مدرسان شریف ۹۳
سایت علمی دانشجویان ایران
دانـلـود مقـالات آی اس آی 
از تـمامـی پـایـگـاه های آنـلایــن، بـه سـادگـی!
موسسه پژوهش یادبرگ
در حال نمایش 1 تا 9 از مجموع 9

تاپیک: طبقات اجتماعی

  1. Top | #1

    • دبير سابق سرويس فرهنگ مجله
    • تاریخ عضویت
      27-Jun-2010
    • رشته تحصیلی
      ادبیات فارسی
    • مقطع تحصیلی
      کارشناسی
    • دانشگاه
      فردوسی
    • تخصص
      زیاااد!
    • محل سکونت
      مشهد
    • پست‌ها
      2,082
    • سپاس
      11,124
    • 6,736 تشکر در 2,698 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1411

    اشاره طبقات اجتماعی

    طبقات اجتماعی از دیدگاه های مختلف



    واژه طبقه به معناي رسته‌اي از مردم، دسته يا صنف و مرتبه است و در برابر ((Classe در زبان فرانسه است كه خود از ريشه لاتين(Classis) گرفته شده است.
    مفهوم طبقه در قرن 19 نخستين بار توسط “آدام اسميت” مطرح شد اما اختلاف نظر بر سر تعريف طبقه اجتماعي وجود دارد. برخی تعاریف به اجمال اینگونه‌اند:
    1- "آرتور بوئر" (1902) معتقد بود: طبقه اجتماعي، مجموعه‌اي از گروههاي اجتماعي است كه از شرايط اقتصادي و روابط توليدي، منزلت اجتماعي و موضع سياسي مشابهي بر خوردارند؛
    2- "مك آيور" و "پارسونز" معتقدند: طبقه اجتماعي، گروهي يا گروههايي از مردم هستند كه به مناسبت منزلت اجتماعي از طبقات ديگر متمايز مي‌شوند و سطح تعليم و تربيت و منشأ درآمد و مسكن و محل زندگي و... آنها متفاوت است؛
    3- "سوروكين" نيز مجموعه‌اي از افراد را كه از حيث شغل، وضيعت اقتصادي و سياسي، شرايط مشابهي داشته باشند، طبقه اجتماعي مي‌داند؛
    4- "اوربرگ" معتقد است كه طبقه اجتماعي گروه بزرگي از انسانهاست كه از نظر مقام و مرتبت در سيستم توليد اجتماعي معين بر مبناي شرايط تاريخي در روابط توليدي و مناسبات اجتماعي توليد و دسترسي به ابزار توليد و نحوه دستيابي به ثروت اجتماعي وضعيت مشابهي داشته باشند.
    تعريف عام از طبقه اجتماعي عبارت است از: بخشي از جامعه كه به لحاظ داشتن ارزشهاي مشترك، منزلت اجتماعي معين، فعاليتهاي دسته جمعي، ميزان ثروت و ديگر داراييهاي شخصي و آداب معاشرت، با ديگر بخشهاي جامعه متفاوت باشد.
    شاخصهاي تعيين طبقه اجتماعي
    در جوامع صنعتي پيشرفته، سه شاخص اصلي براي تعيين طبقه اجتماعي به كار مي‌برند كه عبارتند از: درآمد، شغل و ميزان تحصيلات. علاوه بر این شاخصهاي عمده، تغیيرهاي مهم ديگري مانند نژاد، مذهب، مليت، جنس، محل سكونت، پيشينه خانوادگي و نيز به طور كلي، ويژگيهاي فرهنگي، جزو شاخصهاي طبقه اجتماعي به شمار مي‌روند.
    تضادهاي اجتماعي و طبقاتي از نظر "ماركس" و "وبر"
    از ديدگاه "ماركس"، گروههايي تشكيل طبقه مي‌دهند كه داراي اين خصوصيات باشند:
    1. در جريان توليد موقعيت همه آنها يكسان باشد؛
    2. منافع مشترك اقتصادي داشته باشند؛
    3. شرايط اقتصادي مشترك داشته باشند؛
    4. به مرحله آگاهي طبقاتي رسيده باشند؛
    5. به مرحله خصومت طبقاتي رسيده باشند.
    از منظر ماركس مفهوم طبقه در ارتباط با توليد مطرح مي‌شود. وي عقيده داشت كه در طول تاريخ دو طبقه در مقابل يكديگر قرار دارند و منشأ اساسي تضاد نيز مالكيت خصوصي وسايل و ابزار توليد است؛ بدين ترتيب در طول تاريخ دو طبقه در مقابل يكديگر قرار دارند كه عبارتند از صاحبان وسايل و ابزار توليد و كساني كه فاقد وسايل و ابزار توليد هستند؛ كه اولي نفع خود را در نگهداري وضيعت موجود و ديگري نفع خود را در دگرگوني وضع موجود مي‌داند. به اين ترتيب "ماركس" تاريخ تمام جوامع را تاريخ نبرد طبقاتي مي‌داند. تعريف "ماركس" و نظريه تضاد او در مورد طبقه اجتماعي صرفاً بر ملاك اقتصادي مبتني بود در حالي كه "ماكس وبر" براي تعيين طبقه سه ملاك قدرت، ثروت و منزلت را در نظر مي‌گيرد. بر طبق نظر "وبر" هنگام تعيين طبقه اجتماعي غير از پايگاه اقتصادي، تغييرهاي ديگري را هم در نظر مي‌گيریم.
    تفاوت طبقه اجتماعي با قشربندي اجتماعي، پايگاه اجتماعي و كاست
    قشربندي اجتماعي(Social Stratification) تقسيم جمعيت يك جامعه به دو يا چند لايه تقريباً متجانس بر حسب شمار كيفيتهاي مطلوبي است كه اين افراد مشتركاً دارند. اين قشربندي را جامعه‌شناسان معمولاً 4 دسته دانسته‌اند:
    1)نظام بردگي؛
    2) نظام كاستي؛
    3) نظام سلسله مراتبي؛
    4) نظام طبقاتي.
    نظام قشربندي، افراد را با توجه به امتيازاتشان رتبه‌بندي کرده و آنها را در آن طبقه اجتماعي كه با اين امتيازات متناسب است، جاي مي‌دهد. امتيازات اجتماعي را فرهنگ و جامعه تعيين مي‌كند. كاست(Cast) نوعي طبقه اجتماعي موروثي است كه اعضاي آن از حداقل فرصت و امكانات تحرك برخوردارند. كسي كه در يك كاست خاص متولد مي‌شود، بايد سراسر عمرش را در آن كاست باقي بماند. نظام طبقاتي با نظام كاستي اين تفاوت را دارد كه نظام طبقاتي «باز» است زيرا نظام حكومت يا مذهب و فرهنگ، تحرك از يك طبقه به طبقه ديگر را محدود نكرده است، اما تحرك اجتماعي در نظام كاستي امكان‌پذير نيست. پايگاه اجتماعي( Social status) نيز موقعيت اجتماعي فرد در گروه است و به مرتبه اجتماعي او در يك گروه، در مقايسه با گروه ديگر، اطلاق مي‌شود. .
    منبع:پژوهشکده باقرالعلوم


    استاد آقا میری
  2. Top | #2

    • دبير سابق سرويس فرهنگ مجله
    • تاریخ عضویت
      27-Jun-2010
    • رشته تحصیلی
      ادبیات فارسی
    • مقطع تحصیلی
      کارشناسی
    • دانشگاه
      فردوسی
    • تخصص
      زیاااد!
    • محل سکونت
      مشهد
    • پست‌ها
      2,082
    • سپاس
      11,124
    • 6,736 تشکر در 2,698 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1411

    اشاره تعریفی از طبقات اجتماعی

    ارائه تعریفی دقیق و خالی از اشکال برای طبقه اجتماعی به آسانی میسر نیست زیرا اختلاف نظر در این مورد زیاد است ولی اگر بخواهیم تعریف ساده‌ای از طبقه ارائه داده که خالی از بار ایدئولوژیکی نیز باشد . می‌توان گفت که " طبقه اجتماعی عبارتست از مجموعه‌ای از پایگاههای مشابه " و یا طبقه اجتماعی را می‌توان عبارت از گروه بسیار وسیعی دانست که در برگیرنده پایگاههای متعدد و مشابه‌ای است .

    پیش از این تا قرن نوزدهم, در ارتباط با قشر بندی اجتماعی اصطلاح "سلسله مراتب" (ESTATE) بکار برده می‌شد. در نظام فئودالی غرب , سلسله مراتب مبتنی بر تابعیت زمین داران از یکدیگر بود. در راس هرم شاه بعنوان فئودال بزرگی که در قدرت سیاسی را قبضه کرده بوده قرار می‌گرفت و پس از وی به ترتیب زمین دارانی که تابعیت شاه را گردن گذارده بودند تحت عناوین دوک , کنت , بارون , شوالیه‌ها قرار داشتند و سپس هرم به دهقانان وابسته به زمین "یاسرف ها " منتهی می‌گشت . پایگاه هریک از این قشرهای زمین دار مشخص بود و در هر مرتبه حقوق و وظایف هر طبقه معین شده و موقعیت اجتماعی موروثی آنها طی قرون اعصار شکل گرفته و تثبیت شده بود. در جوامعی مثل هدوسیلان نظام سلسله مراتب به شکل بسیار پیچیده تر و سازمان یافته در قالب کاست ها یا اصطلاحاً طبقات منفصل درآمده بود و فاصله طبقاتی کاملاً مشخصی این کاست‌ها را از همدیگر متمایز می‌نمود .

    در جامعه روستایی ایران تا چند سال پیش دو طبقه عمده قابل تشخیص بود: اول مالکینی که با در اختیار داشتن آب و زمین ,قدرت اجتماعی و قدرت سیاسی , طبقه مسلطی را نه تنها در جامعه روستایی بلکه در کل جامعه ایران بوجود آورده بودند و دوم رعایا که از حداقل زندگی عادی محروم بوده و تشکیل طبقه بزرگی را می‌داد که قشرهای متعددی را در خود جای داده بود.

    "ژرژگورویچ" جامعه شناس فرانسوی که در زمینه طبقات اجتماعی صاحب سر بوده و نظریاتش را در کتاب تحت عنوان "مطالعه در باره طبقات اجتماعی " به تحریر کشیده است از جمله صاحب نظرانی است که به تفضیل عقاید صاحبنظران معروفی را درباره طبقات اجتماعی شرح داده و به نقد کشیده است.

    گورویچ در آغاز این کتاب می‌نویسد: پیش از بالا گرفتن کار سرمایه‌د‌اری و صنعت طبقات وجود نداشت بلکه بیشتر مراتب , درجات , سلک ها صنف ها یافت می‌شد. پیش از این ها نیز کاست های با موقعیت های موروثی وجود داشت . بعبارت دیگر در بسیاری از جوامع گروههای تحمیلی وجود داشته که نوعی رابطه سلسله مراتب در بین آنها بر قرار بوده است اما این پرسش پیش می‌آید که آیا می‌توان این گونه گروهها را طبقات اجتماعی نامید . حتی هنگامی که گروههای اقتصادی (که بنیاد تشکیل آنها بر پیوندهای اقتصادی مانند وحدت در ثروت , در منابع درآمد یا منفعت) مستقل از این قشربندی رسمی پیدا می‌شود. مانند : بردگان آزاد شده , مستاجران مالیات در امپراطوری روم , سوداگران و صرافان دوره رنسانس "پرولتر"های رومی , در هیچیک از این مواد نیز نمی‌توان به یقین از وجود طبقات اجتماعی سخن گفت

    گورویچ سپس سخن خود را چنین دنبال می‌کند: پس ما سخن را از اینجا شروع می‌کنیم که طبقات نه مراتب , گروههای تحمیلی یا کاستها هستند .نه گروههای اقتصادی و به درجات اشخاص دارای فعالیتهای متفاوت . طبقات چیزی دیگر و مهمتراند.

    گورویچ پس از مطرح نمودن تعاریف متعددی از جامعه شناسان مختلف خود تعریف زیرا را ارائه می‌دهد.
    طبقات اجتماعی گروههای خاص واقعی فاصله داری هستند که خصائص آنها عبارتند از " ماوراء کارها بودن ,"گرایش شدید به شالوده پذیری , مقاومت در برابر نفوذ جامعه کل و تباین اساسی نسبت به یکدیگر .

    وی در ارتباط با گروههای واقعی می‌نویسد : گروههای واقعی آنهایی هستند که اعضایشان بی آنکه آشکارا خود بخواهند و یا آنکه از القائات یک سازمان با یک قدرت معین تبعیت کنند عضو آنها می‌شوند . و در مورد مقاومت پذیری تبیین گورویچ آن است که گروههای مقاوم حس می‌کنند که از سلسله مراتب مستقر گروهها کنار گذاشته شده‌اند مانند مهاجرانی که می‌بینند حق انکار کردن ندارند , اقلیت های قومی که تحت تعقیب و آزار قرار می‌گیرند, بیکارانی که سالیان دراز بیکار می‌مانند , نجس ها در هند و غیره....

    و اما خصلت شالوده پذیری به معنای آن است که "طبقات گرایشی آشکار به شالوده پذیری دارند, لکن از آنجا که طبقات ,"فوق کار کردی" همواره سازمان نیافته باقی می‌مانند. شالوده و سازمان هرگز یک چیز نیستند. هر طبقه تشکیل شده‌ای دارای یک شالوده واحد ومحکم است اما نمی‌تواند در یک سازمان واحد متجلی گردد. حتی چندین سازمان منطبق بر هم به نحوی جزئی و نا تمام قادر به بیان ماهیت طبقه‌اند.

    گورویج علاوه بر تعریفی که ذکر آن گذشت , در خاتمه کتاب خود بعنوان نتیجه گیری و جمع بندی کلی از آنچه که مورد بحث قرار داده است . تعریف جامعه و مانعی از طبقات اجتماعی بشرح زیر بدست داده است :
    "طبقات اجتماعی از گروههای خاص بسیار وسیع اند که بعنوان جهان بزرگی مرکب از گروههای فرعی از وحدتی خاص برخوردار هستند که مبتنی است بر ماوراء کارها بودن , مقاومت در برابر نفوذ جامعه کل , تباین اساسی یا یکدیگر و شالوده پذیری شدید مشتمل بر آگاهی جمعی متفوق و آثار فرهنگی ویژه , این نوع گروهها که فقط در جوامع کل صنعتی شده‌ای که الگوهای تکنیکی و وظایف اقتصادی تکامل یافته‌ای دارند پدید می‌آید , علاوه بر مشخصات قبل واحد ویژگیهای ذیل نیز می‌باشند:
    طبقات اجتماعی گروههای واقعی , گشاده فاصله دار و از نوع تقسیمی پایدارند که فاقد سازمان بوده و فقط دارای اجبار مشروط می‌باشند.

    بطور خلاصه از مجموع گفتار ژرژگوویچ درباره طبقات اجتماعی تعریفی بدین مضمون می‌توان ارائه داد : طبقات اجتماعی گروههای خاص بسیار وسیعی مرکب از گروههای فرعی متعددند که از وحدتی خاص برخوردار بوده , در برابر نفوذ جامعه کل مقامت نموده , دارای شالوده پذیری , آگاهی جمعی و خرده فرهنگ خاص و تباین اساسی بین خود بوده و به صنعت وابسته باشند.

    مفهوم طبقه از قرن نوزدهم و برای اولین بار توسط آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل بکار برده شد."سن سیمون" نیز در آثارش اصطلاح طبقه صنعتی فراوان وجود دارد ولی اوج رواج این اصطلاح مترادف است با نفوذ مارکسیسم و گسترش نهضت های سوسیالیستی در اروپا . از دیدگاه مارکسیستی مفهوم طبقه در ارتباط با تولید تعریف می‌شود. مارکس عقیده داشت که در طول تاریخ دو طبقه در مقابل یکدیگر قرار داشته و منشاء اساسی تضاد آنها نیز در مالکیت خصوصی وسائل و ابزار تولید بوده بدین ترتیب جامعه را متشکل از دو طبقه صاحب وسائل و ابزار تولید و فاقد وسائل و ابزار تولید می‌داند که یکی نفع خود را در نگهداری و ادامه وضعیت موجود می‌داند و دیگر نفع خود را در دگرگونی وضع موجود . مارکس تاریخ تمام جوامع را تاریخ نبرد طبقات می‌داند که در عصر بردگی , آزاد مردان و بردگان , و در عصر فئودالی , زمین داران و دهقانان وابسته به زمین و دو دوران صنعتی , صاحبان صناعی و پرولتاریا(کارگران شهری) را در مقابل و رو در روی یکدیگر قرار داده است .

    از دیدگاه مارکسیسم گروههایی تشکیل طبقه می‌دهند که دارای ویژگیهای زیر باشند:

    •در جریان تولید موقعیت همه آنها یکسان باشد
    •منافع مشترک اقتصادی داشته باشند.
    •شرایط اقتصادی مشترک داشته باشند.
    •به مرحله آگاهی طبقاتی رسیده باشند.
    •به مرحله خصومت طبقاتی رسیده باشند .
    •از لحاظ روانی و طبقاتی به هم بستگی داشته باشند.

    منبع : دانشنامنه رشد


  3. Top | #3

    • دبير سابق سرويس فرهنگ مجله
    • تاریخ عضویت
      27-Jun-2010
    • رشته تحصیلی
      ادبیات فارسی
    • مقطع تحصیلی
      کارشناسی
    • دانشگاه
      فردوسی
    • تخصص
      زیاااد!
    • محل سکونت
      مشهد
    • پست‌ها
      2,082
    • سپاس
      11,124
    • 6,736 تشکر در 2,698 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1411

    اشاره نقش طبقات اجتماعي بر رفتار فرهنگي

    تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد كه جزو كدام طيف از اقشار تعريف شده جامعه هستيد. از چه قوانيني تبعيت مي كنيد. چه افرادي روي شما تأثير مي گذارند. بهتر است چه رفتاري را براي ادامه زندگي برگزينيد يا سبك و فرهنگ شما براي حضور در جامعه چيست؟ اين روزها در تهران با بافت هاي كاملاً متفاوتش، سؤال بسياري از شهروندان اين است كه واقعاً چه كسي با فرهنگ و آداب صحيح زندگي مي كند يا چگونه مي توان به راحتي در كنار انسان ها، با فرهنگ هاي رنگارنگ زندگي كرد و خوش بود.

    سراغ دكتر مسعود غفاري، متخصص روانشناسي و استاديار بازنشسته گروه روان شناسي باليني دانشگاه طباطبايي رفتيم تا برايمان بگويد كه جزو كدام گروه از افراد جامعه محسوب مي شويم و براي داشتن يك زندگي ايده آل بايد با چه سبك و سياقي زندگي كنيم.

    جامعه برتر؛ جامعه لوزي

    خيلي ها مي گويند اين روزها پول تعيين مي كند كه هر كس در چه طبقه اي از جامعه زندگي كند. اما دكتر غفاري به لحاظ تحصيلات، طبقات جامعه را برايمان تشريح مي كند و مي گويد: «اگر به لحاظ عقيدتي طبقات جامعه را تقسيم بندي كنيم، ابتدايي مي شود پايين پايين، راهنمايي مي شود پايين وسط، دبيرستان پايين بالا، كارداني وسط پايين، كارشناسي وسط وسط، كارشناسي ارشد وسط بالا، دكتري بالاي پايين، تخصص، بالاي وسط و فوق هم بالاي بالا.

    اگر بخواهيم درباره منبع درآمد و سطح درآمد صحبت كنيم، بايد بگويم سطح درآمد مبلغي است كه فرد طي ماه يا سال دريافت مي كند كه برابر با واژه income است. منبع درآمد هم منظور خود فرد است كه عامل توليد كننده درآمد است يا سرمايه اش.

    وقتي از دكتر غفاري پرسيدم براساس همه اين طبقه بندي ها و قرار گرفتن آدم ها با شرايط گوناگون در كنار هم چطور مي توان جامعه اي سالم داشت، مي گويد: «جامعه سالم جامعه اي است كه شكل هندسي لوزي داشته باشد، يعني يك رأس كوچك طبقه بالا و يك قاعده كوچك طبقه پايين. از ديد من جامعه اي سالم است كه بيشتر اين افراد آن را طبقه متوسط شكل بدهد، چون مطمئناً دارايي زيادي ندارد. به همين دليل، در جوامع نسبتاً ايده آل مانند سوئد كوشيده مي شود تا دارايي و ثروت كنترل شود تا نه نداري از حد بگذرد، نه دارايي.

    از طبقه طلا هستيد يا نقره و مس

    اگر از بالاي برج به خيابان هاي شهرمان نگاه كنيد متوجه رفت و آمد خيل بي شمار همشهريانمان مي شويد كه هر كدام با لباس هاي مشابه از كنار هم عبور مي كنند، گاهي سوار مترو يا اتوبوس مي شوند يا از يك فروشگاه مايحتاج خود را تأمين مي كنند. اما به تعداد همه اين آدم ها، فرهنگ وجود دارد. شايد برايتان جالب باشد بدانيد كه هر كدام از يك طبقه اجتماعي اند. دكتر غفاري در اين باره مي گويد: «درمورد طبقه بندي اجتماعي دو ديدگاه وجود دارد. نخستين بار در تاريخ، فيلسوف نامدار يوناني، به نام افلاطون در كتاب. «مهجور» به طبقه بندي اجتماعي اشاره كرد و آن را شكل گرفته از طلا و نقره و مس يا آهن معرفي كرد. ولي يك طبقه بندي برپايه نگرش «كارل ماركس» است كه بر مبناي آن دو طبقه اصلي در جامعه وجود دارد. اول طبقه كوچك و صاحب ابزار توليد كه به آنها سرمايه دار يا بورژوا مي گويند و دوم طبقه گسترده اي از صاحب نيروي كارند يا همان كارگر يا پرولتاريا.

    بين اين دو طبقه آنهايي اند كه به آنها پتي بورژوا، خرده بورژوا يا خرده سرمايه دار مي گويند، يعني افرادي كه نه كارگرند، نه سرمايه دار؛ مثل پزشكان، وكيلان، حسابداران و كارمندان ارشد.

    يك متخصص روان شناسي درباره عناصر طبقات اجتماعي مي گويد: «طبقات اجتماعي بر پايه پنج عنصر سطح درآمد، منبع درآمد، كار و پيشه، تحصيلات و نشاني منزل شخص مي شوند. براساس اين پايه سه طبقه در جامعه شكل مي گيرند. طبقه بالا، متوسط و پايين. در فرهنگ اجتماعي اين ديدگاه جايگاه طولاني دارد، طوري كه بسيار مي شنويم كه فلان شخص از طبقه بالا. متوسط يا پايين است تا آنكه بشنويم كه پرولتاريا يا بورژواست.»

    انتخاب هاي طبقاتي

    شايد برايتان جالب باشد بدانيد نوع بيماري، انتخاب موسيقي، رشته تحصيلي و حتي ورزشي كه افراد جامعه انتخاب مي كنند ارتباطي مستقيم با طبقه اي كه در آن زندگي مي كنيم دارد.

    دكتر غفاري مي گويد: «در جامعه همه چيز وابسته به طبقه بندي شدن است. براي مثال بيماريهايي مانند تراخم چشم و جذام مربوط به طبقه پايين است و بيماري هايي مثل نقرس و سكته قلبي به دليل بالا بودن كلسترول و تري گليسيريد مربوط به طبقه بالا. انتخاب رشته تحصيلي در كشورهاي استاندارد به اينگونه است كه بيشتر دكترها، مهندس ها مربوط به طبقه متوسط هستند، پسرهاي طبقات بالا، مديريت، اقتصاد و حقوق مي خوانند و دختران مجسمه سازي، نقاشي، باستان شناسي و ادبيات. بوكس و فوتبال ورزش هاي طبقه كم درآمد جامعه است اما شنا، واليبال، بسكتبال، غواصي و اسكي، تنيس و چوگان ورزش طبقات پر در آمد.



    - حتي گرايش به ساز و موسيقي هم طبقاتي مي شود، طوري كه طبقه هاي بالا؛ پيانو، چنگ و ويونسل را دوست دارند. طبقات متوسط؛ آكاردئون، ويولن، تار و سه تار و طبقه پايين ارگ الكترونيكي و تنبك را انتخاب مي كنند. همسر خوب، پايبندي هاي اخلاقي و تعريف زندگي هم وجهي طبقاتي به خودش مي گيرد، اين موضوع از گذشته وجود داشته است.

    رابطه وضعيت مالي و طبقه اجتماعي

    ظاهرا پيشينيان ما نيز طبقاتي بودن جامعه را درك كرده بودند و حتي گاهي بر آن اعتراض داشته اند، به نحوي كه باباطاهر در يك دو بيتي مي گويد: «اگر دستم رسد بر چرخ گردون. يكي را نون جو آغشته در خون.»

    - اما از اين حرف ها كه بگذريم، مي رسيم به برخي محله ها و بافت هاي متعدد آن. دكتر غفاري نشاني منزل را نيز از مشخصه هاي طبقاتي اجتماعي معرفي مي كند.

    دكتر غفاري مي افزايد: «بسيار متأسفم كه بگويم در طبقات پايين و كم درآمد مشكل مردم مسائل معيشتي و شخصي است. چنين كساني نمي توانند مسائلي را كه در هرم نيازهاي اجتماعي و انساني وجود دارد حل كنند. همه توجه آنها متوجه نيازهاي زيستي و شخصي است و نمي توان از آنها چندان انتظار حضور در صحنه اجتماعي داشت. اين گروه نقش موثري در جامعه نخواهند داشت به هر حال به تناسب آنكه وضعيت مالي و فرهنگي افراد متوجه يا نزديك به كدام يك از طبقه هاي بالاتر يا پايين تر باشد از همان طبقه هم تأثير مي گيرند. تا آنجا كه مي دانم، انسان ها مي كوشند الگوهاي خود را از طبقات برتر جامعه خود برگزينند و پا جاي آنها بگذارند، اما يك قانون منطقي وجود دارد، اينكه به هر چه دست پيدا مي كنيم در برابرش چيزهاي مهمي را از دست مي دهيم. انسان پيوسته بايد متوجه اين باشد كه در زندگي اش درازاي از دست دادن، چه چيزي به دست مي آورد و ارزش از دست دادن آن را دارد و قابل توجيه است يا نه؟ نمونه اش هزينه هاي هنگفتي است كه صرف تحصيل فرزندان مي شود، اما در ازاي آن كاري براي كسب درآمد نيست.»

    البته هميشه درس خواندن براي به دست آوردن شغل نيست بلكه فرد تنها براي بالا بردن شأن خود تحصيل مي كند.

    شايد براي شما جالب باشد بدانيد در شهر شما افراد با چه مشكلاتي دست و پنجه نرم مي كنند و از چه مسائلي دلخورند. دكتر غفاري- روانشناس، بيشتر مراجعان به مطب خود را افرادي مي خواند كه در بخش خانوادگي مشكل ناسازگاري دارند و رابطه ناخوشايندي بين زن و شوهر حاكم است. افراد افسرده و دانش آموزاني كه دچار افت تحصيلي شده اند هم جزو مراجعان او هستند.

    دست هاي تحقير شده!

    مشكل ديگري كه از نگاه دكتر غفاري آزاردهنده است و آن را غم انگيزترين صحنه مي خواند، حضور جوان ها و نوجوان هاي بيكار بر سر چهارراه هاست.

    وي مي افزايد: «آنها در هر ساعت شبانه روز و در هر فصلي سر چهارراه ها با ارائه سرويس، اسفند دود كردن، فروختن فال حافظ يا پاك كردن شيشه خودروها امرار معاش مي كنند. نكته دلخراش دراز كردن دست نياز به سوي ديگران و نگاه نامهربان و سرد سرنشينان به آنهاست كه مي تواند باعث افزايش احساس حقارت در آنها شود. من اطمينان نسبي دارم كه افراد تحقير شده و ناكام مي توانند بسيار خطرآفرين تر و آسيب زا باشند.»

    غفاري ادامه مي دهد: «برنامه ريزان كلان اجتماعي طوري برنامه ريزي كنند كه هر فرد به منزله موجودي زيستي، رواني و اجتماعي و معنوي بتواند از راهي قانون ي، شرعي، اخلاقي و انساني نيازهاي زيستي، رواني و اجتماعي و معنوي اش را تأمين كند، چون در غير اين صورت ناكام مي ماند. ناكامي به مرد آسيب هاي جسمي و رواني وارد مي كند و مي تواند آنها را افرادي ضداجتماعي كند كه گاهي از بمب هم خطرناك ترند.»

    با برنامه ريزي هاي علمي بايد از گسستگي ها پيشگيري و با هدف گسترش ارتباطات شايسته انساني و حل مسائل اجتماعي موجود ميان افراد، پيوستگي را جايگزينش كرد. همه ما مي دانيم و پذيرفته ايم كه هر وقت توانايي ها، استعدادها و انرژي هايمان را روي هم بگذاريم بسياري از دشواري ها را مي توانيم حل كنيم.

    منبع: روزنامه - کیهان


  4. Top | #4

    • دبير سابق سرويس فرهنگ مجله
    • تاریخ عضویت
      27-Jun-2010
    • رشته تحصیلی
      ادبیات فارسی
    • مقطع تحصیلی
      کارشناسی
    • دانشگاه
      فردوسی
    • تخصص
      زیاااد!
    • محل سکونت
      مشهد
    • پست‌ها
      2,082
    • سپاس
      11,124
    • 6,736 تشکر در 2,698 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1411

    اشاره نقش حكومت در برقراري عدالت اجتماعي

    عدالت اجتماعى زمانى تحقق عینى مى‏یابد که وسیله و ابزار آن یعنى حکومت عدل تشکیل شود. در اندیشه دینى و در منطق نبوى، حکومت وسیله بر پاداشتن عدالت است. حکومت فى نفسه هیچ ارزش و اعتبار ندارد. از لنگه کفش پاره بى ارزشى نیز بى ارزش‏تر است، مگر آنکه به وسیله آن حقى اقامه شود یا باطلى دفع گردد. عبدالله بن عباس گوید در منطقه ذى قار نزد امیرمؤمنان (ع) رفتم و او کفش خود را پینه مى‏زد. پرسید: «بهاى این کفش چند است؟» گفتم: «بهایى ندارد» فرمود: «والله لهى احب الى من إمرتکم الا ان اقیم حقا او ادفع باطلا.» 90 (به خدا سوگند که این کفش از حکومت شما نزد من محبوبتر است مگر آنکه به وسیله آن حقى را بر پا سازم یا باطلى را براندازم). دنیا و حکومت در نظر پروردگان سیره نبوى از آب بینى بز نیز بى ارزش‏تر است و آن را پشیزى به حساب نمى‏آورند مگر براى بر پایى عدالت:

    «أما و الذى فلق الحبة و بر أالنسمة لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا یقار روا على کظة ظالم ولا سغب مظلوم لالقیت حبلها على غاربها و لسقیت آخرها بکأس اولها. و لا لفیتم دنیا کم هذه أزهد عندى من عفطة عنز.»

    آگاه باشید! به خدا سوگند، خدایى که ذات را شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که جمعیت بسیارى گرداگردم را گرفته، به یاریم قیام کرده‏اند و از این جهت حجت تمام شده است، و اگر نبود عهد و مسؤولیتى که خداوند از علما و دانشمندان (هر جامعه) گرفته که در برابر شکمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان تاب نیارند و سکوت نکنند؛ من مهار شتر خلافت را رها مى‏ساختم و از آن صرف نظر مى‏کردم و پایانش را چون آغازش مى‏انگاشتم و چون گذشته خود را به کنارى مى‏داشتم (آن وقت) خوب مى‏فهمیدید که دنیاى شما (با همه زینتهایش) در نظر من بى ارزش‏تر از آبى است که از بینى گوسفندى بیرون آید.

    حکومت در نظر پیشوایان عادل و عالمان عامل چنین است. نقشى آلى و ابزارى دارد، نه نقشى عالى و غایى. وسیله‏اى بیش نیست، آن هم براى عدالت و در خدمت آن ،که اگر چنین بود، با ارزش‏ترین ابزار است، و اگر چنین نبود، بى ارزش‏ترین است. تلاش و مبارزه اهل حق در تشکیل حکومت براى کسب قدرت و رسیدن به امکانات دنیایى و تمتع نیست، آنها حکومت را براى آن مى‏خواهند که دست چپاولگران به جان و مال و حیثیت انسانها را قطع کنند و با اصلاح امور و ایجاد امنیت اقتصادى واجتماعى، راه رفتن به سوى کمال مطلق را هموار کنند.

    «اللهم انک تعلم انه لم یکن الذى کان منا منافسة فى سلطان ولا التماس شى‏ء من فضول الحطام، ولکن لنرد المعالم من دینک، و نظهر الاصلاح فى بلادک. فیأمن المظلومون من عبادک، و تقام المعطلة من حدودک.»

    پروردگارا تو مى‏دانى آنچه ما انجام دادیم نه براى این بود که ملک و سلطنتى به دست آوریم، و نه براى اینکه از متاع پست دنیا چیزى تهیه کنیم. بلکه به خاطر این بود که نشانه‏هاى از بین رفته دینت را بازگردانیم، و صلح و مسالمت را در شهرهایت آشکار سازیم، تا بندگان ستمدیدات در ایمنى قرار گیرند و قوانین و مقرراتى که به دست فراموشى سپرده شده بار دیگر عملى گردد.
    حکومت در خدمت برپایى عدالت، مفهومى وراى آن دارد که در طول تاریخ داشته است. حکومت به مفهوم سلطه، تملک، تجبر، تحکم و برخوردارى حاکم یا طبقه حاکمه از امتیازاتى در زندگى نیست. حکومت در مفهوم عدالتمند آن، خدمتگزارى و امانتدارى است، چنانکه پیام آور آزادى و عدالت فرمود:

    «سید القوم خادمهم.»

    پیشوا و بزرگ (هر) قوم، خدمتگزار آنان است .

    و امیر مؤمنان (ع) در نامه‏اى که به اشعث بن قیس نوشت این مفهوم را یاد آور شد:

    «و ان عملک لیس لک بطعمة و لکنه فى عنقک امانة، و انت مسترعى‏لمن فوقک. لیس لک أن تفتات فى رعیة.»

    مباد بپندارى که حکومتى که به تو سپرده شده است یک شکار و طعمه است که به چنگت افتاده؛ خیر، امانتى برگردنت گذاشته شده است و مافوق تو از تو رعایت نگهبانى و حفظ حقوق مردم را مى‏خواهد تو را نرسد که به استبداد و دلخواه خود در میان مردم رفتار کنى.
    آنان که با فرهنگ عصر عثمان و فارغ از منطق نبوى حکومت را مى‏فهمیدند، آن را طعمه مى‏یافتند و خود را قادر به هرگونه دخل و تصرف در آن مى‏دیدند. امام (ع) آن فرهنگ را که در دوره عثمان بتمامه ظهور یافته بود منکوب ساخته، به کارگزارانى که تفاله اندیشه‏هاى گذشته را در ذهن داشتند و گندیده کردارهاى پیشین را به میدان کارگزارى مى‏آوردند هشدار مى‏دهد. امام (ع) بر سر آنها فریاد مى‏زند که مبادا استبداد و خودمحورى و خودسرى کنید که حکومت در سیره نبوى جز خدمت و امانتدارى و لطف و محبت به مردم نیست. و براى آنکه این حقیقت در تاریخ بماند و براى همیشه در گوش مسلمانان زنگ خطرى باشد، در عهدنامه خویش به مالک اشتر فرمود:

    «و أشعر قلبک الرحمةللرعیة و المحبة لهم و اللطف بهم. ولا تکونن علیهم سبعاً ضاریاً تغتنم اکلهم.»

    قلب خویش را نسبت به مردمان خود از رحمت و محبت و لطف کن، و همچون حیوان درنده‏اى نسبت به آنان مباش که خوردن شان را غنیمت شمارى!
    و نیز مالک را سخت پرهیز داد که مبادا خود را مسلط بر مردم بیند، مبادا خود رأیى کند، مباد هدایت مردم را بر زمین گذارد و آمریت پیشه کند، مبادا خود را مطلق بیند:

    «ولا تقولن انى مؤمر امر فاطاع، فان ذلک ادغال فى القلب و منهکة للدین و تقرب من الغیر.»

    مگو من اکنون بر آنان مسلطم، از من فرمان راندن است و از آنها اطاعت کردن! که این عین راه یافتن فساد در دل و ضعف در دین و نزدیک شدن به سلب نعمت است .

    تربیت شده مکتب پیامبر و نمونه اعلاى سیره نبوى به آنچه مى‏گفت عمل مى‏کرد و حکومت را در آن معنایى که آموزش مى‏داد مى‏خواست و براى آن تلاش مى‏کرد. در عرصه پیکار صفین و در گرما گرم آن روزهاى سخت که به طور طبیعى هر فرماندهى از سپاه خود جز اطاعت مطلق نمى‏طلبد و از دادن هر فرصتى که جاى تفکر و بحث برانگیزد پرهیز دارد، فرمود:

    آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن مى‏گویید با من سخن مگویید، و آن چنان که در پیشگاه حکام خشمگین و جبار خود را جمع و جور مى‏کنید، در حضور من نباشید و به طور تصنعى (و منافقانه) با من رفتار نکنید، و هرگز گمان مبرید در مورد حقى که به من پیشنهاد کرده‏اید کندى ورزم (یا ناراحت شوم) و نه اینکه خیال کنید من در پى بزرگ ساختن خویشتنم، زیرا کسى که شنیدن حق و یا عرضه داشتن عدالت به او برایش مشکل باشد عمل به آن براى وى مشکلتر است! با توجه به این، از گفتن سخن حق و یا مشورت عدالت‏آمیز، خوددارى مکنید زیرا من (شخصاً به عنوان یک انسان) خویشتن را مافوق آنکه اشتباه کنم نمى‏دانم و از آن در کارهایم ایمن نیستم، مگر اینکه خداوند مرا حفظ کند. من و شما بندگان و مملوک خداوندى هستیم که جز او خدایى نیست، او مالک ماست و ما را بر نفس خود اختیارى نیست .

    براى آنان که دل به دنیا نسپرده‏اند، حکومت جز وسیله‏اى براى برپایى عدالت نیست. آنها بخوبى مى‏دانند که قدرت حکومت به عدالت است و میزان ارزش آن، به میزان گسترش این است .

    «من عدل عظم قدره.»

    هر که عدالت کند، قدر و ارزش او بزرگ شود.
    حکومت با عدالت نفوذ مى‏یابد: «من‏عدل نفذ حکمه.» (هر که عدالت کند، حکم او جارى و نافذ شود) که دادگسترى نیرومندترین بنیان است: «العدل أقوى أساس»100 زیرا حکومتى که عدالت را برپا دارد یارى خداوند و پشتیبانى مردم را ازآن خود کند و به واقع هر که عدالت کند، در حکومت خود بى‏نیاز از یارى کنندگان گردد (که خدا و مردم یاور او هستند):

    «من عدل فى سلطانه استغفى عن أعوانه.»

    امیر مؤمنان (ع) این حقیقت را به مالک اشتر یادآورى کرده، فرموده است:

    «ان افضل قرة عین الولاة استقامة العدل فى البلاد، و ظهور مودة الرعیة.»

    (بدان) برترین چیزى که موجب روشنایى چشم زمامداران مى‏شود، برقرارى عدالت در همه بلاد وآشکار شدن علاقه رعایا نسبت به آنهاست .
    بنابراین باید دانست که عدالت مایه نظام و پیوند کار زمامدارى و حکومت است و حکومتى که به داد عمل نکند و عدالت را گسترش ندهد، کارش انتظام نیابد:

    «العدل نظام الامرة.»

    عدل نظام بخش حکومت است .
    در نظر پیشواى عدالت پیشگان، ملاک سیاست عدل است:

    «ملاک السیاسة العدل.»

    بلکه ملاک هر امرى عدل است:

    «العدل ملاک»

    آن کارى که بر عدالت استوار است، پایدار است و از همین روست که ریاستى مانند عدل در سیاست نیست: «لا ریاسة کالعدل فى السیاسة.»106 و با رفتن عدالت از حکومتها، قدرت آنها مى‏رود ؛ چنانکه حضرت رضا (ع) فرمود:

    «اذا جارالسلطان هانت الدوالة.»

    چون زمامدار ستمگرى پیشه کند قدرت و دولتش خوار و سست شود.
    عامل بقاى حکومت و سلامت آن، عدالت است. امیر مؤمنان (ع) فرمود:

    «اعدل تدم لک القدرة.»

    دادگر باش، قدرت برایت پایدار مى‏ماند.
    این بدان سبب است که هیچ چیزى چون عدالت، موجب عمران و آبادى سرزمینها نمى‏شود و باعث رضایت همگان نمى‏گردد.

    ما عمرت البلدان بمثل العدل.»

    هیچ چیز مانند عدل و داد سرزمینها را آباد نمى‏کند .
    همین آبادانى و رضایت توده‏ها بهترین عامل بقاى حکومتها و حفاظ آن از آسیبها و آفتهاست.

    «ما حصن الدول بمثل العدل.»

    هیچ چیز چون عدل دولتها را محکم نداشته است .
    داد عامل پایدارى و بیداد سبب ناپایدارى است. به بیان امیر مؤمنان (ع) ثبات و پا برجا بودن دولتها به بر پاى داشتن راههاى عدلا است:

    «ثبات الدول باقامة سنن العدل.»

    یعنى دولت که بنا بر قواعد عدل عمل مى‏کند، ثابت و پایدار مى‏ماند و اگر دولتى به راه ستم رود، اقتدارش سست و سایه‏اش زایل شود.

    «من جارت ولایته زالت دولته.»

    (هر حکومتى در حوزه سرپرستى اش ستم کند دولتش از بین برود) ستم و بیداد پایه حکومتها را سست و تکیه گاه آنها را واژگون مى‏کند.

    «من جارأهلکه جوره.»

    (هر که ستم کند، ستمش هلاکش سازد) این سنت الهى است:

    «و ما کنا مهلکى القرى الا و أهلها ظالمون.»

    و ما هرگز جامعه‏هایى را هلاک نکردیم مگر آنکه اهلش ستمگر بوده‏اند.
    و نیز فرمود:

    «و ما کان ربک لیهلک القرى بظلم و أهلها مصلحون.»

    و چنین نبوده است که پروردگارت جامعه‏ها را به ظلم و ستم نابود کند در حالى که اهلش درصدد اصلاح بوده باشند.
    این سنت همیشگى و جادوانه خداوند است. عدالت موجب سلامت جامعه‏هاست و ستم موجب هلاکت آنها .

    «من عمل بالعدل حصن الله ملکه من عمل بالجور عجل الله سبحانه هلکه.»

    هر (دولتى) که به عدالت عمل کند خداوند ملک و حکومتش را نگه دارد. هر (دولتى) که ستمگرى پیشه کند خداى سبحان در هلاک کردنش شتاب کند.
    حکومتى که درهاى ستمگرى را مى‏گشاید و بر مردم خویش جفا روا مى‏دارد، باید در انتظار ویرانى سرزمینها و شورش انسانها و در نهایت زوال حکومت باشد.

    «احذر الحیف والجور فان الحیف یدعوالى السیف والجور یعود بالجلاء و یعجل القوبة والا نتقام.»

    از جفا و ستم بپرهیز که بى گمان جفا (مردم را) به سوى شمشیر (و شورش) مى‏کشد و ستم باعث جلا (ى وطن و خرابى ملک) مى‏شود و کیفر و انتقام (الهى) را شتاب مى‏بخشد.

    حقیقت این است که: «الملک یبقى مع الکفر ولا یبقى مع الظلم.»

    (حکومت با کفر برقرار مى‏ماند و با ستم پایدار نمى‏ماند).

    منبع :پرس و جو


  5. Top | #5

    • دبير سابق سرويس فرهنگ مجله
    • تاریخ عضویت
      27-Jun-2010
    • رشته تحصیلی
      ادبیات فارسی
    • مقطع تحصیلی
      کارشناسی
    • دانشگاه
      فردوسی
    • تخصص
      زیاااد!
    • محل سکونت
      مشهد
    • پست‌ها
      2,082
    • سپاس
      11,124
    • 6,736 تشکر در 2,698 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1411

    اشاره تاثير ربا بر مالكيت و طبقات اجتماعي

    معنای ربا

    اگر دو جنس مشابه را معامله کنند و مقدار مورد معاوضه در دو طرف (ثمن و مثمن) مساوی و برابر باشند، یعنی به صورت معاوضه به مثل در آید، بسا ممکن است که در اجتماعات انسانی چنین معامله ای را معتبر بدانند و برای منظور هایی انجام دهند و این کار یک خوشبینی و محبتی در اجتماع پدید می آورد و سبب برآوردن حوایج نیازمندان می شود و هیچ گونه فسادی بر آن مترتب نیست، ولی اگر در این معاوضه «مبادله دو جنس مشابه» از یک طرف اضافه ای به عنوان ربح یا بهره گرفته شود، معامله ربوی خواهد بود و سود اضافه را ربا می نامند. پس ربا مبادله دو جنس مشابه است که در یک طرف معامله اضافه ای به عنوان سود و بهره در نظر گرفته شود. مثلا ده کیلو گندم به دوازده کیلو گندم به فروشنده و یا متاعی را به ده تومان فروخته و آن گاه پس از مدتی دوازده تومان بگیرند.
    مثالی درباره سلب مالکیت بواسطه ربا

    البته پیداست که چنین معامله ای در صورتی اتفاق می افتد و مشتری هنگامی بدان اقدام می کند که دچار اضطرار و احتیاج شدید شود و از روی ناگریزی دست به چنین کاری بزند و برای اینکه خوب به نتایج سوء و عواقب وخیم این گونه معاملات پی ببرید آن را در ضمن مثال و نمونه ای بیان می کنیم: کسی که درآمد روزانه وی 1000 ریال است ولی مخارج زندگی او به 2000 ریال می رسد، در این صورت او ناگزیر است این کمبود بودجه را از راه قرض تهیه کند و بقیه مورد نیاز خویش را از راه دادن سود ربوی به دست آورد.
    اکنون فرض می کنیم که او برای مخارج یک روز خویش 1000 ریال باقی مانده را با سود 200 ریال به دست آورد، یعنی 1000 ریال را به 1200 ریال قرض کند. در نتیجه روز بعد، از درآمد او فقط 800 ریال باقی خواهد ماند و 1200 ریال کمبود خواهد داشت و ناگزیر است که این مبلغ را هم با دادن سود و ربا به دست آرد و این کار همچنان رو به بالا می رود، تا به جایی که ناگزیر است تمام درآمد روزانه خویش را فقط به عنوان سود پول بپردازد، ولی قضیه به این جا خاتمه پیدا نمی کند، بلکه ادامه این وضع کار را به آنجا می رساند که درآمد یک روز وی حتی برای پرداختن سود قرض ها هم کفایت نخواهد کرد.

    از طرف دیگر تمام اصل و فرع در یک جا جمع شده، به دست صاحب سرمایه سپرده می شود. یکی از دو طرف هیچ ندارد و در طرف دیگر سرمایه ها روی هم متراکم می شود و همه حاصل کار و فعالیت یک نفر در دست کس دیگری جمع می گردد و دو طبقه بیچاره دیگری که باید تلاش کنند تا بتوانند شاید فقط ربح و بهره پول و قرض های خود را تهیه نمایند و بسا تنها به پرداختن ربح پول هم موفق نمی شوند، جز اینکه از همه نیازمندی های خویش صرف نظر کرده، تا شاید قدری از آن را بپردازند.
    علت اصلی انباشته شدن ثروت در یک طرف این است که مبادله و معاوضه، بدون عوض مالی انجام شده و پول که وسیله آسانی مبادله اموال می باشد، به عنوان یک جنس و کالا با سود اضافی مورد معامله قرار گرفته و در مقابل ربح و سود اضافی کار و یا کالایی، قرار نگرفته.
    فقر، بیچارگی و اختلاف طبقاتی شدید پیامدهای ربا

    بنابراین نتیجه ربا نابودی و فنای عده ای بیچاره و تمرکز ثروت در دست طبقه دیگری است که از مزایای ثروت و سرمایه؛ به حد کافی بهره مند می باشند. طبقه فقیر روز به روز بر بارشان افزوده و طبقه رباخوار بر قطر و وسعت سرمایه هایشان اضافه می شود، تا آنچه بخواهند بکنند و به هر طوری که اراده نمایند با اموال، و حتی نیروی کار مردم بازی کنند و نیروهای خلاقه و قدرت کار و فعالیت افراد را در راه سیر کردن اشتهاهای سیرناشدنی خویش به کار اندازند و در نتیجه طاقت و تحمل طبقه وامانده و بیچاره از حد گذشته، برای دفاع از خویش و انتقام بپاخیزند و به مبارزه با طبقه دیگر اقدام می کنند و بالاخره پایان این کار به هرج و مرج و بی نظمی عجیبی خاتمه پیدا می کند و اثر نهایی این درهم پاشیدگی و هرج و مرج، نابودی تمدن و برهم ریختن زندگی و نظام اجتماعی است.
    علاوه بر این باید یادآور شد که از اثر فقر و تهی دستی بسا ممکن است اصل سرمایه ای که به ربا داده شد؛ نابود گردد، زیرا همه کس قدرت ادای چنین قرض و سودهای سنگینی را ندارد.
    ربا، نطفه اختلاف طبقات

    تراکم ثروت و سرمایه و ظهور مکتب های کمونیستی

    کسانی که وارد بحث در مسایل اقتصادی می شوند، آگاهند که تنها سبب شیوع کمونیسم و انتشار افکار گمراه کننده و پیشروی مرام های اشتراکی، همان تراکم فاحش و خارج از اندازه سرمایه و ثروت است که نزد پاره ای از افراد متمرکز می شود و آنان را در مظاهر زندگی و استفاده از مزایای حیات بر دیگران مقدم می دارد و در میان افراد جامعه فاصله های بزرگی ایجاد می کند و در مقابل سه دسته دیگر از در دست داشتن احتیاجات زندگی و اولیات ادامه بقا، محروم می شوند، آنان همه چیز دارند و اینان فاقد همه چیزند.
    این محرومیت، عقده بزرگی در دل ها ایجاد می کند و سینه ها را از کینه و عداوت مملو می نماید که در نتیجه به دنبال هر آهنگی که (ولو به دروغ ) به نام رفاه طبقه رنج کشیده برخیزد، محرومین روانه می شوند، به امید اینکه دردی از دردهای آنان را علاج کنند و مشکلی از مشکلاتشان را بگشایند.

    کمونیست ها از این گونه محرومیت ها استفاده شایانی می برند و اصولا میکروب کمونیسم جز در محیط تنگدستی و فضای فقر، جای دیگری رشد و تولید مثل نمی کند، در جو و فضای اختلاف طبقاتی است که آنان الفاظ زیبا و فریبنده تمدن و آزادی و عدالت اجتماعی و تساوی و برابری را می توانند بهانه کرده، در سایه آن، افکار خویش را در مغز افراد رنج کشیده جای دهند، ولی حقیقت کار برخلاف گفته های آنان است. آنان از این الفاظ استفاده می کنند، ولی تمام ارتباط آنها با این الفاظ و معانی آن، فقط همان استفاده تبلیغاتی است و بس.

    طبقات فقیر با شنیدن این آهنگ که از حلقوم کمونیسم بیرون می آید، می پندارند دریچه نجاتی گشوده شد و راه سعادتی بازگشت، ولی چیزی نمی گذرد که می فهمند این صدا لالایی بود که می خواستند بوسیله آن، اعصاب فرسوده آنها را در خواب عمیقی فرو برند و خود از نتیجه نیروی عظیم آنان استفاده کنند. آن بیچارگان زمانی بیدار می شوند که زنجیر اسارت به صورت دیگری دست و پای آنان را بسته و هر گونه حرکت و جنبش آزاد را از آنها گرفته است.

    ربا جنگ با خداوند و جریان هستی

    آری خداوند جهان بر همه اسرار هستی آگاه است و نتایج سوء زندگی بر باد ده ربا و تراکم غلط و نابه جای سرمایه را می داند که چگونه به جمع شدن میلیون ها ثروت در دست عده ای منجر شده و در بانک ها از جریان افتاده و از اثر آن عده ای بیکار بر اریکه راحتی تکیه زده، به عیاشی و تن پروری می پردازند و در مقابل، گروهی از همه چیز محروم خواهند شد و از حق مشروع خود، یعنی استفاده از نتیجه کار خویش که فطرت انسانی، آن را اصلی مسلم می شمارد، محروم می شوند. عده ای برخلاف فطرت از اثر اتراف و تمرکز ثروت، بدون کار زندگی می کنند و گروهی از اثر محرومیت حتی با نیروی کار و فعالیت خود قادر به ادامه زندگی نخواهند بود. از این رو است که قرآن مقدس به شدت با ربا مبارزه کرده و با اساس این مبادله ظالمانه جنگیده و آن را جنگ با خداوند دانسته است. (ر. ک: سوره بقره آیه 278).

    منبع:كتابخانه طهور


  6. Top | #6

    • دبير سابق سرويس فرهنگ مجله
    • تاریخ عضویت
      27-Jun-2010
    • رشته تحصیلی
      ادبیات فارسی
    • مقطع تحصیلی
      کارشناسی
    • دانشگاه
      فردوسی
    • تخصص
      زیاااد!
    • محل سکونت
      مشهد
    • پست‌ها
      2,082
    • سپاس
      11,124
    • 6,736 تشکر در 2,698 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1411

    اشاره آشنايي با طبقه اجتماعی از دیدگاه ماكس وبر

    وبر قشربندي اجتماعي را مبتني بر 3 عامل مي داند:

    * نظام اقتصادي كه با مفهوم طبقه از نظر ماركس مشابه مي باشد كه بر مبناي امكانات و فرصت هاي زندگي اقتصادي فرد شكل مي گيرد ( طبقات اجتماعي به معناي خاص) كه هردوي آنها مالكيت اموال را ملاك اساسي براي تعريف طبقه اجتماعي مي دانند.
    * نظام اجتماعي كه منظور از توزيع احترام و حيثيت و وجود تفاوت در جامعه است.( سلسله مراتب منزلت اجتماعي ).
    * عامل سوم نظام سياسي مي باشد كه توزيع قدرت در جامعه را مشخص و معلوم مي نمايد.( سلسله مراتب قدرت هاي سياسي يا حزب).» (اشرف، 1346)

    تعريف طبقه اجتماعي از نظر وبر

    تعريفي كه وبر از طبقه اجتماعي ارائه مي دهد عبارت است از گروهي از افراد كه در وضعيت واحدي قرار دارند طبقه در تعريف وبر يك مفهوم جامعه شناسي نيست، به قول وبر طبقات از جماعات حقيقي نيستند. «كساني كه وضعيت مشتركي دارند مي تواند به وضعيت خود آگاهي پيدا كنند وبراي عمل مشترك گردند در اين مورد است كه اصطلاح طبقه، نمودار يك واقعيت اجتماعي خواهد بود.» (همان)

    طبقه نوعي اجتماعي شدن منافع است به دليل وضعيتي كه افراد در آن به سر مي برند وبه علت برخوردار بودن يا بي بهره بودن از توانايي بر نعمات اقتصادي، فكر مي كنند يك موقعيت خارجي و يك سرنوشت مشترك دارند. در واقع وبر 3 نوع طبقه اجتماعي تشخيص مي دهد كه عبارت اند از:

    * طبقه دارا ( سرمايه دار) كه مالك اعضاء منابع شناخته مي شود.
    * طبقه توليد كننده (مولد) كه صفت مشتركش حضور فعال در بخش هاي متفاوت بازرگاني ، صنعتي يا كشاورزي است.
    * طبقه اجتماعي كه ملاك تشخيص آن بيشتر مبتني بر جايگاهي است كه شخص در سلسله مراتب جامع اشغال مي كند( طبقه كارگر، متوسط) .

    وبر بين طبقه و گروه هاي منزلت جدايي قايل مي شود به نظر وي طبقه اقتصادي معمولاً تشخيص طبقه اجتماعي را نمي دهد در حالي كه گروه هاي منزلت چنين هستند .وبر نتيجه مي گيرد كه:

    * اختلاف مربوط به مالكيت، طبقات را ايجاد مي كند.
    * اختلاف در مالكيت به اختلاف در فرصت هاي زندگي مي انجامد.
    * بين طبقه و گروه هاي منزلت تفاوت هست.
    * وضعيت بازار طبقه را منسجم مي كند، بدين معني كه صاحبان قدرت، با در اختيار گرفتن كالاهاي زياد از قدرت بيشتري برخوردار مي شوند.
    * در تحليل نهايي وضعيت بازار همان وضعيت طبقاتي است.
    * بردگان از نظر فني- چون نقشي در بازار ندارند يك طبقه محسوب نمي شوند.(اديبي،1354)

    بحث اصلي وبر اين است كه به لحاظ تحليل بايد دو بعد ديگر به بعد اقتصادي افزوده شود: منزلت ( Stutas ) وحزب( Party). منزلت به فخر وجهه اجتماعي مربوط مي شود وحزب به قدرت اجتماعي يا قانون ي مربوط مي شود. تحليل وبر در مقايسه با ماركس، سهولت ،دقت و وسواس بيشتري مي تواند ساختار بسته يك نظام قشربندي ويا پويايي هاي اين نظام را توجيه كند. ديدگاه وبر جايي ميان دو حد افراطي نظريه عيني (Objective ) وذهني ( Subjective ) قرار مي گيرد. ماركس نماينده دسته اول است كه طبق نظر وي نيرو هاي اقتصادي و اجتماعي ( كه بيروني وعيني اند) افردا را در طبقات اجتماعي جاي مي دهد. در كار ماركس توجه ناچيزي به ديدگاه قطب مخالف مي شود، يعني به برداشت هاي شخصي افراد و اينكه آنها موقيت خود را چگونه ارزيابي مي كنند.

    در قطب ذهني عقيده بر اين است كه طبقات نهايتاً فقط در آگاهي واطلاع افراد وجود دارد چه آگاهي به موقعيت طبقاتي خود و چه موقعيت ديگران. وبر توجه به هر دو بعد را ضروري مي داند. هيچ يك به تنهايي اعتبار كافي ندارند. نظر وبر درباره بعد ذهني اين است كه ارزيابي و تفسير خود فرد از موقعيت طبقاتيش اهميت واعتبار آشكاري دارد. زيرا تأثيرات اين برداشت شخصي در رفتار او منعكس مي شود اما با اين حال، وبر اين نكته را نيز تشخيص ميدهد كه اهداف شخص وتفسيرهاي فردي هميشه واقع گرا، يا تحقق يافته نيستند.

    نويسنده:دارا كريمي نژاد


  7. Top | #7

    • دبير سابق سرويس فرهنگ مجله
    • تاریخ عضویت
      27-Jun-2010
    • رشته تحصیلی
      ادبیات فارسی
    • مقطع تحصیلی
      کارشناسی
    • دانشگاه
      فردوسی
    • تخصص
      زیاااد!
    • محل سکونت
      مشهد
    • پست‌ها
      2,082
    • سپاس
      11,124
    • 6,736 تشکر در 2,698 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1411

    اشاره نگاهي بر منشأ طبقات اجتماعي

    ساموئل كنيگ در كتاب جامعه‌شناسي چنين اظهار مي‌کند: «اين نكته مسلم است كه در كليه جوامع بشري افراد منقسم به گروه‌هاي مشخص و متمايزي مي‌باشند. حتي در ابتدائي‌ترين جوامع نيز طبقات مختلف اجتماعي وجود دارد». و ماركس نیز مي‌نويسد: «تاريخ كليه‌ جامعه‌هايي كه تاكنون وجود داشته، تاريخ مبارزه طبقاتي است». (مانيفست، 1888)

    بنا بر اظهار «پيتر سوروكين» كليه گروه‌هاي متشكل پايدار مبتني بر اختلاف طبقاتي هستند و «جامعه يكدست» كه مساوات كامل بين كليه افراد آن برقرار باشد تنها رويايي است كه هرگز در تاريخ بشر تحقق نيافته است. (ساموئل كنيگ، 243) البته هر چند نظر كنيگ ناظر بر قدمت تاريخي طبقات اجتماعي يا بديهي بودن آن است، پذيرفتن نظر سوروكين مبني بر اين كه هرگز در تاريخ بشر مساوات كامل بين افراد نبوده، مطلبي است كه نياز به اثبات دارد. برخلاف نظر سوروكين، همان‌طور كه پيشتر آمد منابع معتبر مذهبي مثل قرآن كريم به برهه‌اي از تاريخ اشاره دارد كه مردم به صورت اجتماعي واحد كه اختلافي بين آنها وجود نداشته مي‌زيسته‌اند. اگر منشأ طبقات را پديد آمدن اختلاف بين انسانها بدانيم – كه پديد آمدن اين اختلاف نيز مي‌تواند دلايل گوناگون داشته باشد- در برهه‌اي اختلافي موجود نبوده، مردم بدون تمايز خاصي نسبت به­يكديگر زندگي مي‌كرده‌اند. اين نظر را حداقل منابع مذهبي به ويژه قرآن كريم با تعبير «واحد بودن مردم» ذكر كرده است.

    در اين كه چه عامل يا عواملي سبب پديدآيي «طبقات اجتماعي» شد، نظرات گوناگوني وجود دارد. اين نظرات كم و بيش بيانگر «منشأ طبقات» هستند، ولي هنگام ذكر منشأ طبقات به «ملاك‌هاي طبقه» نيز پرداخته‌اند.

    مراد از منشأ طبقات اين است که از آن هنگام كه بشر به صورتي «اجتماعي» مي‌زيسته است، عواملي باعث شده‌اند كه به­تدريج بخشي از جامعه از بخشي ديگر جدا شود. عوامل، انگيزه‌ها و علل بروز اين جدايي خواندني است؛ به عبارت ديگر، بررسي منشأ بروز اختلافاتي كه بعدها يك طبقه را از طبقه ديگر جدا و متمايز مي‌ساخته است قابل تأمل است. بحث منشأ طبقات هم جنبه‌اي تاريخي و هم اجتماعي دارد؛ از اين نظر كه در گذشته منشأ پديدآيي طبقات چه بوده است صرفاً بحثي تاريخي و از اين نظر كه عوامل بروز «طبقات» در اجتماع چه بوده بحثي اجتماعي است. «سوروكين اختلاف طبقاتي را فقط ناشي از اختلافات فردي موروثي و تفاوت شرايط محيط مي‌داند». (كينگ، جامعه‌شناسي، 243) پاره‌اي از جامعه‌شناسان معتقدند «طبقه‌بندي اجتماعي ناشي از تسلط گروهي بر گروه ديگر است. گروه فاتح خود را در مقام بالاتري كه مسلط بر مغلوب باشد، قرار مي‌دهد و در نتيجه گروه مغلوب در درجه پايين‌تري قرار مي‌گيرد». (همان‌جا)

    همچنين عده‌اي مي‌گويند: موقعيت‌هايي كه باعث كسب قدرت با ملاك پايدار و دائم است مانند تملك جنس، كالا و مواد با ارزش يا كنترل ارزش‌هاي غيرمادي مانند سمبول‌هاي مذهبي مي‌تواند پايه‌هاي دائمي قشربندي اجتماعي را تشكيل دهد.

    پس از دائمي و قابل انتقال شدن ثروت (از طريق مالكيت خصوصي و ارث و ...) پايه‌هاي قانع كننده‌اي براي نهادي كردن حيثيت و نفوذ شخص پديد آمد. در اختيار گرفتن ثروت با جاودان سازي قدرت همراه بوده است. اين امر اختلافات افراد را از نظر نفوذ و حيثيت موروثي در سلسله مراتب دائمي تثبيت مي‌كند؛ بنابراين با پيشرفت كمي گروه و توسعه اقتصادي، محصول اضافي به وجود آمد كه نطفه پيدايش طبقات را در خود داشت.... در مرحله بعدي مالكيت خصوصي پيدا مي‌شد و در همين اوان طبقات اجتماعي متبلور مي‌شوند و نابرابري‌هاي عام اوليه به قشربندي اجتماعي تبديل مي‌گردد.(اديبي، 7-8) دوركيم اعتقاد دارد: «احتمالاً هيچ منشأ و ريشه‌اي براي بروز طبقات و كاست‌ها جز كثرت سازمان‌هاي شغلي در درون سازمان كلان وجود ندارد». (همان، 18) «علاوه بر تقسيم كار و كثرت سازمان‌هاي شغلي زمينه اصلي پيدايي طبقات را بايد در محصول مازاد و تملك خصوصي جستجو كرد».(همان، 18) طبقات اجتماعي در آغاز پيدايي دو كاركرد اصلي براي حل دو مسأله مهم داشت:

    * گسترش تقسيم كار اجتماعي و نگهداشت حد و مرز آن
    * حفظ وحدت و يگانگي جامعه

    چنانكه ديديم با اين كه منشأ ايجاد طبقات اجتماعي تقسيم كار بود، ولي پايه آن را نابرابري‌ها تشكيل مي‌داد.(پيشين، 19) در همين زمينه ماركس در كتاب ايدئولوژي آلماني، آگاهي و افزايش نيازها را كه زاييده افزايش جمعيت مي‌داند، موجب باروري افزون كار دانسته است و حاصل آن را تكامل تقسيم كار مي‌داند. وي مي‌گويد: «در آغاز چيزي نبود جز تقسيم كار در عمل جنسي و سپس تقسيم‌كاري كه در اثر توانايي‌هاي طبيعي (مانند نيروي بدني)، نيازها، تصادفات و غيره به خودي خود به وجود آمده بود. تقسيم كار تازه آنگاه واقعاً تقسيم كار مي‌شود كه تقسيم كار فكري و بدني به ميان مي‌آيد». او در ادامه تقسيم كار را عاملي براي ايجاد تناقض بين نيروي توليد، «وضع اجتماعی» و «آگاهي» دانسته، مي‌افزايد:

    «با سيستم كار كه در آن همه اين تناقض‌ها موجود است و خود باز بر تقسيم كار خودرو در خانواده و تقسيم جامعه به خانواده‌هاي جداگانه متضاد با يكديگر، استوار است. در پي توزيع، آن هم توزيع نابرابر كار و فرآورده‌هاي آن ـ چه كمي و چه كيفي ـ «مالكيت» به وجود مي‌آيد كه نطفه و نخستين شكلش در خانواده، جايي كه زن و فرزندان بردگان مردند، مي‌باشد. بهره‌برداري در خانواده كه مسلماً هنوز بسيار نارس و نهفته است، نخستين شكل مالكيت است.... ديگر اين كه با تقسيم كار در عين حال تناقض ميان منافع هر فرد يا هر خانواده و منافع مشترك همه افراد كه با يكديگر در مراوده‌اند، به وجود مي‌آيد.... و سرانجام تقسيم كار نخستين نمونه را به دست مي‌دهد كه چگونه شکاف ميان منافع ويژه و همگاني موجود است، تا آنجا كه فعاليت نه داوطلبانه بلكه خودرو تقسيم شده است، عمل خود انسانها چون نيرويي بيگانه در برابرشان قد علم مي‌كند و به جاي آن كه زير فرمان آنان باشد آنان را به يوغ مي‌كشد. همين كه كار آغاز به تقسيم شدن مي‌كند، هركس دايره معين و حدودي از فعاليت دارد كه به او تحميل مي‌شود و او نمي‌تواند از آن پا بيرون نهد، او صياد و ماهيگير يا شبان يا منتقد اجتماعي است و اگر نخواهد وسايل زيستن را از دست دهد بايد نيز همان بماند... و به­ويژه چنانچه بعداً نشان خواهيم داد، بر طبقات ناشي از تقسيم كار كه در چنين اجتماع انساني خود را مجزا كرده يكي از آنها بر ديگري مسلط مي‌شود». (ماركس و انگلس، ايدئولوژي آلماني، 41-42)

    با توجه به آن­چه گفته شد، منشأ طبقات ريشه در توان‌هاي طبيعي و نيازهايي دارد كه به تقسيم كار به صورتي خودرو مي‌انجامد. با تقسيم كار فكري و بدني و توزيع نابرابر كار، «مالكيت» به وجود مي‌آيد كه منشأ اصلي ايجاد طبقات است. درباره چيستي منبع اين نابرابري‌ها بحث‌هاي گوناگوني وجود دارد كه به همين مقدار بسنده می­شود، و در ادامه ديدگاه مفسران در اين ‌باره تشريح مي‌گردد.

    نويسنده:داود سليماني


  8. Top | #8

    • دبير سابق سرويس فرهنگ مجله
    • تاریخ عضویت
      27-Jun-2010
    • رشته تحصیلی
      ادبیات فارسی
    • مقطع تحصیلی
      کارشناسی
    • دانشگاه
      فردوسی
    • تخصص
      زیاااد!
    • محل سکونت
      مشهد
    • پست‌ها
      2,082
    • سپاس
      11,124
    • 6,736 تشکر در 2,698 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1411

    اشاره جامعه ایرانی جامعه اي در حال‌گذار

    طبقات اجتماعی در ایران متغیراست. ما تغییرات زندگی افراد را با چشم ملاحظه می‌کنیم، کسانی که یک شبه ره صدساله پیشرفت را طی می‌کنند، یا این که افول می‌کنند، ورشکسته می‌شوند. این حاکی از شتاب بالای تغییرات در جامعه است. درجامعه ‌ایران حتی افرادی که در ظاهر به یک طبقه مشترک تعلق دارند، از زندگی‌های کاملا متفاوتی برخوردارند. اصولا تا زمانی که شرایط این گونه باشد، همه احساس می‌کنند به آنچه مستحق آن هستند، نرسیده‌اند.

    علیرضا رجایی این روحیه را ناشی از در حال گذار بودن جامعه می‌داند. این گفت‌وگو را می‌خوانید.

    چرا در جامعه هیچ کس از وضعیت معیشتی خود راضی نیست؟

    جامعه ایرانی یک جامعه به قول معروف در حال‌گذار است و شتاب تحولات اقتصادی و اجتماعی در ایران از یک طرف و نوعی نگرانی از آینده هم در ایرانی‌ها وجود دارد. این روحیه‌ای است که بعد از اصلاحات ارضی و بعد از افزایش بهای نفت حدودا از دهه 50 به بعد در ایرانی‌ها گسترش بیشتری یافت. جامعه ایرانی هم به جهت مسائل فکری و اقتصادی و غیر مادی و هم به جهت مسائل مادی، به شدت در حال تغییر است.شتاب مهاجرت به شهرهای بزرگ و از ایران به کشورهای خارجی و مرفه، نشان می‌دهد که آرزوی زندگی بهتر در دل مردم ایران وجود دارد و این آرزو و انگیزه در جنبه‌های فردی بیشتر قابل توجه است، به طوری که گاهی اوقات در مراتبی نقش تعیین کننده پیدا می‌کند.یعنی انباشته می‌شود و به شکل یک مطالبه ‌همه‌جانبه بروز می‌کند.

    در دوران خاتمی وی لفظ پیشرفت را مطرح می‌کرد. در واقع معنی آن این بود که از جمهوری اسلامی ‌پیشرفت همه‌جانبه چه در ابعاد ملی و چه در ابعاد فردی انتظار می‌رود. باید اذعان کنیم که طبقات اجتماعی در ایران تا حدودی متزلزل و بی ثباتند. ما تغییرات زندگی افراد را با چشم ملاحظه می‌کنیم، کسانی که یک شبه ره صد ساله پیشرفت را طی می‌کنند، یا این که افول می‌کنند، ورشکسته می‌شوند. این حاکی از شتاب بالای تغییرات در جامعه است و چنین اتفاقی هیچ‌گاه در یک جامعه شکل گرفته که اکثریت آن یک دست و متعلق به طبقه متوسط است، رخ نمی‌دهد. در چنین جوامعی بین قشربندی‌های یک طبقه تفاوت زیادی وجود ندارد و تفاوت در حرفه‌ها چندان به معنای تفاوت در وضع طبقه اجتماعی نیست، ولی در جامعه ‌ایران حتی افرادی که در ظاهر به یک طبقه مشترک تعلق دارند، از زندگی‌های کاملا متفاوتی برخوردارند.

    این روحیات از چه زمانی در مردم ایران شکل گرفت؟

    مردم هنوز در انتظار زندگی بهتر هستند و فکر می‌کنند افقی وجود دارد که هنوز به آن نرسیده‌اند. البته برخی مدیریت نامناسب اجتماعی و اقتصادی هم به این کم ‌ثباتی دامن زده است.

    اختلاف درآمدی فاحشی که بین هر طبقه اجتماعی در ایران وجود دارد، آیا در کشورهای دیگر هم به چشم می‌خورد؟

    خیر! در جامعه‌های در حال‌گذار با ویژگی اقتصاد ما، چنین وضعیتی حاکم است. البته در جوامع دیگر هم گروه‌هایی هستند که کارآفرین هستند. مثلا در دهه‌های اخیر، ورزشکاران یا هنرپیشگان وضع متمایزی دارند و جامعه هم این تمایز را پذیرفته‌است. هر چند که این پدیده ‌بی‌معنایی است که مثلا یک ورزشکار درآمد نجومی‌ داشته‌باشد، اما به هر حال گروه‌های اجتماعی و افرادی که به یک طبقه تعلق دارند، زندگی مشابهی دارند. ثانیا کلیت این قشربندی در طبقه متوسط قرار می‌گیرد. البته بین این طبقه هم تفاوت‌هایی وجود دارد، اما نه با تغییرات سینوسی.می‌توان گفت در اقشار متعلق به یک طبقه، منحنی درآمدها خیلی به هم نزدیک است، اما در ایران این قضیه کاملا در هم ریخته‌است. مثلا یک فرد بیست و چند ساله با کسب یک پست دولتی ممکن است از محل آن خیلی هم درآمد نداشته باشد، اما موقعیت او بتواند برایش در جای دیگر وضعیت شغلی درخشانی ایجاد کند.متاسفانه اختلاف طبقاتی در ایران وجود دارد و شما نمی‌توانید مفروض بگیرید که مثلا طیف معلم‌ها باید یک جور زندگی کنند، چون بین آن‌ها نیز عده‌ای را می‌بینید که کاملا متفاوت زندگی می‌کنند. این وضعیت در ایران نشانه یک بیماری اقتصادی است، البته به نوعی مربوط به مسائل اجتماعی هم است، یعنی آن بخش از طبقه متوسط که در جامعه ‌شهری الگوی کلی اخلاق اجتماعی را ایجاد می‌کند، در جامعه ‌ایران متاسفانه متزلزل است .دلیلش هم این است که جامعه ایران هنوز به شدت در حال مهاجرت و تغییر فاز اجتماعی از روستا به شهر است و هنوز یک بدنه مدنی به معنای شهری که ثبات داشته باشد، ندارد. یکی از عواقب نبود این اخلاق اجتماعی هم برخی جنایت‌هایی است که در شهرها و حاشیه‌های آن رخ می‌دهد.

    این وضعیت فقط متاثر از رفتار خود مردم است ؟

    ما در ایران با سیاست‌مدارانی مواجه‌ایم که بعضاهنجار شکنی می‌کنند. البته هیچ توسعه ‌سیاسی بدون توسعه ‌اقتصادی دوام نمی‌آورد و بالعکس، توسعه‌اقتصادی هم در ذیل خودش نیروهای اجتماعی تولید می‌کند که به توسعه سیاسی میل می‌کنند. دولت باید یک برنامه ‌متوازن را پیش بگیرد. در جامعه ‌ایران نیروهای اجتماعی بالنده‌ای شکل گرفته است ‌و در یک فضای معطوف به سازندگی همه جانبه، این نیروها قابل مدیریت هستند و خودشان هم می‌توانند در سطوح بالای مدیریتی قرار بگیرند.متاسفانه در ایران نیروهای درجه اول که می‌توانند در چنین جاهایی قرار بگیرند، به طور کامل حفظ نمی‌شوند.‌ به هر حال به نظرم برنامه‌ای متوازن باید اجرا شود که فقط هم روی کاغذ نباشد.

    به عنوان یک شهروند، عملکرد اقتصادی دولت را چطور ارزیابی می‌کنید؟

    پاسخ به این سوال نیاز به آماری ویژه دارد. به خصوص بیش ازهر کجا نهادهای مسئول دولتی باید آمار را
    بی طرفانه ارائه بدهند تا ارزیابی روشنی از وضعیت فعلی جامعه به دست بیاوریم. با توجه به همه این‌ها می‌توانیم به این رویکرد تحلیلی معتقد باشیم که وضع اقتصادی در ابعاد ملی امیدوار کننده نیست و این موضوع در مواقعی از جانب متصدیان اقتصادی دولت هم عنوان شده است.در حال حاضر آمار و ارقام متفاوتی در مورد میزان فقر و همچنین "فقر پنهان" در کشور اعلام می‌شود. واقعیت این است که موضوع فقر در ایران یک موضوع قدیمی و هنوز اقتصاددان‌ها بر سر این که فقر را با چه میزان از یک شاخص اجتماعی باید تعریف کرد، به توافق نرسیده‌اند.اما صرف نظر از یک دعوا ی قدیمی ‌در مورد شاخص‌های فقر در ایران، می‌توان گفت وجودتورم از یک سو و بیکاری از سوی دیگر علائم هشدار دهنده درباره گسترش فقر در ایران است. هر چند ممکن است توزیع فقر در شهری مثل تهران که امکانات درآمدی بیشتری در آن وجود دارد، با یک شهر کوچک قابل مقایسه نباشد.

    نويسنده:حمید رضایی


  9. Top | #9

    • دبير سابق سرويس فرهنگ مجله
    • تاریخ عضویت
      27-Jun-2010
    • رشته تحصیلی
      ادبیات فارسی
    • مقطع تحصیلی
      کارشناسی
    • دانشگاه
      فردوسی
    • تخصص
      زیاااد!
    • محل سکونت
      مشهد
    • پست‌ها
      2,082
    • سپاس
      11,124
    • 6,736 تشکر در 2,698 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1411

    اشاره منشأ طبقات اجتماعي از ديدگاه مفسرين قرآن

    زندگي اجتماعي خود در درون، حاوي اختلاف‌ها و تضادهاست؛ زيرا انسان به دليل خوي و قريحه خود، چيزهايي مي‌طلبد كه گاه در تضاد با خواست ديگران واقع مي‌شود و از همين جا كشمكش‌ها و اختلافات بروز مي‌نمايد. اين اختلاف‌ها مستند به علل متنوع و متفاوتي است.

    برخي معتقدند سبب اين اختلاف دستيابي به مزايا و نيازهاي زيستي انسان است كه به حسب فطرت هر انساني براي كسب معاش و رفع نيازها براي آن تلاش مي‌كند و اين امر موجب كشمكش و اختلاف مي‌گردد كه نيازمند وضع قوانيني است كه به اين اختلافات پايان دهد؛ بنابراين يكي از اهداف تشريع دين نيز به منظور پايان دادن به اختلاف‌هاي ناشي از زندگي اجتماعي است تا انسان­ها را به رعايت حقوق يكديگر و عدل و انصاف راهنمايي كند(طباطبايي، 112)؛ چنانكه يكي از اهداف ارسال رسل نيز همين اقامه قسط و عدل در جامعه و رفع اختلاف از آنان است. (حديد/ 25؛ بقره/213)

    همچنين گفته شده: اين اختلافات در بين بشر (امةَ واحده) ضروري الوقوع است و آن به­دليل اختلاف در خلقت (از نظر جسمي، قدرت، ضعف و ...) انسانهاست. هر چند به صورت ظاهر همه انسان‌اند، افكار و افعال و اختلاف مواد به اختلاف احساسات و ادراكات و احوالات آنها منجر مي‌شود و اين اختلاف‌ها به اختلاف رفتار و عملكردها مي‌انجامد و موجب آسيب و اخلال به نظام اجتماعي مي‌گردد و ظهور همين اختلافات در امت واحده، منجر به تشريع دين گرديده است. (طباطبایي، 2، 119)

    برخي نيز سبب اين اختلافات را در امت واحده، حب دنيا و حسد و تنازع در طلب دنيا و امثال آن ذكر كرده‌اند. (رازي،2،372)

    بنابراين اختلاف در امت واحده بر اساس آرايي كه مفسران بيان کرده، ريشه در اختلاف طبایع، غلبه صفات نفوس و افعال و رفتارهاي فطري و غيرفطري آنان در كسب منافع و غير آن دارد. (ابن‌عربي، 1، 77)

    در ميان آراء بيان شده، رأي طباطبايي از ويژگي خاصي برخوردار است؛ زيرا وی علت به وجود آمدن اختلاف در امت واحده را به يك عامل خاص منحصر نمي‌كند. هرچند در پاره‌اي موارد (2، 177) منشأ اختلاف در امت واحده رنگي اقتصادي به خود مي‌گيرد، ولي ارجاع دادن اين اختلاف به «فطرت» در آراء وی حائز اهميت و توجه است. وی در بحثي كه ذيل آيه 213 سوره بقره مي‌آورد ـ كه به قسمتي از آن اشاره شد ـ در توجيه اين مطلب مي‌نويسد:

    «انسان به دليل دارا بودن قريحه استخدام، براي رفع برخي حوائج خويش به سوي سلطه‌گري و سلطه‌پذيري كشيده مي‌شود. انسان هر روز به علم و قدرت خويش براي دستيابي خواست­ها و چگونگي استفاده از تمايلات مي‌افزوده و متوجه مزيت‌هاي جديد شده و نسبت به راه دقيق بهره‌وري آگاه مي‌گردد. در بين ايشان هم توانمندان و صاحبان سلطه و ارباب قدرت و هم ضعفا و ضعيفان پديد مي‌آيد و اين منشأ ظهور اختلاف است. اين گرايش به اختلاف فطري است كه به قريحه استخدام دعوت مي‌كند، چنانكه خود اين قريحه به زندگي اجتماعي و مدنيت دعوت مي‌كند. و تزاحم بين دو حكم فطري، آنگاه كه فوق آن حكم ثالثي باشد كه بين آن دو حكم، داوري و قضاوت كند و موجب اعتدال امر و اصلاح شأن آنها گردد، اشكالي ندارد و اين مثل قواي انسان در اعمال و رفتار اوست كه با هم مسابقه مي‌گذارند و اين امر به تزاحم منجر مي‌شود؛ كما اينكه ميل به غذا اقتضاي خوردن دارد و از سوي ديگر جهاز هاضمه نيز قدرت بر هضم غذاي محدود را دارد و معده گنجايش بيش از آن را ندارد و اينجاست كه عقل بين ميل به غذا و عدم تحمل معده حكم كرده، آن را تعديل مي‌كند و براي هر يك حكمي مناسب آن صادر مي‌كند و رفتار هر يك از اين قواي فعال انساني را به نحوي تنظيم مي‌كند كه عملكرد هر يك از آنها مزاحم ديگري نباشد. تنافي بين دو حكم فطري در اينجا نيز از همين قبيل است، گرايش و رفتن فطرت انسان به سوي مدنيت و سلوك وي به سوي اختلاف به اين تنافي مي‌انجامد؛ ولي خداوند اين تنافي را به واسطه بعثت انبيا و با بشارت دادن و انذار دادن آنان و انزال كتابي كه بين اختلافهاي مردم حكم كند، رفع مي‌كند». (طباطبايي،2، 124-125)

    همچنين طباطبايي، آنجا كه به وجود طبقات و تقسيم جامعه به فقير و ضعيف و ... با تكيه بر بعد اقتصادي آن اشاره مي‌كند، اين اختلافات و اختلاف طبقاتي را، ناشي از همين قريحه فطري انسان و مستند بدان مي‌داند و البته تأثير محيط زيست و عوامل پيراموني را در پديدآيي اختلاف طبقاتي ناديده نمي‌گيرد، بلكه به نظر مي‌رسد در برخي سطور تفسيري ايشان، گاه اين عوامل همدوش فطرت مطرح مي‌شود.

    تا اينجا روشن شد كه هر انساني داراي قريحه‌اي است كه مي‌خواهد انسان­هاي ديگر را استخدام كند و از ساير انسانها بهره‌كشي كند. حال اگر اين نكته را هم ضميمه كنيم كه افراد انسان به حكم ضرورت از نظر خلقت و منطقه زندگي و عادات و اخلاقي كه مولود خلقت و منطقه زندگي است، مختلف هستند، نتيجه مي‌گيريم كه اين اختلاف طبقات همواره اجتماع صالح و عدالت اجتماعي را تهديد مي‌كند و هر فرد قوي مي‌خواهد از ضعيف بهره‌كشي كند و بيشتر از آنچه به او مي‌دهد از او بگيرد و از اين بدتر اينكه غالب مي‌خواهد از مغلوب بهره‌كشي كند و بيگاري بكشد، بدون آنكه چيزي به او بدهد و مغلوب هم به حكم ضرورت مجبور مي‌شود در مقابل ظلم غالب دست به حيله و خدعه بزند تا روزي به قدرت برسد، آن وقت تلافي كرده و انتقام ظلم ظالم را به بدترين وجهي بگيرد؛ پس بروز اختلاف و اين آيه شريفه نوزدهم از سوره یونس«وَمَا كَانَ النَّاسُ إِلا أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَلَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيمَا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» به همين معنا اشاره دارد. (طباطبايي، 2، 177)
    منشأ اقتصادي طبقات در آراء مفسران

    برخي مفسران معتقدند يكي از عوامل مهم شكل‌گيري طبقات اجتماعي، عامل اقتصادي بوده است چنانكه ذيل آيه‌ 275- 276 سوره بقره در خصوص «ربا» آمده است:

    «اين آيه و ساير آيات مربوط به ربا هنگامي نازل شد كه رباخواري با شدت هر چه تمام‌تر در مكه و مدينه و جزيره عربستان رواج داشت و يكي از عوامل مهم زندگي طبقاتي و ناتواني شديد طبقه زحمتكش و طغيان اشراف بود و لذا مبارزه قرآن با ربا بخش مهمي از مبارزات اجتماعي اسلام را تشكيل مي‌دهد.» (مكارم، 3، 365)

    در جاي ديگر مي‌خوانيم:

    «ربا باعث ثروتمند شدن طبقه مستكبر انگل جامعه مي‌شود و از زيانهاي اقتصادي به زيان‌هاي سياسي و فرهنگي و اجتماعي منجر مي‌گردد.» (هدايت،10/61)

    طباطبایی نیز ذیل «يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَيُرْبِي الصَّدَقَاتِ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ» (بقره/ 276) درباره‌ آثار سوء ربا با تكيه بر بعد اجتماعي آن مي‌نويسد:

    «... آثار وضعي آن عبارت است از تجمع ثروت و تراكم آن از يك طرف و فقر و محروميت عمومي از طرفي ديگر ... همچنان مي‌بينيم اين جدايي و بيگانگي در بين دو طبقه از مردم دنيا پيدا شده؛ يكي طبقه ثروتمند و يكي فقير و روز به روز اين اثر شوم كوبنده‌تر و ويرانگرتر خواهد شد ... از نظر اجتماعي و از ديدگاه يك جامعه‌شناس اين اثر شوم بسيار عاجل و زودرس است...». (2، 645)

    حتي برخي ذيل آيه «أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هَذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلا يَكَادُ يُبِينُ »(زخرف، 52) گفته‌اند:

    «تعبير به مهين (پست) ممكن است اشاره به طبقات اجتماعي آن زمان باشد كه ثروتمندان و اشراف قلدر را طبقه بالا و زحمتكشان كم درآمد را طبقه پست مي‌پنداشتند...» (مكارم، 21، 86)

    عموماً هنگامي كه ثروت از مدار اصلي خود كه وسيله رشد و توسعه اقتصادي و مبادله كالاست خارج شد و خود به عنوان يك امر اصيل و ارزش‌دار درآمد و وسيله قدرت و سيطره بر اموال و به­ دنبال آن حيات اجتماعي افراد و طبقات ديگر شد و موجب سلب آزادي عمل و به انحطاط كشيدن جامعه و مانعي بر سر راه رشد فضائل انساني گرديد، جامعه را از توازن و عدالت خارج نموده، موجب شكاف عميق طبقاتي بين اقشار و جامعه مي‌گردد و شايد بتوان يكي از مصاديق ربا را همين استفاده‌هاي نابجا از ثروت عمومي جامعه و به غارت بردن دسترنج مردم دانست؛ از اين روست كه دانشمندان بصير و آزاد، رباخواري را منشأ ظلم و بردگي و بروز طبقات مختلف و اختلاف‌هاي خونين اعلام كرده‌اند. (طالقاني، 2، 264)

    همچنين وی معتقد است اگر اجتماع و تمدن آنها (صرفاً) بر پايه نيازمندي­ها و اقتصاد بپا گردد، خود را نفي مي‌كند؛ چون توسعه اقتصاد منشأ تصادم و ظهور طبقات به صورت‌هاي گوناگون و جدايي آنها مي‌شود و با شكاف طبقات جبهه‌هاي جنگ سرد و گرم را هر چه بيشتر حاد مي‌نمايد. (طالقاني، 1، 216- 217)

    جايگاه ارزشي طبقات اجتماعي

    از ديدگاه قرآن اقشار اجتماعي با يكديگر از نظر طبقه اجتماعي تفاوت دارند ولي نسبت به يكديگر از نظر ارزش برتري ندارند؛ يعني درست است كه منشأ شكل‌گيري طبقات مي‌تواند ريشه در توانايي‌ها و استعدادهاي فردي، اجتماعي و اقتصادي داشته باشد، ولي ملاك امتياز فرد يا يك طبقه بر فرد يا طبقه‌ي ديگر اين ويژگي‌ها نيست؛ چنانكه برخي مفسران ذيل آيه «وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلا بِاللَّهِ وَلا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ» (نحل/ 127) نوشته‌اند:

    «هدف آيه فوق اين است كه به پيامبر (ص) و مومنان آغاز اسلام كه غالباً از قشر محروم بودند گوشزد كند مبادا امكانات مالي و قدرت سياسي و اجتماعي كافران جبار را دليلي بر حقانيت يا قدرت واقعي آنها بدانند». (مكارم، 20، 16)

    بلكه همانطور كه از آيات متعدد قرآن استفاده مي‌شود، ملاك امتياز افراد نزد خدا تقواي ايشان است و نه چيز ديگر:

    « يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ »(هجرات، 13)

    در آيه فوق چنانكه ملاحظه مي‌شود ذكر خلقت از مرد و زن و وجود شعبه‌ها و قبيله‌ها نه براي برتري و افتخار كه براي شناخت اوضاع و احوال فردي و اجتماعي است و ارزش حقيقي افراد نه وابستگي و تعلق آنان به جنس و قوم و قبيله‌اي خاص، بلكه به تقواپيشگي آنان است.

    از بسياري آيات اينگونه مستفاد مي‌شود كه قدرت و ثروت صرف، موجب برتري نيست و انديشه كساني كه برتري را به داشتن مال و ثروت مي‌دانند تخطئه نموده است و استدلال كساني را كه علت پيروي از پيامبران را نداشتن ثروت مادي مي‌دانند، رد نموده و بدينگونه بعد ارزشي آن را ـ كه برخي دليل حقانيت پنداشته‌اند ـ نفي مي‌كند؛ چنانكه در آيات (فرقان، 25) اين منطق تخط«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ »(هود، 25) و« وَيَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمَاءُ بِالْغَمَامِ وَنُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزِيلا»ئه شده است؛ يعني اين اقوال كه اگر او در ادعا ي نزول وحي به خويش صادق است، چرا داراي مال و ثروت و ... نيست، (گنابادي، 2، 321) رد شده است.

    ليكن اين سخن به معناي نفي كلي استعدادي كه يك فرد يا طبقه، براي خلق ارزش‌ها و گام نهادن در مسير تربيت و هدايت، رشد و تعالي جامعه دارد، نيست؛ چنانكه برخي تفاسير بدان اشاره نموده‌اند. در يكي از اين تفاسير ذيل آيه‌ « لَكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَأُولَئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (توبه، 88) گفته شده؛ با اين سخن ديدگاه اسلام درباره اموال و اصحاب روشن مي‌شود... به عبارت ديگر اسلام حكم مطلق درباره قدرت مالي و قدرت عشيره‌اي صادر نمي‌كند، نه آنها را يك­جا تأييد مي‌كند و نه يك­جا نفي مي‌نمايد. همان‌گونه كه درباره توانگران و فقرا هم به گونه‌ مطلق رأي نمي‌دهد؛ بلكه ثروت مالي و قدرت عشيرتي را در چارچوبي كه خدا ارائه مي‌دهد قرار مي‌دهد؛ اگر در راه خير و در راه خدا به كار روند محمود‌اند وگرنه مذموم. (هدايت، 4، 208)

    پس هر موجودي كه هر نوع قدرت يا ثروتي داشته باشد، موقتي و مجازي است و اين امر درباره طبقه نيز صدق مي‌كند؛ بنابراين بر انسان عاقل و طبقه آگاه است كه در نحوه استفاده از قدرت و ثروت، خود را مطيع و پيرو حكم و قدرت حقيقي و دائمي خداوند بداند. (نجفي، 7، 41؛ حسيني همداني، 15، 404)

    اين آيات بيانگر آن­ است كه قدرت و ثروت ملاك برتري يك طبقه بر طبقه ديگر نيست؛ هرچند كه طبقات اجتماعي مي‌توانند ناشي از ريشه اختلاف ثروت.

    نويسنده:داود سليماني


اطلاعات تاپیک

کاربران حاضر در این تاپیک

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک هستند. (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب ‌ها

این مطلب را به اشتراک بگذارید

قوانین ارسال

  • شما نمی‌توانید تاپیک جدید ارسال کنید.
  • شما قادر به ارسال پاسخ نیستید .
  • شما نمی‌توانید فایل ارسال کنید.
  • شما نمی‌توانید پست ‌های خود را ویرایش کنید.
  •  
دانشجو در شبکه های اجتماعی
افتخارات دانشجو
لینک ها
   
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
به دانشجو امتیاز دهید:

آپلود مستقیم عکس در آپلودسنتر عکس دانشجو

توجه داشته باشید که عکس ها فقط در سایت دانشجو قابل نمایش می باشند.

Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.6.1