينو از ته دل ميگم كه اگه سايت دانشجو فقط و فقط همين تاپيك رو داشت و ثمره ايجاد كردنش از اول تا بحال فقط همين تاپيك بود براي خود من كفايت مي كنه و از اينكه با دوستاني مثل شما عزيزان در اين سايت عضو هستم به خودم افتخار مي كنم .

صميمانه و از ته قلبم و با تمام وجودم از تك تك دوستاني كه اينجا مطلب گذاشتن تشكر ميكنم . اسم نمي برم چون دوستان ديگه اي هم در آينده با خوندن چند مطلب از اين تاپيك ممكنه به جمع شما عزيزان اضافه بشن . و از اين مطالب عالي و پرنغز و نكته شما قرار بدن . تمام مطالبي كه نشان دهنده عشق واقعي دوستان و احساس عميقشون هست .


اين گل رو تقديم ميكنم به دوستاني كه مطالب زيباشون زينت بخش سايت هست و هيچ كس نميتونه جبران زحمات اين عزيزان رو بكنه
چون به نظرم وجود اين تاپيك در سايت مثل گلي در يك باغ هست كه به اون زيبايي ميده .

http://i16.tinypic.com/332vvr5.jpg

http://upload.iranblog.com/1/1226698344.jpg


بازم از تك تك عزيزان تشكر مي كنم و با اجازه دوستان لينك اين تاپيك رو به عنوان اولين مطلب در امضام قرار ميدم .
ضمنا در اولين فرصت مطالب اين تاپيك رو به صورت پي دي اف و كتابچه در مياريم و در كتابخونه سايت قرار ميديم .
همينطور اين تاپيك يكي از منابع قسمت ادبي ماهنامه سايت ميشه و هر بار يك يا دو مطلب از مطالب اين تاپيك رو در ماهنامه سايت قرار ميديم .

ارادتمند و مخلص تمام دوستان بزرگوارم
ابوالفضل

MEMOLI
2008-Nov-13, 23:58
رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند، هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند، شمعها نیز برای خود داستانی دارند.

شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.

اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود اين هيچ کس نمی تواند مرا برای هميشه روشن نگه دارد . فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت. سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بين رفت .

دومی گفت : من ايمان هستم ! با اين وجود من هم ناچارا مدتی زيادی روشن نمی مانم . و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسيم ملايمی بر آن وزيد و شعله اش را خاموش کرد .

شمع سوم گفت من عشق هستم ! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهميت مرا درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزيدن به نزديکترين کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .

ناگهان ...

پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را ديد و گفت :

چرا خاموش شده ايد ؟ قرار بود شما تا ابد بمانيد و با گفتن اين جمله شروع کرد به گريه کردن.

سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانيم شمع های ديگر را دوباره روشن کنيم . من اميد هستم !

کودک با چشمهای درخشان شمع اميد را برداشت و شمع های ديگر را روشن کرد .

چه خوب است که شعله اميد هرگز در زندگيتان خاموش نشود .


هر يک از ما می توانيم اميد ، ايمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنيم...

علم الهدی
2008-Nov-14, 21:21
طبیعت حقیقی یک قلب ... :

"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با یک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.

در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد " دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند."جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن می کرد."جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که برسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبی مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!

"طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهید ...

Angela
2008-Nov-14, 23:17
تنها خوشنودی خدا را بر داشت!

بهشتیان در صف ایستاده بودند ونوبت خود را اتنظار می کشیدند، دروازه ی بهشت باز شد و فرشته ها پیش از هر کس جوانمرد را فرا خواندند تا وارد بهشت شود.
بهشتیان اعتراض کردند و چرایش را پرسیدند و گفتند: مگر جوان مرد چه کرده است که پیش از دیگران به بهشت می رود؟
فرشته ها گفتند: شما نمی دانید که او چه کرده است .
خداوند به همه فکرت داد ، اما او از فکرت به هیبت رسید و از هیبت به محبت و از محبت به حکمت؛ و زیبا تر آن بود که او حکمتش را به شفقت بدل کرد.
شما نبودید و نمی دانید که او با شفقتش چه می کرد. او بود که شب و روز برای مردم دعا می کرد و می خواست به جای همه ی مردم بمیرد تاهیچ کس طعم مرگ را نچشد! او بود که می خواست حساب همه ی مردم را از او بکشند تا در قیامت حسابی برای کسی نماند !
او بود که از خدا خواهش می کرد به جای همه مجازات شود تا دوزخ از گناهکاران خالی بماند!
حالا بهشت و نوبت اولین ،کوچکترین چیزی است که باید به او داد .
جوانمرد اما بهشت و نوبت اول را قبول نکرد . او میان همه پاداش ها تنها خوشنودی خدا را برداشت و بهشت و نوبتش را هم به دیگران بخشید!


ای کاش هممون بتونیم جوون مرد باشیم

ساکنان دریاپس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند ،چه تلخ است قصه ی عادت!

Angela
2008-Nov-14, 23:25
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد:
من به او خنديدم،
کمي آزرده و حيرت زده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم.
باز هم خنديدم.
گفت:ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد.
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد.
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم:
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد،
بي گمان مي فهمي
.پنج وارونه چه معنا دارد.





[هر چه را دوست بداری، همان خواهی شد.
عشق کیمیاگری است .
هرگز دوستدار چیز های نا پسند مباش،چون وجود تو را تغییر می دهد.
هیچ چیز مانند عشق توانایی تغییر ندارد.
عشق چیزیست که می تواند تو را بالا ببرد .
به عروجت برساند.
چیزی فراتر از خود را دوست بدار

علم الهدی
2008-Nov-15, 14:07
عشق‌ واقعي‌ :


مادر با خوشحالي‌ زايدالوصفي‌، پرسيد: “مي‌توانم‌ بچه‌ام‌ را ببينم‌؟” وقتي‌ قنداق‌ كوچكي‌ در آغوش‌ اوجاي‌ گرفت‌، مادر جوان‌ به‌ آرامي‌ پارچه‌ نازك‌ را از روي‌ صورت‌ فرزند تازه‌ متولد شده‌اش‌ كنار زد. ولي‌ به‌محض‌ آنكه‌ نگاهش‌ به‌ صورت‌ پسرش‌ افتاد، نفسش‌ بند آمد.
پزشك‌ به‌ سرعت‌ از اتاق‌ بيرون‌ رفت‌. پسرك‌ تازه‌ متولد شده‌ گوش‌ نداشت! البته‌ به‌ مرور مشخص‌ شدكه‌ شنوايي‌ بچه‌ سالم‌ است‌ و فقط ظاهر بيروني‌ گوش‌ او مثل‌ بقيه‌ نبود.
پسرك‌ با همان‌ مشكل‌ بزرگ‌ شد، بدون‌ آنكه‌ بداند با بقيه‌ فرق‌ مي‌كند. تا اينكه‌ روزي‌، گريه‌كنان‌ ازمدرسه‌ به‌ خانه‌ برگشت‌ و به‌ آغوش‌ گرم‌ مادرش‌ پناه‌ برد. مادر كه‌ مي‌دانست‌ جريان‌ از چه‌ قرار بود، آهي‌كشيد و پسرش‌ را محكم‌ بغل‌ كرد. او مي‌دانست‌ كه‌ پسرش‌ به‌ خاطر اين‌ نقص‌ عضو ظاهري‌ با مشكلات‌زيادي‌ در زندگي‌اش‌ مواجه‌ مي‌شود.
پسرك‌ اشك‌هايش‌ را پاك‌ كرد و بعد از آنكه‌ در آغوش‌ پرمحبت‌ مادرش‌ آرام‌ گرفت‌ بريده‌ بريده‌ گفت‌:”امروز، يكي‌ از پسرهاي‌ مدرسه‌ مرا عجيب‌ الخلقه‌ صدا زد”.

پسرك‌ روز به‌ روز بزرگ‌تر مي‌شد، ولي‌ به‌ خاطر نقص‌ عضو گوش‌هايش‌ اعتماد به‌ نفس‌ نداشت‌. بااينكه‌ در مدرسه‌ جزو شاگردان‌ ممتاز بود ولي‌ همكلاسي‌هايش‌ مدام‌ او را مسخره‌ مي‌كردند.
از اين‌ رو پدر پسر به‌ پزشك‌ خانوادگي‌شان‌ مراجعه‌ كرد تا بتواند براي‌ رفع‌ مشكل‌ پسرش‌ چاره‌اي‌بينديشد. پزشك‌ گفت‌: “اگر فردي‌ پيدا بشود، مي‌توانيم‌ گوش‌هايش‌ را به‌ گوش‌هاي‌ پسرتان‌ پيوند بزنيم‌”.
از آن‌ پس‌، جست‌ و جوي‌ پدر و مادر براي‌ پيدا كردن‌ گوش‌ هايي‌ براي‌ پيوند آغاز شد; فردي‌ كه‌ به‌خاطر موفقيت‌ زندگي‌ يك‌ پسر نوجوان‌ حاضر به‌ فداكاري‌ باشد. دو سال‌ به‌ همين‌ منوال‌ گذشت‌ و فردي‌فداكار پيدا نشد.
بعد روزي‌ پدر به‌ سراغ‌ پسرش‌ رفت‌ و گفت‌: “عزيزم‌ بايد به‌ بيمارستان‌ برويم‌. من‌ و مادرت‌ فردي‌ راپيدا كرده‌ايم‌ كه‌ حاضر شده‌ گوش‌هايش‌ را به‌ گوش‌هاي‌ تو پيوند بزند. ولي‌ از من‌ نپرس‌ كه‌ او كيست‌. اين‌يك‌ راز است‌”.

عمل‌ جراحي‌ پيوند گوش‌ با موفقيت‌ انجام‌ شد و پسر نوجوان‌ با پيدا كردن‌ گوش‌هايي‌ جديد و سالم‌،به‌ انسان‌ ديگري‌ تبديل‌ شد. اعتماد به‌ نفس‌ از دست‌ رفته‌اش‌ را باز يافت‌، استعدادها و توانايي‌هايش‌شكوفا شدند، دوران‌ مدرسه‌ را با بهترين‌ نمرات‌ پشت‌ سر گذاشت‌ و در دانشگاه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نابغه‌شناخته‌ شد. چندي‌ بعد، ازدواج‌ كرد و به‌ تدريس‌ در دانشگاه‌ مشغول‌ شد.
گاهي‌ پسر كه‌ حالا تبديل‌ به‌ يك‌ مرد موفق‌، تحصيل‌ كرده‌ و ثروتمند شده‌ بود، از پدرش‌ مي‌پرسيد:”پدر ولي‌ من‌ بايد حقيقت‌ را بدانم‌، چه‌ كسي‌ در حق‌ من‌ چنين‌ فداكاري‌اي‌ كرد؟ مي‌دانم‌ كه‌ هرگزنمي‌توانم‌ لطف‌ او را جبران‌ كنم‌ ولي‌ مي‌خواهم‌ بدانم‌ او كه‌ بود”.
ولي‌ پدر همچنان‌ از برملا كردن‌ اين‌ راز خودداري‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌ كه‌ هنوز وقت‌ مناسب‌ آن‌ فرانرسيده‌ است‌. سال‌ها اين‌ راز به‌ قوت‌ خود باقي‌ ماند، تا اينكه‌ روز افشاي‌ حقيقت‌ فرا رسيد.

آن‌ روز يكي‌ از اندوهبارترين‌ روزهاي‌ عمر پسر و پدر بود. آن‌ دو كنار تابوت‌ مادر ايستاده‌ بودند و اشك‌مي‌ريختند. پدر به‌ آرامي‌ اشك‌هايش‌ را پاك‌ كرده‌ و دستش‌ را دراز نمود. سپس‌ موهاي‌ بلند، پرپشت‌ وقهوه‌اي‌ رنگ‌ همسر مرحومش‌ را كنار زد و پسر در كمال‌ حيرت‌ و ناباوري‌ متوجه‌ شد كه‌ اثري‌ از لاله‌گوش‌هاي‌ مادرش‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد.
پدر زيرلب‌ زمزمه‌ كرد: “مادرت‌ هرگز موهايش‌ را كوتاه‌ نمي‌كرد و با اينكه‌ گوش‌هايش‌ را به‌ تو اهدا كرده‌بود، هيچكس‌ نمي‌دانست‌ كه‌ او گوش‌ نداشت‌. مادرت‌ با نداشتن‌ گوش‌ هم‌ زيبا بود، مگر نه‌؟”
بله‌، زيبايي‌ واقعي‌ از روي‌ ظاهر جسماني‌ افراد تعيين‌ نمي‌شود. بلكه‌ زيبايي‌ حقيقتي‌ در قلب‌ انسان‌هانهفته‌ است‌. گنج‌ واقعي‌ در چيزهايي‌ نيست‌ كه‌ ديده‌ مي‌شوند، بلكه‌ درون‌ چيزهايي‌ نهفته‌ است‌ كه‌ ديده‌نمي‌شوند. عشق‌ واقعي‌ نيز در چيزهايي‌ كه‌ انجام‌ و شناخته‌ مي‌شوند ديده‌ نمي‌شود، بلكه‌ در چيزهايي‌نهفته‌ است‌ كه‌ انجام‌ مي‌شوند و ناشناخته‌ باقي‌ مي‌مانند.

اميد، فوق‌ العاده‌ است‌ كه‌ بايد تغذيه‌ شود و مورد تحسين‌ قرار بگيرد; چيزي‌ است‌ كه‌ ما را احيامي‌كند. اميد در تك‌ تك‌ ما وجود دارد و مي‌تواند در تاريك‌ترين‌ مكان‌ها، نور و روشنايي‌ به‌ وجود آورد.پس‌ هرگز اميد را از دست‌ ندهيد.

MEMOLI
2008-Nov-15, 14:18
شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به‌ یاد نیاوری. اما من‌ تو را خوب‌ می‌شناسم. ما همسایه‌ شما بودیم‌ و شما همسایه‌ ما و همه‌مان‌ همسایه‌ خدا.

یادم‌ می‌آید گاهی‌ وقت‌ها می‌رفتی‌ و زیر بال‌ فرشته‌ها قایم‌ می‌شدی. و من‌ همه‌ آسمان‌ را دنبالت‌ می‌گشتم؛ تو می‌خندیدی‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پیدایت‌ می‌كردم.

خوب‌ یادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودی. توی‌ دستت‌ همیشه‌ قاچی‌ از خورشید بود. نور از لای‌ انگشت‌های‌ نازكت‌ می‌چكید. راه‌ كه‌ می‌رفتی‌ رد‌ی‌ از روشنی‌ روی‌ كهكشان‌ می‌ماند.یادت‌ می‌آید؟ گاهی‌ شیطنت‌ می‌كردیم‌ و می‌رفتیم‌ سراغ‌ شیطان. تو گلی‌ بهشتی‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ می‌كردی‌ و او كفرش‌ درمی‌آمد.اما زورش‌ به‌ ما نمی‌رسید. فقط‌ می‌گفت: همین‌ كه‌ پایتان‌ به‌ زمین‌ برسد، می‌دانم‌ چطور از راه‌ به‌ درتان‌ كنم.

تو شلوغ‌ بودی، آرام‌ و قرار نداشتی. آسمان‌ را روی‌ سرت‌ می‌گذاشتی‌ و شب‌ تا صبح‌ از این‌ ستاره‌ به‌ آن‌ ستاره‌ می‌پریدی‌ و صبح‌ كه‌ می‌شد در آغوش‌ نور به‌ خواب‌ می‌رفتی.

اما همیشه‌ خواب‌ زمین‌ را می‌دیدی. آرزویی‌ رویاهای‌ تو را قلقك‌ می‌داد. دلت‌ می‌خواست‌ به‌ دنیا بیایی. و همیشه‌ این‌ را به‌ خدا می‌گفتی. و آن‌ قدر گفتی‌ و گفتی‌ تا خدا به‌ دنیایت‌ آورد. من‌ هم‌ همین‌ كار را كردم، بچه‌های‌ دیگر هم، ما به‌ دنیا آمدیم‌ و همه‌ چیز تمام‌ شد.

تو اسم‌ مرا از یاد بردی‌ و من‌ اسم‌ تو را، ما دیگر نه‌ همسایه‌ هم‌ بودیم‌ و نه‌ همسایه‌ خدا. ما گم‌ شدیم‌ و خدا را گم‌ كردیم...

دوست‌ من، همبازی‌ بهشتی‌ام! نمی‌دانی‌ چقدر دلم‌ برایت‌ تنگ‌ شده. هنوز آخرین‌ جمله‌ خدا توی‌ گوشم‌ زنگ‌ می‌زند: «از قلب‌ كوچك‌ تو تا من‌ یك‌ راه‌ مستقیم‌ است، اگر گم‌ شدی‌ از این‌ راه‌ بیا».

بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن. شاید دوباره‌ همدیگر را پیدا كنیم...

‌عرفان‌ نظرآهاری‌

MEMOLI
2008-Nov-15, 14:23
سوگند به نفس و آنکه نیکویش آفرید، سپس بدی‌ها و پرهیزگاری‌هایش را به او الهام کرد. هر کس در پاکی آن کوشید، رستگار شد و هر که آلوده‌اش کرد، ناامید شد. شمس / 10-7

خدایا! راستش را بگو، آیا تو آدم‌های بد را بد خلق کرده‌ای و آدم‌های خوب را خوب. بعضی‌ها می‌گویند سرنوشت هر کسی را روی پیشانی‌اش نوشته‌اند. اگر این‌طور باشد، هیچ‌کس، هیچ کاری انجام نمی‌دهد، مگر اینکه به سرنوشتش عمل می‌کند. اگر کسی گناهی کند، تقصیر او نیست، تقصیر توست که او را گناهگار خلق کرده‌ای و اگر کسی خوب است و نیکوکار، کار مهمی نکرده، چون تو او را نیکوکار آفریده‌ای.

ولی من مطمئنم این‌طور نیست؛ چون اگر این طور باشد همه حساب و کتاب‌ها به هم می‌ریزد. دنیا جای مسخره‌ای می‌شود و ما هیچ کاره می‌شویم. اگر این‌طور باشد، امتحان و پیامبر و راهنمایی، پاداش و مجازاته و بهشت و جهنم، همه و همه بی‌معنی می‌شود.


ولی ما آدمیم و قرار است که انتخاب کنیم و فرقمان با همه موجودات سر همین است. انتخاب‌های ماست که مهم است. انتخاب‌های ماست که آدم‌ها را از هم جدا می‌کند.

تو خوبی و بدی را کنار دستمان گذاشته‌ای تا ببینی ما کدام را برمی‌داریم. عقل هم به ما داده‌ای و قلبی که راه را نشانمان بدهد. پیامبرها را هم فرستاده‌ای تا کمک‌مان کنند و ما مسیری را که به تو می‌رسد. بهتر تشخیص بدهیم. حالا اگر باز هم اشتباه کنیم، راه غلطی برویم و گم بشویم، دیگر تقصیر خودمان است.

من که فکر می‌کنم هر کس سرنوشتش را خودش می‌نویسد.

آیا تو آدم‌های بد را بد خلق کرده‌ای و آدم‌های خوب را خوب
خدایا! تو چه می‌گویی؟ تو هم با من موافقی؟

یعنی توی این زندگی آدم‌ها هیچ کاره‌اند، و فقط خداست که تصمیم می‌گیرد؟ به نظر تو بد بودن یا خوب بودن آدم‌ها دست خودشان است یا خداست که آدم‌ها را خوب و بد، می‌کند؟ تو چطور فکر می‌کنی؟ آیا می‌خواهی تصمیم‌ بگیری، انتخاب کنی و زندگی‌ات را بسازی، یا همه چیز را رها کنی و بگویی: «ربطی به من ندارد. این سرنوشت من است!»

عرفان نظر آهاری

MEMOLI
2008-Nov-16, 18:27
آنقدر دلش شکسته بود که اشک توی چشماش همینطوری داشت حلقه میزد . رفتم پیشش گفتم چی شده ، با همون حالتی که روی چرخ دستی نشسته بود گفت دلم گرفته میگفت یه روز عاشق بوده ، میگفت خیلی ها دوسش داشتن . نمیتونست زیاد حرف بزنه آخه زبونش میگرفت شدیدن با همون لحن وقتی داشتم از پیشش میرفتم گفت تو رو خدا نرو وایسا یکم با من درد دل کن . بغلش روی یه صندلی چوبی نشستم . میگفت وقتی دم پنجره میشینه و گریه میکنه ، همه بهش میگن دیوونه .

میگفت آخه تقصیر من شد که رفت (( یارش رو میگفت )) همون که یه مدت بهش عشق می ورزید انگار چند سال بود ندیده بودش . وقتی گفتم الان کجاست ؟ گفت نمیدونم ولی امیدوارم حالش خوب باشه . میگفت وقتی که سالم بودم همه دورم میچرخیدن ولی الان یکی نیست یه سلام بهم بکنه .

میگفت اومد منو رو تخت بیمارستان دید وقتی دکترا بهش گفتن فلج شدم و دیگه مثل قبل نمیتونم حرف بزنم انگار دنیا رو ، رو سرش خراب کردن برای اینکه من رو با این حال و روز نبینه رفت ، رفتش برای همیشه ، الانم منتظرش هستم . گریم گرفت نمیتونستم وایسم پهلوش رفتم ... رفتم فقط یک چیز ، فقط یک چیز رو خوب فهمیدم آدما هیچ وقت یه آدم رو به خاطر خودش نمی خوان...!

MEMOLI
2008-Nov-16, 18:44
پدر روزنامه می خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می شد.حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را-كه نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

-"بیا ! كاری برایت دارم . یك نقشه ی دنیا به تو می دهم .ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور كه هست بچینی ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.می دانست پسرش تمام روز گرفتار این كار است.اما یك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ی كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید:"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟"

پدر پرسید:"پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یك آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم...!"

MEMOLI
2008-Nov-16, 19:07
نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟

گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.

گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود.

مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟

سکوت کردی.گفتی برو!

فریاد زدم نگاهم کن... نگاهم نکردی.

نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.

همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.

گفتی جانشین من است خلیفه است…

روزی كه از من خواستی به غیر از توسجده كنم ، به آن تلی از خاك كه كم‌كم تبدیل به گل میشد، من نمیدانستم جنس آبی كه این خاك را گل میكند چیست. نمیدانستم آب عشق چیست، آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی، آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم!

من … سوختم .به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمیتوانستم برای یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.محکم و مقتدر ایستادم.

گفتی زانو بزن.نتوانستم.فریاد زدم.این همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد.سرکش و طغیانگر خواهد شد،

تنگ چشم و حریص ناسپاس و مجادله گر .این آدم توست؟…

باز سکوت ...آرام زمزمه کردی خلیفه است.

…وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم!خلیفه ای که دروغ می گوید خلیفه ای که گناه می کند. خندیدم و طعنه زدم

یك خلیفه گناهکار!...

گفتی نخوت تورا بلعیده است.

خندیدم! سجده نکردم! رانده شدم!

....

… نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرن ها از آن روز می گذرد و من ساکن زمینم.

بین همه این آدمهای خاکی تو! بین همه دروغها و حرص هایشان.بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان!

بین همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.همان ها که گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند.و من از شوق لبریز می شوم

من ابلیس فرزند آتش!از ذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نامید می‌کنند شادی می کنم.و دلم برای لغزش‌هایشان پر می زند.

وتو! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی‌هایشان را می بخشی هنوز توبه می پذیری و باران می‌بارانی و مهربانانه سر فرازش می کنی.

عجب از او که مهربانی‌ات را می بیند و ستم میکند و عجب از تو که ستمش می‌بینی و مهربانی می کنی…

و من هنوز از این که زشتی‌هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی‌اش قسم می خورم. برای سر گشتگی‌اش لحظه شماری می کنم…

منم ابلیس!

علم الهدی
2008-Nov-17, 16:34
فرزندم عشق من به تو رايگان است ! :
پسر بچه اي به سراغ مادرش رفت كه در آشپزخانه مشغول درست كردن شام بود و يادداشتي به او داد كه خودش نوشته بود. پس از آنكه مادر كارش تمام شد ، دستانش را شست و بعد شروع به خواندن يادداشت پسرش كرد كه بدين مضمون بود :
• بابت هرس كردن علف هاي باغچه : 5 دلار
• بابت نظافت اتاقم در هفته : 1 دلار
• بابت نگهداري و مراقبت از برادر كوچكم در زماني كه شما به خريد رفته بوديد : 25 سنت
• بابت خريد از فروشگاه : 50 سنت
• بابت بردن آشغال ها به كوچه : 1 دلار
• بابت گرفتن نمره 20 و كارت صد آفرين : 5 دلار
• بابت نظافت و شست و شوي حياط : 2 دلار
• جمع كل : 75/14 دلار
مادر پس از ديدن يادداشت پسرش ، نگاهي به او انداخت و پسرك به خوبي احساس كرد كه خاطرات دور به ذهن مادرش هجوم آورده اند.
مادر قلم را برداشت و پشت كاغذ پسرش چيزهايي يادداشت كرد و آن را به دست پسرش داد. يادداشت مادر بدين مضمون بود :

• بابت 9 ماهي كه داخل شكمم رشد مي كردي و حملت مي كردم : رايگان
• بابت تمام شب هايي كه در كنار بسترت بي خوابي كشيدم ، از تو پرستاري كردم و براي سلامتي ات دعا كردم : رايگان
• بابت همه سختي هايي كه بابت تو متحمل شدم و تمام اشك هايي كه طي اين همه سال به خاطر تو ريخته ام : رايگان
• بابت تمام شب هايي كه به خاطر نگراني ها و مشكلات تو تا صبح پلك بر هم نزدم : رايگان
• بابت تمام لبا سها ، غذاها و اسباب بازي هايي كه برايت خريده ام و حتي پاك كردن بيني ات : رايگان
پسرم ، وقتي همه اين مخارج را با هم جمع كني ، قيمت و جمع كل عشق من نسبت به تو مشخص مي شود : رايگان
وقتي پسر خواندن يادداشت مادرش را به پايان رساند اشك در چشمانش حلقه زده بود. مستقيم به چشمان مادرش خيره شد و گفت : « مامان خيلي دوستت دارم» و بعد قلم را برداشت و با حروف درشت زير يادداشتش نوشت : «كامل پرداخت شد.»

علم الهدی
2008-Nov-18, 17:53
آقاي ادوارد خوانندگي را خيلي دوست داشت، ولي در آن خيلي بد بود. هفته‌ي گذشته براي شام به خانه‌ي دوستش رفت، در آنجا ميهمانان ديگري نيز بودند.

آن‌ها شام خوبي داشتند، و پس از آن خانم ميزبان به سمت آقاي ادوارد رفت و گفت: پيتر، شما مي‌توانيد بخوانيد. لطفا چيزي براي ما بخوانيد.

آقاي ادوارد خيلي خوشحال بود، و او شروع به خواندن يك آهنگ قديمي در مورد كوه‌هاي اسپانيا كرد. ميهمانان براي چند دقيقه به آن گوش دادند سپس يكي از ميهمانان شروع به گريه كرد. او زن كوچكي بود كه موهاي مشكي و چشم‌هاي خيلي مشكي داشت.

يكي ديگر از ميهمانان به سوي او رفت، دست خود را بر پشت او گذاشت و گفت: لطفا گريه نكنيد. آيا شما اسپانيايي هستيد؟

مرد جوان ديگري پرسيد: آيا شما اسپانيا را دوست داريد؟

آن زن پاسخ داد: من اسپانيايي نيستم، و هرگز در اسپانيا نبوده‌ام. من يك خواننده‌ام، و موسيقي را دوست دارم! .

Angela
2008-Nov-19, 17:57
زیادی بزرگ شده بود !
وقتی بزرگ می شوم دیگر خجالت می کشم که دلم برای پرستو ها تنگ شود، دیگر دلم برای جوجه قمری که مادرش مدتی است باز نگشته شور نمی زند ، حتی دیگر نمی خواهم بدانم که ستاره هاپشت ابرها یواشکی چه بازی هایی می کنند ؛
وقتی کودک هستم قد افکار و احساساتتم بلند تر است ، زیرا آن زمان ها می توانستم آهسته و نرم نرمک بوسه ای از گونه های ماه بر دارم و آن وقت شیطنت های روز گذشته را با او نجوا کنم !
آن وقت ها خجالت نمی کشیدم از این که بگویم کلاغ ها را بیشتر از کبوتر ها دوست دارم و یا با اعتماد به نفس اعلام کنم که کاکتوس ها خوش عطر تر از گلهای مریم و زیبا تر از گل های بنفشه و حساس تر از گلهای قاصدکند!
بار ها و بار ها برای یاس های توی باغچه گفته بودم که چقدر خوب است زودتر بزرگ شوم ، یک آدم بزرگ! و آن وقت یاس ها حرف هایم را تا گوش آسمان می رساندند؛ تا روزی که قدم حتی از نهال نارون توی باغچه نیز بلند تر شده بود . آخه با نارون مسابقه گذاشته بودم که کدامیک زود تر بزرگ می شویم ، یک آدم بزرگ !
بالاخره یک روز با غروری که از اولین نشانه های بزرگ شدن بود به حیاط دویدم و فریاد زدم : هی نارون من بردم؛ و با خونسردی تمام یکی از شاخه هایش را که در دستم بود کشیدم و شاخه نارون شکست و بدین تر تیب دومین گام را در جهت بزرگ شدن بر داشتم.
رفته رفته یاد گرفتم که برای بزرگ شدن نباید گریه کرد حتی برای ماهی کوچکی که به امید دیدن دنیایی بزرگ تر از حوض حیاط به انتظار نشسته ، دیگر نباید دلم بسوزد ، حتی برای گلهایی که زیر کفش هایم کوبیده می شوند ، دیگر نباید خندید ، حتی برای جوجه کوچکی که قفس سفید خود را شکسته و به دنیای ما بزرگ تر ها پا می گذارد ، حتی برای بزرگ شدن...
من حالا دیگر از خودم هم خجالت می کشم . پنجره ها را بسته و وضعیت هوا را از گیرنده ها دریافت می کنم ، آفتاب را از پشت عینک های دودی تماشا می کنم آیینه ها را شکسته و خاصیت سنگ را بررسی می کنم ؛ حالا دیگر با دیدن تکه ای ابر در آسمان که آن روز ها آرزویش را می کردم از آن می گریزم زیرا می ترسم با بارش باران رنگ هایم پاک شود و آن وقت بی رنگ و یکرنگ شوم.
آری دنیای یکرنگی ها زشت است؛
و بزرگ شدنم همینطور ادامه دارد تا این که مرا در گور می گذارند و می گویند :

((زیادی بزرگ شده بود !)) ...

Angela
2008-Nov-19, 17:58
گنجشک به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت ، کجای دنیای تو را گرفته بودم؟!
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ، تو خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی ، چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خاستی ...



وقتی عقیده عقده خوانده می شود و نور چراغ در آب ،مهتاب تلقی می شود و متانت زمین زیر برف یخ می زند ، نان از یتیم می دزدیم و می فهمیم دزد اشتباه چاپی درد است!

Angela
2008-Nov-19, 23:19
عشق از دیدگاه بچه های 4 تا 8 ساله


گروهی متخصص در یک تحقیق سوالی از گروه کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخ هایی که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود.
سوال این بود:معنی عشق چیست؟
نظر شما راجع به جواب های بچه ها چیست؟
بیلی 4ساله:مادر بزرک من از وقتی ارتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هایش را لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو برایش انجام میده حتی حالا که دستاش ارتروز گرفتن این عشقه!!!!
زبکا 8ساله:عشق مو قعی که دختر عطر می زنه و پسر هم ادکلن و دوتایی با هم میرن بیرون تا همدیگر رو ببینن.
کارل5ساله:عشق وقتی که شما برای غذا خوردن میرین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو میدید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما.
کریستی6ساله:عشق یعنی وقتی که مامان برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابام امتحانش می کنه تا مطمئن باشه خوبه...
دنی 7ساله:عشق اون چیزی هست که لبخند رو وقتی خسته ای به لبت بیاره...
بابی7ساله:اگر می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیریباید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
نیکا7ساله:عشق اون موقعی است که تو به پسره میگیکه از تی شرتش خوشت اومده بعد از اون هر روز می پوشتش.
نوئل7ساله:عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو میمونه که هنوزبا هم دوست هستن حتی بعد از همدیگر رو خیلی خوب می شناسن.
کیندی8ساله:مامانم منو بیشتر از همه دوست داره چون هیچکسی منو نمی بوسه تا خوابم ببره
کلر:عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابام
الین5ساله:عشق زمانیه که مامان بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز از رابرت رفورد خوش تیپ تره.
مریان4ساله:می دونم کهخواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره به خاطر اینکه تمام لباس های قدیمی خودشو میده به من و خودش مجبور میشه بره بیرون لباس های جدید بگیره
و بالاخره اخریش تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بود پسر بچه ای 4 ساله برنده شد
همسایه دیوار به دیواراین اقا پسر یک مرد مسن بود
این اقا به تازگی همسر خودشون را از دست داده بودن پسر بجه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دید به حیاط خونه پیرمرد وارد میشه و میپره بغلش و همون جا میمونه وقتی مادرش ازش می پرسه که چکار کردی
میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه.!!!!!

MEMOLI
2008-Nov-20, 21:00
مامان!یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چي گفتي؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.

مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.

چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه...


سهيل ميرزائي

MEMOLI
2008-Nov-21, 23:30
روزی مردی خردمند در گذر از کوهستانی در میان نهر آبی، سنگی گران‏بها پیدا کرد و روز دیگر، مسافری را گرسنه یافت. پس بساط پذیرایی گشاد تا او را طعامی دهد. مسافر گرسنه، سنگ پربها را دید و آن را از مرد خردمند طلبید و مرد خردمند، بی‏درنگ، آن را تقدیم وی کرد. مسافر گرسنه با شادمانی از این پیشآمد خوش یمن، به راه خود ادامه داد. او می‏دانست که این مرد خردمند، چه سنگ پر ارزشی را بی‏جنگ و دعوا، با طیب خاطر برای همیشه به او داده است؛ امّا چند روز بعد، برگشت تا سنگ مرد خردمند را به وی باز پس دهد.

ـ می‏دانم چه سنگ باارزشی به من هدیه کرده‏ای؛ امّا آن را بازپس می‏دهم به این امید که آنچه را که در درون توست و تو را قادر می‏سازد که این گونه سنگ به این باارزشی را به آسانی و رضایت خاطر به من ببخشی، به دست آورم...

saeedjanfada

علم الهدی
2008-Nov-22, 15:57
دو فرشته مسافر:

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."

شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد." فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."

MEMOLI
2008-Nov-23, 01:11
معلم دفتر مشق یکی از دانش آموزان را بالا گرفت وگفت:بچه ها ببینید دارا چه قدر مشق هایش را

تمیز و مرتب نوشته.برایش دست بزنید.

احمد آخرین نفری بود که دفترش را روی میز معلم گذاشت.

چشمانش سیاهی رفت.به میز معلم تکیه داد.

معلم همان طور که مشق های او را خط می زد گفت:آفرین٬ فقط یک کم دقت کن.

سپس دفتر را به او داد.

نگاهی به چهره او انداخت.دستش را زیر چانه او گذاشت .

سرش را بالا آورد و پرسید:احمد جان چرا اینقدر رنگت زرده؟

احمد با دستپاچگی گفت:نه خانم زرد نیست.سرخه.

آخه همین دیشب مامانم می گفت ماصورتمان را با سیلی سرخ نگه می داریم...

سهيل ميرزايي

علم الهدی
2008-Nov-23, 13:51
عقرب :
روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند، تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید : چرا عقربی را که نیش می زند نجات میدهی؟ مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من اینست که عشق بورزم. چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتاً نیش میزند؟

food_technology
2008-Dec-24, 21:26
نمی توانم !

كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.
"دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، تنها دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم در امر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم.
آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و ديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با "نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.
"من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."
"من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."
"من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."
نصف ورقه را پر كرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.
از جا بلند شدم و روي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم.
همه كاغذها پر از "نمي توانم " ها بود.
كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او نيز سخت مشغول نوشتن "نمي توانم " است.
"من نمي توانم مادر "جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."
" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."
"من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."
سر در نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كار به كجا مي كشد.
شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:
- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.
بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.
روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.
من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.
آنها مي خواستند "نمي توانم" هاي خود را دفن كنند!
كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند در اين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهار متري زمين را كندند، جعبه "نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.
سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از "نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!
دراين موقع "دونا" گفت:
- دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.

شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و "دونا" سخنراني كرد:

- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره "نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با ما زندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما "نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني "مي توانم"، "خواهم توانست" و "همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.

خداوند "نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!
هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.
آنها "نمي توانم" هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.
ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم "نمي توانم" را برگزار كردند. "دونا" روي اعلاميه ترحيم نوشت:
"نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"
و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هر وقت شاگردي مي گفت: "نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه "نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.
ا اينكه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.
حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه "نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت "نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.

somina
2008-Dec-24, 21:38
دوست عزيز فوق العاده بود هميشه موفق باشي دوست خوبم

MEMOLI
2008-Dec-25, 22:29
نیمه شبی روی سنگ فرش خیابانی راه میرفتم . باران نم نم می بارید . باد مرا نوازش میکرد . شب سردی بود . پا برهنه بودم .انگار روی فرشی سنگی راه میرفتم و راضی بودم . اما در دلم غم عجیبی نهفته بود . غمی که هر بار باعث شکستن آن بغض ناتمام میشد . چشمانم لرزید . اشک های محرومانه ای از چشمانم جاری میشد . شب عید بود . مردم در خانه هایشان کنار خانواده در کنار شومینه شب عید را بیدار مانده بودند و صحبت میکردند . بی هدف به گوشه ای از پیاده رو پناه بردم . سکوت شب خیلی حرف ها با من میزد . نور تیرک فلزی چراغ کنار خیابان چشم مرا خیره کرده بود . منتظر کسی بودم . کسی که مرا بفهمد . نه به من جا و غذا دهد . صدای سقوط قطرات ریز باران مرا آرام میکرد . رفته رفته خوابم برد . گفت : اطرافت را نگاه کن ! خدا نزدیک است . گفتم او را نمیبینم . گفت : باز هم نگاه کن . دیدم باد مرا نوازش میکند . باران مرا میخنداند . نور چراغ به من گرما میدهد . سنگ فرش خیابان برایم نرم شده بود . نور ماه که روی خیابان خیس افتاده بود دلم را روشن کرد . ناگهان بیدار شدم . دستانم سرد بود . اما دلم گرم بود . من خدا را در آنها دیدم . نعماتش یکی یکی به من نازل شد . آگاه نبودم . بهترین لطفی که به من کرد . به سویش سبکبار میرفتم . همچنان میرفتم ........
صبح شده بود . مردم که از آن خیابان رد میشدند پسر بچه ای را دیدند که به راحتی خوابیده . هر چه او را صدا کردند جوابی نداد . انگار تبسمی در چهره اش بود . او به مهمانی خدایش رفته بود تا شب عید را جشن بگیرد . عجب مهمانی بود . او دلش نمیخواست از آن مهمانی برگردد . و خدا هم آرزویش را برای همیشه برآورده کرد...

MEMOLI
2008-Dec-25, 22:31
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟
پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم
دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!
پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم
دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!
پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی
چون صدای تو گیراست
چون جذاب و دوست داشتنی هستی
چون باملاحظه و بافکر هستی
چون به من توجه و محبت می کنی
تو را به خاطر لبخندت دوست دارم
به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد
چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت
نامه بدین شرح بود :
عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم
دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد؟
نه!
و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم...

MEMOLI
2008-Dec-25, 22:32
دیروز شیطان را دیدم
در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند
توی بساطش همه چیز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...
هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد
بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند
و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را
بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند
و بعضی آزادگیشان را
شیطان می‌خندید...!

MEMOLI
2008-Dec-27, 19:07
جایگاه من در بهشت کجاست؟

حضرت موسی هنگامی که برای مناجات با خدا به طور می رفت ،در راه عابدی را در دیرش مشغول عبادت دید، آن حضرت نزد او نشست و پرسید: چند سال است در این دیر عبادت می کنی ؟عابد گفت هفتاد سال!
چون وقت ناهار شد، عابد سفره اش را پهن کرد و شروع به خوردن غذای خود کرد ،بی آن که چیزی از آن به موسی تعارف کند! مدتی بعد موسی برخاست تا به جانب طور رود، عابد به او گفت ای موسی، از خدایم بپرس که جایگاه من در بهشت کجاست ؟
موسی از نزد او رفت و در راه با عابدی دیگرملاقات کرد ،و از او پرسید: چند سال است عبادت می کنی؟ عابد گفت چند سالی است. موسی نزد او نشست ،سپس عابد سیبی آورد و گفت: به جز این سیب چیز دیگری ندارم و همین را باهم تقسیم می کنیم! او نیمی از سیب را به موسی داد و نیم دیگرش را خودش تناول کرد.اندکی بعد موسی برخاست تا خداحافظی کند.عابد گفت از پروردگارم بپرس ،جایگاهم در بهشت کجاست؟
موسی در کوه طور راجع به آن دو عابد از خدایش پرسید.وحی آمد که عابد اول در آتش است و عابد دوم جایگاهی پسندیده در بهشت دارد !موسی تعجب کرد چون نخستین عابد هفتاد سال خدا را عبات کرده بود در حالی که عبادت دومی از چند سالی فراتر نمی رفت !از پروردگار علت این امر را پرسید ،وحی آمد که اولی غذا را از تو دریغ داشت حال آن که دانست تو بنده و دوست منی ،اما دومی تنها سیبی را که داشت با تو تقسیم کرد!چون موسی باز گشت آنچه را که خداوند به او وحی فرموده بود، به اطلاع آن دو رساند عابد اول هنگامی که خبر دوزخی بودن خود را شنید، از موسی تقاضا کرد از خدایش دو چیز را برای او بخواهد:
الف) آنقدر پیکر او را بزرگ کند که تمامی جهنم را پر سازد!
ب)او را در جهنم خاص جای دهد، زیرا تاب شنیدن ناله ی عذاب شوندگان را ندارد!
موسی با خداوند مناجات کرد و تقاضای آن عابد را به خداوند عرضه داشت. وحی آمد که او را به بهشت مژده بده! موسی از خدا پرسید: خدایا علت چیست؟ خداوند گفت: چون او تاب شنیدن ناله ی عذاب شوندگان را ندارد...!

MEMOLI
2008-Dec-28, 17:29
در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد.

دکتر گفت: «در را شکستی! بیا تو.»

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید: «آقای دکتر! مادرم!» و در حالی که نفس نفس می زد، ادامه داد: «التماس می کنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.»

دکتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم.»

دختر گفت: «ولی دکتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!» و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح که علائم بهبود در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به او گفت: «باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می مردی!»

مادر با تعجب گفت: «ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!» و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.

این همان دختر بود!!

فرشته ای کوچک و زیبا...

MEMOLI
2009-Jan-19, 12:47
پسرک باهوش نگاهش خبر از کشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فکر می کرد پسرک جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرک با دستان کوچکش به شبنمی اشاره کرد که بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاک و معصومانه کودکش اشک ریخت و او را در آغوش کشید…
کودک پاکترین ذره را خدا می دانست...

saeedjanfada
aftab

Marzieh-Rostami
2009-Jan-19, 13:36
تنبیه:

اخرین باری که تنبیه شد از جیب پدر پول برداشته بود و مادر انقدر روی دستش زده بودکه جای ضربه ها روی دستش ورم کرده بود چند وقتی می شد که توی خودش بود و دائم پشت در اشپزخانه کز می کرد...
مادر سرش داد کشید این دفعه باز چکار کردی؟
چوب از دستش افتاد انگار دوباره حساسیت دستش شروع شده بود علی از ترس در خودش جمع شد دستش را جلو اورد اشک روی گونه های مادر لغزید.

توی دستهای علی یک جفت دستکش بود......

Marzieh-Rostami
2009-Jan-19, 13:51
پدر:

دستهای کوچکش راتوی دستم گذاشتم.دلم هری ریخت یک حس خوب پیچید توی تنم.
انگار دنیا مال من بود.پسرکم داشت راه می رفت.
خندیدم انقدر با حوصله کنارش راه رفتم تا تونست بدود.
دستهای تکیده ام را توی دستش می گذارم.
نه می خندد نه خوشحال است.غم می ریزد توی دلم.
انقدر توی خیابان کنارش راه میرم تا جلوی در خانه سالمندان برسم

قهرمان:

یک ربع پشت چها راه ایستاده بود و عصای سفیدش رو به نشانه کمک به زمین می کوبید.با خود فکر می کرد ای کاش می توانست ببیند تا بتواند کارهای مردانه انجام دهد.دوباره با خستگی فریاد کشید یکی ممکنه به من.......
گرمی دست را روی شانه هایش احساس کرد .....چند قدم مانده به ان سوی خیابان برسد که صدایی شنید.......
یکی به اون دوتا کمک کند مگه نمی بینید هر دوتاشون......
تنش یخ کرد تازه فهمید مردی مردانگی چشم نمی خواهد
......... ]

somina
2009-Jan-19, 14:24
در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند.

یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز می کرد و شروع به اعتراض می کرد :



- لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم...!!!



او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را

همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد!

هفته ها گذشت... کم کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند!



سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:

- لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا به همسرت نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!



- منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم !!!

Marzieh-Rostami
2009-Jan-19, 20:38
مرفه بی درد:

وقتی مرد یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد.بچه های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی درد و بی کس!!!
و این لقب هم چقدر به او می امد_نه زن داشت نه بچه.
شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهر زاده دارد که انها هم وقتی دیده بودند ابی از عمو جان برایشان گرم نمی شود تنهایش گذاشته بودند.
وقتی مرد من و سه چهار تا از بچه های محل که می دانستیم ثروت عظیم و بی کرانش بی صاحب می ماند بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایه ها بفهمد که اقا پولداره مرده شب اول وارد خانه اش شدیم و هر چه پول نقد داشت بلند کردیم بعد هم با خود کنار امدیم که:این که دزدی نیست!!!!!
اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری اش که با همت ریش سفید های محل به بهشت زهرا رفت من و بچه ها چقدر خجالت کشیدیم.
موقعی که 150 بچه یتیم از بهزیستی امدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بی درد خرج سرپرستی انها را می داده بچه های یتیم را که دیدیم اشک می ریختند از خودمان پرسیدیم:
او تنها بود یا ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Marzieh-Rostami
2009-Jan-19, 20:51
کوتاه اما پر معنا
در زمان های گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد.بعضی از بازرگانان و ندیمان و ثروتمندان بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه حاکمی است که نظم ندارد.پادشاه این شهر عجب مرد بی عرضه ای است .با وجود این هیچکس تخته سنگ را بر نداشت.
نزدیک غروب بود یه روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک شد بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه در ان یاداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی باشد.....

somina
2009-Jan-19, 20:58
یک داستان



توی یه سرزمین دو برادر پهلوان زندگی میکردند. برادر بزرگتر به نام فیلیپ برادر کوچک هم رابین بود.
در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که
دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنها کسانی هستید که میتونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید. بعد از تجهیز کردن این دو برادر را راهی این نبرد کرد. دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزی رسیدن. ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن. صبح که شد فیلیب به رابین گفت تو برو به جنگ من اینجا میمونم و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو میگیرم. هر چی باشه من بزرگترم و قویتر.
رابینم که پسر خوب و حرف گوش کنی بود به راه افتاد.


اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی که درست کرده بود کباب میکرد
دید که رابین داره از دور میآد و کاملاً زخمی شده.
به سمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟
رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد..
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار بر اسبش شد
و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم.
اون با خودش گفت که پادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال میشه.
بعد برگشت و با برادرش به سمت قصر پاشاه به راه افتادن.
وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریخته شده
و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن.
رابین خیلی راحت از اون رودخونه رد شد
اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همه طلاها ریخت توی آب.
فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبشو.
خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد.
پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت
خب از جنگ برام بگین و از پهلوانهای دشمن.
بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین.
رابین شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت میداد.
بعد از صحبتهای رابین پاشاه نگاهی به فیلیپ انداخت.
اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود..
چون فیلیپ واسه گفتن حرفی نداشت.
اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد
به جای اینکه به فکر خودش توکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم میگیره
بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهم بپرسه.

ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم.
فکر میکنیم که بهترین کاری رو که میتونیم داریم انجام میدیم. اما حقیقت چیز دیگست.
خیلی وقتا خدا دوست نداره که ما خیلی از کارها رو که فکر میکنیم درسته انجام بدیم.
خدا دوست داره ما آدما ازش بپرسیم:
ای خدای من، تو از من چی میخوای؟
ای خدایی که به من عقل دادی،
من میدونم که تو از من داناتر و حکیم تری،
پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید به خلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟
بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...

آره دوستای خوبم. خدا دوستداره که ما باهش حرف بزنیم... ازش بپرسیم.
شک نکنید که خدا صداتونو میشنوه و بهتون جواب میده اگه بهش ایمان داشته باشین.
اون همتونو دوست داره.

فقط یه جمله دیگه میگم..
مواظب باشین تو بهشت اومدنی مثل فیلیپ دست خالی نیاین.

Angela
2009-Jan-21, 17:56
داستان کوتاه و واقعی
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

Angela
2009-Jan-21, 17:56
نیم متر تا موفقیت !
شخصی با هزار زحمت و تلاش ، همه ی دارایی خود را صرف خرید معدنی طلا می کند به امید اینکه روزی بتواند ثروتمند شود ، با تمام توان و به کارگیری وسایل لازم ، شروع به حفاری می کند . روز ها و هفته ها و ماه ها سپری می شود اما از طلا خبری نیست . برای ادامه ی کار مجبور می شود از بانک وام بگیرد به امید اینکه با استخراج طلا همه ی وام ها را پرداخت خواهد کرد . اما چه سود که باز هم خبری ار طلا نیست. هر چه تلاش می کند بیشتر نا امید می شود تا حدی که دیگر احساس می کند توان پرداخت هزینه ها و ادامه کار را ندارد . با نا امیدی تمام ، کار حفاری را متوقف می کند و برای رهایی از مشکلات تصمیم می گیرد معدن را به قیمت نازل بفروشد و خود را از این وضع خلاص کند . شخص دیگری حاضر می شود معدن را از او بخرد و کار نا تمام او را ادامه دهد. خریدار پس از نیم متر حفاری به طلا دست پیدا می کند و ظرف مدت کوتاهی یکی از افراد ثروتمند شهر می شود . وقتی صاحب قبلی معدن این خبر را می شنود از تصمیم غلط و شتاب زده ی خود به شدت پشیمان می شود و حکایت این ( نیم متر باقیمانده) او را تا مرز جنون پیش می برد . از این اشتباه خود درس بزرگی می گیرد و در شغلی دیگر تمام تلاش خود را به کار می بندد و سالها بعد او هم به فردی ثروتمند و موفق تبدیل می شود که همه ی موفقیت خود را مدیون عبرت گرفتن از ( نیم متر تا موفقیت) می داند.

خدایا ، فقط تو
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."
مناجات شهید چمران

Angela
2009-Jan-21, 22:28
خدایا ! ما به دریا می رسیم؟
وسیع بود و پر از خدا . تولدش عین حکمت بود و غرق به خون ، رفتنش پر از معرفت . از خدا پر بود و شجاع.
دلداده ای بود به وعدهای که هزاران سال است ، دلداده های بسیار دارد ، ((آزادگی)).
برای چه باید می آمد؟برای که باید می آمد ؟ برای من ، برای تو !
حقارت وجود آدم ها ، که هر روز قد می کشید در مصلحت زاده شد، پشت گرم به آفتاب و خدایی که می خواست به بندگانش ((یقین)) ارزانی کند .
پر از خدا بود و بی هراس از تاریک پرستان . خدایا! ما چنین هستیم ؟ دلداده به وعده های تو هستیم؟
وقتی که زاده شد عرش گریست ، ملائک گریستند و پیامبر، برای چه باید می آمد؟ برای آزادگی ؟ که بهای سنگینی داشت . که هزاران سال است دلدادگانش می گریند.
زاده شد تا حقارت ها را از دل ها بشویدو بگوید که راه رسیدن به معرفت در بازار دین فروشی و مصلحت و رستگاری در معرکه ، وصل شدن به دریاست . خدایا ! ما به دریا می رسیم؟
می دانست همه ی کفر با جان دوباره ای که گرفته ، زمین خدارا غرق در خون می کند.
پایان معرکه را او می دانست . اما زندگی مردم را بر آشفت و با تمام پاره های تن خود به معرکه رفت ، تا اوج دل دادگی تا نهایت آزاذگی. او چگونه زیستن را به جهان آموخت ؛ و چگونه رفتن را .
خدایا مثل او آزاده خواهیم زیست و آزاده خواهیم رفت؟…

Angela
2009-Jan-21, 22:28
خدایا ! ما به دریا می رسیم؟
وسیع بود و پر از خدا . تولدش عین حکمت بود و غرق به خون ، رفتنش پر از معرفت . از خدا پر بود و شجاع.
دلداده ای بود به وعدهای که هزاران سال است ، دلداده های بسیار دارد ، ((آزادگی)).
برای چه باید می آمد؟برای که باید می آمد ؟ برای من ، برای تو !
حقارت وجود آدم ها ، که هر روز قد می کشید در مصلحت زاده شد، پشت گرم به آفتاب و خدایی که می خواست به بندگانش ((یقین)) ارزانی کند .
پر از خدا بود و بی هراس از تاریک پرستان . خدایا! ما چنین هستیم ؟ دلداده به وعده های تو هستیم؟
وقتی که زاده شد عرش گریست ، ملائک گریستند و پیامبر، برای چه باید می آمد؟ برای آزادگی ؟ که بهای سنگینی داشت . که هزاران سال است دلدادگانش می گریند.
زاده شد تا حقارت ها را از دل ها بشویدو بگوید که راه رسیدن به معرفت در بازار دین فروشی و مصلحت و رستگاری در معرکه ، وصل شدن به دریاست . خدایا ! ما به دریا می رسیم؟
می دانست همه ی کفر با جان دوباره ای که گرفته ، زمین خدارا غرق در خون می کند.
پایان معرکه را او می دانست . اما زندگی مردم را بر آشفت و با تمام پاره های تن خود به معرکه رفت ، تا اوج دل دادگی تا نهایت آزاذگی. او چگونه زیستن را به جهان آموخت ؛ و چگونه رفتن را .
خدایا مثل او آزاده خواهیم زیست و آزاده خواهیم رفت؟…

MEMOLI
2009-Jan-23, 13:52
از بهشت که بیرون آمد، دارایی‌اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.فرشته‌ها گفتند: تو بی‌بهشت می‌میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده‌ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می‌خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده‌ای که تو را دوباره به بهشت می‌رساند و از زمین می‌گذرد؛ زمینی آکنده از شروخیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته‌ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. می‌ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده‌شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به‌گزیدن توست.
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا توبهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود...!

saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2009-Jan-23, 14:07
...

Angela
2009-Jan-23, 18:05
می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

هر آدمی دو قلب دارد ، قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی است که در سینه می تپد ، همان که گاهی می شکند ، گاهی می گیرد و گاهی می سوزد. گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست میرود . با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد . دل سوختگی و دل شکستگی هم ماجرای این دل است.
با این دل است که عاشق می شویم ، با این دل است که دعا می کنیم و گاهی با همین دل است که نفرین می کنیم کینه می ورزیم و بد دل می شویم .
اما قلب دیگری هم هست ، قلبی که از بودنش بی خبریم . این قلب اما در سینه جا نمی شود ، و به جای آنکه بتپد می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد . سیاه و سنگ نمی شود از دست هم نمی رود . زلال است و جاری ، مثل رود و مثل نسیم ، و آنقدر سبک که هیچ وقت ، هیچ جا
نمی ماند . بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد. آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند . بالا می رود و بالا می رود . این همان قلبی است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند وقتی تو بد می گویی و بیزاری ، او عشق می ورزد ، وقتی تو می رنجی او
می بخشد ...
این قلب کار خودش را می کند ، نه به احساسات کاری دارد ، نه به تعلقت . نه به آنچه می گویی و نه به آنچه می خواهی.
و آدم ها به خاطر همین همین دوست داشتنی اند . به خاطر قلب دیگرشان . به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.

دوستان عزیزم عذر خواهی می کنم اگر شبیه داستان کوتاه نبود اما این مطلبو گذاشتم تا بگم که چه خوبه که همیشه مواظب قلب دوممون باشیم.

Joy is a net of love by which you can catch souls … A joyful heart is the inevitable result of a heart burning with love. ( mother teresa)

شادی سبدی از عشق است که با آن می توان به زوح دست پیدا نمود... بدون شک یک قلب شاد ، نتیجه قلبی است که از عشق شعله ور است. ( مادر ترزا)

MEMOLI
2009-Jan-23, 22:24
روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.
مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد...!

MEMOLI
2009-Jan-23, 22:26
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...!

MEMOLI
2009-Jan-23, 22:28
پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.
رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.
رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.
گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.
و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.
خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.
و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند...

عرفان نظرآهاري

MEMOLI
2009-Jan-23, 22:30
روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:
«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
«استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»

MEMOLI
2009-Jan-23, 22:31
می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب...!

MEMOLI
2009-Jan-23, 23:16
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد." پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد." پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است." فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود...

MEMOLI
2009-Jan-24, 17:39
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

saeedjanfada
aftab

Angela
2009-Jan-24, 18:59
فرشته تصميمش را گرفته بود.پيش خدا رفت و گفت: خدايا می خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمينی است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت
فرشته گفت تا بازگردم، بالهايم را اينجا می سپارم؛اين بالها در زمين چندان به کار من نمی آید
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمينم اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است
فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. اين قولی است که فرشته ای به خداوند
می دهد
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را که می ديد، به ياد می آورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمی فهميد چرا اين فرشته ها برای پس گرفتن بالهايشان به بهشت برنمی گردند
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزی را از ياد برد و روزی رسيد که فرشته ديگر از آن گذشته ی دور و زيبا به ياد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند

فرشته هرگز به بهشت برنگشت

Angela
2009-Jan-24, 18:59
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد . بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است . چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟

Asemun
2009-Jan-25, 03:10
مردی را سخت خو گرفته از دنیا و درست، روی سوی روستایی شد.
در آن اثنا ، پیری بر او وارد گشت و به او خیره شد .
مرد روزگار دیده ، سلامی بکرد و راه گشود ، مرد پیر بگفت ، ای کودک تو را چه شده راه ز روستا جویی مگر!
مرد باتجربه ، به تامل فرو رفت و با خود بگفت که چرا این عجوز مرا کودک نام نهاده است . و چندی که بگذشت پاسخی از مرد نیامد ، مرد پیر با تبسمی بدو گفت : دانی که چرا تو را کودک نهادم ، بدان که با نهادن نام کودکان بر کودکان ، کودکان به تامل هم نمیروند !
مرد روزگار دیده سخن مرد پیر را دانست لیک لب نگشود ... مرد همچنان او را در نظر داشت ، بدو گفت :سخن نرانیدنت دلیل بر ندانسته ات نیست چون بر دانسته ات نیز نباشد ، ولیکن دانند که دانایان چیزی گر ندانند به کلام نیز نیارند.
مرد که این سخن را ز عجوز بشنید ، دیگر راه خویش را به روستا ندید ،
چشم خود را ز روستا بر بست و مسیر را عوض ... چنان رفت که عجوز میرفت ، که زیرا آباده‌ای را که مرد پیر راه بگرداند مرا بس جایی نیست !

Asemun
2009-Jan-25, 03:10
مردی را سخت خو گرفته از دنیا و درست، روی سوی روستایی شد.
در آن اثنا ، پیری بر او وارد گشت و به او خیره شد .
مرد روزگار دیده ، سلامی بکرد و راه گشود ، مرد پیر بگفت ، ای کودک تو را چه شده راه ز روستا جویی مگر!
مرد باتجربه ، به تامل فرو رفت و با خود بگفت که چرا این عجوز مرا کودک نام نهاده است . و چندی که بگذشت پاسخی از مرد نیامد ، مرد پیر با تبسمی بدو گفت : دانی که چرا تو را کودک نهادم ، بدان که با نهادن نام کودکان بر کودکان ، کودکان به تامل هم نمیروند !
مرد روزگار دیده سخن مرد پیر را دانست لیک لب نگشود ... مرد همچنان او را در نظر داشت ، بدو گفت :سخن نرانیدنت دلیل بر ندانسته ات نیست چون بر دانسته ات نیز نباشد ، ولیکن دانند که دانایان چیزی گر ندانند به کلام نیز نیارند.
مرد که این سخن را ز عجوز بشنید ، دیگر راه خویش را به روستا ندید ،
چشم خود را ز روستا بر بست و مسیر را عوض ... چنان رفت که عجوز میرفت ، که زیرا آباده‌ای را که مرد پیر راه بگرداند مرا بس جایی نیست !

Asemun
2009-Jan-25, 03:11
در حالی که نوازشش می کرد گفت : “بدون تو زندگی برام بی معنیه” و اشکهاش رو پاک کرد
مادر رو تخت بیمارستان کمی جا به جا شد و به همسرش دلداری داد که “مطمئن باش خوب میشم” و به دختر شش ساله ش نگاه کرد ، دخترک دوید و پرید تو بغل مامان …
دخترک اشکهاش رو از روی قاب عکس مامان با روبان سیاه، پاک کرد و زیر لب گفت :” مامان، بابا دروغ گفت” ، صدای همسر جدید بابا از آشپزخونه افکارش رو پاره کرد

MEMOLI
2009-Jan-26, 22:25
یه روز بهم گفت :میخوام باهات دوست بشم . آخه من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز دیگه بهم گفت: میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.. بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز دیگه بهم گفت: میخوام برم یه جای دور?جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام... بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجاخیلی تنهام... براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام... براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم.چیزی که بیشتر از این خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه من تنهای تنهام...!

saeedjanfada
aftab

علم الهدی
2009-Jan-28, 00:37
خطوط نامرئی دوست‌داشتن :

آن‌چه در زیر می‌خوانید، از زبان «هلن کلر‌» بانوی نابینا و ناشنوای مشهور جهان می‌باشد:

صبح روزی را به‌خاطر می‌آورم که برای اولین‌بار از معلمم معنی کلمه‌ی «دوست‌داشتن» را پرسیدم. البته تا آن زمان، کتاب‌های زیادی مطالعه نکرده بودم. آن‌روز تعدادی گل بنفشه را که در باغ پیدا کرده بودم، پیش معلمم خانم «سالیوان» بردم.

او مرا در آغوش کشید و با انگشت خود کف دستم نوشت: من «هلن» را دوست دارم.
من از او پرسیدم: «دوست‌داشتن چیست؟» او با انگشت به قلبم که در حال تپیدن بود، اشاره کرد و گفت: «این‌جاست.» حرف‌های او مرا خیلی گیج کرده بود زیرا تا آن زمان، معنی چیزهایی را می‌فهمیدم که بتوانم آن‌ها را لمس کنم. من گل‌های بنفشه را که در دست او بود، بوییدم و به‌آرامی از او پرسیدم: «آیا دوست‌داشتن،‌ رایحه‌ی‌‌ دل‌انگیز گل‌هاست؟» معلمم گفت: «نه»

دوباره به فکر فرورفتم. خورشید در حال تابیدن بود. ‌با دست به سمت خورشید اشاره کردم و پرسیدم: «آیا این دوست‌داشتن نیست؟» به‌نظرم ممکن نبود چیزی زیباتر از خورشیدی که با گرمای خود باعث رشد و تعالی تمامی موجودات می‌شود، در دنیا وجود داشته باشد اما خانم «سالیوان» سرش را تکان داد و من به‌طور کامل گیج و مبهوت و ناامید بودم. برای من خیلی عجیب بود که معلمم نمی‌توانست دوست‌داشتن را به من نشان دهد.

یک یا دو روز بعد، مشغول بازی با چند مهره بودم و سعی‌می‌کردم ابتدا دو مهره‌ی بزرگ سپس سه مهره‌ی کوچک را به‌صورت قرینه و متوالی به نخ بکشم. ابتدا اشتباهات زیادی می‌کردم اما خانم «سالیوان» با صبر و حوصله به من کمک می‌کرد‌ تا مهره‌هایی را که به اشتباه وارد کرده بودم، بیرون‌آورم. در انتها متوجه یک اشتباه بزرگ در توالی مهره‌ها شدم و برای یک لحظه فکرم را به درس متمرکز کردم و این‌که چگونه باید مهره‌ها را به‌طور صحیح مرتب کنم.
خانم «سالیوان» انگشتش را روی پیشانی‌ام گذاشت و نوشت «فکر‌کن». در یک آن فهمیدم آن کلمه، نام یک روندی است که در ذهن من می‌گذرد. این اولین تجربه‌ی من در یادگیری یک فکر انتزاعی بود. با این طرز فکر، ‌مدت زیادی سعی‌می‌کردم معنی دوست‌داشتن را بفهمم. آفتاب، هر روز زیر ابر بود و تابش مختصری وجود داشت.

ناگهان خورشید از پشت ابر بیرون آمد و به‌طور‌کامل درخشید. دوباره از معلمم سؤال کردم: «آیا این دوست‌داشتن نیست؟» او جواب داد: «عشق، مانند ابر در آسمان است قبل از این‌که خورشید بیرون بیاید.»
بعد به زبانی ساده‌تر که من در آن زمان ‌احتمالاً ‌آن‌را نفهیدم، توضیح داد: «تو می‌دونی که نمی‌تونی ابرها رو لمس کنی اما بارون رو احساس می‌کنی و می‌دونی که گل‌ها و زمین تشنه، چه‌قدر خوشحال می‌شن اگه پس از یک روز آفتابی، بارون بیاد.

دوست‌داشتن هم مانند ابر است. تو نمی‌تونی اونو لمس کنی اما می‌تونی وجودشو توی هر چیزی احساس کنی. بدون دوست‌داشتن، تو خوشحال نخواهی بود و دوست نداری ‌بازی کنی.»
حقیقتی زیبا بر من آشکار شد. بین من و انسان‌های دیگر، خط‌وط نامرئی به‌نام دوست‌داشتن وجود دارد.

MEMOLI
2009-Jan-30, 18:28
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.

پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:

"این عدل نیست، این عدل نیست، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.

من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی."

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.

و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد.

چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است، حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی ، رسیده ای.

و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست،

تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛

" پاره ای از مرا."

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.

دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.

سنگ پشت به راه افتاد و گفت:

" رفتن، حتی اگر اندکی؛"

و پاره ای از "او" را با عشق بر دوش کشید.


saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2009-Feb-10, 22:46
ستاره کوچولو از پشت ابر سرک کشید و چشمش افتاد به خونه دخترک ، پنجره اتاقش مثل همیشه باز بود.

جلوتر رفت. از توی پنجره به داخل اتاق سرک کشید . یهو دلش هری ریخت پایین ، آخه اونشب تنها شبی بود که توی این چند سال دخترک تو اتاقش نبود. اینبار بدون ترس و دلهره وارد اتاق شد. به همه جای اتاق سرک کشید. زیر تخت ، توی کمد، حتی توی کشوها. اما اثری از دخترک نبود.

نا امید و خسته نشست روی تخت، دستهاشو گذاشت زیر چونشو آه سردی از ته دلش کشید .

به دور و بر اتاق نگاهی انداخت ، تازه متوجه شد که اتاق خالیه و هیچ وسیله ای توش نیست. با ترس از جاش بلند شد دوباره نگاهی به اطرافش کرد. اتاق خالیه خالی بود. با صدای بلند فریاد زد :

یعنی چی؟ چرا اینجا اینجوریه؟ چرا هیچی اینجا نیست؟ اینجا که پر از اسباب بازی بود؟ من هر شب وقتی که اون خواب بود تا صبح با اسباب بازیهاش بازی می کرد؟ یکی به من بگه اینجا چه اتفاقی افتاده؟

در حالیکه اشک می ریخت با عجله به سمت در اتاق رفت. در رو باز کرد و از اتاق اومد بیرون دور برشو یه نگاهی انداخت اونجا هم خالی بود. رفت طبقه پایین اونجا هم هیچی نبود، غمگین روی زمین نشست و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن.

یهو یه صدای از پشت سرش شنید: چرا گریه می کنی؟

با عجله به سمت صدا برگشت دختر کوچولو رو دید که با لبخند دستشو به سمتش دراز کرده:

فکر کردی من نفهمیدم که تو شبها تا صبح توی خونه ما می چرخیدی و با وسایل من بازی می کردی ؟ اونا منو با خودشون بردن تو یه خونه دیگه که تو نتونی بیای اینجا؟ آخه من بهشون گفته بودم که تو شبها تا صبح توی خونه ما پرسه می زنی با اسباب بازی های من بازی می کنی.
اونام منو بردن پیش آقای دکتر.

آقای دکتر با من حرف زد منم بهش گفتم که تو شبا میای خونه ما، اونم سرشو تکون داد و منو از تو اتاق بیرون کرد.

دختر کوچولو همینطور که دستشو دراز کرده بود آروم آروم اومد سمت ستاره ، ستاره دستشو توی دستاش گرفت و با لبخند گفت: می خوای حالا تو بیای بریم خونه ما و با اسباب بازی های من بازی کنی ؟

دخترک سرشو تکون داد.

ستاره اونو با خودش برد لب پنجره و دستشو محکمتر گرفت و روکرد به دختر کوچولو و گفت : آماده ای؟

دخترک عروسکشو تو بغلش فشرد و گفت : آره بریم دیگه !!

ستاره پرواز کرد و به سمت آسمون رفت

دختر کوچولو با هیجان دور و بر خودشو نگاه کرد ستاره ها بهش خوش آمد می گفتن و لبخند میزدند

ناگهای فریاد پدر و مادرش رو شنید که با گریه اونو صدا میزدند ، به سمت پایین نگاه کرد فاصله زیادی با اونها داشت

یه نگاهی به سمت جلو کرد آسمون پر از ستاره بود و همه برای ورودش دست می زدند.

دوباره نگاهی به پشت سرش انداخت. مادش با گریه اونو صدا می کرد ولی دیگه خیلی دور شده بود.

لبخندی به مادرش زد، در حالیکه دستشو براشون تکون می داد فریاد زد :

ما دوباره همدیگرو می بینیم. نگران من نباش مامان...

MEMOLI
2009-Feb-10, 23:08
زمانی که آمد چشم هایش گریان بود ، شاید به خاطر مهر سکوتی که بر لبانش بود و یا ورود به دنیایی شوم . زمینی که تبعیدگاه اولین جدش بود : آدم .

چشم هایش را بسته بود . شاید نمی خواست ببیند ، شاید ترجیح می داد در دنیای خودش باشد .

ماه ها سخن نگفت و تا زمانی که لبانش از هم بشکفد هر آن چه می خواست باز گوید را فراموش کرد !

به اجبار قدم در راهی گذاشت که باید می پیمود ..... تا انتها !

آغازش زهر بود با اشک و آه ، ولی اندکی که گذشت به ظاهر شیرین شد . به ظاهر شیرین تر از عسل ! همه چیز نو بود . تاریکی و روشنی را می شکافت و می رفت و برایش دور از ذهن بود که روزی آرزو کند این جاده تکراری شود .

روزی با آرزوی برگشت ، روزی که با حسرت پشت سر را بنگرد و بخواهد که بازگردد و دوباره شروع کند ، ولی دریغ از یک گام که بتواند رو به گذشته بر دارد .

روزی که به بن بست غم برسد ، تلخی این راه نیز شاید دوباره آغاز شود . آرام آرام سرعتش کند می شد و می رفت که بایستد . نمی خواست بیش از این پیش برود و پیر شود . تازه به یک سویی راه ، پی برده بود و می دید که به انتها نزدیک است .

دیر فهمیده بود و باز گریان بود . حقیقت را به یاد آورد ولی فرصتی نبود . می خواست بازگردد و حقیقت را به همه بگوید ، ولی فرصتی باقی نمانده بود و باز هم مهر سکوت بر لبانش فرود آمد .

دراز کشید و چشمانش را بست و بازگشت به دنیایی که از آن آمده بود . همان دنیایی که با گریه از آن جدا شده بود ، ولی معلوم نبود که مثل قبل بخواهد به آن جا باز گردد یا نه !

شاید بی هیچ توشه ای بازگشت و شاید تو تنها اندکی زودتر از او بفهمی ، بفهمی که جاده ات بی باز گشت است و سفری در پیش داری که باید با توشه ای پر به سرزمینی که گریان از آن آمدی باز گردی تا خندان باشی و سرافراز .

جاده را ببین ! رهگذرانش را ، تابلوهای راهنما را ، نه چراغ های رنگارنگ و چشمک زن و وسوسه انگیزش را ، خودت نور باش...

ماهان1901
2009-Feb-11, 21:20
ببخشيد شما ثروتمنديد ؟

هوا بدجوري طوفاني بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابي مچاله شده بودند. هر دو لباس‌هاي

كهنه و گشادي به تن داشتند و پشت در خانه مي‌لرزيدند. پسرك پرسيد: «ببخشيد خانم! شما

كاغذ باطله داريد؟»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالي خودمان هم چنگي به دل نمي‌زد و نمي‌توانستم به آن‌ها كمك

كنم. مي‌خواستم يه جوري از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاي كوچك آن‌ها افتاد كه

توي دمپايي‌هاي كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بياييد تو يه فنجون شير كاكائوي گرم

براتون درست كنم.»

آن‌ها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخاري نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شير

كاكائو و كمي نان برشته و مربا به آن‌ها دادم و مشغول كار خود شدم. زير چشمي ديدم كه دختر

كوچولو، فنجان خالي را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشيد خانم! شما

پولدارين؟»

نگاهي به روكش نخ نماي مبل‌هايمان انداختم و گفتم: «من اوه...نه!»

دختر كوچولو فنجان رو با احتياط روي نعلبكي گذاشت و گفت: « آخه رنگ فنجون و نعلبكي‌اش به

هم مي‌خوره!»

آن‌ها در حالي كه بسته‌هاي كاغذي را جلوي صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق

نزند، رفتند. فنجان‌هاي سفالي آبي رنگ را برداشتم و براي اولين بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت

كردم. بعد سيب زميني‌ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زميني، آبگوشت، سقفي

بالاي سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمي، همه اين‌ها به هم مي‌آمدند.

صندلي‌ها را از جلوي بخاري برداشتم و سر جايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه‌مان را

مرتب كردم. لكه‌هاي كوچك دمپايي را از كنار بخاري پاك نكردم. مي‌خواهم هميشه آن‌ها را همانجا

نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندي هستم.

ماريون دولن

ماهان1901
2009-Feb-11, 21:23
عبور از پل‌هاي زندگي

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي مي

کردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت،

اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.

از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را

ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري

در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن

همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط

مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل

دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه

من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.

نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد

به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟

نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !

هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود.

نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟

در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را

داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.

وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن

است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم...

Angela
2009-Feb-11, 21:29
فرشته
فرشته تصميمش را گرفته بود.پيش خدا رفت و گفت: خدايا می خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمينی است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.
فرشته گفت تا بازگردم، بالهايم را اينجا می سپارم؛اين بالها در زمين چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمينم اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است.
فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. اين قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را که می ديد، به ياد می آورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمی فهميد چرا اين فرشته ها برای پس گرفتن بالهايشان به بهشت برنمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزی را از ياد برد و روزی رسيد که فرشته ديگر از آن گذشته ی دور و زيبا به ياد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

MEMOLI
2009-Feb-13, 13:59
بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

خدایا !خسته ام!نمی توانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله. خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

. بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد. ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده. خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید. ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست. پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد .خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...

saeedjanfada
aftab

MEMOLI
2009-Feb-13, 14:00
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

saeedjanfada
aftab

HOSEIN
2009-Feb-13, 18:50
به نقل از عباس توفیق:

دوتا خط موازی بودن که سالها بود عاشق بیقرار همدیگه بودن ولی. افسوس.......

Angela
2009-Feb-14, 12:21
e-mail اشتباه

مردى براى گذراندن تعطيلات به جزيره کيش رفت. همسرش در يک مسافرت کارى بود و قرار بود فرداى آن روز در جزيره کيش به او بپيوندد. مرد وقتى به هتل رسيد تصميم گرفت براى همسرش يک نامه الکترونيکى کوتاه بفرستد و خبر رسيدنش را به او اطلاع دهد.
کامپيوترش را راه انداخت و پس از وصل شدن به اينترنت، نامه اى براى همسرش از طريق پست الکترونيکى فرستاد. متاسفانه در هنگام تايپ کردن نشانى e-mail همسرش، يک حرف را اشتباه وارد کرد و نامه به جاى آن که به همسرش برسد به نشانى پست الکترونيکى خانم نسبتاً سالخورده اى که روز قبل همسرش را از دست داده بود ارسال شد. هنگامى که اين خانم e-mailهايش را نگاه مى کرد تا چشمش به اين e-mail افتاد مدتى به صفحه نمايشگر خيره ماند و سپس جيغى کشيد و به زمين افتاد. افراد خانواده اش با شنيدن صداى جيغ او به سرعت به اتاقش رفتند و ديدند که او بيحال روى زمين افتاده است.
به صفحه نمايشگر کامپيوتر نگاه کردند و اين متن را روى آن ديدند: همسر عزيزم، من همين الان رسيدم و جا گرفتم. همه چيز براى آمدن فرداى تو آماده است .

Angela
2009-Feb-14, 12:23
e-mail اشتباه

مردى براى گذراندن تعطيلات به جزيره کيش رفت. همسرش در يک مسافرت کارى بود و قرار بود فرداى آن روز در جزيره کيش به او بپيوندد. مرد وقتى به هتل رسيد تصميم گرفت براى همسرش يک نامه الکترونيکى کوتاه بفرستد و خبر رسيدنش را به او اطلاع دهد.
کامپيوترش را راه انداخت و پس از وصل شدن به اينترنت، نامه اى براى همسرش از طريق پست الکترونيکى فرستاد. متاسفانه در هنگام تايپ کردن نشانى e-mail همسرش، يک حرف را اشتباه وارد کرد و نامه به جاى آن که به همسرش برسد به نشانى پست الکترونيکى خانم نسبتاً سالخورده اى که روز قبل همسرش را از دست داده بود ارسال شد. هنگامى که اين خانم e-mailهايش را نگاه مى کرد تا چشمش به اين e-mail افتاد مدتى به صفحه نمايشگر خيره ماند و سپس جيغى کشيد و به زمين افتاد. افراد خانواده اش با شنيدن صداى جيغ او به سرعت به اتاقش رفتند و ديدند که او بيحال روى زمين افتاده است.
به صفحه نمايشگر کامپيوتر نگاه کردند و اين متن را روى آن ديدند: همسر عزيزم، من همين الان رسيدم و جا گرفتم. همه چيز براى آمدن فرداى تو آماده است .

Angela
2009-Feb-14, 12:25
معناي دوم عشق

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"
جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.

عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست .

Angela
2009-Feb-15, 15:27
فرشته
آخرین تکه را از داخل جعبه خارج کرد و در مشتش گرفت . با درخشش خاصی که درچشمان اش بود به سمت پیرمرد رفت و آخرین تکه را به او داد . پیرمرد سرش را بلند کرد و دخترک در لابه لای آدم ها ناپدید شد . پیرمرد از روی صندلی شکسته اش بلند شد و به سمت پسرکی که در گوشه ای از خیابان مشغول واکس زدن بود ، رفت و آخرین تکه را به او داد . پسرک سرش را بلند کرد و پیرمرد در لا به لای آدم ها ناپدید شد . پسرک واکسی پس از تمام شدن کار اش آخرین تکه بیسکویت را به دهان برد .. و در میان انبوه آدم ها ناپدید شد .

Angela
2009-Feb-15, 15:29
ایستاده به انتظار
سال اول زندگی ، شاد و سرحال بود . سال دوم ، بزرگ شده و دیگر می فهمید . سال سوم زندگی اش ، بزرگتر شده و بیشتر می فهمید . هر سال که می گذشت بر سن و معلومات او افزوده می شد اما هیچ وقت نتوانست به این سوال پاسخ دهد که .. چرا به انتظار ایستاده است ؟اکنون خیابانی در زیر پایش عبور می کند و او توانسته به پاسخ آن سوال پی ببرد و درجواب بگوید : « من به انتظار هیزم شکن ایستاده ام » .

Angela
2009-Feb-15, 15:45
ماهی آزاد سفید
با تکانی خود را ازلابه لای سوراخ های تور رها کرد و در دریا شناور شد ؛ با خود گفت:« ازمرگ حتمی نجات یافتم ، بیچاره ماهی هایی که در تور ماهیگیر اسیرند .. اگر آنها هم به مانند من زرنگ و باهوش بودند ، اگر به مانند من تلاش می کردند و اگرازشانس خوبی برخوردار بودند ... » مرغی دریایی که درحال چرخیدن در آسمان بود با شیرجه ای ، ماهی آزاد سفید را همراه خود به آسمان برد . در همین لحظه موجی سهمگین ، ماهیگیر را به همراه تورش به داخل دریا کشاند .

Angela
2009-Feb-15, 16:03
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید...


سلام این دو تا داستان فوق العاده قشنگ بودن. ممنون

MEMOLI
2009-Feb-16, 18:57
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی. آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!!!!

saeedjanfada
aftab

imangh
2009-Feb-17, 00:00
دکمه تشکر کافی نیست، تشکر برای این پست هارا باید نوشت
متشکرم :)

SALEK
2009-Feb-17, 11:20
آرامش

پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل , آرامش را تصوير کند .
نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .

پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .

تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود .

اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .

پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :

آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايظ سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است .

MEMOLI
2009-Feb-17, 12:07
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

.
.
.
.

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر

دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

Asemun
2009-Feb-19, 02:13
دندان !
پیرمرد یك همبرگر، یك چیپس و یك نوشابه سفارش داد... همبرگر را به آرامی از توی پلاستیك در آورد و بادقت خیلی زیاد به دوقسمت تقسیم كرد. یك نیمه اش را برای خودش برداشت و نیمه دیگر را جلوی زنش گذاشت... بعد از آن پیرمرد با دقت خیلی زیاد چیپس ها رو دونه دونه شمرد و آن ها را به دوقسمت تقسیم كرد و نصفه از آنها را جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگر را جلوی خودش... پیرمرد یك جرعه از نوشابه ای كه سفارش داده بود را خورد... پیرزن هم همین كار رو كرد و فقط یك جرعه از نوشابه را خورد و بعدش آن را دقیقا وسط میز قرار داد... پیرمرد چند گاز كوچك به نصفه همبرگر خودش زد... بقیه افرادی كه توی رستوان بودن فقط داشتن آن ها رو نگاه می كردند و به راحتی می شد پچ پچ هایشان رو در مورد پیرمرد و پیرزن شنید:"این زوج پیر و فقیر رو نگاه كن... طفلكی ها پول ندارن واسه خودشون دوتا همبرگر بخرن..."
پیرمرد شروع كرد به خوردن چیپس ها.. در همین حال بود كه یك مرد جوان كه دلش به رحم اومده بود به میز آن ها اومد و خیلی مودبانه پیشنهاد داد كه یك همبرگر دیگر برایشان بخرد... پیرمرد جواب داد: "نه...ممنون.. ما عادت داریم كه همیشه همه چیز رو با هم شریك بشیم..."
بعد از ده دقیقه افرادی كه پشت میزهای كناری نشسته بودن متوجه شدن كه پیرزن هنوزلب به غذا نزده... پیرزن فقط نشسته بود و غذا خوردن شوهرش رو تماشا می كرد و فقط هر از وقتی جایش را با شوهرش توی نوشابه خوردن عوض می كرد... در همین حال بود كه دوباره مرد جوان به میز آنها امد و دوباره پیشنهاد داد كه برایشان یك همبرگر دیگر بخرد.. این بار پیرزن جواب داد: نه خیلی ممنون... ماعادت داریم كه همه چیزهارو با هم شریك بشویم...".
چند دقیقه بعد، پیرمرد همبرگرش را كامل خورده بود و مشغول تمیز كردن دست و دهنش با دستمال بود كه دوباره مرد جوان به میز آنها آمد و به طرف پیرزن -كه هنوزلب به غذا نزده بود- رفت و گفت: "می تونم بپرسم منتظر چی هستید؟" پیرزن به صورت مرد جوان خیره شد و گفت:"دندان!"
__________________

Asemun
2009-Feb-19, 02:13
پل
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

SALEK
2009-Feb-25, 09:17
عشق تنها نیروی خلاق
هر جا قدم میگذارید بذر عشق بپاشید و قبل از همه در خانه خودتان.به فرزندان خود ، به همسر خود ، به همسایه های خود ، به هموطنان خود ، به مردم دنیا عشق بورزید... نگذارید کسی از پیش شما برود مگر اینکه خوشتر و امیدوارتر از وقتی باشد که نزد شما می آید. حتضور زنده و مجسم محبت خدایی باشید. محبت را در لبخند ، در چهره ، در چشمها و در سلام گرم خود به دیگران پیشکش کنید.
" مادر ترزا "

یک استاد جامعه شناس به همراه دانشجویانش به محله های فقیرنشین بالتیمور رفت تا در مورد ۲۰۰ نوجوان و زندگی و آینده آنها تحقیقی تاریخی انجام دهد. از دانشجویان خواسته شد ارزیابی خود را درباره تک تک این نوجوانها بنویسند. دانشجویان درباره همه آنها یک جمله را تکرار کردند : او شانسی برای موفقیت ندارد.

۲۵ سال بعد استاد جامعه شناسی دیگری به سراغ این تحقیق رفت. او از دانشجویان خواست دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. ۲۰ تن از آنها از آن محله اسباب کشی کرده یا مرده بودند. از میان ۱۸۰ نفر باقیمانده ۱۷۶ نفر به موفقیتهای غیر عادی دست پیدا کرده بودند و وکیل ، پزشک و تاجرهای معتبری شده بودند. این جامعه شناس حیرت کرد و تصمیم گرفت در این باره تحقیقات بیشتری بکند و خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا کرده و از تک تک آنها بپرسد که دلیل موفقیت شما چیست؟
و پاسخ همه یکسان بود: دلیل موفقیت ما معلم ماست.

آن معلم هنوز زنده بود. استاد او را که پیرزنی فرسوده ولی هنوز هوشمند و زیرک بود ، پیدا کرد تا از او فرمول معجزه گری را که از نوجوانهای محلات فقیر نشین انسانهای شایسته و موفقی ساخته بود ، بپرسد. چشمهای معلم پیر برقی زد و لبهایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد. پاسخش بسیار ساده بود
او در کمال لطف و تواضع گفت: من عاشق بچه ها بودم.

SALEK
2009-Feb-25, 09:20
شاعر و فرشته
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند .

فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته .

شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعر هايش بوي آسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت .

خدا گفت : ديگر تمام شد . ديگر زندگي براي هر دوتاشون دشوار مي شود .

زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود ،

زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد ، آسمان.

SALEK
2009-Feb-25, 09:21
گنجشک
همه منتظر بودند تا بیاید مثل همیشه

اما خبری از او نبود

همگی نزد خداوند رفتند و عرضه داشتند نیامد

جواب رسید: او خواهد آمد چون غیر از من کسی را برای گفتن درد دلش ندارد

ناگهان صدای جیک جیک گنجشک تنها همه را غافلگیر کرد

با صدایی آمیخته با بغضی غریب لب به شکوه گشود:

خداوندا تو با داشتن این چنین جاه و جلایی

چرا لانه کوچک مرا خراب کردی؟جایی از تو تنگ کرده بود؟

و...

همگی در سکوتی معنادار فرو رفتند

نا گهان خطاب آمد :

تو در خواب بودی ماری در کمین تو بود

آهسته آهسته خود را به تو نزدیکتر میکرد

به باد دستور دادیم وزیدن کند تا لانه‌ات واژگون شود و تو از خواب غفلت برخیزی

تا مبادا دست مار به تو برسد...

گنجشک سر در گریبان اندوه فرو برد و بدون کلامی پر گشودن آغاز کرد...

SALEK
2009-Feb-25, 09:24
مارها قورباغه‌ها را مي‌خوردند و قورباغه‌ها غمگين بودند.

قورباغه‌ها به لك‌لك‌ها شكايت كردند.

لك‌لك‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند.

لك‌لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه‌ها دچار اختلاف ديدگاه شدند؛

عده اي از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌اي ديگر خواهان باز‌گشت مارها شدند.

مارها باز‌گشتند و هم‌پاي لك‌لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند.

حالا ديگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه براي خورده‌شدن به دنيا مي‌آيند.

تنها يك مشكل براي آن‌ها حل نشده باقي مانده است؛

اين‌كه نمي‌دانند توسط دوستانشان خورده مي‌شوند يا دشمنانشان!

SALEK
2009-Feb-25, 09:25
شريك

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سال‌مند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

بسیاری از آنان، زوج سال‌خورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند».

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب‌زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در‌آورد و آن‌را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود بر‌خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: «همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم».

مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم».

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید».

- چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا»!

AreZoO
2009-Mar-01, 22:13
روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!.

علم الهدی
2009-Mar-02, 02:16
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

علم الهدی
2009-Mar-02, 02:17
سالها پیش مرد فروشنده ای که از شهر بیرون رفته بود،

پس از بازگشت متوجه شد که در غیاب او خانه و فروشگاهش آتش گرفته و سوخته

و بدین ترتیب تمام دارایی خود را از دست داده بود.

اما او چه کرد؟ لبخند زد و چشمانش را به سوی آسمان گرفت و گفت:

خدایا می خواهی که اکنون چه کنم؟

روز بعد لوحی را بر ویرانه های خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود:

فروشگاهم سوخت، خانه ام سوخت، کالایم سوخت،

اما ایمانم نسوخته است،

فردا شروع به کار خواهم کرد.

SALEK
2009-Mar-03, 08:20
بدان را فراموش نکن

در میان لوازم شخصی مردی یهودی که در اردوگاه مرگ جان سپرده بود دعای زیر را یافتند :

(( پروردگارا ! آنگاه که در شکوهت تجلی می یابی ، تنها به یاد نیک سرشتان مباش ، به یاد بَدان و اشرار نیز باش .

(( و در روز قضا ، فقط به یادِ بی رحمی ها و شرها و بدی های اینان نیز مباش ، به یاد نیکی هائی نیز باش که به خاطر بدی های آنان انجام دادیم ، به یاد بردباری ، شهامت ، نوع دوستی ، فروتنی ، عظمت روح و ایمانی نیز باش که شکنجه گران ما در روح ما برانگیختند .

(( پس پروردگارا ، بگذار حاصل روح ما ، در نجات روح این بد سرشتان کارگر افتد .))

SALEK
2009-Mar-03, 08:21
آن جا که خدا هست

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:

- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .

ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم .

SALEK
2009-Mar-03, 08:22
استاد کیست ؟

مریدی از ملانصرالدین پرسید :

-((چطور شد که استاد شدی ؟))

ملانصرالدین گفت : همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم .برای درک این واقعیت ،مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم . یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم جه کنم ؟ مردی از راه رسید و جلو من ایستاد . خواستم از جلو من کنار برود دستم را تکان دادم . او هم همین کار را کرد.فکر کردم چه با مزه .حرکت دیگری کردم . او هم از من تقلید کرد .

شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگوئی انجام دادیم .مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود .چند هفته گذشت و از او پرسیدم : "استاد بگو چه کار باید بکنم ؟"

پاسخ داد : اما من فکر می کردم تو مرشدی !

SALEK
2009-Mar-03, 08:40
اسحاق می میرد

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .


روزی اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاری ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.

یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد !

خاخام پاسخ داد : من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم . برای خودم ناراحتم .وقتی همه به من احترام می گذاشتند ، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم .حالا رفته ، شاید از رشد باز بمانم .

SALEK
2009-Mar-03, 08:41
چهار نیرو

آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .

عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .

آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .

مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.

سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .

SALEK
2009-Mar-03, 08:43
قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

"خداوند پژواک کردار ماست ."

SALEK
2009-Mar-03, 08:45
عشق و شادی

مومنی نزد موشه دکوبرین روحانی رفت و گفت :

- روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟

روحانی پاسخ داد : تنها یک راه وجود دارد : زندگی با عشق .

چند دقیقه بعد شخص دیگری نزد او رفت و همین سوال را پرسید .

- تنها یک راه وجود دارد : زندگی با شادی .

شخص اول تعجب کرد :

- اما به من توصیه دیگری کردید استاد !

روحانی گفت : نه دقیقا همین توصیه را کردم .

SALEK
2009-Mar-03, 11:03
زمان حال یک هدیه است ...

در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد. او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،
اما...
تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟
پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.
بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید
....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود..

اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.
انسانها عمل شما را فراموش می کنند.
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.
به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.

علم الهدی
2009-Mar-03, 22:11
در زمان های قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار

داد و برای اینكه عكس العمل مردم را ببیند،خودش را جایی

مخفی كرد!بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت

از كنار تخته سنگ می گذشتند،بسیاری هم غرولند می كردند

كه این چه شهری است كه نظم ندارد!حاكم شهر عجب مرد

بی عرضه ای است،با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از

وسط جاده بر نمی داشت!

نزدیك غروب یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود،

به سنگ نزدیك شد!بارهایش را زمین گذاشت،وبا هر زحمتی

بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت . ان را كناری نهاد!

ناگهان كیسه ای را دید كه وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار

داده شده بود!كیسه را باز كرد و داخل ان سكه های طلا و یك

یادداشت پیدا كرد!پادشاه در ان یادداشت نوشته بود:

هر سدو مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی باشد!

somina
2009-Mar-03, 23:18
كليد را جا گذاشته‌ام. بر مي‌گردم و مي‌بينم آن‌جا نيست.
مي‌نشينم و نشسته حالا كنارم انگار پارسال. حرف‌هايي مي‌آيد و شنيده مي‌شود كه هنوز هم نمي‌دانم كه يادم داده و يا يادم مانده؟
مثل هميشه، مثل آدمي كه مي‌گردد، دنبال كليدهايم مي‌گشتم، دست مي‌كشم از زيادي لباس‌هايي كه پوشيدم مي‌خندم. زمستان پارسال است؛ دسته كليد را در خانه جاگذاشته‌ام و مانده‌ام پشت در.
تا پارك راهي نيست كه بنشينم روي نيمكتي كه آن‌روز او نشسته بود و من روي آن مي‌نشستم هميشه.
نمي‌دانم چه شد كه او چيزي گفت يا من را چيزي مي‌شد آن وقت كه صحبت سرباز كرد و زخم كهنه‌ي قلب من سرريز شد؛ و بازگفتنش به او آغاز از آن‌جا و آن‌روز بود. بعدها به عمد كليد را در خانه جا مي‌گذاشتم تا هر وقت در پارك عاشق او باشم.
حالا نيمكت تنهاست. سيگاري مي‌گيرانم. دستم پوست سبز چوبين نيمكت را تا آخر لمس مي‌كند.

SALEK
2009-Mar-04, 10:48
شهر فرشته ها....
روزي مردي خواب عجيبي ديد.

ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي انها نگاه مي كند .

هنگام ورود دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند وتند تند نهمه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند باز مي كنند و انها را داخل جعبه هايي مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چكار مي كنيد؟

فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم را از خداوند تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و انها را توسط پيكهايي به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد :شماها چكار مي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت ويك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه مي كنيد وچرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي عده ي بسيار كمي جواب مي دهند .

مرد از فرشته پرسيد :مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسيار ساده فقط كافيست بگويند:خدايا شكر

Jurist
2009-Mar-04, 12:25
http://shiaupload.ir/images/fgxumekt5dlmoq0515.gifهـــو الــــودودhttp://shiaupload.ir/images/fgxumekt5dlmoq0515.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




حكايت http://shiaupload.ir/images/hov3w4yrxqup1pc0ex.gif http://shiaupload.ir/images/hov3w4yrxqup1pc0ex.gif http://shiaupload.ir/images/hov3w4yrxqup1pc0ex.gif http://shiaupload.ir/images/hov3w4yrxqup1pc0ex.gif


چهار شمع بودند که به آرامی میسوختند .
سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح میشد صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید .
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هیچ کس نمیتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم باید بروم ، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمیبینم ...
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اینکه بطور کامل از بین رفت ( خاموش شد ) .
شمع دوم گفت : من «ایمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارم .
تا صحبتهایش تمام شد ، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را خاموش کرد .
شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم ، دیگر کسی به من اهمیت نمیدهد و مردم قدر مرا نمیدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیک تر است .
بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد ، نورش کاملا از بین رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید
با گریه و اندوه زیادی گفت : ای شمع ها ! ای شمع ها‌ ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید .. شما را بخدا روشن شوید .. نروید ..
کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه میداد و التماس میکرد
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :
نترس کوچولوی من ، تا وقتی که من هستم و وجود دارم میتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پر نور نگهشان دارم .. زیرا من «امید» هستم .
کودک داستان ما با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد
آره .. «امید» رو هیچ وقت نباید از زندگیمون برونیم
هر کدوم از ما با کمک «امید» میتونیم از «عشق» و «ایمان» و «آرامش»ما ن را دل و در زندگيمان براي همیشه نگهداری کنیم.



http://shiaupload.ir/images/7rmt80tco9arvd5jz312.gif

Jurist
2009-Mar-04, 12:29
http://shiaupload.ir/images/imtj3jb93433dqv7pre.gifهـــــوالحكيـ ــــم http://shiaupload.ir/images/imtj3jb93433dqv7pre.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg






ديوار شيشه اي




يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.



در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.


ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.





او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.



پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.



در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!




ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .





اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.


http://shiaupload.ir/images/4o77bo2wnsflyzdtxlpo.gif

علم الهدی
2009-Mar-04, 21:41
نامه ی یک پسر به پدر خود :

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

MEMOLI
2009-Mar-05, 22:09
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از كنارم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما....!

Angela
2009-Mar-05, 22:39
ليلي، تشنه تر شد

ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است.
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟

خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد.

AreZoO
2009-Mar-07, 16:17
او همسرش را دید که از خیابان رد می شود.یک بارانی قرمز رنگ پوشیده بود که اغلب قسم میخورد آن را دور می اندازد ، اما سالهای سال بود که دوباره سر از کمدش در می آورد.همه چیزش شبیه هم بود. این همان وبژگی بود که در دیدار اولشان او را جلب کرده بود. .. لباسهایی که دوباره و دوباره میپوشید... بسته های دست نخورده ماتیک... آواز...آوازی که در حال پودینگ درست کردن می خواند... همه به زندگی ای تعلق داشت که اکنون تصور می کرد تمام شده. زندگی ای که تصمیم داشت در فاصله بین دسر و غذا آن را تمام کند.
وقتی او خندید، نزدیک بود داد بزند:
من دارم ترکت میکنم! پس لبخند نزن!
اما فقط جرعه ای از مشروب خودش را به او داد.
وقتی او به گونه ای که هرگز قبلا ندیده بود شروع به گریه کرد، در ابتدا فکر کرد: می داند که می خواهد به خاطر ماری کریستین او را ترک کند.یک مهماندار بلوند جذاب که در ١٨ ماه گذشته عاشقش بود. « همینه»اون می دونه؛ به خاطر سن اش.باید حدسش را میزدم.همچنان در حال گریه او چند کاغذ را بیرون آورد و به او داد.در کلنیک امراض سرطانی آنها گفتند او سرطان خون پیشرفته دارد.در یک لحظه اندیشه ای در سرش شکل گرفت و با صدایی قوی و آهنین به خودش گفت: « تو از پسش بر می آی!»
موقع رفتن سه پرس از غذای مورد علاقه همسرش را سفارش داد و اس ام اسی برای معشوقش فرستاد: « من رو فراموش کن.» و از همسرش به هر شکل ممکن پرستاری کرد.تابلو هایی را به دیوار های خانه آویخت.در طول روز او را به دیدن فیلمهای مورد علاقه اش برد.همراهش با فروشنده ها چانه می زد، اگر چه همیشه از چانه زدن متنفر بود.خواندن کتاب عاشقانه با صدای بلند برای او.هر کار کوچک و بزرگی که رنگ متفاوتی داشت.او میدانست که دیگر قادر نخواهد بود آنها را برای او انجام دهد.
همچون مردی عاشق رفتار می کرد. او دوباره مردی عاشق شده بود.
هنگامی که او در آغوشش مرد، او به یک بیهوشی عاظفی رفت و هرگز بهبود نیافت.
حتی حالا پس از گذشت سالیان ، قلب او هر وقت زنی را در بارانی قرمز می بیند، می لرزد.

علم الهدی
2009-Mar-07, 19:46
يک نفر دلش شکسته بود، توي ايستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولي دعاي او دير کرده بود.

او خبر نداشت که دعاي کوچکش توي چهار راه آسمان پشت يک چراغ قرمز شلوغ گير کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها يکي يکي از کنار او گذشت روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود. هيچ کس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعاي من کجاست؟ او چرا نمي‌رسد؟

شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پيش از آمدن براي او دست دوستي تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صداي رفتنش کوچه‌هاي خاکي زمين جاده‌هاي کهکشان سبز شد. او از اين طرف، دعا از آن طرف، در ميان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صميم قلب گرم گفت و گو شدند. واي که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب مي‌شود. شب ذره ذره آفتاب مي‌شود.
و دعاي هر کسي رفته رفته توي راه مستجاب مي‌شود...

MEMOLI
2009-Mar-09, 17:13
ماجرا را به رمز بنویس

گناه را چه آشکار و چه پنهان ترک کنید؛ زیرا آنان که مرتکب گناه می‌شوند، به سزای اعمال خود خواهند رسید. انعام/ 120

حرف از گناه که پیش می‌‌آمد، پیش خودم می گفتم من که گناهی نکرده‌ام. منظورم آن گناه‌های بزرگی است که خدا می‌گوید و اسمشان گناه‌های کبیره است. من که مرتکب آنها نشده‌ام. گناه‌های بزرگ را آدم بزرگ‌ها انجام می‌دهند. اما امروز آیه‌ای توی سوره «حجرات» خواندم که حسابی دلم را لرزاند.

خدایا تو گفتی: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از گمان فراوان بپرهیزید؛ زیرا پاره‌ای از گمان‌ها گناه است و در کارهای پنهان یکدیگر جستجو نکنید و غیبت یکدیگر را نکنید. آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟»

این آیه را که خواندم، یادم افتاد که بارها شده که من هم توی دلم احساس‌های بدی نسبت به کسی داشته باشم و ندانم چرا.
ماجرا را به رمز بنویس

شده که هزار جور فکر ناجور درباره کسی کنم، اما نه چیزی شنیده باشم و نه چیزی دیده باشم. شده که بنشینم و پشت سر کسی تا آنجایی که می‌توانم بدگویی کنم. شده که ...

گفتی که اینها گناه است؟ گفتی که مثل خوردن گوشت برادر مرده آدم است. مثالت چقدر واقعی و چقدر وحشتناک است.

برادر یعنی همخون آدم، یعنی عزیز، یعنی دوست داشتنی. چطور می‌شود چنین کار وحشتناکی کرد.

اما ما خیلی وقت‌ها این کار را انجام داده‌ایم، بدون اینکه اصلاً متوجه باشیم و بفهمیم. کاش زودتر این آیه را خوانده بودم.

خدایا از دست خودم دلخورم.

بدترین کاری که تا به حال انجام داده‌ای و واقعاً دلت می‌خواهد خدا تو را ببخشد چیست؟

ماجرا را به رمز بنویس؛ طوری که هیچ‌کس جز خدا نفهمد تو چی نوشته‌ای...

نوشته: عرفان نظرآهاری

برگرفته از کتاب: نامه های خط خطی

MEMOLI
2009-Mar-09, 17:18
و خدایی که همین نزدیکی است

آیا به شتر نگاه نمی کنند که چگونه آفریده شده؟ و به آسمان که چه طور برافراشته شده؟ و به زمین که چه طور گسترده شده است؟ غاشیه/20-17

ما یک باغچه کوچک داریم که توی آن یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و چه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگ هایش می ریزد، توی دلم می گویم: دیگر تمام شد، مرد.

اما هر سال خدایا، تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دستهایش می گذاری.

شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گلهای قرمزِ قرمز. ذوق می کنم و می گویم: خدایا تو معرکه ای!گلهای قرمز، کهانار می شود، من همین طور می مانم که آخر چه طوری؟

خدایا! آخر تو چه طوری از هیچ، همه چیز درست می کنی.

کنار باغچه می نشینم، یک مشت خاک بر می دارم و می گویم: آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه قشنگش از کجاست؟ یک خاک و این همه رنگ؟ این همه بو؟ این طعم؟

خدایا به یادت می افتم، حتی با دیدن دانه های سرخ انار.


بار دیگر چشم باز کن و نگاه کن. ملک/4


خیلی وقت ها خدا آدم ها را دعوت می کند به نگاه کردن، ولی حیف که ما آدم ها، خوب نگاه کردن را بلد نیستیم. ما ذوق زده نمی شویم. تعجب نمی کنیم و اصلاً حواسمان نیست که خدا همین جاست. توی همین باغچه، لای همین ابرها، روی همین ثانیه ها.

چشم های ما به همه چیز عادت کرده اند، به همه چیز.

تو چی؟ تو چه جوری نگاه می کنی؟ تا به حال شده که با دیدن چیزی، مثلاً یک درخت، یک پرنده یا یک منظره، آن قدر تعجب کنی یا لذت ببری که بگویی: خدایا تو واقعاً فوق العاده ای!

عرفان نظر آهاری

Asemun
2009-Mar-10, 08:16
نگذاريم هيچوقت زنجير عشق به ما ختم بشود


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت ازسرکار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست. وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد.... من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم." اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.... او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود . در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید.
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: اسميت همه چيز داره درست ميشه..."


به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچوقت زنجير عشق به ما ختم بشه موفق باشید

Asemun
2009-Mar-10, 08:17
زن و مردي جوان ، در اتاق پذيرايي كه كاغذ ديواري آن به رنگ آبي آسماني بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند.

مرد خوش قيافه ، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم مي خورد:

ــ بدون شما عزيزم ، نمي توانم زندگي كنم! قسم مي خورم كه اين عين حقيقت است!

و همچنانكه به سنگيني نفس مي زد ، ادامه داد:

ــ از لحظه اي كه شما را ديدم ، آرامشم از دست رفت! عزيزم حرف بزنيد … عزيزم … آره يا نه ؟

زن جوان ، دهان كوچك خود را باز كرد تا جواب دهد اما درست در همين لحظه ، در اتاق اندكي باز شد و برادرش از لاي در گفت:

ــ لي لي ، لطفاً يك دقيقه بيا بيرون!

لي لي از در بيرون رفت و پرسيد:

ــ كاري داشتي ؟!

ــ عزيزم ، ببخش كه موي دماغتان شدم ولي … من برادرت هستم و وظيفه ي مقدس برادري حكم ميكند به تو هشدار بدهم … مواظب اين يارو باش! احتياط كن … مواظب حرف زدنت باش … لازم نيست با او از هر دري حرف بزني.

ــ او دارد به من پيشنهاد ازدواج مي كند!

ــ من كاري به پيشنهادش ندارم … اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري ، نه من … حتي اگر در نظر داري با او ازدواج كني ، باز مواظب حرف زدنت باش … من اين حضرت را خوب ميشناسم … از آن پست فطرتهاي دهر است! كافيست حرفي بهش بزني تا فوري گزارش بدهد …

ــ متشكرم ماكس! … خوب شد گفتي … من كه نمي شناختمش!

زن جوان به اتاق پذيرايي بازگشت. پاسخ او به پيشنهاد مرد جوان « بله » بود. ساعتي كنار هم نشستند ، بوسه ها رد و بدل كردند ، همديگر را در آغوش گرفتند و قسمها خوردند اما … اما زن جوان ، احتياط خود را از دست نداد: جز از عشق و عاشقي ، سخني بر زبان نياورد.

Asemun
2009-Mar-10, 08:18
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصيل ترک کردند و دکتر،قاضي و آدمهايموفقي
> شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامي که باهم داشتند حرف زدند. اونادرمورد
> هدايايي که تونستن به مادر پيرشون که دور از اونها در شهر ديگه ايزندگي مي
> کرد ، صحبت کردن.
> اولي گفت: من خونه بزرگي براي مادرمساختم ... دومي گفت: من تماشاخانه (سالن
> تئاتر) يکصد هزار دلاري در خانهساختم. سومي گفت : من ماشين مرسدسي با راننده
> تهيه کردم که مادرم به سفربره.
> چهارمي گفت: گوش کنيد، همتون مي دونيد که مادر چقدر خوندن کتاب مقدسرا دوست
> داشت و ميدونين که ديگه هيچ وقت نمي تونه بخونه ، چون چشماش خوبنمي بينه.
> من ، راهبي رو ديدم که به من گفت يه طوطي هست که ميتونه تمامکتاب مقدس رو حفظ
> بخونه . اين طوطي با کمک بيست راهب و در طول دوازده سالاينو ياد گرفت. من
> ناچارا" تعهد کردم به مدت بيست سال و هر سال صد هزاردلار به کليسا بپردازم.
> مادر فقط بايد اسم فصل ها و آيه ها رو بگه و طوطياز حفظ براش مي خونه.
> برادراي ديگه تحت تاثير قرار گرفتن.
> پس ازايام تعطيل، مادر يادداشت تشکري فرستاد. اون نوشت: ميلتون عزيز، خونه اي
> کهبرام ساختي خيلي بزرگه .من فقط تو يک اتاق زندگي مي کنم ولي مجبورم تمام
> خونه رو تميز کنم.به هر حال ممنونم.
> مايک عزيز،تو به من تماشاخانه ايگرونقيمت با صداي دالبي دادي.اون ،ميتونه
> پنجاه نفرو جا بده ولي من همهدوستامو از دست دادم ، من شنوايييم رو از دست
> دادم و تقريبا ناشنوام .هيچوقت از اون استفاده نمي کنم ولي از اين کارت
> ممنونم.
> ماروين عزيز،من خيلي پيرم که به سفر برم.من تو خونه مي مونم ،مغازه بقالي ام
> رو دارم پسهيچ وقت از مرسدس استفاده نمي کنم. اين ماشين خيلي تند تکون مي
> خوره. امافکرت خوب بود ممنونم
> ملوين عزيز ترينم ،تو تنها پسري هستي که با فکر کوچيکتبعنوان هديه ات منو
> خوشحال کردي. جوجه ، خيلي خوشمزه بود!! ممنونم

MEMOLI
2009-Mar-10, 21:26
زن و مردي جوان ، در اتاق پذيرايي كه كاغذ ديواري آن به رنگ آبي آسماني بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند...

منظور اين داستان رو متوجه نشدم:01:

MEMOLI
2009-Mar-11, 12:45
لحظه های حضور تو

او اول و آخر و ظاهر و باطن است. حدید/3

خدایا! نیستی، کجایی؟ آخر چرا همیشه قایم می شوی؟ چی می شد اگر دیدنی بودی؟ آن وقت همه باور می کردند که هستی. آن وقت شاید همه مومن می شدند. این طوری که خیلی بهتر بود.

اما انگار تو دوست داری مخفی باشی. دوست داری همه دنبالت بگردند. شاید برای همین است که اسمت باطن است. اما می دانی تعجب من از چیست؟ از اینکه هر وقت می گویند هوالباطن، هوالظاهر هم می گویند. خدایا مگر می شود که تو هم باشی و هم نباشی. هم همه جا باشی و هم هیچ جا نباشی.

خدایا به اینجاها که می رسم دیگر معنی اش را نمی فهمم.

خدایا گاهی اوقات تو چقدر سختی.

تا حالا اتفاقی برایت پیش آمده که خدا را در آن حس کنی؟ حضورش را لمس کنی و رد پای روشنش را ببینی و بگویی: خدایا! با اینکه نیستی، با اینکه به نظر نمی آیی، اما چقدر هستی! چقدر معلومی! چقدر واضح و مشخصی!

یک کمی فکر کن، یادت که آمد ماجرا را برای خدا بنویس...

عرفان نظر آهاری

MEMOLI
2009-Mar-11, 14:30
سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد...
یک سوال!!!

_ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟

اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام.

دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.

سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است!

MEMOLI
2009-Mar-11, 15:01
ناگهان چقدر زود دیر میشود

و آدمی تا بوده، شتابزده بوده است. اسراء/11

راست میگویی خدا. ما آدمها همیشه عجله داریم. همیشه میدویم و همیشه دیرمان شده؛ ولی نمیدانیم برای چه بیتابیم و برای چه عجله میکنیم.

شاید شیطان است که هولمان میکند. اوست که وادارمان میکند تا عجله کنیم؛ چون با عجله کردن بیشتر اشتباه میکنیم.

مادرم میگوید: آدمها یک عمر میدوند تا برسند به ته زندگی؛ اما یادشان میرود زندگی کنند نمی دانند ته زندگی چیزی نیست. زندگی همین جاست.

خدایا! شاید کمترین چیزی که به ما دادهای صبر است و بیشترین چیزی هم که از ما خواستهای باز هم صبر است. به نظرت کمی بی انصافی نیست؟

البته خودت هم گفتهای: از شکیبایی و نماز یاری بگیرید، و این دو، کارهایی دشوار است، جز برای اهل خشوع.

صبر، شکیبایی و بردباری، اینها چیزهایی هستند که همیشه ما را به آنها دعوت کردهای. تو همیشه به آنها که صبورند. بشارت دادهای. صبر تلخ است؛ اما با خودش شیرینی میآورد.

ناگهان چقدر زود دیر میشود...

اما ما آدمها کم حوصلهایم و بیتحمل.

میدانم هیچ دانهای یک شبه درخت نمیشود و هیچ درختی یک شبه میوه نمیدهد. صبر. صبر. صبر.

میدانم ما آدمها همیشه یک عالم توقع بیجا داریم. برای بزرگ شدن، باید صبر کردن را یاد بگیریم.

خدایا! کمکم کن و صبر را یادم بده.

چرا همیشه گفتهاند: عجله کار شیطان است!


برگرفته از کتاب: نامه های خط خطی

نوشته: عرفان نظرآهاری

MEMOLI
2009-Mar-14, 23:23
خیال می کنم دوستم نداری

از رحمت خدا ناامید نشوید؛ زیرا تنها کافران از رحمت خدا ناامید میشوند. یوسف /87

خدایا! گاهی وقتها که داری امتحانم میکنی و من حواسم نیست که این امتحان است. گاهی که چند تا اشتباه پشت سر هم انجام میدهم، خودم را میبازم و کم میآورم. گاهی فکر میکنم دیگر هیچ وقت، هیچ چیز درست نمیشود.

فکر میکنم مهربانیهایت تمام شده و دیگر نه برایت مهمم و نه دوستم داری. خیال میکنم طنابی که مرا به تو میرساند، پاره شده و من آویزانم بین آسمان و زمین. فکر میکنم گم شدهام و دیگر هیچ وقت پیدایم نمیکنی. صدایت میکنم و فکر میکنم نمیشنوی، یا خودت را به نشنیدن میزنی. جوابم را نمیهی. محلم نمیگذاری.

اصلاً انگار نه انگار که من هستم. آن وقت است که فکر میکنم نیستی؛ چون اگر بودی، حتماً یک کاری میکردی. اسم این حسها، که آدم را مچاله میکند، ناامیدی است.

میدانم تو از ناامیدی بدت میآید و ناامیدها را دوست نداری. میگویی ناامیدی یک جور کفر است، یک جور فراموش کردن تو. راست میگویی؛ اما با همه این حرفها گاهی نمیتوانم ناامید نشوم. فکر میکنم ناامیدی کار شیطان باشد.

برگرفته از کتاب: نامههای خط خطی

نوشته: عرفان نظرآهاری

Angela
2009-Mar-16, 16:28
روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بکشد ، بنابر این اعلام کرد که می خواهد ابزارش را با قیمتی مناسب به فروش بگذارد. پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل: خود پرستی ، نفرت ، ترس، خشم ، حرص ، حسادت ، شهوت، قدرت طلبی و ... می شد. اما یکی از ابزار کارش بسیار کهنه و کار کرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود که آن را به قیمت ارزان بفروشد .
کسی از او پرسید : این وسیله گران قیمت چیست؟
شیطان گفت : این نا امیدی و افسردگی است.
پرسیدند چرا این همه گران است؟
شیطان گفت : زیرا این وسیله برای من از ابزار های دیگر مؤثر تر بوده است وهر گاه وسایلم بی اثر می شوند تنها با این وسیله می توانم قلب انسان ها را بگشایم و کارم را انجام دهم . اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس
نا امیدی ، یأس ، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند ، می توانم هرچه که می خواهم با او بکنم . من این وسیله را روی همه ی انسان ها امتحان کرده ام و به همین دلیل این همه کهنه است.


پس هیچ گاه از رحمت الهی نا امید نشویم.

Angela
2009-Mar-16, 18:03
زن خیال باف
روزی زنی فقیر در مقابل یک مغازه طلا فروشی ایستاد و به گردن بند زیبایی چشم دوخت و در افکار دور و درازای غرق شد.با خود فکر کرد چه خوب می شد اگر این گردنبند زیبا مال من بود.همان طور که ماتش برده بودبا خود گفت:این گردنبند زیبا را باید با فلان لباس به گردن انداخت و فلان کفش را به پا کرد.
سپس با خود اندیشید:اما این گردنبند و این لباس و این کفش را باید با فلان مدل ارایش استفاده کرد.خوب حالا با این سر و وضعم کجا بروم؟بدون ماشین مدل بالا که نمی شود پس باید یک الگانس خوشکل هم بخرم،اما من که رانندگی بلد نیستم.خوب عیبی ندارد یک راننده استخدام می کنم.بهتره یک خانه هم بالای شهر بخرم تا مهمانی های ابرومند برگزار کنم.خوب بهتره ان یکی گردنبند را هم با لباس دیگری استفاده کنم و کفشم را هم از ....بخرم و ....
زن غرق تفکرات خود بود که ناگهان یک دوچرخه سواربی احتیاط او را نقش بر زمین کرد و او همان طور که سعی می کرد از جا بلند شود رو به پسرک دوچرخه سوار کرد و گفت:اهای یادم بنداز ویلای قشنگم را در خیابان های شلوغ و پر رفت و امد شیکاگو نخرم.

HOSEIN
2009-Mar-16, 20:09
یه داستان معلم ریاضی مون تعریف میکرد:
یه روز یه مرد فقیر که از دار دنیا فقط یه چند تا مرغ داشت یه بار تصمیم گرفت تخم مرغهایی رو که جمع کرده بود میریزه توی یه سبد و میزاره روی سرش وراهی شهر میشه تا بفروشه. توی راه با خودش فکر میکنه که با فروش این تخم مرغها میتونه دو سه تا مرغ وخروس بخره بعد . خروغها با خروسها چند تا جوجه تپل مپل میارن. اونها بزرگ میشن. بعد تخم مرغها زیاد میشن. مرغها زیاد میشن و..... بعد همه رو جمع میکنم میرم یه گوسفند میخرم. شیرشو میفروشم پولاشو جمع میکنم یه گوسفند نر هم میخرم اونها بره میارن. بره شون بزرگ میشه شایدهم دو قلو بشه و....... بعد یه جفت گاو میخرم از پولش و........ بعد یه گله گاو و...................بعد یه باغ بزرگ و... خدم وحشم. بعد انقدر پلدار میشم که وقتی خواستم توی جاده راه برم سرم رو میگیرم بالا و وقتی بهم سلام دادن دیگه براشون دولا راست نمیشم. بجاش فقط سرمو اینطوری تکون میدم. ..
تا سرشو تکون میده سبد تخم مرغها از روی سرش میافته وتخم مرغها میشکنن و............

A30_processor
2009-Mar-17, 17:30
گاو ما ما مي کرد
گوسفند بع بع مي کرد
سگ واق واق مي کرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنک کجايي

شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود.حسنک مدت هاي زيادي است که به خانه نمي آمد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي کند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز که حسنک با کبري چت مي کرد .کبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.کبري تصميم داشت حسنک را رها کند و ديگر با او چت نکند چون او با پتروس چت مي کرد.پتروس هميشه پاي کامپيوترش نشسته بود و چت مي کرد.پتروس ديد که سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي کرد چون زياد چت کرده بود.او نمي دانست که سد تا چند لحظه ي ديگر مي شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.

براي مراسم دفن او کبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما کوه روي ريل ريزش کرده بود .ريزعلي ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و کور بود .الان چند سالي است که کوکب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سير کند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار که گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است که ديکر در کتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

MEMOLI
2009-Mar-17, 17:50
واقعا خیلی به دنیای امروز نزدیکه...
ممنون

rafiei8539006
2009-Mar-18, 02:48
این داستان واقعی است. فکر کردم ممکنه بعضی ها تاپیک قبلی رو نخونن دوباره اینجا گذاشتمش.
نام من میلدرد است؛
میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود. چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت. نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد." چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است. من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابیاو معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن وشاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

MEMOLI
2009-Mar-18, 20:56
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند می شنید مسخره می کرد. شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود...!

علم الهدی
2009-Mar-20, 10:58
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .

مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنند و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

MEMOLI
2009-Mar-25, 17:12
دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
يك روز بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم...!

هميشه هستند آدم هايي كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر مي رسند و گويا هيچ مشكلي در زندگي ندارند، غافل از اينكه داراي مشكلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشكلات ديگران نيز مي شوند.

MEMOLI
2009-Mar-25, 17:14
شکی که انسان را عوض میکند!

مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند...!

MEMOLI
2009-Mar-25, 22:43
هرگاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، بگو که من نزدیکم. بقره/186

خدایا دلم می خواست یک جایی باشی، حتی اگر شده یک جای دور. آن وقت حتما می آمدم پیشت. حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود. همه اش دنبالت می گردم.

می گویند تو همه جا هستی؛ اما من پیدایت نمی کنم. مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیک ترم.

همه اش به این آیه فکر می کنم. این آیه مثل یک راز است. یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم. آخر رگ گردن نزدیک ما نیست، درون ماست. قسمتی از ماست. به این آیه که فکر می کنم، دلم هری می ریزد.

انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد. یک چیز دوست داشتنی و قشنگ.

خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد، تویی؟.........

عرفان نظرآهاری

samiira
2009-Mar-26, 01:18
دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.

یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده."
ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟"
ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم."
ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد."
ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه."
ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش"
ـ "بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟"
ـ "بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن."
ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم."
ـ "اه" مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟"
ـ "آره، ‌نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم."

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از كار دوستش سخت تعجب كرد و جویده جویده از او پرسید:

ـ "داری چكار می كنی؟ منو چرا گاز می گیری؟"
ـ "واقعاً كه عجب بی چشم و روی هستی. پس دوستی برای كی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداكاری كوچكی در راه دوست عزیز خودت بكنی پس برای چی خوبی؟"
ـ "چه فداكاری ای؟"
ـ "تو كه داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم."
ـ منو بخوری؟"
ـ "آره مگه تو چته؟"
ـ "آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم."
ـ "برای همینه كه میگم باید فداكاری كنی."
ـ "آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟"
ـ "چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می كنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن."
ـ "آخه گوشت من بو نا میده"
ـ "خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده؟
ـ "حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟"
ـ "معلومه چرا نخورم؟"
ـ "پس یه خواهشی ازت دارم."
ـ "چه خواهشی؟"
ـ "بذار بمیرم وقتی مردم هر كاری میخوای بكن."
ـ "واقعاً كه هر چی خوبی در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاری می كنم و می خام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وقتی كه مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می كنه."

گرگ نابكار این را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...

نتیجه گیری اخلاقی :
1. گرگها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یكدیگر ترحم نمی كنند
2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد، چون شناسایی رفیق و نارفیق كمی سخت است
3. گرگها که سود و زیان ندارند این هستند، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...
4. جوانمردی پیر و جوان ندارد، حتی زن و مرد هم ندارد. بیاییم همیشه جوانمرد باشیم

samiira
2009-Mar-26, 01:20
روزگاري پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسيار دوست ميداشت و او را با گرانبهاترين جامه ها مي آراست و با لذيذترين غذاها از او پذيرائي ميکرداين همسر ازهر چيزي بهترين را داشت.
پادشاه همچنين همسر سوم خود را بسيار دوست ميداشت و او را کنار خود قرار ميداد اما هميشه از اين بيم داشت که مبادا اين همسر او را به خاطر ديگري ترک نمائد.
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و هميشه با پادشاه مهربان و صبور و شکيبا بود هر گاه پادشاه با مشکلي روبرو ميشد به او متوسل ميشد تا آنرا مرتفع نمائد .
همسر اول پادشاه شريک بسيار وفاداري بود و در حفظ و نگهداري تاج و تخت شاه بسيار مشارکت ميکرد.اما پادشاه اين همسر را دوست نمي داشت وبرعکس اين همسر شاه را عميقا؛ دوست داشت ولي شاه به سختي به او توجه ميکرد.
روزي از اين روزها شاه بيمار شد و دانست که فاصله زيادي با مرگ ندارد.
سراغ از همسر چهارم خود که خيلي مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسيار دوست داشتم بهترين جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بيشترين مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم ميميرم آيا تو مرا همراهي خواهي کرد ؟
گفت:بهيچ وجه !! و بدون کلامي از آنجا دور شد اين جواب همانند شمشير تيزي بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگين و ناراحت از همسر سوم خود پرسيد من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آيا تو مرا همراهي خواهي کرد و با من خواهي آمد ؟
گفت نه هرگز !! زندگي بسيار زيباست اگر تو بميري من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگي لذت ميبرم !
پادشاه نا اميد سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسيد من هميشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا ياري کردي من در حال مردنم آيا تو با من خواهي بود ؟
گفت نه متاءسفم من در اين مورد نميتوانم کمکي انجام دهم من در بهترين حالت فقط ميتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! اين پاسخ مانند صداي غرش رعد و برقي بود که پادشاه را دگرگون کرد !
در اين هنگام صدائي او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهي خواهم کرد !
هر کجا که تو قصد رفتن نمائي!
شاه نگاهي انداخت همسر اول خود را ديد ! او از سوء تغذيه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائي بسيار اندوهناک و شرمساري گفت :
من در زماني که فرصت داشتم بايد بيشتر از تو مراقبت بعمل مي‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقيقت همه ما داراي چهار همسر يعني همفکر در زندگي خود هستيم

همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نيست که چه ميزان سعي و تلاش براي فربه شدن و آراستگي آن کرديم وقتي ما بميريم او ما را ترک خواهد کرد .
همسر سوم : دارائيها موقعيت و سرمايه ماست زماني که ما بميريم آنها نصيب ديگران ميشوند .
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نيست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائي که ميتوانند باما بمانند همراهي تا مزاز ماست .
همسر اول : روح ماست که اغلب در هياهوي دست يافتن به ثروت و قدرت و لذايذ فراموش ميشود . در حاليکه روح ما تنها چيزي است که هر جا برويم ما را همراهي ميکند .

پس از آن مراقبت کن او را تقويت کن و به او رسيدگي کن که اين بزرگترين هديه هستي براي توست

samiira
2009-Mar-26, 01:22
لباس های کثیف!

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

MEMOLI
2009-Mar-26, 21:25
هر که گناهی کند، آن گناه را به زیان خود کرده است. نساء / 111

اول که این آیه را خواندم معنی‌اش را نفهمیدم. به خودم گفتم آخر چطور می‌شود، آدم وقتی کسی را می‌کشد خودش را کشته باشد، یا وقتی بدگویی کسی را می‌کند، بدگویی خودش را کرده باشد، یا وقتی نفرین می‌کند. گریبان خودش را بگیرد؟

مادربزرگ می‌گوید: این دنیا مثل کوه است. هر کاری که می‌کنیم مثل صدا به طرف خودمان برمی‌گردد.

راستی چقدر بد است. همه بدجنسی‌ها، همه خرابکاری‌ها و زیرآب زدن‌ها، همه نفرین‌ها و حرف‌های بد و دروغ‌های کوچک و بزرگ، می‌چرخد و می‌چرخد و آخر نصیب خودمان می‌شود. خنده‌دار است. ما فکر می‌کنیم دیگران را اذیت می‌کنیم؛ اما در حقیقت خودمان را اذیت کرده‌ایم.

حالا می‌فهمم که چرا وقتی حضرت آدم و حوا به حرف خدا گوش ندادند و میوه ممنوع را خوردند، رو به خدا کردند و گفتند:«خدایا ما را ببخش‌، ما به خودمان ظلم کردیم.» درست است خدا! ما بیشتر از هر کس به خودمان ظلم می‌کنیم. دلم برای خودم می‌سوزد؛ برای خودم که این همه از دست من عذاب می‌کشد.

مولانا می‌گوید:

این جهان کوه است و فعل ما ندا.....سوی ما آید نداها را صدا


برگرفته از کتاب: نامه های خط خطی

نوشته: عرفان نظرآهاری

Manon
2009-Mar-26, 22:17
کریم خان زند

روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريمخان را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با درشتي مي گويد همه امولم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده عادل و دمكرات چون كريمخان تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو بيداري!!!

خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.

MEMOLI
2009-Mar-27, 19:46
کودک دست زبر و پینه بسته پدر را در دست گرفت
و پرسید:بابا دستت رو اووف کردی؟
پدر با چشمانی لرزان به چشمان معصوم فرزند
نگاهی کرد و گفت:آره بابا...!
کودک پرسید:بابا چرا دستت رو اووف کردی؟!
پدر اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:
چون تو نون دوست داری...!
کودک پدر را در آغوش گرفت و گفت:
بابا من دیگه نون دوست ندارم.دوست دارم دستت
خوب بشه. قول بده دستت خوب می شه؟
پدر با دلی پر از اندوه و چشمانی پر از اشک
از خانه بیرون رفت.
آری این گونه باید زیست...!
با دستانی پینه بسته و دلی پر ز اندوه...

MEMOLI
2009-Mar-27, 19:53
بابا بزرگم مي گفت : اگه يه كم فكر كني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره. اگه يه كم بيشتر فكر كني مي بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره. اما اگه يه كم بيشتر فكر كني مي بيني مردن و زنده بودن ارزش اين همه فكر كردن رو نداره! پس، هميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات باشه. پس هميشه سعي كن قدر چيزي رو كه امروز داري رو خوب بدوني چون فردا كه از دستش دادي خيلي ديره...!

MEMOLI
2009-Mar-27, 20:07
در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است. او به من گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی! با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد! در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من کجا هستند؟! خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو اینجا هستند، نزد من!

از او پرسیدم: خدایا،‌ چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را به من دادی؟ و خدا فرمود: بنده ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آنست که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها کنی...!

علم الهدی
2009-Mar-27, 21:46
حكايت فرشتگان دلتنگ الهي :

هر زمان كه سكه‎اي را سر راهتان پيدا كرديد، از كنارش بي‎تفاوت عبور نكنيد آن را هديه‎اي از سوي‎ فرشتگان الهي بدانيد و شاد شويد.
سكه به ظاهر بي‎ارزشي كه سر راهتان افتاده است‎، هديه‎اي بهشتي‎ است‎. زماني كه فرشته‎اي دلتنگ شما مي‎شود، سكه‎اي را روي زمين مي‎فرستد تا وقتي با آن مواجه‎ مي‎شويد، اخم از چهره‎تان رخت بربندد و تبسمي جاي آن را بگيرد.
پس هر وقت نااميد هستيد و احساس مي‎كنيد درهاي دنيا به رويتان بسته شده‎اند به ياد آن سكه بيفتيد اخم‎هايتان را باز كنيد و لبخندى بزنيد تا دنيا به رويتان لبخند بزند. به ياد فرشته‎اي ببينيد كه دلش براي شما تنگ شده است‎!

Non-Existent
2009-Mar-28, 01:00
قانون جنگ


نفس نفس زدنش اینطور نشون میده که باید دوان دوان تا اینجا اومده باشه . پسرک اومده سمت من که آرام و بی صدا روی مبل راحتی ، جلوی تلویزیونی نشستم که عملاً نه تصویرش را می بینم نه صداش به گوشم می رسه . حالا دیگه پسرک پریده بالا و روی پای من جا خوش کرده ؛ این را حرارت بدنش روی زانوهام بهم میگه . سرش را میاره جلو و زیر گوش من زمزمه می کنه : « خوبی جنگ به اینه که از قانون خودش پیروی می کنه . توی جنگ حتی ممکنه بزرگترین و قدرتمندترین ژنرالها به دست کوچک ترین و معمولی ترین سربازها از بین برن . هیچ وقت خودت را دست کم نگیر . کسی که شجاعت این را داشته باشه که با اراده ی آزاد خودش وارد جنگ بشه ، تحت هر شرایطی پیروزه !!! »

MEMOLI
2009-Mar-29, 23:22
و دقیانوسی که منم...

دلم، برخاستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سرِ فریاد. دلم غاری می خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد.می خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم که آفتاب کی برمی آید و کی فرو می شود...

و ندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن می گذرد.

و کاش چشم که باز می کردم، دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود.

من آدمی هزار ساله ام که هزاران بار گریخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا که رفته ام،‌ دقیانوسی نیز با من آمده است.من خوابیده ام و او بیدار مانده است. دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به کار من نمی آید. من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشد و با چشم های من به نظاره می‌نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است و آن سواران که از پی من می آیند، نه در راهها که در رگهای من می دوند.

چه بگویم که گریختن از این دقیانوس، گریختن از من است و شورش بر او، شوریدن بر خودم.

نه، ای خدای خواب‌های معرفت و غارهای تنهایی، من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب. که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید.

فردا، فردا مصاف من است و دقیانوسم. بی زره و بی شمشیر و بی کلاه، تن به تن و رویارو؛ زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوس خود...

بر گرفته از کتاب «من هشتمین آن هفت نفرم» نوشته عرفان نظر آهاری

MEMOLI
2009-Mar-30, 14:02
ساحل منتظر بود. دریا جلو آمد، یک لحظه... و دوباره پا پس کشید.
ساحل دلخور بود. روزها بود که دلخور بود. دل ماسه ایش می خواست برای چند لحظه هم که شده دریای بی انتها را بی دغدغه در آغوش بگیرد. اما دریا یک لحظه می آمد، تردید می کرد و پا پس می کشید.
این بار که آمد، ساحل اخم کرد. قطره های آب روی ماسه ها لغزیدند اما فرو نرفتند. دریا بازگشت. دل بی انتهایش گرفت، دوست نداشت ساحل را غمگین ببیند.
این بار که رفت جلو، تردید نکرد. دلش را زد به خودش! 1لحظه... 2لحظه 3... 4... 5... 6...............
دریا فکر کرد اگر بخواهد تمام وجود ماسه ای ساحل را در بر بگیرد حتما قطره کم خواهد آورد.
ساحل فکر می کرد دریا چقدر بی انتها و دوست داشتی ست.
و کودکی که داشت میان میلیون ها قطره آب جان می داد، فکر کرد دریا چقدر بی رحم است که چشم بسته تمام انسان های روی ساحل را می بلعد...!

MEMOLI
2009-Mar-30, 14:12
مردي کنار بيراهه اي ايستاده بود.

ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسيد: اي ابليس ، اين طنابها براي چيست؟

جواب داد: براي اسارت آدميزاد.

طنابهاي نازک براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان ،

طناب هاي کلفت هم براي آناني که دير وسوسه مي شوند.

سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده را بيرون ريخت و گفت:

اينها را هم انسان هاي باايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟

ابليس گفت : اگر کمکم کني که اين ريسمان هاي پاره را گره زنم،
خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم ...

مرد قبول کرد .

ابليس خنده کنان گفت :

عجب ، با اين ريسمان هاي پاره هم مي شود انسان هايي چون تو را به بندگي گرفت...!

MEMOLI
2009-Mar-31, 19:58
پسرک بی آن که بداند چرا ، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آن که بداند چرا ، گنجشک کوچکی را نشانه رفت . پرنده افتاد ، بال هایش شکست و تنش خونی شد . پرنده می دانست که خواهد مرد اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد .

پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند . اما پرنده شکار نبود . پرنده پیام بود . پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت : کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی ، که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده ، یک حلقه اش انسان است و یک حلقه اش سنگ ریزه . حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید .

و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است و هر حلقه پاره ای از زنجیر ؛ و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد ؟!

و وای اگر شاخه ای را بشکنی ، خورشید خواهد گریست . وای اگر سنگ ریزه ای را نادیده بگیری ، ماه تب خواهد کرد . وای اگر پرنده ای را بیازاری ، انسانی خواهد مرد .

پرنده این را گفت و جان داد .

و پسرک آن قدر گریست تا عارف شد...


از کتاب هر قاصدکی یک پیامبر است نوشته ی عرفان نظر آهاری

علم الهدی
2009-Apr-04, 21:16
قدرت عجیب یک کودک

کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.

عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."

عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد.

منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد.

دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

نویسنده: ناپلئون هیل

علم الهدی
2009-Apr-07, 12:00
یک داستان جالب :

معلم عشق
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند.

سپس از آنها خواست که درباره قشنگ ترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام ازهمکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند.

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس ازاتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت.

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت.

معلم این زمزمه ها را ازکلاس شنید " واقعا ؟ "

"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرادوست دارند. "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه، به هر حال برایش مهم نبود.

آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند. با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند. چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد و معلمش در مراسم خاک سپاری اوشرکت کرد.

او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد وپرسید: " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ " معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: " چرا"

سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالی که کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت: "ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکرمی کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که ازظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را ازکیفش در آورد.

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود. مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همان طور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است. "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلی با کمرویی لبخند زد وگفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم. "

همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "

سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد وگفت: " این همیشه با منه . . . . من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد. "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.


سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد.
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

MEMOLI
2009-Apr-09, 12:54
در آینه نگاه کردم. خودم را ندیدم. دنبال خودم گشتم. خود را پیدا نکردم. ترسیدم. گم شده بودم. به قلبم نگاه کردم. نبود. دنبالش گشتم. پیدایش نکردم. ترسیدم. گم شده بود. برگشتم. به جایی که لحظه‌ای قبل در آنجا دروغی گفته بودم. جعبه‌ای دیدم. آن را برداشتم. درش قفل بود. جعبه را شکستم. قلبم را پیدا کردم. همین طور خودم را. تصمیم گرفتم دیگر خودم را گم نکنم...

نوشته: ایمان عمادی

MEMOLI
2009-Apr-10, 00:57
روزی شخصی به مترسکی گفت:

- تو باید از ایستادن در این مزرعه ی خاموش خسته شده باشی!

مترسک گفت:

-در ترساندن لذتی عمیق و به یاد ماندنی است که هرگز از آن خسته نمی شوم.

آن شخص پس از کمی تامل گفت:

- شاید، اما من لذت آن را نفهمیده ام.

مترسک گفت :

- فقط کسانی آنرا میفهمند که با حصیر و کاه پر شده باشند!

در حالی که شخص نمیدانست که او را می ستاید یا تحقیر میکند او را ترک کرد.
.
.
.
از زمانی که مترسک حقیقتی فیلسوفانه را بیان کرد ، مدتها میگذردو هنگامی که شخص دوباره از کنارش عبور کرد، دو کلاغ را دید که زیر کلاهش لانه می ساختند...!

ArasH
2009-Apr-11, 13:09
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!

نتيجه اخلاقى:

مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد

M@ryam
2009-Apr-11, 16:18
داستان بسیار زیبای کلبه کوچک



تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

M@ryam
2009-Apr-11, 16:19
بازی نقش‌های مختلف باعث شده بود که شخصیت خود را فراموش کند، آخرین بار که در یک فیلم، نقش دیوانه را بازی کرد در تیمارستان بستری شد و آنجا شخصیت واقعی‌اش را پیدا کرد و متوجه شد تنها کسانی که در زندگی نقش بازی نمی‌کنند دیوانه‌ها هستند.

M@ryam
2009-Apr-11, 16:20
خبرنگار تلویزیون از او پرسید: شما به مناسبت روز زن به همسرتان چه چیزی هدیه می‌دهید؟ او پاسخ داد: یک شاخه گل با یک دنیا محبت. وقتی همسر قبلی‌اش این برنامه را از تلویزیون دید چند شاخه گل خشکیده را که به امید بازگشتش هنوز نگه داشته بود توی سطل زباله ریخت.

M@ryam
2009-Apr-11, 16:24
وقتی روی برف‌ها سر خورد و به زمین افتاد جوان‌های دیگر به او خندیدند پیرمردی دستش را گرفت و از زمین بلندش کرد و به او گفت: در زندگی گاهی اوقات آدم به زمین می‌خورد و دیگران او را مسخره می‌کنند اگر بلند نشوی و به راهت ادامه ندهی زندگی را خواهی باخت.

M@ryam
2009-Apr-11, 16:27
چند سال قبل در میدان جنگ همدیگر را می‌کشتند. امروز با هم فوتبال بازی می‌کنند ولی در میدان فوتبال اگر یک نفر از بازیکنان خطای بزرگی انجام دهد داور با کارت قرمز او را از زمین اخراج می‌کند. کاش در میدان جنگ هم داوری وجود داشت و قبل از جنگ مسبب را با کارت قرمز اخراج می‌کرد تا این همه انسان‌های بیگناه کشته نمی‌شدند.

M@ryam
2009-Apr-11, 16:32
ا شور و هیجان مشغول سخنرانی بود و جمعیت یکپارچه او را تشویق می‌کردند. میگفت: همه انسانها دارای یک عقیده نیستند باید به عقاید دیگران احترام گذاشت. ناگهان گلوله‌ای از میان مردم به سویش شلیک شد و او به خاطر احترام به عقیده مهاجم زندگی‌اش را از دست داد.

somina
2009-Apr-14, 10:19
روزی مردی ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدی می گذشت

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد و به اتومبيل او خورد.

مرد پايش را روی ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادی ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو جايی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم.

"برای اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت...

برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند سوار ماشينش شد و رفت.

در زندگی چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند

خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند

اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداريم گوش كنيم او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند.

اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !!!

MEMOLI
2009-Apr-14, 14:10
هر روز

شيطان لعنتي

خط هاي ذهن مرا

اشغال مي كند

هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت

من اشتباه مي كنم و او

با اشتباه هاي دلم

لذت می برد

ديروز يك فرشته به من مي گفت:

تو گوشي دل خود را

بد گذاشتي

آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ

آخر چرا جواب ندادي

چرا بر نداشتي؟!

يادش به خير

آن روزها

مكالمه با خورشيد

دفترچه هاي ذهن كوچك من را

سرشار خاطره مي كرد

امروز پاره است

آن سيم ها

كه دلم را

تا آسمان مخابره مي كرد

با من تماس بگير ، خدايا...

Angela
2009-Apr-14, 22:34
سنگ و شیشه

سنگ از کمان پسرک رها شد.
به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.
کنار خورده های آن نشست.
شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.
سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی
با سنگ ام موهبتی ست.

Angela
2009-Apr-14, 22:36
ليوان را زمين بگذار

استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمي افتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى مي افتد؟ يکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد مي گيرد. حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات مي شود؟ من چه بايد بکنم؟

شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً . مشکلات زندگى هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولاني ترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش مي آيد، برآييد! دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است!

Angela
2009-Apr-14, 22:46
زيبايي رايگان است


مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را ميگيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .

پائولوكوئيلو

Angela
2009-Apr-14, 22:52
دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند ...

دانه اولي گفت : " من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم " و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومي گفت : " من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود . و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .

ArasH
2009-Apr-14, 22:54
دلیل عشق


یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

ArasH
2009-Apr-14, 23:05
قشنگ ترین دختر دنیا



فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

Angela
2009-Apr-15, 15:22
شغل پسر کشيش...

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »

samiira
2009-Apr-15, 23:26
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!


نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد

samiira
2009-Apr-15, 23:28
مغازه داري روي شيشه مغازه اش تابلويي به اين مضمون نصب كرد:

"توله هاي فروشي"

چيزي از نصب آن نگذشته بود كه پسر كوچولويي وارد مغازه شد و

از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد

مغازه دار صوت زد و با صداي صوت او

يك ماده سگ با پنج تا توله فسقلي اش كه بيشتر شبيه توپهاي پشمي كوچولو بودند

پشت سر هم از لانه بيرون آمدند و در مغازه به راه افتادند

پنجمين توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سايرين راه مي رفت

پسر كوچولو توله لنگان را نشان داد و گفت:

"اون توله چشه؟ "

مغازه دار توضيح داد كه اون توله:

از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود:

اون توله زنده خواهد ماند اما تا آخر عمرش همين جوري خواهد لنگيد

پسر كوچولو گفت من همونو مي خوام. مغازه دار موافقت نكرد

اما پسر كوچولو پاچه شلوارش رو بالا زد و پاي چپش رو كه بدجوري پيچ خورده بود و

با يك تسمه فلزي محكم بسته شده بود به مغازه دار نشون داد و گفت:

من خودم خوب نمي تونم بدوم

اين توله هم به كسي نياز داره كه وضعيتشو درك كنه ...


چه بسیار انسانهای که از نظر جسمی سالمند


اما از جهت عقلی و روانی معلولند

FARyad
2009-Apr-17, 12:14
روزی پادشاهی سنگی نسبتا بزرگ را بر گذرگاهی باریک قرار داد به گونه ای که ارابه ها و گاری ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آنجا مشکل داشتند . خود نیز به کمین نشست تا و اکنش مردم را ببیند .

مدتها گذشت همه با درد سر از کنار سنگ رد می شدند و فقط به غر زدن اکتفا می کردند .

روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید . کوله بارش را زمین گذاشت و با زحمت زیاد سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود ... ناگهان متوجه کیسه ای در زیر سنگ شد . کیسه را باز کرد . نامه ای بود و مقدار زیادی سنگهای قیمتی .

در نامه نوشته شده بود این پاداش کسی است که به جای غر زدن و اعتراض کردن به رزو گار زحمت عوض کردن اوضاع را به خود می دهد .

FARyad
2009-Apr-17, 12:24
روزی پادشاهی سنگی نسبتا بزرگ را بر گذرگاهی باریک قرار داد به گونه ای که ارابه ها و گاری ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آنجا مشکل داشتند . خود نیز به کمین نشست تا و اکنش مردم را ببیند .

مدتها گذشت همه با درد سر از کنار سنگ رد می شدند و فقط به غر زدن اکتفا می کردند .

روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید . کوله بارش را زمین گذاشت و با زحمت زیاد سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود ... ناگهان متوجه کیسه ای در زیر سنگ شد . کیسه را باز کرد . نامه ای بود و مقدار زیادی سنگهای قیمتی .

در نامه نوشته شده بود این پاداش کسی است که به جای غر زدن و اعتراض کردن به رزو گار زحمت عوض کردن اوضاع را به خود می دهد .

به نظر من داستان خیلی جالبی است . تعبیر های گوناگونی می توان از آن داشت .

من فکر می کنم پادشاه نماد خداست که گاه مشکلی (سنگ) را بر سر راه ما و یا جمعی از ما قرار می دهد .و خود به نظاره می نشیند . او هدفی را دنبال می کند .

بیشتر آدمها وقتی با مشکل مواجه می شوند به غر زدن و اعتراض کردن به زمانه و روزگار کفایت می کنند . اما تعداد کمی به جای حرف زدن به عمل رو می آورند و سنگ را از سر راه بر می دارند .

اغلب موقعیت های مطلوب ما در ورای مشکلات قرار دارند . ما رویاهای خود را دنبال می کنیم اما گاه متوجه نیستیم که آنها در زیر سنگهای سنگین سر راهمان نهفته اند .

FARyad
2009-Apr-17, 12:29
مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی .

و اما اولین پند این است که هیچگاه سخن محال را باور نکن

مرد که از شنیدن اولین پند خوشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نبر .

سپس ادامه داد . اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد .

مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد . چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نبر ؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد .

مرد که به خودش آمده بود خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست ؟

چکاوک گفت با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم

از مثنوی معنوی

MEMOLI
2009-Apr-20, 17:52
پسرک همانطور که به آسمان شب مي نگريست آهسته گفت:

مادر همه ي آدمهاي روي زمين ستاره دارند؟

مادر با بي توجهي گفت:آره پسرم

پسرک گفت:ستاره ها چطور؟ آيا هر ستاره اي روي زمين يک آدم دارد؟

مادر کمي فکر کرد و گفت:آره...

پسرک با دقت به ستاره ها نگاه مي کرد.

مي دانست فردا که خورشيد طلوع کند تمام ستاره ها در نور خيره کننده آن محو خواهند شد.

زير لب گفت:

ولي مادر زيباترين ستاره آسمان...

....خورشيد ....

ستاره رويا هاي هيچ کس نيست...!

MEMOLI
2009-Apr-25, 11:06
مرد روستایی وضع مالی و جسمی اش آنچنان بد شده بود که در نهایت مجبور شد شبها را در زیر پلها و بدون سرپناه سپری کند. آنچنان پریشان گشته بود که نمی دانست چه کار کند. روزی در مسیرش به درویشی برخورد. حکایتش را گفت و این شنید: صبر پیشه کن... این روزها می گذرد ...

سالها گذشت و به قول درویش آن روزهای دشوار برای مرد روستایی تمام شدند. در اوج ناز و نعمت روستایی یاد آن درویش افتاد. فکر کرد به دلیل امیدی که آن درویش به وی داده نیاز به تشکر از وی دارد. به هر ترتیبی بود درویش را یافت و دوباره از حکایت دگرگون شده خویش برایش گفت. درویش نگاهی به وی انداخت و گفت: این نیز بگذرد ...!

Manon
2009-Apr-25, 13:02
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی

food_technology
2009-Apr-27, 17:26
آرامش

پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل , آرامش را تصوير کند .
نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .

پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .

تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود .

اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .

پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :

آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايظ سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است .

Manon
2009-Apr-29, 18:25
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!

علم الهدی
2009-Apr-29, 18:32
چه نتیجه اخلاقی جالبی ! خیلی منصفانه هست ! ((:

Stigmata
2009-May-01, 18:41
شبی خواب دیدم که با خدا صحبت میکنم.خدا از من پرسید:می خواهی با من سخن بگویی؟پاسخ دادم :اگر وقتش را داشته باشید.خداوند لبخند زد و گفت:وقت من بی پایان است، هر چه می خواهی بپرس!
گفتم:چه چیزی درباره انسان ها تو را شگفت زده میکند؟خدا پاسخ داد:

آنها از دوران طفولیت زود خسته می شوند ، بسوی رشد و بزرگ شدن یورش می برند ، اما برای مدت زمانی بچه می شوند!
اینکه برای بدست آوردن پول سلامتی شان را از دست می دهند و سپس پولشان را صرف می کنند تا با آن سلامتی شان را باز گردانند!
اینکه با فکر های ناراحت کننده درباره آینده ، حال را فراموش می کنند و بدین ترتیب نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده!
اینکه آنها طوری زندگی می کنند که انگار هرگز نمی میرند و طوری می میرند ، گویا هرگز زندگی نکرده اند!

خداوند دستانم را در دستانش گرفت و ما مدتی را در سکوت سپری کردیم.من دوباره پرسیدم:در مقام پدر و مادر چه درسهایی را دوست دارید که به فرزندانتان بیاموزند؟فرمود:

بیاموزند که نمی توانند دیگران را وادار کنند تا آنها را دوست داشته باشند ، تنها می توانند طوری رفتار کنند که دیگران دوستشان داشته باشند!
بیاموزند که تنها چند ثانیه طول می کشد که زخمی عمیق بر قلب آنکس که دوستش داری وارد کنی ، اما سال ها طول می کشد تا آنرا التیام بخشی!
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که همه چی دارد بلکه کسی است که به کمترین نیازمند است!
یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را از صمیم قلب دوست دارند اما نمی دانند که چگونه احساس خویش را بیان کرده و به نمایش بگذارند.
بیا موزند که دو نفر می توانند به یک چیز بنگرند اما آنرا متفاوت ببینند!
بیاموزند که تنها کافی نیست که دیگری را ببخشی بلکه باید بتوانی خودت را نیز ببخشی!

به خدا گفتم:از تو ممنونم که با من حرف زدی.آیا چیز دیگری هست که بخواهی فرزندانت بدانند؟فرمود:



" تنها بدانند ، من اینجا هستم ، همیشه ! "

زهرا عسگری
2009-May-02, 15:14
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت:
اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد و گفت:فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم. خداوند گفت:

فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ...

Angela
2009-May-03, 18:10
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند.به جز مداد سفید، هیچ کسی به او کار نمی داد. همه می گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری. یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند ، مداد سفید تا صبح کار کرد، ماه کشید مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد . صبح توی جعبه مداد رنگی ، جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد...

PlaCebo
2009-May-07, 13:08
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه.

MEMOLI
2009-May-07, 18:31
از من تا خدا راهی نیست ...

فاصله ایست به درازای من تا من ...

و در این هیاهو ی غریب من این من را نمی یابم ...!

MEMOLI
2009-May-08, 15:08
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود.
روزگار روبه راه بود. هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود.
با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود.
زیر گنبد کبود بازیِ خدا نیمه کاره مانده بود.
واژه ای نبود و هیچ کس، شعری از خدا نخوانده بود.
تا که او مرا برای بازیِ خودش انتخاب کرد.
توی گوش من یواش گفت: تو دعای کوچک منی، بعد هم مرا مستجاب کرد.
پرده ها کنار رفت، خود به خود با شروع بازیِ خدا، عشق افتتاح شد.
سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست.
هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست.
بازی ای که ساده است و سخت، مثل بازی بهار با درخت.
با خدا طرف شدن کار مشکلی ست، زندگی، بازی خدا و یک عروسک گلی است...!

عرفان نظرآهاری

علم الهدی
2009-May-12, 22:01
درسی از ادیسون :

" اديسون " در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به‌شمار مي‌رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال، در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود، هزينه می‌كرد.اين آزمايشگاه، بزرگ‌ترين عشق «ادیسون» بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل‌می‌گرفت تا آماده‌ی بهينه‌سازي و ورود به بازار شود. همين روزها بود كه نيمه‌هاي شب، از اداره‌ی آتش‌نشاني به پسر «اديسون» اطلاع دادند که آزمايشگاه پدرش در آتش مي‌سوزد و كاري از دست كسي برنمي‌آيد و تمام تلاش مأموران، فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمان‌هاست!

آنان تقاضا داشتند كه موضوع، به‌نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود. پسر با خود انديشيد كه به احتمال زیاد، پيرمرد با شنيدن اين خبر، سكته مي‌کند بنابراین از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه، روي يك صندلي نشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را تماشا مي‌كند!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي‌انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به‌سر مي‌برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سرشار از شادي گفت: «پسر تو اين‌جايي؟ مي‌بيني چه‌قدر زيباست؟ رنگ‌آميزي شعله‌ها را مي‌بيني؟ حيرت‌آور است! من فكر مي‌كنم كه آن شعله‌هاي بنفش، به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به‌وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اين‌جا بود و اين منظره‌ی زيبا را مي‌ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره‌ی زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟»

پسر حيران و گيج جواب داد: «پدر، تمام زندگي‌ات در آتش مي‌سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله‌ها صحبت مي‌كني؟ چه‌طور مي‌تواني؟ من تمام بدنم مي‌لرزد و تو خونسرد نشسته‌اي؟!»پدر گفت: « پسرم از دست من و تو كه كاري برنمي‌آيد. مأموران هم كه تمام تلاش‌شان‌ را مي‌كنند. در اين لحظه بهترين كار، لذت‌بردن از منظره‌اي‌ست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمايشگاه و باز‌سازي يا نو‌سازي آن، فردا فكر مي‌كنيم! الآن موقع اين ‌‌كار نيست! به شعله‌هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!»

«توماس آلوا اديسون» سال بعد، دوباره در آزمايشگاه جديدش، مشغول به‌كار بود و همان سال، يكي از بزرگ‌ترين اختراع‌های بشريت يعني «ضبط صدا» را تقديم جهانيان نمود. او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

( منبع : ماهنامه شادکامی )

Mehdi M.nima.M
2009-May-14, 08:17
واقعا که زیباست . تشکر

باعث ایجاد تحول در روحیه ی انسان می شود وایجاد انگیزه در ما.;-)http://www.daneshju.ir/forum/images/smilies/danesh_3.gif

MEMOLI
2009-May-15, 13:18
سكانس اول

نشسته ام رو به روي حضورت.دقيق شده ام به حرف زدن ها و برخورد هايت با ديگران،با خودم و با خودت.هر بار كه به تو نگاه مي كنم،اشتياق دانستن جواب يك سوال،تمام ذهنم را بهم مي ريزد.دلم مي خواهد اين سوال هزاربار مطرح شده،دست از سرم بر دارد...اما دست بر نمي دارد و اين دلخواه من نيست.مي خواهم يك سوال نپرسيده را مطرح كنم.نمي دانم بپرسم يا نه؟!جواب آن براي خودم خيلي مهم است اما مطرح كردنش خيلي سخت است و ... سخت.از اين نظر مي گويم سخت كه هيچ وقت به جواب واقعيش نمي رسم.

سكانس دوم(بايد سريع بروم سر اصل مطلب)

سوال من اين است(بگذار يك نفس عميق بكشم).حتي نوشتن اين سوال هم نفسم را بند مي آورد:"تو واقعا دوستم داري؟!"

چرا تعجب كردي؟...!نه،لطفا نگو كه سوالم بچگانه است.لطفا نگو" تو بايد خودت از رفتار من بفهمي كه دوستت دارم".لطفا نگو...

من به رفتارت با خودم و با ديگران،خيلي دقيق شده ام.تو با همه آدم هاي اطرافت همان رفتاري را داري كه با من! حتي با افرادي هم كه دوستشان نداري،با مهرباني و احترام برخورد مي كني.با من هم مهربان و محترم برخورد مي كني.از كجا بايد بفهمم دوستم داري؟نكند كه من برايت مثل ديگران هستم،بدون كوچكترين تفاوتي؟!نكند؟!

سكانس سوم(من از لهجه فلسفي ات بدم مي آيد!)

من اين حرف ها را قبول ندارم كه"بايد به همه مردم به يك چشم نگاه كنيم.بايد از هيچكس توقع نداشته باشيم.بايد...بايد..."

به نظر من،ما بايد به ديگران با احترام و مهرباني برخورد كنيم.اما بايد با افرادي كه خيلي دوست مان دارند يا خيلي دوستشان داريم،به شيوه اي متفاوت رفتار كنيم-البته،اين تفاوت در رفتار بايد طوري باشد كه فقط خودمان و شخص مورد نظرمان آن را تشخيص دهيم.به نظر من،ما بايد از افرادي كه خيلي دوستشان داريم،توقع داشته باشيم!(كجاي حرف من نادرست است؟؟؟) ما آدم هستيم و آدم هم توقع دارد.من قبول دارم كه از همه نبايد توقع داشته باشيم.من مي پذيرم كه بايد-در اين زمينه-سطح توقعاتمان را پايين بياوريم.اما اين قانون را درر رابطه با عزيزترين افراد زندگي امان،قبول ندارم.قبول ندارم و ... قبول ندارم.

سكانس چهارم(اميدوارم از سه جمله آخر اين سكانس دلخور نشوي)

من دارم به تو و حرف ها و رفتارت فكر مي كنم.تو مي گويي كه من براي تو خيلي مهم هستم و نسبت به ديگران بيشتر به من بها مي دهي.اما من اين حرف ها را لمس نمي كنم.من اين بها دادن را درك نمي كنم- و اين موضوع عجيب مرا اذيت مي كند.تو متوجه نمي شوي اما اين موضوع دارد مرا ثانيه ثانيه اذيت مي كند- شايد تو داري به شيوه خودت به من محبت مي كني.اما اين شيوه،همان شيوه اي است كه براي همه اطرافيانت به كار مي بري.براي همه ...تازه! تو در هزار موردي كه پيش آمده است هميشه ديگران را به من ترجيح داده اي.هميشه خودت و ديگران را به من ترجيح داده اي.

سكانس پنجم

لطفا يك روز واقعا درك كن كه بايد مرا دوست داشته باشي،خيلي! تو الان سرت خيلي شلوغ است و نمي خواهي درك كني كه من چه مي گويم.اميدوارم روزي كه در اين مورد با من هم عقيده شدي،روز خيلي دوري نباشد و من در همين نزديكي باشم.در غير اين صورت،با تمام احساسم برايت متاسفم!!!

سكانس ششم

در ازدحام بي وقفه سكوت و تنهايي و دلتنگي هاي مزمنم،دوستت دارم!

... (http://shoara-math.blogfa.com/)

Helen
2009-May-24, 11:24
نزديك غروب بار ديگر در خانه به صدا در آمد. اين بار پيرزن مطمئن بود كه خدا آمده ، پس با عجله به سوي در رفت. در را باز كرد...ولي اين بار نيز فقيري پشت در بود ! از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه اش غذايي بخرد. پيرزن كه خيلي عصباني شده بود با داد وفرياد فقير را دور كرد...شب شد ولي خدا نيامد. پيرزن نااميد شد. شب در خواب بار ديگر خدا را در خواب ديد...پير زن با ناراحتي به خدا گفت: مگر تو قول نداده بودي كه امروز به ديدنم مي آيي؟ خدا جواب داد: بله. ولي من سه بار در خانه آمدم و تو هر سه بار در را به رويم بستي...!!
__________________

Helen
2009-May-24, 11:24
کشاورزی٬ هميشه در مسابقات پرورش محصولات٬ جايزه بهترين غله را به دست می آورد و به عنوان کشاورز نمونه انتخاب می شد. رقبا و همکارانش علاقه مند شدند٬ علت و راز موفقيتش را بدانند. به همین خاطر سعی کردند او را زير نظر بگيرند و مراقب کارهایش باشند. بعد از مدتی جستجو سرانجام با نکته ی عجيب و جالبی رو به رو شدند.
اين کشاورز بعد از هر نوبت کشت بهترين بذرها را به همسايگانش می داد و آنها را از اين نظر تامين می کرد. بنابر اين همسايه های او می بايست برنده می شدند٬ نه او!
کنجکاوی بيشتر شد و تلاش برای کشف حقيقت به نتيجه نرسيد. بالاخره تصميم گرفتند از خود کشاورز بپرسند. کشاورز در پاسخ آنها گفت:
چون جريان باد ذرات بارور کننده غلات را از يک مزرعه به مزرعه های اطراف می برد٬ من بهترين بذرهای خودم را به همسايگانم می دهم تا باد ذرات بارور کننده نامرغوب را از مزرعه ی آنها به زمين من نیاورد و کيفيت محصولات من را خراب نکند.
همين تشخيص صحيح و درست کشاورز توفيق کاميابی در مسابقه بهترين غله را برای او به ارمغان می آورد.
__________________

Helen
2009-May-24, 11:25
روزی پدر پیری بهمراه پسر نو جوانش توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودند پسرک در حال خواندن روزنامه

صبح بود .

پدر پرسید : فرزند اونجا روی اون دیوار چی هست؟

* پدرجان اون یک کلاغ است .

چند لحظه بعد پدر پرسید:عزیزم اونجا روی اون دیوار چی هست؟

* اون یک کلاغ است.

دوباره پدر پرسید: دلبندم اون روی اون دیوار چی هست؟

* من که گفتم اون یک کلاغ است مگه متوجه نشدید!؟

پدر در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمانش میریخت وسعی در پنهان کردنش داشت ، آه تلخی کشید .

به آ امی گفت روزی در همین محل تو کودکی بیش نبودی و همین سوال را بیش از یکصد مرتبه از من پرسیدی ولی

من هرگز از جواب دادن خسته نشدم!
__________________

gataha
2009-May-24, 12:06
مردی را فیل مستی دنبال كرده بود، او می گریخت و فیل در تعقیب او بود،تا اینكه فیل به او رسید.آن مرد از ترس داخل چاهی شد و در میان چاه به دو شاخه كه در كنار چاه روییده بودند چنگ زده و آویزان شد.ناگهان متوجه شد كه دو موش بزرگ كه یكی سفید و دیگری سیاه مشغول قطع كردن ریشه های آن دو شاخه هستند

نظری به زیر پای خود افكند ، دید چهار افعی سر از سوراخ های خود بیرون آورده اند ، و چون نظری به قعر چاه انداخت دید اژدهایی دهان گشوده كه هر كس به چاه می افتد او را می بلعد . چون بالای سر خود را نگاه کرد دید كه سر آن دو شاخه کمی عسل است،پس مشغول لیسیدن عسل شد و لذت شیرینی عسل او را از آن مارها كه نمی داند چه وقت او را خواهند گزید و از مكر آن اژدها كه نمی داند وقتی در دهان آنها بیفتد چه اتفاقی می افتد غافل گردانید.

دوستان این چاه، چاه دنیاست كه پر است از آفتها و بلاها و مصیبتها و آن دو شاخه عمر آدمی است و آن دو موش سیاه و سفید شب و روز هستند كه عمر آدمی را پیوسته پیش برده و به پایان می برند. و آن چهار افعی اخلاط چهارگانه اند،(سوداء،صفراء و بلعم و خون) هستند كه به منزله زهرهای كشنده ای هستند كه آدمی نمی داند چه وقت آنها به هیجان می آیند و صاحب خود را می کشند ، و آن اژدها مرگ است، كه منتظر است و پیوسته در طلب انسان است، و آن عسل كه فریفته شده بود و او را از همه چیز غافل كرده بود، لذت ها و خواهش ها و نعمت ها و عیش های دنیاست.(1)

عزیزان برای غفلت آدمی از مرگ و هول و هراس های پس از آن و اشتغالش به لذّات زودگذر و فانی دنیا ، این مثال مثال خوبی است پس شایسته است كه خوب در آن دقت و فکر کنیم

1) عین الحیات ،جلد 1 ، ص 526

تبسم67
2009-May-27, 08:40
"فرشته"
در مطب دكتر به شدت به صدا در آمد. دكتر گفت:"در را شكستي!بيا تو"
در باز شد و دختر كوچولوي 9ساله اي كه خيلي پريشان بود ، به طرف دكتر دويد:"آقاي دكتر !مادرم!"
و در حالي كه نفس نفس ميزد ،ادامه داد:"التماس ميكنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است."
دكتر گفت:"بايد مادرت را اينجا بياوري ،من براي ويزيت به خانه ي كسي نمي روم."
دختر گفت:"ولي دكتر مادرم نمي تواند . اگر شما نياييد او مي ميرد." و اشك از چشمانش جاري شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه اوبرود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد جايي كه مادر بيمارش در رخت خواب افتاده بود. دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد.
او تمام طول شب را بر بالين زن ماند، تاصبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد ، دكتر به او گفت:" بايد از دخترت تشكر كنيواگر او نبود حتماً مي مردي.
مادر با تعجب گفت:"ولي دكتر دختر من 3سال است كه از دنيا رفته." و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!! فرشته ي كوچك و زيبا

Angela
2009-Jun-07, 23:46
داستان کوتاه راه بهشت



مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

Angela
2009-Jun-07, 23:46
داستان کوتاه راه بهشت



مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

Angela
2009-Jun-07, 23:48
داستان کوتاه مردی که فقط می خواست بگوید سیب

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب

Angela
2009-Jun-07, 23:50
فقط براي چند لحظه خودتونو اونجا ببينيد...

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك (المپيك معلولين) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد. هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند. [/B][/COLOR]

GOD send
2009-Jun-09, 16:15
دستان دعا کننده

اين داستان به اواخر قرن 15 بر مي گردد

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.

وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.

تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.

يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.

اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد،‌ انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي بزرگ ما با حمايت ديگران تحقق می یابد.
یاد مان نرود کسانی بودند که نردبان ما شده اند قدر دانشان باشیم.

GOD send
2009-Jun-09, 22:41
توی یه سرزمین دو برادر پهلوان زندگی میکردند. برادر بزرگتر به نام فیلیپ برادر کوچک هم رابین بود. در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنها کسانی هستید که میتونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید. بعد از تجهیز کردن این دو برادر را راهی این نبرد کرد.

دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزی رسیدن. ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن. صبح که شد فیلیب به رابین گفت تو برو به جنگ من اینجا میمونم و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو میگیرم. هر چی باشه من بزرگترم و قویتر. رابینم که پسر خوب و حرف گوش کنی بود به راه افتاد. اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی که درست کرده بود کباب میکرد دید که رابین داره از دور میآد و کاملاً زخمی شده.

به سمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟ رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد... .
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار بر اسبش شد و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم. اون با خودش گفت که پادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال میشه. بعد برگشت و با برادرش به سمت قصر پاشاه به راه افتادن. وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریخته شده
و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن.

رابین خیلی راحت از اون رودخونه رد شد اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همه طلاها ریخت توی آب. فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبشو خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد.

پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت :
خب از جنگ برام بگین و از پهلوانهای دشمن. بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین. رابین شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت میداد.

بعد از صحبتهای رابین پاشاه نگاهی به فیلیپ انداخت. اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود.. چون فیلیپ واسه گفتن حرفی نداشت.

اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد به جای اینکه به فکر خودش توکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم میگیره بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهم بپرسه.ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم.

فکر میکنیم که بهترین کاری رو که میتونیم داریم انجام میدیم. اما حقیقت چیز دیگست. خیلی وقتا خدا دوست نداره که ما خیلی از کارها رو که فکر میکنیم درسته انجام بدیم. خدا دوست داره ما آدما ازش بپرسیم:
ای خدای من، تو از من چی میخوای؟

ای خدایی که به من عقل دادی،
من میدونم که تو از من داناتر و حکیم تری،
پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید به خلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟
بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...

آره دوستای خوبم. خدا دوستداره که ما باهش حرف بزنیم... ازش بپرسیم. شک نکنید که خدا صداتونو میشنوه و بهتون جواب میده اگه بهش ایمان داشته باشین. اون همتونو دوست داره.

فقط یه جمله دیگه میگم.. مواظب باشین تو بهشت اومدنی مثل فیلیپ دست خالی نیاین.

Helen
2009-Jun-10, 11:54
یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند: با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند. برخی؛ دادن گل و هدیه و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد.
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید: آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
__________________

Helen
2009-Jun-10, 11:54
موسی(ع) در راهی میرفت که پیرمردی را دید که بسیار عبادت میکرد چون پیرمرد موسی را شناخت به او گفت از تو خواهشی دارم و آن این است که احساس میکنم خداوند نسبت به عبادات من توجه نمیکند و عباداتم مورد قبول واقع نمیشود و این موضوع مرا ناراحت کرده
موسی (ع) این موضوع را از خداوند پرسید و دلیلش را خواست و اینگونه پاسخ شنید که ای موسی آن مردی که تو دیدی بیش از اینکه به فکر عبادت باشد هوش و حواسش به ریش بلندش است وقتی ذکر میگوید نگاه میکند ببیند ریشش چقدر در اثر ذکر گفتن تکان میخورد موقع رکوع حواسش به این است که ریشش به زانویش میرسد یا نه موقع سجده نگاه میکند ببیند ریشش به زمین برخورد کرد یا نه و....
موسی به نزد پیر مرد رفت و این موضوع را به او گفت او ابتدا عصبانی شد اما بعد از چند لحظه به گریه افتاد و گفت ای لعنت بر این ریش که حواس مرا پرت کرده و مرا از خدا دور ، سپس به کندن ریش خود مشغول شد ناگهان وحی بر موسی نازل شد که ببین حتی الان هم همه تقصیرات را گردن ریشش انداخته و همه حواسش به کندن ریشش است!!!
__________________

Helen
2009-Jun-10, 11:56
ایمان واقعی ...

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !

__________________

Non-Existent
2009-Jun-16, 14:33
كوله ‌پشتی

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.


نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.


مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود..

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

گفت : هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست .

این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است.

Non-Existent
2009-Jun-16, 14:47
اسحاق می میرد

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .


روزی اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاری ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.

یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد !

خاخام پاسخ داد : من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم . برای خودم ناراحتم .وقتی همه به من احترام می گذاشتند ، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم .حالا رفته ، شاید از رشد باز بمانم .

Msa_Abi
2009-Jun-30, 13:54
هميشه کسانى که خدمت مي‌کنند را به ياد داشته باشيد
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر 10 ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. ـ
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: 50 سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگى گفت: 35 سنت
پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، 15 سنت براى او انعام گذاشته بود! ـ
يعنى او با پول‌هايش مي‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمي‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!

Blue_Dream
2009-Jun-30, 13:58
...

Blue_Dream
2009-Jun-30, 13:59
خدایا....دوستت دارم!

«جینی» دختر کوچولوی زیبا وباهوش ۵ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۵/٢ دلار بود. چقدر دلش اونو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از او خواهش کرد که اون گردنبند رو براش بخره. مادر ش گفت" این گردنبند قشنگیه اماچون قیمتش زیاده من برای خریدش واسه تو یه شرط میذارم، شرطم اینه که وقتی رسیدیم خونه من لیست کارهایی رو که میتونی انجام بدی بهت میدم وتو با انجام اون کارا می تونی پول گردنبندتو بپردازی" ،«جینی» قبول کرد و با زحمت بسیار تونست پول گردنبندشو بپردازه. وای که چقدر اون گردنبندو دوست داشت، همه جا اونو به گردنش مینداخت. «‌جینی » یه پدر خیلی مهربون داشت که هرشب براش قصه دلخواهشو می گفت. یه شب بعد از اتمام داستان پدرش گفت:جینی! تو منو دوست داری؟ _ اوه! البته پدر من عاشق توام _ پس اون گردنبند مرواریدتو به من بده. _ نه پدر اونو نه! اما می تونم «الیس» عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولم بهم هدیه دادی بهت بدم، قبوله؟ _ نه عزیزم اشکالی نداره! هفته ی بعد دوباره پدرش بعد از خوندن داستان به «جینی» گفت: جینی تو منو دوست داری؟ _ اوه! البته پدر تو می دونی که من عاشق توام _پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده _ نه پدر اون نه! اما می تونم اون اسب کوچولو وصورتی ام رو بهت بدم ، اون مو هاش خیلی نرمه تو میتونی اونو ببری توی باغ و باهاش بازی کنی _ نه عزیزم اشکالی نداره، شبت بخیر خوابهای خوب ببینی.. و او نو بوسید. چند روز بعد وقتی پدر اومد تا برای «جینی» داستان بخونه دید که دخترش روی تخت نشسته و گریه می کنه «جینی» پدرش رو صدا کرد وگفت: پدر بیا! دستش رو به سمت پدر برد وقتی مشتش رو باز کرد دونه های گردنبندش توی مشتش بود اونارو توی دست پدرش گذاشت. پدر با یه دست دونه های مروارید رو گرفت و با دست دیگه از جیبش یه جعبه ی بسیار زیبا در آورد که توش گردنبند مروارید اصل بود، پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود تا هر وقت دخترک از اون گردنبند بدلی دل کند، اونو بهش هدیه بده!

این مسئله درست همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام میدهد. او منتظر می ماند تا ما از چیز های بی ارزشی که در زندگی به آن وابسته شده ایم دست برداریم تا او گنج واقعی اش را به ما بدهد...!

Msa_Abi
2009-Jun-30, 14:01
اشتباه فرشتگان
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود. پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است. ـ

سخن درويش اين چنين بود: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند

FTM
2009-Jul-01, 10:37
Destiny

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.

On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose."

"Destiny will now reveal itself."

He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious.

After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny."

"Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.



سرنوشت

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".

سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".

Msa_Abi
2009-Jul-01, 11:00
يکي از بستگان خدا

شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي

پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد

در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد

خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد... ـ
آهاي، آقا پسر! ـپسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد: شما خدا هستيد؟نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم! ـآها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد! ـ

FTM
2009-Jul-01, 12:55
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
. قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
. مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
. و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري

محمد صالح علاء

FTM
2009-Jul-01, 12:56
مردی که چشم‌بند به چشم دارد روی صندلی نشسته است.
دو مرد (دس و لیونل) به او نگاه می‌کنند.
دس. می‌خوای یه چیزی راجع به این مرد بدونی؟
لیونل. چی؟
دس. طرف خوابشم نمی‌بینه که ما می‌خوایم باش چی کار کنیم.
لیونل. آره، خوابشم نمی‌بینه.
دس. آره، هیچ خوابشم نمی‌بینه. این کلّن در مورد هیچ کدوم از کارایی که ما ممکنه باش بکنیم، هیچ خوابی نمی‌بینه.
لیونل. کارایی که ما می‌خوایم باش بکنیم.
دس. کارایی که ما می‌خوایم باش بکنیم.

مکث

دس. خب، البته ما بعضی از اون کارارو باش انجام می‌دیم.
لیونل. شایدم همه رو انجام دادیم.
دس. این جوری شاید بی فایده بشه.
لیونل. مزخرفه.
به مرد نگاه می‌کنند. آرام است.
دس. اما به هر صورت اون اینجاست، اینجاست و یه سر سوزنم نمی‌دونه می‌خوایم باش چی کار کنیم.
لیونل. البته شاید یه سر سوزن بدونه.
دس. یه چیز خیلی مبهم، آره. احتمال داره.
دس خم می‌شود روی مرد.
دس. می‌دونی؟ خودت چی می‌گی؟
می‌ایستد.
دس. آره بذار این‌جوری بگیم. اون یه تصور خیلی کوچیک از کاری که ممکنه باش بکنیم داره، از کاری که در واقع قصد داریم باش بکنیم.
لیونل. یا با زنش. زنش یادت نره. اون یه تصور خیلی کوچیک از کاری که می‌خوایم با زنش بکنیم داره.
دس. خب احتمال داره یه چیزایی بدونه، احتمالن به یه چیزایی رسیده. بالاخره اون روزنامه‌ها رو خونده.
لیونل. کدوم روزنامه‌ها؟

مکث

دس. اینم حرفیه.
لیونل. بالاخره این اُزگَل کی‌یه؟ اصلن چه کاره‌اس، دهاتیه یا استاد ادبیات؟
دس. این یه استادِ ادبیاتِ دهاتیِ آشغاله.
لیونل. زنش چی؟
دس. زن‌ها که تمایلاتِ ادبی ندارن.
لیونل. اُه، نمی‌دونستم. من همیشه در مورد این موضوع با مادرم جَر و بحث می‌کردم ـ تقریبن همیشه.
دس. کدوم موضوع؟
لیونل. اَه خودت می‌دونی، موضوع تمایلاتِ ادبیِ جنسِ مؤنث.

مکث

دس. مادرت چی می‌گفت؟
لیونل. می‌گفت که ...
دس. چی می‌گفت؟

مکث

لیونل. یادم نمی‌یاد.
برمی‌گردد به سمت مردِ روی صندلی.
لیونل. کثافت.
دس. عوضی.
دور صندلی می‌چرخند.
لیونل. می‌دونی به نظرم چی از همه ناامیدکننده‌تره؟
دس. چی؟
لیونل. این که کار و بارمون افتاده با یه مُشت آدم زبون نفهم.. یکیش همین مرتیکه‌ی اَلدَنگ.
دس. آخرین بار که بهش گفتی اُزگَل.
لیونل. چی؟
دس. آخرین بار بهش گفتی اُزگَل. حالا بهش می‌گی اَلدَنگ. چند دفعه باید بهت بگم؟ باید کلمه‌هایی رو که به کار می‌بری درست بشناسی بعد استفاده‌شون کنی. نمی‌شه یه بار برگردی بگی اُزگَل، دفعه‌ی بعد بگی اَلدَنگ. این دو تا لغت با هم فرق دارن. تو بحث‌های زبانشناسانه رو قَدِ خَرَم نمی‌فهمی. هر چی بهت می‌گم گوش کن.
لیونل. من نمی‌فهمم؟
دس. دقیقن. تو که می‌دونی برات چه ارزشی داره. تو که می‌دونی حرف زدن برات چه ارزشی داره.
لیونل. آره، می‌دونم.
دس. آره، بایدم بدونی. مثلن این یارو رو نیگا کن. این یه نمونه‌ی نمره اوله. می‌فهمی چی می‌گم؟ قبل از این‌که این‌جا بیاد یه آدم کله گنده بود، یه ریز وِر می‌زد، هر سؤالی که به کله‌ش می‌اومد رو می‌پرسید. حالا ـ از اونجا که نگران چیزی‌یه که می‌خواد سرش بیاد ـ کلّن خفه‌خون گرفته، چیزی واسه گفتن نداره. می خوام بگم که تا چند وقت پیش مرد باخدایی بود، یه آدم بااخلاق، اما حالا چیه؟ فقط یه اَلدَنگ.
لیونل. یا یه اُزگَل.
دس. هنوز کارمون باش تموم نشده. اصلا شروع هم نکردیم.
لیونل. آره، هنوز کارمون باش تموم نشده. هنوز حتا باش شروعم نکردیم. خب، شروعم نکردیم.
دس. تازه نوبت زنشم می‌رسه.
لیونل. آره. هنوز کارمون باش تموم نشده. حتا باش شروعم نکردیم. کارمون با زنشم تموم نشده.
دس. اصلن هنوز شروعم نشده.
لیونل دست‌اش را روی صورت‌اش می‌گذارد و می‌زند زیر گریه.
دس. حالا چرا گریه می‌کنی؟
لیونل. دوست دارم. دوست دارم. دوست دارم.
به شانه‌های دس آویزان می‌شود.
لیونل. نیگاه کن. باید یه چیزی بهت بگم. باید بهت بگم. به کس دیگه‌ای نمی‌تونم بگم.
دس. باشه. خوبه. بگو. چیه؟ به من بگو.

مکث

لیونل. خیلی احساس پاک بودن دارم.

مکث

دس. خب، حق داری. حق داری احساس پاک بودن داشته باشی. می‌دونی چرا؟
لیونل. چرا؟
دس. چون‌که تو دنیا رو برای مساوات و برابری پاک نگه داشتی.
زل می‌زنند به چشم‌های هم.
دس.دلم می‌خواد باهات دست بدم.
دس با لیونل دست می‌دهد. بعد به مردی که روی صندلی نشسته زبان درازی می‌کند.
دس. این مرتیکه هم می‌آد تو خط ... (به ساعت‌اش نگاه می‌کند)... حدودن سی‌وپنج دقیقه‌ی دیگه....

هارولد پینتر
برگردانِ محمد میرزاخانی

FTM
2009-Jul-01, 12:57
صحنه: پیشخوان یک قهوه فروشی. متصدی بار و یک روزنامه فروش پیر.
متصدی بار روی پیشخوان تکیه داده است. پیرمرد ایستاده و چای می نوشد. [سکوت]
مرد: چند دقیقه پیش سرت شلوغ بود.
متصدی بار: آره.
مرد : نزدیکی های ساعت ده بود.
متصدی بار : آره؟ ساعت ده بود؟
مرد : نزدیک ده [مکث] نزدیکی های ده از اینجا رد می شدم.
متصدی بار : راست میگی؟
مرد: دیدم سرت گرم چیز فروختنه. [مکث]
متصدی بار : آره. . . اینجا ساعت ده که می شه خوب می چرخه.
مرد: آره دیدم [مکث] آره من آخریشو ساعت ده بود که فروختم . . . ساعت یک ربع مونده به ده.
متصدی بار: ببینم آخریشو فروختی؟
مرد: آره. آخرین روزنامه ایوینینگ نیوز بود. بیست دقیقه به ده داشتیم که فروختمش.[مکث]
متصدی بار: گفتی ایوینینگ نیوزه؟
مرد : آره [مکث] گاهی وقتا استار دست آخر فروش می ره.
متصدی بار: آها.
مرد: یا اون یکی . . . اسمش نوک زبونمه ها . . .
متصدی بار: استاندارد؟
مرد: آها آره [مکث] امشب دست آخر ایوینینگ نیوز مونده بود. [مکث]
متصدی بار : بعد هم اون فروش رفت.
مرد: آره [مکث] مث برق.
متصدی بار: دیگه چیزی نموند که؟ هان؟
مرد : نه دیگه. وقتی اونو فروختم که دیگه نه [مکث]
متصدی بار : بعدشم راهتو کشیدی اومدی از ایجا رد شدی نه؟
مرد: آره. بعدش وقتی بساطمو جمع کردم راه افتادم اومدم. از این جا هم رد شدم.
متصدی بار : اینجا نموندی که ها؟
مرد: کی؟
متصدی بار: می گم یعنی اینجا که نموندی یه فنجون چای بخوری؟
مرد: چی؟ نزدیک ساعت ده؟
متصدی بار: آره.
مرد : نه. داشتم می رفتم به طرف ویکتوریا.
متصدی بار : فکر می کردم ندیدمت
مرد: مجبور بودم برم به ویکتوریا. [مکث]
متصدی بار : آره. نزدیکیهای ده اینجا خوب می چرخه [مکث]
مرد: می رفتم ببینم می تونم جورج و پیدا کنم...؟
متصدی بار: کی؟
مرد: جورج. [مکث]
متصدی بار: جورج چی چی؟
مرد: جورج . . . نوک زبونمه ها.
متصدی بار: خب. [مکث] گیرش آوردی؟
مرد: نه. نه . نتونستم گیرش بیارم. یعنی جاشو نتونستم پیدا کنم.
متصدی بار: دیگه خیلی وقته آفتابی نمی شه. مگه نه؟
مرد: دفعه آخری که دیدیش کی بود؟
متصدی بار: دیگه سالهاست که ندیدمش.
مرد: منم همینطور. [مکث]
متصدی بار: نقرس داشت.
مرد: نقرس؟
متصدی بار: آره
مرد: بابا اون کجا نقرس داشت؟
متصدی بار: درد که خیلی می کشید. [مکث]
مرد: وقتی با من آشنا بود که از این خبرا نبود. [مکث]
متصدی بار: گمونم از این محل رفته باشه [مکث]
مرد: آره امشب ایوینینگ نیوز دست آخر رفت.
متصدی بار: همیشه این آخری نیست که؟ هان؟
مرد: آره. یعنی گاهی وقتها ایوینینگ نیوز آخریه. گاهی وقتها هم یکی از اون دوتاست. نمیشه از پیش گفت. البته وقتی آخری تو دست آدم می مونه می شه گفت آخری کدومه.
متصدی بار: آره [مکث]
مرد: آره. آره گمونم از این محل رفته باشه.
(پایان)

هارولد پینتر
برگردان : احمد گلشیری
مجله ی تماشا ۱۳۵۳

Msa_Abi
2009-Jul-02, 12:11
زن نظافتچى


من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت مي‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد مي‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بي‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب مي‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما مي‌باشند، حتى اگر تنها کارى که مي‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام

ArasH
2009-Jul-03, 11:52
عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت

یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه.


http://persian-star.net/1388/2/12/1/4.jpg

هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم، نگاهم كرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند.

سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟"

تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است ... با او گریه كن." انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم: "بیایید براى تروى و مادرش دعا كنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.


http://persian-star.net/1388/2/12/1/2.jpg

پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.

هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.


http://persian-star.net/1388/2/12/1/3.jpg

شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم ...


http://persian-star.net/template/line/b25a.gif

ArasH
2009-Jul-03, 12:06
ایها الناس عشق یعنی چه ؟!!


http://persian-star.net/1388/2/13/3.jpg

در طول زندگی بشر نظریات زیادی درباره ی اوصاف عشق و پايداري نيروي خارق العاده ي عشق بیان شده است. در ادبيات علاقه و دلبستگي هاي ما ايرانيان عشق يوسف و زليخا ، ليلي و مجنون ، شيرين و فرهاد ، خسرو و شیرین و ... روايت هاي زيادي زبانزد است كه خوانده ايم و شنيده ايم. برخی عشق را دو دسته مي نامند، يكي الهی و ديگري زمینی، در این نظریه برخی تقدس را تنها برای عشق الهی قائلند و برخی دیگر عشق زمینی را مقدس و حتی مقدمه ای برای عشق آسمانی می پندارند. برخی دیگر تنها به عشق الهی معتقدند و چیزی به اسم عشق زمینی را خطری برای عشق الهی می دانند و شاید آن را نوعی شرک بدانند و ...

در کنار این نظریات نظریه ی دیگري هم مطرح است که عشق را تنها اصرار بیش از حد بر تفاوتهای یک فرد با دیگران میداند. حال این تفاوت ممکن است در اخلاقیات، رفتار، ظاهر یا حتی حسی باشد که عاشق هنگام دیدن یا بودن در کنار معشوق در درون خود می یابد. یکی از استدلالهای این دسته برای جمله ی "عشق تنها اصرار بیش از حد بر تفاوتهای یک فرد با دیگران است" این است که در اغلب موارد پس از اینکه معشوق برخی از ویژگی های مثبتش چه از نظر ظاهر، اخلاقیات، روحیات یا موقعیت هایش را از دست می دهد از چشم عاشق افتاده و حتی آن عشق مقدس و پاکی که به تعبیر خودشان در زندگی یا دوستیشان احساس کرده اند به اختلافات شدید یا حتی طلاق و یا کنار گذاشتن دوستی بدل می شود.

البته این نظریه، جالب و تا حدود زیادی واقع گرایانه است هر چند که نظریه ی کاملی نیست و شايد مقتضياتي بر آن حاكم است كه نمي توان آن را آن طور كه بايد و هست تعبير كرد. چرا كه عشق آنقدر باعظمت و پرفروغ است كه وصف آن در اين مختصر نخواهد گنجيد ...

شما چگونه فکر می کنید ؟

دختری کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلويي چند؟

مفلسی گفت: پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناهي بی بخشش

واعظی گفت: واژه اي بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است و همين

محتسب گفت: منکر عظماست

قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را چون عشق است، پس همين عشق است!

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیز یعنی دور کن آتش بر دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم :

طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

Msa_Abi
2009-Jul-04, 14:45
مانعى در مسير
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر مي‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند! ـ
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزندآن مرد روستايى چيزى را مي‌دانست که بسيارى از ما نمي‌دانيم! هر مانعى = فرصتي

Msa_Abi
2009-Jul-05, 11:52
کمک در زير باران

يک شب، حدود ساعت 5/11 بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که مي‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو مي‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه 1960 و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بي‌شائبه به ديگران دعا مي‌کنم.»

ارادتمند خانم ....

Manon
2009-Jul-07, 01:04
« گل آفتابگردان رو به نور می‌چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردان‌ایم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.‌»

این‌ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می‌کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش، شعله‌ای بود و دایره‌ای داغ در دلش می‌سوخت.

آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان، بذر آفتابگردان را می‌کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ‌وقت، چیزی را با خورشید اشتباه نمی‌گیرد‌ اما انسان همه‌چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می‌داند. او جز دوست‌داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد. او همه‌ی زندگی‌اش را وقف نور می‌کند. در نور به دنیا می‌آید و در نور می‌میرد، نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دل‌خوشی آفتابگردان، تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می‌میرد و بدون خدا، انسان.»
او ادامه داد: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. من فاصله‌هایم را با نور پر‌می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه پر‌می‌کنی؟»
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت‌وگوی من و آفتابگردان، ناتمام ماند. او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید می‌داد و آخرین صحبت‌هایش هنوز در گوش‌هایم طنین انداخته بود: «نام آفتابگردان، همه را به یاد آفتاب می‌اندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟»
آن‌وقت بود که شرمنده‌ از خدا، رو به آفتاب گریستم...

T I T A N I U M
2009-Jul-14, 20:16
ممكن است



كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.

همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!

او پاسخ داد: ممكن است.

روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!

او گفت: ممكن است.

پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.

همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.

او پاسخ داد: ممكن است.

فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !

او گفت: ممكن است.

و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...

ArasH
2009-Jul-17, 12:35
سم

http://www.img98.com/images/b5mixoje8bs1un4xy4td.jpg

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز باهم جرو بحث می کردند.عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از اوتقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، .
همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت وبه او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است

موسسه خانواده مطهر

GOD send
2009-Jul-18, 21:08
بهترین راه حل

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».
پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،
باز شد و بيرون رفت!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!
كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته.
من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند:
«چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست
مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.
اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».


این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:
من که هستم...!؟

GOD send
2009-Jul-19, 13:07
تو نیکی میکن و در دجله*** انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد..
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
که با پنسیلین درمان شد .

GOD send
2009-Jul-20, 11:12
قویترین مرد جهان


روزی سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شه ، در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت :
این بازرگان چقدر قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فكر كرد :
كاش من یك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم. در همان لحظه ، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد . در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتراست، و تبدیل به ابری بزرگ شد. كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد.
ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همن طور كه با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می شود.. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید . كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!!!

اديبان
2009-Jul-25, 17:51
شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

Baran
2009-Jul-25, 20:32
اسکناس

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد:

در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

food_technology
2009-Aug-11, 13:01
بنده خدایی در جستجوی طلا بود ساعت ها و سال ها زحمت کشید و در جستجوی معدنی که رگه های غنی از طلا در آن یافته بود به امید دست یابی به مقدار انبوه طلا دیواره آن را می کند و می کاوید، این کار را بارها و بارها ادامه داد ولی کم کم سایه نا امیدی ، راه امیدش را تیره و تار کرد و از خیر معدن گذشت و آن را به دیگری فروخت، صاحب جدید بلافاصله یک زمین شناس را استخدام کرد و از او در رابطه با آن معدن طلا نظر خواهی کرد، وی وقتی در معدن حضور یافت و به بررسی رگه های طلا پرداخت گفت: این رگه که تا به حال دنبال شده بسیار غنی است و علت آن هم این است که رگه های غنی در اوایل ضعیف هستند ولی بعد ناگهان غنی می شوند. بنابر این به حفاری همان رگه به ظاهر ضعیف ادامه دادند و تنها بعد از 90 سانتی متر کندن در جهتی درست ، رگه غنی طلا پدیدار شد و بعد از آن بود که کامیون های پر از سنگ غنی طلا به طرف کارخانه استخراج طلا از طرف آن معدن سرازیر شدند و صاحب جدید خود را مالک میلیاردها دلار پول و ثروت کرد.

اما صاحب اول چرا نتوانست امیدوار بماند؟

شاید بهترین دلیل آن بود که واقعا سخت کوشی زیادی کرده بود ولی عنصر زیرکی و فراست را در سخت کوشی خود وارد نکرده بود، ضمنا می بایست از کارشناس زمین شناسی کمک می گرفت و در عین حال خوش بینی را حفظ می کرد.

وقتی در اوج نا امیدی قرار داریم و در دل تاریک اتفاقات زندگی قدم می زنیم چگونه خود را امیدوار کنیم که شاید در انتهای کوچه بعدی هدف ما بدرخشد؟

Helen
2009-Aug-11, 21:07
وفاي عهد

نقل است كه يك بار عبدا... بن مبارك به جنگ رفته بود. با كافري جنگ مي‌كرد. وقت نماز شد. از كافر مهلت خواست و نماز كرد.
چون وقت نماز كافر شد او نيز مهلت خواست تا نماز بگذارد. چون كافر روي به بت آورد، عبدا... با خود گفت: اين ساعت بر وي ظفر يافتم. با تيغ بر سر او رفت تا او را بكشد. آوازي شنيد كه « از وفاي عهد خواهند پرسيد» عبدا... بگريست.
كافر سر از نماز برداشت، عبدا... را ديد با تيغي كشيده و گريان. گفت: تو را چه افتاد؟
عبدا... شرح حال گفت.
كافر چو اين بديد في‌الحال مسلمان شد.

Helen
2009-Aug-11, 21:09
در خلال یک نبرد بزرگ فرمانده قصد حمله به یک نیروی عظیمی از دشمن را داشت.
فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع کرد و سکه ای از جیب خود بیرون آورد رو به آنها کرد و گفت:سکه را بالا می اندازم.اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم.
بعد سکه را به بالا پرتاب کرد.سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید.
سکه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
پس از پایان نبرد معاون فرمانده نزد او آمد و گفت:قربان شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذارید؟!!فرمانده با خونسردی گفت:بله و سکه را به او نشان داد.
هر دو طرف سکه رو بود.!!

Marzieh-Rostami
2009-Aug-25, 01:41
مهر مادری


مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو


برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت

Manon
2009-Aug-28, 00:05
http://persian-star.org/1388/6/4/shokolat.jpg

شکلات تلخ
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

samiira
2009-Sep-10, 03:57
مهربانی همیشه ارزشمندتر است



بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

samiira
2009-Sep-10, 04:00
دكترشريعتي :کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛
اول آنکه کچل بود،
دوماينکه سيگار مي کشيد و
سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن وسال، زن داشت!...
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه زن داشتم ،سيگار مي کشيدم وکچل شده بودم و تازه فهميدم که خيلي اوقات آدم از آن دسته چيزهاي بدديگران ابراز انزجار مي کند که در خودش وجود دارد

Non-Existent
2009-Sep-12, 01:16
http://www.abvab.com/plugins/content/imagesresizecache/03d07f4777e07e6b190251a415f49595.jpeg

روزی شیوانا از نزدیک مزرعه ای می گذشت. مرد میانسالی را دید که کنار حوضچه نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است.شیوانا کنار مرد نشست و علت افسردگی اش را جویا شد. مرد گفت:“این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه ای بودم که این حوضچه را لایروبی و تمیز کنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد کنم . این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است که هنوز چنین سرمایه ای نصیبم نشده است .
بچه هایم در فقر و دست تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن به سرمایه لازم برای آماده سازی این حوض بزرگ هر روز کم رنگ تر و محال تر می شود. ای کاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه ای هم می داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نیاز خانواده ام را بیرون بکشم.“
شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی کوچکی را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: ”چرا از آن جا شروع نمی کنی. هم کوچک و قابل نگهداری است و هم می تواند دستگرمی خوبی برای شروع کار باشد.“
مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: ”من می خواستم با این حوض بزرگ شروع کنم تا به یک باره به ثروت عظیمی برسم و شما آن حوضچه کوچک سنگی را به من پیشنهاد می کنید. آن را که همان ده سال پیش خودم به تنهایی می توانستم راه بیندازم.“
شیوانا سری تکان داد و گفت: “ من اگر جای تو بودم به جای دست روی دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوی بزرگم را تمرین می کردم تا کمرنگ نشود و از یادم نرود!“
مرد میانسال آهی کشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه کوچک رفت تا خودش را سرگرم کند.
چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند که مردی با یک گاری پر از خرچنگ خوراکی نزدیک مدرسه ایستاده و می گوید همه این ها را به رایگان برای مدرسه هدیه آورده است و می خواهد شیوانا را ببیند.
شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است که آرزوی پرورش ماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسال گفت: ”شما گفتید که اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می کردید. من هم تصمیم گرفتم چنین کنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم که آبی که حوضچه را پر می کند از چشمه ای زیر زمینی و متفاوت می آید و املاح آن برای پرورش ماهی اصلاً مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همین
دلیل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زیادی رسیدم. ای کاش همان ده سال
پیش همین کار را می کردم و این قدر به خود و خانواده ام سختی نمی دادم.“
شیوانا تبسمی کرد و گفت:“حال می خواهی چه کنی؟“ . مرد گفت: ”ثروت حاصل از این حوضچه سنگی و پرورش میگو تمام خانواده مرا کفایت می کند. می خواهم از این به بعد در راحتی و آسایش به پرورش میگو در حوضچه سنگی کوچک بپردازم.“ شیوانا تبسمی کرد و گفت: ”من اگر جای تو بودم با سرمایه ای که اکنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ می رفتم و در آن پرورش ماهی را هم شروع می کردم. مردم این دهکده و دهکده های اطراف به ماهی نیاز دارند
و حوض بزرگ تو می تواند بسیاری را از گرسنگی نجات دهد.“

مجله موفقيت

Non-Existent
2009-Sep-12, 01:22
http://pe.icro.ir/files/picture/2751/0040.jpg

شیوانا همراه کاروانی درراهی می رفت. ظهر به منزلی رسیدند و چون تا منزل بعدی یک روز کامل راه بود ، تصمیم گرفتند همانجا استراحت کنند و سحرگاه روز بعد به سمت منزل بعدی حرکت کنند. وقتی همه مستقر شدند. شیوانا سطل آبی برداشت و به سراغ پله های شکسته حجره ای رفت و با گلی که فراهم کرده بود شروع به ترمیم پله های شکسته نمود.

یکی از کاروانیان مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و با تعجب گفت:" استاد ! شما با این همه علم و معرفت ، چرا وقت گرانبهای خود را به بنایی و بازسازی پله های شکسته کاروانسرایی بین راهی تلف می کنید. حیف از شما نیست که استراحت نمی کنید و به این قبیل کارهای بی ارزش می پردازید!؟ در ثانی کسی به شما بابت انجام اینکار پول نمی دهد. پس چرا زحمت می کشید و انرژی خود را هدر می دهید؟"

شیوانا بی اعتنا به مرد معترض به کار خود ادامه داد.مرد کاروانی که از بی اعتنایی شیوانا خشمگین شده بود با صدای بلند در حالی که شیوانا را مسخره می کرد گفت:" استاد بزرگ! همانطور که کار می کنید می توانید بگوئید تفاوت یک آدم نادان و یک سالک معرفت چیست!!؟"

شیوانا لبخندی زد و گفت:"من در خصوص انسان نادان اطلاعات زیادی ندارم! اما یک سالک معرفت کسی است که در هر لحظه از زندگی اش صرف نظر از پولی که به او می دهند مفیدترین کاری که از او برمی آید را انجام دهد . من از الآن تا غروب کاری برای انجام ندارم. خسته هم نیستم. من اینکار را انجام می دهم چون تنها کار مفیدی است که الآن می توانم انجام دهم و همین احساس مفید بودن برای من کفایت می کند. "

مجله موفقيت

Non-Existent
2009-Sep-12, 01:31
http://aycu36.webshots.com/image/14475/2002697371817319162_rs.jpg

شیوانا استاد معرفت با عده ای در کاروانی همسفر بود. یکی از همسفران او پسر جوان تنومند و قوی هیکلی بود که با پدرو مادر پیرش سفر می کرد و حرمت آنها را نگاه نمی داشت و دائم با صدای بلند و پرخاشگری با آنها صحبت می کرد و به آنها دشنام می داد. هیچکس هم به خاطر هیکل و بی ادبی جوان جرات نصیحت او را نداشت.

در طول سفر آب ذخیره کاروان تمام شد و همه در سایه درختی متوقف شدند تا فکری برای تشنگی و تامین آب کاروان کنند. شیوانا که طاقتش بیشتر بود و مهارت مسیر یابی داشت، تصمیم گرفت پای پیاده به آنسوی تپه ای برود و چشمه ای بیابد.به همین خاطر سگی از سگ های نگهبان کاروان را انتخاب کرد تا با خود ببرد و در مسیر تنها نباشد.

یکی از کاروانیان گفت:" ای استاد معرفت. پیشنهاد می کنم این جوان تنومند را با خود ببرید تا در صورت بروز خطر بتواند به شما کمک کند!" شیوانا تبسمی کرد و گفت:" این جوان نسبت به کسانی که او را به دنیا آورده اند و بزرگ کرده اند و به این تنومندی رسانده اند اینقدر ناسپاس و بی ادب است! او چگونه می تواند هنگام حادثه به من که با او غریبه ام کمک کند!!؟ من ترجیح می دهم سگ را با خودم ببرم!!؟"

شیوانا این را گفت و به همراه سگ به سمت تپه به راه افتاد. غروب همان روز شیوانا موفق شد چشمه آبی پیدا کند و و عده ای از روستائیان محلی را با مشک های پر از آب نزد کاروان تشنه و درراه مانده بیاورد.

مجله موفقيت

اديبان
2009-Sep-13, 17:26
الکساندر فلمينگ

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.

می دانید چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!

R.E.Z.A
2009-Sep-13, 19:06
این داستان خیلی روی من تاثیر گذاشت ( بی نهایت ) که زندگی من تغییر کرد .
امیدوارم برای شما موثر باشد . با اجازه بزرگترای تالار :
روزی 2قروباغه برای گردش به دشتی سرسبز و پهناور میرن ، با هم می گن میخندن خلاصه خیلی خوش
میگذرن همینطور که تو مسیر میرن نا خواسته و خیلی غافلگیرانه می اُفتن توی چاه عمیق هر دوشون تو وسط
چه به یه شاخه آویزون میشن . خلاصه اهالی همون ده نزدیکی میان سره چاه و شروع میکنن به حرف زدن منف

R.E.Z.A
2009-Sep-13, 19:14
این داستان خیلی روی من تاثیر گذاشت ( بی نهایت ) که زندگی من تغییر کرد .
امیدوارم برای شما موثر باشد . با اجازه بزرگترای تالار :
روزی 2قروباغه برای گردش به دشتی سرسبز و پهناور میرن ، با هم می گن میخندن خلاصه خیلی خوش
میگذرن همینطور که تو مسیر میرن نا خواسته و خیلی غافلگیرانه می اُفتن توی چاه عمیق هر دوشون تو وسط
چه به یه شاخه آویزون میشن . خلاصه اهالی همون ده نزدیکی میان سره چاه و شروع میکنن به حرف زدن منفی
یکی میگه که شما نمیتونین بیاین بیرونو ، هر کی افتاده دیگه نتونسته بیاد بیرونو از این حرفا . یکی از اون
قورباغه ها شاخه رو ول میکنه و می افته ته چاه ، یکی دیگه اونقد دست و پا میزنه تا میاد بالا . همه با تعجب
بش نگاه می کنن و بش میگن تو چطوری اومدی بالا چطوری تونستی این کارو بکنی ( ببینین چه اتفاق جالبی رخ داد !!! ) همه فهمیدن تا این قورباغه ناشنوا بوده و تمام تلاش اهالی رو برای نا امید کردن اونا به خیال خودش
مثبت بوده و موقعی که اهالی دستاشونو به منزله ی ناامیدی بالا و پائین میکردن اون یک به خیال خود اهالی
دارن اونو به خاطر این کارش تشویق می کنن .
اینجا من یه نتیجه خیلی بزرگ گرفتم که در مقابل حرفای هرزه و اشتباه ناشنوا بشم به شما هم توصیه میکنم
این کارو بکنین و به قول شاعر : " عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد "
آرزوی موفقیت برای همتونو دارم -;{@

medil0ne
2009-Sep-13, 20:22
سلام...
من دارم از اول اين تاپيك رو مي خونم،شايد جلوتر به اين نكته اشاره شده باشه ولي نياز ديدم ياداوري كنم براي تشكر،از تشكر استفاده كنيد تا پست اضافي تاپيك به اين باحالي رو خراب نكنه،تعجب ميكنم كه كله كلفتاي اينجا هم به اين نكته توجه نميكنن.اين كه اومدين نوشتين:واقعا قشنگ بود،مرسي،فوق العادس،فلان داستا واقعا منو به فكر فرو برد و و و ....؛رو سعي كنين با استفاده از تشكر خلاصش كنين.چون اصلا معني نميده كه توي يه پست فقط تشكر بشه و باز جالب اينجاست كه بقيه از پست هاي تشكر هم باز تشكر ميكنن...!!!نميدونم ولي من هر فرومي بودم اين نكته كاملا رعايت ميشده،احساس ميكنم فراموش كرديدD:.ممنون ميشم توجه كنين.
و البته اگه در حضور بزرگترا پررويي ميكنم منو ميبخشين ولي فكر نكنم بي ربط گفته باشم....
بازم مرسي...

MEMOLI
2009-Sep-15, 17:43
کودک که بی هیچ اراده ای پا به دنیا نهاده بود گریست ...

شاید نمی دانست هیچ حادثه ای در دنیای آدم ها ارادی نیست! او که جز سیاهی ندیده بود از حجم رنگ ها و فضا هراسان بود و می گریست ...

کم کمک دنیا با همه ی رنگ وحجمش برایش تکرار شد و تکرارشد و تکرار ...

وکودک دست در دست زمان گریه هایش را از یاد برد ...

آموخت برای خواسته هایش دیگر اشک نریزد ... آموخت همیشه بجنگد بی آنکه چشمان حریف را بنگرد ...

آموخت فاصله ایست به وسعت شب از خواستن تا رسیدن... کودک از یاد برد طعم خنده های بی بهانه اش را ... اما آدمک ها نام این فراموشی را بلوغ نهادند !

و کودک دیگر کودک نبود ...!

medil0ne
2009-Sep-15, 17:44
عاشقان خدا چه كساني هستند

فرشته اي در خياباني قدم ميزد دردست راست او يك مشعل بود ودردست چپش يك سطل آب
رهگذري ازفرشته پرسيد : باآب وآتش چه ميخواهي بكني ؟
فرشته پاسخ داد: بامشعل ميخواهم خانه هاي مجلل بهشت را بسوزانم وبا سطل آب هم ميخواهم آتش جهنم رافرو نشانم
آنگاه پي خواهيم برد كه عاشقان واقعي خدا چه كساني هستند
دنيا جاي سودا گري نيست


توضيح ميخوام در مورد اين داستان
همراه با نقد از نظر شما

MEMOLI
2009-Sep-15, 17:44
برایت از چه بنویسم؟

از واژه های تکراری که به سبکی بال پروانه ها دهان به دهان می چرخند یا از حرف های آبی که در ازدحام کوچه های شلوغ تنها مانده اند؟

از کودکی فراموش شده در وجود آدم ها یا از بهانه های زنگ زده ای که حتی ارزش نوشتن هم ندارد؟!

این روزها واژه ها هم راه خانه هایشان را گم کرده اند و من برای پیدا کردن دریایی از معانی زیبا می خواهم...

می خواهم روی تمام قلب ها پررنگ بنویسم:"خدا"

این روزها عاشق او بودن، سعادتی است که نصیب هر کسی نمی شود ...

FTM
2009-Sep-15, 18:03
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مي گفت :
مي ايد من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنوم و
يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارم .



سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگواز انچه سنگيني سينه توست .

گنجشك گفت : لانه اي كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هايم
و سر پناه بي كسي ام ، تو همان را هم از من گرفتي
اين طوفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست .




سكوتي بر عرش طنين انداز شد و فرشتگان همه سر به زير انداختند .

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود خواب بودي ،
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خداي خود ماند .


خدا گفت : كه چه بسيار بلاها كه به واسطه ي محبتم ازتو دفع كردم
و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .


...
ناگهان چيزي درونش فرو ريخت .
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد ...

T I T A N I U M
2009-Sep-19, 18:34
عیسی به کوه زیتون برگشت ولی صبح زود روز بعد ،باز به خانه خدا رفت .مردم دوباره دور او جمع شدند .عیسی هم نشست و با ایشان مشغول صحبت شد. درهمین موقع سران قوم و فریسی ها زنی را که در حال زنا گرفته بودند کشان کشان تا جلوی جمعیت آوردند و به عیسی گفتند:«استاد ما این زن را وقتی گرفتیم که زنا می کرد. مطابق قانون موسی باید کشته شود ولی نظر شما چیست؟» آنها می خواستند عیسی چیزی بگوید تا او را به دام بیاندازند و محکوم کنند. ولی عیسی سر را پایین انداخت و با انگشت روی زمین چیزهایی نوشت. سران قوم اصرار داشتند به آنها جواب دهد. پس عیسی سر خود را بلند کرد و به ایشان فرمود:«خیلی خوب آنقدر به او سنگ بیاندازید تا بمیرد .ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خودش تا به حال گناهی نکرده باشد.»بعد سر را پایین انداخت و به نوشتن روی زمین ادامه داد. سران قوم از پیر گرفته تا جوان یکی یکی بیرون رفتند تا این که عیسی ماند و آن زن، در مقابل جمعیت. آنگاه عیسی بار دیگر سر را بلند کرد و به زن گفت:«آنهایی که تو را محکوم کرده بودند کجا رفتند؟حتی یک نفر هم نماند که تو را محکوم کند. » زن گفت : «نه آقا. » عیسی فرمود: «من تو را محکوم نمی کنم .برو و بعد از این گناه نکن....»

saye*
2009-Sep-24, 21:25
توضيح ميخوام در مورد اين داستان
همراه با نقد از نظر شما

خوب به نظر من منظور اینه که اگر بهشت و جهنمی وجود نداشت ایا باز هم
مردم به حرفهای خدا عمل میکردند یا نه
اینکه خیلی ها خیلی کارها رو به خاطر رفتن به بهشت و یا ترس از جهنم هست که انجام میدن نه در واقع به خاطر خدا .
البته این فقط نظر برداشت و نظر شخصی منه

saye*
2009-Sep-24, 21:27
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

Baran
2009-Sep-24, 21:39
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد.
پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار ميشود.
استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد.

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت: دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي. ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است

FARyad
2009-Sep-29, 02:14
سوءتفاهم!
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود...

باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی هم خرید... اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..

وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم ...

هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت . دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سوء استفاده چی ...چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد.. اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.

در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما. وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود. در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا هم نداره.

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست:

سنگ بعد از این که پرتاب شد

دشنام .. بعد از این که گفته شد

موقعیت …. بعد از این که از دست رفت

و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد

gataha
2009-Oct-10, 09:17
هوالمحبوب




حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:

بگو خداوندی که تو میپرستی چه می خورد، چه میپوشد ، و چه کار میکند.

و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل میگردی.

وزیر سر در گریبان به خانه رفت .

وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت :

ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو

اول آنکه خدا چه میخورد؟

غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

آفرین غلام دانا.

دوم خدا چه میپوشد؟

رازها و گناه های بندگانش را

مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت :

برای سومین پاسخ باید کاری کنی

چه کاری

ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به

درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد

وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیاری پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.





نکته : اگر غلام و بنده خوبی باشم . پادشاه عالم چه ها که نمیکند...

huyaa
2010-Mar-29, 03:41
سلام
نظر خودم در مورد عاشقان خدا چه کسانی هستند را با یک سوال میدم...اگر خداوند به واسطه ی بدی ,انسان رو به جهنمی که این روزها آن را با آتش روشن می کنند و به واسطه ی خوبی, انسان رو به بهشت نمی برد..و منزل نهایی برای همه یکسان بود و ترسی از مجازات نبود..آیا کسی به واسطه ی عشق به خداوند کاری می کرد ...؟

so0deh
2010-Mar-29, 03:45
خیلی عالین-;{@

N E G I N
2010-Mar-29, 20:47
همه چيز به ما بستگي دارد!
ليوناردو داوينچي به
هنگام كشيدن تابلوي شام اخر دچار مشكلي شد .
او ميبايست نيكي را به شكل" عيسي" و بدي را به شكل" يهودا "(يكي از ياران حضرت عيسي كه به وي خيانت كرده)
ميكشيد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را بيابد.
در يك مراسم همسرايي جوان زيبايي را يافت و او را به كارگاهش دعوت و چهره او را طراحي كرد.
سه سال گذشت تابلو شام آخر تقريبا تمام شده بود :اما داوينچي هنوز چهره اي براي يهودا نيافته بود! از دستيارش خواست تا به وي كمك كند. دستيار :جواني را مست وژنده پوش در جوي ابي يافت و ان را به كارگاه اورد!
وقتي كار تمام شد ديگر مستي از سر گدا پريده بود نقاشي را كه ديد با شگفتي واندوه گفت:من اين تابلو را قبلا ديده ام!
سه سال پيش زماني كه در يك گروه همسرا آواز ميخواندم هنرمندي از من دعوت كرد كه مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!
______________________
بذر زاده ميشوي ميتواني همان بذر بماني ميتواني گل باشي و بشكفي ميتواني درخت باشي وببالي!!!همه چيز به ما بستگي دارد...

Non-Existent
2010-Apr-02, 14:43
اين نيز بگذرد

در زمان هاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي ميكرد كه وزيران خردمند زيادي در خدمت داشت.

روزي اين پادشاه با نارضايتي وزيران خود را فراخواند و به آنها گفت: احساس بسيار عجيبي دارم. دوست دارم انگشتري داشته باشم كه حال مرا همواره يكسان نگاه دارد. روي نگين اين انگشتر بايد جمله اي حك شده باشد كه وقتي ناراحت هستم مرا خوشحال كند و در عين حال هنگامي كه خوشحال هستم و به اين جمله نگاه ميكنم مرا غمگين سازد.

وزيران خردمند همگي به فكر فرو رفتند و شروع به مشورت با يكديگر كردند. در نهايت آنها تصميم گرفتند انگشتري براي پادشاه بسازند كه بر روي نگين آن اين جمله حك شده باشد: ” اين نيز بگذرد “

AreZoO
2010-Apr-03, 21:57
ديوار شيشه اي




یه روز یه دانشمند یک آزمایش جالب انجام داد . اون یه آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه. دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد، اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت. می دونین چرا؟


اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت.

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

"هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید، اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید.

نورمن وینست پیل

life-death
2010-Apr-03, 22:03
سلام
نظر خودم در مورد عاشقان خدا چه کسانی هستند را با یک سوال میدم...اگر خداوند به واسطه ی بدی ,انسان رو به جهنمی که این روزها آن را با آتش روشن می کنند و به واسطه ی خوبی, انسان رو به بهشت نمی برد..و منزل نهایی برای همه یکسان بود و ترسی از مجازات نبود..آیا کسی به واسطه ی عشق به خداوند کاری می کرد ...؟

سوال شما، یک سوال بنیادی است که می تواند جواب های متعددی داشته باشد، ولی به نظر من در این دنیا کسانی که خدا را به خاطر خودش دوست دارند و نه چیز دیگه خیلی کم هستند. شاید ا حالا از این ادم ها را دیده باشیم ولی چون اونها شبیه ما هستند، نمی تونیم تشخیص بدیم.

J_U_R_A_T...US
2010-Apr-03, 22:12
سوال شما، یک سوال بنیادی است که می تواند جواب های متعددی داشته باشد، ولی به نظر من در این دنیا کسانی که خدا را به خاطر خودش دوست دارند و نه چیز دیگه خیلی کم هستند. شاید ا حالا از این ادم ها را دیده باشیم ولی چون اونها شبیه ما هستند، نمی تونیم تشخیص بدیم.

سوده خانم منظور شما را متوجه نشدم...........مگه میشه خدا را به خاطر چیز دیگری دوست داشت.من خدایم را خیلی خیلی دوست دارم........اونم تا به حال حسابی هوای من را داشته است..........دمش گرم............:02::02::02:

N E G I N
2010-Apr-05, 17:49
--------------------------------------------------------------------------------

جواني در ساحل دور افتاده اي قدم ميزد. مردي رو ديد كه خم ميشه وصدفهارو از روي زمين بر ميداره و اونها رو به اقيانوس پرت ميكنه! از مرد علت رو پرسيد.مرد بومي خنديد و گفت:الان موقع مد درياست اگه اينارو به اب نندازم از بي اكسيژني ميميرند.جوان گفت:ميدونم اما تو كه نميتوني همه اونهارو به اب برگردوني در ضمن اين تنها ساحل كه نيست وتو نميتوني اوضاع رو عوض كني .بومي باز خم شد يه صدف برداشت و گفت اما حالا براي اين يكي اوضاع فرق كرد!
________
ما نميتونيم كارهاي بزرگي روي اين كره خاكي انجام بديم ولي ميتونيم كارهاي كوچك رو با عشقي بزرگ انجام بديم...كه ديگه اون وقت كاره كوچكي نيست.

N E G I N
2010-Apr-05, 17:53
تا منو نخونديد نريد(5)

--------------------------------------------------------------------------------

شما حقيقت خود را خلق ميكنيد
روزي دو فروشنده كفش كه به شركتهاي متفاوتي تعلق داشتند به يك كشور افريقايي فرستاده شدند.تا بازار كفش را در ان سرزمين بررسي كنند .
وقتي اين دو فروشنده از بازار محلي اطلاعات را كسب كردند هر كدام تلگرامي براي شركت خود فرستادند.
اولي نوشت سفر بيفايده بود هيچ كس اينجا كفش نميپوشد!
دومي نوشت:فرصت اينجا مناسب است بازاري نامحدود.. اينجا كسي كفش نميپوشد!
_________________________________________________
دو زنداني به بيرون از پنجره مي نگريستند يكي خاك را ميديد ديگري ستاره ها را...

N E G I N
2010-Apr-05, 17:59
تا منو نخونديد نريد(6)

--------------------------------------------------------------------------------

بزرگ انديش باشيد
در روزگاران قديم سارقي پالتو گران بهايي دزديد كه دكمه هايي از جنس طلاونقره داشت..
پس از اينكه پالتو را به تاجري فروخت نزد دوستانش بازگشت.
دوستي پرسيد پالتورا به چه قيمت فروختي؟
پاسخ داد به صد سكه!
دوستش ادامه داد تو پالتويي به ان گران بهايي با دكمه هاي طلا و نقره را فقط به صد سكه فروختي؟
او پرسيد مگر از صد بالاتر هم داريم؟؟؟؟؟؟؟؟
بالاترين عدد زندگي شما چند است؟
________________________________________________
سهم ما از اقيانوس بيكران الاهي قناعت به اب باريكه اي حقير نيست

N E G I N
2010-Apr-05, 18:02
تا منو نخونديد نريد(9)

--------------------------------------------------------------------------------

نويسنده معروفي نقل ميكند
در دوران كودكي پيله ابريشمي را مي يابد درست هنگامي كه
پروانه خود را براي خروج اماده ميسازد.
اندكي منتظر ميماند از انجا كه
خروج با تاخير توام است
وي با حرارت دهان خود پيله را گرم ميكند.
تا بر شتاب خروج پروانه بافزايد
پروانه خارج ميشود اما هنوز بالهايش بسته است
و اندكي بعد ميميرد.
______________________________________
فشار اوردن بر قوانين بزرگ كيهان اشتباه است.بردباري بايد.
فقط صبر زياد نتايج فوري به بار مياورد ""
__________________

N E G I N
2010-Apr-05, 18:05
--------------------------------------------------------------------------------

"كوره مشكلات"
اهنگري بود كه با تمام بيماري عميقش به خدا عشق ميورزيد .
روزي دوستي كه به خدا اعتقاد چنداني نداشت از او پرسيد :
تو چگونه خدايي را كه رنج وبيماري نصيبت كرده دوست ميداري؟
اهنگر سر به زير انداخت و گفت:وقتي ميخواهم وسيله اهنگري بسازم
ان را در كوره قرار ميدهم سپس ان را ميكوبم تا به شكل دلخواهم دربيايد.
اگر به صورت دلخواهم در نيامد و مفيد نبود ان را كنار خواهم گذاشت
همين موضوع باعث شده هميشه از خدا بخواهم كه
مرا در كوره هاي رنج قرار بدهد اما مرا كنار نگذارد

N E G I N
2010-Apr-05, 18:07
تا منو نخونديد نريد(7)

--------------------------------------------------------------------------------

"ايجاد تفاوت"
اگر در يك بطري تعدادي زنبور و به همان اندازه مگس جا دهيد
و ان را كنار پنجره طوري بخوابانيد كه
انتهاي بطري به سمت شيشه پنجره باشد
مشاهده خواهيد كرد كه
زنبورها با سماجت انقدر به ديواره انتهاي بطري كه
رو به نور قرار دارد ميكوبند كه سرانجام ميميرند!
انها روزنه اميد زندان را جايي ميدانند كه رو به روشنايي بيشتري است.
اما مگسها بدون توجه به نور وحشيانه خود را هر طرف ميكوبند
تا عاقبت راه نجات را مي يابند واز بطري خارج ميشوند.
نتيجه :اگر كاري را ادامه دهيد كه هميشه انجام ميداديد
به همان چيزهايي دست مي يابيد كه هميشه داشته ايد
كار متفاوتي انجام دهيد تا به چيزهاي متفاوتي دست يابيد...

N E G I N
2010-Apr-05, 18:10
تا منو نخونديد نريد!!!!!(1)

--------------------------------------------------------------------------------

اين داستان واقعي: چه درسي به ما ميدهد؟
مردي شبي را در خانه اي روستايي ميگذراند و پنجره هاي اتاق باز نمي شد.
نيمه شب احساس خفقان كرد و در تاريكي به سوي پنجره رفت.
نميتوانست ان را باز كند با مشت به پنجره كوبيد و هجوم هواي تازه را احساس كرد .
صبح روز بعد فهميد كه شيشه كتابخانه اي را شكسته است! وهمه شب پنجره بسته بود!
او فقط با فكر" اكسيژن " اكسيژن لازم را به خود رساند!!!!!!!

N E G I N
2010-Apr-05, 18:13
تا منو نخونديند نريد(2)

--------------------------------------------------------------------------------

مردي جان خود را با شنا كردن از ميان جريان خروشان و سهمگين رودخانه اي به خطر انداخت و پسر بچه اي را از مرگ حتمي نجات داد.
پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب از غرق شدن رو به مرد كرد و گفت: از اينكه مرا نجات دادي متشكرم.
مرد به چشمان پسر بچه نگاه كرد و گفت:تشكر لازم نيست:اطمينان حاصل كن كه جانت ارزش نجات دادن را داشت!!!!
_________________________
زندگي كنيم نه زنده بمانيم...

N E G I N
2010-Apr-06, 19:11
"نگرش"
--------------------------------------------------------------------------------

داستان نیست: ولی خوندنش خالی از لطف نیست
LOVE=54%
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S TU V W XY Z
برابر با
.................................................. ..8 7 6 5 4 3 2 1

كار سخت=hard work:8+1+18+4+23+15+18+11/100=98%

دانشknowledge96% love54% luck47% money72%
پس چي !100%
" attitudeنگرش"
انسان چيزي جز انديشه ونگرشهايش نيست
بزرگترين تلاش روان شناسي و كتابهاي خود ياري در چند دهه اخير معطوف به همين مساله است تا اين افسانه را" كه عواطف و احساسات نتيجه اتفاقات زندگي ماست" در هم شكند .:
اتفاق فقط اتفاق است اين ما هستيم كه شرايط واتفاقات را تفسير ميكنيم و براساس همين تفسير عكس العمل نشان ميدهيم...
"اگر بد نبينيم بد نميبينيم"

Non-Existent
2010-Apr-06, 23:06
روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد

Non-Existent
2010-Apr-06, 23:15
دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .

اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.

عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.

عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .

"خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.

اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،

وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"



آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود

واوراخوشحال کند .

داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.

استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.

او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .

اما آن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .

البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .

دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.

دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.

عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.

استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .

استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .

اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي

مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .

دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد

پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.

او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .

پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:

فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .

من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.

هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .

استاد نشست وشعري سرود:

دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز

اما دستاني دارم به غايت تهي

کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود

خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.

اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم.

Non-Existent
2010-Apr-06, 23:18
يك روز زندگي ، دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."


لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."


خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند .....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...



اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد.

فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است..

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

Non-Existent
2010-Apr-06, 23:20
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

آرمـان
2010-Apr-07, 13:45
گفتگوی خدا و انسان


I dreamed I had an interview with God
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

So you would like to interview me? God asked
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد

God smiled. ?My time is eternity
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند

God answered
پاسخ داد:

That they get bored with childhood
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند

they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس

long to be children again
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند

That by thinking anxiously about the future
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند

they forget the present
که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the future
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده

" they live as if they will never die That
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

die as though they had never lived and
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

we were silent for a while
ما براي لحظاتي سکوت کرديم

And then I asked
سپس من پرسيدم

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

To learn they cannot make anyone love them
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

All they can do
ولي مي توانند

is let themselves be loved
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند

is not one who has the most,but is one who needs the least
کسي نيست که دارايي زيادي دارد بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

To learn that there are people who love them dearly
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned how to express or show their feelings
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

VAHID
2010-Apr-15, 16:18
روی تخته نوشتم:«دیوارهای دانشگاه را بلندتر از دیوارهای زندان می سازند، حق دارند؛ نگهبانی از فکرها سخت تر از نگهبانی از جرم است.»*

استاد که وارد کلاس شد، نگاهی به تخته انداخت و گفت:«هر کی اینو نوشته بیاد پاکش کنه»

از ته کلاس بلند شدم و رفتم تخته را پاک کردم و دوباره نوشتم:«روز دانشجو گرامی باد!»

شانه بالا انداخت و خودش تخته را پاک کرد: درس امروز را شروع می کنیم.هرگاه جریان منفی وارد دیود شود، دیود آف می شود.

VAHID
2010-Apr-15, 16:54
کبوتری که بالش زخمی شده ، بر بالای تیرک تلگراف



می نشیند . این خبربه سرعت به تمام نقاط دنیا مخابره



می شود . چند شاهین برای نجات اوداوطلب می شوند !

VAHID
2010-Apr-15, 16:58
یه روز از روزای اخر دانشگاه آخر کلاس نشسته بودم که احساس کردم حوصلم سر رفته،
به دخترای کلاس نگاه کرد م و اونی که قبلا هم زیاد به چشمم خورده بود انتخاب کردم
و تصمیم گرفتم عاشقش بشم
از فکر خودم خندم گرفت. حوصلم واقعا سر رفته بود،
از کلاس زد م بیرون.
ناگهان دید م انگاری دختره هم اومده بیرونو داره نگام میکنه؛
دلم ترسید، سریع رفتم تو کلاسو رو نیمکت آخری نشستم. چشمامو بستم، حمدو سوره ای خوندم و گفتم:

خدایا غلط کردم!

VAHID
2010-Apr-16, 14:54
فصل مدرسه که می‌شد سر ظهر زنگ خانه‌اش را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. گمان می‌کردیم که نمی‌فهمد مائیم. وقتی که مرد، شنیدیم که سال‌هاست ناشنواست.

VAHID
2010-Apr-17, 08:30
۱
بچه دومش هم دختر بود .یکی برگشت و گفت :
- اشکال ندارد .دختر هم خوب است .
گفت : هم خوب نه .خیلی خوب است .

۲
باز هم دختر زایید.اسمش را گذاشتند "ماه بس".

۳
باز هم دختر .همه گریه می کردندجز بابا که می خندید و شکر می کرد.

VAHID
2010-Apr-17, 10:21
نویسنده ی بزرگ ،

در نوشته اش ا ز مردم خواست تا به استعداد ها و توانمندی های افراد توجه کنند و

با رعایت ضوابط ،‌یکدیگر را یاری دهند و برای رسیدن به هدف هایشان ،‌ یکدیگر را لگد مال نکنند

‌تا هر کس بر حسب توانایی هایش به شهرت و محبوبیت و موفقیت برسد‌ ...



مغرورانه نوشته اش را یکبار دیگر خواند ،یک نوشته ی عالی و تاثیر گذار ...



تلفن را برداشت و چندین تماس ...


دوست های خوب چندین ساله ، کارهای چاپ خارج از نوبت مطالبش را در پرتیراژ ترین روزنامه ی شهر ، برعهده گرفتند !!!

VAHID
2010-Apr-19, 08:28
"آرتور اشی" قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود:

چرا خدا تو را برای چنین بیماری ای انتخاب كرد؟
او در جواب گفت:
در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟

AreZoO
2010-Apr-21, 20:16
جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.

او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:

آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟

دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.

تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد.

دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند

و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست

VAHID
2010-Apr-26, 16:46
پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند. پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت. طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.

پسر از پیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.

پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند.

چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.

پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.

پسر با دختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.

اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.

امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.

پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.

به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.

یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.

همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سومتان ازدواج کنم!

چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیا آورد.

اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.

این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و

با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟

پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.

اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!

او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود

N E G I N
2010-Apr-29, 01:55
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي

N E G I N
2010-Apr-29, 01:57
« يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

N E G I N
2010-Apr-29, 02:19
در آزمون درسي مدرسه شيوانا يکي از شاگردان نتوانست نمره قبولي را بدست آورد و نفر آخر شد. او از اين بابت خيلي ناراحت بود. مضاف بر اينکه بقيه شاگردان نيز سربه سرش مي گذاشتند و دائم او را نفر آخر صدا مي زدند. او غمگين و ناراحت به درختي گوشه حياط مدرسه تکيه داده بود و به ديوار روبرو خيره شده بود. شيوانا ناراحتي شاگردش را ديد.
نزد او رفت و کنارش روي زمين نشست و از او پرسيد: "از اينکه نفر آخر شدي خيلي ناراحتي!؟" شاگرد گفت: "آري استاد! هيچ فکر نمي کردم آخرين نفر شدن اينقدر سخت باشد. بخصوص اينکه دليل اين کوتاهي هم نه به خاطر نفهميدن درس بلکه به خاطر تنبلي و بازيگوشي بود. اين حق من نبود که نفر آخر شوم. ولي به هر حال تنبلي کار خودش را کرد و آن اتفاقي که نبايد بيافتد افتاد."
شيوانا گفت: "هميشه در هر آزموني يک نفر هست که کمترين نمره را مي گيرد و نفر آخر مي شود. آن يک نفر از اين بابت هميشه خيلي غصه دار مي شود و براي مدتي احساس ناخوشايندي را در وجود خود حس مي کند، که حس ناخوشايند براي بعضي حتي غير قابل تحمل و عذاب آور است. تو اکنون با نفر آخرشدن نگذاشتي که اين حس بد سراغ بقيه دوستانت در مدرسه برود. پس از اين بابت تو به يکي از بچه هاي ضعيف اين مدرسه کمک کردي. شايد اگر اينجوري به مساله نگاه کني، ناراحتيت قابل تحمل تر شود. در اوج شکست هم هميشه مي توان دليلي براي آرامتر شدن پيدا کرد. مهم اين است که اين دليل را خودت پيدا کني و نگذاري غم بيش از حد بر وجودت غلبه کند. بلکه برعکس شکست تلنگري شود براي اينکه با انگيزه اي چند صد برابر قبل تلاش کني."
شيوانا اين را گفت و از کنار شاگردش دور شد. شاگرد هنوز آنجا نشسته بود، اما ديگر مثل قبل زياد ناراحت نبود!

N E G I N
2010-Apr-29, 02:25
يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده اي از دانشجويان رشته بازرگاني بود، براي تفهيم موضوع، مثالي به كار برد كه دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

او همانطور كه روبروي اين گروه از دانشجويان ممتاز نشسته بود گفت: "بسيار خوب، ديگر وقت امتحان است!"
سپس يك كوزه سنگي دهان گشاد را از زير زمين بيرون آورد و آن را روي ميز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ي يك مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد.
وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا نمي گرفت از دانشجويان پرسيد:

"آيا كوزه پر است؟“
همه با هم گفتند: بله
او گفت: "واقعاً؟“
سپس يك سطل شن از زير ميزش بيرون آورد. مقداري از شن ها را روي سنگ هاي داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه هاي شن خود را در فضاي خالي بين سنگ ها جاي دهند.
بار ديگر پرسيد: "آيا كوزه پر است؟“
اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از دانشجويان پاسخ داد:
"احتمالا نه"
او گفت: "خوب است" و سپس يك سطل ماسه از زير ميز بيرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ريخت.
ماسه ها در فضاي خالي بين سنگ ها و دانه هاي شن جاي گرفتند. او بار ديگر گفت:
"خوب است"
در اين موقع يك پارچ آب از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسيد :"چه كسي مي تواند بگويد نكته اين مثال در چه بود؟"
يكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: اين مثال مي خواهد به ما بگويد كه برنامه زماني ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنيم هميشه مي توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم.
استاد پاسخ داد:"نه!
نكته اين نيست، حقيقتي كه اين مثال به ما مي آموزد اين است كه اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت.
سنگ هاي بزرگ زندگي شما كدام ها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصيلتان، روياهايتان، انگيزه هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق مي ورزيد، زماني براي خودتان، سلامتي تان و ..."
به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آن ها دست نخواهيد يافت.

اگر با كارهاي كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت.
پس امشب يا فردا صبح، هنگامي كه به اين داستان كوتاه فكر مي كنيد، اين سوال را از خود بپرسيد:
"سنگ هاي بزرگ زندگي من كدام اند؟” آنگاه اول آنها را در كوزه خود بگذاريد.

N E G I N
2010-Apr-29, 02:28
درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که نشسته اند. پيش رفت و

گفت: چيزي به من بدهيد، وگرنه به خدا قسم با اين ده همان کاري را مي کنم که با ده قبلي کردم.

آنها ترسيدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسيدند: با ده قبلي چه کردي؟

گفت: از آنها چيزي خواستم، ندادند، آمدم اينجا، شما هم اگر چيزي نمي داديد به ده ديگري مي رفتم.

N E G I N
2010-Apr-29, 02:30
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم

بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ

ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي

با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .

روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك

حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .

عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»

همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما

زميني هستيم. »

عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

N E G I N
2010-Apr-29, 02:35
جواني و دختري ديوانه وار عاشق هم بودند وتصميم گرفتند نامزد بشوند. نامزدها هميشه به هم

هديه ميدهند. جوان فقير بود- تنها دارايي اش ساعتي بود که از پدر بزرگش به او رسيده بود.به

موهاي زيباي محبوبه اش انديشيد، تصميم گرفت ساعتش را بفروشد تا شان? نقره اي زيبايي

برايش بخرد. دخترک هم پولي نداشت تا هدي? نامزدي بخرد. پس به مغاز? بزرگ ترين تاجر شهر

رفت و موهاش را فروخت. با پولش، بند ساعت زريني براي محبوبش خريد. وقتي روز نامزدي با

هم ملاقات کردند، دختر براي ساتي که فروخته شده بود، بند ساتي به مرد جوان داد، و جوان براي

موهايي که ديگر وجود نداشتند، شانه اي به دختر داد

N E G I N
2010-Apr-29, 02:40
LOVE=54%
اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S TU V W XY Z

برابر با

.................................................. ..8 7 6 5 4 3 2 1


كار سخت=hard work:8+1+18+4+23+15+18+11/100=98%


دانشknowledge96% love54% luck47% money72%

پس چي !100%

" attitudeنگرش"

انسان چيزي جز انديشه ونگرشهايش نيست

بزرگترين تلاش روان شناسي و كتابهاي خود ياري در چند دهه اخير معطوف به همين مساله

است تا اين افسانه را" كه عواطف و احساسات نتيجه اتفاقات زندگي ماست" در هم شكند .:

اتفاق فقط اتفاق است اين ما هستيم كه شرايط واتفاقات را تفسير ميكنيم و براساس همين

تفسير عكس العمل نشان ميدهيم...

"اگر بد نبينيم بد نميبينيم"

N E G I N
2010-May-02, 12:55
شيطان مي خواست كه خود را با عصر جديد تطبيق بدهد، تصميم گرفت وسوسه‌هاي قديمي و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌اي آگهي داد و تمام روز، مشتري ها را در دفتر كارش پذيرفت.
حراج جالبي بود: سنگ‌هايي براي لغزش در تقوا، آينه‌هايي كه آدم را مهم جلوه مي‌داد، عينك‌هايي كه ديگران را بي‌اهميت نشان مي‌داد. روي ديوار اشيايي آويخته بود كه توجه همه را جلب مي‌كرد: خنجرهايي با تيغه‌هاي خميده كه آدم مي‌توانست آن‌ها را در پشت ديگري فرو كند، و ضبط صوت‌هايي كه فقط غيبت و دروغ را ضبط مي كرد.
شيطان رو به خريدارها فرياد مي زد: "نگران قيمت نباشيد! الان برداريد و هر وقت داشتيد، پولش را بدهيد."
يكي از مشتري‌ها در گوشه‌اي دو شيء بسيار فرسوده ديد كه هيچكس به آن‌ها توجه نمي‌كرد. اما خيلي گران بودند. تعجب كرد و خواست دليل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شيطان خنديد و پاسخ داد: "فرسودگي‌شان به خاطر اين است كه خيلي از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زياد جلب توجه مي كردند، مردم مي‌فهميدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.
با اين حال قيمت شان كاملاً مناسب است. يكي شان "شك" است و آن يكي "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌هاي ديگر فقط حرف مي‌زنند، اين دو وسوسه عمل مي كنند."

N E G I N
2010-May-02, 12:58
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است..

N E G I N
2010-May-02, 12:59
دو پيرمرد 90 ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسيار قديمى بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او مي رفت.

يک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى مي کرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم مي شود فوتبال بازى کرد يا نه؟»

بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر مي دهم.»

چند روز بعد بهمن از دنيا رفت.

يک شب، نيمه هاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد. يک شيء نورانى چشمک زن را ديد که نام او را صدا مي زد: خسرو، خسرو…

خسرو گفت: کيه؟

: منم، بهمن.

:”تو بهمن نيستى، بهمن مرده!

:باور کن من خود بهمنم…

: تو الان کجايي؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول اين که در بهشت هم فوتبال برقرار است.

و از آن بهتر اين که تمام دوستان و هم تيمي هايمان که مرده اند نيز اينجا هستند.

حتى مربى سابقمان هم اينجاست. و باز هم از آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان هستيم

و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست.

و از همه بهتر اين که مي توانيم هر چقدر دلمان مي خواهد فوتبال بازى کنيم

و هرگز خسته نمي شويم. در حين بازى هم هيچ کس آسيب نمي بيند.

خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمي ديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟

بهمن گفت: مربيمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تيم گذاشته

N E G I N
2010-May-02, 13:00
تنها بازمانده يك كشتي شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم مي دوخت، تا شايد نشاني از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد. آخر سر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه اي كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: « خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ » صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن مي آمد تا او را نجات دهد . مرد از نجات دهندگانش پرسيد : « چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ » آنها در جواب گفتند: « ما علامت دودي را که فرستادي، ديديم ! » آسان مي توان دلسرد شد هنگامي كه بنظر مي رسد كارها به خوبي پيش نمي روند ، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگي ماست ، حتي در ميان درد و رنج . دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آوريد كه آن شايد علامتي باشد براي فراخواندن رحمت خداوند.

samiira
2010-May-09, 02:00
پند اول‎ ‎

بوقلموني، گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم‎
گاو پاسخ داد: گر ز تاپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني‎
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست‎
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد‎
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود‎


نتيجه اخلاقي :‎ ‎
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني !!‎




****
پند‎ دوم‎


. گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد‎
.گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت‎
. گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد‎
. گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد‎


نتيجه اخلاقي :
.هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد‎
.هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد‎ !

.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان‎




*****
پند سوم


خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد‎
که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟‎
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه ؟‎
خرگوش بنشست بي حرکت‎
. روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد‎



نتيجه اخلاقي :
لازمت ِنشستن و کار نکردن، بالا نشستن است‎




*****


پندچهارم


‏براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند
مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است‎
سلسله اعصاب، شايستگي رياست از آن خود خواند‎
که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد‎
. ريه بانگ بر آورد‎
هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست‎
و هر عضوي به نحوي مدعي‎
، تا به آخر که آخرين نقطه تحتاني دعوي رياست کرد‎
اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و ما تحت برفت و شش روز بسته ماند‎
. اختلال در کار اعضاء پديدار گشت‎
. روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و ما تحت با اتفاق آراء به رياست رسید‎


نتيجه اخلاقي:‎
چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر ..... رياست کند !!

samiira
2010-May-18, 10:15
وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود، شنيد كه پدر ومادرش درباره برادر كوچكترش صحبت مي كنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست، سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترك پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي كرد، ولي داروساز توجهي نمي كرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترك جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرك توضيح داد: برادر كوچك من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد كه فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من كجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترك پول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فكـر مي كنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر مي كنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دكتـر رفت و گفت: از شما متشكـرم، نجات پسرم يك معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟

دكتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود كه پرداخت شد .

AreZoO
2010-Jul-27, 13:19
در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت مي‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعتيلاتشان با هم حرف مي‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي‏نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي‏ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي‏کرد. پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏کرد، هم اتاقيش جشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏کرد و روحي تازه مي‏گرفت. روزها و هفته‏ها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود

karizma56
2010-Aug-31, 03:18
این داستان ها واقعا زیبا هستن و روی ادم تاثیر میزارن البته برای من یکی به مدت کم ! d:

علی
2010-Sep-06, 14:33
فقر

روزي يك مرد ثروتمند پسر بچه ي كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد كه چقدر مردم آنجا فقير هستند،آنها يك شب و يك روز ذر خانه ي محقر يكي از اهالي روستا زندگي كردند.
در راه بازگشت پدر از پسرش پرسيد«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد:«عالي بود پدر!»
پدر پرسيد:«آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد:«فكر مي كنم!»
پدر پرسيد:«چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و به آرامي گفت:«فهميدم ما در خانه يك سگ داريم و آنها 4 تا،ما در حياطمان فانوسهاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند،حياط ما به ديوارهايش محدود ميشود و باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر،زبان پدر بند آمده بود؛
و پسر اضافه كرد:«متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»

Art Girl
2010-Sep-08, 01:31
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...! http://a4faran3.ir/images/smilies/heart.gif

Art Girl
2010-Sep-08, 01:36
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

نتیجه اخلاقی داستان

عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست
آرامش مال كسي است كه صادق است
لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند
آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند

Mobarake
2010-Sep-08, 12:18
روزي خانمي سخني را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود پشيمان شده و بدنبال راه چاره اي گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند.

او در تلاش خود براي جبران آن ، نزد پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وي مشورت خواست ...
پيرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته هاي آن خانم گوش داد و پس از مدتي انديشه ، چنين گفت : تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهي و اولين آن فوق العاده سختتر از دوميست .

خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برايش شرح دهد .

پيرزن خردمند ادامه داد : امشب بهترين بالش پري را كه داري ، ‌برداشته و سوراخی در آن ايجاد ميكني ،‌ سپس از خانه بيرون آمده و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات اطراف خانه ات ميكني و در آستانه درب منازل هر يك از همسايگان و دوستان و بستگانت كه رسيدي ،‌ مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامي آنجا قرار ميدهي .
بايستي دقت كني كه اين كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام كرده و نزد من برگردي تا دومين مرحله را توضيح دهم ...!

خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهاي روزمره خانه ، شب هنگام شروع به انجام كار طاقت فرسائي كرد كه آن پيرزن پيشنهاد نموده بود .
او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاريكي شهر و در هواي سرد و سوزناكي كه انگشتانش از فرط آن ، يخ زده بودند ، توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پيرزن خردمند بازگشت ...

خانم جوان با اينكه بشدت احساس خستگي ميكرد ، اما آسوده خاطر شده بود كه تلاشش به نتيجه رسيده و با خشنودي گفت :‌بالش كاملا خالي شده است !

پيرزن پاسخ داد : حال براي انجام مرحله دوم ، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها ،‌ پر كن ، تا همه چيز به حالت اولش برگردد !!!

خانم جوان با سرآسيمگي گفت : اما ميدونيد اين امر كاملا غير ممكنه ! باد بيشتر آن پرها را از محلي كه قرارشان داده ام ،‌ پراكنده است ، ‌قطعا هرچقدر هم تلاش كنم ، ‌دوباره همه چيز مثل اول نخواهد شد !

پيرزن با كلامي تامل برانگيز گفت : كاملا درسته !
هرگز فراموش نكن كلماتي كه بكار ميبري همچون پرهائيست كه در مسير باد قرار ميگيرند .
آگاه باش كه فارغ از ميزان صمميت و صداقت گفتارت ، ديگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت ، بنابراين در حضور كساني كه به آنها عشق ميورزي ،‌ كلماتت را خوب انتخاب كن...

Angela
2010-Sep-13, 16:23
داستان مرد خوشبخت


پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

Angela
2010-Sep-13, 16:33
فاصله
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

Angela
2010-Sep-13, 16:35
نیکی ها به ما باز می گردند

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی دانم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ .....

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.

Angela
2010-Sep-13, 16:37
آزمون عشق

امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.

Angela
2010-Sep-13, 16:43
از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام

اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرند
و با هم ترانه می خوانند


در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.
خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد

با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم
آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.
احتياجی به حرف اضافه ندارد
متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است
و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم
آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،
بی او آواره خواهم شد

بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است
و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد
آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد
من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند
و برگهايشان را برای من تکان می دهند

اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرند
و با هم ترانه می خوانند

به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگردد
و می رقصد
به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات
برف و باران روی سرم می پاشند

اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی
حرف رمز من با همه چيز است
اما ... وقتی به آدم ها می گويم
بگذريم ،
دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.
کسی منظورم را نمی فهمد
کسی جوابم را نمی دهد

اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرنده هایی.
تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن را گوشه قلبت نگه داشته ای
پس من آن رمز را به تو خواهم گفت
آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است
خورشيد را باور دارم حتي اگر نتابد....به عشق ايمان دارم حتي اگر آن را حس نكنم
به خدا ايمان دارم حتي اگر سكوت كرده باشد

nileram
2010-Sep-14, 11:06
پیرمرد و کارگر

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.
وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.
اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.
او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.
در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.

پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد: «من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

nima_gh2000
2010-Sep-14, 23:53
يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.

روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان مي سپارند و مي روند». خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.

گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد«اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کار مي بردم و شايد زورم به گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود». نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد اما نمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«اي سالار درندگان، سلام».

گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟»

خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم».

گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟»
خر گفت:«ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد مي لرزد و زورکي خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري.»


گرگ گفت:«خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف».

خر گفت:«صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم مي بافت و پالان مرا از مخمل و حرير مي دوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت من هم خيلي شيرين است حالا مي خوري و مي بيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص مي ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پرورده اي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو که گرگ خوبي هستي مي تواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صدتا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه نعلهاي پر قيمتي دارم!»

همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.

گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خري هستي!»

خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!»

گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز کجا بود؟»

گرگ گفت:«شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»
روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردي؟»

گرگ گفت:«هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!»

Admin
2010-Sep-18, 20:48
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستیدو روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

*AZIN*
2010-Oct-19, 23:11
یک روز یك دانشمند یك آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد. بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه. دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت. میدانید چرا؟ اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. ا هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.:02:

K H A T E R E H
2010-Oct-28, 16:27
http://patoghu.com/forum/images/icons/icon162.gif
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

kebriya
2010-Oct-30, 20:03
http://patoghu.com/forum/images/icons/icon162.gif
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .


این داستان منو یاد فیلم بچه های اسمان (مجید مجیدی) انداخت
این بچه ها واقعا اسمانین ,خدا به ما زمینی ها رحم کنه...)):

Mehdi M.nima.M
2010-Oct-30, 23:37
ba tashakor va kheyli khoob bood.

K H A T E R E H
2010-Oct-31, 19:06
فرشته یک کودک :02:


کودکي که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: «مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آن جا بروم؟»



خداوند پاسخ داد: «از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفتم. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.»

اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه.

کودک دوباره پرسید : اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم. اين ها براي شادي من کافي هستند.

خداوند لبخند زد: «فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي شد.»

کودک ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آن ها را نمي دانم ؟»

خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.»
کودک با ناراحتي گفت: «وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»

خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: «فرشته ات دست هايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.»

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي مرا محافظت خواهد کرد؟»

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد. وبه تو راه بازگشت نزد مرا خواه آموخت؛ اگرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر بايد همين حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: «نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني .»

K H A T E R E H
2010-Oct-31, 19:19
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند
و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای
پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

AmirM.H
2010-Nov-02, 16:22
سلام. من تازه عضو شدم و نميدونم كه اين مطلب تو اين تاپيك هست يا نه. اگه تكراريه مسئولش اين پستو پاك كنه.

پیرمردی با هوش
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت می‌کردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می‌کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟»
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فکر می‌کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم.»
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

AmirM.H
2010-Nov-02, 16:23
سلام. من تازه عضو شدم و نميدونم كه اين مطلب تو اين تاپيك هست يا نه. اگه تكراريه مسئولش اين پستو پاك كنه.

راننده کامیون
راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند.
بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را دراستکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت.
دومی شیشه نوشابه راروی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد.
وقتی راننده بلند شد تاصورتحساب رستوران را پرداخت کند، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد، ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت

K H A T E R E H
2010-Nov-06, 14:05
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می­کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.

پدر و مادر می­ترسیدند تامی هم مثل بیش­تر بچه ­های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای همین به او اجازه نمی­دادند با نوزاد تنها بماند.

اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی­شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می­شد.

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچک­ترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم می­ره...

M @ R Y @ M
2010-Nov-06, 18:07
این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد …
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
زمان حال فراموش شان می شود .
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
بعد پرسیدم …
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
اما می توان محبوب دیگران شد .
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
همیشه

A Z A D E H
2010-Nov-18, 16:12
روزی کوهنوردی که به تنهایی برای فتح قله قدم به کوه گذاشته بود در مه غلیظی گیر افتاد و از پرتگاهی پرت شد. در حالیکه سقوط می کرد تمام لحظات زندگیش به سرعت از جلوی چشمانش می گذشت که ناگهان طنابی که به دور کمرش بسته شده بود او را در هوا معلق نگه داشت. مه غلیظ بود و جایی را نمی دید.
فریاد زد: خدایا کمکم کن .
ندایی آمد : از من چه می خواهی؟
کوهنورد گفت: مرا نجات بده .
ندا آمد : آیا به من ایمان داری ؟
کوهنورد گفت : آری ایمان دارم، ایمان دارم.
صدا گفت : پس طنابت را پاره کن.
کوهنورد زمانی را سکوت کرد و به ناگاه با هر دو دست محکم طناب را گرفت.
فردای آن روز گروه نجات چیز عجیبی را گزارش کردند. کوهنوردی یخ زده و مرده بود در حالی که طنابی به دور کمرش بسته شده و با دو دست خود محکم آن را گرفته بود .
عجیب این بود که او تنها یک متر تا زمین فاصله داشت...

K H A T E R E H
2010-Nov-18, 21:39
مداد


پسرک پرسيد: پدر بزرگ درباره چه مي نويسي؟
پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، تو هم مثل اين مداد بشوي !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد : اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگي داره چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :
صفت اول : مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود ( و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم : مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم : چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد : هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي از تو به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي ....................

M I N A
2010-Nov-22, 18:39
سه پیرمرد...
خانمی ۳ پیر مرد جلوی درب خانه اش دید.
- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل.
- اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند.
همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم.
خانم پرسید چرا؟
یکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگری عشق است. حال با همسرتان تصمیم بگیرید کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شاید خانمان کمی بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟
عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
۲ نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!
یکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید، ۲ نفر دیگرمان اینجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنیم.
هر جا عشق باشد
موفقیت و ثروت هم هست!

M I N A
2010-Nov-22, 19:03
جلسه محاکمه عشق بود
عقل قاضی ، و عشق محکوم ....

به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و
فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم...

:09:

M I N A
2010-Nov-24, 22:15
دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد...

دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.
زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!

MEMOLI
2010-Nov-24, 23:22
خیلی دلم برای این تاپیک تنگ شده بود ... خیلی ...


.
.
.

زمین به دور خویش می چرخید
من
خسته از نبرد
به خانه آمده بودم
تو داشتی
برای عروسکت لالایی می خواندی
بیچاره
تب داشت آن شب !

نیمه شب
دستی عروسک تو را خواب کرد
و اسب و شمشیر مرا جادو !
حالا سال هاست
نه عروسک تو گریه می کند
نه اسب من شیهه می کشد !

زمین
اما
همچنان درویش وار
به دور خویش می چرخد ...!

M I N A
2010-Dec-08, 19:42
درسی از پروانه
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخص نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متو قف شد و به نظر می رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد. آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد. چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز ، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.هیچ اتفاقی نیفتاد! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند. چیزی که آن شخص با همه مهربانی اش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.

گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم. اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.

Angela
2010-Dec-20, 00:18
زنگ دنیـــا



هیچ می دانید که
آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟

خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود.

و آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!

سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که
حیات را از یاد برده باشیم.

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

M I N A
2010-Dec-30, 20:57
دو روز مانده به پایان دنیا

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيش‌تري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمين را به هم ريخت!(فرشته سکوت کرد)

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پاي فرشته پيچيد!(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گريست به سجاده افتاد!

این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:
آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمي‌آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن!

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حرکت کند! مي‌ترسيد راه برود! نکند قطره‌اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد، بعد با خود گفت: وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي جه فايده اي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي ‌را به دست نياورد، اما... اما در همان يک روز روي چمن‌ها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن‌هايي که نمي‌شناختنش سلام کرد و براي آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته‌ها در تقويم خد ا نوشتند: او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود

N a e i m
2011-Jan-06, 18:24
حکایت زن و خدا


روزی روزگاری زنی در کلبه­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده­اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه­ات راه ندادی!<hr> معجون عشق

دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد.

عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتروبهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.

<