خاطره ای از دریادار حبیب الله سیاری
-------------------------------------

شهادت تفنگ

روزهای آغاز جنگ بود. دشمن بعثی یورش بی امان اش را به خرمشهر آغاز کرده بود. شهر در شرف سقوط بود. ما به عنوان تکاوران نیروی دریایی که در منطقه حضور داشتیم ، تمام همت و تلاشمان را مصروف به دفاع از شهر و نجات آن کرده بودیم. در میدان فرمانداری شهر مستقر شده بودیم و خط مقدم نبرد ما با دشمن خیابان 45 متری بود. موقعیت محل و منطقه بسیار حساس بود ، چون با فتح خیابان 45 متری و تسخیر میدان فرمانداری ، شهر کامل در دست دشمن قرار می گرفت.
شهید بزرگوار اسماعیل شعبانی به عنوان تنها تیربارچی یکان ما بود. علاقه زیادی به تیربار داشت و همیشه به ما می گفت : تا وقتی زنده هستم ، تیربارم کار میکند و شما صدای آن را می شنوید. اگر روزی صدای آن قطع شد ، بدانید که من و تیربارم با هم شهید شده ایم. من و تیربارم هرگز از هم جدا نخواهیم شد. بچه ها از این صحبتهای شعبانی تعجب می کردند و گاهی از خود می پرسیدند که مگر می شود تفنگ هم شهید شود و یا با صاحب خود با هم به شهادت برسند. چند روزی گذشت ، یک شب که فشار تهاجم دشمن زیاد بود ، دیدیم که شهید شعبانی تیربارش را به همراه مقدار زیادی مهمات بر دوش گرفته و به طرف جایگاه استقرار برای تیراندازی به دشمن می رود. بعد از دقایقی کوتاه صدای تیربار شعبانی را بار دیگر شنیدیم.

ساعت حدود 3 بامداد بود که صدای تیربار شعبانی قطع شد. نگران شدم. از جایم برخاستم و به طرف محل استقرار او به راه افتادم. وقتی به او رسیدم با صحنه عجیبی رو به رو شدم. شعبانی بر اثر اصابت آتشبار دشمن به شهادت رسیده بود. همچنین بر اثر اصابت ترکش و گلوله بر تیربار شعبانی ، تیربار قطعه قطعه شده بود و به بدنش فرورفته بود ، به طوری که گویی جزیی از بدن او شده بود. اینجا بود که به یاد صحبت او افتادم که مدام می گفت : (( من و تیربارم از هم جدا نمی شویم و اگر روزی صدای آن را نشنیدید ، بدانید که ما هر دو با هم به شهادت رسیده ایم.))

آب و آتش / اداره عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران