PDA

مشاهده نسخه کامل : رادیو هفت



Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:40
سلام دوستان متن های این تاپیک مربوط میشه به برنامه رادیو هفت که از شبکه اموزش پخش میشه!
اکثر متن هایی که هنرمندان و گویندگان در برنامه میخونن را واستون می زارم اومیدوارم خوشتون بیاد.
تهیه کنندگان و کارگردانان : منصور ضابطیان . محمد صوفی

نویسندگان :

سرپرست : مارال دوستی .

شرمین نادری ، امیر علی نبویان ، پوریا آذربایجانی ، علی لطفی ، احسان عمادی ، زهرا الوندی


مجریان:

آقای رشید کاکاوند ، منصور ضابطیان، احسان کرمی ، علیرضا معینی ، ایوب آقا خانی

آیتم های ثابت برنامه :

بخش ثابت : گفتگو با هنرمندان و صحبت با کودکان

شنبه : موضوع هفته

یکشنبه : قصه های مسعود فروتن
دوشنبه ها : قصه های پوریا آذربایجانی

سه شنبه ها : فیلم بازی ( بهرام عظیمی)

چهارشنبه : داستان شیخ صنعان از عطار
چهار شنبه و پنج شنبه ها : قصه های امیر علی

راه های ارتباطی :

شماره پیامک : 30000704

تلفن : 22652636

ایمیل: radio7@irib.ir

صندوق پستی : 3355-141155









برف و پاییز!!!
مرد گفت : که چی ؟ و تکیه داد به درخت . برف از شاخه افتاد . اینکه برف باشه که پاییز باشه عجیبه . آخه برف تکه کلام زمستونه نه پاییز، تکه کلام پاییز برگ هست. گفتم برگ ، کسی گفت . توجه داری ؟ ماشین ترمز کرد . برف که میاد ترمز میشه . برف که میاد ترمز میشه تکه کلام ماشین ، ترافیک میشه تکه کلام راه . گفتم راه ، کسی گفت : عجب !! داشت به کسی می گفت برف از راه دوری اومده . برف اومده نشسته تا پاییز روسفید بشه ، تادرختها عروسی بگیرند تا خیابون ترافیک بشه تا یادمون بیاد هرکسی پوشتبونش بزرگتر است برفشم بیشتر است . برف گفت : که چی ؟ ماشین ترمز کرد یکی گفت : توجه داری ؟! و دیگری گفت عجب !! حالا وقت خوبیه شمابگید تکه کلامتون چیه ؟ تکه کلام رادیو 7 اینه :
احترام

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:41
لبخند بزن
من دماوندم که پای تو می مونم ،

عمری بی حسرت پیش چشمات کیشم ،


تیشه بر می داری بی ستون تر می شوم

با تو دل می بردم ، با تو کیش خوردم

از کسی پنهون نیست واسه هم می مردیم


--------------------------------------------------------------------------------

شنبه را با خط کشی از جنس اخم های تو اندازه می گیرم و یکشنبه را بی هیچ درنگی دود می کنم بر سر راهت و آه دوشنبه های بی قید ، دوشنبه های سربه هوا را در شیب تنهایی سُر می خورم و سه شنبه ، چیزی سراغ ندارم مگر دعا و بعد به معبد دست های چهارشنبه بوسه می زنم که از ترس همسایگی با پنج شنبه ها صبور شده است با خلوت و آدیه ها را که رو به همه آمدن ها منتظر می مانم که بیایی و بعد در شکوه آمدنت ، غم قربانی می کنم و در آن نگاه و در آن لبخندجا دارد به تمام روزهای تقویم بی اعتنایی کنم به شرط آنکه جمعه تو نروی تا شنبه من دهن کجی کنم .

لیلا برخورداری

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:42
دستهایش طرح شگفت مهربانی را دارد . حال خوبش غصه است . حالا خوبه ، لبخندش را می گویم و من هروقت که می بینم به دندان کشیده لبخند را اشتهای زندگی ام دو جندان می شود . اینجا که من هستم تا اونجا که اوست تنها یک لبخند فاصله است چرا که هروقت می خندد می شناسمش.

حسین محب اهری ( گوینده)

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:43
عشق
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام ، یعقوب یادم داده است

دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند

درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چایم کن خسته ام از دوری نسکافه ها

چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات یا تو سرت برشانه ام

فکر کن خانم اگر گدام باشد بهتر است

کامران تفتی

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:44
تقدیم به سفیدی چشم سیاه تو

ای خانه ام خراب نخستین نگاه تو

صد بار گفته بودم و این بار آخر است

تکرار اثر نکرد و که تکرار آخر است

یک شب نشد که با من بیچاره سر کنی

بایک نگاه داغ مرا تازه تر کنی

ای آشنای از همه عالم غریب تر

با دشمان هم از من عاشق نجیب تر

ای عشق در نگاه تو تکرار اشتباه

عاشق شدن به تو آسان ترین گناه

طوفان سهمگین بلا بس نمی کنی

تندیس ناز و کبر و ریا بس نمی کنی ؟

حالا که خوب بر شیصان سواره ای

با رفتن این پیاده ببینم چه کاره ای؟

من می روم که خواب تو آلوده تر شود

دستت به خون ناحقی آلوده تر شود

تاباورت شود که همه هستی منی

وقتی تو را نداشته باشم چه بودنی

من را به گور خاطره ها بسپر و برو

این حجم زرد را به خدا بسپر و برو

فردا هم از کنار مزارم گذر نکن

در زیر خاک جسم مرا دربه در نکن

بدرود ای همیشه بهار ای همیشه شاد

یک روز زندگیت مثل من مباد

بهنام تشکر

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:45
مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید ؛ چرا که می دانست لیلی تا ابد طول می کشد . ما لیلیان تاریخ ، ما تا ابد ماندگاران احساس ، ما عاشقان همیشه . چه دوستت دارم ها که حالا ندارم ها شده است . چه عاشق شدم ها که گریز دارم ها شده است . چه طعم شیرین لبخند ها که به تلخی قهوه تبدیل شده است و چه ترانه ها که سر از کهنگی در آورده اند . اما انگار این دل عاشق فقط برای لیلی است و این افسانه خواب آلوده لیلی بود که لالایی به زبان مادران افتاد. مجنون زیستنی از نوعی دیگر برگزید چراکه می دانست لیلی تا ابد طول می کشد.

محمد سلوکی

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:45
مگذار عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود . مگذارکه حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت اب دان گلهای باغچه بدل شود . عشق عادت دوست داشتن و سخت دوست داستن دیگری نیست . پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن . تازگی ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند. عشق تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه . جام بلور تنها یکبار می شکند. می توان شکسته اش را، تکه هایش را نگه داشت ، اما شکسته های جام آن تکه های تیز و برنده دیگر جام نیست . احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم عشق نیست . بهانه ها جای حفظ عاشقانه را خوب می گیرد.

محمد سلوکی

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:46
عاشقی خوبه . اینکه یه وقتایی قلبت خارج از قاعده بزنه عالیه . اینکه چشمات منتظر کسی باشه که بیاد و انکار کنه نمی بینیش ، خوبه . اینکه دستت بلرزه که دلت می لرزه ، محشره . اینکه نفست بند بیاد که نتونی چیزی بگی شاهکاره . عاشقی بهتره اون لحظه ای که بدونه عاشقشی

تو هم بدونی عاشقته ، اما چیزی نگی . این لحظه عاشقی اونقدر تن تند می گذره که سرعت تما دنیا رو میگیره . بعد این لحظه تمام روزهای عاشقی به سرعت بازو بسته شدن در میگذرن . عاشقی خوبه اما...

مریم محافل

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:47
بین منو دنیا شیشه ایست . نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه بی آنکه بشکند . نبود تو تمام وجود من را از هم می پاشد و همه وجودم جز قلبم را ، قلبی که تو ساختی ، قلبی که هنوز می سازی ، قلبی که تو هنوز با دستان گمگشته ات شکل می دهی ، با صدای گمگشته ات آرام می کنی ، با خنده گمگشته ات روشن می سازی . ملایمتی که از تو به من می رسد هنوز هم می رسد و امروز به اوج خود رسیده است . من در جشتو جوی روشنایی هستم . من این روشنایی را در نوشتن درباره تو می جویم . آدمی هرچه بیشتر به روشنایی نزدیک شود تاریکی دورن خود را بیشتر می بیند. دوستت دارم . محال است این جمله را به زمان گذشته بنویسم . من عادت کرده ام هر روز و در طول هفته هرباره این جمله را به زبان بیاورم . دوستت دارم پر رمز ترین کلام است وقتی که صادقانه بیان شود . دوستت دارم .

محمد سلوکی

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:47
بی تعارف کدام یک از ما که حتی نامی از عشق جز هجر نمی آورد می تواند مدعی این شود که عشق بد است . عشق خوب است و شریف و یک ماجرای بی نظیر دارد . از آن دست ماجراهایی که دل آدمی را می لرزاند و از خاطر می برد. زمان آدمی را دچار بی زمانی می کند و آدم بی زمان بی مرز است و بی شک همین است که می گویند عاشق چشم و گوش ندارد .به راستی بی مرزی در بی زمانی ترکیب معجون آور مجنون کننده ایست و ای عشق چه راهت خودت را به آن راه می زنی و نمی گذاری از بودنت سیر شویم و چه دردی دارد بودن و نبودنت . آه عشق تو فرصت کمی هستی برای عمری طولانی و چه خوب است زندگی با تو ، چه خوب است عاشقانه هایی که در گذر عمر خاطره شوند.

محمد سلوکی

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:49
گذشتن را بلدم اما تو را نه . گذشتن را بلدم اما نخواه گذشت را بلد باشم . گذشتن از تو ، باشد از من ، اما گذشت از من نباشد بهتر است. همان که گذشتن از من است کافی است . می گذارمت بروی سهم بیشتری از تو نمی خواهم . نیستم و نگاهت می کنم ، بی آنکه لحظه ای چشم هایم را ببندم . ایستادن از حوا تا مریم ، از مریم تا من ، سهم زنانگی تاریخ است. اما عزیز من هرگز گمان مکن که تو سهمی از تنهایی نمی بری . می گذارم که بگذارم زمانه تنهایت کند.

شقایق فراهانی

Marzieh-Rostami
2011-Dec-03, 14:49
جایی نوشته بود ماهی از بغض است که نفس نفس می زند. بی دلیل نبود که فکر کردم آب دریا شور شده . شاید همین مویه زاری ماهی هاست که باعث شده بود دریا امانت دار باشد و هر هرچه را که برده بازگرداند . مثل قایق کاغذی کودکی که می رفت و انتهای دور برگردان دور می زد . مثل گل که روی آب می ماند . مثل جزر و مد که جواب ساحل است . مثل خندهایت که برد و صدایش برگردان و مثل تمام کسانی که می برد و به مقصد معلوم و شاید نا معلوم می رساند . از حوصله دریا به دور است که زیاده یقه اش را بگیری و بخواهی که تحملت کند . دریا امانت دار خوبی است و من کافی است آن زمان که نه بادبادکی از شوق به آسمان فرستاده ای و نه قلعه ساحلی برای خودت دست و پاکرده ای به رویش بیاوری و آرام در گوشش بگویی : آخرین عشق را کجا بردی ؟

Marzieh-Rostami
2011-Dec-04, 23:43
محرم..
آینه ها راست می گویند ، بدون آنکه فکر کنن واقعیت تلخ است یا شیرین . برای همین است که تمام اینه های جهان با هم نسبت دیداری دارند ، یک نسبت بی تکلف و از آن نسبت ها به دور است که واقعیت را پنهان کنند. برای مثال آینه ماشینامن هر روز به ما یادآوری می کنند که اجسام از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک ترند و آینه های داخل امام زاده ها با اینکه کوچکند و قطعه قطعه شده ، شعر چشمان را نشان می دهند تا آرزوهایمان را ردیف کنیم . اما راستش آنچه بیشتر مهم می نماید این است که به درستی ما به آینه ها نگاه می کنیم و خودمان را می بینیم یا آینه ها به ما نگاه می کنند و خودشان را می بینند / دور از سقف آینه کار تالار آینه ، دور از آینه شمعدان های کنار بازار ما به راحتی مدعی آن هستیم که هر روز آینه های بی شماری ما را نظاره می کنند و اجازه می دهند خودمان را تمام قد ببینیم . شما ایشانید . با احترام به ماه محرم الحرام که آینه اوج دین است اینجا تهران رادیو 7 .

Marzieh-Rostami
2011-Dec-04, 23:43
درعاشقی گریز نباشد زساز و سوز ایستادم چو شمع مترسان ز آتشم

چه چیدمان درستی از کلمات را در بیت جا داده است حضرت حافظ . تمام واژه هایی که تکمیل کننده هم اند و تثبیت کننده خود. عاشقی ، گریز ، ایستادن ، شمع و آتش . مگر می شود عاشق شد و نایستاد. مگر می شود گریخت از آتش عشق که دل را جز پند می سوزاند و چه کسی نمی داند دود عشق به چشم عاشق می رود .

ایستادگی در برابر خواستها با ایستادگی در برابر هرچیزی فرق دارد. ایستادن در مقابل خواستها از جنس ایستادن در مقابل عشق است . می دانی از دست می دهی بیش از آنچه به دست بیاوری . اما نمی دانی اسرار می کنی و از هرچه که تو را از ایستادنت پرهیز دهد پرهیز می کنی . اما عباس نمی شنوی . نمی توانی که عباس شوی . در کنار روزگار می ایستی . مقابل تقدیر سرخم نمی کنی . اما حسین نمی شنوی ، نمی توانی حسین بشوی چرا که :

درعاشقی گریز نباشد زساز و سوز ایستادم چو شمع مترسان ز آتشم

Marzieh-Rostami
2011-Dec-04, 23:44
لباس عشق است ، بر تن هر کسی اندازه نیست . نمی شود خواست از همه که درکش کنند و نمی شود تعجب کرد که چرا هستند کسانی که بی او سر می کنند . وفا لباس عشق است بر تن هر کسی اندازه نیست . شعور می خواهد و شور. آزادگی می خواهد و آزاد اندیشی . مگر چند نفر حر می شوند و وفادار ؟ مگر چند نفر کیست مرا یاری کند را می شوند؟ من ایشان را سلام ، من ایشان را درود که هنوز صدای غریبی حسین شنیده می شود . محرم زمان است زمانی برای اثبات عشق ، اثبات وفاداری .

Marzieh-Rostami
2011-Dec-11, 13:52
اگر صدایم بلرزد ، اگر احساس نامتعارفی چشمان را شفاف کند ، اگر دلم نخواهد هم ، لحظه ای مرا وابگذارد ، اگر در یک لختی ، لحظه ای لبخند بغض گلویم را بفشارد ، یعنی هوای گونه ام ابریست و من زمان زیادیست آسمان خودم هستم .

هوای گریه دارم و خوب می دانم باد از جانب جناب سلسله جبال اخم های تو وزیدن گرفته است و بارشم حتمی است ، چراکه هواشناسان همه بر این عقیده اند که وزش باد از این سمت باران زاست . چه شرافتمندانه است هوای گریه ، چه ناگزیر است دلم از این هوا ، مگر چتر لبخندت را بگشایی و بگذاری زیر چترت آسمان خودم باشم .

هوای گریه با من.

Marzieh-Rostami
2011-Dec-11, 13:53
من تنها نیستم ، اشکهایم را دارم ، اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است .

من تنها نیستم ، لحظه ها را دارم ، لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند.

من تنها نیستم ، چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود.

چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ می شوم . دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من ، چرا که به اندازه ی تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم به راهم ... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی .

چقدر صبور است دل من که هنوز در آرزوی دیدارت هستم .

Marzieh-Rostami
2011-Dec-11, 13:53
فرشته ها ی دنیا رو صدا کن

چشای نازت رو به خدا کن

عمو رفته برامون آب بیاره

واسه دلشوره بابا دعا کن

چشات خورشید و لبخندت ستاره

زمین از خوت سرخت لاله زاره

برای غربت تو گریه کردند

تمام مشک های پاره پاره

به چشمات خواب بر میگرده کا کا

به شب مهتاب بر میگرده کاکا

شنیدی که میگن مرده و قولش

عمو با آب برمیگرده کاکا

سوار قایق مهتاب شد رفت

دل بی طاقتش بی تاب شد رفت

کنار مشک تیر خورده

عمومون از خجالت آب شد رفت

به چشمات خواب بر میگرده کا کا

به شب مهتاب بر میگرده کاکا

شنیدی که میگن مرده و قولش

عمو با آب برمیگرده کاکا

حامد عسکری

Marzieh-Rostami
2011-Dec-11, 13:53
حسین آیینه نور خداییست

وجودش عین مصباح الهداییست

اگر قرآن ناطق مصطفی بود

حسین اینجا ز آن در نینوا بود

بخوان اجمال و تفضیل امامان

زخون یک جرعه زن با تشنه کامان

بنازم شور مرکب زدنش را

فراز نیزه قرآن خواندنش را

عبورش را ز خط آتش و خون

حضورش رزا در اوج هفت گردون

سپر افکندن شب را به پایش

طلوع صبح را در چشم هایش

غبار اسبش چون که خیلند

به مستی سرمه در چشم تو ریزند

شهامت شرح قاموس حسین است

شجاعت آستان بوس حسین است

Marzieh-Rostami
2011-Dec-11, 13:54
سلام ای باد ها سرگشته زلف پریشانت

ز رود ای رود ها در حسترت لبهای عطشانت

سلام ای ریخته بر خیزران و خاک و خاکستر

عقیق تابناک خون ز مروارید دندانت

سلام ای حلق محزون ای گلوی روشن گلگون

که عالم شعله ور شد از طنین صوت قرآنت

تو را از سنگ و چوب از بوریای کهنه پرسیدم

تو را از ریگ های داغ و تبدار بیابانت

هنوز هم با چه عطری می وزد از سمت آن صحرا

چه رازی بود آیا در سر انگشت گل افشانت

سلام ای حلق محزون ای گلوی روشن گلگون

Marzieh-Rostami
2011-Dec-16, 17:28
گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند .

شب سلیس است ، ویکدست ، وباز .

شمعدانی ها

وصدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنود.

پلکان جلوی ساختمان ،

در فانوس به دست

ودر اسراف نسیم ،

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را .

چشم تو زینت تاریکی نیست .

پلک ها را بتکان ، کفش به پاکن ، و بیا .

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا ، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند .

پارسایی است درآنجا که تو را خواهد گفت :

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر ا ست

Marzieh-Rostami
2011-Dec-16, 17:30
پاییز دل انگیز رد شد ز سر دار شب آویز

شد باغ ز هر همهمه لبریز

کی رنگ تمام دل عشاق

باغ از قدمت یکسره مشتاق

باد از سر هر طاق برده همه کاغذ به همه باغ

گشتست هوا سرد

آتش زده آن مرد به نیمه

نیمه تن عریان درختان

آزادشده پای خیابان برگان

همه در رهگذر کفش

گشتست همه فرش

سنگ کف هر کوچه و برزن

آن زن دارد سر هر زیر به هر رو

شال غم پاییز ببافد

تا دور شود غصه از این رو

پاییز رسیده

فصل غزل و شعر و ترانه

Marzieh-Rostami
2011-Dec-20, 15:07
تازگی ها نوشتن با خودکار و روان نویس و خودنویس روی کاغذ A4 و کاغذ خط دار و کاغذ کاهی دیگر رونق ندارد؛ اما خوشحالم نازنینی مثل تو همچنام مداد می تراشد و روی کاغذ کاهی خط دار برایم می نویسد. اینجا پاییز شده است . البته هنوز بعضی از درختها بلوغشان نشده است . دروغ نگویم من هم هنوز کاملا متقاعد نشده ام برای گرفتن قاشق چوبی و کوبیدن بر پوسته ی انار و پاک کردن کاسه سرامیک آبی از دانه های قرمز و صورتی انار . موصطوفی از پاییز بیرون اتاق ، درون اتاقم شبیه بعد از ظهر تابستان است . مخصوصا شبیه آن روز که لم داده بودی و پیراهن چهارخانه آبی است کنج اتاق را پر کرده بود و مدام غر می زدی از هسته های زیاد هندوانه و شیرینی کم مسقطی با چشمان همیشه خیست که رد مورچه ای رازده بود روی لیوان آب یخ سورمه ای . عزیز جان پاییز که می شود کوچه ما هم سرسام می گیرد ؛ برگ های خشک ریخته در کف کوچه حواس عابران را می پرانند و آدم ها هم مدام صدای ساز خشکیدگی رادر می آورندو نیمه شب ها هم نوبت گربه هاست و برگ بازی پاییزشان و القصه پیش از این وقتی دلمان تنگ می شد حتی به چله زمستان ، شال و کلاه می کردیم و راه می افتادیم به رسم صله ارحام ؛ اما حالاوقتی دلمان می گیرد قرص می خوریم و میچپیم در خلوت و بی خیال همه می شویم ، اسمش را می گذاریم افسردگی و مثل خونسردها سعی در حفظ تعادل دمایی خودمان داریم. راستی عزیز برایم کاغذ بفرست و یک بسته مداد و یک عدد مداد تراش . لطفا کاغذش بافت داشته باشد. یک عدد استکان کمر باریک و نلوکی هم بگذار و یل فوق الذکرو برایم بفرست . قندان هم فراموش نشود به جای قند ، توت خشک و خرما در آن میریزم .

اینجا قحطی کاغذ و خودکار و استکان کمر باریک است . زیاد ارضی نیست باقی بقای شما .دوستدار همیشگی تو ، من.

Marzieh-Rostami
2011-Dec-20, 15:08
دور میشوم ازخودم، از صدای تو ، از نسبتم با گنجشک ها . گنجشک ها دوروغ میگویند تیک و تیک و تیک. تو که میرفتی جیک جیک هیچ کدامشان در نیامد. دور میشوم از خودم از کنجکاوی ماه در اتاق که آسمان را به زمین می کشاند و چه پاییزی در انتظار من است . همین الان یک پیامکی از برگ درخت همسایه گرفته ام ، وقتهای شامگاهی کاری ندارد که گقته امروز چندم است وقت افتاب ، برگ تازه می دهد ، وسط برگهایش صورتی ، کناره ها رنگ تمام جاکت های پاییز قهوه ای . لباس پاییزه به تن کرده ،برگ درخت همسایه و این گلهای همیشه تازه مانده خشک شده که تُرد تُرند از بس که دل نازکند . همیشه یاد من می اندازند که دور بشوم از خودم ، از صدای تو و از نسبتم با عشق

Marzieh-Rostami
2011-Dec-20, 15:08
تو که می آیی بهار انگار سالهاست که رفته و چه خوب که نیست . تو که می آیی افکار کوچک مداد رنگی هایم دوباره پیش پای کودکی هایم زنده می شود و مادر بزرگ ناظر خوب نقاشی هاست . تو که می آیی انگار درخت ، رنگ خوابهای طلایی می گیرد . میبینی ، حالا یک ماه است که قرار بود تو امده باش و نیامدی انگار . آی روح نقش و نگار ، آی مشوش بی تکرار ، آی همهمه باران های انگار نه انگار . کجای این زمانی که برگهای منتظر تو وقدمهای شاعرانه من هنوز زرد نشده اند . کجای این زمانی که هرگمانی بی تو آغاز نشده تمام میشود . آی خسته باید ها نشاید ها ، به سر سرای دلم خوش آمدی که دردربار دلم شاعران هلهله برپا کرده اند : خیزید و خزآرید که هنگام خزان است .

زمین مسخ قدم های لخت توست و سراسر چشمانم حیران حیرت برگهایی که آرام آرام آرام،رام،تن به نسیم می سپارند. گام اول خش ، گام دوم ، خش خش ، گام سوم خش خش خوب خوابهای مات ، آه،ارکست تو کوکترین ارکست دنیاست. خش خش خش خش، بازیرصدای کلاغهاوبرگها و باران ها . پاییزجان ، من حیرران لختی پنجره ها، لحظه ای کنار نام تو درنگ می کنم به رنگ و زنگ خواب بیداری. پاییزجان ، بین خودمان بماند که این بار دیر آمدی و من فکر می کنم شاید تا سال بعد..... . پاییز جان ، دیر آمدی.

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:13
امشب شب ترمه تغضل است . شب تباهی شب ، شب درخشیدن ستاره ها تا تقدیم کورسورها به نور تا تحویل تقدیر ترنم ، تا لبخند ، تا دستبوسی مادران عشق ، تا دریای شور انگیز چشم های پدر. امشب شب فردوسی است که جان ما بود درجهان، چشم ما بود بی چشم و غرور ما در سرخوردگی تاریخ . شب رستم وسهراب و تهمینه . شب پژوهنده نامه باستان / که از پهلوانان زند داستان . امشب شب طولانی سال است . از پی قرن ها ازپس تاراج چنگیزی و تیموری ، امشب شب لبخند سعدی است بر صورت شعر و سفر . امشب شب عاشقانه های اوست که قافیه در حضورش بلنذی یلدارا دارد و امید سحر . شب بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله کار خویش گیرم . امشب شب رشت است و ساری و گرگان ، شب دزفول و اهواز و آبادان ، شب تهران ، شب مشهد و شیراز شهر حافظ . امشب شب حافظ است اصلا، در تقدس غزل. شب تفعل و تجسم روزگاران خوب . شب بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم . شب چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش / که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم . امشب شب آن عشق بی مثال است میان مرید و مراد . شب یاد بود مثنوی های جهانگیر ، شب مولانا ، شب یاد آرید ای مهان زین مرغ زار / یک صبوهی در میان برف زار.امشب شب ترانه های خاطر است . شب تو ای پری کجایی و صدای قوامین دراین شب یلدا ز پیت بودم / به خواب بیداری سخت گویم . شب مخمل آسمان پولک دوزی ، شب مخمل نگاه های آشنا، شب مخمل صدای بنان وقتی که آوازش را می خواند و الهه نازش را می خواند که نه می خوانَد تا همیشه به بلندیشب اول زمستان و به طراوت روز نخست بهار . امشب شب دستهای نیایش است در شکوه سرزمین عاشقانه ها . امشب شب ایران است .

افسانه بایگان

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:13
سلام . سلام ای شبهای سکوت . سلام بنفشه های خفته زیربرف ها . من ، آرام آرام حرف میزنم . آرام آرام حرف میزنم که مبادا خواب دیرگاه کبوتران رابرآشوبم . من آرام از زمستان می گویم مبادا صدایم فراتر رود از صدای سوختن هیمه های هیزم در پید های حلبی کنار بساط شب . بگذار عاشقانه ها در این سرما جاری شوند، جاری شوند در واژه ها. بگذار این بخار درآمده از سینه ها مه نباشد ، گره باشد که بگویم ... که بگویم دوستش دارم و... و... بگوید دوستت دارم. خوشا عاشق ، عاشقان ، عاشقانه ها ی زمستان . خوشا شال گردن یادگاری بی بی ، بی بی جان . خوشا داغی لب سوز یک جرعه چای در استکان کمر باریک ، کمر باریک و لب طلایی . پنچره های نم زده که سر انگشتان منتظر برآن نقش پنج ، پنج ، پنج های وارونه می کشند و از پشت ان باغچه ی خالی را می بینند که بهار را صدا میزند . زمستان آمد . قدمش مبارک . اسفند دود می کنیم ، مبادا چشم بخورند این شبهای قصه های دراز ، این شب های خاطره بازی های دور ، شبهای ...شبهای امیدواری های نزدیک هرچند سرد است . خورشید بی حوصله است . درست است شمعدانی ها خواب بهار ، خواب ها را می بینند ، درست است که آهوهای دشت ، کنجی خزیدند اما همین ها خوب است ، همین ها امید است، تعبیر خواب های عاشقانه است که روزی دوستت دارم ... دوستت دارم .. تنها حرف جهان باشد . پس همین که زمستان آمده یعنی بهار می رسد یهنی بهار را هم پاگشا می کنیم . پس مبارکمان باد زمستان . مبارکمان باد این زمستان به تاریخ یک دی ماه هزار و سیصدو نود . مبارک باد.

محمد صالح الله

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:14
چه سخت است دلت اسیر باشد و خودت رها ، بندهای دستت گسسته باشد و دلت دربند . چه سخت تر است دلت اسیر باشد و هم خودن ، اینکه تگاهت را بدوزی به روبه رو به امید بازشدن دری یا صدایی که بخواندت برای یک دیدار.چه سخت است روزها را شب کردن عبور از تقویم برای رسیدن به روزی که نمی دانی چه روزی است . شاید اصلا شبی است ، شبی است که بتوانی به جای آجرهای سقف ، ستاره را بشماره . ستاره ها ، ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها ، ستاره های خوش آمدگو ، خداکند تا چشمک زنان ، ستاره ها تو را به یاد داشته باشند خداکند دلت پر از ستاره باشد.


علی ضیا

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:14
مهتاب پر از چشم تماشا بالا

دربهت ستاره ها که سرها بالا

شب چشم گشود ،خانه دوست کجاست ؟

خورشید اشاره ای کرد بالا بالا

علی ضیا

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:15
عاشقم... بامن بگوبا هر بهانه و حوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی زماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای ، نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدهاست

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

علی ضیا

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:15
بامن از لحظه دیدار بگو

بامن از عالم اسرار بگو

بامن از راز نهان مانده به لب

بامن از نغمه گفتار بگو

بامن از آنکه تو را داده به من

بامن از لطف همان یار بگو

بامن از سرخوشی لحظه وصل

بامن از آتش سرشار بگو

بامن از چهره آغشته به اشک

بامن از دیده غم بار بگو

بامن از تلخی ایام فراق

بامن از دوری دلدار بگو

بامن از دلخوشی دیدن تو

بامن از گردش پرگار بگو

بامن از شمع فروسوخته در عشق و جنون

بامن از هرچه دلت خواست بگو

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:15
خداحافظی کن که برگردم از تو

خداحافظی کن که بارون بگیره

خداحافظی کن که نامهربون شم

خداحافظی کن که عشقم بمیره

عزیزم تو خورشید و بخشیده بودی

به مردی که روزهای روشن نداره

خداحافظی می کنم با تو اما

خداحافظی رنگ رفتن نداره

دلم روشنه این دوخط موازی

یه جای افق میشه با هم یکیشن

یه جای افق خط خطی میشه از عشق

یه جاعاقلا از تو دیونه میشن

خداحافظی مثل رفتن میمونه

که تنها برم تا تو تنها نمونی

خداحافظی می کنم نازنینم

الهی که عاشق بشی تا بدونی

امیرحسین اللهیاری

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:16
داغ داریم....داغ داريم نه داغي كه بر آن اخم كنيم

مرگمان باد كه شكواييه از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد

"عاشقي شيوه‌ي مردان بلا كش باشد "

چند قرن است كه زخمي متوالي دارند

از كوير آمده‌ها بغض سفالي دارند

بنويسيد گلوهاي شما راه بهشت

بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت

بنويسيد زني مرد كه زنبيل نداشت

پسري زير زمين بود پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لاي پتو آوردند

زلفها گرچه پر از خاك و لبش گرچه كبود

"دوش مي‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها مي گذرد

هر كه از كوچه معشوقه ما مي گذرد

بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ها ضجه‌ي مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ

شاه قاجار به خونخواهي ارگ آمده بود

با دلي پر شده از زخم نمك مي‌خورديم

دوش وقت سحر از غصه ترك مي‌خورديم

بنويسيد كه بم مظهر گمنامي‌هاست

سرزمين نفس زخمي بسطامي‌هاست

ننويسيد كه بم تلي از آواره شده است

بم به خال لب يك دوست گرفتار شده است

مثل وقتي كه دل چلچله‌اي مي‌شكند

مرد هم زير غم زلزله‌اي مي‌شكند

زير بار غم شهرم جگرم مي‌سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم مي‌سوزد

مثل مرغي شده‌ام در قفسي از آتش

هر چه قدر اين و آن ور بپرم مي‌سوزد

بوي نارنج و حناهاي نكوبيده بخير!

توي اين شهر پر از دود سرم مي‌سوزد

چاره‌اي نيست گلم قسمت من هم اين است

دل به هر سرو قدي مي‌سپرم مي‌سوزد

الغرض از غم دنيا گله‌اي نيست عزيز!

گله‌اي هست اگر حوصله‌اي نيست عزيز!

ياد دادند به ما نخل كمر تا نكنيم

آنچه داريم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست غزل هست كبوتر داريم

بايد اين چادر ماتم زده را برداريم

تنِ تردِ همه چلچله ها در خاك و

پاي هر گور چهل نخل تناور داريم

مشتي از خاك تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هر حنجره يك ايرج ديگر داريم

مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست

بم همين طور نمي‌ماند و بر خواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!

تبري همنفس باغ نبينيد قبول!

هيچ جاي دل آباد شما بم نشود

سايه‌ي لطف شما از سر ما كم نشود

گاه گاهي به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديم اميد است دعامان بكنيد

بم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "

حامد عسکری

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:16
لحظه بزرگی است ، آغاز فصل زمستان . بارش برف و شروع زیستن آدم های دیگری بر روی زمین به نام آدم برفی . رفتن های خورشید و بیشتر ماندن های ماه و ماه را بگو که انگار به تلافی همان یک دقیقه بیشتر ماندن خورشید و یلدا ، سه ماه حکم فرمایی می کند. آغاز زمستان است . باید جوجه های آخر پاییز را شمرد و آخر خوش شاهنامه را خواند . وقت است پای حوصلمان را از گلیم بی حوصلگی درازتر کنیم و سفید شویم به رسم زمستان ، که هر سال از جوانی تا پیری ، رنگ و رویش سفید است ، سفید . لحظه بزرگیست ، آغاز فصل زمستان .

شیوا بلوریان

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:17
خورشید میهمان ماه است و زده شده زنگ مهمانی . شاد باد دلمان ، آباد باد خانمان ، در فرخنده ساعتی که خورشید پس از یک سال ماه را می بیند .ستاره دم می کند ماه ، نور می بردخورشید . بساط شب پهن است.حراجی عشق جستن دل و یافتن محبت . زمستان است . بافته می شود دانه برف به هم ، بافته می شود قطرات باران به هم ، بافته می شود نگاه هایمان به هم . چه فرخنده شبی است ، چه گرامی لحظه ایست یلدا و یلدای ما برخان بودن شما پر برکت و پا برجا.

منصور ضابطیان

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:17
امروزپاییز کوله بارش را به دوش برگ ها انداخته و می رود . حالا آخرین روز پاییز است ، آخرین فرصت دلدادگی باد به برگ ها . که بود در قامت ضرب المثل دستور داده بود جوجه ها را آخر پاییز بشمورید؟ حالا همان حوالی است . حوالی ساعت زمستان، کنار برف های احتمالی . به وقت خوش رویی شدن ابرها ، زمان خزیدن در پالتو های گرم از بادهای سرد ، نوبت دستکش های نوبرانه ، حوالی خانه های سفید شده ، شبیه قرص ماه وقتی گیسوی شب را شانه می زند و یلدای ما برخان بودن شما پربرکت و پابرجاست .

احسان کرمی

Marzieh-Rostami
2011-Dec-30, 16:17
شب یلدا ما آغاز شد . سرخی لبخند های انار ، نشان شما بود ، شیرینی حضورتان ، هردقیقه با شما لحظه های زود گذرترند حتی به دقیقه ای بیشتر. شب یلدای ما آغاز شد به پسته خند های نمکین کودکان ایران زمین ، به دل مادر بزرگها، به دستان پدر بزرگهاکه بیت بیت تفعل در صورتشان می شود دید، به دور هم نشستن های شادف به روبه راه بودن ، به گرم بودن خانه ، به احترام گذاری های رسوم و یلدای مابرخانبودن شما پربرکت و پابرجاست .

آقای کاکاوند

Marzieh-Rostami
2012-Jan-04, 15:43
زمین دچار شد ....بگو دوستت دارم
وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد

خورشید پیش چشم تو بی اعتبار شد

از آسمان رسیدی باران شروع نشد

پا برزمین نهادی و فصل بهار شد

باران به امر چشم تو بارید و بعد از آن

چشمان ابر صاحب این افتخار شد

شیطان به جلد تو رفت و به حیله ای

رندانه از مقام خودش برکنار شد

وقتی سخن به معجزه چشم تو رسید

تعداد پیروان غزل بیشمار شد

Marzieh-Rostami
2012-Jan-04, 15:44
دوستت دارم بگو تا زود آرامم کنی

سرکشی ها می کنم تا عاقبت رامم کنی

دیدنت سخت و ندیدن سخت اما

این کنار می نشینم تا بیایی زهر در کامم کنی

عشق تو رسوایی و احوال بد دارد ولی

عاشقم آنقدر جانم تا که بد نامم کنی

Marzieh-Rostami
2012-Jan-05, 19:45
با تو آرامم پر از سکوتم ، پر از حرفهایی که من نمی توانم بنویسم و تو می توانی بخوانی . من نمی توانم بگویم و تو می توانی بشنوی . خاطراتت جمع باشد آنقدر با فکرحضورت آرامم که هرگز نمی شود تصورش را داشت . ای کاش می شد زمان را نگه داشت و هراج زد به روزهاتا بگذرند این برگهای ریزان .

آرامم ای روزها و دلیل آرامشم را باید در حرفهای تو پیدا کرد . بگذار بگذرند این روزها . من از این روزها نمی گذرم. بگذار تمام شوند این روزها ، اما تمام نمی شوند مِهری که من از مُهر دستانت دارم و تمام ناشدنی است آرامشی که از تو می گیرم . چقدر خوب است که تنها می توانم برای تو لحظه ای سکوت کنم و مطمئن باشم حرفها بر می داری از این سکوت ، چرا که می کوشی که تعمیر کنی دلت را ؟ آواری دل به ویرانی اش بند است . مهندسی کن برای دلم . خوب است که هستی ، که آرامم ، چرا که تو از قبیله لیلیان لولی وشی و من از قبیله دل .

آرامم ، آرامش این روزهای من ، آرامم ، آه رامم آرامه لحظه های من ، چراکه تو از قبیله لیلی و من از قبیله مجنونم . فسان است این عشق نیست .

Marzieh-Rostami
2012-Jan-05, 19:46
برای آنکه کمی حتی شده کمی بشود زندگی کرد دو تولد لازم است : تولد جسم و تولد روح . هر دو تولد مانند کنده شدن هستن ؛ تولد اول بدن را به دنیامی افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد . تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم . من داشتم می رفتم که تو سر رسیدی و حالا جلوی من هستی . چگونه بگویم برای همیشه ، حتی مرگ هم نمی تواند این جاودانگی را از بین ببرد. من تو را دنبال می کردم و از خانه های گچی ، لی لی کنان عبور می کردم تو همچنان پیش می رفتی و من همچنان تو را دنبال می کردم و حالا دیگر نمی توانم تو را دنبال کنم و ممکن نیست . دلیلش را نمی دانم انگار تو آن سوی یک شیشه آن سوی هوابودی . آن سوی چیزی که زخامتش از یک میلیمتر هوا ، نور و شیشه بیشتر نیست و تو فقط آن سوهستی . وقتی نگاه می کنم چیزی نمی بینم وقتی خوب نگاه می کنم وقتی مدتی طولانی نگاه می کنم و این چند سطر را برای همین می نویسم برای خوب نگاه کردن به این فاصله میلیمتری هوا، نور و شیشه . وقتی خوب نگاه می کنم به خودم می گویم خواهم دید . بلاخره خواهم فهمید و حتی اگر چشم هایم به سیاهی خو بگیرد حتی اگر از شدت حیرت مرگ کاسته شود حتی اگر روزی ببینم و بفهمم می دانم این میلیمتر نور ، هوا و شیشه همچنان برای من عبور ناپذیر خواهد ماند . و با این وجود تو در یک لحظه از آن عبورکردی . تو حقیقتا آدم با استعدادی بودی و من در حقیقت برای همین می نویسم برای اینکه بگویم من می دانم چه کسی نابغه ایی هست . تو نمی نوشتی ، تو نقاشی نمی کردی . تو آن کسی نبودی که آن را هنرمند دانشمند یا خدا می داند چه چیزدیگری می نامند تو به تمام معنا نابغه بودی ، نابغه عشق . کودکی و باز هم از عشق ساخته می شود . دلم می خواهد همه تو را اینگونه ببینند . همان گونه که بودی همانگونه که هستی . اعجوبه کودکی و عشق خالص ، مجموعه تمام استعداد ها در قلبی به سرخی آتش.

چشمانت ماضی استمرای است . می شود تمام جمله اه را به آسانی در نگاهت به گذشته ها برد . نه اینکه از خودم خواسته باشم چیزی بگویم ، نه، اما آیا این چشم ها قادرند مضارع را به خاطر بیاورند ؟ آیا مقدور است برای آن دو بازار یاب بی نظیر تاجری کرد و سودا؟ شاید ندانی ، اما آب جراحتی است بر آتش و ماه دستمال کاغذی نیست که هر وقت گریه ات گرفت بهانه اش را بگیری و در دسترست باشد . پس بگذار آن چشمان ماضی استمراری مرا به آتش بکشاند و قول می دهم ماه را بهانه نگیریم و وانمود کنم که هرگز به کسی دل نبستم که تو باشی.

Marzieh-Rostami
2012-Jan-09, 13:27
پناه میبرم به عشق
گاهی وقتها آنقدر دلتنگ می شوم که تنها ترینم . گاهی وقتها آنقدر تنهایم که غمگین ترینم . گاهی وقتها آنقدر غمگینم که فراموش شده ترینم. گاهی وقتها آنقدر فراموش شده ترینم که گمشده ترینم . گاهی وقتها آنقدر گمشده ترینم که پیداترینی تو . همیشه درخاطرم ، تنهایی ام ، غمگینی هایم ، فراموشی هایم و ناپیدابودن هایم هستی . تو شبیه یک نامه فروی در صندوق پست سفارشی می مانی . همانی که تو را فرستاده عجب داردو همان که برایش می روی و من همیشه برای یک بار خواندن خط نگاهت هم هیجان زده ام برای آن. عاشق ها می دانند که چه بی نظیر است انتظار لحظه رسیدن نامه . عاشقانه ترینم بعضی وقتها و پناه می برم به عشق تا گم شوم در ناپیدای مجازی تو .

Marzieh-Rostami
2012-Jan-09, 13:27
تکیه برخیالها نمی توان کرد . تکیه بر درختان بی سایه نمی توان. تکیه برباد هرگز و تکیه برحرفهای تو که تنهایی آفرینند. پس چرابرایت عجیب است که چرا تنهایم . سر به هوای تو کسی است که سر به هوای تنهایت . حالا به جای آنکه تعجب کنی تکیه بزن برتنهایی من . این تنهایی به شدت قابل اعتماد است . پناه بیاور. پناه بیاور به تنهایی من و خودت را غرق کن در پناه حرفهای تنهایی خیزت . این سقف پر است از حرفهای تو از پناه بردن بی امان من زسقف خنده هایت .

Marzieh-Rostami
2012-Jan-19, 15:27
دست تو روکم دارم تا عشق نده از دست

دست تو کلیدی بود تا بگذرم از بن بست

تا رد شدی از کوچه ، شهر از تو معطر شد

من اسم تو رو بردم دیوار پر از در شد

دیونه بشم حتما دلتنگ بشم آره

با زمزمه های من این عاشق آواره

وقتی همه چیز خوبه ، وقتی همه جا هستی

دیوار رو خرابش کن با عشق چه بن بستی

امیر حسین اللهیاری

Marzieh-Rostami
2012-Jan-19, 15:28
بن بست
دستم به سمت تلفن می رود و باز می گردد ، چون کودکی که به او گفته اند شیرینی روی میزمال مهمان است . پس خستگی کوچکت که در رفت بی زحمت نگاهی به در بینداز. عاشقت چشمش به در است که در بزنی یا تلفن . بی تو تمام لحظه های من خیس اند ، تمام لحظه های من . با چوب های خیس چه آتشی روشن کنم . بیا و بپیچ به کلمه ها که بی تو نَم کشیده اند . بی تو تمام لحظه های من خیس اند . بیا و بی راه ها را ، راه کن. بن بست ها را کوچه . بیا و دنیای مرا به دنیای عشق تبدیل کن و من قول می دهم پای تمام قدم های آمدنت تا آخرین نفس بایستم . بیا دنیا خیلی دارد با من شوخی می کند بی تو . بیا و عشق را جدی به دنیایم را هدیه کن .


علی ضیا

Marzieh-Rostami
2012-Jan-19, 15:28
تازه داریم می رویم . تا افق پیداست ، تا آسمان تماشایی است ، تا زمان نایستاده ، حتی اگر نای رفتن نباشد . خاطره می سازیم ، خاطره قد تمام کنار هم نبودن ها ، اندازه تمام شب گریه های تنهایی ، شاید هم بیشتر . راستی یادت هست گفتند اگر جاده از تمام قدمهامان جان بیفشرد ؟... گفتی همسفر که تو باشی جاده بهانه است . تو گفتی فانوس بردار چراغ راه شود . گفتم شب ما مهتاب باران است ، نقره ای ، روشن ، سخاوتمند . آنقدر که فانوس خجالت زده شود . اگر باران ببارد چتر می شوم و تیغ برانت هنوز که بی رمغمان کند سایه بان سرت . جا بمانی می مانم . حتی اگر سالها ... . رفیق راه کوله بار هم برندار . دم در برایت بقچه های گذاشته ام . مشتی چمن که برکشی و طراوت بهار قوت قدم هایت شود . جرعه ای زلال آب که وقت خستگی یاد آور عهدمان باشد . برای رفتن آبی که پشت سرمان نریخته بود . چند وجب خاک از سر کوه بلند که اصالت عزممان را فریاد کند. راسنی یادت هست پرسیدی اگر مسیری بن بست را دیدیم ؟ گفتم بر می گردیم . مقصد خود جاده است . جا بمانی می مانم حتی اگر سالها...

علی ضیا

Marzieh-Rostami
2012-Jan-19, 15:28
خانه بی تو ...
سر می رود حوصله قهوه روی گاز بی تو و خاطر اندام در ، اذیتم می کند و فکر می کنم نه قطار گذاره خوبی است نه سفر نهاد دارد .این فکر مسموم که صدای پا ، یعنی مسافری که چمدانش جا نمانده ، سِری است . فکر مسموم من هیچ، یک لحظه فکر کن لولا چه میکشید در را که کوبیدی؟!! حالا به خاطر گنچشک ها نه به خار شاخه و به خاطر استعاره روشن آفتاب ، وقتی میخندی ، به خاطر تمام کوچه ها وقتی که می آیی ، به خاطر بغض ها هنگام فاصله ، به خاطر انتظار یک بلیط ، به خاطر اشتیاق چمدان ، به خاطر جوراب ها، به خاطر عجله در پا به راه ترین خاطره ها ، یک سوال از تو دارم : سفرت کی تمام میشود تا برگردی ؟

Marzieh-Rostami
2012-Jan-19, 15:29
باید همه بدانند خانه جای توست و هرکجا که قدم می گذاری بهشت من است ، خواستگاه آرزوهای کوچک و بزرگم . لطفا بدانید عشق بسته ام به ایشان . ایشان دریانورد خسته ی آرزوهای من اند . خانه ام و خانواده ام و همان چراغ روشن کوچک نقاشی های بچه های دنیا هستند برای من ایشان . و تو باید بدانی چه لطفی دارد صدای گردش کلید در قفل ، وقتی که می آیی . و تو چه می دانی برای من صدای قدمهایت بهترین موسیقی دنیاست. بخند و بیا . باتو بی سقف ترین چهارچوب دنیا نامش خانه است و بی تو خانه نامش نامعلوم. تو ترجمه هزارباره عشق ، تو معنای تک کلمه ای بودن ، تو خانه و خانواده منی . بیا و بمان وباش تا خانه از نامت روشن باشد عزیزترینم.

Marzieh-Rostami
2012-Jan-19, 15:29
دوست ... دل
درزدمش گفت کیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست .

گفت : در این دوست چیست ؟ گفتمش ای دوست، دوست .

گفت : اگر دوستی ، ازچه دراین پوستی ؟

دوست که در پوست نیست ،گفتمش ای دوست ، دوست.

گفت : دراین آب و گِل ، دیده ام از دور دل ،

او به چه اومیدیست ؟

گفتمش ای دوست ، دوست.


گفتمش این هم دمی است ، گفت :عجب عالمی است !!

ساقی بزم تو کیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست .

درچوبه رویم گشود ، جمله بود و نبود

دیدم و دیدم یکیست ، گفتمش ای دوست ، دوست


احسان کرمی

Marzieh-Rostami
2012-Jan-19, 15:29
وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود

باید بگویم که مثل دلم دل نمی شود

دیوانه ام بخوان که به رویم نیاورند

دیوانه تو است که عاقل نمی شود

تکلیف پای عابران چیست ؟

آری حیف از آسمان فاصله نازل نمی شود

خطی زنم غبار هوا را که بنگرم

آیاکسی زپنجره وارد نمی شود؟

تا نیستی تمام غزل ها معلقند

این شعر مدتی است که کامل نمی شود

پریوش نظریه

Marzieh-Rostami
2012-Jan-26, 12:11
زنگ می زنم . گوشی را بر میداری . صدایت چون نسیمی تابستانی مضاعف برصورتم می خورد به آسمان نگاه می کنم .زمستان است حالا اما و این معجزه خنده و دلبری هاست . می خواهم به ماهترین اتفاق زندگی ام ، تبریک بگویم . مخابرات تخصصی دارد در لکنت مکرر. می گویم ماه نمی شنوی . می گویم شما نمی شنوی . و باز به تکرار می افتد کلمات در ذهنم ، درلحنم ، در صدایم تا بلکه یاریم کنند و بدانی امشب شب شادی هاست . ماه افتاده است در اولین فواره میدان فواره سربلند ، سرنگون می شود . اما ماه با شکوه تر از همیشه انگار به زمین سر زده باشد سر زنده است و سرخوش . زنگ می زنم گوشی را برندار . می خواهم به همه دنیا مخابره کنم که از امشب شب شاپرکها ، شب ستاره ها و شب اختصاصی ماه می شود . شبهایی با دورچین خوشی . ماهی که ماه پیامبر است . ماهی که راستی از امشب شب خبر دادن خوشی هاست .
محمد سلوکی

Marzieh-Rostami
2012-Jan-31, 13:29
حال من ...
شبا توی تموم شهر دوتا دریچه روشنه

یکی چلچراغ تو اون یکی فانوس منه

ما مثل دوتا ستاره می درخشیم توی شب

نبض سرخ نفسم تنها واسه تو میزنه

ما دو تا پولک نوریم روی ترمه سیاه

یه گذر با دوتا فانوس ، یه شبیم با دوتا ماه

نکنه یه شب ستاره ی تو روشن نباشه

نکنه یه وقت منو جا بزاری تو بین راه

بین این دوتا دریچه یه پل از ترانه هاست

جاده روشن بیداری عاشقانه هاست

بین آغاز منو دل دل تو فاصله نیست

تپش ترانه ها رها از این بهانه هاست

این دو تا ستاره سرچشمه آواز من اند

مثل دونه های الماس توی شب برق می زنند

چلچراغ عشق ما هیچ شبی خاموش نمی شه

حتی ما اگه نباشیم این چراغا روشنند

Marzieh-Rostami
2012-Jan-31, 13:30
دلم انقدر گرفته است که چشمم را تو

پل زده از دل این کاسه پر خون تا تو

مشکلی هست که اینگونه مردد ماندم

انطرف منتظرم نیست کسی حتی تو

دونگاهند یکی شاد و یکی ناباور

این دوراهی به یقین است که یا تو یا تو

Marzieh-Rostami
2012-Jan-31, 13:30
حالم بد است مثل زمانی که نیستی

دردا که تو همیشه همانی که نیستی

وقتی مه مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

عاشق که می شوی نگران خودت مباش

عشق آنچه هستی هست نه آنی که نیستی

باعشق هرجابروی حی حاضری

دربند این خیال نمانی که نیستی

تاچند من غزل بنویسم که هستی و تو

بخوانی با دلی گرفته بخوانی که نیستی

من بی تو در غریت ترین شهر عالم

بی من کجای جهانی که نیستی

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:16
دروغ نبوددر چند سالگی کودکی همون وقتها که موهامون به بهترین شکل ممکن با باد گره می خورد و لباس ها و اون لکه کوچیک از بازی و بستنی رو در خودش جا می داد همیشه سربه هوای آسمونیم ، چرا که منتظرآمدن یک آدم فضایی از لای شاخه هستیم ، یکی که بیاد با ما دوست صمیمی بشه و هیچ وقت و هرگز با بچه های دیگه دوست نشه و به ما بگه عروسکهای بقیه کی خراب میشن یا توپشون کی گم میشه یا نمره چه کسی پایین تر میشه و از همه مهم تر هرشب دوسه تا آرزو را به انتخاب خودش برآورده کنه، بره زیر کتابا قایم بشه ، مادر ببینتش ، تو مدرسه کنار دستمون تقلب برسونه . چه آرزوی شیرینی ، اون وقتها این موجود باید مطابق رویاهامون می شد، کوچیک ،ژشت و عجیب ؛ اما مهربون، با رنگ موهای هیجان انگیز . چه خیال خوش کودکانه ای . حالا آرزومون رو کدوم صندلی میشینه.

شقایق فراهانی

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:17
دروغ نبود دوستم داشتی ، نگاه هرچه قدر هم غلط املایی داشته باشد صفر نیست .

دروغ نبود دوستم داشتی ، عشق بی جا بکند به غرور بی دلیل هراج بزند .

دروغ نبود دوستم داشتی ، دلواپسیت واپس زدن دل نیست .

دروغ نبود . این جانب علامه دهرم دردوستداشتن .

دروغ نبود ، حالا هم دروغ نیست که می روی .


نیما رئیسی

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:17
باران تنها نیست . تنها هم نمی گذارد باشی . سقف چتر ، جان می دهد برای باهم بودن، برای معاشرت ، برای حرفهایی از جنس لطافت قطرات باران، برای قدم زدن های بی ملاحظه ، برای عکس ، برای دلخوشی ، برای ثبت خاطراتی از جنس همیشه . باران تنها نیست تنها نمی گذارد باشی . به یک حس شیفتگی بسیار در قطرات باران . مسری است . یک حس هماهمنگی . همپوشانی و همین است که هرکجا هم که باشی چه از باران بگریزی چه اتصال پیدا کنی به راه رفتن در زیر باران ، هرگز تنها نخواهی ماند . کافی است یاد آن لحظه بیفتی که همه از یورش باران به اولین سقف پناه می برند . باران تنها نیست نتها هم نمی گذارد بمانی.

زهره سادات هاشمی

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:18
چایخوشا به حال گلهای قوری سفید چای که دست تو رو می نوشند و دم می کشند از خوشیت و حتی خانه ای را هم بلدند که هر وقت صدای قوری در می آید یعنی تو قرار است بیایی و بنشینی روی قالی و مستند ترین گرمی بخار شده را در فنجان ببینی و بپرسی چه خبر ؟ چه خبر از کداممان ؟ تو که هم حال خودت را می دانی هم حال مرا . خیالت را می بافم تا درسرمای نبودنت یخ نبندم و تو اما چای می نوشی ، می نشینی روبه روی من ، خیره درچای می شوی و فنجان را به لبخند مهمان می کنی و می پرسی چه خبر ؟ هیچ خبری نیست عزیزم . تنها رد سوالت مانده بر فنجان . همین کافی است عزیزم .


منصور ضابطیان

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:18
چای دم کرده ام به هوای اینکه بیایی برای صرف حرف . بیایی برای عصرانه .بیایی برای خوشی . بیایی برای رو کم کنی تیترهای یک روزنامه . بیایی و بشوی مستند ترین اتفاق زندگی ام . چای دم کرده ام کاش بیایی . کاش از سر عصر بگذری و به شب نرسیده بگویی صبح نزدیک است و درحالی که من می دانم صبح نزدیک نیست باور کنم حرفهایت را. کاش بیایی و قند در دهانت بگذاری و حرفهای شیرین بزنی و بگویی همه چیز درست می شود و یک جرعه چای بنوشی و من از گرمای چای باور کنم راست می گویی . صرف دم کرده ام ، بیا چای بنوشیم.

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:19
یک روز که از خواب بیدار شوی و ببینی زمین گرمازده نشده ، یخ های قطب دست نخورده مانده اند ، بادهای باران آور دست خالی نیامده اند ، سونامی خاطرات تلخی را به هیچ بادی می هد و خزر از خجالت همسایه ها خودش را جمع و جور نکرده . یک صبح از خواب بیدار شوی ببینی برگشته ایی به یک میز و دو صندلی خالی ، به چشم هایی که خیره نمی شوند ، به رنگ چای که اندازه است و پیشخدمت ، شکرش را فراموش نکرده و من و تو حرهایمان را این صبحها شاید هیچ گاه از خواب بیدار نمی شود .

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:19
روزنامه می خوانم . اقتضای سن است که تیترهای درشت را همتای تیترهای کوچک ببینم . روزنامه می خوانم به اقتضای عصر است که چشمانم پشت روزنامه نخوابد. روزنامه می خوانم و به اقتضای کلمات است که یادم می آید چند سال قبل این کلمه را کجا شنیده ام . روزنامه می خوانم و به اقتضای روزنامه است که تمام حواسم را می هم به لیوان چای دست تو و ببینم که تیترهای درشت کلمات در آن لحن بین چای در کدام صفحه حوادث چاپ می شود ، حوادثی که از رویداد اولین نگاهت شروع می شود تا آخرین لبخندت .

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:19
تقدیم به کسی که کوچکترین یادش دنیای تنهاییم را بزرگتر کرده است . از ان دست تقدیم هایی که نه دلش را بلرزاند و نه بلرزاند اشک را در چشمهایم . که ایستادن بر قدم هایی که می خواهد ترکش کند. حالا خوب گوش کن . تو را بسته بودم به جان نگاهم که ترک کنی تنهاییت را اما نمی دانم چه کسی گفته بود بعضی باید بادیگران تنها تر شود . می گذارمت با دیگران اما ای کاش تنهاتر نشوی و من آنقدر پای حرفم می ایستم که بنشینی پای غم و این فرق دارد با درد تنهایی.

شیوابلوریان

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:20
غم با دوحرف کمتر از شادی حرف زیادی می زند یک غم جوان آمده سراغم . نبودن تو، نه ، بودن تو یک غم سرحال ، سربه راه ، سرخوش ، مشتاق برای به سخره درآوردن تمام دیده هایم . من پیرتر از روزگار جوانیم . پی یک حبه حرف شیرین چای تلخ نبودنت را سر می گشم . هرصبح ، هرظهر ، هرعصر ، هرشب . غم با دوحرف کمتر از شادی حرف زیادی می زند و من مثل قند برای تو حرفها دارم اگر قدم رنجه کنی به دلم بازگردی تا دوباره عاشقت شوم .

علی ضیا

Marzieh-Rostami
2012-Feb-21, 18:20
عشق من وتو اگه یه روزی میاد پای خدا، حرف عشق منو تو جدا جدا ثبت بشه ، اگه تو تنگ غروب حرف مردم ، بد و خوب ، کار رسوای ما رو بکنه، اگه یه دشت بزرگ بشه از اشکم ریز ، اگه یه سنگ صبور وقتی حرفامو شنید خاک بشه ، اگه سیر بشم از همه دنیا هم ، از تو من سیر نمیشم. با تو شادم و بی تو غمگین ، قهر و ناز و گه گاهم ببین . آدم ، سنگ سیاه نیست که آدم ، مگه نشنفتی که گفتن آدم ، زندگی باهمه شادی و غمش با همه پیچ و خمش با همه بیش و کمش ، باغ و بستان وبهشت واسشون ، غصه خوردن کار زشت واسشون. اما من جور دیگم ، صید یک طور دیگم ، با اینکه تو قلبم ریشه غم میکاری ، بدونم مال منی ، اگه با اینکه تو چشام دونه اشک میکاری بدونم دوسم داری ، ریشه اشکام شور از چشام کنده میشه ، لبام از شادی و خوشحالی پر از خنده میشه. تو عزیری - تو عزیزی - تو عزیزی مثل جون ، زندگی ده مثل خون . تو لطیفی - تولطیفی – تو لطیفی مثل گلهای بهار برای من یه معما مثل کار روزگار
مجید مظفری

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:16
آرزو ... ... خستگی در کردن
کبوتر ، پرواز آری . من ، دوری نه . کبوتر ، آسمان آری ، من بی تو نه . پاییز با تو آری ، من بی تو نه . از جناب باران کم زور ترم وقت شنیدن نه های تو و چه اندازه سرخوشم وقتی از پنجره چشمهایت خورشید دلخوشی آب می کند برق لبخندت را. بامن باش شبیه همیشه و بگذار سرم را روی شانه هایت بگذارم تا همه بدانند همه چیز زیر سر من است . با تو نباید ها باید ، بی تو باید ها شاید و حال چشمهایت را ببند تا همه بدانند مرز آری های من میان پلک هایت جا گرفته است و وقتی دنیا بسته شود از چشم هایت ، شروع فصل نه است .
محسن بهرامی

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:16
هواهنوز سر است ، گرچه اسفند ماه تا ساعتی دیگر قدم برخانه های ما می گذارد . اسفند می آید و این یعنی تا سرما آرام آرام از در که آمده بیرون برود . خسته از زمستان ، خسته از روزهای سرد و برفی . شاید امیدی به گرفتن عیدی های کوچک ، لحظه ای آدم را سرذوق بیاورد . شاید ذوق خرید کمی گندم که خیس می شود روی تنزیف سفید ، یا گشت و گذار کوچه ها ، در خرید یک ماهی سرخ یا یک جفت جوراب ، خستگی های زمستان را از تن بیرون بیاورد . خستگی ها ، خستگی ها ، خستگی ها . گاهی آدم کمر خم می کند زیر بار این همه خستگی و دنبال یک روزنه می گردد . روزنه می رسد چون بهار در راه است . این 29 شب به سرعت برق می گذرد و نوروز مجالی می شود برای فراموشی خستگی ها ی سال. تاآن موقع صبر می کنیم ، کنار هم . دست به نقد یک صدای خوش بشنویم در سر کردن زمستان . در در کردن خستگی ها .

محسن بهرامی

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:17
تمام آرزوهای من در چمدان کهنه توبود .خوشبحال این نگاه راه آهن، با سرعت هرچه تمام تر بوی تو را از نفس می کشد و خوشبحال پنجره قطار که از خواب تورا بیدار می شود . سربه روی هر بالشی بگذاری دنیا را آب می برد. گاهی لبخند لازم است . حتی برای دوربین که بی صبرانه روبه رویت نشسته است . لبخند بزن تا بادگیر ها طوفان و نسیم را از هم تشخیص ندهند . لبخند بزن تا عینک ها با سواد شوند سفر را نمی دانند . تا دست تکان می دهی دیر می شود . تمام آرزوهای من در چمدان کهنه تو بود . خوشبحال ... حال ... روزگار

پریوش نظریه

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:17
انتظار .... دیدار
علی دهکردی:

قول بده می آیی . اما ... اما هیچ وقت نیا . اگه بیایی همه چیز خراب میشه . نمی تونم اینجوری با همه اشتیاق به دره و جاده خیره بشم . من خو کردم ... به این انتظار . من خو کردم به این انتظار. به این پرسرزدن ها در اسکله و ایستگاه خوب اگه بیای من چشم انتظار کی بمونم ها ؟!! دیگه نگران هیچکی نیستم حتی تو که چمدونتو بستی . دیگه میدونم خورشید برای همیشه غروب نمی کنه . و یه سنجاب برای پایین اومدن ازدرخت که بالا میره . نه نیا ... نیا ... بزار هیچ عادتی از ببن نره.

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:18
و خوب نگاه کن به دورها ، به دقیقه های مرده دیروز ، به خاطرات آکنده از میل های ناتمام . به خاکستر سرد آرزوهای ناکام و بعد بنشین و لحظه های بیهودگی را شماره کن . شماره کن و شماره کن و آنقدر شماره کن تا تک تک سلول های هستی ات لبریز شوند از هیچ و هیچ تو را در آغوش بگیرد و هیچ تو را لمس کند و هیچ تو را مسخ کند به دیواری ، به چوبی ، به سنگی یا چیزی مثل پالپوشی از جنس هیچ که در مسیر بی نهایت افتاده است . خیال یک دیدار ، لای کتابی ، یادداشتی حتی . چه میدانم باید گشت ، پشت سرت چیزی جامانده مثل عطری که از رو نمی رود . روزها می نشینم روبه آفتاب می گویم : خورشید خانم فلات قاره من ، من تنها لب مدیترانه سکوتم . خم شو به سمت من بپیچ ، به طول و عرض خستگی رکب بزن . کلمه ها نم می کشند . هواشرجی است . نه گرم ، نه خنک . کلمه هانم می کشند اما احساس نه ، دلتنگی نه ، تو ... نه . راستی تو درکجای کلمه ها جمله شده ای ؟ ساده تر از این باید تو را صدا زد . باید به تو گفت : تو و پرسید : کجایی عزیز دلم .

شقایق فراهانی

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:18
عاشقانه ها 1
علی رضا معینی:

بوی تو چکه می کند آینه مست می شود

هرچه که نیست بعداز این هرچه که هست می شود

تا به طلوع می رسی در سفر شبانه ات

فاصله بین لحظه ها دست به دست می شود

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:18
جنگل که خواب بود زمستان شدید شد

جنگل دچار خواب شگفتی که دید شد

حیران برف بود که یکی می پرید

جنگل که رفته رفته در او ناپدید شد

دیشب که شد نبود به اسراربرف ها

دندان هر درخت که دیدم کلید شد

جنگل که خواب بود زمستان شدید شد

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:19
هیچم من و چشم تر نمی دانی

بدنیست بدانی اگر نمی دانی

چشمان مرا که مدتی ابریست

ازباران خوب تر نمی دانی

من گرم تو ام توای نگاهت سرد

با من طرفی اگر نمی دانی

می سوزم و دم نمی زنم در تو

ای شعله که خشک و تر نمی دانی

با من طرفی اگر نمی دانی

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:19
دریایِ شورانگیزِ چشمانت چه زیباست!

آن جا که باید دل به دریا زد، همین جاست

در من طلوعِ آبیِ آن چشمِ روشن

یاد آور صبحِ خیال انگیزِ دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می­کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما

چشمان ما را در خموشی گفت­و­گوهاست

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:19
شب شبی که ریشه دارد شب شب تناوری است

حیرتی نه سهم ما حیرتی سراسری است

شب صدای خشم توست کار کار چشم توست

صبح شو بگو که باز آسمان کبوتری است

ای همیشه یاس من هوش من حواس من

نسبت تو با بهار نسبت برابری است

گونه های سرخ تو روستایی و اصیل

گل به دست باستان گل به لهجه دری است

می روم که ناگهان نشنوی از این و آن

گل به دست باستان گل به لهجه دری است

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:20
امشب غزل سروده ام امشب جلالی ام

قد می کشم شبیه درختان مقابلت

امشب خراب چشم توام لا اوبالی ام

امشب طلوع کرده ام از مشرق خیال

امشب هزارچشمه شروع ام زلالی ام

چون ماه درسیاهی شب بال میزنم

مثل ستاره عابری از این حوالی ام

آنجا که سرزمین غزا های پرپراست

هفت آسمان سپیدی بال کبوتر است

آنجا که باد می وزد از جانب بهشت

آنجا که آسمان و زمین دربرابر است

آنجا که جاری است صدای فرشتگان

آنجا که غم حلال تر از شیرمادراست

آنجا فقط شکسته دلی می خرند و بس

بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است

امشب که ماه می چکد از چشم آسمان

دریا به موج آمدی از چشم آسمان

چشم فرشته است که یک ریز می چکد

مردم در این خیال که باران گرفته است

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:20
کیست این ؟

این که درد دل من ایستاده است

کیست این؟

این که ایستاده در میان خون خویش

جنگل هزاره جنون خویش را

نظاره می کند

کیست این ؟

این که مثل صاعقه برهنه می شود در برم

مثل شب عمیق در برابرم

این تشنج قشنگ

کیست این تشنج قشنگ؟

کیست این که مثل گردباد

حلقه حلقه می شود پیش می رود

این که در دلم تازیانه می خورد ،

بزرگ می شود .

کیست این لخته لخته خون در صدای من

این که ایستاده در دلم به جای من

کیست این پنهان مرا در جان و تن

کز زبان من همی گوید سخن

بشنوید این صاحب آواز کیست؟

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:20
با من ثنما یک دل دله کن

گر سر ننهم ان گه گله کن

مجنون شده ام از بهر خدا

زان زلف خوشت یک سلسله کن

مجهول مرو با تو نرو

زین حال سفر با قافله کن

ای مطرب موسی جان چوبان شده ای

بر کوه برو ترک گله کن

تکیه گه تو حق شد نه عصی

انداز عصی وان را یله کن

فرعون هوا چون حیوان

در گردن او رو زنگله گن

Marzieh-Rostami
2012-Feb-23, 12:20
بی قرارتو ام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟

باد وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

پی هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که بروی گسل زلزله هاست

باد می پرسم ازت مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

حامد غفار زاده

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:11
دلتنگم ، دلتنگ ...
دفتر عکس خوبیست. حالت را نمی دانم اما حالت خوب بودنت با آن خنده های مرموزانه می دانم . فرهیخته ترینم در دوری تو . دلم در دوریت نسخه دیگری از نقشه ایران است . درهر غمی تکه ای از دلش را داده برباد هر اندیشه ای از نبودتن واگزار کرده است بودنش را . دلتنگم . دلتنگ روزهای خوب . عاشقیهای با تو . دلتنگی خیابان شلوغی اشت که دورش ایستاده ای . می بینی آیند . می بینی می روند و تو همچنان ایستاده ای . تو را می خواهم . در این جمله اندوه بزرگی است ، اندوه نداشتن تو . تو را می بینم . دراین جمله اندوه غریبی است ، اندوه مرا ندیدن . تو کجایی ؟ این است اولین خطا که به یک عاشق . من دلتنگم . این است اسن روزها که آه از نهادم بلند می کند . به هرچه تر میخواهم رسید جز تو که می خواستم نریسده ام و تنها آسمان شاهد است . چقدر سربه زیر کفشهایم شده ام که در جستو جوی تو کهنه می شود .

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:11
اعتراف کن دوستم نداشتی . روبه روی من بنشین . سردترین نگاهت را به چشمانم بدوز . و یک لبخند جعلی از از آن دست لبخند های اثر ناچاری برسان . تنفسی کوتاه داشته باش و باصدایی از جنس بی تفاوتی اعتراف کن . اعتراف من دوستم نداشتی . ان وقت به راحتی می توانیم با هم دوست بمانیم . خواهش می کنم وقتت را به من بده . همین وقت چند دقیقه ایی را تا بنشینی روبرویم و بگویی دوستت نداشتم ؛ چراکه من اعتراف می کنم هرگز نمی توانم باور داشته باشم دوستم نداشته باشی . اعتراف کن چراکه دوستت دارم . کلیدی که من دارم تنها در یک خانه را بازمی کند ... دلتنگی . اعتراف کن . عزیز من گریز.

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:12
رفته ام ، پس بوده ام . بوده ام پس هستم . باران که می بارد در هرجغرافیایی ، یاد شمال چشمهای تو می افتم . همه چیز آنگونه که تو می بینی نیست . همه چیز آنطور که تو میدانی هم نیست . گاه بی لبخند ها تنها مسافران دید به دیر ایستگاه صورتند . می آیند تا سوال به کسینرسد که چرا نمی رود. رنگ ها بازیچه اند . لبخندها مسافر و وای به حال مسافری که در رنگ بازیچه لبخند است . رفته ام پس بوده ام . پس هستم . دلتنگم و دلتنگ نگاهی که بر می گردد در هرجغرافیایی ، یاد شمال چشم های تو می افتم .

محسن بهرامی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:12
طبیعت
وقتی باران می بارد و حتی بی خیال ترین سبزه روییده شده در اتوبان جان می گیرد تنها واژه ای که معنا می شود طبیعت است . وقتی در انتهای کوچه های از خیابان فرعی یک اتوبان شاخه ها در هم تنیده می شوند و در بهترین شکل خودشان کنار یک خانه جان می گیرند تنها حسی که باید نام برد حس طبیعت است که گفته بود با یک گل بهار نمی شود . می شود ، چراکه حتی با بوی یک گل نیز هم بهار به خانه می آید و با یک برگ نه حتی سبز طبیعت به کوچه . کودکان تنها از پارک تاب تاب بازی را سرود می کنند و از کودکان بزرگتر می دانند تاب بهانه است و بازی ، قصه . داستان همان چند شاخه روییده شده است که مقیاس کوچکترشده است از طبیعت را در نقشه صنعتی خیابان زنده می دارند . همین که درختهایی هستند که پرنده ها سر آنها خانه کنند یعنی طبیعت . احسان کرمی باز خندید و گفت شکوفه های سیب و خنده امانش نداد و هرآنچه شکوفه روی شاخه ها بود نرم نرم نرم از شاخه ها چید و پایین ریخت و بعد نمایی از تنگ دستی شاخه در لوکیشنی عجیب به رخ کشیده شد . کنسرت صامت باد کار به دست ثروت شاخه ها می داد . این شعری بود که شکوفه ها آن روز از برگ کردند . هوا ، هوای شعر از برکردن است و خواند شعری از جنس باد .

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:12
پنجره ایست نیمه باز که کسی انجا مرا به اسم صدا می کند با آوازی خوش و من به روشنایی می اندیشم به افق چشمانی که برمن می تابد . آری کسی است که ستاره را برایم می چیند و مرا به وضوح می بیند و من از تنگناها عبور می کنم ، شاید قصد نور می کنم . کوه تنهایی را از خود دور می کنم بی آنکه امیدی داشته باشم ولی لحظه لحظه ی وجودم نشات گرفته از عشق بی کران اوست . لحظه لحظه حضورم تابع آب آسمان اوست . کسی آنجاهست می دانم . کسی آنجا هست درلابه لای خطوط ذهن و خاطر من . محوناشدنی است از روح . متواتر ترین پنجره نیمه باز است مرا صدامیکند می دانم او مرا دعا میکند .

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:13
درختهای زخمی پر از خاطره اند . درخت های هزار اسم ف هزار نقش ، درختهای فصل های آذر ماه که از برگ خالی اند و از رنگ پوچ . همان درختهایی که جای طبیعی زندگی می کنند و برتنشان نامی حک شده ، نامی از یک رهگذر شاید . درختهای زخمی پر از خاطره ناد . پر از یاد ، یاد آوره این نکته که روزی دفتر همیشگی خاطره ایی شده اند و چه چهار فصل ها از خود نراندندخاطره ها را و درختهای زخمی از یک یاد را تا ابد یدک می کشند تا آن زمانی که نقشی از جان یک خانه شوند در هیبتی تازه.

احسان کرمی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:16
ای کاش
ای کاش در مدرسه یادمان میس آمد که حساب لحظه ها حسابی است جدا از عددو رقم . من این را به تجربه دریافتم . من را از بعد از تو فهمیدم . به چشمت قسم که ساعتهای با تو بودن آنقدر زود گذر بوده اند که برای من لحظه ای به حساب نمی آمد و لحظه های بی تو بودن هر کدامشان سالی است بر من . اما حالا که نیستی تا ساعتی را با تو بگذرانم دلم خوش است به لحظه هایی که درجانم حک کرده ای . لحظه هایی که ساعات پس از تو را در آنها می گذرانم . مثل لحظه اولین نگاه . راستی تو هم یادت هست ؟

احسان کرمی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:19
غزل خالیم خالی ز آوا خالی از جرات پرواز

ای غزلترین ترانه منو از غزل بیاواز

منو پر کن از ستاره از یه فریاد دوباره

از یه آهنگ قدیمی که خریداری نداره

منو پر کن از پرستو ازشب نگاه آهو

از تو خاکستر دریا زنده شو ترانه بارون

باتو بادبادک رویا توی پنجه های بادِ

بی تو حتی یک چراغ هم از سر کوچه زیاده

ترانه سکوتم و تنها تو می شنوی عزیز

عطر زلال تن تو ، توی لحظه هاو بریز

بگو از شب تا خروس خون فاصله چند تا ستاره است

بگو کی لحظه ناب اون تولد ستاره است

بگو تا سفره هفت سین چند تا یخبندون سردِ

بگو چشمای ترانه چند تا بغض و گریه کرده

بگو با منی تا نبض روزگار و دست بگیرم

بگو تا از این زمونه خنده هات وپس بگیرم

بگو هستی تا بمونم پشت زندگی نمیرم

تو که تو قصه نباشی از تموم قصه سیرم

ترانه سکوتمو تنها تو میدونی عزیز

عطر سکوتمو تنها تو می شنوی عزیز

ترانه سکوتم و تنها تو می شنوی عزیز

عطر زلال تن تو ، توی لحظه هاو بریز

----------------

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:19
کوه اگه سایه رو ابرا بزنه مال منه

رود اگه تعنه به دریا بزنه مال منه

دشت بی نشون اگه تا اون ور دنیا بره

پا رو مرزای تماشا بزاره مال منه

هرجا بارونی باشه بوی تو میده جنگلاش

هرجا آفتاب بزنه یا نزنه مال منه

سایه ی من بمون ترانه خون من بمون

زیر آفتاب جنوب نخل جوون من بمون

تو رو با مخمل گنبد یی آبی می شناسم

رنگ نیلوفری سقف و ستون تو منم

وقتی از قله دوره نیزه آفتاب می زنن

گنبد گم شده تو سرخی خون تو منم

مثل گلدون سبز پشت شیشه با منی

من اگه باغ و بهارم مثل ریشه با منی

هرکجاکه لاله رنگ بوی آسمون میده

هرکجا که خوشه هاش طلایی میشه با منی

وطنم مثل کتیبه هات روی قلبم بنویس

تا همیشه تا همیشه تا همیشه با منی

رشید کاکاوند

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:22
دارم به شب بیداری ام مثل تو عادت میکنم

چون باخیالت راحتم یک خواب راحت

آغاز هرروز مرا رویای تو جان می دهد

شبها به جای روی تو با ماه صحبت می کنم

گویی برایم هیچ چیز اندازه عشق تو نیست

تو جان ناقابل را فوری اجابت می کنی

جادوی هر لبخند تو تا عمق جانم می رود

حتی به لبخند تو هم گاهی حسادت می کنم

هرچه که دارم مال تو دارو ندارم مال تو

با هرچه ماندست از غمت اینگونه خلوت می کنم

گفتی بمانم منتظر سخت است مام نازنین

تنها برای حکم تو دارم رعایت می کنم

داری دل و جان مرا هرلحظه غارت می کنی

دارم به شب بیداری ام مثل تو عادت می کنم

احسان کرمی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:22
از تو مدد نمی خواهم تو را می خواهم . دربرعاشقانت بسته ای که در زدن یاد بدهی . دربر من بگشایی اگر ، همه یاد می گیرند در زدن جزئی از تعارفهای روزانه است و عشق محدودیت دل . راستش حرف از تو حرف از عادت نیست . حرف از من است منی که دلبسته است شده ام با دلی پر و دستیخالی . اندوه می برم چرا که خلاف عادت است ترک تو که بیمار می کند دلم را . چشمهایت نقطه پایانی تمام امیدهای من است . دو دوست قدیمی ، دودشمن قدیمی . نام دیگر تو عادت است . عادت به ندیدن من . آغاز منی پایان هرکه شده ام تلافی اش با توست . عادت دارم به تو و اگر اشکال ندارد ترک تو موجب بیماری است . بیمار کن اگر مرا می رانی . من به هرسو میروم به سمت تو می وزد دلم . عادت رودها ست اگر در دریا بمیری.

احسان کرمی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:23
واقعا !! بله واقعا . واقعا عادت کرده ام به خوبیهایت ، به بدیهایت ، به اینکه از هر مسئله کوچکی اتفاقی بزرگ بسازی . از اینکه وقتی غمگینی اخم هایت را تا مرز صورتت گره بزنی و لبخندی جعلی به صورتت بیندازی . به اینکه زنگ بزنی و بی آنکه بخواهی بدانی کجا هستم به تو بگویم کجایم . عادت کرده ام که باشی و اگر به خنده بپرسی واقعا ، ناچارم اعتراف کنم دوستت دارم و عادت کرده ام که دوستت بدارم و دوست دارم که عادت کنم به دیدنت . واقعا را از من نپرس . از آشفتگی چشم هایت وقت دیدنم سوال کن . تو برای من دریایی و من ماهی رهاشده از طورماهیگیر که تازه می داند چیست آزادی . ماهی و قلاب و عمری که دودستی چسبیده به دریا.

احسان کرمی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:23
عاشقانه ها 2می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی



سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟

بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟
نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم
درست از آب درآیند احتمالاتم

تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم



خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان

دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان



مهدی فرجی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:24
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم



آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم



با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند



یاسم و باران که می بارد معطر می شوم



در لباس آبی از من بیشتر دل می بری



آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم



آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو



می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم



میل - میل توست اما بی تو باور کن که من



در هچوم باد های سرد پرپر می شوم



مهدی فرجی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:25
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...!!!

نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!!!

خاطره اسدی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-05, 12:25
می‏آید صدا از خیابان شب‏

تو می‏آیی از سمت پنهان شب‏

تو می‏آیی و چتر روشن به دست‏

قدم می‏زنی زیر باران شب

تو می‏آیی و رودی از روشنی‏

روان می‏شود روی دامان شب‏

ببین سایه‏های فروخفته را

رها در سکوت پریشان شب‏

ببین غربت قهوه‏ای رنگ من‏

که شد ته‏نشین توی فنجان شب‏

ببین درد یک عابر خسته را

که له می‏شود زیر دندان شب‏

در این ظلمت وحشت‏افزا

بکار گل ماه را توی گلدان شب‏

بیا بالهای مرا باز کن‏

رهایم کن از بند زندان شب‏

در این بیت آخر رسیدی بگو

به پایان من یا به پایان شب

یدلله گودرزی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-08, 01:42
دیر رسیدیدیر رسیدی عزیزم . عشق باتاخیر تلخ می شود . دیر رسیدی عزیزم و زمان به راحتی عشق را از بین می برد . شاید باورت نشود اما حتی آخرین ستاره آسمان هم ، همین چند روز پیش از نیامدنت کم نور شد و رفت . اصلا چرا از گلهای روی میز برایت نگویم می دانی گلها تا چه اندازه نازک طبع اند . از دوریت آنقدر با خیسشان کردم که خشک شدند . نمی دانم چرا احساس گناه نمی کنم . آنقدر دیررسیده ای که تمام کلمات جملات خوب خوب رخت بربستند و رفتند از کنار من . روی قاب عکسمان گرد نشسته و من کمی با قهر از تو دور می شدم و قاب کج شد . دیر رسیدی عزیزم . دیگر نه عشقی ، نه حوصله ای و نه انتظاری. صبح منتظرت بودم . حالا شب است و من کم تاب ترین عاشق دنیا هستم . آسمان ابری ، من ابری ، باران دیرشده . تو هم شبیه بارانی .

محمد سلوکی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-08, 01:43
نشانه
از عاشقی نشانه بیاور برای من

من عاشقم بهانه بیاور برای من

من قانعم کبوتر پرواز نیستم

یک دام آب و دانه بیاور برای من

یک حنجره ترانه بیاور برای من

یک ذره مهربان شو و با مهربانیت

خورشید را به خانه بیاور برای من

از های و هوی صلح بزرگان دلم گرفت

یک قهر کودکانه بیاور برای من

Marzieh-Rostami
2012-Mar-08, 01:43
بانوی فصل درختان سارپوش
مهتاب پنجره های غبار پوش
بانوی آبی آبان و آسمان
ای پرحرارت سرد بهار پوش
زیبای تارک دنیای بی حصار
اعجاز صومعه های حصار پوش
روح شرابی و قانون مست ها
ای بی تو خُم خفقانی خمار پوش
دیدی که رفتنت از شهر شعر من
یعنی غروب زمینی مزار پوش
پر می دهی که مرا در قفس کنی
ای جبر گاه به گاه اختیار پوش
آواره ام که تو عریان کنی مرا
آری منم شبه انتظار پوش
افشین یدللهی

Marzieh-Rostami
2012-Mar-08, 01:44
از کجا روییدی؟دیروز از کدام بذر هفت هزار ساله روییده ای که خاطره هفت قرن خاطره در سکوت به صدای تو سپرده است .

حرف که می زنی انگار همه اسطوره های جهان ، حقیقت تمام افسانه های دنیا را روایت می کنند .

سبزینه چهره ات از خون عاشقانه های بشریت سیراب شده که برگ های گیسویت بوسه بوسه سرزمین را زیر سایه می گیرد .

از خشونت خاک خورده تاریخ نرم روییده ایی میوه های تو ممنوعه نیست . بالا بلند جوان هفت هزار ساله . نیامگان دنیا هفتاد قرن است تو را می شناسد .

Marzieh-Rostami
2012-Mar-11, 20:43
راه ها مارال دوستی

بیرون هواسرد است . نکند روی میز گل می گذاریم تا فراموش کنیم خاک دوباره گل می دهد . درخت روی پنجره هامان فرسوده تر از آنند که بهار را به یاد بیاورند . پس تو دیگر راه را بر دلم نبد و مرا از یاد نبر . با دلم راه بیا . جای دوری نمی رود . مدتی است این ملک سر به راه تو شده است . روبه راه است . روبه بی راه هم نخواه. از انتهای خیالت تا هر کجا که بروی باز هم به هم می رسیم . زمین بیهوده گرد نیست . نیامدنت را باور نمی کنم . غیر ممکن است تو از راه نیایی . حتما حالا زیر باران مانده ایی در خیابان قدم می زنی یا هر چیز دیگر . من به باز بودن درها مشغولم و گرنه تو از آن مسافرها نیستی که از راه نمی آیند .

Marzieh-Rostami
2012-Mar-11, 20:43
تپه ها پوشیده از برف ، درختان پوشیده از برف ، راهایی پوشیده از برف . آنکه بر برف قدم نهد رد پایی برجا می گذارد که آدمی را تعقیب خویش ترغیب م کند . تپه ها پوشیده از برف ، درختان پوشیده از برف ، راهایی پوشیده از برف . و همیشه درجایی نشانی از زندگی است و در برف رد پا نشانه حیاط است .

Marzieh-Rostami
2012-Mar-11, 20:43
راهی ایست میان ما . نه تو می آیی نه من می توانم بروم این جاده برای نرسیدن است فصل رفتن که می رسدپا و جاده باهم جفت می شوند . چشمانت را به من قرض بده رقیب دیر نیست . بهار، تابستان ، پاییز ، زمستان ، من و تو . فصل ششنی وجود ندارد هرچه هست باید در این فصل تمام شود . حاتم بخشی نکن بی همتایی تو را یک نگاه کافیست فقط یک راه نشانم فقط یک راه نشانم بده . همین .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-03, 16:34
شب ، درخت ، دزدیدن
توبرای آخرین ساعات شب باید واژه ها ی تازه ای آورد . نباید از هجوم واژه ها ترسید . در به روی حس اشیا بست . نباید روی بام لحظه ها با بادبان بی خود می پیمود و نباید شاخه های بیخود لحظه ها را چید و باید خوشه های وقت را روی حیاط خرمی انداخت . برای جوجه های نور باید شب پاشید . برای ماهی های آب باید روح شبدر ریخت . برای دیدن آینه باید یک گل تصویر ، یک گلزار در حیرت ساخت . نباید از میان اطلسی ها رفت . از میان ارغوان رد شد .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-03, 16:34
درختان سر انگشتان زمین اند و باران چکاچک شمشیر های سواران و راه ارتباطی است . آبی به گسترده ای آفتابی . بیاد دستمالی بگیریم در باد و حجم نفس های دریا و گل را بسنجیم . بیا مثل ایهام سر شار باشیم به پاس شقایق که پیراهن ارغوانی به تن کرد . گلوگاه گل را ببوسیم . بیا مثل لبخند زیباترین رازها را بگوییم . چه زیباست روزی که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد و مهتاب با گام هایی طلایی چراغی فراراه باران بگیرد .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-03, 16:35
دزدیدنت کاری ندارد فقط نمی دانم عطر تو را چگونه پنهان کنم که مرا لو ندهد . تو نمی توانی به یک زبان سخن بگویی. اما من می توانم به همه زبان ها سکوت کنم .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-03, 16:35
بهار



ای بهار ای بهار ای بهار

می وزی پر از ترانه میرسی پر از بهار

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

اسمان آبی و ابری سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم پرستو های مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار .....

Marzieh-Rostami
2012-Apr-03, 16:35
در را که می کوبی
در را که باز می کنی در جدا می شود از خانه ، یک جدایی دلپذیر و این جدایی در قهر نیست در آشنایی کوتاه مدتی است که در و خانه با هم دارند . در حتی زودتر از تو به خانه بر می گردد . می آیی . می آیی جدا می شود دنیا از خانه و خانه می شود می شود کل دنیا . می نشینی روبه روی من ، جدا می شوم از هستی ، هستیم می شود کل دنیا . چای می نوشی ، داغ می شود فنجان و قند ها شور از شیرینی بر می دارند . انتخابشان می کنی . حالا تو و یک فنجان چای و یک حبه قند در دست جدا از تمام طعم شبانه معاشرت و حرفهای جدی . مرا بر می داری ، می بری به کودکی به آن زمان که دوستت دارم ها را فقط روی درخت می خواندیم . آه مرگ اندکی دیرتر وقتی زندگی زیادی زودتر تمام می شود . آه زندگی اندکی بیشتر . دراین ثانیه بمان وقتی لبخند می زند برای من با چشمهایش

Marzieh-Rostami
2012-Apr-03, 16:36
عاشقم . عاشق نگاهی که بر می داری از من حتی بر می گذاری به عاشقی دیگر . عاشقم و بارها مرتبه . به من ربطی ندارد که دوستم نداری که شمس تبریزی گفته بود : نی صبر در فراقم نی با تو اتفاقم . عاشقم و تبریز را به همین بیت عاشقانه است بهترین جای دنیا می دانم . این را فقط عاشقان می دانند که جدایی را تجربه کرده اند . عاشقم و همه می دانند که وقتی عاشقی دلت تنگ می شود ، چه در کنار ، چه در دوری . چه کنیم مثل حافظ که گفته بود : حرف دگر یاد نداد استادم حرف دیگر ندارم و به همین دلیل اکتفا می کنم . شیراز شهر عاشقی است و دهن کجی را دوست دارم مثل سعدی که می گفت : این شرط وفا بود که بی دوست بنشینم و صبر پیش گیرم . من صبر نمی توانم ، دوری نمی توانم . جدایی کار کودکانه ایست . نزدیک شو . بیا بزرگ شویم با هر قدمی که دور نمی مانیم .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-03, 16:36
جداٌ . جدا از حادثه های بودن پی در پی ات ، نبودنت اتفاقی است . غمگینانه جدا می شوی از دلم . به سادگی می روی پی تنفس زمستان در هر پنجره . به سادگیمی روی جدا می شوی و من دوستت دارم . من دوستت دارم این فسانه است . جدایی من از تو شبیه غیر ممکن ترین محال های روزگار است . محال ها دوره کرده اند . نه می روند نه می آیند . دارند مرا از روزمره ترین مشکل زندگی جدا می کنند . این فسانه نیست . بین افسانه و حقیقت دری است . دری که نه به سمتم باز می شود نه بسته . بی کلید ، بی قفل و من دوستت دارم . جدا می شوی از من و می سپاری خودت را دست اتاق ، دست گرد گیرهای خانه می سپاری خودت را ، دست نامه هایی که نمی آیند و من دوستت دارم ، فقط برایم ساده نیست که بگویم می روم که دیگر جدا از تو نباشم . می روم ، می روم که دیگر جدا از من نباشی . می روم چرا که اگر تو نباشی می میرم و این جدایی به مراتب منظم تر از حس بی نظم آمدن ها و نیامدنت است .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-03, 16:36
دوست دارم تو رادوست دارم چای را که می خوری و رد لبخندت را بر استکان .

دوست دارم حرف که می زنی و سین های کلماتت را بر مهر .

دوست دارم را که می روی و رد قدمهایت را بر برف .

دوست دارم خنده ات که می خندد و بستن چشمهایت را بر من .

دوست دارم بی بهانه ، با بهانه تو را و از من که پنهان نیست از تو چه پنهان تا چشمهای تو هست چشم انتظار نمی مانم.

(نیما رئیسی)

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:33
بیا باز فریب بخوریم تو فریب حرفهای مرا ، من فریب نگاه های تو را . مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد که تو از من چشم بر نداری و من نگویم دوستت دارم . بیا باز فریب بخوریم تو شیب را بهانه کن و مرا بران از همه آدمها و من تنهایی را بهانه کنم و دور کنم تو را از همه آدمیان . بیا باز فریب بخوریم و عاشق باشیم . از نظر چه کسی عیب دارد؟
حمید رضا پگاه

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:33
از مدار 17 درجه جنوبی تا نصف النهار غربی جایی که در امتداد جزایر نامعلوم ، شرایط جوی نامساعد ، ظلمات شب ، طوفان سر کش ، باران سیل آسا ، سینه امواج وحسی ، وقتی همه ماهی ها هم در عمق آب غرق می شوند و ناگهان پی بردم اگر دوبازویم را به جلو پرتاب کنم بعد انگار دارم پارو می زنم عقبشان بکسم و دوپا هایم را به دوطرف پرت کنم به جای اینکه زیر آب بروم و غرق شوم روی آب می مانم . اما باور کن همه حرفهای هیجان انگیز را گفتم که همراه معلومات به تو ثابت کنم گفتن این حرفها ساده تر از گفتن دوستت دارم است .
حمید رضا پگاه

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:34
همه حرفهای توی دلم فقط اینها که با تو گفتم نیست / گاه چندین هزار جمله هنوز ، همه حرفهای آدم نیست
باورم می شود که بسته شده همه آسمان ها روی من / و کسی که تمام من شده بود باورم می شود که کم کم نیست / شاید این گفتگو نامعنا این مسافر کلمات / در دل دژها سکوت کند با عبور از پلی که محکم نیست
تازگی سنگ کوچکی شدهام که سر راه اشک را بسته / غم سیل از سرم گذشت ولی سنگ کوچک غم نیست ؟
کاش ابری به وسعت دریا آسمان را به حرف می آورد / تا ببینی که پشت این همه کوه سیل های نگفتنی کم نیست .
حمید رضا پگاه

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:34
که فشرده ترین کلمه زندگی است . هرجا باید نشانه تاکید باشد زیرا که بی دلیل ترین تاکید حرفهایمان است . می آید توجیح را باب کند . اما را نمی پسندم . تو هر وقت می خواهی بهانه بیاوری اما می آوری . با چرا رابطه خوبی دارم اما نوعی معصومیت ناگهانی در چشمانت می دمد . وقتی تعجب می کنی و چرا از آن تعجب ها که اجبار درش موجود است نه تحقیر نه تحقیق . تنها یک سوال ساده تک کلمه ای برای بهتر نشدن اوضاع : چرا؟ چرا ، چرا را دوست نداشته باشم زیرا که تو ر دوست دارم اما بی بهانه .
حمید رضا پگاه

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:34
پشت هر پنجره کسانی منتظرند . آنها لبخند می زنند و انگاری چیزی پیش از ما بدانند ، مدام سر تکان می دهند . نمک گیرشان کرده ایم ، گاهی به دانه ای و فراریشان داده ایم به دامی . پرندگان پشت پنجره دلشان شیشه ای نیست . چرا که شیشه برایشان نماد انتظار است . پرندگان پشت پنجره دانه را قد پرواز ، بزرگ می بینند و پرواز را قد شاخه ، شکننده . پشت پنجره کسانی منتظرند . انها را می شناسیم . پرنده های اهلی پشت پنجره هایمان هسنتد و وای به حال خانه های بی پرنده و بی دانه و وای به حال دام و دانه .

محسن بهرامی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:35
همین که کسی می کشی کنار و برایش برنامه ریزی می کنی و فکر می کنی یعنی دردهایی هست که باید حل شود اما نکته جای دیگر است همین که کسی را داشته باشی که بتوانی برایش دردهات رو بگویی یعنی هیچ چیز در زندگی کم نداری . همیشه حرفهایی است که باید زده شود چه مقابل آینه ، چه سطر نشده در چشم . اما همیشه نیستند کسانی که بتوانی برایشان حرفهایت را بگویی . حرفهایی از جنس تنهایی . حرفهایی شبیه حرفهای نگو . حرفهایی از آدم به آدم نزدیک تر . حرفهایی به نام درد دل . همیشه حرفهایی است اما کسانی که بتوانند آنها را به جان بخرند . نه.

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:35
لازم نیست دنیا دیده نشود . همین که خواب تو را ببیند دنیا را دیده است . هرگاه کودکانه دست کسی را گرفته است گم شده . اکنون در خودش آنقدر ترس از گرفتن دست کسی است ترس از گم شدن نیست. هربار تو را که خواب دیده ، بیدار مانده و اکنون در بیداری است آنقدر که خواب می بیند در خوابش بیدار نمی ماند . بیا ، بیا از از مرز تعبیر خوابهایم رد شو. مرا ببر به یک جفت چشم بی تعارف ، به یک دسته دلپذیر ، به یک چرخیدن در چرخ ، چرخ تاب بازی کودکانه . مرا ببر به خوابهای ظهر تابستان پس از مشق های عادت دار . مرا ببر به چرت های زمستانی قبل از شروع یک تیتراژ روزنامه صبح گاهی . مرا ببر ، مرا خواب برده است ؛ تو را که خواب هیچ دنیا برده شاید . راستی سر بلند کن ، سر بلند کن کمی دورتر از چتر خندهایت آسمان آبی است حتی اگر در خواب رنگ دگیری باشد .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:35
تو را میشناسم به خوبی . خوب تر از خودم . بیش از آنکه علاوه شوم به زندگی تو علاوه شدی به سر نوشتم . از همان روز که فهمیدم می توانم عاشق باشم . خوش امدی بیا . بیا بنشین کنار من ، روی مبل . تو بیش از اینها می ارزی. میراث منی در سالهای عاشقی . تو را بیش از خودم می شناسم . جناب هفت رنگ بنده علامه دهرم در عشق و این جانب خوب می داند هر کجا حرف عشق باشد شما دیر نمی روید .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:36
آفتاب جان دیر برس . دیر آدم برفی را او ساخته . با دستانش و جادوی شریف سر انگشتانش . آفتاب جان دیر برس . بگذار رویش دانه دانه برف را در کالبدی جعلی ببینم . این آدم برفی را او ساخته . آفتاب جان دیر برس . نتاب و گیسوانت را شانه نزن . بگذار گرمایت سرزمین دیگری را آب کند من به این آدم برفی نیاز دارم . اواین را ساخته تا مرا عاشق خودش کند . عاشق کسی که نیست هرگز . آفتاب جان دیر برس .
محمد سلوکی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:36
بخشیدمت . خواستم بمانم تا بیشتر از این دور نمانیم . نزدیک شو . من بهترین خاطره هایم را از خاطر تو دارم . نزدیک شو به ساعت آشتی . بخشیدمت . آسان نبود اما تمام شد . تمام بدخلقی ها ، غم ها ، نا آرامی ها تمام شد. در یک خود شناسی به این نتیجه رسیدم که اشکالی ندارد نیستی و همچنان اشکالی ندارد که گاه در بی موردی هایت مرا ترد می کنی . بخشیدمت به امید آنکه تیتر یک روزنامه باشم که به دست تو ختم می شود . بخشیدمت به امید اینکه پنجره ای باشم که دنیای روبه رو را از من بنگری . بخشیدمت به امید آنکه مرا ببخشی . راستی آیا تاثیر داشت حرفهایم ؟ و آیا آنکه گقتم بخشیدمت شکلی از تقاضای بخشیدنم داشت به خاطر یک جفت لبخند در چشم هایت .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:37
هوا خیلی عصر است . تا اطلاع ثانوی بدجور به آینه خیره می شوم تا جور شود بساط بهانه جوی ام . می خواستم دوستت نداشته باشم اما به اندازه کافی از این کلمه کار کشیده ام . حالا مدتی از دوستت دارم استفاده می کنم تا جغرافیای منتظر لبخند کج شده را به حالت عادی برگردانم . دوستت دارم با طعم هوای عصر . با طعم لجبازی باد . دوستت دارم نه زیادتر نه کم تر .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:37
دچار ﺳﺆ تفاهم شده اید . من دوستت ندارم . ببخش مرا . نمی دانم چرا طوری نگاهت می کنم که انگار دوستت دارم . نه فکر می کنم چشمانم به تو علاقه مند اند و گرنه من راستش .... نه دوستت ندارم . . ببخش . ببخش دستانم وقت دیدنت یادش می رود که نباید لبغزد . گاهی خیلی وقت اند که این طوری اند از تو و گرنه چرالغزش . دست دلم را گم نمب کنم هرگز وقتی نمی بینمت . ببخش اگر دوستت ندارم . دچار ﺳﺆ تفاهم شده ای . من هرگز ، هرشب، هر صبح ، هر ساعت ، هرثانیه به تو فکر نمی کنم و اتفاقا همیشه مدام دارم فکر می کنم . تو به من چرا فکر می کنی ؟ ببخش دوستت ندارم اشتباه شده . مشترک مورد نظر تو نیستس . خط روی خط افتاده در احساسم . تو هم مدام دور از دسترسی . ببخش دچار ﺳﺆ تفاهم شده ای . من دوست نه ... نه ... نه ... دارم به خیالم دارم .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:38
گاهی اوقات دلم تو را می خوهد که نشته ای و حرف نمی زنی اصلا ، که شاید ناراحت شوم و مرا بخشیده ای ، مرا و جرم همیشه نبودن هایم را . بی چاره سرنوشت قبیله عاشقان . انگار کسی هیزمش میان پیشانی ماه خاموش کرده است . ببخش مرا . گاهی بی دلیل ، به دلیل آنکه آن زمان نمی توانی ببخشیم ، بهانه ای برای دوست داشتنمان داشته باشی . ببخش مرا و بگو چند باره ندین مرا تیر می زنی به کرشمه ای که سیاه سمرغندی هاست . ببخش مرا و بگو چندباره ، چندین مرا تیر می زنی . به نازک دلی عاشق ها . ببخش مرا بی دلیل به دلیل بزرگ عاشقی .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:39
خانواده

صحیح و چهارده مطلقا عدد ریاضی خنده های توست . شبیه اعداد اول می مانی و بخش پذیر است بودنت نه قابل تحسین . خسیس نگاهایت هستم . جزر اخم هایت . بتوانِ صبر من که شک کن اما هرگز بتوانِ معصومیت نگاهت نمی توان شک کرد.علاوه می کنم خودم را به دستهایت ، تفریق می شوی . ضرب میگیرم با قدمهایت ، تقسیم می شوی . کسر حضورت را مساوی نمی توان با بی نهایت دلتنگی هایم اما به جان تو هرگز ریاضیدان خوبی نبودم . چه با عینک مقروض به چشم ، چه با تخته های مفسود با شاگرد. من شاگرد خوبی هم نبودم . چه با قافیه های ردیف شده ، چه با ردیف های منظم . من تنها منِ خوبی هستم برای تو ، وقتی می آیی خانه . خانه مُهر حضورمان است در زندگی . حالا اگر گفتی خانه یعنی چه ؟

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:39
دوخانواده متفاوت هرکدام در پلانی تاریک ، ساعتها میشه از من حرف زد بی تو و از تو گفت بی من و نبود هیچ کداممان گره ای در داستان اصلی ایجاد نمی کند . ما حالا از وقتی که پایمان به خانه باز شده ، دچار خاطره های مشترک ، لحظه های مساوی ، پلان های روشن و داستانی موازی شده ایم .
زن و مردی آشنا هستیم که نام کوچک زندگیمان خانواده است . تفاوت ها دیگر شباهت ها شده اند . شباهت ها مساوی ها و مساوی ها نام ما را به یدک میکشند .
نام این را نامه بگذار . یک نامه کوتاه و بعد از هر نقطه هزار جمله دارد .
سلام من دوستت دارم
نقطه .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:40
دوباره تازه می شوم به شوق روزهای خوش بسان عزم کوچ ماه تا طلوع نقره فام هر شبانه اشکه دردل سیاهشان چراغ راه می شود دوباره تازه می شوم شبیه غنچه های نو شکفتهکه به دامن سفید برف نشانی بهار را غریب جستوجو می کند دوباره تازه می شوم اگر چه صرف کهنگی ایست دوباره تازه می شوم

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:40
جایت کنار گریه ی امشب خالی است این بغض تکه تکه بمانند سفالی ات یک شور تلخ توی دلم دور می زند احساس می کنم خبر از خشکسالی است پس لرزه های فاجعه کم کم زیاد شد یک لرزه بزرگ شدید احتمالی است در اور است این که بدانی جواب تو از حرفهای پشت همه من خبالی است باور کن خسته ام از زندگی خودم از ادعای پوچ که اوضاع عالی است گیرم که من به رویت بخندم ولی خودت حتما گرفته ایی که درونم چه حالی است اما عزیز من تو چرا بغض کرده ای احساس تو به من اما خیالی است

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:41
از راه حراس آمده هلهله اسفند وقت است که از نو بسرایم غزلی چند اسفند خبر می دهد رویش نوروز از رویش نوروز خبر می دهد اسفند اسفند بهاریست در آغوش زمستان چون آتش پنهان شده در جان دماوند اسفند دل انگیز ترین حادثه سال اسفند طربناک ترین ماه خداوند اسفند مرا عیدی و اسفند مرا عید اسفند مرا شربت و اسفند مرا قند اسفند فریباست مبادا بخورد چشم تا چشم بدش دور شود دود کن اسفند این ماه مرا وعده نباید به کسی داد این ماه ندارم خبر از چون و چه و چنداین ماه ندارم هنر توبه و پرهیز این ماه ندارد اثری در دل من پند با نغمه خیام نیشابور پر از شعر با زمزمه خواجه حافظ سرم بند این ماه چه ماهی است که شفافم و روشن این ماه چه ماهی ایست که خوشحالم و خرسند تجریش کجا و نفس سرخوش کبکن شبگیر نیشابور کجا و شب در بند صحبت سر اسفند و طربناکی آن بود اسفند طربناکترین ماه خداوند

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:41
شاعر : قربان غدیریاعجاب آوری به تو باید نگاه کرد از هوش می بری به تو باید نگاه کرد این چشم ها برای تماشای تو کم است با چشم های دیگری به تو باید نگاه کردپیکر تراش های نخستین نوشته اند سهل است بگذری به تو باید نگاه کرد ای دیدنی ترین و پرستیدنی ترین رویای مرمری به تو باید نگاه کرد زیباست گرفته فراز و فرود را در دیو در پری به تو باید نگاه کرد در تو دقیق گشتم و عمرم به باد رفتگفتند سرسری به تو باید نگاه کرد اعجاب آوری به تو باید نگاه کرد

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:41
در خویش دارم گاهی نگاهی ره می سپارم در کوره راهی حیرت فزان است در تارو پودم در چنگ بادم چون بر گ کاهی همین محال تا او رسیدن تا ذره ذره مکاهی دیشب که حیرت طوفان به پا کرد در خود خیزیدم از بی پناهی مصحف گشودم این غایت آمد می بینی او را خواهی نخواهی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:42
با درختی که زند سر به فلک به زبان مه و ابر به زبان شب و شک ، حرف بزن با درختان برومند و جوان به زبان گل و نور به زبان سحر و آب روان به زبان خودشان حرف بزن شاعر :عمران صالحی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:42
آویزه افلاکی و شور و شعفی ای عشق می اوری از عالم بالا خبر ای عشق نرمای نسیم سحری ، نغمه رودی بال مهر مرا می دهی از خود گذر ای عشق هر لحظه تماشای تو را چشم گشوده است ما را به تماشای تو را چشم گشوده ای عشق حیران شده از نور تو کوه و کمر ای عشق رقصان شده از شور تو نجم و شرر ای عشق ای جوشش می ، شورش نی وجد بیایی ای شعشعه شمش و شکوه قمر ای عشق دیگر چه بگویم ، چه بگویم ، چه بگویم دارم خبر از تو ولی مختصر ای عشق سیمرغی و در حوصله وهم نگنجی ای دیگر و از هرچه که دیگر، دگر ای عشق

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:42
گاهی نگفتن ها دلیل ندانستن ها نیست . دلیل نفهمیدن ها نیست . گاهی نگفتن ها دلیل گفتن هزار حرف عاشقانه و آنکه عاشق است می داند . گاهی نگفتن ها سکوت نیست ، خود حرف است .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:42
تلخ ترین خاطره فرهاد ، شیرین است . گاه تا چه اندازه نام ، کام آدم را تلخ می کند. گاه تا چه اندازه نام ها خلاف قاعده واقعیشان هستند . گاه تا چه اندازه عشق می تواند صورت مسئله را تغییر دهد و به راستی می تواند صورت و سیرت را تغییر دهد . مجنون آنقدر آسان نیست که لیلا بود .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:43
آدم به آدم می رسد ، کوه به کوه ، نه . اما کوه صدا را به آدم می رساند . پس صدا کن را کوه غرور و شگفت انگیز شو . تلافی کن قهر مرا با خودم به یک اشاره . دلبری کن . دلم را ببر . ببر به کودکی و به آن روزها که خاکی از لباس های بازی به خانه می رفتیم . دیر اما خوش . حالا توام گرچه دیر اما سر خوش به استقبال اولین دلتنگی ام بیا . صدا کن مرا ، صدا کن مرا تا نور شوم در کهنگی روزهایم .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:43
عالم تا شده..گاهی میخندم گاهی

عالم تا شده است در روزنامه دیروز . افریقا زیر دوده قابلمه سیاه شود . یک دسته نعنای تازه که بوی حرفهای تو را می دهد در تیتر یک روزنامه دیروز خشک می شود و اخبار هواشناسی روزنامه بی زحمت کمکم می کند شیشه ها را پاک کنم . عالم تا شده است در روزنامه دیروز . جدول متقاطع با سوالهای افقی و عمودی اش مچاله شده در کفش های تو تا خراب نوشد . عالم تا شده در روزنامه دیروز . پس چرا خانه ما کوچک است یا شاید عالم کوچک شده است که در خانه ما جا شده . این درست است .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:43
گاهی می خندم ، گاهی نه . گاهی میرم تا به اولین تصادف جهان برسم ، گاهی نه . گاهی نگاهم جهان بینی اش را وسعت می دهد تا چشمهایت ، گاهی نه . گاهی کلمات بزرگتر از صفحه های کاغذم می شوند ، گاهی نه . گاهی تکرار دیگرانم ، گاهی نه . گاهی لباسهایم نزدیکترین دوستم می شود ، گاهی نه . گاهی درست سر ساعت دیر می شود ، گاهی نه . گاهی بادی می ایستم به هیچ بیدی را بلرزاند ، گاهی نه . گاهی یک ساعت و نیم مانده به وقت اداری دل آدم دلتنگ می شود ، گاهی نه . گاهی به دلم حق السکوت می دهم ، گاهی نه . گاهی در یک آن دانشجوی دکترای فلسفه می شوم ، گاهی نه . گاهی غریزه جهان گردی ام که دنیا برایم کوچک است ، گاهی نه . گاهی واقعیت ها برایم شبیه آلبوم قدیمی ورق می خورد، گاهی نه . گاهی حادثه می شوم ، گاهی نه. گاهی باید به هم حرف بزنیم اعتقاد می شود . گاهی باید با هم حرف بزنیم رسمم . گاهی سر به هوایی شغلم می شود ، گاهی نه . گاهی برای همه جایی حسی اتفاق می افتد ، گاهی نه . دل آشوب من که همیشه تو اتفاق می افتد ، گاهی نه ... همیشه .
گلاره عباسی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:44
ای رفیق من و دنیای من و خطره هام دوست دارم هر جای دنیا که باشی منم میام نه خیال کنی که دلم داره می پوسه تو قفس نه رفیق ببین چی داره میخونه قناری صدام نمی دونم چی بگم هی اگه بیرونی باشیمیدونم هوایی میشی مثل بایه سلام کمی از حال و هوات بخون برام که دوست دارم واسه تو منم بخونم کمی از حال وهوام می دونم حالت گرفته آخر غربت جایی نیست که بتونی بخونی یه شعر بی گریه برام تو منو تنها گذاشتی ولی زخمت نزنم اگه برگردی هنوزم قدمت روی چشام

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:44
بازم سلام عزیز دل ببین منو یادت میاد منم همون شاعری که یه روز دلشو به تو داد فقط یه کم توی موهام ، موی سفید زیاد شده گوشم پر از زمزمه ی کاشکی یه روز بیاد شده فقط یه کم حس می کنم از اون روزا عاشق ترم هنوز کنار پنجره ، صبح تا غروب منتظرم اما دلم شور میزنه مثل یه برگ میون باد آخه همه بهم میگن اون دیگه هیچوقت نمیاد میگن که عشق و عاشقی این روزا از مد افتاده فکر آب و نون باشید به فکر یک کار ساده به قول اوعروسک نازک دل و خوش آب و رنگ همون که شش ماه ایرونه شش ماه دیگه توی فرنگ عشقای پشت پنجره مال زمانه قجر دنیا دیگه عوض شده ایمیل من یادت نره یکی دیگه می گفت که بخت مثل شهاب این روزا به فکر نون باش که دیگه خربزه آب این روزااما ترانه ساز تو هنوز مثل اون قدیماست اون ور قاب و پنجره منتظر صدای پاست

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:44
نه خنده های آفتاب نه گریه های بارون نه جشن شبز جنگل نه غربت بیابون منظره طبیعت پشت حصار شیشه خیلی قشنگه اما باورت حس نمیشه دنیای باور من دنیاهای خیاله دنیایی که نه دور نه دیدنش محاله تو دنیای خیالم روزای خوبی دارم هرچی بخوام یه لحظه چشمام و هم میزارم

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:45
هم زبون خوب من یه ماهی دلتنگ بود ولی امروز می دونم دلش همیشه تنگ بود ماهی تنگ بلور سنگ صبور من بود زندون تنگ ماهی تنگ بلور من بود چشاش یه حرفی میزد انگار یه چیزی کم داشت اون پولکای روشن رنگ غبار غم داشت با سر به شیشه می زد دور خودش می چرخید گم میشد اشکاش تو آب چشمای من و نمی دید وای که نمی دونستم تاب نفس نداره یه روز رفتم سراغش دیدم نفس نداره براش گریه می کردم ولی چشماش نمی دید انگار تو اون لحظه ها خواب دریا رو می دید انگار می گفت که ماهی توی دریا قشنگه ماهی توی تنگ بلوریه ماهی دلتنگه

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:45
اون شبا خونه مثه حالا نبود پنجره روبه روی دریا نبود هیچی حتی مخمل سورمه ای آسمون و پولکاش زیبا نبود شبی که توی جیب تنگ آسمون حتی چهار تا ستاره پیدا نبود شبی که نقل و نبات تنهاییم قصه سپیده فردا نبود تو خیال نگاهات بود تو شبام خود اون چشم سیام وا نبود خدا توی اون عرش بلندش اون بالابه خدا مثل دلم تنها نبود اومدی مثه سحر اما بدون بی تو حرف روشنی اینجا نبود

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:45
دوست دارم یه پنجره است به یه باغ دوست دارم پر زدن تو رویاهاست دوست دارم بوی گل مریم دوست دارم یه راه رو به فرداست دوست دارم یه کوچه باغ مهتاب قدم زدن تو شهر خیس بارون یه نبض تند و یه جسم تب داریه شعر تازه است رولبای هذیون دوست دارم غرور سرد قله است یه دشت پر مخمل سبز چمن نجیب مثل گل خوشبو مثل یاس عزیز مثل یه طلوع روشن

Marzieh-Rostami
2012-Apr-16, 11:46
عشق آتش به سینه داشتن است

دم همت بر او گماشتن است

عشق شوری زخود فزاینده است
زایش کهکشان زاینده است
تپش نبض باد در دانه است
در شب پیله رقص پروانه است
جنبشی نهفته در پرده جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آنکه عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:54
اشکان خطیبی :

روزهای نشسته در خانه را با من دشمن مکن . هی نیا به خانه که بعدش با لحن کاملا جعل شده از آخرین دیدارهای اتفاق نیفتاده برویم . من با هوش تر از لبخند تو اتفاق افتاده ام . من خوب می دانم چقدر طول می کشد تا کسی در یک لحظه بتواند خانه را وابسته کند . آن قدر دستانت در را باز و بسته کرده است که خانه وابسته شده به یک آمدن و صد رفتنت . نگاه کن که بهار چه عادی تر از همیشه امده خانه . به خانه بیا و مبل های نشسته در خانه را با من دشمن نکن . در این خانه هرکس جای خودش را دارد .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:55
مهران رنجبر :

سخت میگیری . زود رنجی . اینها همش بهونه است که خوش بگذرونی . اما حرف دیشب دوستت و بهونه کردی که تا همین الان اخماتو تو هم بکنی . حالا دو کلمه گله کرده بی منظور ، اما تو منتظر ناراحتی نشستی . حرفهای دیشب و بهونه کردی . من می دونم . پی بهونه خوشی بگردی همین یه ظرف شیرینی ، کلی حالتو خوش می کنه . آره یه شیرینی کوچیک میزاری گوشه لپت ، کامت شیرین میشه و بعد شیرنیشم کلی وقته ذائقتو به خودش نگه میداره . میشه تلافی دلخوری دوکلام حرف دیشب و ساعت به ساعت حرف خوش بزنی . هر از گاهی هم چندی به چندی دستی به ظرف شیرینی ببریم و کاممونو شیرین کنیم . اما مشکل اینکه تو با شیرینی قهری . با کام شیرین ، با او قات خوش ، با چیزای خوب ، آشتی نیستی . قهری .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:55
پشت صحنه رادیو هفت


«من حالم خوب است؛ گذشته‌ام درد مي‌كند...

خيابان خلاف جهت باد مي‌وزد، مثل تو كه دستانت سبقت گرفت از حرف‌هايم.»

اين متني است كه گوينده «راديو هفت» در استوديو در حال تمرين آن است؛ در حالي كه استرس در چشمان او موج مي‌زند، مدام جملات را تكرار مي‌كند تا مبادا اشكالي به نحوه‌ي خواندنش بگيرند. اما صدايش لحن آرامي دارد.

***
سه، دو، يك ... شروع

ـ من حالم خوب است، گذشته‌ام درد مي‌كند...

ميثم لطفعلي ـ تصويربردار ـ‌ به گوينده مي‌گويد لزومي ندارد كه به دوربين نگاه كني، فقط متن را بخوان و وقتي جمله‌ي آخر را خواندي به دوربين نگاه كن و نگاهت را نگير تا من كات بدهم.


***

برنامه «راديو هفت» شامل بخش‌هاي توليدي و ضبطي است و گزارش ايسنا از پشت صحنه‌ي بخش‌هاي توليدي اين برنامه حاكي از اين است:

صندلي كوچكي كه هر روز ميزبان يك ميهمان كوچك است، نخستين وسيله‌اي است كه در استوديوي برنامه «راديو هفت» جلب توجه مي‌كند‌.

صميميت برنامه در بين اعضاي گروه هم ديده مي شود. اعضاي گروه آرام و قرار ندارند.

استوديوي «راديو هفت» در يك ساختمان نه چندان بزرگ قرار دارد. زماني كه وارد طبقه سوم ساختمان مي‌شوي، راهرويي را مي‌بيني كه به لابي منتهي مي‌شود و در كنار آن درب كوچكي است كه استوديو در فضايي سوله‌ مانند آن تعبيه شده است.

رو به روي استوديو اتاق كوچكي است‌ كه به اتاق انتظار معروف است. مهمان‌هاي كوچك آيتم كودكانه‌ي «راديو هفت»، گويندگان، نويسنده و تصويربردار و گريمور و البته منصور ضابطيان (تهيه كننده، كارگردان ومجري برنامه) در اينجا حضور دارند‌.

مارال دوستي ـ نويسنده «راديو هفت» ـ در حال نوشتن متن است؛ در اين فضاي شلوغ و شاد همچنان كه مي‌نويسد با بقيه هم بگو و بخند دارد.

مهمان‌هاي كوچولوي برنامه همراه مادرانشان منتظرند تا براي ضبط برنامه به داخل استوديو بروند. منصور ضابطيان در اين فاصله آنان را بغل مي‌كند و با لحني شاد و كودكانه آنها را براي رفتن به داخل استوديو آماده مي‌كند و مي‌گويد: «مهرنوش خانم آماده‌اي؟ راحت باش... اينجا خانه‌ي دوم ماست...»


***

همچنان همه در اتاق انتظار نشسته‌اند و با هم گپ مي‌زنند.‌ در همين حال گريمور برنامه ـ‌ عبدالله صفدري ـ در اين فضاي شلوغ در حال گريم گوينده‌هاي متن است‌.

اتاق گريم برنامه «راديو هفت» در گوشه‌اي از اتاق انتظار است و وسايل ساده‌اي دارد؛ تنها از يك آيينه، ميز تحرير و صندلي تشكيل شده است.


***

در همين شلوغي است كه از ضابطيان تقاضاي گپي كوتاه مي‌كنيم و بلافاصله در همان اتاق انتظار درخواستمان را مي‌پذيرد.

وقتي از او درباره‌ي دغدغه‌ي اصلي برنامه و اينكه آيا تا به حال مشكلي برايشان پيش آمده يا نه، مي‌پرسيم مي‌گويد: دغدغه‌ي اصلي ما فراهم كردن يك ساعت پر از آرامش براي مردم است يك ساعتي كه بتواند در پايان يك روز زماني مردم را آرام كند. برايشان تعريف كند، موسيقي خوب پخش كند و در پايان مخاطب را با حال خوش‌تري به بستر بفرستد. خوشبختانه شانسي كه در «راديو هفت» داريم تيم ماست‌، انرژي اين تيم است كه برنامه را پيش مي‌برد. همه مي‌گويند و مي‌خندند و هيچكس هيچ دلخوري از كسي ندارد، بيشتر از فضاي كا‌ر در اين برنامه، فضاي دوستانه ديده مي‌شود. رمز موفقيت «راديو هفت» فضاي صميمي عوامل پشت صحنه است.

او ادامه مي‌دهد:‌ اغلب ميهمانان و كساني كه در اين برنامه حضور پيدا مي‌كنند،‌ چهره‌هاي نام آشنايي هستند؛ خيلي از آنان به خاطر اينكه برنامه قابل اعتماد است و اين برنامه را دوست دارند، مي‌آيند و در آن شركت مي‌كنند.

ضابطيان مي‌گويد:‌ پخش زنده‌ي همه‌ي بخش‌هايي كه توليد مي‌كنيم، امكان‌پذير نيست؛ مثلا بچه‌ها را ببري تا در آن ساعت از شب در برنامه زنده حضور داشته باشند، اين امكان‌پذير نيست. طبيعتا اين جمعيت را نمي‌توان سر برنامه زنده برد و هر شب آن را تكراركرد؛ كار سختي است...


***

در حين گفت‌وگويمان با ضابطيان است كه زمان رفتن اولين كوچولوي مهمان مقابل دوربين فرا مي‌رسد. به گفت‌وگو خاتمه مي‌دهيم و وارد فضاي استوديو مي‌شويم. فضايي تاريك با ميزهاي بزرگي كه هويت اصلي‌شان ميز دوبله است و در كنار استوديو چيده شده‌اند.‌ دكوري ساده كه شامل صندلي كوچك قهوه‌اي رنگ است و بنا به درخواست خود بچه‌ها طراحي شده است.

مهرنوش اولين مهمان كوچولويي است كه بايد روي صندلي بنشيند و به سوال ضابطيان جواب دهد. استوديو آماده است؛ نور، صدا و دوربين ... همه منتظرند تا ضبط شروع شود.‌

ضابطيان پشت دوربين همراه با ميكروفن روي صندلي نشسته است، قبل از اينكه شروع كند، مي‌گويد: مهرنوش تو برنامه‌ي ما را ديده‌ا‌ي؟ مهرنوش با سر مي‌گويد، نه...؛ مهرنوش شب‌ها ساعت چند مي‌خوابي؟ مهرنوش مي‌گويد، ساعت 9 يه وقتايي هم 10.

ضابطيان مي‌گويد بچه‌ها موبايل‌هايتان خاموش. مهرنوش موبايلت خاموشه؟ از يك تا 10 بشمار ببينم؟ مهرنوش پس از 30 ثانيه مكث كه انگار كمي هم استرس دارد شروع مي‌كند به شمردن ... حالا همه چيز آماده است.


***

سه، دو، يك ... شروع

پس از اينكه كات گفته مي‌شود‌، ضابطيان سراغ مهمان بعدي مي‌رود.

محمدعلي مهمان كوچولوي ديگري است كه روي صندلي مي‌نشيند. ضابطيان مي‌گويد محمدعلي آماده‌اي؟ مي‌گويد آره. تصويربردار مي‌پرسد ضبط شود؟ ضابطيان مي‌گويد: نه موهايش را كمي بغل بزن صورتش را گرفته است‌، حالا ضبط مي‌شود.

سه، دو، يك ... شروع

ضابطيان ميكروفن به دست مي‌گويد: خوب آقاي محمدعلي خيلي خوشحاليم امشب اينجا تشريف آوردين. محمدعلي مي‌گويد: من خيلي بيشتر خوشحالم. ضابطيان مي‌گويد محمدعلي دوست داري بگويي؟ تعريف كن؟ محمدعلي مي‌گويد: مي‌خواهم شعر بخوانم برايتان و شروع به خواندن مي‌كند.

«بارون... بارون....بارونه هي... دستت بده دستم چشم انتظاره هي... گل باغمي تو، ‌چشم و چراغمي تو‌، امسال همش بهاره‌، موقع كشت و كاره‌، گل باغمي تو،‌ چشم و چراغمي تو...»

ضابطيان با لبخند مي‌گويد: خيلي خوب بود محمدعلي! كي ياد داده بهت و محمد علي هم جواب مي‌دهد از فيلم ياد گرفتم.


***

حالا حدود چند ساعت از ضبط برنامه گذشته است. از استوديو خارج مي‌شويم و دوباره به اتاق انتظار مي‌رويم. گروه هم به اتاق انتظار مي‌آيند‌ و مهمان كوچولوي ديگر كه «پارسا» نام دارد را براي ضبط آماده مي‌كنند. پس از چند دقيقه دوباره به استوديو برمي‌گرديم. ضابطيان پارسا را بغل كرده و روي صندلي مي‌نشاند.

پارسا كوچولو آن قدر باهوش است كه ضابطيان يك كتاب سنگين به او مي‌دهد و مي‌گويد: آن را بخوان‌، آنقدر با اعتماد به نفس مي‌خواند كه همه در عين اينكه تعجب كرده‌اند‌، دست‌هايشان را جلوي دهانشان گرفته‌اند و آرام مي‌خندند تا مبادا صداي خنده‌شان ضبط شود. وقتي سوال‌هاي ضابطيان تمام مي‌شود كات مي‌دهند و ضبط آيتم كودكان در اين لحظه تمام مي شود.


***

دوباره به اتاق انتظار برمي‌گرديم. در اين فاصله به سراغ عبدالله صفدري ـ گريمور برنامه ـ مي‌رويم و از او تقاضاي گفت‌وگو مي‌كنيم كه صميمانه مي‌پذيرد.

او درباره‌ي همكاري با «راديو هفت» مي‌گويد: اينجا يك محيط دوستانه است؛ با همان صميميتي كه شب‌ها به روي آنتن مي‌رود‌، همان شكل صميمي را هم پشت صحنه داريم‌، «راديو هفت» برنامه‌ي جذاب و خيلي ساده‌اي است كه دو سال است ادامه دارد. فضاي اينجا آن‌قدر صميمي است كه تحت هر شرايطي سر كار ديگري هم باشم خودم را اينجا مي‌رسانم تا اينكه با دوستان باشيم‌، رفاقت و صميمت عوامل ‌پابرجا ماندن «راديوهفت» است.

او همچنين درباره‌ي گريم «راديو هفت» مي‌گويد: گريم در اين برنامه يك كار روتين است و چيز خاصي ندارد و فقط كمي متعادل سازي مي‌كنيم، چون مهمان و بازيگري كه مي‌آيند با همان فيزيكي كه دارند جلوي دوربين مي‌روند و غالبا كساني هستند كه با آنها كار كرده‌ايم.

در بين گفت‌وگويمان گريمور سرش شلوغ مي‌شود و در همين جا گفت‌وگو را خاتمه مي‌دهيم و به سراغ ميثم لطف‌علي ـ‌ تصويربردار و تدوين‌گر «راديو هفت» ـ مي‌رويم.

او مي‌گويد:‌ اين پروژه با وجود جذابيتش براي من كه همزمان با دوربين، كار را كنترل مي‌كنم و اينكه مراقب جنب و جوش‌هاي بچه‌ها باشم‌، كار ساده‌اي نيست.

ساعت 2 و 30 دقيقه بعدازظهر است؛ عوامل در همان اتاق انتظار در فضاي شاد و صميمي از فضاي كار بيرون آمده‌اند و در حال صرف نهار گرد ميزي بزرگ هستند. پس از صرف نهار تيم «راديو هفت» ادامه‌ي ضبط را شروع مي‌كنند.


***

به استوديو برمي‌گرديم. گوينده ديگر برنامه در حالي كه در استوديو متن خود را تمرين مي‌كند، رو به من مي‌گويد «راديو هفت» مسكن آرامش‌بخش است و متفاوت‌ترين برنامه است كه تاكنون نظير آن ديده نشده است.

وي همين طور به تمرين ادامه مي‌دهد تا اينكه ضبط شروع مي‌شود.

گوينده مي‌خواند: همچون كوچه‌اي بي‌انتها شعر طولاني است و خوبي شعر بر اين است كه هميشه ...

تصويربردار كات مي‌گويد و گوينده دوباره متن را مي‌خواند.


***

پس از اينكه گوينده‌ها متن‌هايشان را خواندند و مهمان‌هاي كوچولو كه از صبح مهمان برنامه بوده‌اند، كم كم با اتمام كارشان ساختمان «راديو هفت» را ترك مي‌كنند، ضابطيان در اتاق انتظار با احترام بچه‌ها و گوينده‌ها را بدرقه مي‌كند. در اين فاصله كه مهمان‌ها آنجا را ترك مي‌كنند و سر مارال دوستي ـ نويسنده ـ برنامه خلوت‌تر شده است به سراغش مي رويم.

دوستي مي‌گويد:‌ اين برنامه شايد واقعا يك برنامه نباشد و بيشتر شكل يك خانواده را دارد. واقعا ما در سيطره چنين مساحتي هستيم. آدم ها را دوست داريم و دوست داشته مي‌شويم،‌ نگران آنها مي‌شويم، نگران ما مي‌شوند؛ البته شكل كلي برنامه چند وقتي است تبديل به برنامه‌اي خانوادگي شده است.

او ادامه مي‌دهد: سعي مي‌كنيم هيچ چيز شبيه چيز ديگر نباشد و بخش تكراري نداشته باشيم. اين اولين برنامه تركيبي است كه از تلويزيون پخش مي شود؛ البته وسواس‌هاي راديويي را هم داريم كه در آن متن‌ها از رو خوانده مي‌شود، تا گوينده‌ها كم اشتباه كنند و اين خود جذابيت تصويري را به دنبال دارد. «راديو هفت» شكل جديدي از برنامه‌سازي است به اين دليل كه هيچ وقت تجربه نشده است. مطمئن هستم بعدها اين شكل برنامه‌سازي اتفاق خواهد افتاد.

دوستي درباره‌ي دغدغه‌هاي «راديو هفت» مي‌گويد: ما واقعا نگران اتفاقاتي كه در «راديو هفت» مي‌افتد، هستيم و به شكل مسؤولانه اي آنها را پيگيري مي كنيم؛ حتي از كوچك‌ترين موسيقي تصويري كه براي مردم انتخاب مي‌كنيم، به همين جهت دوست داريم به معناي خوب جديد باشيم.


***

درهمين لحظه است كه به سراغ اميرعلي نبويان، نويسنده بعضي از آيتم‌هاي «راديو هفت» كه هم قصه‌هاي اميرعلي را مي‌نويسد و هم آن را اجرا مي كند، مي رويم.

وقتي از او درباره‌ي ويژگي‌هاي برنامه «راديو هفت» مي پرسيم، پاسخ مي‌دهد: «راديو هفت» بي‌شك يك برنامه ساده است. سادگي كه از يك پيچيدگي عبور كرده است و سپس به اين سادگي رسيده است؛ منظور من اين است كه ممكن است جلال آل احمد نثر ساده‌اي داشته باشد اما نثر ساده او از يك پيچيدگي عبور كرده است و به اين ترتيب متفاوت از نثر ساده نوجوان دبيرستاني است. اين سادگي به دليل عدم توانايي در حلقه ميزانسن شلوغ و پر زرق و برق نيست. سادگي از روي انتخاب است. يكي از علت‌هاي اين اتفاق مسلما اين است كه مردم اين سادگي را لمس و حس مي كنند و متوجه تفاوت‌هاي اين سادگي با سادگي در جاهاي ديگر مي شوند.

او درباره قصه‌هاي اميرعلي مي گويد: اميرعلي شخصيت قصه‌هاي كوچه، خيابان، مدرسه، دانشگاه، فاميل ها و خانواده است. متاسفانه جوان‌ترها براي به دست آوردن برخي از آزادي‌ها از خانواده گريزان شده اند، البته مقداري از اين مساله اشكال ندارد به هرحال همه ي ما يك بار آن را تجربه كرده‌ايم و به همين دليل است كه تمام قصه‌هاي اميرعلي در چارچوب خانواده اتفاق مي افتد.

نبويان در ادامه عامل موفقيت «راديو هفت» را دوستي عوامل با يكديگر عنوان مي كند و مي گويد: من باور كردم كه يك خانواده جديد دارم.


***

ساعت نزديك 17 و 30 دقيقه است و خورشيد خارج از استوديو در حال پنهان شدن پشت آپارتمان‌هاي خيابان شريعتي است. اما در داخل استوديوي «شماره‌ي 2» خانواده «راديو هفت» در حال ضبط بخش‌هاي ديگر برنامه هستند تا برنامه اين هفته را به موقع به پخش برسانند.

هنوز يكي دو ساعتي به پايان كار امروز باقي مانده است كه استوديوي «راديو هفت» را كه در انتظار يكي ديگر از ميهمانان برنامه است، ترك مي‌كنيم.

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:57
متن های احسان کرمی
دست دریا خیس کرده بود گونه هایت را . می خندیدی و می دویدی و روی شن های ساحل جای خنده هایت صدف می رویید . چه بهاری بود . من از گرمای خنده هایت سوخته بودم و تو بی پروا خودت را به دریا می زدی . می خواستم بگویم برایت دلم را به دریا می زنم و هرچه بادا باد نگفتم . دریا باران که بیاید تکرار قطعه ای از بهشت می شود . باران آمد و بهشت شد . دریا کمی آمدن هایش را طولانی تر کرد و به ساحل برد . ساکنان ساحل دریا را ترک گفتند . من و تو هم نیز رفتیم اما جا پای خنده هایت هنوز بر ساحل بود. حالا تمام آدمیان نشسته بر ساحل قصه ما را حفظ اند . قصه من عاشق را صدف صدف از گرمای خنده هایت دُر یافت که زندگی جز تو معنا ندارد. دریا دریا داشت یادداشت های ما را بر ساحل.

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:57
دیگر یاد گرفته ام چوگنه خودم را هزار دفعه از اول بشمارم و همیشه یک نفر کم بیاورم تا وقتی به خیابان می روم ول نکنم دستان کودکی ام را تا هر چه قدر دلم می خواهد گم شوم . دیگر یاد گرفته ام از تو بی توقع باشم . بیا و دستم را بگیر . بیا کمی در هوای بهار با هم بمانیم . قیدها را کنار بزن . من می خواهم بی هیچ قیدی از تو باشم . دیگر یاد گرفته ام از تو توقعی نداشته باشم . دوست داشتن توقع ها را زیاد می کند . فراموش می کنم دوستم داری . دوستت دارم .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:57
ماه را در بطری آب معدنی زندانی کرده ام . آسمان حالا همان است که می خواهم . کنارم روی زمین و صدای تو حالا همانی ایست که نمی خواهم بشنوم که می شنوم ، که می شنوم که گفتی عشق کافی نیست که خندیدم که خندیدی که رفتی که ماندم . ماه را جرعه جرعه سر می کشم . حالا آسمان خودم هستم و خوب می دانم عشق کافی ایست برای آنکه بشناسی کسانی را که دوستت دارند از کسانی که دوستت دارم های تو هم اندازه آنها نیست . گفتی عشق کافی نیست . راست گفتی ، عشق کافی نیست . تا جنون باید کمی فراموشی داشت اما تا تو هیچ کدام .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:57
هزار انديشه دارم خام...

هزار انديشه دارم سوخته...

سفر تا تو كجاست؟

سفر به وقت تمام نصف النهار ها به دست تو ختم ميشود...

تو از سفرت باز ميگردي اما من...به هيچ توبه اي از ايمان عشق تو بر نميگردم...

جايي ميان همين جا هم مي توان خود را به آب زد...

با اين همه...گريه را كه نمي شود از آستين پيراهنت پنهان كني...

و بهار را از گل...و عشق را از مردم...با تو هميشه بهارم...

و گل هايت نشانه اي از فصل تو...

از فصل با تو بودن...

روزي به همه خواهم گفت :"دوستش دارم"

و لابد همه مي پرسند:"چه كسي؟"

و من خواهم گفت :"تو"

روزي همه از چشم هايم خواهند خواند با كسي دلخوشم...

ولابد مي پرسند:" چه كسي؟"

و من خواهم گفت:"با تو"

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:58
این نیز بگذرد. بهار شو پنجره را روبه بیرون باز میکنم و صدای پرنده ها را می شنوم . پرنده هایی که هستی خود را با خواندن و دوباره خواندن مشخص می کنند و تا بهار پنجاه تا بغض در راه است. ببین اینجا نشسته ام ، اما پرنده ام . از آفتاب خوشم می آید و این درخت مال من است و این زمین و این هوا و این کنار رودخانه . اگر صدای جیک جیکمان را می شنوی هنوز در محله منی در مغ زار منی . این حرفها را وقتی نبوده ای براین نوشته ام . همه سفره عید امسال همین است . یک بشقاب عدس که اینجا پشت پنجره کنار چند شاخه گل، آفتاب می خورد . کم است اما هنوز است ، مثل خود زندگی . آمیخته با نگرانی و امید که مثل همه امیدها ریشه اش در چیزی ماورای یقین است . این هم نوروزی دیگر است کمی آفتابی ، کمی دور ، خیلی نزدیک . آن روزها گذشت این نیز بگذرد بهار در راه است و همین که برسد همه خوشی ها می رسد به دامن اتفاق و گل می شود بهار در راه است . ------------------------

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:58
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد . پس نگو ، نگو که رویای دور از دسترسی . خوش نیست . قبول ندارم . کمی ساده با من حرف بزن . از روزمره گی هایت . از آن خبرهای دسته اول که اوقاتت را شیرین می کند . از آن دلهوره ای بی طاقت که دوره ات میکند . از همه آنها حرف بزن . نمی دانی چقدر معجزه پشت هر کلمه ات پنهان شده است . حرفهایت طعم صبحانه کنار دریا ، حرفهایت جنس بادهای خنک بهاری ، حرفهایت چقدر شیرین است برای من . تمام من در خانه تو خلاصه می شود . در سقفی که یکی شده در حرفهایمان . بوی تو ر ا می دهد . چراغ های روشن خانه . با من حرف بزن . من آماده ام که تو را بشنوم . سالیان دراز ساعتهای طولانی . دوستم بدار . این ترکیب به ما می آید . یک بار دوستداشتن من ، برای همیشه مان کافی است و برای خواب پریشانیمان . نگو ، نگو که دوست داشتن کار ما نیست . تو که حرف می زنی باران می آید . حرف بزن . بارانی که روزها بالای شهر ایستاده است . عاقبت می بارد . خشک سالی است در حوالی خانه من . بهار شو . ببار .

لعیا زنگنه

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:59
سواد عشق با لبخند جعلی به عیدی و ماهی گلیاگر از چشم نخوانی عاشقت شده ام سواد است . شاید سواد خواندن و نوشتن داشته باشی شاید . مهندس مدارک خودت باشی شاید . به درستی نمی دانم اما بدان یک ثانیه از چشمم نخوانده باشی عاشقت هستم ، بی سوادی . سواد عمدتا سرو کاری با کلمه ها ندارد . سواد اساسا به آنچه که می آموزی نمی گویند . سواد اصولا آن چیزی ایست که می شود استفاده اش کرد . از چشمم استفاده کن . تمام هوش و هواست را به کار بگیر . با دقت به من خیره شو و آن وقت بخوان . بخوان که عاشقت شده ام . اگر نشد از من بخوان و از من بخواه که بگویم عزیزم من عاشقت هستم . بی خیال چشم هایم دلت چه می گوید ؟

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:59
کار یک ساعت نیست . کار یک روز هم نیست ، مدتهاست عاشق هم اند . از عشق که مدتی بگذرد دیگر راهی نیست . رازی نمانده برایشان . همه می دانند و اگر روزی معلوم نباشد که کجایند این قدرت را دارند که نگرانت کنند . همین چند روز کمی غمگین بوده اند . کاملا معلوم بود نمی خواندند . مسولیت سنگینی به دوششان می گذارند . اسمشان . همین که نامت مرغ عشق باشد کارت ساخته است . بید همیشه عاشق باشی . همین که نتوانی کز کنی کنج قفس کار یک ساعت نیست و حتی کار یک روز هم نیست . سالهاست مرغ عشق اند و سالهاست عاشق هم اند . مرغ های عشق همسایه به تازگی باران که می زند آدم را یاد این شعر می اندازد در قفسم آینه ای نسبت کن / تا پر و بالم دو برابر شود .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 14:59
یادت می آید لبخند جعلی می زدیم به اجبار به عیدی هایی که دوستشان نداشنیم . چه اندازه برای بر نداشتن دوباره پسته لبخند می زدیم و چقدر ظریف عملیات جداسازی فندق و بادام از آجیلی ها را بلد بودیم . کت و شلوار های 2 سایز بزرگتر ، لباس های زیر متر ، کفشهایی که اگر خاک بهشان می نشست خاک به پا می کردیم . عید و عیدی نسبت خانوادگی دارند با هم . حالا ما نسبت داریم با لبخندهای جعلی . بزرگتر شده ایم و بزرگتر شدن کار دستمان داده است . لبخند جعلی بزن . دیگر سنمان از کت و شلوارهای بزرگتر هم بزرگتر شده است .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 15:00
ماهی های قرمز خریدشان با کوچکتر هاست . عیدی هاهم کوچکتر ها می گرفتند . شیشه ها هم کوچکتر ها پاک می کردند با روزنامه . ناخونک به شیرینی های خانگی هم مسولیتی سخت اما شدنی کوچکتر ها بود . میوه را تعارف کن ، برای عمو قند بیاور ، گردو خاک روی میز را پاک کن ، زیاد نخن ، مهمانی رفتیم شیرینی یکی بردار و حتی کفشها را جفت کن هم کار کوچکتر ها بود . امان از پیک شادی . حل کردنش اما کار بزرگتر ها بود . انگار سوالات سال بعد را مطرح کرده بودند . حتی اگر قرار بود در 13 روز هر روز یک صفحه حل می کردیم باز هم اقرار می کنیم که آن پیک شادی حداقل برای 30 روز طراحی شده بود . چقدر عیدها به کودکی نزدیک اند . شوق خرید کفش ، هیجان تنگ کردن لباس نو و برنامه ریزی برای خرج کردن عیدی ها . به کودکان باید نگاه کرد . عید به چشمان آنها زودتر سفر می کند

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 15:00
حالا که من آنجا نیستم هنوز پنجره بهار طلای آفتاب ، می پاشد به سرعروس فرش هزار نقش آن خانه به رسم رونما ؟ هنوز نسیم عطر خاک و باران دارد؟و گاهی شکوفه ایی بربالش که به ناز بنشیند روی صورت ایوان ؟ هنوز غرق اقاقی می شود آن باغچه ؟ هنوز شبهایش چراغاتنی مهتاب می شود ؟ هنوز ساز رود کوک است به شوق آن رقص ناب بر پیچ و تاب در أامان کوهی که قله اش رخ به رخ آسمان بود ؟ راستی حالا که دوباره بهار است پای قولت هستی ؟ آیا اینجا توی این خانه بی ایوان بلند قد که نه حیاط دارد نه پشت بام ، نه کرسی ، نه درش کلون دارد نه پنجره هایش تابلوهای دشت پر شقایق ، هنوز چشم به راه آن قاصدکم ؟ هنوز چشم به راه آن قاصدکم که وقت خداحافظی وعده کرده بود دست به دعا که خوش خبر باشد از دیار یار و زمزمه بر لب که طالع اگر مدد دهد .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 15:01
حالا که بهار دمیده و بیرق سفید شکوفه به نوازش نسیم در احتزاز است . حالا که قناری خنیانگر نامی این بزم معتبر ، بازگشت قافله کبوتران صلح را به دیار بهار ترانه می کند و حالا که باران ، هدیه ناب آسمان ، بر هرچه آتش کینه می بارد ، آتشی دوباره نیفروز که قلب خداوند خود به جادوی بهار و شکوه آشتی گرم است . اگر چه عشق نمی میرد، زنده بادی برایش بخوان . مرز هم صدایی با چکاوکان عاشق و نفرینی ابدی بر جنگ و ظلم بگو که وادی بی دلان پاک ، جای بغض و عناد نیست . چه می شود دنیا به شکرانه رستاخیز بهار صلح تن کند و امن بماند و این است احسن الحال . به امید اجابتت ، یا مقلب القلوب و الابصار . آتش جنگ را به شکوه آشتی بگذار که صلح لبخند خداست .

-----------------------

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 15:01
چند تیله شکسته باشم از کودکی تا حالا خوب است. 7 تا 1007 تا ؟ باورکن هزارتاش تا همین چشمای تو . چند باغچه گل له کرده باشم خوب است . به باغچه که نمی رسد 2 یا 3 باغچه . 2 باغش همین گونه های تو . ملامتم نکن دوران بچگی است دیگر . اصلا مگر خودت تا به حال ... . بانو !! عجیب نیست اگر من شیطنت کرده باشم و تو شیطان شده باشی .

کوروش سلیمانی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 15:02
باور داشته ام پروانه می شویم حتی اگر دنیا من و تو پیله کند فراوان . چگونه یادم رفته بود هرگز زبان زمان را نمی فهید . باور داشته ام تمام حرفهای نگفته ام حفظ می شوی . باور داشته ام تما محرفهایم را می فهمی ، می دانی اما من به زبان مادری دل سخن می گفتم و تو به زبان عامیانه عقل می شنیدی . من هرچه گفته ام ، تو هرچه شنیده ای ، ولی با من باش ای او که تنها زبان مادری اش را تنها گنجشگان می دانند و با زبان آفتاب نیامده بر آسمان سخن می گوید . با من باش حرفها مثل آدمی اند . آنگاه که باید باشند نمی آیند و آنگاه که کوه به کوه نمی رسد به هم می رسند حرفها مثل آدمی اند و تو خوب بلدی زبان مرا ندانی حرفهایت را که در بسته های یکان یکان ح-ساب چه ساعتی ؟ کجا ؟ می فهمی که بارها گفته ام دوستت دارم . ای کاش زبان هم را می دانستم وقتی نگاه را نمی بینم . این قصه دل من است.

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 15:02
عاشقی هایم را برایت ترجمه کرده ام تو که زبانم را نمی دانی کتاب شاید بخوانی اما . دوستت دارم داری ام شده ای آنقدر ثروتمندم در داشتن تو که به هر چه می خواهم می رسم . من گم شده ام از یابنده تقاضا می شود امانتدار خوبی باشد . حرفهایم را بفهمد چرا که من از جغرافیای بد اخم ها می آیم ، از شهر حرف در حرفهای نسنجیده . راستش من عاشق آنهایی می شوم که بدانند چه می گویند و بدانند که چه می گویم و بدانند جه می خواهم . عاشقی هایم را برایت می خوانم شاید بشنوی اما . حرفهای هم را نمی فهمیم نگاه هم را که می فهمیم مثل ستاره ای که در آسمان شب سفید است .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 15:02
همه را دور بریز . خاطرات تلخ نباید پا به پای تو بزرگ شوند . باید در هوای دور گم شوند . خانه تکانی کن . گله است . باید آبادستان شود . آن هوای دعوای نا به هنگام ، آن رفتن زود دیر شده ، آن قهر لعنتی ، آن کلید های روی میز ، همه را فراموش کن . همه را دور بریز . خاطرات تلخ نباید با تو بزرگ شوند . آرزوهایت را بردار ، به صف بکشان و انتخابشان کن برای سال نو . هیچ راهی وجود ندارد . به زودی 90 بار ه سال کهنه می شود 91 بار تازه . همه را دور بریز . خاطرات تلخ ، عکسهای دور ، غصه های دور ، همه را . این روزها روزهای خانه تکانی است روزهای زلالی است و محبت .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 15:03
دوستت دارم ها را دور ریختی . دیدمشان . در کوچه سر گردان بودند . عاطفه می چیدند از شکوفه های تازه . عاطفه می خریدند از رهگذران . عاطفه طلب می کردند از پنجره ها . دوستت دارم هایم را کجا گذاشتی . برشان گردان . احتیاجشان دارم . می خواهم برای کمی دلخوشی ، برای آنکه یادم بیاید چقدر سر خوش بودم روزی ، برای آنکه یادم بیاید تا چه اندازه روزگارم خریدنی بود دوستت داشتن هایم را به من باز گردان . دیگر اسرارس نیست بگویی دوستت دارم . دوستت دارم هایم را دور ریختی . می دانم نداری مرا دوست

Marzieh-Rostami
2012-Apr-18, 15:03
در گوشه اتاقم جایی است برای برای کاغذ هایی که محترمانه نام تو را شعر می کنم برایشان و غضب آلودبا چند تای به هم ریخته تبدیلشان می کنم به آنجا . در گوشه اتاقم جایی است برای کلمه هایی که بی ادبانه پشت نام تو قطار شده اند بی آنکه بدانند کنار چه شخصیتی قرار گرفته اند . در گوشه اتاقم جهانی است از شعرهای وصف شده از تو و لبخندهای کوتاه ات که زمان را کش می آورد برای گذشتن . در گوشه اتاقم جایی است که هر روز خودم را دور می ریزم برای تو که هر روز خودم را دور می کنم از خیال تو . در گوشه اتاقم جایی است که شعرهایم را کاغذ کاغذ کچاله می کنم هر روز .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:30
شکوفه بهاری من ، ببخشهمزمان با شروع شکوفه ، همزمان با آغاز گیاه . با تبسم آن قافیه ای که در کاغذ می روید . می تپد قلب های ما . زمان مشترک مهمانی . زمان شروع دیدارهای طولانی . زمان نگاه ها و خستگی هایی از سر خوشی . نوروز آمده . گوشت را میان خنده ها پر کن صدای قلب ایران است که می شنوی .

-----------------------------------
احسان کرمی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:30
همه چیز عادی ایست . گاهی حرفهایمان عادی تر از فکرهایمان . گاهی دلتنگی هایمان عادی تر از دل مشغولی هایمان . جند بار همین امشب آرزو کردی کاش شماره اش را داشتی همین امشب زنگ می زدی قطع می کردی. چندبار آرزو کردی کاش بر تلفنت نامش می افتاد . چند بار منتظر بودی زنگ در زنگ او باشد . چه آرزوهایی گاه سراغمان را می گیرند. آینده قوی تر از گذشته است . مدام آرزومندمان می کنند .

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:30
دستم را نمی توانند بخوانند . دستهای من شعر منتشر نشده توست . بی اجازه تو پادشاهی می کنم در ناخودآگاهم . من و استکان ها و نعلبکی ها از تاریکی نمی ترسم . قهر که می کنی این دری که به هم می کوبی در خانه است نه در خوشبختی . من بلدم جور دیگر عذر خواهی کنم . تو چه بلدی جور دیگر قهر کنی ؟ گاهی راهم دور است از تو که نمی آیم برای آشتی . ببخش . آرزوی من دستان توست که برود برای پوشاندن خنده روی صورتت .

احسان کرمی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:31
سفرمدتی است که سفر بیشتر ذهنم و تمام قلبم را اشغال کرده .

سفری که انجام نمی شود

10 سال پیش دیدمش نمی دانست چه طور عاشقم باشد


یک ماه پیش که پیغامش را خواندم می دانست چه طور عاشقش باشم

چند روز بعد که دیدمش نمی دانست که چه طور عاشقش نباشم 10

سال است که ندیدمش و یک ماه است که نمی بینمش تمام ذهنش را سفر اشغال کرده .

سفری که او را برد حالا باز گرداند اگر چه دیر ، اگر چه دور ، وقتی فاصله ای میان مانیست ، تحمل فاصله ای که میان ماست بسیار سخت است بی تابی می کنم و تاب می آورد .

تاب می آورم و بی تابی می کند و این سفر که درد ماشد حالا درمان ماست اما آنگاه که درد بود اتفاق افتاد اما حالا که درمان است اتفاق نمی افتد

وقتی گفت در آخرین سفرش به عمق دریا رفته ، چون میخواسته با دستان خود برای من صدفی بیاورد خواستم چیزی بگویم نشد و حالا می خواهم چیزی بنویسم نمی شود و این احساس نگفتنی انگار مرا به عمق اقیانوس سکوت می برد تا با دستان خود برای او شاید شعری بیاورم

او چند ماه دیگر می آید و چند روز دیگر باز می گردد

اشتیاق سفر و دلشوره سفر چه چیز عجیبی است سفر این دوستداشتنی لعنتی اما دیگر نمی خواهم به آن اینطور نگاه کنم

سفر جزئی از زندگی است ، چه به سمت جدایی چه به سمت رسیدن مهم مسافری است که در راه است . مسافری که در راه است .

افشین یداللهی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:31
بیا بازم، مثل قدیم، با همدیگه بریم شمال


دلم گرفته، راضی ام، به این خیالای محال
منو ببر، تا آخر جاده چالوس ببرم
تا شیشه بارونی خیس اتوبوس ببرم

تا جای پات، رو ماسه داغ هتل قو ببرم
تا آخرین دلهره نگاه آهو ببرم

منو ببر، تا گم شدن، تو اون چشای بی قرار
تا ساختن قصر شنی، رو ساحل دریا کنار

دلم پره، بی آوازم، با همدیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه، منو ببر، منو ببر

یه عمر جاده شمال، منتظر عبور ماست
نمی دونه یکی از اون، دو تا قناری بی صداست

یادش بخیر، لحظه ای که چشمای ما دریا رو دید
نور چراغ زنبوری، رستوران اسب سفید

یادش بخیر، شنای ما، میون موج های بلا
خاطره های مشترک، وقت سفر تو جنگلا

دلم پره، بی آوازم، با همدیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه، منو ببر، منو ببر

یه عمر جاده شمال، منتظر عبور ماست
نمی دونه یکی از اون، دو تا قناری بی صداست

رضا یزدانی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:31
آخرین عشق مرا کجا بردی؟دوست میدارم بهار را که از خنده هایت می ریزد بر سنگ فرش فصل .

تازه ترین قافیه کشف شده شاعران به انتظار نشسته ای .های بهار .

چهار نعله بتاز .

بیا در چهار چوب زمستان و قامت پنجره را سراسر از رخت نسیم بپوشان ، چرا که من دوستش دارم .

دوست می دارم بهار را که از خنده هایت می ریزد بر سنگ فرش فصل .

بخند ... های بهاری تراز بهار تو که پرستو ها سر مشق موهایت را می نویسند در پروازشان .

دوست می دارم ماهی های قرمز را که هر دم از تو سرخی می گیرند در تنگ بلور . دوست میدارم آینه را که تو را تکرار می کند .

های بهار بتاز .

بیا تا به بوی عیدی به بوی کلافگی نسترن ها. بیا تا اولین لبخند او ... چرا که من دوست میدارم بهار را که از خنده هایش می ریزد بر سنگ فرش برف .

کوروش تهامی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:32
جایی نوشته بود که ماهی از بغض است که نفس نفس می زند

بی دلیل نبود که فکر کردم آب دریا شور شده

شاید همین مویه زاری ماهی هاست که باعث شده دریا امانت دار باشد و هرچه را که برده باز گرداند

مثل قایق کاغذی کودکی که می رفت و انتهای دور برگردان دور می زد

مثل پل که روی آب می ماند

مثل جزر و مد که جواب ساحل است

مثل خنده هایت که برد و صدایش را برگرداند

و مثل تمام کسانی که می برد و به مقصدی شاید معلوم و شاید نا معلوم می رساند .


از حوصله دریا به دور است که زیادی یقه اش را بگیری و بخواهی تحملت کند .

دریا امانت دار خوبیست فقط کافیه آن زمان که بادبادکی از سر شوق به آسمان فرستاده ای و نه قلعه ای ساحلی برای خودت دست و پا کرده ای به رویش بیاوری و آرام در گوشش بگویی :

آخرین عشق مرا کجا بردی .

رحیم نوروزی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:32
من و تو دو کتابیم یا دوجلد کتاب . خارج از قاعده کشف نیوتون .

جاذبه یعنی تو ... تو که مدام شالت را رها می کنی در باد .

راستی تا به حال به تو گفته ام دوستت دارم را و حتی لبخند شو کند را .

تمام دارم های دنیا را از جنس چشمان تو مستثنی کرده اند .

چه فرقی می کند ... چه فرقی می کند انتخاب لباسی به سادگی در یک عصر زمستانی در مبل فرو رفته اتاقی دنج ماموریت پوشیدنش را به تو سپرده اند .

چه فرقی می کند چقدر آفتاب خودش را به پنجره برساند تا تو را بیدار کند .

تو در هر شرایطی هر زمانی و هرمکانی فرمانروای پی چون و چرای جغرافیای خودت هستی .

دوستت دارم ...نه برای لبخندهایت که اوج قله بودنت هست

نه برای بودنت که اوج انسانیت است و نه برای ... نه برای هرمالکیتی.

تو را دوست دارم چون چشمهایت یادم می آورد من از تمام دارایی ها بهترین ها را دارم .

شبنم مقدمی

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:32
سر به سویی میکشد مارا
بارید صدای تو و گل کرد ترنم
انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم
تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی
چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم
عشق از دل تردید بر آمد به تجلا
چون دست تیقن ز گریبان توهم
خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز
روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم
آرامش مرداب به دریا نبرازد
زین بیشترم دم بده آری به تلاطم
شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرم داد
موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم
بسم الله ات ای دوست بر آن غنچه که خنداند
صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم
شعر آمد و بارید به همراه صدایت
الهام به شکل غزلی یافت تجسم
دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
با پیرهن کاغذی اید به تظلم

شاعر : حسین منزوی

لیلا برخورداری

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:33
روشني ، من ، گل ، آب


ابري نيست.
بادي نيست.
مي‌نشينم لب حوض:
گردش ماهي‌ها، روشني، من، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.
مادرم ريحان مي‌چيند.
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي‌هايي تـَر.
رستگاري نزديك: لاي گل‌هاي حياط.
نور در كاسه ي مس، چه نوازش‌ها مي‌ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي‌آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره ي من پيداست.
چيزهايي هست، كه نمي‌دانم.
مي‌دانم، سبزه‌اي را بكنم خواهم مرد.
مي‌روم بالا تا اوج، من پُـر از بال و پرم.
راه مي‌بينم در ظلمت، من پـُر از فانوسم.
من پراز نورم و شن.
و پر از دار و درخت .
پُرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پُرم از سايه ي برگي در آب:
چه درونم تنهاست.
سهراب سپهري

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:33
درخت بارور که سالهاست بی هواو نور مانده است

بازوان هر طرف گشوده اش از نوازش پرندگان مهربان

وزنوای دلپذیرشان دور مانده است

آه اینک از نسیم تازه تبسمی که ناگهان جوانه می کند

از میان این جوانه

جان او چو مرغکی ترانه خوان

سر برون به آشیانه می کند

در چنین فضای دلپذیر

دل هوای شعر عاشقانه می کند .

بهناز جعفری

Marzieh-Rostami
2012-Apr-23, 14:34
سر به سویی می کشد ما را در این ره پا به سویی

طبل اخر زین به سویی عشق بی پروا به سویی

این پریشان خاطری ها کی توان رستن که دائم

جان به سویی مانده به حیران سر به سویی پا به سویی

هریکم خواند به بزم خویشتن این هم نشینان

گریه ی مستان به سویی خنده مینا به سویی

وای از این آواره گری ها وای از این بیچاره گی ها

تا به چند آخر گذشتن او به سویی ما به سویی

در تماشاگاه هستی کاش یا رب کور گردد

دیده گر پنهان به سویی بیند و پیدا به سویی

جمع مشتاقان گریزی از پریشانی ندارد

عاقبت مجنون به سویی می رود لیلا به سویی

mahsa samiye
2012-Apr-23, 18:17
khili jalebe mamnooon
-;{@

Marzieh-Rostami
2012-May-10, 13:22
واژه ها به ناگزیر گاه در شعری می نشینند که سرود در رستگاری نیست . ما جای واژه نیستیم که داوریشان کنیم . وقتی به گل می گویند اگر در قصیده نبویی در هیچ غزلی نیمه شبان به دست محبوبی نمی رسی . وقتی که سرود که سرودها واژه ها را از ترانه می دزدند در این کشاکش واژه ها در نبرد قصیده و غزل ، واژه های قصیده هم کنار غزل می ایستند.

مجید مظفری

Marzieh-Rostami
2012-May-10, 13:23
قبـل از اون روز هَرچـیزی خودش بود سَـفر،سَـفر بود ، دریا،دریا بود ، بندر،بندر بود ، تاکسـی،تاکسـی بود ، تلویزیون،تلویزیون ، کتاب ، کتاب ...کتاب....مـثل شازده کوچولو !

" روباه گفت : سلام

شازده کوچولو به او تکلیــف کرد که بیـا با من بازی کن

روباه گفت : من نمـی تونم با تو بازی کنم ، مرا اهلــی نکرده اند !

شازده کوچولو گفت : اهلی کردن یعنــی چه؟

روباه گفت : اهلی کردن چیزه بسیــار فراموش شده ایـست ، یعنـی دل بستن !روباه ساکت شد و آخر گفت : بـی زحمت مرا اهلی کُن !

شازده کوچولو گفت : خیـلی دلم می خواهد ولـی ، وقت زیـادی ندارم

روباه گفت : آدم ها دیـگر وقت شـناختن هیچ چیز را ندارند ، آن ها چیـزهای ساخته و پرداختـه از دُکان می خرند. اما چون کاسبی نیـست که دوست بفروشد آدم ها بـی دوست و آشنا مانده اند. آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشـد ، باید پیه گریه کردن را به تـن خود بمالد "

ایـنارو نویسـنده ی شازده کوچولو نوشته ، اما نَنِوشته که اهلـیت گاهـی منتظر تصـمیم من و تو نمی مونه.

می دونـی ...

پیش از تو قَــد یه وانت کتاب خـونده بودم. همیــن شازده کوچولو رو تا تو نوجونی ، با سه تا ترجمه بارها دوره کرده بودم

اما بـعد از تو...

باید همه چــیز رو از نو بخونم ، حتـی شازده کوچولو رو !

حالا داسـتان ها معناهای تازه ای دارند ، رنـگ تازه ای دارند . یه چـیزایی لابه لای خَـط های کلمه ها مدفون مونده بود ، خواب رفتـه بود ، چِشـم دیگه ای می خواست کشفـشون !

بعد از تو ، شازده کوچولو دیـگه یه داسـتان کودکانه نبود

بعد از تو ، سـفر،سـفر نبود ، راه گَز کردن و خسـتگی به تن دادن بود بـی تو...

دریا،دریا نبود ، منظره ای بود که تو نبـودی نظر کنی بهش !

بندر،بندر نبود ، لنگرگاه سفیرای جدایـی بود

تاکسـی،تاکسی نبود ، اُتاقکی بود که هیـچ وقت نمـیومدی صندلیتو تو اون پر کنی

کتاب ، کتاب نبود. تلویزیون ، تلویزیون نبود.

نـبـود...

چــون تــو نـبـودی !

هومن سیدی

Marzieh-Rostami
2012-May-10, 13:23
بیشتر شب ها دلم مي خواهد با درخت سخن بگويم . زماني كه برق چراغ در شيشه پنجره اتاق اورا از ديد من پنهان مي كند .مي دانم كه آنجاست و در تاريكي مرا مي پايد . اين حس به من آرامش مي دهد . همانطور كه صداي پدر و مادر در اتاق كناردستي به كودكي كه در خواب عميق فرو رفته، آرامش مي بخشد . رنگ زرد به درون برگهاي درخت رخنه مي كند ، همانطور كه خون به گونه هاي آدمي خجالتي مي دمد . برگهايي كه در آغوش باد، مستانه در رقص آمده اند . حاضر نيستند جايشان را در اين دنيا با هيچكس عوض كنند

نیما رئیسی

Marzieh-Rostami
2012-May-10, 13:23
بندری از الفبای چین بر سر راهم بود وقتی شعر تو را می گفتم .

کلمه ها زیاد شده بودند و حروف ساییده بودند در کاغذ .

شعر مثل همان قالی با طرح بهادری ، قافیه می زد رج به رج .

ماه که پایین بیاید کس خیال شاعر شدن ندارد .

میان شاعر شدن و عاشق ماندن یک ماه فاصله است . ماهی که شبها بی اجازه خانه های ما را دید می زند .

بندری از الفبای چین بر سر راهم بود و من نمی دانم جز دوستت دارم چه می شود گفت .


اندیشه فولادوند

Marzieh-Rostami
2012-May-18, 12:10
رشید کاکاوند :




وقتی که عاشق میشم دنیا رو بهتر میبینم

آسمان خالی رو پر از کبوتر میبینم

شبای زندگی تاریک و سرد اما من

انگار این شبا رو از همیشه بهتر میبینم

بعضی روزا آفتاب و مهربون تر از قدیم

بعضی شبها آسمون و آسمون تر میبینم

واسه من که عاشقم دنیا بهار و چلچله است

از کویر تا خود دریا یه ترانه فاصله است

واسه من که عاشقم قصهی آفتاب و بخون

ابر و از دنیا بگیر ترانه آب و بخون

بزار باد عاشق از برگ درختا بگذره

گاهی سایه گاهی روشن این دیگه قشنگتره

طعم ماه و دوست دارم وقتی مردابی باشه

آسمون و دوست دارم وقتی دلا آبی باشه

Marzieh-Rostami
2012-May-18, 12:11
مجید جوشقانی:

چون صبح نیشابور ، دلی روشن داشت

همواره پیام‌آور بیداری بود

وارستهء دل به زندگانی بسته

آن لحظه شناس دم غنیمت دان را

بیدارتر از روان بیدار جهان

چشم از همه شو گشاده در کار جهان

هر چند به اسرار جهان راه نبرد

دانست چگونه خوب می باید زیست

بسیار اگر زمی ، سخن گفت و ستود

دنبال نجات لحظه ها می گردید

گرگوش کنی ، هر سخنش فریاد است

گر در نگری ان چه در اندیشه اوست

بر جان ، زپرند علم ، پیراهن داشت

تاریکی خواب جهل را دشمن داشت

جز مرگ زدام هر چه باور رسته

نیروی یقین به زندگی پیوسته

با نور خرد رفت به دیدار جهان

یک ذره نبرد ره به اسرار جهان

دانست چگونه راه بایست سپرد

دانست چگونه خوب می باید مرد

می در معنا ، نمادی از شادی بود

جان را به نشاط ، رهبری می فرمود

خلق که فریاد به گوشش باد است

پیکار بزرگ داد با بیداد است

Marzieh-Rostami
2012-May-18, 12:11
ژاله صامتی:

آقای خیام سلام .

حال و احوال .

غرض از مزاحمت ابراز شرمندگی .

شاید روا بود که آن میراث گرانبهای ریاضیات را جدی تر می گرفتیم تا مثلث اتحاد های شما را مصادره نکنند .

دستاوردهای نجومتان هم الحق ارزشمند تر از آن بود که اینچنین بی سرانجام ، معطل واگذاریمشان .

اما حالا که هنوز رباعیات شما و عطر شبوی چای داغ استکان کمر باریک و قند قندان مسی، شب ما را می سازد و لا به لای هیاهو و دود و گوگرد می بردمان به ارامش بلخ و نیشابور ، حالا که هنوز دلمان آنقدر صاف مانده که یک زنهار خاک گل کوب گران شدن هر پلیدی را از سرمان می پراند ، امید است لا اقل حرمت آن باد عرفانی را نگه داریم ؛ همان که سر زلف نگاری بوده است تا پیش از آن شرم سار نباشیم.

Marzieh-Rostami
2012-May-18, 12:11
اشکان خطیبی:

کدام را باور کنم عشقت را یا چشمانت که این سو و آن سو می دوند .

کدام را باور کنم لبخندت را یا طعنه های بی رحمانه ات که آتشم می زند.

کدام را باور کنم این بسته کادو شده روی میز را یا آن یک هفته ای را که دود شده بودی رفته بودی هوا.

وقتی درست فکر می کنم می بینم مایه ی همه دلتنگی های این روزهایم بوده ای .

اما نمی فهمم که چرا چنین از تو سرخوشم ؟

چرا چنین انتظارت را می کشم ؟

درست که فکر می کنم می بینم این بازی اگر بازنده ای داشته من بوده ام .

پس چرا هنوز روبه روی تو مینشینم تا باز ببازم ؟

کدام بازنده ی کدام بازی از برق نگاه برنده روبه رو ضربان قلبش تند تر می زند و سرشار می شود از لذت باختن و دوباره باختن . از لذت سقوط .

هربار می گویم این آخرین بار است . این بار که بیاید دیگر تمام می شود .

می گویم مثل او که بزرگ بود و از اهالی امروز باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم .

اما ... دوباره تو که پیدا می شوی ... بازی شروع می شود.

من می مانم کدام را انتخاب کنم . عشقت را یا چشمهایت را که این سو و آن سو می دوند .

لبخندت را یا طعنه های بی رحمانه ات که آتشم می زند.

این بسته کادو شده روی میز ، یا آن یک هفته ای را که دود شده بودی رفته بودی هوا.

خودم را یا تو را .

کدام را باور کنم .

Marzieh-Rostami
2012-May-18, 12:12
ایوب آقا خانی :

درباران خفته بود که باران هم تنها نباشد . صبح که بیدار شد ماهی در حوض بود . خورشید در آسمان . مهربانو در خانه . اگر بهار به خانه ما آمدی نام گیاهان خانه ات را با درخت کوچه ی ما هم بگو .

Marzieh-Rostami
2012-May-18, 12:12
من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام ، راه ها رفته ایم ، بازی ها کرده ایم . درخت ، پرنده ، آسمان . من همیشه در آرزوی واژه های دیگری بوده ام .

به مادرم می گفتم از بازار واژه بخرید مگر سبدتان جا ندارد . می گفت با همین سه واژه زندگی کن . با هم صحبت کنید ، با هم فال بگیرید ، کم داشتن واژه که فقر نیست .

من می دانستم که فقر مداد رنگی نداشتن بیشتر از فقر کم واژه گیست .

وقتی با درخت بودم پرنده می گفت : درخت راباید با رنگ سبز برگ ها نوشت تا من آرزوی پرواز کنم .

من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم . تنها مدادی که داشتم و پرنده در زردی واژه زرد را پاییزی می دید و قهر میکرد .

صبح امروز به مادرم گفتم برایـ ( ایوب آقا خانی ) ـم مداد رنگی بخرید . مادرم خندید و گفت که درد شما را واژه درمان می کند . خوشحالم که در درمان درد ما شما هم کنار مایید

Marzieh-Rostami
2012-May-18, 12:12
تیک تاک . تیک و تاک . ساعت خانه دارد حرف حساب می زند .

کتاب های دور و برم را نگاه می کنم شخصیت هایی که دوره ام کرده اند .

کلمه هایی که از کتاب زده اند بیرون نشسته اند روی مبل . حالا چه کسی جواب این همه کلمه را بدهد .

تیک ، تاک . تیک و تاک . یاید ساعت خانه را توجیح کنم . خیلی هم خوب نیست وقت شناس باشد .

من هم می نشینم ، مشق آب می نویسم . آب هایی که از آسیاب نمی افتد . از وقت رفتن تو .

نیاز دارم به نبودنت . کمی حال خوش ، کمی حال ناخوش .

تعادل خوب است . بهای منی که هم با تو خوشبختم هم بی تو .

انگار دوست داری کسی در گوشم بگوید دنیا را به یک تار مویت نمی دهم .

دوستت دارم اماکتابها دوره ام کرده اند .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:02
محسن بهرامی:

اصولا گاهی نمی شود به برخی از موضوعات فکر نکرد . مثلا همین که گاهی بی دلیل آرامشت به هم می ریزد و یا آن قدر پیاده روی می کنی که به آن نکته ای که فکر می کنی ، فکر نکنی ؛ یا سعی میکنی حواست را پرت کنی که در حداکثر اوقات نمی شود ؛ مثلا این دوست داری راجع به چیزی حرف بزنی اما حتما با حضور فرد خاصی یا یک حسرت غیر قابل محال داری در لحظه های نبودن کسی . اینها همه نشان دهنده یک حس است و این حس همان تاکید جمله من است که اصولا گاهی نمی شود برخی موضوعات فکر نکرد ، مثل منتظر بودن . در همه حالت های یاد شده تو منتظری . منتظر یک اتفاق تا یک شخص خاص و این اصلا موضوع نیست که بشود به آن فکر نکرد .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:02
نگار عابدی :

باید حتما خودکار گوشه دار پیدا می کردی . باید خودکار را می ذاشتیم توی دنده های نوار کاست و می چرخوندیم . اون وقت با دو سه دور چرخوندن می رسیدیم به اهنگ مورد دلخواه . البته باید حواسمان جمع می کردیم که تاب نخوره که دوباره جمع نکنه . یادش بخیر نوار کاست . یادش بخیر صدای تق و توق کردنش . هنوز یادمه صداش . یادش بخیر خودکار گوشه دار . یادش بخیر صدای نوار کاست وقتی که می خوند .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:03
عارف لرستانی :

وقتی در انتظار تو هستم سخت می تپد . فشرده می شود قلبم . کوچک می شود به اندازه صفحه این ساعت مچی . حالا تو دیر بیا . حالا تو دیر بخند . خنده ابتدای فراموشیست . به من که می رسند همه نوازنده ها جای موسیقی شیپور جنگ می نوازند . حالا تو دیر بیا . دیر بخند و دیر صلح کن . صلح انتهای آشنایی است .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:03
خاطره حاتمی :

غمگینم اما ... دوستت دارم .

غمگینی هرگز ذره ای از دوستداشتن نمی تواند کم کند . بی گرفتاری من این است .

حالم مسری است . خودم را از تو می گیرم . تو نگیری .

آه ... اما لطفی کن آن لحظه که می گویم همه چیز تمام است غمگین شو .

خیالت راحت . غمگینی هرگز ذره ای از دوستداشتن کم نمی کند .

نه ... پس ... پس بیا قراری بگذاریم . من تا سه در دل خودم می شمارم .

1...2...3... . بعد ... بعد می گویم همه چیز تمام . تمام . تو غمگین نشو .

سرت را پایین بینداز و بگو نه . نه خاطره . نه .

نمی دانی چقدر تاثیر گذار است اعتراضت . نه برای ماندن برای نماندن .

می روم . می روم ... اما یادم می ماند کسی را که دوست داشتم . کسی که دوستم داشت

و من پیش از پیش دوستت دارم . یک نوع دوست داشتن همراه با ترس . من از تو می ترسم . می ترسم .

از این موضوع رنج می برم که نمی گذاری با تو بد باشم . کمی بد اخلاق ، غر غرو ، بهونه گیر .

غمگینم اما ... اما ... اما ... دوستت دارم .

تو مرا به یاد صدفهای ساحل می اندازی . صدفهای ساحل . تو مانند اینهایی . زیبا . آرام . دوست داشتنی .

اما من غمگینم .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:03
محسن بهرامی :

خودت را آماده کن .

لیست از تو توقع ندارم هایم شروع شده است .

از تو توقع ندارم تا این حد دوستم داشته باشی .

از تو توقع ندارم باران که می آید مرا با دنیای بی چتری آشنا کنی .

از تو توقع ندارم تمام تاریخ های لازم و غیر لازم را حفظ کنی .

از تو توقع ندارم رفتارت طوری باشد که همه بدانند که عاشق منی .

از تو توقع ندارم لبخند های واقعی بزنی همین که زل بزنی به چشم هایم کافیست .

من خودم استاد ساختن مصدرهای بی قیدم .

نمی گذارم قیدم را بزنی .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:04
منصور ضابطیان:

تو را نگاه می کنم نشسته ای کنار من

پس از تمام اضطراب، عذاب و انتظار من

تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی

من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود

تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود

راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود

مرا به ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود

تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود

تو را نگاه می کنم نشسته ای کنار من

پس از تمام اضطراب، عذاب و انتظار من

تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:04
عطا عمرانی :

به من نگاه کن... می شود که دوستت نداشته باشم .

به این چشمها می آید که تو را نخواهند ببینند .

نه ... رویت را بر نرگردان .

نگاه کن ... دیدن کسی که دوستت دارد کار سختی نیست .

نه از چشمهای نگرانم ، نه از سوالهای پی در پی نگاهم ، از هیچ کدام نترس .

من از جناب مورچه هم کم زور ترم وقتی دوستت دارم .

به من نگاه کن ... می شود که دوستت نداشته باشم .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:04
بهنام تشکر

ای فرم نگاهت سبد گرمه بندر

شیرین پریشان من ای قند غلندر

ای یک شب ِ دیوانه شدن از برکاتت

دیوانه غزل حاصل ِ حمد حرکاتت

ای مهر تو چو مادر و قهر تو چو کودک

تا بوده ندیده است کسی مثل تو کودک

ای ماهی قرمز تو کی از آب پریدی

رویای مرا دیدی و از خواب پریدی

بادی که از این راه پراز خاک گذشتی

یا آب که از این همه گل پاک گذشتی

چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی

بی داشتن دانه دراین دام نشستی

دیدم کهنگاهت غم در دل به نشاط است

گیسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است

تا دست به دستت زدم از برق پریدم

خورشید تو را دیدم و از شرق پریدم

شمسم شدی و مولویم کردی و رفتی

با چند غزل منزویم کردی و رفتی

ناگاه به هم ریخت فعول و فعولاتم

من مشتعلن مشتعلن مشتعلاتم

هیچ آینه در حسن تو تاپیر ندارد

یک بیت نیازی به تو تفسیر ندارد

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:04
نرگس محمدی :

مچت را گرفتم نه برای اینکه راز کشف کرده را به رخت بکشم برای اینکه کار عاطفی کرده کرده باشم . برای اینکه از خانه که می روی بدانی کسی در خانه منتظرت هست . حالت صببر کردن چند ثانیه ای را دم در دوست دارم ، نوعی عاطفه رد و بدل می شود که ناگهانی هست . دوست دارم حس کنی بروی بد می شود و این برنامه جدیدم برای خوش گذشتن چند ثانیه ای به تو محصول کار چند روز قبلت است . همان هوشمندی به جایت در انتقال نگاه ، همان نگاهی که از نظر من می تواند سکانس مطرح یک فیلم باشد . همان سوال شبیه دوسم داری یا نه . شاید من تنها زنی باشم که مچت را می گیرم برای اینکه راز خودم را فاش کنم . راز دوستداشتنت ساده ترین اتفاقی نیست که می تواند بیفتد . اصلا اتفاقی نیست که بیفتد . می روی از خانه و خلقت من شروع می شود . باورت نمی شود اما برای دلخوش شدنم هم برنامه ریزی می کنم . مدام دنبال ماجرا می گردم . تو را مرور می کنم تا به یک حرف جدید برسم و بخودم تبریک می گویم برای کشف حس های جدید در تو . می دانم نمی دانی ... نمی دانی که می دانم ... زن که باشی تمام دیوانگی های عالم رابلدی .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:05
داوود حیدری :

زمان کوتاه است و زمین گرد . به اندازه نگاهی و آهی . به کوتاهی آه های برآمده از عمق جان . آه های کشیده و نکشیده . وقتی مه دنیا چنین کوتاه است چه جای اه کشیدن که می گویند آه . آه افسوس خارانه زندگی را به تلخی می برد و زمانه را تنگ می کند بر مردمان .

چه جای آه کشیدن است وقتی که اردیبهشت پر گل است و هر گل آدم را یاد یار می اندازد . می دانم می دانم می دانم که دلتنگی هست می دانم که شور بختی هست اما آه چه دردی را درمان می کند . آه کدامین غم سنگین را می کاهد و کدام سوگ را به سرور می رساند . بیگانه باش با آه . آه آه ای جلوه زندگی .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:05
آتنه فقیه نصیری :

کمترین اهمیتی نداره آنچه را که احساس می کنی . گفته است بدون تو نمی تواند زندگی کند و تو بیندیش که او در دیدار دوباره تو را به خاطر خواهد آورد . لطفی در حقم کن و زیاد دوستم نداشته باش . از اخرین باری که زیاد دوستم داشته اند به بعد کمترین محبتی ندیده ام . چه خوب است فراموشی . چنانکه ساکنان تازه به خانه ی قدیمی اسباب می کشند اگر سازندگانش هنوز در آن می زیستند اکنون خانه چه تنگ و ترش بود . کمترین اهمیتی نده به هر آنچه غمگینت می کند . ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد . دوباره دوام می آورد . اما هرچه باشد ریسمان پاره ایست . شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم اما در آنجا که ترکم کردی هرگز دوباره مرا نخواهی یافت . پس ترکم نکن . برایم بنویس چه پوشیده ای ؟ لباست را دوست داری ؟ برایم بنویس چه می کنی ؟ کارت خوب است ؟ برایم بنویس به چه فکر می کنی ؟ به من !!! برایم بنویس حالت چه طور است ؟ خوب ؟ و بدیهی ایست که سوالاتم بهانه است و جوابها هر کدام بی ارزش . چرا که وقتی نباشی چنینم که انگار ... بی تو از جهان بیرونم و مدام به خود می گویم کمترین اهمیتی نده به هر آنچه احساس می کنی چرا که او از آن توست و هیچ کس هر آنچه که از آن خودش است از دست نخواهد داد .

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:06
مهرداد صدیقیان :

فاصله میان ما یک قدم و دو قدم نبود . فاصله بیشتر از این حرفها بود . چیزهایی که تو داشتی و به آنها افتخار می کردی . دایره افتخاراتت محاط بود بر همه زندگی . زندگی ای که با زندگی ما فاصله ای داشت از صفر تا بی نهایت اصلی . چه نگاه ها که نکردی که تو داری و ما نداریم و کسی نفهمید که دنیای کوچک یک بچه مدرسه ای چقدر ترک برمی دارد از این مقایسه ها . دایره افتخارات ما ... دایره که نه ... نقطه ای بود بر محور مختصات . گاهی حتی آن سوی صفر فرضی محور . هنوز هم در همان پاشته می چرخد . آنچه تو داری با آنچه من دارم شاهین ترازویی جا به جا نمی کند . اما زندگی که فقط پول نیست . حالا بزرگ شدیم و من هم چیزهایی دارم که تو نداری . هیچ فکرش را کرده ای ؟!

Marzieh-Rostami
2012-May-22, 13:06
مهوش وقاری و محسن قاضی مرادی :

مهوش وقاری : وقتی جوونی اسم همه زندیگیت و میزاری عشق . ازدواج با عشق ، سفر با عشق

محسن قاضی مرادی : عشق سن داره بعد از مدتی حس بهتری رو برای زندگی با عشق پیدا می کنی . حس بهتر دوست داشتن ، زندگی مشترک با دوست داشتن ، کار کردن با دوست داشتن ، حتی دعوا کردن با دوست داشتن .

مهوش وقاری : با وجود اولین بچه می فهمی اسمش تفاهم ! اسم همین زندگی ، همین عشق ، همین دوست داشتن حتی همون دعوا ، همه چیز اسمش تفاهم

محسن قاضی مرادی : بعد از مدتی متوجه میشی عشق ، دوستداشتن ، تفاهم هیچ کدوم معنی درستی نیست؛ معنی درست همه اینها زندگیه زندگی .

مهوش وقاری : زندگی وقتی برات باقی میمونه که حداقل یه عکس از یه خاطره مشترک داشته باشی.

Marzieh-Rostami
2012-May-25, 00:14
میلاد اسلام زاده :

دلم را سپردم به بادا باد .

نه به حرف های دیگران و نه به حرف های تو و نه به حرفهای خودم حتی کاری ندارم .

حسی در من می گوید تو دروغ نمی گویی . همان حس لجبازی که اگر اراده کند مرا از پا در می آورد .

تاثیر دوست داشتن است با این حس لجباز از من کس دیگری ساخته .

این نفر جدید را کمتر کسی باور می کند . یک من دقیق به تو . یک من منظم در زمان آمدنت . یک من وابسته .

دلم را سپردم به بادا باد . حالا با تو خوشم . حتی اگر ثانیه ای بد نباشم حسی در من است که فریاد می زند:

به دوستت دارم هایش اعتماد کن .

Marzieh-Rostami
2012-May-25, 00:14
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

با سار پشت پنجره جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد چشم های تو

هی توبه بشکنم و مسیرم عوض شود

با بیت های سر زده از سمت ناگهان

حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

جای تمام گریه غزل های ناگزیر

با قاه قاه خنده ی بی غم عوض شود

سهراب شعرهای من از دست می رود

حتی اگر عقیده رستم عوض شود

قدری کلافه ام و هوس کرده که باز

در بیت های بعد ردیفم عوض شود

حوایی جای گرفته در این فکر رنج تلخ

انگار هیچ گاه به آدم نمی رسد

تن داده ام به اینکه بسوزم در آتشت

حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد

با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

Marzieh-Rostami
2012-May-25, 00:15
نیما رئیسی :

به دوستت دارم هایش اعتماد کن . نگاه نگاه را می فهمد و زبان رقیب ها در عامیانه ترین شکل ممکن مشترک است . شاید مرا نشناسی . من پیش از اندازه در داشتنت محترمم . پس به حرفهایم همان قدر اعتماد کن که به دوستت دارم هایش . دوستت دارد و من تو را دوست دارم . او من را ، من تو را و تو دیگری را . چه طور مساحت مثلث یادم رفت .

Marzieh-Rostami
2012-May-25, 00:15
مرضیه برومند :

صبح ها اصولا زمان خوبیه برای فکر کردن ؛ اما فکر کردن لازم نیست فکر کردن درباره مسئله خاصی باشه ، حتی یه زنگ تلفن هم میتونه ذهنتو مشغول کنه . یه جدول نیمه کاره یا صدای شیطونی پسر بچه همسایه .

برعکس صبحها ظهر اساساً وقت خوبی برای فکر کردن نیست . در مورد هرچی تمرکز کنی اصلا نمی تونی بهش فکر کنی . همه چی حواستو پرت می کنه . حتی صدای یه فروشنده دوره گر .

اما هیچ کدوم به اندازه عصر جالب نیست . عصر به همین اندازه که خوردن چای می چسبه فکر کردن در مورد یه مسئله خاص هم لذت بخشه ، خصوصا اگر مرور یه خاطره تازه باشه .

شب اما ... همه چی فرق می کنه . شبا می تونی ساعتها به یه کتاب چشم بدوزی بدون اینکه بخونیش . به آدما فکر کنی بدون اینکه بخوابی . فیلمی رو نگاه کنی بدون اینکه دقت کنی یا برای کسی که دوست داری قصه بگی .

شبا میتونی خانواده رو دور هم جمع کنی و ازشون از آرزوهاشون سوال کنی .

شبا فرصت خوبیه برای خود واقعی بودن .

Marzieh-Rostami
2012-May-25, 00:15
مجید جوشقانی :

خواب می دیدم درخت باغچه کوچکتون رنگ خون شده . قرمز قرمز . همون درختی که تو کاشته بودی . قرمز بود اما شکوفه هم داده بود و جالب اینجاست که من اصلا نمی ترسیدم . با هم مثل کودکی کی دویدیم دور باغچه . میدویدیم و می خندیدیم و تو هی می گفتی رفیقا هرگز همو تنها نمی زارن و من یادم می اومد که همیشه از هم دفاع می کردیم . جلوی بچه ها . همیشه . وقت سنگ کاغذ قیچی ، تیله بازی . توراست می گفتی . اما به من بگو چه طور شد که خونه شما بمب بارون شد ؟ چه طور شد که درخت کوچک باغچتون رنگ خون شد ؟ توی خرمشهر فقط تو بودی و من و یه درختچه که تو کاشته بودیش . اما حالا توی خواب هم فقط منم و تو و یه درخت خونی .

Marzieh-Rostami
2012-May-25, 00:16
عمار تفتی

تولد دوباره ات مبارک خرمشهر . سرزمین جادوی غیرت . تالار سوخته خاطرات رشادت .

پرچم شکوهت در اهتزاز ، پایتخت امشب ایران .

نخل ایستاده زل زده به نیلی خلیج فارس و سینه اش مالامال خاطرات یاران رفته است .

هرم که می گیرد هوای غروب بغض ابر بوی باروت می گیرد . شهر عطر گلاب .

گاهی هنوز جای گلوله بر تن دیوار شهر درد میکند ولی سر پاست . استوار و پا بر جا.

قلب زخم خورده ایران تپیدن دوباره ات مبارک . پای برهنه عازم تو ام . حجم قبول که طواف کعبه یاران است .

Marzieh-Rostami
2012-May-25, 00:16
جهان آرا تبسم می کرد در غربت تصویر .

زمین فتحی مبین را چشم در راه است .

تمام جبهه چون آیینه در تکثیر آن لبخند .

فردایی از امید . فردایی از پیوند .

هجوم آسمانی از غرور و دین . شکوه خلقت انسان .

حماسه می وزد با عطری از عرفان ، گلوله ، گل ، خون ، گِل .

خوش نوح در طوفان کارون .

وطن کاوه ، وطن آرش ، وطن اماده آتش .

طنین مهر در گوش زمین می پیچد .

سحر در دشت جاری شد

خزان آواره صبح بهاری شد

دوباره تلخ های سرفراز از خاک روییدند.

دوباره نلخ های سرفراز از خاک روییدند .

سحر ، گل ، سروهای سبز در سنگر .

دوباره نلخ ، خرمشهر . خرمشهر خرم . خرمشهر.

Marzieh-Rostami
2012-May-25, 00:16
محمد سلوکی

به نام خدا

تمام احترام ما به آن مادری که هنوز چشم به راه فرزندیست که رفت برای آزادی خرمشهر.

تمام احترام ما به آن کودکی که پس از سالها بزرگی ، هنوز خاطره هجوم دشمنان به خانه همسایه را هر روز مرور می کند.

تمام احترام ما به ان سربازی که در نهایت غرور سر باز نزد از جنگیدن .

تمام احترام ما به زنانی که هر کدام مردی بودند برای صبر دوری فرزند و همسر.

تمام احترام ما به مردانی که خون دادند و خون جگر خوردند.

تمام احترام ما به زنانی که صدای چکمه دشمن لحظه مرگ موقتشان بود .

تمام احترام ما به جهان آرا ها ، باکری ها ، فهمیده ها ، بابایی ها . به همه مردان و زنانی که از جنگ یک پلاک نشانه دارند .

تمام احترام ما به خرمشهر ، شهر خرم . به تاریخ حیاتی ایران

Marzieh-Rostami
2012-May-25, 00:17
کاکاوند:

وقتی خواب نور و بارون می بینم

دل من غربتو حاشا میکنه

آینه تمام خاطراتشو

از تو چشم من تماشا میکنه

پنجره تو کوچه پرسه میزنه

تا به یک نگاه آبی برسه

یه حضور روشن و بدون شک

که مث خواب خدا مقدسه...

این تویی خود تویی فقط تویی

توی نبض خسته ی وجود من

بذار باورم بشه کنارمی

این سکوتو بشکنو حرفی بزن...

اگه میشکنم کنار اسم تو

اگه تا آخر این جاده میام

به بزرگی نگاه تو قسم

من تورو بخاطر خودت میخوام

بذار این ترانه رو هدیه کنم

به نیازی که تو رگهای منه

بذار تا سحر به پات گریه کنم

من نمازم تورو هر روز دیدنه...

این تویی خود تویی فقط تویی

توی نبض خسته ی وجود من

بذار باورم بشه کنارمی

این سکوتو بشکنو حرفی بزن...

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:06
اقبال واحدی :

دنیا اگه آسمون و همین فصلا رو همه درختا رو این دریا و رودخانه ها رو پرنده ها و صداشونو روز و شب شدن و باد ونسیم و بارون و غم و شادی و خنده رو این طبیعت بی نظیر رو و همه چیزهایی که نگفتم و داشت اما علی رو نداشت همه چیز کم داشت . دنیا اگه جنگ دید و صلح ، خرابی دید و آبادی ، پیروزی دید و باخت ، دلش قرص بود چون علی رو دیده بود . دنیا اگه علی نداشت و علی ندیده بود ، هیچی نبود هیچی نبود .

ایمان موسوی :

ای در و دیوار همه مست تو

کوچه به تنگ آمده از دست تو

در دل دیوار به رقص امده

پنجره ی خانه ی دربست تو

آنکه تو را از گل گلخانه ساخت

ساخت مرا نیز به پیوست تو

داده خداوند ز روز ازل

نامه اعمال مرا دست تو

حیف که از رمز اشارات من

دیر خبر دار شده شصت تو

حیف که در هستی تو نیستم

ای همه ی هستیم از هست تو

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:07
ایوب آقا خانی:

هرگز ماه زمستانی را این گونه آغشته به آینده ندیده بودم . صبور باشید . صبر کنید تا همه تولد ماه را بگویم .

اشاره من به کودکی است . صبح ها در شهرستان در پایان ماه اسفند ستون های گل نرگس قطره قطره نقاب از چهره بر می گرفتند . صبح را می افروختند و ثابت در انتظار گلهای پهناور بودند.

تنها باران بود که تیره بختی ما را می افروخت . با خود بگویم یا نه با شما بگویم که آبهای روان تا ابد به گونه ی آراسته به رنج جاری بودند .

تیره بختانی که مارا از پنجره دیده بودند دل در تاب و توان همیشه داشتند . همسایگان از صبح در باغ مانده بودند که پایان ما نظاره کنند .

اما دیر بود ما نه می توانستیم خود را فراموش کنیم نه می توانستیم پیله را فراموش کنیم .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:07
اقا خانی

چند سطر بالاتر از حرفهای خودم نا تو بعد نام خدا نوشته می شود ولی قتل غیر عمد است که می گذاری کس دیگری عطر تو را بزند .

چند دقیقه قبل از شروع خواب تو را می بیند چشمانم ولی قتل غیر عمد است که می گذاری عطر تو را کس دیگری بزند .

چند کلمه بیشتر از تمام حرفهایم شنیدنی هستی ولی قتل غیر عمد است که حرفهایت را به دیگران هم می زنی .

چند سطر ، چند دقیقه ، چند کلمه ، چند بار ، چند سفر لازم است که دیگر تو قاتل نباشی .

سفر _ سفر _ برای الان که هوا خیلی شب است .

تو قاتلی اگر به خواب من سری نزنی.

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:07
زندگی قرص نانیست روی آب حوض خانه خاطرات . سهم ماهی های سرخ که همیشه عاشق اند .

باور کن ... باور کن .

اما تو بوی رفتن می دهی .

در را باز می گذارم وقتی برو که گنجشک ها و ستاره ها خوابند .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:07
کوروش تهامی

از باغ میبرند چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح های تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:08
کاکاوند:

حدیث دهقان

اگه دست خودم باشه تو رو می خوام

اگه نباشه بی اراده می خوامت

تو رو وقتی محال وقتی ممکن نیست

فقط منم که صاف و ساده می خوامت

تو رو وقتی حواست نیست دوست دارم

بین چقدر از این زاویه زیبایی

شاید خودت نمی دونی ولی

حتی نمیشه پلک زد وقتی تو اینجایی

تو رو از این که گفتم بیشتر می خوام

تو رو از هرچی و هرکس یه کم بیشتر

تو رو هر روز نه کوتاه این روزا

از این هر روز هر نفس یه کم بیشتر

تو رو بازم مثه همیشه

تو حتی اگه میشه

وقتی خیسم میکنه بارون

نگام میکنی پشت شیشه

بین چقدر از این زاویه زیبایی

نمیشه پلک زد وقتی تو اینجایی

تو رو جوری دوست دارم یه جوری که

به دوست داشتن هیچ کس نیازی نیست

چه خواستن تو بی اجازه می چسبه

می خوامت حتی وقتی هیچکی رازی نیست

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:08
کتاب گاهی دوست دارم گاهی نه : یاور مهدی پور

به هر آسمان زلالی مشکوک است

گنجشکی که سربه شیشه پنجره کوفته بود

****

سخت است شاخه خشک درختی باشی

که زیر پایش علف سبز می شود

***

از پا در نخواهد آمد

راهی که کوه را شکافته

تا مرا به خوانه ات رسانده باشد

***

نه برگ ها

نه شکوفه ها

نه میوه مانده از سال پیش

پسرکی که این درخت را می تکاند

تنها به بادبادک خود اندیشیده بود .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:08
کتاب گاهی دوست دارم گاهی نه : یاور مهدی پور

به هر آسمان زلالی مشکوک است

گنجشکی که سربه شیشه پنجره کوفته بود

****

سخت است شاخه خشک درختی باشی

که زیر پایش علف سبز می شود

***

از پا در نخواهد آمد

راهی که کوه را شکافته

تا مرا به خوانه ات رسانده باشد

***

نه برگ ها

نه شکوفه ها

نه میوه مانده از سال پیش

پسرکی که این درخت را می تکاند

تنها به بادبادک خود اندیشیده بود .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:09
علیرضا بدیع ، متولد 1364- نیشابور ، کارشناس ادبیات

همیشه خواسته ام از خدا فقط او را

چنان خسته تنی چای قند پهلو را

به مرگ رازیم آنجا که راوی قصه

سپرده است به او پیک نوش دارو را

سفر که فاصله انداخت بین ما امروز

دوباره سوی من آورده این پرستو را

تن تو عطر پراکنده یا که آوردست

نسیم صبح نیشابور با خود این بو را

دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد

بریده اند به نام تو ناف آهو را

گرفته اند به نام غنایم جنگی

سیاه لشکر موها کمان ابرو را

مرا دلیست پر از آه و آرزو مشکن

برای روزمبادا چراغ جادو را

تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی

بگو چاکر کنم چشم ماجراجو را

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:09
اگر می شد صدا را دید

چه گلهای چه گلهایی

که از باغ صدای تو به هر آواز می شد چید

اگر می شد صدا را دید

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:09
مجید سعد آبادی : 1362 – تهران

پدر بزرگ همیشه روی پوست بره ای می نشست

که شبیه نقشه ایران بود

می نشست در سواحل خزر قلیان می کشید

و من از راه نرسیده در بنادر جنوب لنگر می انداختم

و زل می زدم به ناصرالدین شاه روی قلیان

آن روزها مادر بزرگ همه چیز را سر جای خودش می چید

من متولد تهرانم

پدر بزرگم اراک بود

این فاصله هیچ گاه نگذاشت بفهمم

نقشه ایران بره ها چه طور رشد خواهدکرد.

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:10
مونا فرجاد:

خاطرات پا به پای من می دوند شبیه یک مسابقه خودمانی بدون برنده ، بدون بازنده .

اما من بردم . عشق عقب نشینی کرد.

راستی تو در هرکجای دنیا بعد از من گم نخواهی شد چرا که دوستت دارم هایمان در زمان خواهد ماند .

می بینمت دوباره . شاید وقتی در خیابان سرگرم چراغ پیاده رو باشی . شاید منتظر رسیدن یک دوست

نمی بینم دوباره . باید که برگردم . خاطراتمان هم با خود می برم چرا که خاطراتمان پا به پای من می دوند .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:11
ای چشم تو دشتی پُر آهوی رمیده

انگار که طوفان غزل در تو وزیده

دریاچه‌ی موسیقی امواج رهایی

با قافیه‌ی دسته‌ی قوهای پریده

این‌قدر که شیرینی و آن‌قدر که زیبا

... ده قرن دری گفتن ِ انگشت گزیده

هم خواجه کنار آمده با زُهد پس از تو

هم شیخِ اجل دست ز معشوق کشیده

صندوقچه‌ی مبهم اسرار عروضی

المعجم ازین دست که داری نشنیده

انگار خراسانی و هندی و عراقی

رودند و تو دریای به وصلش نرسیده

با مثنوی آرام مگر شعر بگیرد؟

تا فقر قوافی نفسش را نبریده

مهدی فرجی

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:11
چگونه می شود ای نیمه عطش چیدت؟

چگونه می شود ای سیب سرخ دزدیدت؟

تو ذات آتشی به گردبادهای جهان

نمی رسند به آتشفشان امیدت

بزن به دشت که تا رودخانه راهی نیست

بزن به روز که با شب نمی توان دیدت

به دست قد کوتاهان کلووخ دشنام است

تو آفتابی و آسان نمی توان چیدت

محمد جواد اسمان

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:11
مهوش وقاری

در کش کن ، ترکش اما نه . عشق آن چند اتفاقی نیست . می توانی شکل تازه ای بسازی . دوست داشتن پیش امدن نیست . دوست داشتن وجود دارد . وقتی دوستش داری درکش کن . پسش اما نه . حادثه درک نکردن لحظه های با هم بودن است

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:12
گلاره عباسی

از خودت پذیرایی کن لبخندهای من تمام شده است . آب نبات بردار . آب نبات ها به مراتب شیرین تر از لبخندهای ماسیده من اند . با کنارم نیستی کنار آمده ام . من هر روز عکست را سیر می دیدم تا سیر شوم . تو نمی دانی اما من می دانم کسی که خیلی نزدیک به توست تو را به دور دست ها می فرستد . از خودت پذیرایی کن . یک دنیا چای روی این میز سرد شده است و یک فنجان دنیا در خانه ام گم . دنیای من برای تو قد یک فنجان است که تا ته صاحبش را سر کشیده . از خودت پذیرایی کم لبخندهای من کافی نیست .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:12
نیما کرمی

نمی دانم چه اسراری دارند شاعران یا محققان و یا دانشمندان که همه بخندند . تو برای من اخم کن . با یه اخمت هم خستگیم در می رود . لبخند لازم نیست و لازم نیست به هر ترفندی خودت را شاد نشان دهی . غمگینم که هستی به من خوش میگذرد . عزیزم چه اسراریست خود واقعیت نباشی وقتی که من تو را دوست دارم . هزار خنده فدای یک اخمت و هزار من فدای تو و اگر اشکالی نداشته باشد مغرور باشم و بگویم یک تو برای من هزار بار کافیست .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:17
با بال های آبی احساس ، در دورترین آسمان خیال اوج می گیرم. زندگی اینجاست . لحظه ای ایستادن و گریستن و جاری شدن در خواب سبز بهار . بغضی در گلو محبت نشسته است . باور کن از حضور آیینه ها گفتن به سختی سکوت های ساده من . ای کاش لحظه های زمین به قداست شبهای انتظار آبی بود و پنجره ها خواب خورشید را تعبیر می کردند .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:17
چرا تو . تنها تو در میان همه انان که می شناسم هندسه زندگی مرا می تواند عوض کند .

بی خبر وارد دنیای روزانه ام شود و در پشت سر خود را ببندد و من اعتراض نکنم .

چرا تو . تنها تو می دانی که کی باید بیایی لازمت دارم .

به آمدنت احترام می گذارم .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:18
بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیز ها

می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیز ها

تا چه پیش آید برای من نمی دانم هنوز

دوری از تو می شود منجر به خیلی چیز ها

عکسهایت ، نامه هایت ، خاطرات کهنه ات

می زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیز ها

هیچ حرفی نیست دارم کم کم عادت می کنم

من به این افکار زجر آور به خیلی چیز ها

می روم هرچند بعد از تو برایم هیچ نیست

بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیز ها

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:19
امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای به جوانی نمایی اسرار نورزی و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی ها و نا خوشی های خودش را دارد که لازم است بگذاریم در ماجریان یابد .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:21
ژاله صامتی :

اولین تنفر ، اولین گریستن نقطه شروع دایره است . نقطه های رنگ رنگ چیده می شود کنار هم ، روی خط فرضی حیاط ، منحنی ؛ تا تو میان شکل ناقصش سایه حضور خوش رابیفکنی . مرگ لحظه بزرگ خواه یا نا خواه ، لکه سیاه سرخ یا سیاه . دایره همیشه با تو بسته می شود .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:21
سپیده الوندی : شاعر جوان

این روزها باران صفای تازه ای دارد

پس کوچه ها حال و هوای تازه ای دارد

با شور شیرینی که در پاهایم افتاده

حتی خیابان انتهای تازه ای دارد

تنهاییم بی سطر کامل می شود اما

تنهاییم محتوای تازه ای دارد

رگهایم از خون جدیدی پر شده است انگار

در من شروع ماجرای تازه ای دارد

گل می کند مثل شکفتن در دل پاییز

فصل بهار ان ابتدای تازه ای دارد

جایی برای رازهای کهنه دیگر نیست

این دل برایت حرفهای تازه ای دارد

وقتش رسیده داستانی تازه بنویسم

یک قصه که ما و شمای تازه ای دارد .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:21
رحیم نوروزی

جایی نوشته بود که ماهی از بغض است که نفس نفس می زند . بی لیل نبود که فکر کردم آب دریا شور شده شاید همین مویه زاری ماهی هاست که باعث شده دریا امانت دار باشد و هرچه را که برده باز گرداند . مثل قایق کاغذی کودکی که می رفت و انتهای دور برگردان دور میزد . مثل پل که روی آب می ماند . مثل جزر و مد که جواب ساحل است . مثل خنده هایت که برد و صدایش را برگرداند و مثل تمام کسانی که می برد و به مقصدی شاید معلوم و شاید نا معلوم می رساند . از حوصله دریا به دور است که زیادی یقه اش را بگیری و بخواهی تحملت کند . دریا امانت دار خوبیست فقط کافیه آن زمان که بادبادکی از سرشوق به آسمان فرستاده ای و نه قلعه ای ساحلی برای خودت دست و پا کرده ای به رویش بیاوری و آرام در گوشش بگویی : آخرین عشق مرا کجا بردی ؟

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:22
نگار استخری : بازیگر

خورشید که قدش می رسد به تما پنجره های خانه می داند پنجره ها فقط برای این نیستند که آفتاب به خانه بیاورند و شبها از لولای نیمه بازشان نسیم در جریان باشد .

پنجره ها قاب های خانه اند . از آن دست قاب ها که هر ثانیه ، هر ساعت ، گذر زمان را نشانه می گیرند.

امشب در قاب پنجره ستاره را دیدم . از آن دست ستاره ها که فاصله را بیشتر نشان می دهند . دورترند و کوچکتر .

از آن دست ستاره ها که از قاب پنجره تکان نمی خورد تا خوابت بگیرد . از آن دست ستاره های بی نظیر رویا پرداز که اجازه شمردنشان را به سادگی به تو اهدا می کنند .

امشب در قاب پنجره نگاه کن . یاد انگشت های بارانیت که خاطره پنجره را خیس می کند . نگاه کن .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:23
محمد صوفی : کارگردان

باد که می آید بیرون از پیراهنت که می آیی آفتاب که می وزد از سایه ات که جلو می زنی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. تنها اتفاق روزهای تابستانی خوشه های رسیده تمام میوه هاست و تنها اتفاق روزهای من رسیدن به تو خوشه های انتظار . باد که می آید بیرون از پیراهنت که می آیی فکر می کنم سایه ات رد می شود از خیالم .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:23
افشین تل لو : نویسنده

بلبل خیلی کم تو محل آفتابی میشه . آخر هر وقت می دیدنش همه ازش امضا می خواستن .

سوالهای عجیب و غریب می کردند . مثلا اینکه اخرین آلبومشو کی بیرون میده یا مثلا چه رنگی رو دوست داره و چه غذایی و این جور حرفها .

اون شب بلبل اومد کلینک و با غرور مخصوص نشست روبرو دکتر .

دکتر پرسید : خب مشکل شما چیه ؟

بلبل بادی به غب غب انداخت و گفت : امروز سر کنسرت یه کم صدام مشکل داشت یه جورایی انگار خش دار شده بود .

دکتر بلبل را اندوسکپی کرد و گفت : متاسفانه شما مبتلا به سرطان حنجره شدید !!!

بلبل که انتظارش رو نداشت رنگش پرید . صورتش غرق عرق شده بود . پرسید : حالا باید چیکار کنم؟

دکتر گفت : باید حنجره تو برداری متاسفانه دیگه صدایی نخواهی داشت .

بلبل قلبش به تپش افتاد . نفسش به زحمت بالا می اومد و همه اتاق داشت دور سرش چرخ می زد . چشاش سیاهی می رفت و از روی صندلی محکم خورد زمین .

چشاشو باز کرد . شب بود . بلبل از رختواخبش افتاده بود کف اتاق خوابش . وای خدا ازت متشکرم همش خواب بود.

بلبل بلند شد و آبی به سر و روش زد . فردا صبح بلبل دیگه خیلی خودشو نمی گرفت .

توی محل به همه سلام می کرد: _سلام خاله کبوتر . _ چه طوری گنجیشک ؟ _ متشکرم آقا دارکوب .

تازه بلبل تصمیم گرفت یه کنسرت باحال برای کمک به بیمارای سرطانی اجرا کنه .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:24
دوستت دارم و اگر لازم باشد به تمام زبان های رایج ، در تمام مکان های دنیا این را ثابت کنم ، برایت ثابت می کنم.

حالا که بعد مدتی یادم امده زندگی سوء تفاهمی ایست بدون تو ، حالا که با هر بار آمدنت یادم می اندازی نباید بروم ، حالا که به آسانی حرف رایج معیارم شده دوستت دارم ، اگر لازم باشد ثابت می کنم و ادیسون یا هر مخترع و مکتشف دیگری را با هر قانون و ماده ای پایبند تو خواهم کرد . ثابت خواهم کرد سیب ها به جاذبه تو می افتد و ثابت خواهم کرد کوچکترین ذره هستی دل من است وقتی تو را نمی بیند .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:24
قوی ترین اتفاقی ممکن است در یک چهار چوب بیفتد نامش پنجره است . پنجره را باز کن بگذار بادهای موسمی خیال کنند مهمتر از یک مهمانم و اگر توانستی خودت را به یک دست هوا خوری مهمان کن . دستت را زیر چانه ات بگذار . به بیرون پنجره نگاه کن . ببین هوا چه متملقانه سعی می کند آلوده نباشد . اما آلوده است و شاید من ، شاید تو بی تقصیر نباشیم . پنجره را باز کن . بگذار سهم کوچکی از خانه را به پنجره اختصاص دهیم .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-12, 11:25
احسان کرمی : شنبه : طبیعت

هوای چشم هایم بارانیست . بگذار ببارد باران برگونه هایت . حرفهای آلوده نزن . من از روز تا شب هوای آلوده استشمام می کنم و خیابان را به خیابان گره می زنم .

بخند . من تمام اکسیژن های لبخندت را از خانه که بیرون می روم مصرف می کنم . لابه لای خودروهای پر دود و کنار سیگارهایی که آدمیان را نصفه کشیده است . در میان هوایی که می رود برای آلودگی . تو حرف آلوده نزن . برای من عمر اتفاق لبخندهایت کوتاه نیست . یک بار که می خندی ، ده بار می میرم . پس حرفهای الوده نزن . من به طبیعت چشم هایت مؤمنم و به لبخندهایت . حرفهایت را آلوده نکن با این حرف که می روم . که تمام . که نه تو .

sincere
2012-Jun-12, 11:38
شعرات همه پر بود از احساسات لطیف و عاشقانه-;{@:20:

nooom
2012-Jun-12, 17:35
مرسی.خیلی عالیه -;{@

Marzieh-Rostami
2012-Jun-14, 15:53
اشکان خطیبی :

حالا که با تو ام از همه غصه ها نجات پیدا می کنم.

حالا که با تو ام از تکه تکه بودن نجات پیدا می کنم .

حالا که با تو ام نجات پیدا می کنم از به امید هر چیز دیگری بودن .

حالا که با تو ام نجات پیدا می کنم از همه خواستن ها. ( در حال پاره کردن کاغذ خود )

حالا که با تو ام رها هستم . ( پخش کردن کاغذ در هوا)

Marzieh-Rostami
2012-Jun-14, 15:53
علیرضا معینی :

عین خزان برگ و بار ندارم

ما که به تقویم خود بهار نداریم

بسته به زنجیر گیسوان شماییم

از خودمان هیچ اختیار نداریم

دسته به چشمان روسیای تو عمری

خواب و خور و راحت و قرار نداریم

یکسره مشغول چشمهای تو هستیم

هیچ کسی را یه جز تو کار نداریم

عم گلیم و شریک باد گذشتیم

دولت عشقیم و اعتبار نداریم

بسته به زنجیر گیسوان شماییم

یکسره مشغول چشمهای تو هستیم

Saretus
2012-Jun-17, 12:52
با اجازه خانوم مدیر:-;{@


خاطره حاتمی


غمگینم...اما دوستت دارم!


غمگینی هرگز ذره ای از دوست داشتن نمی تواند کم کند!

حالم مسری است!خودم را از تو میگیرم،...تو نگیری!!!


آه..اما لطفی کن!
آن لحظه که میگویم همه چیز تمام است،غمگین شو!
خیالت راحت...غمگینی هرگز ذره ای از دوست داشتن نمی تواند کم کند!


نه...پس بیا قراری بگذاریم!

من تا سه در دل خودم می شمارم!

یک...دو...سه...بعد میگویم همه چیز تمام!"تمام"

تو غمگین نشو!!!

سرت را پائین بیانداز و بگو نه!نه!


نمیدانی چقدر تاثیر گذار است اعتراضت...نه برای ماندن!برای نماندن!


می روم...

می روم اما یادم میماند کسی را که دوست داشتم،کسی را که دوستم داشت...

و من بیش از پیش دوستت دارم!


یک نوع دوست داشتن همراه با ترس! من از تو می ترسم...می ترسم!


از این موضوع رنج می برم که نمیگذاری با تو بد باشم!

کمی بد اخلاق،غرغرو،بهانه گیر...!!!
غمگینم اما...اما...اما...

"دوستت دارم"

تو مرا به یاد صدف های ساحل می اندازی...صدف های ساحل!
تو مانند اینهایی!زیبا ،آرام ،دوست داشتنی...!

اما من..

غمگینم!!

Marzieh-Rostami
2012-Jun-17, 19:58
خدا رو شکر یکی پیدا شد همکاری کنه-;{@



منصور ضابطیان:

سیب از ان دست میوه هایست که حضورش در هر بزمی قطعیست . در میان مصرع شاعران ، بین روایت ناطقان ، یا دست مایه داستان سراها و چه کسی نمی داند آدم با معمله سیب ، زمینی شد. حالا سیب زرد یا قرمز ، حالا سیب هفت سین یا سیب گلاب ، چه فرقی می کند عطر سیب همان عطر نجیب وسوسه کننده است . عطری شبیه عاشقی ، عطری شبیه دلتنگی ، عطری شبیه همه ی بهار های نیامده و همه تابستان های نرسیده ، عطری شبیه همه داستان های نشنیده و همه شعرهای نگفته و اگر به من باشد خواهم گفت سیب ، سیب است. چه قرمز باشد و چه زرد . چه سبز باشد و چه نقره ای ، چرا هیچ شاعری از وسوسه نامش در امان نمی ماند .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-17, 19:58
گلاره عباسی :

تو را که می بینم ترجیح می دهم به هر دلیلی دوستت داشته باشم .

تو را که می بینم یادم می رود بهتر است آدمها عاشق نباشند و به هر بهانه به اطرافیانم یادآوری می کنم تو بهترینی و کنار علامت سوالهایشان زندگی مسالمت آمیز میکنم .

تو را که می بینم به جمله بادابا اعتقاد راسخ پیدا می کنم و دلم می خواهد بلند فریاد بزنم : قد حوا نمی رسید همه سیب ها را من خواهم چید .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-17, 19:58
حسین شمس : (عرفان نظرآهاري)

سالهای سال ، درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ بدنیا به آمد . سیب ها هر کدام یک کلمه بود . کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ، خدا هم .

SHAPE \* MERGEFORMAT

درخت اسم خدا را به هرکس که می رسید می بخشید . آدم همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بیشتر . و وقتی سیب می خوردند ، خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت .
درخت سیب زیادی پیر شده بود خسته بود . می خواست بمیرد ؛ اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا کرد و گفت : "همه عمر اسم شیرینت را بخشیدم ؛ اسمی که طعم زندگی را یادآدم ها می داد . حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم "

خدا گفت : " عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن آخرین سیبت ، سهم کودکی است که هنوز دندانهایش جوانه نزده ، این آخرین هدیه را هم ببخش . صبر کن تا لبخندش را ببینی ."
و درخت یکسال دیگر هم زنده ماند . برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک اخرین سیب را از شاخه چید ، خدا لبخند زد و درخت ، آرام در آغوش خدا جان داد

Marzieh-Rostami
2012-Jun-17, 19:59
روح الله کمانی : متنی از دکتر علی شریعتی

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود . داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است · دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند · اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است · اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است · وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم · اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.

Marzieh-Rostami
2012-Jun-17, 19:59
لوریس چکناواریان : موسیقی دان

بیچاره فرهاد ، نانوا هم جوش شیرین می زند .

بیچاره شیرین ، بیستو ن هم تیشه به فرهاد می زند.

بیچاره فرهاد ، بیچاره شیرین ، زندگی در عاشقی فرصتی نمی یابد .

اصلا مهم نیست که چه سنی داری . همیشه عاشق کسی هستی . عاشق کسی که یک خاطره مشترک را از او در ذهنت نگه داشتی .

بیچاره فرهاد ، بیچاره شیرین ، بدون هیچ خاطره اسطوره شدند .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-18, 20:04
احسان کرمی :

قدری نور برای یک بازی جانانه کافیست .

برای خبر کردن های پنهانی ، برای سرگرمی های کوتاه مدت فقط یک آینه داشته باشی .

ترکیب شیشه و جیوه ترکیب بی نظیریست . جان می دهد برای عرضه کردن تمام دلخوشی های با وقفه .

آینه ها ، آینه هایی که قدی هستند . به درستی اصل و نسب رفتارهای آدمی اند. همین که تن می دهند به نشان دادن تو و همرنگ می شوند و شبیه تو یعنی از یک خود گذشتگی شدید رنج می برند که دلنشین است .

قدری نور برای یک بازی جانانه کافیست . یادش بخیر بازی انعکاس نور و آینه .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-18, 20:04
دریا جواب ساحل را با صدف داد . صدف روی ساحل نشست و حالا ماجرایش شروع می شود . ممکن است یک دخت بچه که برای ساختن خانه آروزهایش لب دریا می رود صدف را ببیند و بردارد برای سوغاتی یا یک گردنبند به ارمغان دریا. شاید دوباره بدهی دریا و خاک صاف شود . خاک صدف را برگرداند . دریا جواب ساحل را با صدف داد . ساحل پرسیده بود هنوز دوستم داری ؟ ثابت کن .
دریا گفته بود : صدف

Marzieh-Rostami
2012-Jun-18, 20:04
مهوش افشار پناه :

من بازیگرم . چهره پردازیم می کنند . لباس نقشم را بر تنم می پوشانند . می توانم همه چیز باشم . یک انسان ، یک صندلی یا حتی یک پرنده . می پرسید چه طور؟ فقط کافیست حسش کنی .

من بازیگرم . می توانم بازیگر زمین باشم یا بازی زمان ببینم . بازیگر روی صحنه بازیگر است . تا قبل از کنار رفتن پرده ها او هیچ نقشی ندارد . وقتی پرده ها کنار رفتند کس دیگریست . کسی شاید مثل شما .

من بازیگرم . صحنه من زمین است . گاهی به آسمان نگاه می کنم تا سُفلر یادم بیندازد چه باید بکنم .

من بازیگرم گرچه کارگردانم را نمی بینم اما نمایشنامه را حفظم . هرگاه کات دهد می ایستم و اگر نوای حرکت سر دهد ادامه می دهم . فرقی ندارد در سینما هستم یا تئاتر . نام نمایشنامه * انسانی بر پرده زمین * است . کارگردان ، طراح صحنه ، نویسنده خداست . مردم سایر عوامل اند . نور صحنه با خورشید است و من همیشه بازیگرم تا دنیا هست من با دنیا هستم .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-18, 20:05
منصور ضابطیان :

نگار من که به مکتب نرفت و خط ....

جناب حافظ ، نگار مکتب شما حضرت صلح است . حضرت امانت . همان که خدا سلسه اش را درود های فراوان قرار داد. همان که ترازوی خورشید و ماه را بر کفه دستانش گذارد اگر هم ، از دعوت به خدای خویش دست برنخواهد داشت . او که قسم خداست بی شک واشهد ان محمد رسوالله . او که مقامش را خدا برگزید و نماش بر گزند هرچه بی خداست . او که افسانه را افسوس می کند و معنا را مینو . او که آینه ی آسمان است و دلیل حیرانی زمین . او محمد خداست . محمدی که خدا برایش نوشت : الف ، لام ، میم . اوکه در دل میگریست و بر لب لبخند داشت . او که در نبرد می جنگید و در خانه می خندید و مهربانی معنای او بود . نه ، نه اشتباه می کنم او معنای مهربانی بود . اشهد ان محمد رسوالله .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-18, 20:05
جلیل فرجاد :

و خدا شکوهش را در یک کلمه آفرید و تمام شعرها از ان پس شروع به رشد کردند و قافیه نسبت دار شد با شعر و درختان پر شکوفه شدند و کوه ها آموختند می توانند بزرگ باشند . پرندگان پرواز را تجربه کردند و خدا قاصدک را آفرید و بعد پیامبر را مبعوث کرد . خدا تمام شکوهش را در یک کلمه آفرید و نامش را محمد گذارد تا به زمین اعتبار دهد .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-18, 20:05
چه تاریخ مبارکی . حق دارد دنیا بگردد به خاطر او . حالا ماه فاصله اش را کم می کند با زمین و خورشید بی اعتبار خواهد شد . حالا جا دارد تمام حواس گلبرگ ها پرت شود و درختان از هوشیاری بی هوش شوند ، چرا که فرستاده خدا می خواند به امر او . چه تاریخ مبارکی . حق دارد دنیا بگردد به خاطر او . به خاطر محمد فرستاده خدا .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-20, 11:40
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد . پس نگو ، نگو که رویای دور از دسترسی . خوش نیست . قبول ندارم . کمی ساده با من حرف بزن . از روزمره گی هایت . از آن خبرهای دسته اول که اوقاتت را شیرین می کند . از آن دلهوره ای بی طاقت که دوره ات میکند . از همه آنها حرف بزن . نمی دانی چقدر معجزه پشت هر کلمه ات پنهان شده است . حرفهایت طعم صبحانه کنار دریا ، حرفهایت جنس بادهای خنک بهاری ، حرفهایت چقدر شیرین است برای من . تمام من در خانه تو خلاصه می شود . در سقفی که یکی شده در حرفهایمان . بوی تو ر ا می دهد . چراغ های روشن خانه . با من حرف بزن . من آماده ام که تو را بشنوم . سالیان دراز ساعتهای طولانی . دوستم بدار . این ترکیب به ما می آید . یک بار دوستداشتن من ، برای همیشه مان کافی است و برای خواب پریشانیمان . نگو ، نگو که دوست داشتن کار ما نیست . تو که حرف می زنی باران می آید . حرف بزن . بارانی که روزها بالای شهر ایستاده است . عاقبت می بارد . خشک سالی است در حوالی خانه من . بهار شو . ببار .
لعیا زنگنه

Marzieh-Rostami
2012-Jun-20, 11:40
پنجره را روبه بیرون باز میکنم و صدای پرنده ها را می شنوم . پرنده هایی که هستی خود را با خواندن و دوباره خواندن مشخص می کنند و تا بهار پنجاه تا بغض در راه است. ببین اینجا نشسته ام ، اما پرنده ام . از آفتاب خوشم می آید و این درخت مال من است و این زمین و این هوا و این کنار رودخانه . اگر صدای جیک جیکمان را می شنوی هنوز در محله منی در مغ زار منی . این حرفها را وقتی نبوده ای براین نوشته ام . همه سفره عید امسال همین است . یک بشقاب عدس که اینجا پشت پنجره کنار چند شاخه گل، آفتاب می خورد . کم است اما هنوز است ، مثل خود زندگی . آمیخته با نگرانی و امید که مثل همه امیدها ریشه اش در چیزی ماورای یقین است . این هم نوروزی دیگر است کمی آفتابی ، کمی دور ، خیلی نزدیک . آن روزها گذشت این نیز بگذرد بهار در راه است و همین که برسد همه خوشی ها می رسد به دامن اتفاق و گل می شود بهار در راه است .

لعیا زنگنه

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:56
شهرام حقیقت دوست :

تابستان کمی رسیده ، کمی نرسیده زمزمه ایی که برف را از شاخه های کوه آواره کرده است این را می گوید . حالا در هرکجای ایران که باشی افق کوه به تو خواهد گفت که آیا وقت گیلاس و هلو و گرجه سبز رسیده است یانه.بی شک در این گرمای سایه انداز ، کیفی دارد سایه را جا گذاشتن ، کنار حوض و آب تنی کردن در آب . بی شک تابستان نزدیک است ، چرا که لباس های روی طناب رخت ، عرق کرده اند . جای آن که خشک شوند . چه لذتی دارد گرمای این روزها .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:56
پرویز پرستویی : (دکلمه )

عصری تابستانیکه صبح آن با حافظ آغاز شد . گفتم من امشب 7 ساله شدم . گفتی لحظه ی قشنگ عظیمت بر تو خوش بابایی. گفتم نگاه و نقش تو مرا با خود می برد دخترم . گفتی دل را از آواز عشق سر ریز کن تا ببینی که ... گفتم که همه دنیا کف دستی پیش نیست . گفتی و انسان همیشه رفیق اند و نیست روزهای قشنگ هم هست گفتم به جان تو که از همین عصرهای قشنگ تابستانی تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است و بس . گفتی پس از لبخند و مهر از عشق و مهربانی بگو بابایی . گفتم اگر از عمرم دمی مانده باشد و آنی ، آن هم از آن تو ... جون بابایی .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:56
ویدا شهشهانی

فقط در تابستان اتفاق می افتد این که به حیاط آب بپاشی و بوی خاک حیاط را خنک کند . فقط در تابستان اتفاق می افتد که عین گرما بادی نچندان خنک می وزد و خنکت می کند . فقط در دم دمای اواسط تابستان است هر قدم که برمیداری انگار به خوشی نزدیکتر می شوی . من تا ادامه ی تمام بادهای خنک که طلایی گندم ها را عیار می گیرد ، مدافع حقوق تابستانم . حقوق تابستان با آن میوه های خوب ، رنگ های شاد و پارک های شلوغ فقط در تابستان اتفاق می افتد . این که پنجره با باد کمی باز و بسته می شود و خنکای باد بماند در مشام خانه .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:57
علیرام نورایی :

لذت یک ملاقات در عصری تابستانی با هیچ حسی برابر نیست . نه اینکه حرف از احساسات باشد نه ، ان را نمی شود با هیچ شادی و هیجانی مقایسه اش کرد . همین که خسته ای و از یک معاشرت طولانی از کار آمده ای و ناگهان یک ملاقات کوتاه شاملت می شود یعنی می شود نام عمرت را گذاشت زندگی . زندگی همین است . یک عمر ملاقات کوتاه خوب ، یک چای گرم ، یک شام دلپذیر یا حتی نگاه کردن به مجلات . زندگی همین است . به همین سادگی .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:57
بهرامی :

به من نگاه کن . آرامش چشمانت را دوست دارم . من را بدهکار تمام شاعران کن . اجازه بده دنیا به ما حسودی کند . به این ترتیب که به من بگو همه دنیای تو هستم و از این راز فقط من و تو خبر دار خواهیم ماند که تو دنیای منی و نه هر دنیای .

به من نگاه کن . زندگی در آرامش تمام است . شبها آسیاب ها تقدیر آب می گفتند و چه کسی به اندازه من می تواند بی نظیر ترین دنیای تو باشد .

به من نگاه کن . حتی اتفاقی . اما اجازه بده به دیگران نشانت بدهم و بگویم دنیا کوچک است . به لبخندش نگاه کن و بگویم جهان بزرگ است . به چشم هایش نگاه کن و بگویم ... نه ... هیچ چیز نمی گویم تو فقط به من نگاه کن .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:58
داستان های 55 کلمه ای :

کار اموز : وقتی چند لحظه پیش از شروع پرده اول ستاره نمایش افتاد و مرد کارگردان گفت : نمایش باید اجرا شود . امشب به جای بازیگر کار آموز ، ستاره نمایش باید بازی کند . بازیگر کارآموز با سرعت تغییر لباس داد . اجرای او عالی بود . ستاره آخرین نقشش را بی نقص بازی کرد . بازیگر کار اموز موقع تعظیم در برابر طوفانی از کف زدن های پر شور چاقویی که در جیب داشت را لمس کرد .

یک شب بارانی :

در زیر باران جاده روستایی درست دیده نمی شد . جودی که وانت دزدی را می راند ناگهان ترمز کرد و مسافری که روپوش سفید به تن داشت نفس زنان سوار وانت شد .

_ اوتومبیل خراب شده ؟ دکتری ؟ ( جودی پرسید)

_ آره

جودی دیوانه ی جنایتکاری که تازه از آسایشگاه روانی فرار کرده بود، پرسید : توی آسایشگاه کار می کردی ؟

ویلیام قاتلی که تازه از زندان فرار کرده بود به دورغ گفت : بله

بد شانسی :

وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت . چشم هایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده . او گفت : آقای کوجیما . شما خیلی شانس آوردید که 2 روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید . حالا در این بیمارستان در امان هستید . با زخم پرسیدم : من کجا هستم . زن گفت : ناکازاکی .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:58
نگار عابدی :

نگاهم به فرش است . دارم با دقت نگاه می کنم هنر دست هنرمندان را .

تو داری حرف می زنی . از عشق می گویی ، من از هرچه بادا باد می شنوم .

بعد از مدتی در می یابم فرش ها گلیم ها بی شباهت هم نیستند .

نگاهم به گلیم است . طوطی های آبی سبز ، گربه های سیاه و طرح های مختلف ، درچشمم جای می گیرند .

صدای تو را می بینم و شکل فرش را می شنوم . دارم گیج می شوم . تو راست می گویی که دوستم داری یا طوطیان شکر قند درست می گویند که ندارند .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:58
افشین تل لو :

هوا داشت کم کم تاریک می شد که جغد در زد و وارد مطب دکتر شد. بعد از چاق سلامتی با دکتر گفت : آقای دکتر عرضی داشتم خدمتتون که مسدع اوقات شدم . دکتر با مهربانی گفت : بگو عزیزم چه کاری ازم بر میاد . جغد که همین طور داشت شیشه عینکشو پاک می کرد اون و به چشاش زد و گفت : می خوام بخوابم . مثل همه حیوونای جنگل می خوابم شبا رو بخوابم . دکتر که دلیلی برای جستو جوی علت نداشت گفت ک باشه پدر جان بیا این قرص ها رو که برات می نویسم سر شب بخور. جغد تشکر کرد و رفت . اون شب جغد قرص ها رو خرد و تا خود صبح تخت خوابید . صبح که همه جغد ها به خواب می رفتند آقا جغد ما حسابی خوابشو کرده بود و از لونه زد بیرون . اون که تا حلا جنگل و زیر نور آفتاب تماشا نکرده بود ، صدای بلبل ها رو هیچ وقت نشنیده بود و پروانه های زیبارو تا به حال ندیده بود . جغد اونقدر ذوق زده بود که تمام روز را پرواز کرد و به هرگوشه سرک کشید. اون روز هیچ شکاری گیرش نیمد . آخه موشا هم شبا از لونه هاشون بیرون می اومدند ولی اونقدر حرف برای جغدای دیگه داشت که مطمئن بود حتی باورش هم براشون سخته . اون شب همه جغدا پای صحبت های عجیب و غریب آقا جغد نشستن و چشاشون چهار تا شده بود ولی زندگی خرج داشت . آقا جغد مجبور بود برای گذرون زندگی باز هم روزها بخوابه و شب ها برای شکار موش تا صبح بیدار باشه .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:59
شاعر جوان : محمد رضا طاهری

چشم هایم دچار تشویش اند

نوری از هیچ سو نمی بینم

جز تصاویر تار پشت سرم

چیزی از روبه رو نمی بینم

در من این همه ازدحام و هم همه چیست ؟

تو بگو که رفیق من بودی

من کسی را در این جهان شلوغ

مثل تو راستگو نمی بینم

اشکهایم تمام شد حالا تو بیا گریه کن

که من دیگر ردی از بغض های شکسته

در مسیر گلو نمی بینم

دردها گنگ غصه ها مبهم

حرفهایم برای گفتن نیست

تو بگو از غمم که من خود را

مرد این گفتگو نمی بینم

غصه خوردی که اشکهای مرا

همه دیدند و آبرویم رفت

من که در چشم های این مردم

قطره ای آبرو نمی بینم

عشق یک مصحف مقدس بود

هرکسی دست زد به خطی از آن

من که در بین این همه عاشق

یک نفر با وضو نمی بینم

گفتی آت تک سوار می آید

با خبر های خوب از این راه

چه شد ان تک سوار آن راه کجاست ؟

خبر خوب کو نمی بینم

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:59
کاکاوند : حسین منزوی :

من تو را برای شعر بر نمی گزینم

شعر مرا برای تو برگزیده است

در هشیاری به سراغت نمی آیم

هر بار از سوزش انگشتانم در می یابم

که باز نام تو را می نوشتم

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 12:59
لوریس چکناواریان :

احساس خوبی دارم .

همه چیز درست می شود .

تو خواهی آمد و دهان تاریک باد را خواهی دوخت .

آمدن تو یعنی پایان رنج ها .

آمدن تو یعنی آغاز روز نو .

بلافاصله پس از غروب از وقتی تو نوشتی می آیی

و من احساس خوبی خواهم داشت .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-24, 13:00
اکرم محمدی :

مهم نیست ادم به چه زبانی می نویسد . همه زبان ها خارجی هستند . غیر قابل فهم اند . هر کلمه به محض آنکه به زبان آید به دور دست می گریزد به جایی که دست کسی یا چیزی به ان نرسد . مهم نیست که چقدر آشنا باشد. هیچ کس نمی تواند بخواند . هیچکس نمی داند برق چیست و حتی کمتر می فهمدش وقتی که از می تابد بر فلز سیقل خورده ی یک چاقو . حالا شب دریای به نظر می رسد . ما در آن دریا پارو می زنیم در جهت های مخالف . غرق در سکوت .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-27, 15:33
احسان کرمی :

***می شود فهمید تا چه اندازه خیابان ها خوشحالند و حتی امروز جای ریسه های چراغ چقدر خالیست . صدای خنده همسایگان ، صدای ماشینهایی که می روند زوج ها را ببرند خانه بخت ، صدای بخت که آرام است ، صدای تیک تاک ساعت که رام است ، صدای ماه که امده بالای بام . صدای قدم های خوشبختی می آید . تمام درختان دل به برگ ها داده اند . برگ ها دل به شکوفه های رسیده و شکوفه های دل به نام تابستان . می شود فهمید تا چه اندازه دلخوشیم . تلفن هامان زنگ می خورد . زنگ خانه مان صدایش بلند می شود و چهره شهرشادمان است . همین که می توانی شاد باشی به بهانه بزرگ تولد سوین امام ، همین که می توانی خوب باشی ، مهمانی بروی و به مهمانان خوشی تعارف کنی یعنی عید است. حالا آیینه ها دیوانه تمام کسانی اند که می خندند .

*** اصلا نمی شود تصور کرد روزی کودک بوده ای و آیا با این تصور هم بازیتان جز فرشته ها بوده اند و آیا بازیگوشی هایتان جز به لبخند فاطمه ختم می شد . چه سخت است در حوالی کودکیتان فکر کردن . آیا همان کسی نبودید که زیر پرگه فرشته ها امضا میکرده . چه غیر قابل تصور است تصور کودیتان حضرت کربلا. شما که با چرخ گهواره تان زمین چرخید . شما که بهانه خنده هایتان فصل بهار شد . شما که با نامتان گلها را شکفتن مایل می کنید . شما از تبار آیه اید و آینه . شما که از صف واژگان شعر آمده اید . چگونه می توان شما را به کودکیتان تصور کرد و آیا شما هم کودک بوده ایت و اگر از من بپرسند خواهم گفت بله کودک بوده ایت اما در قامت یک فرشته .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-27, 15:33
الهام کردا : شاعر علیرضا بدیع :

سرِزبانی و آرایه در بدن داری

تو قابلیت ضرب المثل شدن داری

برای من که به لطف خدا تو را دارم

لطیفه ای شده ترکیب «خویشتن داری»

سئوال کرده تو را هفت قرن مولانا

و عقل و عشق در این باره گفته اند: «آری!»

تو کیستی که دلت خانقاه خورشید است؟

و از تلألو مهتاب پیرهن داری

به غیر ماه وَ خورشید، سرشماری کن

که چند عاشق سرگشته مثل من داری…؟!

مرا به خویش بخوان! تا که جاودانه شوم

که مُهر معتبرِ عشق بر دهن داری

تمام سهم من از نوبهارِ آغوشت

گلی ست شکل تبسم که ظاهرن داری

من آهوانه پناه آورم به دامانت

خوشا به حال اسیری که در کمند آری!

Marzieh-Rostami
2012-Jun-27, 15:34
نیما کرمی :

***روزهای شاد روزهایی که می توانی آرزو کنی چند برابر شود . روزهایی که نمی شود شاد زیست . روزهای عید امده است . خوشی همسایه دیوار به دیوارمان شده . عروسی به کوچه هایمان سری زده و پیداست همه چیز رو به راه شده است . چه خوب است که شهر را به خنده هاتان مهمان کنید و اجازه میدهید کوچه در هوای خوشیتان خاطره انگیز شود و آن وقت درختان تا چه اندازه پربار خواهند شد و خواهند گفت چه خوشبختی ادامه داری با تابستان امده . روزهای شاد ، روزهای عید ، روزهای خوب مهمانی ، روزهای کارت دعوت ، روزهای عید . از خیابان امشب چند بار شادی دوستانه ات را دیده ای ؟ بسیار . روز صف های مشترک ، روز جشن های آغاز . روز عید . حالا شهر ، نفس آرامی از مردمانی که شاد بوده اند و شاد خندیده اند و مسئولیت بد اخمی را به روز دیگری موکول کرده اند . عید آمده .

***آرامم کن ، آرامم کن . آرزوی آرام شدن دارم و تو می توانی آرامم کنی . تو می توانی اگر بخواهی . خانه ام خانه عشق توست . آرامم کن . نه برای این شب که برای تمام شبها و روزهایی که چه عید باشد و چه عید نباشد. دلم آرامش می خواهد . تو می توانی ... تو می توانی اگر بخواهی . بخواه که خواستنت برای من نسخه پزشکیست که آرامش را برای بیماری هدیه میکند . بیماری که آرزویش داشتن آرامش است .

*** نیاز به یک کلمه دارم . به یک حرف که مرا بردارد از روی زمین . یه یک آرزو که تمامش تو باشی . نیاز دارم به صدایت که آرام بگویی همه چیز خوب است و بدانم تو از من بهتری . آرزوهایت را بچین روی لحاف ماه . جایت را پهن کرده ام پشت پلک هایم . می خواهم خواب تو را ببینم . اینکه امده ای به چشمانم سری بزنی . آروزهایت را بچین و سفره شب را برچین . زیباترین شعر های عالم آروزهای کوچکی اند که برایشان منتظری. شعر . عاشقی اتفاق مختصریست . اگر عاشق آروزهایت باشی . نیاز به یک کلمه دارم به یک حرف که مرا بردارد از روی زمین .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-27, 15:35
هدایت هاشمی :

شازده کوچولو گفت : با من بازی کن . نمی دونی چقدر دلم گرفته . روباه گفت نمی تونم باهات بازی کنم آخه هنوز اهلیم نکردن . شازده کوچولو آهی کشید و گفت : معذرت می خوام . اما فکری کرد و پرسید ؟ اهلی کردن یعنی چی ؟ روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی . پی چی می گردی ؟ شازده کوچولو گفت : پی یک دوست می گردم . اهلی کردن یعنی چی ؟ روباه جواب داد : یه چیزی که پاک فراموش شده . یعنی ایجاد علاقه کردن .

وقت خداحافظی شازده کوچولو دوباره برگشت پیش روباه و گفت : خدانگه دار . روباه گفت خدانگه دار. اما رازی که بهت گفتم خیلی ساده است . جز بادل هیچ چیزی رو چنان که باید وشاید نمی توان دید . نهاد و گوهر به چشم سر دیده نمی شه . روباه شازده کوچولو رو یاد گلش انداخت و گفت : ارزش گل تو به قدر عمریه که باهاش صرف کردی. شازده کوچولو تکرار کرد تا یادش بمونه و روباه گفت انسانها این حقیقت رو فراموش کردند اما تو نباید هیچ وقت فراموش کنی . تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلیش کردی مسئولی . تو مسئول گلتی . شازده کوچولو تکرار کرد من مسئول گلمم .

رسیدم به سیاره ای در سفر

که گویا ندارم نشان از بشر

ندارم ندارم ندارم قرار

کجایش زمین است این شوره زار

خدا کجایم دلم شد غمین

سلام آفریقاست روی زمین

Marzieh-Rostami
2012-Jun-27, 15:35
امیر حسین رستمی :

همسایه رو به رویی دارد بچه نوزادش را پرت می کند بالا و بعد می گیردش . طوری که هرکسی هم که جای ازرائیل باشد وسوسه می شود .

بعد از یک روز پر جنب و جوش در حالی که منتظر پاداش اجتماعیم ، آرامش هستم ؛ ناخداگاه زل زده ام به ساختمان های روبه رو . زنی در کوچه دارد تمام دارایی که ممکن است کسی در حنجره اش داشته باشد را سر کودکش می زند . صدایش نمی آید اما دهانش طوری باز می شود که نمی تواند قدر حرفهای خوب باشد و توجه بیمار گونه ام به اتفاقات درون محله ای ، می شود پی برد که خسته ام و این خستگی نام دیگر خیانت است . وقتی خسته ای می توانی زل بزنی به جایی که نمی بینی یا به حرفهایی که نمی شونی . متاسفانه در دانشگاه های ما واحدی به نام افسردگی خیره شدن وجود ندارد که اگر داشت بی شک تمام همسایه های من بالا ترین نمره ها را خواهند گرفت . همین حالا یک همسایه زل زده به من با خودش خواهد گفت چه ترکیب گبج کننده ای : یک فنجان ، یک صندلی و آدمی که کنارش ایستاده .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:33
ایرج نوذری:

عطر یاسهای بنفش

تن خیس نارنجهای باغ

نوازش نرم زمین

هیاهوی باران پشت پنجره

آواز باد در گندمزار

عطر نان در بامداد

زلال روشن آبهای کوهستان

خواب لطیف زمان در سکوت پل

شاید این بهار فصل شکفتن من باشد

شعر از : نرگس رضایی

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:34
ای حی علی های های علی

ای اشهد و ان دلی که پر از امن است

ای اهدنا صراط قلوب

ایاک عشق و ایاک دل

ای انکه خمره اش کرانه به کرانه بر دو از لبانش آیات بر امد

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:34
لیلا بلوکات :

صدایت می زنم . از خواب می پری . چرتت پاره می شود . حالا از کجا نخ و سوزن بیاورم خوابت را بدوزم .

این را در ذهن می گویم و می خندم از خواب که بلند می شوی کمی عصبانی هستی .

حق داری . از دور صدایت زده ام بلند . می دانستم خوابی اما نمی دانستم چه طور بیدارت کنم .

از وقتی از خواب بلند شده ای کلمه ای حرف نمی زنی . من هم نشسته ام روی صندلی کنار میز .

یک عالمه دوک و نخ و سوزن ، حتی بشکاف هم گذاشته ام کنارم . دلم می خواهد با تو شوخی کنم تا بخندی .

دلم می خواهد بلند بگویم بیا کمی سرنوشت بدوزیم روی پارچه زندگی .

اما تو هنوز عصبانی هستی از خواب پریده ای چون

و داری واقعیت می بینی جای واقعیت شاید .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:35
معینی :

شاعر : دکتر قربان ولیئی :

بیا یک خوشه مهتاب است کوچه

به رویای غلط خواب است کوچه

بیا نیلوفران شبنم فشاندند

قناری ها نماز خویش خواندند

الهی در شب مهتاب جویی

لب حوض بلورینت وضویی

خدا قسمت کند روی تو ما را

طواف عطر گیسوی تو ما را

الا ای پیر اشراقی کجایی ؟

الا یا ایها الساقی کجایی ؟

بیا ای من مرا تا باغ ما بر

مرا تا مجلس فواره ها بر

هر آنجا که هوا داری همان جا

قرار دل کجا داری همان جا

مرا بشنو که در باغ وضو هم

عروج پیچک از دیوار روح هم

کریما ما زلطفت یا کریمیم

هوای صاف رحمان الرحیمیم

********

مات شد آینه ذات مجرد آمد

تا در آینه احساس بگردد آمد

غرق در هم همه چیستی خود بودم

تا مرا هیچ تر از هیچ نامد آمد

امد و از همه از هم همه خالی گشتم

تا در این خاطره خالی بخرامد امد

گفت ایینه و الکن شده بود از حیرت

آمد آمد آمد آمد آمد آمد

*********

تنبور می نوازی و باران گرفته است

در من هزار گونه جنون جان گرفته است

می رقصم آنچنان که به تنگ آمده است

هستی که در این دقیقه پایان گرفته است

در بی کرانه های روان موج می زنم

مجنون چرا سراغ بیابان گرفته است

تنبور بر دو دست تو نازل نموده اند

درویش می نوازی و باران گرفته است

هستی که در این دقیقه پایان گرفته است

***********

عطشی دارم از آن دست که ناگفتنی است

در گلویم خبری هست که ناگفتنی است

جاری‌ام در دل گسترده‌ی تنهایی خویش

رو به آن روشن یکدست که ناگفتنی است

چه بگویم که زبانم متلاشی شده است

حیرتی هست در این مست که ناگفتنی است

مانده‌ام خیره در آیینه‌ی سرشار از هیچ

آنچنان رفته‌ام از دست که ناگفتنی است

حرف از محو ضمیر من و روییدن توست

من به رنگی به تو پیوست که ناگفتنی است

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:35
شاعر : خلیل شفیعی :

گفتی آرام و آرام شد آن دریا باز

مرد بودی که تحمل به تو می گفت نماز

زاده مکه تویی سعی صفا یعنی تو

پسر پیغمبر شیر خدا یعنی تو

لاله ی سرخ شهامت که شکفتی به کویر

شیعه را سوز دعا شوق وقار یعنی تو

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین سخنان

ماه من روشنی آینه ها یعنی تو

گرچه هفتاد و دو گل را همه پرپر کردند

همه دیدند جنون شهدا یعنی تو

آسمان بار امانت نتوانست کشید

کوه صبری که نیفتاد زپا یعنی تو

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:35
آنجا که وصف آن قد و بالا نوشته ایم

اغراق عجز خویش همانجا نوشته ایم

حاصل دمی زیاد تو غافل نبوده ایم

یا گفته ایم حرف غمت یا نوشته ایم

رضی الدین آرتیمانی

( نیما رئیسی )

الهی به مستان میخانه ات

به عقل آفرینان دیوانه ات

به مستان افتاده در پای خم

به رندان پیمانه پیمای خم

که خاکم گل از آب انگور کن

هوسهای من آتش طور کن

الهی به آنان که در تو گمند

نهان از دل و دیده مردمند

به خم خانه وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده

می ده که چون ریزمش در سبو

برآرد سبو از دل آواز هو

می معنی افروز و صورت گداز

همه گشته معجون ناز ونیاز

پریشان دماغیم ساقی کجاست

شرابی زشب مانده باقی کجاست

می کو مرا وا رهاند زمن

زآئین کیفیت ما ومن

دماغم زمیخانه بوئی شنید

حذرکن که دیوانه هوئی شنید

مغنی نوای طرب ساز کن

دلم تنگ شد مطرب آواز کن

به میخانه آی و صفا را ببین

ببین خویش را و خدا را ببین

به رندان سرمست آزاده دل

که هرگز نرفتند جز راه دل

تو در حلقه می پرستان در آی

که چیزی نبینی به غیر از خدای

بزن هر چه هواهیم پا به سر

سر مست از پا ندارد خبر

الهی به جان خراباتیان

کز این محنت هستیم وارهان

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:36
ایوب آقاخانی :

من دوستت دارم های زیادی گفته ام و شنیده ام . از ممکن ترین تا محال ترین ، اما هیچ کدام در جذاببیت لبخند تو اتفاق نیفتاده اند . اگر به من باشد می گویم گفتن دوستت دارم بهترین اتفاقیست که برای هرکسی می تواند بیفتد و همین مسئله را اگر به تو بسپارند طور دیگری حل خواهی کرد . تو می توانی با لبخند هایت قوی را بی دفاع کنی . این را می دانم . تو می توانی با لبخندهایت پرچم های صلح را بر افراشته کنی . تو می توانی و من این را می دانم . من دوستت دارم های زیادی گفته ام و شنیده ام . تو محال ترین دوستت دارم را می توانی به کسی هدیه بدهی با یک لبخند به شرطی که یقین بدانی درست در لحظه ای می گوییش که همه منتظر اخم های تواند .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:36
روز قسمت بود . خدا هستی را تقسیم می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید . هرچه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خداوند بسیار بخشنده است و هرکه آمد چیزی خواست . پایی برای دویدن، بالی برای پریدن ، جسه ای بزرگ ، چشمی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد . دیگری آسمان را. در این میان کرمی کوچ پیش امد و به خدا گفت : خدایا چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیز ، نه جسه ای بزرگ ، نه بالی ، نه پایی ، نه آسمان ، نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی ازخودت به من بده . خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد . خدا گفت آنکه نوری با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . حال تو همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی . روبه دیگران گفت : کاش میدانستید که این کرم کوچک بهترین راه هاست . زیرا از خدا جز خدا نباید خواست . هزاران سال است که او می تابد . روی دامن هستی می تابد . وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند این همان چراغیست که روزی خدا ان را به کرمی کوچک بخشیده است .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:37
لکه ای بود بر دامن آسمان . وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت نه لبخندی بر لبی می نشست . صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید . کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم . از کاینات گله داشت . کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست . کلاغ غمگین بود و با خودش گفت : کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود . پس بالهایش را بست و دیگر نخواند . خداوند گفت : عزیز من ، صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای ان نیست ، اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم بخوان . فرشته ها منتظرند . کلاغ هیچ نگفت . خدا گفت تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی را با تو می نویسند و زیباییت را بنویس. اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت . خودت را از آسمان من دریغ نکن . کلاغ باز خاموش بود . خدا گفت : بخوان برای من بخوان . این منم که دوستت دارم . سیاهیت را و خواندنت را و کلاغ خواند و این با عاشقانه ترین آواز خود را . خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیباشد .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:37
خداوند گفت : سوگند به انجیر و سوگند به زیتون و زیتون و انجیر و گیاهان شنیدند و چنین شد که رسم روییدن پا گرفت و سبزی آغاز شد و چنین شد که دانه شکفتن آموخت . خاک رویاندن و چنین شد که انجیر جوانه زد ، زیتون داد و انسان بود و میدید که خداوند به اسب و انجیر قسم می خورد ، به ماه و به خورشید ، به هرچیز بزرگ و کوچک و آنگاه دانست جهان معبدی مقدس است و هرچه در آن است متبرک است . پس انسان مؤمنانه رو به خدا ایستاد و تغویض کرد اسب و زیتون و ماه را ، آفتاب و انجیر و آسمان را .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:37
کلید و مبده دستت . خب . جنگ از کجا شروع میشه ؟ جنگ پرتاب حرفهای درشت ؟ از همین جا . کلید و میده دستت یعنی هر وقت اومدی منو بیدار نکن . یعنی میخوات بهت برسونه خیلیم منتظرت نیست . یعنی بهت تزریق میکنه تو شب خیلی دیر میای . سقف خونه برا چند لحظه زیر سوال میره . تمام درس ها با معلم مربوطت جلوی چشات رد بشن . همه تجربه هات دورت میکنن . همه اتفاقات خوب اتفاقات بد . آدم های خوب ، آدم های بد همه دورت میکنن. شاید تو همین لحظه بتونی بخندی ادای آدمای عاشق و دربیاری ، همه مشکلات برطرف میشن . اما راستش یه غرور کاذبی هست که بهت اجازه نمیده ، بهت تلقین میکنه اگه بخندی یعنی شروع آشتی ، شروع قهرهای مزمن بعدی . کلید و میگیری دستت تا یادت نره . میگی من شب دیر میام . اجازه میدی تصور کنه با هوش ترینه . بعد آروم در و میبندی و فکر میکنی چرا این همیشه جلوتر از زمان باهات قهر میکنه . اما موندنی ترین لحظه ، لحظه ایی که از دور صداشو بشنوی . از پشت دری که بستی که داد بزنه بگه : شب زود بیا منتظرتم .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:38
بارش زیادی سنگسن بود و سربالایی سخت . دانه های گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد . نفس مفس می زد اما کسی صدای نفس های اورا نمی شنید. کسی او را نمی دید . دانه از روی شانه های کوچک سر می خورد و می افتاد . خدا دانه گندم را فوت می کرد . مورچه می دانست نسیم نفس خداست . مورچه دانه را دوباره روی دوشش گذاشت و به خدا گفت : گاهی یادم می رود که هستی . کاش بیشتر می وزیدی . خدا گفت : همیشه می وزم . نکند گم کرده ای ؟ مورچه لبخندی زد و گفت : این منم که گم می شوم بس که ناچیز، بس که خرد ، نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد . خدا گفت نقطه سر آغاز هرخطی است . مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت : اما من سر آغاطز هیچم و ریزم و ندیدنی . من به هیچ چشمی نخواهم آمد . خدا گفت : چشمی که سزاوار است می بیند . چشم های من همیشه می بینند . مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت . پس دوباره گفت زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم نبودنم غمی نیست . مورچه خندید و دانه گندم از دوششدوباره افتاد . خدا دانه را به سمتش هل داد . هیچکس نمی دانست گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفتگوست .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:38
شهین تسلیمی :

وقتی نا امیدی احساس می کنی تمام درها رو به تو بسته اند . ام چیزی که هست باید بدانی که همیشه یکراه وجود دارد چرا که وقتی قفلی هست کلیدی به حتم موجود است . اصلا مشکل وقتی بوجود می آید کهراه حلی وجود داشته باشد . کلید خوشبختی هرکسی دست خودش است . درصورتش وقتی می خندد . همیشه به همه مشکلات بخند . درست می شود بی شک .

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:39
روح الله کمانی :

خوشا با تو بودن

زعشقت سرودن

اگر از هوایت سفر نکنم

به صحرای هجران

مخواه از من ای جان

که چون لاله خون در جگر نکنم

خوشا با تو بودن

زعشقت سرودن

اگر از هوایت سفر نکنم

به صحرای هجران

مخواه از من ای جان

که چون لاله خون در جگر نکنم

اگر من نمانم

بمان

تو بمان

اگر من نخوانم

تو نغمه بخوان

چو رفتن

به جایم تو خوش بنشین

تو خاک وجودم به در بنشان

Marzieh-Rostami
2012-Jun-30, 12:39
خاطره حاتمی :

اگر گمان جاودانگی در میان نباشد خاک باقی می ماند . گیاه ، آب که مرداب ها را شکل می دهد ، شاخه که به روی آن گنجشکی می خواند ، رازی مشخص که خرد گاهی گذران می پنداردش و در نهایت زندگی می ماند . زندگی . اتاقی که در ان یک مرد روزنامه می خواند و اتاقی دیگر که شاید دیوار به دیوارش زنی کودکی را می خواباند و به او خواهد گفت : من عزیزم من همیشه مراقب تو خواهم بود و جاودانگیست عشقی که مراقبت می آورد .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:17
احسان کرمی :

گرمای تابستان ، لباس های مقروض به بند رخت و کودکی . شاید دیگر هیچ رایانه ای به هیچ کودکی اجازه ندهد بنشیند پای تیله بازی و طبیعیست که دست کودکان حالا به آتاری و دزد و پلیس هم نخورده است و چه کسی جز ما می داند دختران همسایه با چادرهای گل گلیشان خاله بازی تابستان را می آورند زیر سقف در . چه کارت بازی ها که با ضربه دستهای ما برگشته اند تا ماشین ما شوند . ماشین خیالی ما و چه بازی باشکوهی بود لی لی ؛ پا می گرفتی تا رقیب اشتباه نکند و این تابستان ها چه سریع از بازی به کتاب ختم شدند . چه بازیهای تابستانه ای داشتیم ، چه قدر فرفره به دم باد سپردیم ، چه قدر بادبادک از فاصله بام پر دادیم ، چقدر زنگ همسایه ها را ... . دنیا با ما بازی کرد . تابستان هایمان را خرید تا بهار جوانی بدهد و پاییز آرزو . هنوز هم چه جان می دهد آب بازی . حیف که بزرگ شدیم .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:17
شبنم قلی خانی :

محسن ، زنش و دختر کوچکش که حالا 5 سالش است امده اند عید دیدنی به خانه مان . نا خود آگاه زل می زنم به دختر محسن که دارد با عروسکش بازی میکند و مرا به یاد سال ها پیش می اندازد . آن سال عید هم طبق معمول عمه جان با دوپسر شیطانش به تهران آمدند تا تمام سیزده روز عید را کنار ما بگذرانند . یادم نیست چند روز از شروع سال نو گذشته بود که باز من و محسن پسر کوچک عمه با هم دعوایمان شد . او یک دست عروسکم را می کشید و من دست دیگر عروسک را . اسمش ای چی رو بود. چون ژاپنی بود این اسم و برایش انتخاب کرده بودم . بدنش پنبه ای بود ولی صورت و دستهایش پلاستیکی بودند . یایک شلوار یکسره قرمز و کفش های مشکی و کلاهی از همان پارچه لباس و موهای قهوه ای که روی پیشانی اش را گرفته بودند تمام عشق و زندگی ام در ده سالگی ام بود. وقتی دوسال قبلش مامان و بابا از سفر ژاپن برگشته بودند دو چیز اینقدر مرا خوشحال کرد که دو هفته دوری از مادرم را فراموش کردم یکی وجود ای چی رو بود و دیگری تلویزیون رنگی که با بدبختی از فرودگاه به خانه رسید و حالا محسن فکر می کرد می تواند عروسکم را از چنگم در آورد . من فقط جیغ می زدم . دست عروسک را می کشیدم و محسن هم برای اینکه بیشتر مرا حرص بدهد مدام می گفت : الهی ای چی رو بمیره الهی ای چی رو بمیره و باز جیغ و داد من که بلند تر می شد و گاهی فریادهای عمه ام از اتاق دیگر خطاب به محسن شنیده می شد ولی او اصلا به روی خودش نمی آورد و عروسک را بیشتر به سمت خودش می کشید . من پاهایم را به زمین می کوبیدم و مامانم و صدا می زدم . دلم می خواست همان موقع و همان ججا محسن بمیرد و من راحت شوم . قدرت هردویمان زیاد شده بود . هرکدام بیشتر عروسک را به طرف خودمان می کشیدیم . گاهی مامان از توی آشپزخانه بلند می گفت : محسن جان با هم دوست باشید و من بیشتر حرصم می گرفت که عجب مادری نمی آید ببیند که چه بر سر دخترش می آورند که ناگهان به گوشه ای پرتاب شدم . وقتی چشمم را باز کردم محسن در گوشه دیگر اتاق افتاده بود و در دستش یک دست ای چی رو بود . دیگر چیزی نفهمیدم . تمام دنیا دور سرم پیچید و چشمهایم سیاهی رفت . فقط گریه می کردم . آنقدر گریه کردم که فکر کنم از حال رفتم چون وقتی چشم هایم را باز کردم مادرم و عمه ام و خواهرم دورم را گرفته بودند و از آن محسن بی ادب خبری نبود . احتمالا عمه در اتاقی زندانی اش کرده بود . خواهرم با مهربانی دست ای چی رو رو که به بدنش دوخته بود نشانم دادو هرچند که من می دانستم دست دوخته شده مثل دست اول نمی شود و حالا دختر کوچک محسن در گوشه ای با عروسکش بازی می کند و محسن چه نگاه مهربانی به او دارد

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:18
محسن بهرامی :

بعضی از حرفها را دوست دارم چند بار بگویی . دست خودم نیست . بعضی از حرفها خیلی به تو می آیند ؛ مثلا همین که می گویی همه چیز تحت کنترل است به تو می آیند و من دوست دارم همه چیز بیش از چند بار تحت کنترلت باشند ؛ یا وقتی تلفنی می گویی کاری نداری واقا دلم می خواهد کاری نداشته باشم و چند بار کاری نداشته باشم . به طور عجیبی بعضی از حرفها انگار برای تو ساخته نشده اند ؛ مثلادیروز که خسته بودی ، خسته ام که گفتی احساس کردم برای تو نیست، انگار کسی مجبورت کرده باشد بگویی خسته ای . یه نمی آیم که می گویی باز از همان لحظه هاست که از حرفهای دیگران استفاده کرده ای . نمی دانی بیش از هرکسی به تو می آید دوست داشته باشی مرا و من دوست دارم از تو بشنوم دوستم داری و دوست دارم که تو بگویی پنجره را باز کن کمی هوا بیاید . بدون اغراق وازه پنجره را دوست دارم از دهان تو فقط با صدای تو بشنوم . پنجره که می گویی یعنی خانه ای .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:18
از پاخته پرسیدم : چند سال عمر خواهم کرد ؟

سه تیغه کار جنبید و پرتو زرین آفتاب بر علف ها افتاد

در اعماق پرطراوت جنگل هیچ صدایی نیست

به خانه می روم و بادی سرد پیشانی داغم را نوازش می دهد .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:19
قوها بر باد سوارند

آسمان آبی ،خون آلود

و سالگرد اولین روزهای عشق تو در پیش است

تو تاب و توان از من گرفتی

سالها نیز همچون گذشت

چرا که تو هرگز پیر نشدی و مثل روزهای اول خودماندی

طنین صدای تو شفاف تر شده

تنها بار زمان بر پیشانی صاف بی چینت

سایه روی برق گون افکنده است

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:19
دوستی داشتم که به جای تشکر از هرکه و هرچه اتفاق خوب یک تشدید می گذاشت سر شین عاشقی و می گفت : عاشقتم. تشدید روی قاف ، شین و همه حرفهای عاشقی . من عاشقت هستم . می دانم کمی غیر قابل باور است ولی به طرز عجیبی دارم به تمام اطرافیان تو حسادت می کنم . به آن که دوستشان نداری به انان که دوستشان داری . به آنان که دوستت دارند و به آنان که دوستت ندارند . راستش را بخواهی به طور بدی بیمار شده ام .لبخند بزنی عاشقتم . نزنی عاشقتم . بیا و نجات بده مرا . بیا و با یک حرف دیگر به من نگو دوستت دارم . دوست ندارم دوستم داشته باشی . وقتی حرفی را می زنی که مسؤلیتش را نمی دانی ، احساس بدی به من می دهی . دوست دارم فقط من به تو بگویم دوستت دارم . نمی دانی چه لذتی دارد حرفهای عاشقانه زدن ؛ وشاید هیچ کس وقت نکرده باشد که از ان لذت بخش تر شنیدن دوستت دارم است . شنیدن دوستت دارم از کسی که می خواهی . من از تو نمی خواهم که بگویی دوستم داری. بین غرورم و تو اجازه بده غرورم دسته کم نگیرم . بگذار من عاشقت باشم . برای هر دویمان بهتر است . دیگر به من نگو دوستت دارم .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:19
اعظم کریمی : گوینده

من جیرجیرک اندوه تمام کشتزاران را سروده ام بر کاکل پاک بوریاییت ، به قرار نام بعدی این کوچه ها . خیابان های نگشوده و نام های گم شده ماست . در ناها کولی ها در مرز می رقصند در سفیر باد و باران . گرمای رویا و پیراهنشان مانده میان خاطره ها .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:20
عارف لرستانی :

دریای بزرگ دور یا گودال کوچک آب .

فرقی نمی کند ،زلال که باشی آسمان در توست .

دختران شهر به روستا فکر می کنند . دختران روستا در آرزوی شهرند .

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند . مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچکند .

کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه ای نیم رسد .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:20
سید میلاد اسلام زاده :

ببخش دیگر دوستت ندارم .

یک اتفاقی افتاده در حوالی دلم که می خواهد تو را دوست نداشته باشد تا همیشه و باید اعتراف کنم چند روز و چند شب است به این فکر می کنم اگر دوست نداشته باشم چه می شود و بعد فکر می کنم نمی شود؛ اما دقیقا در لحظه ای از امروز وضعیتم را خراب کردی و باید اعتراف کنم زمانی که می گذرد دیگر جبران نمی شود و باید اعتراف کنم چون کلماتی تکراری می پیچم از حرفهایت . ببخش دیگر دوستت ندارم و مرا برای گذشته ببخش ؛ برای روزهایی که به انتظار امدنم معطلت کردم . برای روزهایی که تو را بامیز تنها گذاشتم .

مرا ببخش .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:20
شرمنده ام قربان ! كمی باران ندارید؟
در خود پلاسیدم شما گلدان ندارید؟
اینقدر بد اخمید پس لبخندتان كو؟؟
جز این نگاه سرد یخ بندان ندارید؟



قربان چرا وقتی كه می بینید مارا

در ذهنتان تصویری از انسان ندارید؟
گیرم كه ما زشتیم این آغازمان نیست



باشد شما زیبا ولی پایان ندارید؟؟؟؟؟

آه این تكبر؛ این تكبر شرك محض است
در خود مگر یا نوح یا طوفان ندارید؟


البته می بخشید اما مطمئنید؟

مخلوط با ایمانتان شیطان ندارید

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:21
شعری از پابلو نرودا
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!شادی را فراموش نكن!

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:21
طرح یک لبخند را از غارهای کهن پیدا کردم و به تو تقدیم می کنم . مبهوت نشو . اگر به بودنت در این زمان یا بهتر بگویم در این مکان باور نداشتم مطمئن می شدم آن نقاش اساطیری ترس را از روی لبخنهای تو دزدیده است .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:21
ای زلال آبی بی انتها

من و تو آینه ها نشون بده

تو حراس تلخ این ثانیه ها

به دل خسته من امون بده

ای که معصومی مثه گلای یاس

با خودت منو به قصه ها ببر

دستامو بگیر از این دلهره ها

منو تا نزدیکی خدا ببر

تو که باشی همه دنیا پر عشقه پر نورِ

به دل من خنده نزدیک از شب من گریه دوره

بیا تا به بودنت تکیه کنم

هنوزم کوه غرور من تویی

بیا تا این همه شعر نا تموم

با نگاه عاشقت ترانه شه

خونه با بودن تو به شوق تو

پر لحظه عاشقانه شه

تو که باشی همه دنیا پر عشقه پر نورِ

به دل من خنده نزدیک از شب من گریه دوره

حمید رضا صمدی

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:22
دوستان خوبم متنی که خانم صدق گویا خواندند و در این پست براتون به روز کردم که قبلا هم ایشون هم خانم برخورداری خوانده بودند

من دماوندم که پای تو می مونم ،

عمری بی حسرت پیش چشمات کیشم

تیشه بر می داری بی ستون تر می شوم

با تو دل می بردم ، با تو کیش خوردم

از کسی پنهون نیست واسه هم می مردیم

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:22
شنبه را با خط کشی از جنس اخم های تو اندازه می گیرم و یکشنبه را بی هیچ درنگی دود می کنم بر سر راهت با آه . دوشنبه های بی قید ، دوشنبه های سربه هوا را در شیب تنهایی سُر می خورم و سه شنبه ، چیزی سراغ ندارم مگر دعا و بعد به معبد دست های چهارشنبه بوسه می زنم که از ترس همسایگی با پنج شنبه ها صبور شده است با خلوت ؛ و آدینه ها را که رو به همه آمدن ها منتظر می مانم که بیایی و بعد در شکوه آمدنت ، غم قربانی می کنم و در آن نگاه و در آن لبخندجا دارد به تمام روزهای تقویم بی اعتنایی کنم به شرط آنکه جمعه تو نروی تا شنبه من دهن کجی کنم .

لیلا برخورداری - نگین صدق گویا

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:23
دستهایش طرح شگفت مهربانی را دارد . حال خوبش مسریست . حالا خوبه ، لبخندش را می گویم و من هروقت که می بینم به دندان کشیده لبخند را اشتهای زندگی ام دو جندان می شود . اینجا که من هستم تا اونجا که اوست تنها یک لبخند فاصله است چرا که هروقت می خندد می شناسمش.

حسین محب اهری ( گوینده)

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:23
عمرم به دوچشم بی پناهت بند است

لبخند تو مرموزترین لبخند است

یک عمر به یک لحظه به هم می ریزد

شیطان شده ای ، لباس آدم چند است ؟

رد می شوی و قصه زهم می پاشد

من هرگسلم به زلزله پابند است

من قصه نگفته با تو تعبیر شبم

تو اخم بکن برای من لبخند است

کلام آخر:


لبخند تو دیر زمانیست ندیدم ، یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب . بیمار خنده های توأم بیشتر بخند.

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:23
اشتباهی شده ام عاشق شما عفو کنید

یا پریشان شده موی شما عفو کنید

دست من نیست که عاشق شده احساساتم

این که چشم شده گریان شما عفو کنید

جان من چیست که قربانی عشقی باشد

جان صد طایفه قربان شما عفو کنید

من کیم شعر بگویم بکنم وصف شما

همه عمرشدم گرچه غزل خوان شما عفو کنید

این چه ذکری است که جاری بشود روی لبم

کفر من له شده صولت ایمان شما عفو کنید

من کجا میل پریدن ز هواتان بکنم

بند بند نفسم بسته به دنیای شما عفو کنید

گرچه که هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید

اشتباهی نشدم عاشق چشمان شما عفو کنید

عطا عمرانی

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:23
خدای من تو نیمه گمشده من نیستی که با نیمه دگیری به دنبالت بگردم تو تمام گمشده منی

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:24
قصه برایم بگو . قصه های خوب ، قصه هایی که مترسک ها در آن دل داشته باشند . قصه بگو . قصه هایی که کلاغها به خانه شان برسند و بی دلیل راه خانه شان را گم نکند و زیر گنبد کبود جز تو و من و خدا کسی نباشد . کسی نباشد که تو را بدزدد و من تنها شاهزاده موجود در افسانه ها باشم که بیام پیت . قصه بگو و بگذار واقعیت از تو جریان بگیرد و افسانه ها حقیقی شوند . من عاشق قصه ام ، قصه هایی که در آن گلها سهم و اندازه خارها باشند ، قصه هایی که درآن همه چیز اگر سفید نیست سیاه هم نباشد و قهرمان قصه با دارویی نمی رد ، به نوش دارویی منتظر نماند . قصه بگو . تو تلخ هم که بگویی شفا بخشی مثل دارویی که دهان جمع می کند از تلخی و کام می دهد از اثر بخشی . برای من قصه بگو . برای طفل گریز پای سربه هوا قصه بگو . من خوب جلد می شوم ، جلد خواب های بی تعبیر، قصه های بی پایان ، برای من تنها ، برای من قصه بگو .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:24
یکی بود ... نه ! صبر کن . با یکی بود یکی نبود قصه خوبی آغاز نمی شود . تو بودی قصه شروع می شد، تو نبودی تمام . عمر من صرف فعل بود و نبود توست . قصه کوتاهی است در حد یک آب . قصه بودن هایت صبر کردن این هم حرف اصلی من نیست . صبر کن ، همه چیز نک زبانم است اما از تو و برای تو نمی شود حرف تکراری زد نمی شود تو شبیه شهرزاد قصه های هزارو یک شب و هزارو یک ماجرا در چشم داری. اما قصه عمر من را اگر بنویسند قهار ترین نویسنده دنیا هم که باشد می نویسد یکی تو و هیچ چیز بی تو .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-06, 14:25
کلام آخر :

همیشه قصه با بود و نبود دیگری آغاز می شود که یکی بود و یکی نبود ، یکی رفته بود و یکی نرفته بود ، یکی مانده بود و گریه کرده بود و یکی مانده بود و غصه خورده بود .

خداحافظ

Marzieh-Rostami
2012-Jul-07, 14:31
ویژه نیمه شعبان

رشید کاکاوند :

شب رو شونه هات بگیر از کوچه ها عبور کن

ببر سبو اون ور کوه اینجا رو غرق نور کن

بزار ازت حرف بزنن تو خونه های شهرما

بزار که قصت بپیچیه تو خلوت پس کوچه ها

خرابه های بی رمق دلای سر کینه رو

تو پستو های گم شده حتی حتی دل آیینه رو

دور و بر ماه و ببین سیاهیا رو جارو کن

دور تل آتیش برقص سردی خاک و جادو کن

عکس یه شهر روشن و یه افتاب شبانه روز

با روز 24 ساعت رو پیرهن دنیا بدوز

خسته نباشی قهرمان دستت و از شب بتکون

ترانه خون صبح شو بنام روشنی بخون

Marzieh-Rostami
2012-Jul-07, 14:31
شاعر فاطمه راکعی از مجموعه اشتیاق اطلسی ها از مجید مظفری ساوجی .

دهيد مژده به ياران که يار مي آيد

قرار گيتي چشم انتظار مي آيد

کليد صبح به دست و سرود عشق به لب

ز انتهاي شب آن شهسوار مي آيد

ز تنگناي خيالم گذشته است و کنون

به پهندشت دلم آشکار مي آيد

طلسم کين به سرانگشت مهر مي شکند

بشير دوستي پايدار مي آيد

سخاي اوست که از چشمه زار مي جوشد

شميم اوست که از لاله زار مي آيد

به جلوه اي که از او ديده آفتاب، چنين

به جيب برده سر و شرمسار مي آيد

جهان براي تماشا به پاي مي خيزد

به پايبوسي او روزگار مي آيد

دريغ! کز غم خوبان گرفته است دلش

چو لاله ملتهب و داغدار مي آيد

Marzieh-Rostami
2012-Jul-07, 14:31
تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود

پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود

تو خواهی آمد و چونان که پیش از این بوده است

کلید قفل ِ فَلق ، باز با تو خواهد بود

تو ساقیا نه ، اگر لب به بوسه باز کنی

شراب خُلّر شیراز ، با تو خواهد بود

خلاصه کرده به هر غمزه ای ، هزار غزل

هنر به شیوه ی ایجاز ، با تو خواهد بود

طلوع کن چنان که آفتابگردان ها

مرا دو چشم نظرباز ، با تو خواهد بود

"میان عاشق و معشوق فرق بسیار است"

نیاز با من اگر ، ناز ، با تو خواهد بود

چه جای من ؟ که برای فریب یوسف نیز

نگاه وسوسه پرداز ، با تو خواهد بود

در آرزوست دلم راز اسم اعظم را

تو خواهی آمد و آن راز ، با تو خواهد بود

برای دادن عمر دوباره ای به دلم

تو خواهی آمد و اعجاز با تو خواهد بود

مرحوم حسین منزوی

Marzieh-Rostami
2012-Jul-07, 14:32
محمد حاجی حسینی : پرت و بلا :

"داني كـــه چيست دولت ، ديدار يــار ديدن"

يك چــــاي داغ لب سوز، با قند سركشيدن

عالي است با مكافات فوق ليسانس گشتن

وانگه سماق هــــــا را با دوستـــــان مكيدن

پز مي دهي كه بازار، از جنس هست لبريز

كـــو پول و كــــو درآمد، كــــــو قدرت خريدن

مــــا روز وشب به ناچار، شبكار و روز كاريم

امـــــا هميشه لنگيم بـــــــا اين همه دويدن

اي بخــت لامروّت، تــــــــو معـــرفـــت نداري

حدّ و حســــــــــــاب دارد خوابيدن و كپيدن!

روزي سه چــــار ساعت،ما و، صف اتوبوس

اما شمــــــا و هـــــــر روز ، در بنزها لميدن

تو كاهي اي درآمد! خرج است همچنان كوه

داري عجــــــب تخصص در كـــــــــار ورپريدن

وقتي كه نيست پارتي، قارداش نتيجه يوخدور-

در جستجـــــوي كاري هي گيوه ور كشيدن

پيش رئيس رفتن ســــــــودي جـــز اين ندارد

حـــــرف حســــــاب گفتن، پرت و پلا شنيدن

Marzieh-Rostami
2012-Jul-07, 14:32
طنزهایی از کلیات عبید زاکانی :

شخصی تیری به مرغی انداخت . خطا کرد . رفیقش گقت : احسنت . تیرانداز بر آشفت که به من ریش خند می کنی ؟ گفت نه می گویم احسنت اما به مرغ .

ظریفی مرغی بریان بر سفره بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمی خورد . گفت عمر این مرغ بریان بعد از مرگ دراز تر از عمر اوست پیش از مرگ .

دزدی در شب خانه فقیری را می جست . فقیر از خواب بیدار شد گفت : ای مردک انچه تو در تاریکی می جویی ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم .

یکی اسبی از دوستی به آریت خواست . گفت اسب دارم اما سیاه است . گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد . گفت : چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-07, 14:32
کتاب زنبور های عسل دیابت گرفته اند :

ü صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم .

ü تعطیلات نوروز به کجا برویم ؟ پدر از بی پولی گفت و قسط های عقب مانده . مادر از سختی های راه و از بی خوابی و ملافه و حمام . ساعت شد 12 نصف شب . گفتم برویم سر اصل مطلب . یکی گفت برویم شیراز ، دیگری گفت خیر مشهد . ساعت شد 5 صبح . مادر گفت بلاخره کجا برویم ؟ پدر گفت برویم بخوابیم .

ü بهزیستی نوشته بود شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد . شیر مادر نخورده مهر مادر پرداخت شد . پدر یک گاو خرید و من بزرگ شدم ؛ اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت جز معلم عزیز ریاضیم که همیشه می گفت : گوساله بتمرگ.

Marzieh-Rostami
2012-Jul-07, 14:33
مهسا ملک مرزبان :

همین که میدانم هستی یعنی زندگی ، یعنی امید و امید جمله اول هستیست ؛ جمله آخر جهان .

من ایستاده ام بر جغرافیای وسعت دنیا و در نگاهم افقی که خورشیدش روزی طلوع خواهد کرد ؛ چه باشم ، چه نباشم .

و ای کاش که باشم در آن صبح طلوع آرامش و این یعنی امید، همین که هستی ، همین که می دانم هستی ، یعنی زندگی ، یعنی امید .

Marzieh-Rostami
2012-Jul-07, 14:33
محمد سلوکی :

**دنیا قد آرزوهایم کوچک شده و فاصله قد نیاودنت بزرگ . بیا کلافه ام ، کلافه ام از روزهایی که نیستی ؛کلافه ام از روزهایی که نمی آیی . بیا و ببین که پنجره های دنیا بسته است روبه رو آرزوهایم . برایم چه فرقی می کند از کجا می آیی . چسم های من همه جا منتظر تواند و گوش هایم تنها قدم های تو را صدا می دادند . بیا و نجاتم بده از آرزوهایی که روی دست های دنیا از دست رفته اند . بیا لباس دنیا تنگ است برای آرزوهایم و جاده تنها راهییست که تمام نمی شود . بیا که باز نگویم نیامدی . بیا.

**غرور شکوفه ها را ندیده نگیر . عاشقی کار سختیست . به ابر وقت گذر از خورشید ف به کوه که هیچ صدایی را در دلش نگه نمی دارد . به دریا که دنیای امن ماهی هاست ، به خاطره هایی که خاطره هایی که از رویای امدنت دارند سالخورده می شوند . منتظرم . مدام فکر می کنم که اگر بگویم بیا ، می آیی ؟

**کی زمان امدنت می شود . من زمان را به نام تو می شناسم .

Marzieh-Rostami
2012-Aug-07, 11:43
احسان کرمی :

ای کاش دیر به من نرسی .

ای کاش مراقبم باشی .

ای کاش غضب کنی از سرکشی هایم .

اخم کنی به لبخندهایم که می دانی جعلی است . لبخندی به اخم هایم که می دانی از سوء تفاهم است .

ای کاش دیر نرسی اما من از تأخیرهای بی ساعت واهمه دارم . من از ساعت های با تأخیر ، هم دستِ غم می شوم .

تو که در راهی من به تمام کوچه ها می سپارم کوتاه تر باشند و به خانه یاد دادم نزدیک تر شود به هر جا که تو هستی .

تو مرا قدر منی که تو را دوست نداری و چه می دانی ساعت های بازیگوش تا چه اندازه پراند از لبخندهای نیش دار.

ای کاش رسیده باشی به من زودتر از اینکه من برسم با تأخیر .

حرف از آمدن تو که باشد ساعت ها می دوند تا به تو نرسند .

حرف از نرسیدن که باشد من زمان و زمین را می دوزم به آمدنت تا بیایی .

ای کاش دیر نرسی ساربان .

Marzieh-Rostami
2012-Aug-07, 11:44
سه بیت شعری رو که احسان خان کرمی خوندند

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حـالا کـه مـقـــدر شــده آرام بگـیـــــرم

سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست

ناصر حامدی

Marzieh-Rostami
2012-Aug-07, 11:44
لعیا زنگنه :

تصویر آدمها از وضعیت دوستانشان ، تصویر چندان جامع و کاملی نیست . مردم زندگی خودشونو می کنند و معمولا سرشون به کار خودشونه و فرصت چندانی برای وارد شدن در اوضاع دیگران رو ندارند .

چند شب پیش ، آخر شب داشتم می رسیدم به خونم دیدم در تاریکی کوچه و در نور چراغ خودرو من ، دوتا گربه وسط کوچه دارند با هم بازی می کنند . یکی از گربه ها زرد رنگ بود و دیگری خاکستری . گربه خاکستری به شکل غریب و غیر معمول سرش روی زمین ثابت مونده بود و تنش مثل پرگار دور این محور می چرخید . پیاده شدم ، جلو رفتم . دیدم تصادف کرده با ماشینی قبلا و داره جون میکنه . اما گربه زرد گمان کرده بود بازی می کنه و همچنان داشت بازیشو ادامه می داد .

اینطوریه که دور و بریا درست ملطفت حال آدم نمی شن . سری می زنن و سرگرم می شن و می گذرن و می رن دنبال کارشون و آدم می مونه و تنهاییش .

از تو می پرسن : حالت خوبه ؟ خوشی ؟ و تو می گی : حالم خوبه ، خوشم و تنهام .

چقدر دلم تنگ میشه برای کسی که بگه چرا ؟

Marzieh-Rostami
2012-Aug-07, 11:45
نیما رئیسی:

چقدر آشنایید . آیا شما همان کسی نیستید که صبح ها خورشید را بیدار می کند تا خواب نماند .

شوخی کردم ؛ اما واقعا آشنایید . فهمیدم شما معروفترین گلی هستید که در افسانه ها بر روی دورترین قله مخوف داستان می روید .

قبول ، شوخی خوبی نبود ، اما جدی می گویم آشنایید . به نظرم شما را دوست دارم .

به نظرتان شما را دوست دارم ؟

چقدر آشنایید . همان کسی نیستید که دستان لم داده بر مبلش فرمانروای خانه من بود و آهنگ صدایش سمفونی جدید بتهون پس از مرگ ؟

آیا شما همانی نستید که خندهایتان قند را تجدید می کرد در قندان و شیرینی نگاهتان از شکرستان هند نیامده بود؟

آیا شما همانی نیستید که در چشمانم تکثیر می شوید ؟

آیا دوستم نداشتید با صدای بلند و چکمه های بازیگوش و من آیا شما را نمی خواستم همیشه ؟

و من آیا شما را نمی خواستم همیشه ؟

واقعا آشنایید .

Marzieh-Rostami
2012-Aug-09, 17:34
شهادت مولا علی و به همه شما دوستان تسلیت میگم .




خدا چکامه ای از درد و غربت و غم ها

نهاد یکسره در سرنوشت آدمها

گذاشت بار گران سنگ پهلوانی را

به دوش خسته و بی ادای رستم ها

به نام عشق ولی استوار ماندی تو

کسی ندیده کمر بشکنند این محکم ها

بریده باد در این ورطه یا ابولحسنین

ز ذوالفقار تو دستان ابن ملجم ها

چه مردها که به نام تو یا ابوالعباس

به دشت واقعه افراشتند پرچم ها

مگر به همت مولای تو ای بسیار

به مدح تو زبان واکنند این کم ها

خدا چکامه ای از درد و غربت و غم ها

نهاد یکسـره در سرنوشت آدم ها

امیر حسین الهیاری

Marzieh-Rostami
2012-Aug-26, 15:12
نیوشا ضیغمی :

چشم می گشایم

تو را نمی بینم

میان مه ای . مه .

به نظاره واضح نمی شود .

به دست ها تکان نمی خورد

به خواستن نمی میرد

مه

نگاه برای چه و اراده بی مصرف.

چشم می بیندم

نمی بینمت

درمی یابمت و دارمت

از آن من هستی

هستم کنارت

تو در میان مه ای .

Marzieh-Rostami
2012-Aug-26, 15:12
شاهین شرافتی

توجهی به تکاپوی ای پلنگ نکن

به تیر رس که رسیدم بزن درنگ نکن

تمام حیثیت کوه به شکوه من است

نه ، افتخار به فتح دوتکه سنگ نکن

مرا به چنگ بیاورر چه زنده چه مرده

به قدر ثانیه ای فکر نام و ننگ نکن

غرور دشت پر از رد گام های من است

مرا اثیر قفس های چشم تنگ نکن

همیشه اول و آخر تو می بری از من

تمام وقتت را صرف صلح و جنگ نکن

فقط بخواه به پایت نمرده جان بدهم

برای کشتن من خواهش از تفنگ نکن

Marzieh-Rostami
2012-Aug-26, 15:13
کوروش سلیمانی :

سلام همراه

می نویسم برای تو که روزگاری آخر عشق بودی و اول حادثه .

می نویسم برای تو که حالا شدی عکس خاک گرفته قاب خاطره ها ؛ هرچند خودت روبه رویم هستی ... هر روز ، هر شام ، هر لحظه .

این تویی یا آن تو بود که از دل دوستت دارم ها می آمد .

وای ، وای ... دوستت دارم دیگر دارد از یادم می رود .

از یادم می رود که چگونه می شود کسی را دوست داشت . چگونه باید او را به دست روزهای روزمرگی سپرد .

چگونه می شود ... هر طلوع ، هر غروب ... چشم در چشمش دوخت و گوش ها را تیز کرد به شنیدن یک دوستت دارم . یا نه کمتر ، به شنیدن صدای نفسی که ترجمان دوستت دارم باشد .

می نویسم برای تو که فراموش کرده ای چه زیبا می گفتی دوستت دارم و من نمی دانم در این روزهای خاموشی، واژه ها را از یاد برده ای یا تعبیر های عاشقانه را .

بگو به من ، بگو به من اگر دوستت دارم هنوز یادت هست آن را کجا ، کجا باید از زبانت شنید . در نیمه راه کدام سفر ، در اوج کدام همنشینی ، در عبور از کدام تنفس .

ما را فراموش کرده ایم دوستت دارم ها را و آجرهای خانه هم به فراموشی ما پیوسته اند و این سقف دیوار ها که روزگاری دوستت دارم را در خود حبس می کردند و به آمد و رفت واژه های پر تلاطم ما می نشستند ، ما را فراموش کرده ایم .

اگر این نامه را سالها پس از حادثه دوست داشتن ها می نوشتم ، حرفی نبود .

اما تو بگو ... چرا چنین زود فراموشی بین ما نشست ؟

در این غربت عاشقانه انبوه ، دوباره نگاه کن به این قاب خاطره .

شاید به یادت بیاور آن واژه ها را .

شاید دوباره بگویی ...

دوستت دارم

شاید

Marzieh-Rostami
2012-Aug-28, 10:32
فریبا نادری :

آب اگرچه بی صداترین ترانه بود

تشنگی بهانه بود

من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم

چشم های عاشق تو را به یاد داشتم

می وزید عطر سیب سمت خواب های ساده و نجیب

من به جستجوی تو

در هوای عطر و بوی تو رفت وآمد کبود گاهوارها

زیر چتر روشن ستاره ها

تا هنوز عاشقم ٬تا هنوز صبر میکنم

ابر می رسد

باد مویه می کند

چکه چکه از گلوی ناودان

یاس تازه می دود

تا هنوز تشنه ام تا هنوز تشنگی بهانه است

آب بی صداترین ترانه است

تا هنوز عاشقم تا هنوز صبر می کنم

Marzieh-Rostami
2012-Aug-28, 10:32
احسان کرمی :

در صفحه اطلاعات شخصی ام ، جایی که فقط کسانی که دوستم دارند یا دوستشان دارم یا دست کم رابطه ای دوستانه با من داشته اند ، از همان اولین خط بعد از سلام و احوال پرسی های معمول ، از تو خواهم گفت .

خواهم گفت دوستت دارم اتفاقی منی .

خواهم گفت چه اندازه منتظرت بوده ام .

خواهم گفت علاقه ام به تو بسیار عمیق شده بود .

خواهم گفت و آرامش حرفهایت دقیقا وقتی رسیدم که لازم بود .

خواهم گفت و همگان از تعجب به تو نگاه خواهند کرد و به تو آرام اعتراف خواهم کرد که هرگز نفهمیده بودی من به تو فکر می کنم .

به لذت ان لحظه حسودیم می شود که چرا و چگونه می توانم طاقت بیاورم تا آن لحظه برسد.

قتل عام احساساتم را به عهده گرفته ام اما دوستت دارم و حالا زود است که بدانی اما ... اما من همیشه از لحظه های تو عبور می کنم .

آیا این یکی را هم نمی دانی ؟

Marzieh-Rostami
2012-Aug-28, 10:33
عمار تفتی :

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکتی درخواست کار داد . رئیس هیئت مدیره با اومصاحبه کرد و نمونه کارشو پسندید. به او گفت ک شما پذیرفته شدید ؛ آدرس ایمیلتونو بدید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنند . مرد جواب داد ک متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم . رئیس گفت : امروزه کسی که ایمیل نداره وجود خارجی نداره و چنین کسی نیازی به شغل نداره . مرد در کمال نا امیدی اون جا رو ترک کرد . نمی دونست با ده دلاری که در جیبش داره چه کنه . تصمیم گرفت یک جعبه گرجه فرنگی بخره و دم در منازل مردم اونها رو بفروشه .

اون ظرف چند روز سرمایه اش رو دو برابر کرد . به زودی یک گاری خرید؛ اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعدهم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت . اون دیگه ثروتمند و معروف شده بود . تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره . به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد . نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد : ایمیل ندارم . نماینده بیمه با تعجب پرسید : شما چه طور ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین شرکت های توزیع مواد غذایی هستید ؟ تصور شو کن اگر ایمیل داشتید چی میشدید ؟ مرد گفت : احتمالا آبدارچی شرکت کامپیوتری بودم .

Marzieh-Rostami
2012-Aug-28, 10:33
محمد رضا طاهری : ( شاعر )

دست های مرا تماشا کن

از تنم سوی تو گریزانند

راز این انزجار جاری را

رودهای رمیده می دانند

با دو انگیزه راه می افتند

شوق دریا و انزجار از کوه

کف زنان می روند و یکسره از

شادی مرگ خود خروشانند

کاشکی در زمین فرو بروند

یا به بالای کوه برگردند

رودهایی که در سفر یکدم

از تکاپوی خود پشیمانند

من ولی لحظه ای نمی خواهم

صاحب دستهای خود باشم

برتن مردمان مرده شهر

مثل این دستها فراوانند

رودهای رمیده را بنگر

دستهای مرا به یاد آور

دست من نیست ای تنت دریا

دست ها برتنم نمی مانند

Marzieh-Rostami
2012-Aug-28, 10:33
لوریس چکناواریان :

به کودکی بر می گردم به همان سالهایی که همه ریتم ها از لالایی مادر شروع می شود . وقتی اهل موسیقی باشی هیچ خاطره های از حواست پاک نمی شود و همه چیز آنقدر شفاف است که انگار دوباره کودکیت را زندگی می کنی .

به کودکی بر می گردم و فکر می کنم این همه سال کی زندگی کردم .

Marzieh-Rostami
2012-Aug-28, 10:34
سید میلاد اسلام زاده :

از پله ها پایین بیا . بچه نباش . این بازی مختصری که راه انداخته ای را دوست ندارم .بفهم . داری از مرز عادت رد می شوی . داری زیر قولت می زنی . داری بر می گردی به روزهای پیش از علاقه .

از پله ها پایین بیا . ما به هم شبیه ایم بدون آنکه بخواهیم. وقتی باور می کنی دوستم نداری بدان یک جای قضیه من دوستت نداشتم . این بازی برای مانیست . من از با بی تو بودن خسته می شوم و تو اما از حرفهایت نه . داری به یک جغرافیای نامفهوم وابسته می شوی . جغرافیای بدون من .

از پله ها پایین بیا . این نردبانی که بر آن ایستاده ای اصلا به ما بودن ختم نمی شود . راستش من بزرگت کردم .

تو بچه تر از آنی که بی من بهانه بگیری.

Marzieh-Rostami
2012-Aug-30, 13:04
وقتی که تس شنید پدر و مادرش راجع به برادر کوچکش صحبت می کنند،دختربچه ای هشت ساله بود که خیلی بیشتر از سنش می فهمید.فقط می دانست که برادرش خیلی بیمار است و پولی هم ندارند.چون پدرش بابت صورتحساب های دکتر و خرج خانه پول نداشت،قرار بود ماه آینده به یک مجتمع آپارتمانی نقل مکان کنند.تنها راه نجات برادرش یک عمل جراحی پرهزینه بود و نظر می رسید که کسی پیدا نمی شود که پولی به آنها قرض بدهد.شنید که پدر با صدایی آرام و نا امید به مادر که به شدت می گریست،گفت:((حالا فقط یک معجزه می تواند او را نجات دهد.))

تس به اتاق خوابش رفت و قلکی را از مخفیگاهش در کمد بیرون کشید.هرچه پول خرد بود را از آن درآورد و روی زمین ریخت،به دقت آنها را شمرد:نه یک بار،نه دو باربلکه سه بار.باید دقیقا می دانست که چقدر پول دارد.جایی برای اشتباه نبود.سکه ها را به دقت داخل قلکش ریخت،نقاب کلاهش را به عقب چرخاند و مخفیانه از در عقبی بیرون رفت.شش بلوک را پشت سر گذاشت تا به داروخانه رکسالز که تابلوی قرمز رنگ بزرگی بالای در آن نصب بود رسید.منتظر متصدی داروخانه شد تا به او نگاه کند،اما سر او خیلی شلوغ بود.تس پاهایش را تکان داد تا کفشش صدا کند.خبری نشد.سینه اش را با صدای بلندی صاف کرد تا توجه او را جلب کند.فایده ای نداشت.تا اینکه سرانجام یک سکه 25 سنتی از قلکش درآورد و آن را روی شیشه پیشخوان کوبید،حالا شد!

متصدی با تندی پرسید:((تو دیگه چی میخواهی؟)) و بدون اینکه منتظر جواب سوالش شود،گفت:((دارم با برادرم که از شیکاگو آمده حرف میزنم.بعد سال ها دیدمش.))تس هم با همان لحن جواب داد:((خوب؛من هم می خواهم راجع به برادرم صحبت کنم.اون خیلی بیماره،می خواهم برایش یک معجزه بخرم.))متصدی داروخانه گفت:((چی؟))

تس گفت:))اسمش اندروئه،یه چیز بدی داره توی سرش رشد می کنه.بابام می گه فقط یک معجزه می تونه نجاتش بده.معجزه چنده؟))

متصدی داروخانه با لحن ملایم تری گفت:((دختر کوچولو،ما اینجا معجزه نمی فروشیم.متاسفم که نمی توانم کمکت کنم.))

((ببین آقا من پولش رو دارم.اگر کمه می رئم بقیه اش رو هم می آورم.فقط بگو معجزه چنده؟))برادر متصدی داروخانه که مرد شیک پوشی بود،خم شد و از دخترک پرسید:((برادرت چه جور معجزه ای نیاز داره؟))تس با چشمانی اشک آلود گفت:((نمی دونم،فقط می دونم که خیلی بیماره.مامان میگه باید عمل بشه.بابام پولش رو نداره.برای همینمن هم می خوام کمک کرده باشم.))

آقای شیکاگویی پرسید:((چه قدر پول داری؟))تس با صدایی که به زحمت شنیده می شد جواب داد:((یک دلار و یازده سنت.همه اش همینقدر دارم ولی اگزر بیشتر هم بخواهید می توانم باز بیاورم.))

مرد لبخندی زد و گفت:((عجب تصادفی!یک دلار و یازده سنت دقیاقا به اندازه پول برای داداش کوچولوها.))

پول دخترک را در یک دست و با دست دیگر او را گرفت و گفت:((من را به خانه تان ببر.می خواهم برادر و پدر و مادرت رو ببینم.ببینم آیا از اون معجزه هایی که تو می خواهی داریم.))

آن مرد خوش لباس دکتر کارلتون آرمسترانگ،متخصص جراحی مغز بود.عمل با موفقیت و بدون پرداخت هیچ هزینه ای انجام شد و طولی نکشید که اندرو دوباره به خانه برگشت و حالش خوب شد.

مادر دخترک آرام گفت:((او عمل جراحی واقعا یک معجزه بود.نمی دونم هزینه اش چفدر می شد.))تس لبخندی زد.او می دانست که قیمت دقیق معجزه چقدر است.....یک دلار و یازده سنت....به اضافه ایمان یک کودک.

Marzieh-Rostami
2012-Aug-30, 13:04
مردی، دیروقت خسته و عصبانی، از سر کار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

- بابا ! یک سوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً. چه سوالی؟

- بابا، شما برای هر ساعت کار، چه قدر پول می گیرید ؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : «این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟»

- فقط می خواهم بدانم . می گویید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

- اگر باید بدانی خب می گویم، 20 دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت :«می شود 10 دلار به من قرض بدهید؟»

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: «اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای همچین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.»

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: «چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟»

بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.



- خواب هستی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.



- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.

- پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: «متشکرم بابا !»

بعد دستش را زیر بالش خود برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرلند کنان گفت: «با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی ؟»

پسر کوچولو پاسخ داد: «برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم، تا فردا زودتر به خانه بیایی ؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»

Marzieh-Rostami
2012-Aug-30, 13:04
افشین تل لو:

گرگ پیر تازه از دندون پزشکی برگشته بود . خونش صوت و کور بود . گرگ مجبور شده بود تنها به مطب بره . پسرش که با بروبچ رفقا رفته بود شکار ؛ دخترشم از خود صبح دانشگاه بود تا آخر شب . می دونست دانشکده دخترش اینقدر برنامه های فشرده داره یا همه ی گرگها اصولا حجم درسی بالایی دارند . گرگ پیر که بی سواد بود و از این چیزا سر در نمی آورد . گرگ پیر امروز همه دندوناشو کشیده بود و یه دست دندون مصنوعی توپ گرفته بود . قیافش جلوی دوربین خیلی مضحک شده بود . دندون پزشک یکی از دندونای نیششو یادگاری به گرگ دادبود تا برای خودش نگه داره . گرگ پیر می دونست دیگه کم کم وقت رفتنه . روزگاری صحرا از وحشت اون گرگ به خودش می لرزید . امروز با اون دندونای مصنوعی که دائم در دهنش لغ می زدند حتی بره ها هم ازش نمی ترسیدند . گرگ پیر به دندونای نیشی که در دست داشت خیره شد . یادش می اومد چه گلوهایی رو که با همون دندونای تیز و وحشت انگیز پاره پاره کرده بود . چه بره هایی که از زخم های نیشش یتیم شدند . اهی کشید . دندونی که در دست داشت از قاب عکسش که رو دیوار بود آویزون کرد. شاید غروب که پسرش از شکار برگشت از روزهای پیری اون درس بگیره و خیلی به دندونای نیشش ننازه .

Marzieh-Rostami
2012-Aug-30, 13:05
کودکیهایم اتاقی ساده بود


قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که می شد نقشها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید


خوابهایم اتفاقی ساده بود


زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود


قهر می کردم به شوق آشتی


عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود


سختی نان بود و باقی ساده بود


قیصر امین پور

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:34
عمار خطی :

ندانم کجا می کشانی مرا

سوی آسمان، یا به خاموش خاک

نِیم در هراس از تو ای ناگزیر

ندانم کجا می کشانی مرا...

ندانم کجا، لیک دانم یقین

کزین تنگنا می رهانی مرا...

ندانم کجا می کشانی مرا

ندانم کجا می کشانی مرا

سوی آسمان، یا به خاموش خاک و یا جانب نیروانا* و نور

کجا می کشانی، نهانی مرا...

ز سنگینی کوله بار وجود

سبک داری ام دوش و آسوده سار

بری سوی بی سوی خویشم نهان

چه بزمی ست این میهمانی مرا...

نقابیت بر روی و همراه من

همی آیی و با تو تنها نِیم

ولی کاش می شد بدانم کجا

نقابت ز رخساره یکسو شود

در آن لحظه ی ناگهانی مرا...

ندانم کجا می کشانی مرا

ندانم کجا می کشانی مرا...

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:34
ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید.

اومیگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید.

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:34
لنگه های چوبی درب حیاطمان؛

گر چه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛

ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند

جز من و تو هیچکس در حیاط بی گل کنارمان خسته نیست

وصف حالمان کسی مثل ما دل شکسته نیست

ما جدا از این همه سکوت

بیشتر رسیده ایم

به آن گلی که می رسد به دست باد

خوشبحال قاصدک

که شیوه اش همیشه است

هرچه باد باداباد

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:35
تو بارانی به خاک من بزن .

کنار تو باشم دنیا به دلم به راه است .

چه می دانی من و تو

شاید زندگی همین باشد

همین دوری مختصری که به ما مراجعه کرده

راستش من به طرز عجیبی مشکوکم به دور نبودن مان

حسی است در نیمه وجود من که همیشه کنار توست

من کنار توام حتی اگر تو کناره بگیری از من

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:35
سید میلاد اسلام زاده :

دور نیستم از تو

این روزها آنقدر هوای معتدل تابستانی با نسیم ها همراه شده است که اندازه کافی بویت را برایم می آورد . من حالم خوب است . همین که ساعت های طولانی در انتظار ثانیه ای از تو سپری می کنم ، همین که با هر واژه ات مرا از رویا پردازی می آوری تا حقیقت ، اجازه می دهد شاد باشم .

دور نیستم از تو . چه فرقی می کند که بدانی یا نه . اما جاذبه همه را سربه زیر کرده . همه را سربه زیر کرده غیر از من و منجمان . منجمان که سر به هوای آسمانند و من که سر به زیر ، سر به هوای توام .

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:36
مجید واشقانی :

چشم های تو قهوه ترک است

ابروانت هوای کردستان

خنده هایت کلوچه فومن

گریه های تو چای لاهیجان

ساحل انزلیست چشمانت

موج ها آبروت را بردند

تن داغ تو ماسه دریاست

بوی گرمای ظهر تابستان

ای درخت مبارک نارنج

تو چراغ محله مایی

مرد همسایه شما دزد است

شاخه ات را برای من بتکان

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:36
ویدا شهشهانی :

فکری کرده ام برای آن دسته از لحظاتی که گنجشک ها ننشسته اند روی شاخه های درخت

و پنجره را باز نکرده ام برای آن روزهایی که هیچ مهمانی قرار نیست که بیاید ، که در بزند ، که مهمان شود .

فکری کرده ام برای آن دسته از روزهایی که همه خبرهای خوب متعلق به همسایه ها هستند و خوشی ها مسافرت رفته اند همراه تو .

فکری کرده ام برای آن روزهایی که نیستی ، که رفته ای سفر ، که چمدان زندگی در دستانت خلاصه شد .

برای آن روزهایی که طعم تمام راه رو ، عطر توست فکری کرده ام .

می نشینم کنار چند گنجشک جعلی که نشسته اند روی شاخه های درخت و گوش می دند به آواز روزگار

شبیه صدای گنجشکان است ؛ کمی غمگین تر .

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:37
خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها ،

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سالها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم

با عشق ممکن است تمام محال ها

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:37
شاعر مجید اکبر زاده : کتاب به ابر تیشه می دهیم

به دنبال تو می گردند آهوها به صحراها

به یادت می پرند هوش پرستو ها به صحراها

تو را در یادشان می آورد هو هوی باد انگار

که سرشارند از بوی تو شب بوها به صحراها

بنای خانه اش سنگی جهانش جای دلتنگی

دلم زل می زند از برج و بارو ها به صحراها

عصا در دست فرعون است و زر در کیسه قارون

و سرگردان شده خلقی به به جادو ها به صحراها

گناه بید مجنون نیست می لرزد دل عاشق

خبر از اتفاق تازه ای دارند اهو ها به صحراها

تو را در آینه در آب ها دیده است امیدم

نمی ترسد دگر از این هیاهو ها به صحراها

تو را در اوج می بینم تو را در موج می بینم

تو را در گردش بال پرستو ها به صحراها

Marzieh-Rostami
2012-Sep-05, 12:37
علیرضا معینی :

تو بوی پونه از دکان عطاری بزن بیرون

هوای عاشقان شهر اگر داری بزن بیرون

تو را آیینه ها در بی نهایت چشم در راهند

از این نُه سوی آهن دود زنگاری بزن بیرون

زدم از اصفهان بیرون که بوی گاو خونی داشت

تو هم ای شیخ از این چهار دیواری بزن بیرون

الا ای جمعه سرخی که زنگ عید نوروزی

از این تقویم سرتاسر عذاداری بزن بیرون

چه طرفی بسته ای از این حکمرانی روی این قلیان

الا سلطان از این زندان قاجاری بزن بیرون

Marzieh-Rostami
2012-Sep-07, 11:56
حرف از جنون به لهجه ی انگور میزند
حرفی نمیزنی دل من شور میزند

ساز شکسته نغمه ی ناجور میزند

گیوی مست و شعله ورت ای بهار من

آتش به خرمن دل رنجور میزند

بوی خوش... بوی خوش پیراهن بهشتی ات گلم

پهلو به عطر بکر تن حور میزند

عشقت دوانده ریشه در این جان بی قرار

بیهوده ست عقل اگر زور میزند

خاموش و سرد مانده لبانت ولی مدام

حرف از جنون به لهجه ی انگور میزند

Marzieh-Rostami
2012-Sep-13, 11:48
شادبودن یا ناشاد بودن
احسان کرمی :

دیشب در خواب دیدم باغ بزرگی را کشف کردم . از آن باغ های بزرگ که فقط در خواب می بینی .

به قدر کودکیم می دویدم ؛ چراکه خاصیت این دست باغ ها رهایی است . میان سبزه ها و درختان بی توجه به قانون طبیعت ، همان جا که تنها آفتاب گردان رو به خورشید می شوند ، ایستاده ام .

تو در خوابم آمده بودی یکهو و من نمی دانم از کجا و برای چه آرام بودی و سر به زیر .

خوشحال بودم و سربلند .

با هر نفس عطر باغ را می بلعیدم و تو را می دیدم که در دستانت پبچیده بودند بنفشه های بی تاب و در چشمانت روییده بودند گلهای شب بو .

چه خوابی ، چه لطف بزرگی کردی که به خواب من سرزدی .

حالا هر خواب من تاب بنفشه می دهد و عطر شب بو .

حتی اگر نیایی

Marzieh-Rostami
2012-Sep-13, 11:49
عباس غزالی :

شاد کامی یا ناشاد کامی شخصی ما

شرایط پیرامون ما در قبال آنچه می نویسیم دارای اهمیت بسیار است . قبلا هم گفتم کسی در لحظه ای که می نویسد به طور معجزه آسایی ناچار به نادیه انگاشتن شرایط حاکم بر زندگی خود می شود .

قطعا چنین است اما شاد یا ناشاد بودن . به این خوب فکر کن ... شاد یا ناشاد بودن .... هرکدام ما را به طریقی به نوشتن وا می دارد .

وقتی شادیم تخیل ما نیرومند تر است ، وقتی ناشادیم آنگاه حافظه ی ما سرزنده تر فعالیت می کند . رنج ، تخیل را ضعیف و تمبل می کند . فعالیت می کند اما به بی میلی و سستی فعالیت می کند همچون حرکت کند بیماران با خستگی و احتیاط ، دردمند و تب زده .

برایمان برگفتن نگاه از زندگیمان و از روحمان ، از تشنگی و از بیقراری که ما را در زندگی بر می گیرد سخت تر است .

در چیزهایی که می نویسیم به طور مداوم خاطرات ... خاطرات ... خاطرات گذشته مان سر بر می آورد . صدای خود ما طنین می آورد .

موفق نمی شویم به سکوت وادارش کنیم .

Marzieh-Rostami
2012-Sep-13, 11:49
باید باور کنیم تلخ ترین بلای بودن نیست چیزهای بدتری هم هست . روزهای خسته که در خلوت خانه پیر می شویم و سالهایی که ثانیه به ثانیه از سرگذشته است . تازه پی می بریم که تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست چیزهای بدتری هم هست . دیر آمدن و دیر رسیدن

Marzieh-Rostami
2012-Sep-17, 10:53
والا پیام دار ......... محمد

احسان کرمی :

بر قمات دنیا لباسی تن شده است از نادانی و بر معرفت روزگار سنگ زده اند و شکانده اند آیینه اش را . شما به دل نگیرید .

ما زمین را ، آسمان را ، درختان را ، حیاط را ، نفس را، زندگانی را به نام شما می شناسیم و گواهی خواهیم داد و می دهیم دنیا پیمبری امین داشته آن هم شمایید و خدا شما را خاتم رسولان قرار داد تا کامل شود رسالت هدات بنی بشر .

والا پیام دار ما ، ای آن که به یک اشاره خواندی . ای آنکه امین خداست در هر اذان و ای آنکه محمد است و دلیل آفرینش و ای او که قاصد خوش خبر خدا بود روی زمین .

بر قامت دنیالباسی تن شده است از نادانی .

شما به دل نگیرید .

Marzieh-Rostami
2012-Sep-17, 10:53
کسی از من پرسید : آخرین آروزیت چیست و هرگز نشنید آخرین آرزویم همیشه بودنش است . می دانی غروز همیشه کار دست آدم می دهد . غرور همیشه کار دست من می دهد . همیشه کار دستمان می دهد .

باید در برابر سوال بی غرور بود . آره ها و نه ها را دقیق به جا جواب داد وب اید طوری بود که هرگز مدیون خود واقعی مان نشویم . آرزو آخر ما هرلحظه قابل تغییر است . به خودم آرزو بدهکار نبودم اگر مدارا می کردی

Marzieh-Rostami
2012-Sep-17, 10:53
سینارازانی :

هیچ کدام از ما واقعا پوست کلفت نیستیم اما با هم یک نوع هربانی محتاطانه و درویشانه دانهداریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده به اضافه ی مقداری بد جنسی که میان روابط افراد را تحول پذیر می سازد . از هم می پرسیم چه طوری ؟ و بی انکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می دهیم بد نیستم . دوستی یک روز تعریف می کرد در جایی دیده بوده است بچه ها یک مرغ دریایی گرفتند و با صابون شستند و ولش کردند . همین که پرنده روی دریا نشست چون پرو بالش چربی نداشت یک هم توی آب رفت و دیگر بالا نیامد . آن دوست می گفت بی اعتنایی چربی روح است . با آن نمی شود آدم غرق شود. وقتی به دیگران خیلی اهمیت می دهیم دیوانه می شویم و همچنین به خودمان .

Marzieh-Rostami
2012-Sep-17, 10:54
علیرضا بدیع متولد 11/1/1364 نیشابور.

شاعر، ترانه سرا و...

دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات پارسی.

(http://alefbi.persianblog.ir/ وبلاگ شخصی)







اینم شعری که دیشب خوندند :

ای حاصل جمع پری و کجدم و ماهی

یک نیمه طرب زایی و یک نیمه تباهی

گیسوی تو تعبیر هزاران شب بغداد

چون خواب شب واپسین ، نامتناهی

گیسوی بلافاصله از کفر و یقین است

هم شیاطین شده هم عرش الهی

در سلیه هر پلک تو جمع اند خدایان

نزدیک ترین راه رسیدن به سیاهی

دل سنگی از آن دست که کشکول دراویش

دلخواهی از آن رو که که آیینه شاهی

در شعر شکوه تو به تصویر نگنجد

چون کوه مصور شده بر کاغذ کاهی

پاییز مجسم شده ، سرخ است دلم باز

این سیب می افتد چه بخواهی چه نخواهی

Marzieh-Rostami
2012-Sep-17, 10:55
مجید واشقانی :

می گویم : فقط

می گوید : من ؟

می گویم : تو

می پرسد تا همیشه ؟

می خندم . خودش معنی این خنده ها را می داند .

نگاهش را دوست دارم و حتی صدای نفس کشیدن هایش را از دورترین فاصله ممکن می شنوم .

عطر آهسته هوا به من می فهماند تازگی ها از کجا رد شده است .

می گویم : فقط

می گوید : من ؟

می گویم : تو

می پرسد تا همیشه ؟

تمام وجودم همیشه می شود .

می خندم .

این شوخی حرف جدی همیشه مان است .

مهم نیست تا چه اندازه صبرم برای هر قهر زیاد باشد یا کم ، مهم نیست نگاهش زاده علاقه باشد یا چیز دیگری ، برای من همیشه اش تشخص دارد .

عاشقانه ای شیرین که دلم را نمی زند .

فقط ای کاش زندگی می فهمید .

Marzieh-Rostami
2012-Sep-17, 10:56
هفت :

یک دو سه .

اگر تا هفت بشمارم عاشقت می شوم و از این که آسمان در حجم کوچک قلبم آرام گرفته به خودم می بالم .

اگر تا هفت بشمارم هر روز نیت می کنم تا قدم هفتم را بردارم .

برای عاشق شدن به تویی که از نخستین روز بودنم عاشقم بودی .

من چقدر غافلم که تا پله هفتم ، هفت هزار سال فاصله دارم .

برای دیدار با تویی که از رگ گردن هم به من نزدیک تری.

Marzieh-Rostami
2012-Sep-17, 10:56
اولین ستاره :

به قدری خسته ام که بودنم را انکار می کنم بعد احساس می کنم دلم برای خودم می سوزد . برای خودم که به این سادگی خسته می شوم . می ترسم و خودم را انکار می کنم بی آنکه حقیقت ضربان قلبم را دریابم . بی آنکه چشم هایم به یاد بیاورد دیروز ، آبی ترین روز من بود و فردا شاید آبی تر از پیش باشد . به قدری خسته ام که تنها نام تو مرا به خودم بر می گرداند تا با سو سو زدن اولین ستاره کنار تو زانو بزنم چشم به افق بدوزم و غروب آفتاب را باتو تماشا کنم .

Marzieh-Rostami
2012-Sep-17, 10:57
سید میلاد اسلام زاده:

معولا هر آدمی که میبینم یا می شناسم یا ما را می شناسند دست کم یک بار گریه کرده است . فرایند طبیعی که انسان را بیش از پیش آرام می کند . اصلا شما حساب کن اهمیتی نداشته باشد که در چه سنی هستیم . اینکه از کجا اسمش گریه و چرا بماند برای آنهایی که در کتاب های تاریخ و ادبیات جستوجویش می کنند . اما اینکه می خواهم بگویم باشد برای جمع رادیو 7 .

درگوشی می گویم گریه خوب است چه از شادمانی باشد چه برای رفع دلتنگی . چه زمانی باشه که غم مهمانت شده چه برای زمانی که مهمان شادی شده باشی . چرا که کسی که می تواند خوب بخندد خوب گریسته است و ما به معجزه گریه نیازمندیم . گاهی برای خودت هم شده گیرم از سر شادمانی بزن زیر گریه .

*********

Marzieh-Rostami
2012-Sep-22, 15:39
اشکان صادقی

به قصه تک تک برگ هایش گوش کن . آنگاه سر بز زمین بگذار . آغاز همه چی . بی نقاب باش . پاییزمی آید تا تو را از خودت بگیرد . درخت بی تن پوشبرگ دل بر می کند از زیبایی. چرا که پاییز زیباست . پاییز همنفس تر می شود وقتی بدانی درختها چگونه قد می کشد .

************

Marzieh-Rostami
2012-Sep-22, 15:39
چند متن ویژه اول پاییز 1

علیرضا بدیع :

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که به مانند سال پیش

راز درخت باغچه را برملاکند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد خدا کند

او می رسد که بازهم عاشق کند مرا

او قول داده است و باید وفا کند

او نیز عاشق است

و راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید سفر کندو خداوند فصل ها

یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش خزان است یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند

Marzieh-Rostami
2012-Sep-22, 15:40
انشاء علی ضیا :

سکوت می کنم و حرفی برای گفتن ندارم . حرفهایم ته کشیده در هوایی که تو نفس می کشی .

حرفی برای گفتن ندارم . پاییز هوای توست . روزهای توست و بهار من.

از کنار لوازم و تحریری که رد می شوم دلم قنج می رود برای آنکه بروم در مغازه مداد و پاک کن بخرم .

یادش بخیر چقدر ذوق روزهای اول پاییز عجیب بود و دوست داشتنی .

هنوز برای خودم مداد و پاک کن می خرم و هنوز دلم برای همشاگردی هایم تنگ می شود .

پاییز و شبهای طولانی ، لبخندهای زیاد ، شعرهای خواندنی ، چای داغ و مادرم که همیشه همراه شباشب پاییزی من است .

تو را همیشه کم داشتم درمیانه ی همه پاییزهایی که رفته است و حالا این پاییز با سختی که پیش روی من دارد نبودن تو عجیب شده است .

نبودن تو سختی است غریب و باران مضاعف و شورانگیز که مرا به پیش می برد برای گذر از پاییز امسال .

پاییز من همیشه این گونه است دلتنگ و پر شعر و پرچای .

راستی هیچ کس به سکوتم نرسیده و همه به فریادم رسیده اند.

پس سکوت می کنم در هوایی که هوای توست .

Marzieh-Rostami
2012-Sep-22, 15:40
محمد صوفی _ متن از امیر علی نبویان

به تو برای تو می نویسم پاییز برگ ریز .

کدام را باور کنم عریانی هزارساله آن تن سرمازده که آسمان را به هم گریه می دارد یا شکوه این خلعت این جادو را !؟

زردی رویت از نفرین هزار محصل است یا میراث آفتاب طلایی تابستان !؟

تو کدامی ؟

سرخی گس خورشید در غروب های دلتنگ یا ملسی ناب سیب های قرمز و چه راز آلود ایهامی است این معجون قصه ی تو مخزن الاسرار .

اما هرچه است در تجلی است یا اولی الابصار .

کشف تو کشف راز خداوندگار است . کفر و اغراق نمی گویم که رحم و غضب او هم مثل شکوه و اندوه تو جمع اضداد نیست .

تو آتش جا مانده از کاروان بهاری و مهجور از غم هجران یا منزلگاهی بکر آرزوی محال اردیبهشت؟!

اگر آنی شاهانه ماجرای گناه گدا بگو و اگر این با این گدا حکایت آن پادشاه بگو .

نه تو خود مسافری مثل بهار ، مثل من . توشه راه ببند که سفر طولانیست از تموس تا سور و ما عابر هر ساله این جاده پر پیچ و خم .

چه با حوصله می گذری از کنار آفتاب کم جان مهر ، باران تند آبان و سوز استخوان سوز آذر .

کاروان خزان نرم می وزد که می داند که خرج این کوچ او از عمر من است .

همسفر آگاهم که سخاوت را در حقم تمام می کنی از هرآنچه رحمت خداوند است .

نفس نفس عط باران و خاک ، لحظه لحظه چنگ مطرب باد و سماء و طبق طبق مروارید دوخته بر ردای شاخساران از میوه هایی که سوغات بهشت است .

وعده کردی بازخستگی مرا تا یلدا به دوش می کشی ؟

رفیق راه که چون تو باشد تا خود رستاخیز مسافر می مانم .

محمـد
2012-Sep-22, 22:52
مرسی خیلی خوب بودن

Marzieh-Rostami
2012-Sep-28, 13:10
انشاء کامران تفتی :

ته تهای تابستان ، پاپای محترم پاییز ، پاپوش شروع پا می کند . این پاپا که گفتم از ذهن خودم گذشت که شاید پاییز هم پدر باشد . این که می گن بی بی زمستون و بانوی بهار و یا هرچی سررشته از ذهنی است که حال الان مرا داشته شاید .

وصفم نمی آید از پاییز .

خانه اش خراب نباشد که تا نامش را به تالار شنیدنم می آورد هوا ، بی درنگ عاشق می شوم .

زردی برگ و سمفونی بی بدیل ریزش ها که عطر درختان و پلان های بی تکرار پاها روی سنگ فرش ها .

پاییز 91 می گذرد.

باورکن می گذرد.

تو با ما باش .

سالهای پاییز می گذرد.

Marzieh-Rostami
2012-Sep-28, 13:10
انشاء اندیشه فولادوند :

پاییز را پشت چراغ قرمز ، پاییز را در بحران ترافیک ، پاییز را در جمعیت هولناک افکار ، پاییز را قبل و بعد از آخرین سونامی تو به اشعارم ، پاییز را در پایتخت ، پاییز را در خویش ، در اتومبیل ، در مهر ، در آبان ، در آذر ، پاییز را در فروردین ....امتدادش را در حافظه بسپار . امتدادش را به قلب من که در پاییز آن سال پمپاژ را آموخت .

من پاییز همان سال در میدان ونک با جهانی که تو را نیز در خویش پیش بینی کرده بود ملاقات کردم . یادش بخیر آن طبیب بیمارستان 503 ارتش . در پاییز با آغاز خویش ملاقات می کنم هنوز .

بهار من در پاییز آغاز می شود و تقویم من از پاییز به پایان رقم می خورد .

این عاشقانه را اوایل در علم طب جستوجو کردم که شاید ژنتیک باشد و نبود . در علوم دیگر نیز عاشقنه ها رنگ و بوی فصلی دیگر را غلیظ می کردند ناگهان دریافتم که ورد خوانی برگ ها در گوش و جادوی زرد رنگ و دود آلود شهر کار قلب مرا ساخته است .

من امید را تا پایان در خویش حبس می کنم وقتی پای پاییز وسط باشد . وقتی همهی پرده ها اکران آسمانشان نارنجی است . وقتی خورشید گوشه نشین پاییز ، دل آسمان را سبک می کند . هر آنچه اندوه ، هرآنچه تلخ ، هرآنچه تاریک ، از من ، از فضای روزگار من حذف می شود .

بانشاط می شوم از شهود وزش های نامنظم از هرسو . چیزیشبیه مهربانی طوفان . چیزی شبیه اجرای سنتی باران .

بانشاط می شوم از پاییز در زبان مخفی خودم با خویش . همه ی فصل ها را پاییز صدا میزنم . هجوم عریان شاخه های افراشته در اتوبان می کشاندم ، می کشاندم تا مهر ، آبان ، آذر

Marzieh-Rostami
2012-Oct-01, 13:15
لیلی رشیدی :

حدس میزنم که خواهی گریخت . التماس نمی کنم . از پیت نمی دوم . اما صدایت را در من جا بگذار .

می دانم که از من دل می کنی . راهت را نمی بندم . اما عطر خنده هایت را در من جا بگذار .

می دانم که از من جدا خواهی شد . خیلی ویران می شوم . از پا نمی افتم . اما رنگت را در من جا بگذار .

احساس می کنم تباه خواهی شد و من خیلی غمگین می شوم اما گرمای حرفهایت را در من جابگذار .

فرقش را با حالا می دانم که فراموشم خواهی کرد و من اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم انگیز .

اما طعم بودنت را در من جا بگذار .

هر طور شده خواهی رفت و من حق ندارم تو را نگه دارم اما...

اما عشقت را در من جابگذار .

Marzieh-Rostami
2012-Oct-01, 13:15
منصور ضابطیان :

سلام.

از راه دور این نامه را می نویسم به روی گل ضریحتان .

این بار نه خواسته ای باشد که عرضه ای شود ، نه نذری که برآورده شود .

این بار تنها نامه ایست که به خدمت شما می رسد جهت ابراز ارادت . نه اینکه غمی نباشد که هست ؛ نه اینکه خواسته ای نباشد که هست ؛ نه اینکه همه کارهایمان در این خزان گلدار باشد که نیست ؛ تنها دلتنگی کوچکیست که این نامه از ما برای شما . برای شما که بودنتان بزرگترین هدیه ایست و سرخی شما از ماست .

سرخی شما از ما . از ما می شود کنار ظرف گناهانمان .

لطفتان آبروی ما . چشممان به امیدتان و دلمان شب یلداست بی نگاهتان . سیاه و سرد و طولانی .

سلام از راه دور به شما که نزدیکترین امام مایید در همین ایران ، ایران بزرگ . در همین خاک که روزی به قدم های شما تبرک یافت .

السلام و علیک یا علی بن موسی الرضا

Marzieh-Rostami
2012-Nov-13, 14:30
450 ومین برنامه خانوادگی رادیو 7

احسان کرمی :

خانواده یعنی کسی برای یک لحظه دیر کردن دور دنیا را کُند کند .

خانواده یعنی وقتی غمگینی ، پچ پچ های دلشوره را بشنوی .

خانواده شبیه طعم میوه های شهریور . خانواده رنگ انار های رسیده پاییز . خانواده جمله از این بهتر نمی شود . خانواده مُهر کنارم بنشین تا ابد .

خانواده خوب است . همین که بدانی چشمی منتظرت مانده تا برگردی خانه ، همین که خیالت تخت باشد که یک نفر هست که مشتاقانه خبرهای بدت را به دل بخرد ، همین که درک کنی کسی هست که چهار ستون دلش برای تو خانه شود یعنی خانواده .

جایی که هویت صمیمیت هایمان می شود . جایی که قدیمی هم بشود تازه ترین حوادث را در خودش جا داده . خانه ما شاید بیشتر از ما بداند .

خانواده یعنی دیگر به این دنیا بدهکار نیستم .

Marzieh-Rostami
2012-Nov-13, 14:30
شاهرخ فروتنیان : در استکانت غزلی تازه دم ریخته ام ؛ کافیست پلک بزنی تا شیرین شود چای .

وقتی غرور مرد خانه دست توست می توانی با سلاح خنده نظم جهان را بر هم بریزی .

بخند خانم ، حتی اگر کلافه ای از من ، بخند .

قورت بده اخم هایت را ، بدان که این خانه مدام جای خنده های توست .

دلم را قرص کن با قرص صورت ماهت .

هر جا و هر زمانی که تو بگویی دوباره می گویم دوستت دارم .

Marzieh-Rostami
2012-Nov-13, 14:30
افسانه چهره آزاد : گاهی آهسته به من بگو همه چیز برای توست .

من دلخوش می شوم گاهی به لبخندهایت .

نگاه اضافه کن ؛ به معجزه اعتقاد دارم . من همه جا به تو فکر می کنم .

خانه فقط یک نشان یا پلاک نیست . هر جا تو باشی خانه آرزوهای من است .

من به تو فکر می کنم زیاد و از سر علقه .

شاید خبر تکراری این روزهای من این باشد که تو تکراری نمی شوی .

Marzieh-Rostami
2012-Nov-13, 14:31
آزاده صمدی : پاییز که می شود به خاطر من شالت را محکم ببند زمین زیاد چرخ می خورد و سرما مهارت دارد در تجارت لبخندهایت .

هومن سیدی : لبخندهایت را با آینه تقسیم نکن این ... لحظه ها در تو تکثیر می شود بی آینه . انگار تمام دقیقه ها یم در تو بخش پذیرند

آزاده صمدی : بخش پذیر قدم هایت شده کوچه از هر پلاکی که دل بکنی عمارت توست . بنامت سند می خورد هر سقفی که نفست را خانه شود .

هومن سیدی : خانه به خانه ، سلام به سلام ، کاسی به کاسی ، فرقی نمی کند. میان آن محبت های مدرن سنت مهمان نوازی را خوب یاد گرفته است قاجاریه چشمانت .

آزاده صمدی : قاجاری را ناصری را و هر سلسله ای که بند یک دستور و رند یک مقام بوده، در دستانت داری وقتی باز می کنی در را .

هومن سیدی : در را بزن ، خانه با تو یعنی خانه ابدی عشق ، یعنی نهایت ، یعنی من ، یعنی تو ، یعنی ما

Marzieh-Rostami
2012-Nov-13, 14:31
مجتبی گراوند : زندگی واژه ها (مجموعه ای از شعرهای نیمایی شاعران )

از پس هزاره های جستجو

پا به کوچه ای نهاده ام؛

که نام تو به روی آن نقش بسته است

کوچه ای که یک نفر

با خطی معوج و سیاه

قلب تیر خورده ای به روی آن کشیده است

آه...

گام های من چقدر خسته اند...



عاشقی برای ما

همیشه

کوچه های بسته

گام های خسته بود .

سال های سال

سوختیم و ساختیم

در شب فراق یا تب وصال

بی امان گداختیم...

هرچه میرویم

عشق مثل یک سراب

از برابر نگاه ما

نا پدید می شود

گیسوان ما

مو به مو

سپید می شود...

گریه می کنی که نیستم

بغض می کنم که نیستی

مثل روزهای کودکی

که باتمامی دلم

برای یک مداد گمشده

یک دوچرخه،

می گریستم

ما هنوز کودکیم و قلب های ما

هنوز کوچک است....

عاشقی برای ما قصه ی همان عروسک است

کاش ما بزرگ می شدیم و عشق ها

پا به پای ما بزرگ می شدند



خسته ام

از هر آنچه از قبیل عادت است

کو کجاست

آن چه بی نهایت است؟

Marzieh-Rostami
2012-Nov-13, 14:31
یک اتفاق ساده ... ولی ماندگار شد

وقتی که چشم من به نگاهت دچار شد



لب را گشودی و دلم آغوش باز کرد

خندیدی و جهان، همه باغ انار شد



از گیسوان مست تو عطر جنون چکید

با هر نسیم، هستیِ من بی قرار شد



پاییز، فصل خاطره های قشنگ ماست

هر وقت حرفِ غنچه لبت زد، بهار شد



بانوی ماه! هر غزل، آغوش تشنه ایست

شعری که وزن و قافیه اش داغدار شد



آواره بود، تا به نگاهت قدم گذاشت

در شهر چشم های تو، دل ماندگار شد

Marzieh-Rostami
2012-Nov-13, 14:32
هر چقدر این روزها دستان من تنها ترند

چشمهایت شب به شب زیباترو زیباترند



رازداری های من بیهوده است ، این چشمها

از تمام تابلوهای جهان گویا ترند



این چه تقدیری ست که عشق من و انکار تو

هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟



من پر کاهی به دست باد پاییزم ولی

چشم های روشنت از کهربا گیرا ترند



یک قدم بردار و از توفان آذر پس بگیر

برگ هایی را که از شلاق باران ها ترند



باد می آید درخت نارون خم می شود

شاخه های لخت از دستان من تنها ترند

Marzieh-Rostami
2012-Nov-13, 14:32
دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای تو را کرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

دوباره می خوا هم به سوی تو بیایم تو را کجا می توان دید؟؟

در اواز شباویز های عاشق؟؟در شاخه های یک مر جان قرمز؟؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند برای تو نامه بنویسم و تو نامه ام را بخوانی

و جواب ان را به نشانی همه غریبه های جهان بفرستی

ای کاش میتوانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم

و از گوشه های افق برایت اواز بخوانم کاش می تئانستم همیشه از تو بنویسم

می ترسم نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بماند

و حرفهای نا گفته ام هرگز به دنیا نیاید

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود

میترسم نتوانم بنویسم و اخرین نامه هایم در سکوتی محض بمیرد

و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود

دوباره شب دوباره تپش این قلب بی قرارم

دوباره سایه حرفهای تئ که روی دیوار روبرو می افتد

دلم می خواهد دیوارها پنجره شوند و من تو را در میان چشمهایم بنشانم

دوباره شب دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ابرها ی عالم پر نمی شود

دوباره یاده تو که این دل بی قرار را بیدار نگه ذاشته است

زهراح
2013-Jul-27, 14:36
خيلي ممنون از تاپيك بسيار زيباتون