رساله معماری
ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه اصلی سایت:

سایت دانشجو

صفحه 1 از 4 1234 آخرین
در حال نمایش 1 تا 10 از مجموع 33
  1. #1
    *دانشجوی مدیریت
    مدیـر تالار کسب و کـار بـانـوان
    تاریخ عضویت
    2013/12/16
    محل سکونت
    تهران
    پست‌ها
    638
    1,038
    1,770
    دریافت
    2
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    12

    باحال : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.* -------- نوشته ی امیر رضا آرمیون

    داستانهای کوتاه و شگفت انگیز



    *.....*.....*.....*.....*.....*.....*.....*......* .....*.....*.....*.....*.....*.....*.....*.....*.. ....*
    " پشتکار "

    از وینستون چرچیل درخواست شد تا در یک مدرسه ابتدایی که خود او زمانی در آن تحصیل می کرد، سخنرانی کند.
    مدیر مدرسه به دانش آموزان گفت که متفکر دنیای غرب، تا دقایقی دیگر برایتان سخنرانی خواهد کرد؛ و به آنان پیشنهاد کرد که قلم و کاغذ به دست گرفته و سخنان او را یادداشت کنند.

    وینستون چرچیل پس از آنکه پشت تریبون قرار گرفت، نگاهی به اطراف خود کرد و گفت:

    " هیچ وقت، هیچ وقت و هیچ وقت تسلیم نشوید! "
    سپس رفت و در جایش نشست.

    --------------------------------------------------------------------------------------------

    دنیا از آن کسانی است که برای تصاحب آن با خوش خُلقی و
    ثبات قدم، گام برمی دارند.
    چارلز دیکنز
    آخرین ویرایش توسط *دانشجوی مدیریت در تاریخ 2014/03/03 انجام شده است
  2. 20
  3. #2
    *دانشجوی مدیریت
    مدیـر تالار کسب و کـار بـانـوان
    تاریخ عضویت
    2013/12/16
    محل سکونت
    تهران
    پست‌ها
    638
    1,038
    1,770
    دریافت
    2
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    12

    پیش فرض پاسخ: : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    بهای موفقیت!

    «کرایسلر»یکی از موسیقی دانان بزرگ٬پس از اجرای یک برنامه برجسته تکنوازی٬مخاطب یکی از حضار قرار گرفت:

    - آقای کرایسلر!حاضر بودم نیمی از زندگیم را بدهم تا بتوانم مثل شما ویولن بزنم.

    کرایسلر پاسخ داد:«من هم دقیقا همین کار را کردم.»


    اگر چه یک شبه به موفقیت رسیدم؛اما همین یک شب٬سی سال به درازا کشید!

    ری کراک
    (بنیان گذار رستوران های زنجیره ای مک دونالدز)
  4. 16
  5. #3
    shamimyas
    دوســـــت جـــــــدید
    تاریخ عضویت
    2013/04/12
    محل سکونت
    همدان
    پست‌ها
    46
    169
    275
    دریافت
    1
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    8

    پیش فرض پاسخ: : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    خیلی جالب و زیبا بود
    [باران رحمت خدا همیشه می بارد ،تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم.
  6. 1
  7. #4
    shamimyas
    دوســـــت جـــــــدید
    تاریخ عضویت
    2013/04/12
    محل سکونت
    همدان
    پست‌ها
    46
    169
    275
    دریافت
    1
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    8

    پیش فرض پاسخ: : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    عالی بود.
    [باران رحمت خدا همیشه می بارد ،تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم.
  8. 1
  9. #5
    *دانشجوی مدیریت
    مدیـر تالار کسب و کـار بـانـوان
    تاریخ عضویت
    2013/12/16
    محل سکونت
    تهران
    پست‌ها
    638
    1,038
    1,770
    دریافت
    2
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    12

    پیش فرض پاسخ: : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    داستان زندگی آقای مدیر عامل


    چند وقت پیش یک کلیپ ویدئویی از سخنرانی واقعا جالب و تاثیر گذار آقـای ≪استیــو جـابـز≫، (مدیرعامل و موسس شرکت کامپیوتری اپــل، نکست و پیکسـار) دیدم، که سال ۲۰۰۵ میلادی در مراسم فارغ التحصیلی دانش آموختگان دانشگاه استنفورد انجام داده بود.

    پیشنهاد می کنم خواندن این متن زیبا را که ترجمه این سخنرانی است از دست ندهید!

    من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما، که در یکی از بهترین دانشگاه های دنیــا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام! امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست ، سه تا داستان است.


    اولین داستان، مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:

    من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج ≪رید≫، ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل، تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب، حالا می خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم.
    زندگی و مبارزه من قبل از تولدم شروع شد! مادر بیولوژیکی من، یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد تا یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او به شدت اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.

    یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم، ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من، این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه؟ و آنان گفتند که حتماً.

    مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

    این جوری شد که هفده سال بعدش، من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود، دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه دانشگاه خرج می کردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده چندانی برایم ندارد! هیچ ایده ای که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم، ترک تحصیل کردم؛ ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود.

    اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من بوده است. لحظه ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم، شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم.


    زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم.

    من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم های خطاطی را در کشور می داد. تمام پوستر های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی را برداشتم. سبک آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدی نداشتم که کلاس های خطاطی، نقشی در زندگی حرفه ای آینده من داشته باشد؛ ولی ده سال بعد از آن کلاس ها، موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر ≪ مکینتاش ≫ را طراحی می کردیم، تمام مهارت های خطاطی من دوباره توی ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم.

    مک، اولین کامپیوتر با فونت های کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاس های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم، مک هیچ وقت فونت های هنری الان را نداشت. همچنین، چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب، می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد، ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود:

    ≪ شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. ≫ این چیزی است که هیچ وقت مرا ناامید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.


    داستان دوم من، در مورد دوست داشتن و شکست است:

    من خوش شانس بودم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم ≪ هواز≫ شرکت ≪ اپل≫ را درگاراژ خانه پدر و مادرم، وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم. ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت.

    ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ ≪ مکینتاش≫. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم، هیأت مدیره اپل مرا از شرکت اخراج کرد! چه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود؟ خیلی سـاده! شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره شـرکت داشته باشد استخـدام کرده بودیم. همه چیز خیـلی خـوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال، در مورد استراتژی آینده شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

    احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در ≪ سیلیکان ولی ≫ ( محل شرکت اپل) نبود، ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بود. احساس شروع کردن از نو.

    شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود! سنگینی موفقیت، با سبکی یک شروع تازه، جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد، یک شرکت به اسم ≪ نکست≫ تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم ≪ پیکسار≫ و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.

    پیکسار، اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم ≪ توی استوری≫ به وجود آورد که الان موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست، انقلابی در اپل ایجاد کرد.

    اگر من از اپل اخراج نمی شدم، شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد، ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود
    ≪ که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم. ≫


    داستان سوم من، در مورد مرگ است:

    من هفده سالم بودم، یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد، شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود.

    این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال، هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد، آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه؟ هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم.

    به خاطر داشتن این که بالاخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده، که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم، چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

    حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتنــد این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد که به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آنها یادآوری کنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم.

    من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب، روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آنها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت: وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کردم؛ چون دکتر به او گفته بود که سرطان من یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان.

    مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد، حتی آنهایی که می خواهند بمیرند و به بهشت بروند! ولی با این، وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه ی ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه، صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

    موقعی که من سن شما بودم، یک مجله ی خیلی خواندنی به نام ≪ کاتالوگ کامل زمین ≫ منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود. این مجله مال دهه شصت بود؛ موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود. تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولاروید درست می شد. شاید یک چیزی شبیه ≪ گوگل ≫ الان، ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه هفتاد، آنها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الان شما بودم و روی جلد آخرین شماره شان یک عکس از صبح زود یک منطقه روستایی کوهستانی بود - از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:
    Stay Hungry, Stay Foolish

    این پیغام خداحافظی آنها بود، وقتی که آخرین شماره را منتشرمی کردند:

    Stay Hungry, Stay Foolish

    این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الان وقت فارغ التحصیلی شما، آرزویی هست که برای شما می کنم.

    برای استیو جابز، که در اکتبر 2011 در سن 56 سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت...

    هیچ گاه والدین اش را ندید، فرزند آینده بود، رویایی در سر داشت: می خواست با سیب گاز زده ای از گاراژ خانه اش دنیا را دگرگون کند... و کرد.

    استیو ، آسوده بخواب؛ آنهایی که چنین برای رویای خود می جنگند، هرگز نمی میرند.



    نکته:

    تا به حال چندین و چند بار این داستان را خوانده ام و حالا از شما خواننده عزیز هم می خواهم که این داستان زیبا و عمیق را چندین بار بخوانید و مفهوم آن را به خوبی درک کنید و برای عزیزانتان نقل کنید...

    آخرین ویرایش توسط *دانشجوی مدیریت در تاریخ 2014/03/29 انجام شده است
  10. 4
  11. #6
    *دانشجوی مدیریت
    مدیـر تالار کسب و کـار بـانـوان
    تاریخ عضویت
    2013/12/16
    محل سکونت
    تهران
    پست‌ها
    638
    1,038
    1,770
    دریافت
    2
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    12

    پیش فرض پاسخ: : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    وقت اضافی برای خدا


    لطفا تا آخرش بخونید:

    چقدر خنده داره
    که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!
    ·
    چقدر خنده داره
    که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!
    ·
    چقدر خنده داره
    که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!
    ·
    چقدر خنده داره
    که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
    ·
    چقدر خنده داره
    که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!
    ·
    چقدر خنده داره
    که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

    ·
    چقدر خنده داره
    که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!
    ·
    چقدر خنده داره
    که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
    ·
    چقدر خنده داره
    که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!
    ·
    چقدر خنده داره
    که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!
    ·
    چقدر خنده داره
    که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!
    ·
    خنده داره
    اینطور نیست؟
    ·
    دارید می‌خندید؟
    ·
    دارید فکر می‌کنید؟

    ·


    این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.
    ·
    آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.
    ·

    این اشتباه بزرگیه! اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره

  12. 4
  13. #7
    *دانشجوی مدیریت
    مدیـر تالار کسب و کـار بـانـوان
    تاریخ عضویت
    2013/12/16
    محل سکونت
    تهران
    پست‌ها
    638
    1,038
    1,770
    دریافت
    2
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    12

    پیش فرض پاسخ: : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    خدایا چرا من ؟ ...



    آرتور اش، قهرمان افسانه ای تنیس؛


    هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.



    طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

    یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"




    آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:


    در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
    حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
    از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
    و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
    پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
    پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
    چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
    و دو نفر به مسابقات نهایی.



    وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"



    در سکوت گوش فرا بده ، چون اگر دلت پُر از چیزهای دیگر باشد
    نمی توانی صدای خدا را بشنوی.

    مادر ترزا

  14. 4
  15. #8
    *دانشجوی مدیریت
    مدیـر تالار کسب و کـار بـانـوان
    تاریخ عضویت
    2013/12/16
    محل سکونت
    تهران
    پست‌ها
    638
    1,038
    1,770
    دریافت
    2
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    12

    پیش فرض پاسخ: : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    ثروت، موفقیت یا عشق؟!

    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا را جلوی در دید . به آنها گفت : «من شما را نمی شناسم، ولی فكر می كنم که گرسنه باشید ، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»

    آنها پرسیدند : «آیا شوهرتان خانه است؟»

    زن گفت : «نه ، او به دنبال كاری بیرون از خانه رفته است.»

    آنها گفتند : «پس ما نمی توانیم وارد شویم ، منتظر می مانیم تا ایشان برگردد.»

    عصر وقتی شوهر به خانه برگشت ، زن ماجرا را برای او تعریف كرد.
    شوهرش به او گفت : «برو به آنها بگو که شوهرم برگشته است ، بفرمائید داخل.»

    زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت كرد. آنها گفتند :«ما با هم داخل خانه نمی شویم.»

    زن با تعجب پرسید :«چرا؟؟»

    یكی از پیرمردها به دیگری اشاره كرد و گفت :«نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره كرد و گفت:«نام او موفقیت و نام من عشق است ، حالا انتخاب كنید كه كدام یك از ما وارد خانه شما شویم؟»

    زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف كرد. شوهر گفت :«چه خوب ، ثروت را دعوت كنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!» ولی همسرش مخالفت كرد و گفت :«چرا موفقیت را دعوت نكنیم؟»

    فرزند خانه كه سخنان آنها را می شنید ، پیشنهاد كرد:«بگذارید عشق را دعوت كنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

    مرد و زن هر دو موافقت كردند. زن بیرون رفت و گفت : «كدام یك از شما عشق است ؟ او مهمان ماست.»

    وقتی عشق بلند شد ، ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند ...

    زن با تعجب پرسید :«شما دیگر چرا می آیید؟»

    پیرمردها با هم گفتند:«اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می كردید ، بقیه نمی آمدند؛ ولی هر جا كه عشق است ، ثروت و موفقیت هم هست!»

    نتیجه:
    آری... با عشق هر آنچه را می خواهید، می توانید به دست آوردید.



    زندگی گُلی است که عشق عسل آن است.
    ویکتور هوگو
    اگه علاقمندید تا دستبندهای زیبا و دست ساز رو خودتون بسازید می تونید توی گروه "آموزش دستبند و ایده ها" عضو بشید و از آموزش ها استفاده کنید.

    https://telegram.me/joinchat/BiCvFwHQmi4k7oZbBoOMhA
    ما 4 روز اول هفته آموزش میذاریم و 3 روز آخر هفته برای رفع اشکال هست

    ممنونم
  16. 5
  17. #9
    *دانشجوی مدیریت
    مدیـر تالار کسب و کـار بـانـوان
    تاریخ عضویت
    2013/12/16
    محل سکونت
    تهران
    پست‌ها
    638
    1,038
    1,770
    دریافت
    2
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    12

    پیش فرض پاسخ: : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    كمك در زیر باران

    یك شب ، حدود ساعت 11 ، یك زن مُسن سیاه پوست آمریكایی در كنار یك بزرگراه و در زیر باران شدیدی كه می بارید ، ایستاده بود.

    ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگری بود. او كه كاملاً خیس شده بود، دستش را جلوی ماشینی كه از روبرو می آمد بلند كرد. راننده آن ماشین كه یك جوان سفید پوست بود ، برای كمك به او توقف كرد ( البته باید توجه داشت كه این ماجرا در دهه 1960 و اوج تنش های میان سفید پوستان و سیاه پوستان آمریكا بود).

    مرد جوان آن زن مسن سیاه پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض كرد و به ایستگاه راه آهن رفت و آن زن را کمک کرد تا سوار قطار شود.

    زن كه ظاهراً خیلی عجله داشت، از مرد جوان تشكر كرد و آدرس منزلش را از او گرفت.

    چند روز بعد ، مرد جوان در خانه بود كه صدای زنگ در برخاست .

    با كمال تعجب دید كه یك تلویزیون برایش آورده اند! یادداشتی هم همراهش بود با این مضمون :

    " از شما به خاطر كمكی كه آن شب در بزرگراه به من كردید بسیار متشكرم. باران نه تنها لباس هایم ، كه روح و جانم را هم خیس كرده بود. تا آن كه شما مثل فرشته نجات سر رسیدید . به دلیل محبت شما ، من توانستم در آخرین لحظه های زندگی همسرم و درست قبل از این كه چشم از این جهان فرو بندد در كنارش باشم. برای شما به خاطر کمک بی شائبه به دیگران، به درگاه خداوند دعا می كنم."
    ارادتمند
    مارگارت کینگ
    اگه علاقمندید تا دستبندهای زیبا و دست ساز رو خودتون بسازید می تونید توی گروه "آموزش دستبند و ایده ها" عضو بشید و از آموزش ها استفاده کنید.

    https://telegram.me/joinchat/BiCvFwHQmi4k7oZbBoOMhA
    ما 4 روز اول هفته آموزش میذاریم و 3 روز آخر هفته برای رفع اشکال هست

    ممنونم
  18. 2
  19. #10
    *دانشجوی مدیریت
    مدیـر تالار کسب و کـار بـانـوان
    تاریخ عضویت
    2013/12/16
    محل سکونت
    تهران
    پست‌ها
    638
    1,038
    1,770
    دریافت
    2
    اهدای کتاب
    0
    قدرت امتیاز دهی
    12

    پیش فرض پاسخ: : *.* تو ، تویی ؟! ((3)) *.*

    سردار

    فرمانروایی می كوشید تا مرزهای جنوبی كشورش را گسترش دهد ، با مقاومت های یک سرداری محلی، مواجه شد و مزاحمت های این سردار به حدی رسید كه خشم فرمانروا را برانگیخت؛ بنابراین تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار كرد.

    عاقبت سردار و خانواده اش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاكمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.

    فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور ، تحت تأثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه می كنی؟

    سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من بگذری، به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر، فرمانبردار تو خواهم بود.

    فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت درگذرم، آنگاه چه خواهی كرد؟

    سردار گفت : آنوقت جانم را فدایت خواهم كرد.

    فرمانروا از پاسخی كه شنید آنچنان تكان خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشید ، بلكه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب كرد.

    سردار هنگام بازگشت، از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای كاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت كردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

    همسرسردار گفت : راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نكردم!

    سردار با تعجب پرسید: پس حواست كجا بود؟

    همسرش در حالی كه به چشمان سردار نگاه می كرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود؛ به چهره مردی نگاه می كردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند!


    اگر کسی چیزی را که حاضر است به خاطرش بمیرد، پیدا نکند، برای زندگی کردن مناسب نیست!
    مارتین لوترکینگ
    اگه علاقمندید تا دستبندهای زیبا و دست ساز رو خودتون بسازید می تونید توی گروه "آموزش دستبند و ایده ها" عضو بشید و از آموزش ها استفاده کنید.

    https://telegram.me/joinchat/BiCvFwHQmi4k7oZbBoOMhA
    ما 4 روز اول هفته آموزش میذاریم و 3 روز آخر هفته برای رفع اشکال هست

    ممنونم
  20. 4
صفحه 1 از 4 1234 آخرین
در حال نمایش 1 تا 10 از مجموع 33

اطلاعات تاپیک

کاربران حاضر در این تاپیک

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک هستند. (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب ‌ها

این مطلب را به اشتراک بگذارید

قوانین ارسال

  • شما نمی‌توانید تاپیک جدید ارسال کنید.
  • شما قادر به ارسال پاسخ نیستید .
  • شما نمی‌توانید فایل ارسال کنید.
  • شما نمی‌توانید پست ‌های خود را ویرایش کنید.
  •  
به دانشجو امتیاز دهید: