شما در سایت ثبت نام نکرده اید و یا وارد نشده اید ، لطفا از اینجا ثبت نام کنید تا به تمام امکانات سایت دسترسی داشته باشید .    
  سایت علمی دانشجویان ایران


برگشت   سایت علمی دانشجویان ایران > علوم انسانی > ساير موضوعات علوم انساني > فلسفه

تابلوی اعلانات

فلسفه موضوعات فلسفی و فلسفه در این بخش مورد بررسی قرار میگیرند

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی Sep-11-2008, 01:01   #1
ay_ulduz
كاربر فعال تالار ادبيات
 
آواتار ay_ulduz
 
تاریخ عضویت: 2008-06-19
شهر سکونت: ماكو
رشته تحصیلی: رايانه نرم افزار
ارسالها: 136
تشکر: 532
475 تشکر در 151 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
ay_ulduz is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss136
ارسال پیام توسط Yahoo به ay_ulduz
موافقت همه چيز در باره سقراط

سقراط و مامايي فلسفه

سقراط داناي يونان را بايد يك فيلسوف شفاهي دانست به اين معني كه او بيشتر سخن مي گفت تا آنكه چيزي بنويسد چه او رسالت خويش را در همه عمر آشكار كردن ناداني كساني مي دانست كه ادعاي دانايي دارند ، گرچه خودش هرگز ادعاي دانايي و فرزانگي نكرد . آنچه ما امروز از سقراط مي دانيم به تمامي محصول روايت هايي است كه ديگران از عمل و انديشه او كرده اند . اذا اطمينان چنداني وجود ندارد كه ما توان شناخت سقراط را آنگونه كه به واقع بوده است داشته باشيم . با اين همه چاره اي نيست جر آنكه به اين روايت هاي مع الواسطه اعتماد كنيم و سقراط را در آئينه كلام شاگردان ، مريدان و احياناً دشمنانش ببينيم . مقاله حاضر سه چهره نه چندان همگون از سقراط را براي ما باز مي نمايد . اولي سقراط گزنفون است مردي است به تمام معنا اخلاقي و بريده از دنيا . دومي سقراط افلاطون است كه فيلسوفي است به مثل ( ايده ) رسيده و سومي سقراط ارسطو است كه آميزه اي است از سقراط افلاطون و گزنفون با اندكي شباهت و غرابت .

بحث در باره سقراط و شخصيت تاريخ او به سبب ابهام ها و پيچيدگي هاي ناشي از شكوه و عظمت روح پرخروش و متلاطمش چندان آسان نيست تاريخ فلسفه گواه تأثير و نفوذ كم نظير وي در ساحت خود آگاهي فيلسوفاني مانند افلاطون ، آگوستين ، سهروردي ، ملاصدرا ، كانت ، هگل ، هيدگر ، ياسپرس ، نيچه ، گادامر و ... است ، به طوري كه سير فلسفه را م يتوان بسط و گسترش خودآگاهي سقراط بر شمرد زيرا فلسفه صورتي ديگر از خودآگاهي بوده كه با سقراط آغاز مي شود و در بستر تاريخ انديشه فلسفي ادامه مي يابد . به همين جهت هر كجا فلسفه هست ، سقراط نيز حضور دارد . در حقيقت ، سقراط خلوت نشين همه فيلسوفان تاريخ است ، چون حضور او موقعيت جغرافيايي بررسي هاي فلسفي را تغيير مي دهد .

از اين كه سقراط اثري مكتوب از خود به جاي نگذاشته است به ناچار بايد انديشه ها و آراء و افكار او را از دريچه نگاه هم عصرانش جست و جو كرد . در اين صورت نيز كاوشگر افكار سقراط با داوري هاي متعدد و گاه به ظاهر متضاد روبرو مي شود ، به طوري كه حداقل سه شخصيت از وي در نوشته ها روايت شده است

1- سقراط گزنفون

گزنفون دوست و شاگرد سقراط فردي سپاهي بود او از سقراط چهره اي مي سازد كه در مقابل خوشي ها و لذت ها خويشتن دار و در تحمل سختي ها و مرارت ها پرطاقت است هيچگاه خود را دانا نمي شمرده در هيچ كاري سود شخصي را در نظر نمي گرفته است .

او در دوستي فردي وفادار و در رفتار و كنش بسيار ملايم بوده است و در شناخت مردم ، مهارت خاصي داشته و با نشان دادن عيب آنان به خودشان آنها را به تقوا و زهد و تحصيل فرا مي خوانده است . تصوير ساده و بي پيرايه گزنفون از سقراط بيانگر انساني است كه بيش از هر چيز پايبند به اخلاق بوده و آدمي را نيك مي شناخته و از اين رو در داوري در باره آنان تساهل مي ورزيده اسن . چنين ترسيمي از سقراط ممكن است در بعضي موارد بسيار ساده لوحانه به نظر آيد و همين امر نيز باعث شده تا برخي داوري گزنفون را در بارۀ سقراط نوعي ابتذال و آن را تصويري بي رمق و ناچيز از آن حكيم فرزانه تلقي كنند .

چنانكه برتر اندراسل در كتاب تاريخ فلسفه غرب از گزنفون با تعبير فرد بي مغز ياد مي كند و مي گويد به هنگام تقسيم مغز ميان آدميان بهره چنداني به او نرسيده است . حال اگر سخن راسل را در باره گزنفون منصفانه تلقي نكنيم مي توانيم بگوييم گزنفون از شناخت تفكر فلسفي سقراط عاجز بوده و آن را به درستي درك و فهم نكرده است .

2- سقراط افلاطون

سقراط در روايت افلاطون انساني است فيلسوف كه به مثل رسيده است و در حقيقت قهرمان مثل افلاطون سقراط است

در همه پرسه هاي اوليه افلاطون مانند دفاعيه ، كريتون ، ائوثوفرون ، لاخس ، خارميدس ، پروتاگوراس و گرگياس كه وي آنها را به شيوه استاد خود نگاشته است ، سقراط به دو صورت فيلسوفي كه عمده ترين دغدغه اش در باب سرشت جوهر انساني مانند روح و جسم ، زندگي و مرگ ، معناي حيات و سرنوشت انسان است ديده مي شود . در حقيقت افلاطون در محاورات اوليه اش مي كوشدتا شخصيت واقعي سقراط را منعكس سازد و اين درست برخلاف آثار دوره ميانه اوست كه تعاليم استاد خود را به گونه اي بازسازي مي كند كه خود در سلوك فلسفي اش با آن روبرو شده بود آنگونه كه از خلال آن بتواند انديشه هاي فلسفي خود رااز زبان سقراط باز نگويد .

از چشم انداز مكالمات ياد شده افلاطون در عمق وجود سقراط كه آن را جز از طريق رمز و مثال نمي توان به احساس درآورد و قابل لمس ساخت تفحص مي كند از نگاه او حقيقت سقراط از راه و رمز و مثال كه در جلوه هاي او ظهور و بروز مي كند فهميده مي شود . سقراط افلاطوني متفكر است كه خداي عشق Eros وي را رهبري مي كند و از رهگذر تفكر و تأمل با نور خير تماس مي يابد .



3- سقراط ارسطو

اگر چه ارسطو پس از مرگ سقراط چشم به جهان گشود و خود شخصاً زندگي و سير تفكر سقراط را ملاحظه نكرد ، اما آگاهي هايي كه او در باره انديشه سقراط به ما مي دهد مأخوذ از منابعي است است در نزد كساني كه امكان آشنايي با سقراط را يافته بودند لذا از نظر ارسطو سقراط هم مرد اخلاقي است آنگونه كه گزنفون ترسيم كرده و هم فيلسوف است در تلقي افلاطوني با اين تفاوت كه سقراط در روايت ارسطو هر چند در مابعد الطبيعه سير كرده اما به مثل كه فرا طبيعت است دست نيازيده است

به همين جهت برخي تاريخ نگاران انديشه فلسفي يونان گزارش ارسطو در باره سقراط افلاطوني دانسته و آن را متعادل تر يافته اند چه اينكه در قرائت ارسطويي وضع روشن و مشخص تري از سقراط نشان داده مي شود وضعي كه وزن سقراط را نه در اخلاق مي كاهد و نه در تفكر فلسفي زبان به اغراق مي گشايد آنچه ارسطو از آموزه هاي فلسفي سقراط ياد مي كند و آن را ثمره تلاش فلسفي وي مي شمارد ، استدلال استقرايي ( induction ) و تعريف كلي ( General Definition ) بهمثابه دو كشف قابل تأمل و بنيادين در عرصه انديشه فلسفي است

سقراط فيلسوف شفاهي

حال پرسشي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه سبب اين روايت هاي مختلف و متنوع از سقراط و سير انديشه او چيست ؟

در پاسخ به اين سؤال شايد بتوان به آموزه هاي شفاهي سقراط توجه كرد و سبب اين گزارش هاي ظاهراً متضاد را در آ ن ديد كه از سقراط دست نوشته اي بر جاي نمانده است و اصولاً‌همين فرهنگ شفاهي سقراط يكي از ويژگي هاي بارز و ستودني شخصيت وي به شمار مي رود زيرا سقراط بر اين باور بود كه تنهاا چيز ارزشمند عبارت است از مبادله زنده عقايد از طريق سؤال و جواب ميان دو نفر در گفت و گوي شخص

سقراط با روش گفت و گو كه محتواي زندگي او را تشكيل مي داد چشم انداز جديدي را در سير تفكر فلسفي رقم زد كه پس از وي شاگردش افلاطون شيوه استاد را در سير عقلاني و ديالكتيكي دنبال كرد . سقراط يگانه رسالتش را جست و جو ي حقيقت با روش گفت و گو مي دانست زيرا دستيابي به حقيقت بر حسب ذات ماهيتش مستلزم به كار گيري روش گفت و گو است اتخاذ اين روش شايد به خاطر آن بود كه در گفت و گو مخاطب به طور مستقيم با روح فلسفه سرو كار مي يابد و ارتباط گوينده و شنونده مستقيم مي شود و اصولاً از منظر سقراط كل فلسفه به صورت همين جست و جو ي عمومي خلاصه مي شود .

بدين سان سقراط هرگز داعيه تعليم نداشت بلكه بيشتر پرسش مي كرد و اين سؤال ها متناسب با وضع و حال اشخاص مورد پرستش انتخاب مي شد در راستاي چنين رسالتي است كه سقراط خود را فيلسوف به معني رايج كلمه كه به فلسفه نظري محض مي پردازد نمي داند و تصريح مي كند كه گمان مكن كه كيسه اي پر از دليل ها از خود من است و كارمن اين است كه چيزي را كه طرف گفت و گو ابداع مي كند به ميزان صحيح بسنجم



روش سقراط

سقراط روش گفت و گو ي خود را در دو مرحله نيشخند و استخراج به كار مي برد

الف ) نيشخند

سقراط مي گويد فيلسوف نيشخند زن است و در اين سخن او نكته اي اساسي نهفته است كه آن را از طنز گويي و حقير شمردن ديگران متمايز مي سازد . هدف سقراط از نيشخند استخفاف يا مشوش كردن ديگران نبود بلكه مقصود وي كشف حقيقت بود و آن هم نه به عنوان موضوع تفكر نظري محض بلكه با توجه به زندگي نيك يعني آدمي براي خوب عمل كردن بايدبداند كه زندگي چيست .

در واقع نيشخند سقراط نوعي جست و جوي حقيقت است تا انسان ها از اندوخته هاي پيشين و باورهاي خرافي و اعتقادات گنگ و مبهم تهي شوند و شناختي روشن و شفاف از سر دليل و برهان در باره حقيقت و ماهيت افعال و كردار زندگي بيابند به قول هگل نيشخند تلخ او معاوضه تفكر دروني اوت با اصول اخلاقي موجود اين نيشخند ناشي از آگاهي به برتري خويش نيست ، بلكه ناشي از قصد ساده دلانه است براي هدايت به سوي خير خواهي و به سوي مثال اعلي و به تعبير رومانوگوارديني هدف نيشخند سقراط نابود كردن حريف نبود بلكه مي خواست او را آزاد كند و درونش را براي جستن حقيقت آماده سازد .

نيشخند سقراطي در رويارويي با چهره هايي است كه خود رابيش از آنكه هستند جدي ميگيرند تا عوام الناس را در پس نقاب دروغين و ظاهر فريبشان به تقليد وا مي دارند . سقراط با روش نيشخند به مدعيان علم و دانش نشان مي دهد كه انبان علم بودن و قيافه حق به جانب گرفتن چيزي جز بازتاباندن جهل مركب نيست همانگونه كه برگسون مي گويد نيشخندي كه در همه جا همراه سقراط است تنها براي آن است كه عقايدي بي اساس را كه به محك تفكر شده نشده اند به كنار راند . به عنوان نمونه روش نيشخند سقراطي غالباً گفت و گو همراه با جست و جوي تعريفي در باره حقيقت ، زيبايي ، معرفت و ... آغاز مي شود . مخاطبي كه به خود اطمينان دارد و به طور جدي داردو به طور جدي به آراء و عقايد خويش تكيه زده و از آن جانبداري مي كند درابتدا تعريف هاي زيادي در برابر يكي از مفاهيم ارايه مي دهد ، سقراط لب به آفرين مي گشايد تعريف مخاطب را كه به باد به غبغب انداخته مي پذيرد و با قبول و رضاي او از آن تعريف نتيجه گيري هايي دقيق و صريح مي كند مخاطب پابه پاي سقراط پيش مي رود و سخنان او را تصديق م يكند و از اينكه مي بينيد تعريفش از آنچه مي پنداشته سخت و عميق تر و پرمايه تر است خشنود مي شود سپس ناگهان سقراط از پيشروي باز مي ايستد و نشان مي دهد كه مقصد با مبدأ در تناقص آشكار است و اين كار را پي در پي انجام مي دهد و تعريف هاي پيشنهادي يكي از پس ديگري غربال مي شوند و غالباً گفت و گو نيمه كاره رها شده و بي نتيجه مي ماند . اين عمل كه از آن به نيشخند سقراطي ياد مي شود يقين كاذب را به ابعاد راستين آن باز مي گرداند و با افشاي دعوي هاي غاصبانه آن در عرصه معرفت مخاطب را به دام خويش كه به دست خود تنيده است گرفتار مي سازد و از همين جا مي توان دريافت كه چرا كي يركه گور فيلسوف و بنيانگذار اگزيستانسياليسم نيشخند را شبيه عاطفه ديني شمرده و م ينويسد نيشخند زماني پديدار مي شود كه به طريقي مداوم خصوصيات و زندگي محدود را با اقتضاي نامحدود اخلاقي در ارتباط قرار دهيم و بدين سان ، تناقض را ظاهر سازيم .

از نگاه كي يركه گور سقراط از آن نسخ متفكراني است كه دريافته است درد ي كه در آن كيفيت خنده آور نباشد وهم است و مايه خنده آوري كه در آن دردي نباشد خام است

آري سقراط روش نيشخند را از طرفي براي اثر بخش ساختن گفت و گو به كار مي برد و از ديگر سو رشته پژوهشي كه اين نوآور بزرگ عرصه تفكر فلسفي انتخاب كرده بود ، به كار بردن اين شيوه را اقتضاء مي كرد بنابراين نه مي توان نيشخند سقراطي را صرفاً به عنوان نقابي تلقي كرد كه سقراط قصد خود را در پشت آن پنهان مي كرده و نه مي توان گفت سخن سقراط با اين شيوه طبيعت او بوده است در اين صورت تنها راهي كه باقي مي ماند اين كه بگوييم نيشخند را مي بايست در راستاي رسالت سقراط كه ياري رساندن به ديگران است ارزيابي كرد به طوري كه او با چنين روشي در پي آن بود كه مخاطبان آراء و انديشه هاي خود را بيان كرده و از حمل آن فارغ شوند .

ب ) استخراج

دومين مرحله روش گفت و گوي سقراط استخراج است او در اين حيطه شيوه مامايي را در پيش مي گيرد تا مخاطب از درون نفس خود را بيابد زيرا او بر اين باور بود كه معرفت حقيقي از درون سرچشمه مي گيرد و نمي توان آن ر به درون آدمي وادار كرد . به همين سبب سقراط بر اين نكته كه زايمان پديده اي طبيعي است تأكيد مي ورزيد

سقراط در رسالۀ تئتتوس روش كار خود را به شيوه كار مادرش كه قابله ي زنان آتن بود تشبيه كرده و مي گويد هنر زاياندن من از هر نظر شبيه كار قابله هاست .... با اين تفاو كه من مي توانم قبلاً امتحان كنم و بفهمم كه آيا روان فرزند صحيح و سالم خواهد زاييد يا موجودي بي دوام و ناقص تحويل خواهد داد . به منايراد مي گيرند كه فقط مي پرسد ولي خود جواب نمي دهد ايراد بجايي است و علت آن اين است كه من در مورد دانايي نازايم و خدا مرا وا مي دارد كه چون مامايان عمل كنم ، اما هرگز به من اجازه توليد نداده است سقراط با اين نگره كه مسؤليتش ياري رساندن به ديگران است تا آراي خود را بيان كرده و از حمل آن فارغ شوند به ياري همسخن خود مي شتافت و او را تشويق مي كرد تا بكوشد و حقيقت موضوع را خودش جست و جو كند چه او نمي تواند شناخت تازه اي در شنونده خود پديد آورد ، اما مي تواند او را در كشف هسته معرفت نهفته در روح خودش مساعدت كند و آن را در وجودش بزاياند .

و اين شناسايي را هر فردي مي بايست از درون خود آغاز كند ، زيرا معرفت كالايي دادني و گرفتني نيست ، بلكه بايد آن را بيدار كرد و برانگيخت و به همين جهت نتيجه فيلسوف آلماني مي گويد فرزانگي سقراط در آن است كه به روح آدمي توجه جدي دارد .

سير سقراط در علم نفس به جاي پژوهش در عالم آفاق كه مسأله اصلي نخستين متفكران يونان باستان بود ، رويكرد جدي او را به ماهيت روحاني انسان و مرگ ناپذيري اش نشان مي دهد . از همين نقطه عزيمت ، سقراط روي آورد خود را به علم و معرفت كه آن را فطرت روح مي شمرد ظاهر مي سازد و راهي نو در سپهر انديشه فلسفي مي گشايد و بن مايه هاي تأملات فلسفي افلاطون را پي مي ريزد . در عصر جديد نيز فيلسوفان بزرگي كه هر يك در عرصه انديشه فلسفي تأثيري در خور نهاده اند ، با تأسي از سقراط و به دنبال روش او گستره فلسفيدن شأن انديشه را در عمل شناسايي به اشياي خارجي وابسته ندانسته و بر پايه آموزه هاي سقراطي بر اين باور شدند كه خود فكر اصل حقيقت را در بر دارد . در روش استخراج سقراط بر دو اصل روان شناختي تكيه مي كند .

در وهله اول سقراط با پرسش هاي پي در پي و جواب ندادن خود به آنها دغدغه را دردل افراد فرو مي ريزد و آنان را از زندگي بدون معنا و انديشه بي تأمل بر حذر مي دارد و از اين طريق وادار به تفكر مي كند زيرا از نظر او انسان تا زماني كه نسبت به فكر و انديشه اي دچار آرامش و اطمينان است ، اين آرامش خيال او را از تأمل و بررسي بيشتر باز مي دارد . به همين خاطر است كه سقراط در رساله آپولوژي مي گويد : زندگي اي كه عاري از تأمل و تحقيق و بررسي باشد ، ارزش زيستن ندارد . به دنبال چنين رسالتي است كه سقراط خود را چون خرمگسي مي خواند كه مي خواهد آرامش دروغين مردم آتن را همچون ماديان هاي تنبل مي زيند ، باز ستاند . پس از دغدغه كه آرامش خيال بر هم مي خورد موسم وزيدن نسيم اشك در باغ باورها آغاز مي گردد . و چون آدمي در اثر بررسي و تفحص و غور و خوض در مسايل به مرز ترديد رسيده ، شك همراه با تأمل و از سر درد و دقت آستانه ورود آدمي به سراچه شناخت و علم و يقين صادر مي گردد . زيرا حركت فكري انسان از دريچه شك مي گذرد . و پس از عبور از يقين تقليدي به ساحل يقين تحقيقي فرود مي آيد .

بنابر اين سقراط انسان ها را به بازبيني و بازكاوي در انديشه ها و پنداشت ها - كه به تلقين از محيط پيراموني و نظام تعليم و تربيت فراهم آمده فرا مي خواند چه از نظر او قضايايي كه به صورت يقيني و اصولي كه به شكل جزمي در ابتدا ي حركت فكري پذيرفته مي شوند ، رخنه در ساحت نفس و جان كرده و مانع فهم صواب از من حقيقي مي گردد ، و اين در حالي است كه آدمي پيوسته در جست و جوي معرفت نفس خويش است و در هر لحظه مي بايست به دقت اوضاع و احوال و شرايط وجودي خود را وارسي و معاينه كند و اصولاً همين بازانديشي ها و همين روي آوردهاي انتقادي در ساحت نفس است كه به زندگي انسان ها ارزش واقعي مي بخشد و آن راشايسته زيستن مي سازد

* سير سقراط در عالم نفس به جاي پژوهش در عالم آفاق كه مسأله اصلي نخستين متفكران يونان باستان بود ، رويكرد جدي او را به ماهيت روحاني انسان و مرگ ناپذيري اش نشان مي دهد .

* سقراط ، انسان ها را به بازبيني و بازكاوي در انديشه ها و پنداشت ها - كه به تلقين از محيط پيراموني و نظام تعليم و تربيت فراهم آمده - فرا مي خواند .

* سقراط هرگز داعيه تعليم نداشت بلكه بيشتر پرسش مي كرد و اين سؤال ها متناسب با وضع و حال اشخاص مورد پرسش انتخاب مي شد .

* روش گفت و گو ي سقراط استخراج است . او در اين حيطه شيوه مامايي را در پيش مي گيرد تا مخاطب از درون نفس ، خود را بيابد . زيرا او بر اين باور بود كه معرفت حقيقي از درون سرچشمه ميگيرد .

* سقراط با روش گفت و گو كه محتواي زندگي او را تشكيل مي داد ، چشم انداز جديدي را در سير تفكر فلسفي رقم زد كه پس از وي ، شاگردش افلاطون شيوه استاد را در سير عقلاني و ديالكتيكي دنبال كرد .

منبع : http://www.tehranedu.com
__________________
حيدربابا، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى، گلممه ديم، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار،‌ دؤنوْم وار
ايتگين ليک وار، آيريليق وار، اوْلوْم وار
--
[فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ]." border="0" alt="" />
ay_ulduz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Sep-11-2008, 01:03   #2
ay_ulduz
كاربر فعال تالار ادبيات
 
آواتار ay_ulduz
 
تاریخ عضویت: 2008-06-19
شهر سکونت: ماكو
رشته تحصیلی: رايانه نرم افزار
ارسالها: 136
تشکر: 532
475 تشکر در 151 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
ay_ulduz is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss136
ارسال پیام توسط Yahoo به ay_ulduz
موافقت پاسخ: همه چيز در باره سقراط

[B]خدا در انديشه سقراط[/B
]در پشت حجاب طبيعت و ماه در اعماق آسمان چيزي است اسرار آميز كه بوهم در نمي آيد ... او را به هبچ نام نمي توان خواند حواس ما را ياراي احساس وي نيست و اولين صفت او در نيامدن به افهام است . ( آلفونس دولامارتين )

آنچه از نظر گراميتان مي گذرد حاصل تلاش نگارنده براي يافتن پاسخ سؤالي است كه همواره از سوي همكاران گرامي از گوشه و كنار شنيده مي شود : « آيا سقراط به خدايان معتقد بوده يا خداي يگانه را پذيرفته است ؟ » از آنجا كه پاسخ اين سؤال از سوي مفسران انديشه هاي سقراط بصورت قطعي و يقيني ذكر نشده نگارنده نيز به پاسخ قطعي و يقيني دست نيافته است ، اما با توجه به تناقصي كه در كتاب آپو لوژي كه بخشي از آن در كتاب فلسفه سال سوم متوسط آمده است مشاهده مي شود تلاش شده است ضمن نزديك شدن به انديشه هاي سقراط ذهنيت جديدي نسبت به ديدگاههاي سقراط در بارۀ خدا فراهم شود و انگيزه هاي تفحص و پژوهش در اين باره ايجاد شود لذا نگارنده با وقوف به اينكه اين مقاله خالي از نقص نيست پذيراي انتقادها و پيشنهادهاي همكاران محترم در بارۀ اين مقاله هستم

مقدمه :

يونانيان باستان براي زمين ، آسمان ، خورشيد ، ستارگان ، آب ، هوا ،قائل به شخصيت بوده و آنان را خداياني شايسته پرستش مي دانشيتند و از اين پديده هاي طبيعي تصوراتي داشتند كه تقريباً اعتقادات ديني آنان را تشكيل مي داد. كم كم رتبۀ خداوندي از عين موجودات برداشته شد و قائل به رب النوع هايي شدند كه صفات قالب بشري داشتند با اين تفاوت كه شدت اين صفات و خصوصيات در آنها بيشتر بود و مردم درواقع بازيچه هاي آنها محسوب مي شدند عبادات ديني نيز بيشتر براي جلب محبت خدايان شبيه به انسان و دور كردن خشم و غضب آنها از خود بود مثلاً يونانيان باستان غذاي خود را در آتش مي ريختند تا از شر خشم خداي آتش در امام باشند . در كتاب ايلياد هومر « پهلوانان حماسه هومري خود را وابسته به خدايان احساس مي كنند ... از اين رو همۀ فكر ايشان وقف اين است كه نظر مساعد خدايان را جلب كنند و از خشم آنان مصون بمانند . شعاعهاي كم رنگ انديشه هاي فلسفي در قالب اسطوره درآثار هزيود نمايان تر است در اثر او نظريۀ پيدايش زمين ، آسمان ، خدايان ، خداي عشق اروس هر چند ظاهراً به تخيل مي ماند اما در هر صورت تفسيري است از هستي و جهان و « ما بايد از اين نامها به جريان انديشه ها پي ببريم كه در آنها نهفته است » هر چند اعتقاد به خدايان اسطوره اي حتي تا بعد از سقراط نيز در ميان يونانيان رايج بود اما حكماي سبعه ( بياس - Bias ) پيتاكوس ، كلئبول ( Cleobule ) ميزون ( my son ) خيلون ( chilon ) سولون ( solon ) كه در روزگار خويش دانشمند ترين مردم خوانده مي شدند اعتقاد به خدايان و رب النوع هاي شبيه انسان را پذيرفتند و جريان عالم را به اسباب و علل طبيعي منسوب دانستند . آنها معتقد بودند عناصر و اشياء به هم تبديل مي شوند پس تكثير اشياء واقعي نيست بنابر اين مبدأ عامل در اصل يك حقيقت واحد است در ايونيا ( lonia ) پل ارتباطي بين النهرين و يونان دانشمند ان علوم طبيعي در جستجوي اصل واحدي براي مبدأ هستي بودند هر چند آنان فيلسوف نبودند و بيشتر عالم علوم طبيعي بودند ، اما به خاطر نوع توجه آن به حقيقت واحد و يافتن منشأ حيات و تفسير و تحولات عالم دچار انديشه هاي فلسفي شدند . طالس اهل ملطيه نخستين بنيانگذار اين نوع تفكر شناخته شده است وي منشأ حيات و هستي را آب مي داند و معتقد است آب پر از خدايان است

آناكسيمندر مبدأ جهان را ماده اي بي شكل ، ازلي ، بي زمان ، و بي حد مي داند كه همۀ جهانها را فراگرفته است آناكيمنس مادةالمود عالم را هوا مي داند چنانكه ملاحظه مي شود انديشه اين دانشمند مبتني بر جستجوي يك مبدأ مادي براي جهان است . هر چند آنا كسيمندر به نوعي جهش فكري در بارۀ اصل مبدأ هستي مي رسد اما او هم در محدودۀ ماده باقي مي ماند . حتي زماني كه طالس مي گويد . آب پر از خدايان است منظور او نيروهايي شبيه به نيروي جاذبه يا آهن رباست نه اينكه به نوعي تفكر جدايي ماده از امور غير مادي رسيده باشد . در آن زمان بشر با اين انديشه كه امر مادي را از غير ماده جدا كند فاصلۀ بسياري داشته است شايد بتوان گفت اولين فيلسوفي كه يونانيان را به خاطر پرستش خدايان شبيه انسان مورد استهزاء قرار مي دهد .

كسنوفانس از فلاسفۀ الئايي است او خطاب به يونانيان مي گويد شما مثل گوسفنداني هستيد كه خدا را شبيه به خود مي پنداريد . به نظر او اعتقاد به خداياني كه زائيده مي شوند ديوانگي است از نظر آنا گساگوراس مبدأ همه چيز نوس ( nous ) است . خصوصيان نوس ( عقل ) آن است كه نامتناهي و قائم به خود و خالص ترين و لطيف ترين چيزهاست اما در عين حال يك امر مادي است با تمام اين احوال اناگساگوراس هر وقت در تبيين اينكه چرا هر چيزي ضرورتاً هست در مي ماند پاي عقل را به ميان مي كشد ، اما در موارد ديگر هر چيز را به عنوان علت برعقل مرجح مي شمارد . فيثاغورث واحد مطلق رااز زوجيت و فرديت و وحدت و كثرت بري مي داند وي عدد را حقيقت اشياء و واحد را حقيقت عدد مي خواند .ژان وال معتقد است در فكر يوناني تصور الوهيت از چند تصور نزديك بدان مانند تصور طبيعت و تصور ضرورت متأثر است . منظور از طبيعت نيروي رشد و نمو و حركت در موجودات است و منظور از ضرورت نيرويي است كه هم بر خدايان حاكم است و هم برآدميان

سوفسطائيان با ملاحظه اينهمه اختلاف نظر در جستجوي مبدأ و اصل و حقيقت هستي به اين انديشه رسيدند كه حقيقت وجود ندارد يانسبي است و يا واقعيت را منكر شدند و اين انكار به نوعي به انكار خدا نيز مي انجامد . هر چند برخي سوفسطائيان هرگز وجود خدا يا خدايان را انكار نكردند و يا بعضاً پايبند به مسايل اخلاقي بودند اما اين انديشه آنان منجر به ايجاد شك و ترديد در وجود علم و دانش و اخلاق و هر حقيقتي مي شد .

اگر خداوند را به عنوان اصل و مبدأ كه جهان را انتظام مي بخشد و برآن سيطره دارد در نظر آوريم بنابر اين آتش هراكليتوس ، آب طالس ، هواي آناكسيمنس ، عقل آنا گساگوراس در نظر آنان همان خداوند محسوب مي شوند .

تلاش سقراط براي زدودن شك و ترديد از ساحت انديشه و تفكر و ارائه تفسير درستي از مبدأ جهان و هستي باعث شد كه پيروان بعد از او شاگردانش به انديشه هاي والاتر و خالصتري در بارۀ خدا و اصل و مبدأ جهان دست يابند چنانكه برخي رواقيون معتقد بودند كه عالم كلمة الله است يعني كلمه اي كه خدا انشاء كرده است . و همچنين افلاطون و ارسطو به پيشرفت قابل ملاحظه اي در بارۀ تفسير اصل و مبدأ هستي رسيدند . هر چند شناخت انديشه هاي قطعي و يقيني سقراط نسبت به خداوند و اصل و مبدأ هستي دشوار است .

زيرا سقراط چيزي از انديشه هاي خود ننگاشته و تنها منابع موجود در بارۀ انديشه هاي سقراط همان محاورات افلاطون و خاطرات سقراطي گزنفون است اما با تكيه بر همين منابع مي توان حداقل به نحوه تفكر او در اين باره نزديك شد .

1- خدايا خدايان

با مطالعۀ رسالۀ دفاعيه ، اتوفرون ، فايدون در مي يابيم كه سقراط گاه به خدا اشاره مي كند و گاه خدايان را مطرح مي كند و همين مسئله به ذهن خواننده اين كتابها اين ابهام را متبادر مي كند كه بالاخره سقراط معتقد به وجود خداي واحد بوده يا خدايان رايج در اذهان عامه اهل آتن را پذيرفته است ؟ از طرف ديگر اگر سقراط به خداي واحد معتقد بوده است چرا سخن از خدايان به ميان آورده است ؟ در مكالمۀ فايدون مي خوانيم اينكه گفته اند خداوند نگهبان مردمان باشند و ما مملوك آنها هستيم به نظر درست مي آيد و باز درهمان منبع آمده است « اگر معتقد نبودم به اينكه در سراي ديگر خداوند مهربان مانند خداوندان جهان و مردماني بهتر ازاين مردم خواهم يافت از مردن غمگين مي گرديدم

در رسالۀ فايدون سقراط در بارۀ يك نيروي الهي در اداره و انتظام جهان به دانشمندان گذشته انتقاد مي كند كه چرا ادارۀ جهان را تنها به عوامل مادي نسبت داده اند « اما قوه اي كه دنيا را به بهترين وجوه ترتيب داده سخني به ميان نيست و دنبال آن نمي روند و قوۀ الهي را قائل نيستند .

در رسالۀ دفاعيه در جاهاي مختلف سقراط اشاره به خدايان مي كند . سقراط مي گويد « آيا من مي گويم خداوندان اين كشور را نپرستيد ؟» در جاي ديگر خطاب به ملتوس مي گويد . « عجب ادعايي داري آيا من مانند مردم ديگر خداوندي خورشيد و ماه را باور ندارم » و در جاي ديگر ملتوس را مورد خطاب قرارداده وي گويد : مانند آن است كه بگويند سقراط گناهكار است كه معتقد به خداوندان نيست و گناه او اين است كه عقيده خداوندان دارد .

اما در جاي ديگري از همان كتاب سخن از خداي يگانه است « به عقيدۀ من دانندۀ حقيقي خداست و بس » و يا من از ميان مدعيان بيشتر به وجود باري يقين دارم و كار خود را به شما و خداوند و مي گذارم » خداوند هيچگاه رحمت خود را دريغ نمي دارد .

در رسالۀ اتو فرون سقراط در دفاع از خود مي گويد مرا متهم ساخته اند كه خداوندان تازه مي سازم و خداوندان پيشين را باور ندارم . و در جاي ديگر مي گويد من همواره شناسايي فرمان خداوندان را گرانبها دانستم » حال سؤال اين است كه براي رفع اين تناقض چه راه حلّي مي توان يافت و چگونه مي توان به انديشه هاي حقيقي سقراط درباب وجود خداي واحد يا تعداد خدايان پي برد؟ تفسيرهاي متفاوتي در باره اين مطلب ارائه شده است .

اما نكته اي قبل از بيان اين تفسيرها لازم به ذكر است و آن اين است كه سقراط به يك روح متعالي و عقل كلي كه جهان را اداره مي كند معتقد است و انسان را بهره مند از آن عقل كلي مي داند . او به آناگساگوراس انتقاد مي كند كه چرا براي تفسير پديده هاي عالم هميشه به اين عقل كلي كه براي عالم قائل است تكيه نمي كند در مكالمۀ فايدون آمده است در كتابي كه منسب به آنا گساگوراس بود مي خواندم كه قاعده و علت همۀ موجودات عقل است از اين سخن شاد شدم و در نظر نهايت پسنديده كه علت كل امور عقل باشد زيرا فكر كردم كه اگر مؤثر موجودات عقل بوده باشد ، البته ترتيب آن را به نيكوترين وجود است . گزنفون نيز در كتاب خاطرات سقراطي به اين مسئله اشاره دارد دوست من بياد بياور كه خرد كه دروجود تو جاي دارد تو را بر حسب اراده اش رهبري مي كند و بدان كه خرد كل جهان نيز همه چيز را بدان گونه كه صلاح م يداند سامان مي دهد .

اما تفسيرهايي كه از تناقض در گفتار سقراط به عمل آمده است

آندره كرسون مسلّم مي داند كه نمي شود سقراط را به كفر و الحاد به اين معني كه به هيچ خدايي معتقد نباشد متهم كرد زيرا در خود اتهام ملتوس تناقض وجود دارد از طرفي او را متهم به كفر مي كند از طرفي مي گويد خدايان جديد آورده است يا خدايي جديد آورده است ! چطور ممكن است كسي را به كفر و الحد متهم دانست در عين حال كه او را متهم مي كند خداياني سواي خدايان عامه معتقد است . در كتاب قوانين افلاطون از قول سقراط مي خوانيم كه او اتهام به كفر و الحاد را بي پايه مي داند او مي گويد هيچ يك از كساني كه در جواني خود عقيده داشته اند خدايان وجود ندارند تا سن پيري بر اين عقيده نمانده اند . پس چگونه سقراط ممكن است در سن 70 سالگي منكر وجود خدا باشد . پس سقراط منكر وجود خدايان نبوده است . حال بحث بر سر اين است كه خدا مورد قبول سقراط است يا خدايان ؟

تئودورگمپرتس معتقد است باور اينكه سقراط خدايان اساطيري را بپرستيد دشوار است زيرا اگر عقيدۀ او در اين باره با معتقدات ديني و قوي منطبق بود ممكن نبود دعوي جزائيي كه بر او اقامه شده است به شكلي در آمده باشد كه مي شناسيم دست كم مدعيان نمي توانستند چند صد تن از اعضاي دادگاه را با خود همداستان كنند نكتۀ ديگري كه گمپرتس دليلي بر مدعاي خود مي داند اين است كه اساطير قومي از دير باز در حلقه هاي فلسفي ارزش و اعتبار خود را از دست داده و مهمتر اينكه اين بي اعتباري اساطير بعدها در شعبه هاي مكتب سقراطي هر چند به صورگوناگون حكوم داشته اند .

از نظر كاپلستون هر چند سقراط ظاهراً به طور كلي از خدايان به صورت جمع سخن گفته است و منظورش خدايان سنتي يونان است يكن مي توان در او تمايلي به تصور خالصتر از خداي يگانه تشخيص داد . از نظر دبليو ، كي ، سي ، گاتري با توجه به شواهدي كه از كتاب خاطرات سقراطي قابل تأمل است هر چند كه سقراط لفظ خدا و خدايان را استعمال كرده است ولي تمايلش به خدا بيشتر است زيرا در مقابل خدايان پائين تر از خداي متعالي سخن مي گويد كه مهار كل عالم به دست اوست ، اعتقاد اصيل او به خدايان متكثر عامه كه گزنفون در برابر تهمت انكار مدعيان به شدت از آن دفاع مي كند احتمالاً به اين صورت بوده است كه آنها را تجليات كه روح متعالي دانشته است موضوع اكثر متفكران آن زمان همين بوده است و ظاهراً استعمال بالسويه ي خدا ، خدايان ، ذات الهي ( به صورت خنثي ) از ويژگي هاي آن دوره است . از نظر تئو درگمپرتس نيز ماه و خورشيد در انديشه سقراط به عنوان ذوات الهي هستند خورشيد و ماه يعني عوامل طبيعي كه افلاطون و ارسطو نيز آنها را بي هيچ گونه ترديد ذوات الهي مي انگاشتند . نكته قابل ملاحظه ديگر اين است كه سقراط در آثار مختلف خود را مأمور از جانب خدا يا خادم خدا يا مطيع فرمان خدا مي خواند مثلاً خداوند مرا مأمور كرده عمر خويش را به تحصيل حقيقت به سربرم ... يا اي آتنيان اطاعت خدا را واجب تر از پيروي شما مي شمارم . اهتمام من تنها بر آن است كه ستم و خلاف رضاي خدا نكنم . خدمت به خدا سبب شود در تنگدستي و سختي به سر برم .

چنانكه در مقدمه ذكر شد معمولاً تفكر يونانيان باستان در بارۀ خدا تصوري از خدايي است كه بايد خشم او را براي دفع شري كه از جانب او ممكن است متوجه بشر شود اطاعت كرد يا براي جلوگيري از آفات شهوات و خشم خدا بايد قرباني كرد در حالي كه لحن سقراط در بيانات بالا اشاره به خدايي ندارد كه از سر خشم يا اجبار يا به خاطر دفع شر مجبور به اطاعت از او و يا خدمت به او شده باشد به همين دليل مي توان گفت سقراط تفكر جديدي از دينداري و خداپرستي را ارائه مي دهد . چنانكه به نظر جي ولستوس « سقراط تفكر جديدي از دينداري و خداپرستي را ارائه مي دهد . چنانكه به نظر جي ولستوس سقراط به مفهوم جديدي در بارۀ دينداري رسيده است كه در قلمرو مذهب نوعي انقلاب محسوب مي شود .

از طرف ديگر سقراط در مواردي در رسالۀ دفاعيه اطاعت از فرمان خداوند مأموريتي را كه از جانب او دارد نوعي خدمت به مردم آتن مي شمارد بنابر اين از اينجا مي توان نتيجه گرفت كه خدمت سقراط به خدا و اجراي فرامين خداوند و ... همه به خاطر خدمت به بشر است . بنابر اين خدا و سقراط برخلاف خدايان رايج يونان باستان نسبت به بشر عنايت دارد و مي خواهد انسان را به خير و فضيلت برساند و اين عنايت و توجه به بشريت كه در آن هيچ چشم داشت و طمعي نيست ، نوعي تفكر جديد در حوزۀ دين در يونان باستان محسوب مي شود به گونه اي كه در اين شكل جديد از دينداري انسان يك گداي التماس كننده ، خودخواه ، و خود محور نيست كه خود را از چشم خدايان حفظ كند و آنها را با دادن هدايا و قرباني ها بفريبد . چرا كه مطابق تفكر رايج در آن زمان خدايان يونان باستان خير و فضيلت را تنها براي خود مي خواهند ، در حالي كه خداي سقراط او را مأمور كرده تا با پيام خود را بشناس ، بشر را به خير و فضيلت برساند و نكتۀ ديگر اينكه در بيشتر موارد زماني كه سقراط خود را مخدوم ، مأمور .... از جانب خدا مي داند بيشتر روي خداي يگانه تكيه دارد .

2- اثبات وجود خدا

مسلماً سقراط به عنوان يك فيلسوف هنگامي كه به خداي انديشيده در جستجوهاي فكري خود دنبال راهي مي گشته كه وجود خداوند را در باور عقل نيز بگنجاند . هرچند او فيلسوفي اخلاقي است اما در كتاب هاي خاطرات سقراطي و دفاعيه به دلايلي اشاره شد ه است كه به نظر مي رسد سقراط به روشهاي مختلف سعي در مبرهن كردن اعتقاد به خدا داشته است در كتاب خاطرات سقراطي اثر گزنفون سقراط براي آريستودموس خدايي را معرفي مي كند كه خالق عدل و نظم و هماهنگي است و اين هماهنگي و نظم را بر اساس عنايت و هدفي برگزيده است با مطالعه كتاب خااطرات سقراطي در مي يابيم « آريستودموس » ظاهراً منكر وجود خداست و براي او عبادت ، نيايش يا قرباني نمي كند و سقراط سعي مي كند در آريستودموس باور و اعتقاد نسبت به خداوند را ايجاد كند ؟ سقراط گفت آيا هنرمنداني كه پيكرهاي بي روح و حركت ساخته اند از نظر تو ستودني تر از كساني هستند كه آثارشان داراي روح و فعاليتند ؟ آريستودموس گفت البته بايد آفرينندۀ جانوران را به پيكر سازان برتري نهاد به شرطي كه اصولاً معتقد باشيم كه جانوران براثر اتفاق پديد نيامده اند بلكه در پيدايي آنها فردي آفريننده دخيل بود . از متن اين سخنان بر ميآيد كه ظاهراً آريستودموس معتقد است موجودات بر اثر صدفه و اتفاق پديد آمده اند و آفريننده اي ندارند لذا سقراط ابتدا بايد اثبات كند كه موجودات بر اثر صدفه و اتفاق پديد نيامده اند و هريك بر اساس هدف و غايتي سودمند خلق شده اند .

سقراط گفت : اگر بعضي اشياء معلوم نباشد كه براي چه هستند و بعضي ديگر براي هدفي سودمند موجود باشند به عقيدۀ تو كداميك از آنها ناشي از صدفه و اتفاق است و كداميك ساختۀ دست آفرينندۀ خردمند . آرشيودموس گفت : البته چيزهايي براي هدفي سودمند وجود دارند . سپس سقراط ذهن آريستودموس را متوجه انسان و توانائيهاي او مي كند و اشاره مي كند كه هر يك از اين توانائيها بر اساس هدف و غايت خاصي به انسان داده شده است .

سقراط گفت آيا گمان نمي كني آنكه آدمي را آفريد و به جهان آورد وسايلي به او داد تا به ياري آنها بتوانند همه چيز را درك كند .مثلاً به او چشم داده تا ديدنيها را ببيند و گوش داد... و تمام توانمنديهاي انسان و فوايد آن را بر شمارد و با اشاره به اينكه آنچه خدابه انسان داده براي هدفي بوده است ذهن آريستودموس را متوجه اين مسئله مي كند كه جايي كه شعور و هدفداري و نظم باشد صدفه و اتفاق معنا ندارد بنابر اين خطاب به آريستودموس مي گويد : آيا باز ترديد داري كه همۀ اينها بر اثر صدفه و اتفاق پديد آمده است يا به ارادۀ آفريننده اي خردمند و آريستودموس پاسخ مي دهد : چنين مي نمايد كه در آفرينش آدميان دست استادي دانا و مهربان در كار بوده است

سپس آريستودموس اشاره مي كند كه خدا با چشم ديده نمي شود و به همين دليل خدايي نيست و سقراط استدلال مي كند كه نفس خود را كه اختيار تنت با اوست با چشم نمي بيني پس آيا بايد معتقد باشي كه هر چه مي كني بر حسب اتفاق است نه از روي دانش .

اين نكته آريستودموس را قانع مي كند و وي اذعان مي كند كه منكر خدا نيستم اما معتقد م كه خدا برتر از آن است كه نيازمند نيايش من باشد . سقراط در پاسخ مي گويد چون خدا به انسان روحي ارزاني داشته كه ارجمند تر از تن ماست در حال يكه حيوانات از اين نعمت محرومند بنابر اين انسان بر خلاف ديگر جانوران ما مي توانيم به هستيش پي ببريم و او را بستائيم سپس تأكيد م يكند كه انسان برترين موجود است و به همين دليل كه داراي انديشه و روح است نيازمند پرستش است . آدمي در مقايسه با جانوران همانند خدايان است و از حيث تن و نفس بر همۀ جانوران برتري دارد . از اين قطعه بر مي آيد كه سقراط با تكيه با تكيه بر هدفداري ، نظم و هماهنگي و شعور توانايي موجودي كه آفريننده است به اثبات آفرينندۀ جهان پرداخته است بيشتر مفسران از اين متن نتيجه مي گيرند كه سقراط فيلسوفي غايتمدار است و بر اساس همين غايتمداري به انديشه در باره خلقت و جهان پرداخته است

ورنر يگر با توجه به انتقادي كه سقراط در آناگساگوراس به عمل آورده كه چرا ابتدا عقل را مبنا قرارداده است اما بعد در تحليل مسائل فلسفي مانند حكماي طبيعي عمل كرده است و به علل مادي استناد مي كند . نتيجه مي گيرد كه سقراط در كتاب خاطرات سقراطي دستگاه كيهان در خدمت غايتي قرار دارد . و نيز از نظر سقراط در كتاب خاطرات سقراطي دستگاه كيهان در خدمت غايتي قراردارد . از نظر يگر ابتكار سقراط اين است كه بر خلاف فيلسوفان طبيعي قديم طبيعت را از ديدگاه مركزيت انسان مي نگرد و استدلالهاي او با انسان و ساخت بدني انسان آغاز مي شود .

از نظر تئودر گمپرتس عقيده سقراط در باره خداوند با تصورات ساده لوحانه زمانه اش در باره خدا بسيار متفاوت است و با توجه به كتاب خاطرات سقراطي اگر خداي سقراط و خداي گزنفون هر دو يكي باشند ، يعني اينكه وي به خدايي معتقد باشد كه همان عقل و نفس جهان است بنابر اين خداي سقراط هر چند آفرينندۀ جهان نيست ولي موجودي متعالي است كه كل جهان را منظم مي سازد و به آن صورتي مطابق غايت خدا مي بخشد . بهنظر گمپرتس « اعتقادي متكي بر غايت الهي ... با شيوۀ فكر حكيم كه هميشه به هدف و غايت نظر دار سازگار است . از نظر وي حتي اگر استدلالي را كه در كتاب خاطرات سقراطي در بارۀ خدا آمده است عقيدۀ گزنفون بدانيم باز هم آنچه مربوط به سقراط است انديشۀ خدايي واحد يا عقل جهاني است كه جهان را با توجه به غايتي اداره مي كند از نظر اوبرگ پراشتر مي توان سقراط را بنيانگذار واقعي غايت انگاري در بررسي و مطالعۀ جهان دانست . از نظر ژان وال به نظر سقراط دخالت دادن غايت در اعمال خداوندي نوعي ناسزا به ساحت اوست زيرا در اين صورت ما خود را در موضع خداوند قرار داده ايم .

او خداي سقراط را خدايي مي داند كه براي انجام اعمال اخلاقي وجودش ضرورت دارد . ژان وال براي ادعاي خود دليلي اقامه نمي كند و صرفاً ادعاي خود را طرح مي كند نكته اي كه قابل ذكر است اين است كه مسئله غايت مسئله اي نبوده كه تنها در انديشه سقراط شكل گرفته باشد اما تلقي او از غايت با تلقي گذشتگان او مسلماً متفاوت بوده است . آناكساگوراس و ديوگنس اهل آپو لو نيا نيز دربارۀ مسئله غايت سخن گفته اند هر چند سخنان آنان كلي تر از آن است كه حتي همۀ جانوران را در خدمت هدفهاي انساني قراردهند.

در رسالۀ آپو لوژي سقراط در برابر ملتوس كه او را محكوم به انكار خدايان كرده است اعتقاد خود به خدا را با استدلال به اينكه اگر كسي امور خدايي را قبول كند خدا را پذيرفته است اثبات مي كند .

سقراط در اينجا به شيوۀ ديالكتيك نظر خود را اثبات مي كند سقراط از ملتوس مي پرسد ملتوس آيا ممكن است كسي وجود امور انساني را بپذيرد ولي منكر وجود انسان باشد ..... اكنون لااقل پاسخ اين سؤال را بده آيا كسي پيدا مي شود كه به امور راجع به دايمون اعتقاد داشته باشد ولي خود دايمون را منكر شود . ملتوس : نه چنان كسي پيدا نمي شود . سقراط .. ادعاي كرده اي كه من به نيروي دايموني اعم از كهنه و نو اعتقاد دارم و اين اعتقاد را به ديگران نيز تلقين مي كنم .. اگر اين سخن راست باشد آيا نبايد بالضروره به وجود دايمون معتقد باشم ؟

اين برهان بر اين پايه استوار است كه از كمالات و آثار چيزي مي توان پي به وجود آن برد . ظاهراً اين اعتقاد كه سقراط معتقد بوده است يك نداي دروني او را از انجام اموري منع مي كند وسيله اي بوده كه ملتوس سقراط را متهم كند كه خدايان جديد آورده است و سقراط همين نداي دروني را كه ملتوس آن را دليل بر بي اعتقادي او به خدا مي داند دليل بر وجود خدا مي داند .



3- انسان مركز هستي

با توجه به استدلالي كه سقراط براي اريستودموس به شيوۀ استقرار ارائه مي دهد .متوجه مي شويم كه انسان موجودي متمايز از بقيۀ موجودات عالم و مورد عنايت و لطف خاص خداوند معرفي مي كند در خاطرات سقراطي آمده است آدمي ... از حيث نفس و تن بر همۀ جانوران برتري دارد

همچنين در بخش هاي ديگري از استدلال كه به نيازهاي انسان و اينكه چگونه خداوند تمام اين نيازها را مد نظر قرارداده و برطرف كرده است ، اشاره مي كند به اينكه او عنايت و لطف خاصي نسبت به انسان دارد و او را به جانداران ديگر ارجحيت بخشيده است البته به واسطۀ همان روح متعالي كه انسان را به سوي پرستش سوق مي دهد و حكمت عقلي كه انسان را به طلب دانش وا مي دارد .



4- صفات و ويژگي هاي خدا در انديشه سقراط

چنانكه قبلاً اشاره شد تصور مردم يونان باستان از خداوند تصوري اسطوره اي است . آنها به خداياني اعتقاد دارند كه داراي خصوصيات و صفات انساني هستند . منتهي اين خصوصيات انساني در خدايان قوي تر است . خدايان يونان باستان با يكديگر به جنگ مي پردازند و به خاطر مطامع خود ، ديگران و انسانها را قرباني مي كنند . خشم و غضب مي ورزند و به دنبال تمايلاتي هستند كه انسانها نيز به دنبال آنند . آنان طالب قدرتند و همه چيز را براي خود مي خواهند .

نجبا و اشراف كه از غرور ناشي از اطمينان به نفس آكنده و از تنگي زندگي رها يي يافته بودند در عالم تصور وجود و زندگي خدايان را روز به روز به الگوي وجود و زندگي خود نزديكتر ساخته بودند . اما با مطالعه كتاب محاورات افلاطون و خاطرات سقراطي به راحتي مي توان پي برد كه خداي سقراط ديگر واجد خصوصيات منفي انساني نيست هر چند شعاعي از عقل كل در انسان هست ولي صفات او برتر و كاملتر از انسان است در ضمن او واجد فضيلت است نه خصوصياتي از قبيل خشم ، شهوت و طمع انساني بنابر اين با نگرشي به صفات و خصوصياتي از قبيل خشم ، شهوت و طمع انساني بنابر اين با نگرشي به صفات و خصوصياتي از قبيل خشم ، شهوت و طمع انساني . بنا براين با نگرشي به صفات و خصوصياتي كه سقراط براي خدا معرفي مي كند و به راحتي مي توان به نگرش جديد او در بارۀ خداوند پي برد.

از مطالعۀ كتاب خاطرات سقراطي مي توان دريافت خداي سقراطي 1- عظيم است 2- توانا و قدرتمند است 3- عالم و دانا است و علم او به همه چيز احاطه دارد 4- رحيم و رئوف است 5- صورت بخش نظم دهنۀ عالمم است 6- غايت و مدار هستي است 7- عنايت خاصي به انسان دارد 8- انسان شبيه اوست 9- اداره كنندۀ جهان ست 10- به چشم سر ديده نمي شود 11- نيازمند ستايش انسان نيست 12- ناظر بر اعمال انسان است . از نظر اگر خداوند قادر و توانا نباشد نمي تواند مورد ايمان آدميان قرار گيرد آيا مي پنداري اگر خدايان قادر نبودند كه هر چه اراده مي كند به جاي آورند اين ايمان را در دل آدميان جايگزين مي كردند كه خدايان به هر كاري توانا هستند . او ناظر به اعمال انسان و به همه چيز عالم است هر چه او برتر از تو و ناظر اعمال تو و در انديشة آسايش توست بايد او را بيشتر بپرستي و نيايش كني در مورد قدرت و توانايي خدا در خاطرات سقراطي آمده است ذات الهي چنان بزرگ و تواناست كه در آن واحد همه را مي بينيد و همه چيز را مي شنود و همه جا حاضر است و سايۀ لطف خود را به همۀ موجودات مي افكند . البته چيزهايي كه برا يهدفي سودمند وجود دارد ساختۀ دست آفريننده اي خرمندند . سقراط در كتاب خاطرات سقراطي به وجود يك عقل متعالي شبيه عقل انسان در جهان اشاره ميكند او عقل متعالي جهان است و به منزلۀ عقل در بدنمان دبليوكي ، سي ، گاتري معتقد است ويژگيهاي خداي سقراط را مي توان چنين خلاصه كرد 1- عقل متعالي جهان است 2- نظم جهان را در قدرت خويش دارد 3- خالق انسان است 4- عقل وسيلۀ ارتباط انسان با خداست خدا حركات مادي مي كند و عقل بدن انسان را كنترل مي كند 5- ماهيت عقول انسان و خدا يكي است هر چند عقل انسان ناقص تر است خدا عنايت خاصي به انسان دارد كه جسم انسان و طبيعت را در خدمت او قرارداده است .



5- خدا به عنوان معبود

با اينكه سقراط براي ارتباط با خدا به روشي غير از روش مردم زمانه اش معتقد است و بر اين باور است كه راه نزديك شدن به خدا انديشه و شناخت خويشتن است . اما با تمام اين احوال ظاهراً به اعمال مذهبي مردم زمانه اش پايبند است و تعصب خاصي روي آن ندارد . اما شيوۀ آنها را راه رسيدن به خدا نمي داند . خداي او خدايي نيست كه بنده بتواند از او طلب مادي كند و يا در مقاصد دنيوي از او كمك بگيرد . زيرا او فيلسوفي اخلاقي است كه هدفش شناخت خويشتن است اما شناخت خويشتن موجب شناخت خداست . بنا براين هرچند براي جزئيات تشريفات ديني زمانه اش احترام اندكي قائل است چنانكه در رسالۀ اتوفرون افلاطون سقراط همۀ اعمالي را كه مردم در مقام نيايش خدا به جاي مي آورند به استهزاء مي گيرد و اعلام مي دارد كه دينداري شيوه اي فكري است كه با عمل ملازمه دارد . همچنين گزنفون از زبان سقراط مي گويد شيوۀ فكر پاك خدايان را به مراتب بيش از هديه و قرباني خوش مي آيد .

با تمام اين احوال در رسالۀ دفاعيه سقراط به ملتوس خاطر نشان مي كند كه مردم و ملتوس ديده اند كه او در اعياد مذهبي شركت كرده و در محرابهاي عمومي قرباني مي كند از نظر شارل ورنر به يقين سقراط هيچ گاه از حرمت نهادن به خدايان قوم خويش كوتاهي نكرده بود ولي به افسانه هايي كه خدايان را داراي همان شهوات آدميان مي شمرد و بدين سان آن را منقسم مي كرد باور نداشت

نتيجۀ بحث :

با توجه به آنچه گذشت به نظر مي رسد انديشه خداي واحد و يا حداقل خدايي كه قبلاز سقراط كسي آن را آنگونه تصور نكرده و نوعي تصور خالص تر از خداست در باورهاي سقراط جاي گرفته اند هر چند همه انديشمندان نظر قطعي در اين باره نداده اند اما اكثرآنان براي سقراط خدايي يگانه قلمداد كرده و حداقل اينكه به تصور جديدي از خدا در انديشۀ او اعتقاد دارند . سقراط خداي خويش را با استدلال و با روشي فيلسوفانه بر مي گزيند خداي او هدفدار و غايتمند است و انسان را مورد عنايت و توجه خود قرارداده است . خداي او همه چيز را مي بيند و مي شنود و همه جا حضور دارد و با رقه اي از آن عقل رباني را در وجود انسان به وديعت نهاده است . با تمام اين احوال خداي سقراط خدايي نيست كه اديان مي شناسد . خداي او خدايي است كه با فلسفه و تفكر محض به دست مي آيد . خدايي متفكر كه راه ارتباط با او تفكر است او عقل جهاني است كه فقط فيلسوف مي تواند بشناسد . رابطۀ خداي سقراط به انسان از طريق عقل و انديشه است در حالي كه خداي اديان الهي متعلق به همۀ ابناء بشر است

و هركس مي تواند در حد درك خود او را بشناسد رابطۀ خداي اديان الهي با انسان بسي پررنگ تر است . خدايي است كه مي تواند مخاطب خواسته هاي كوچك و دنيوي و مادي بشر باشد . خدايي كه اگر او را با عقل نيابي ني تواني باز هم با ايمان او را بيابي اما خداي سقراط مخاطب حاجتهاي دنيايي بشر نيست . خداي سقراط با نداي دروني با انساني كه به فضيلت رسيده است در سايۀ شعار خود را بشناس حقيقت را دريافته است . با انسان مرتبط است اما خداي اديان از طريق انبياء الهي با انسان در ارتباط است خدايي است كه براي او قانون وضع مي كند و راه زندگي را از طريق فرستاده هايش مشخص مي كند . او سعادت بشر را مي داند و مي خواهد او را به سعادت برساند .

اما فرستادۀ خداي سقراط تنها همان نعمتهاي عقل و انديشه است كه به او ارزاني داشته است . در تفكر سقراط در ارتباط انسان و خدا عشق و ايمان كمرنگ است خداي سقراط خدايي نيست كه معشوق بشر باشد هر چند معبود بشر است . خداي سقراط به انسانتوجه و عنايت خاصي دارد انسان وسيله و بازيچه دست او نيست . چنانكه يونانيان باستان مي پنداشتند هدف و غرضي از خلقت داشته هر چند صفات او مي تواند در انسان به نحو ناقص تري باشد ولي او شبيه انسان نيست ، بلكه انسان مي تواند شبيه او باشد . او قالب انساني ندارد و هر چند انسان را برگزيدۀ خود ساخته است .
منبع : http://www.tehranedu.com
__________________
حيدربابا، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى، گلممه ديم، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار،‌ دؤنوْم وار
ايتگين ليک وار، آيريليق وار، اوْلوْم وار
--
[فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ]." border="0" alt="" />

آخرین ویرایش توسط ay_ulduz در تاریخ Sep-11-2008 انجام شده است علت: ذكر منبع
ay_ulduz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

Bookmarks

برچسب ها
سقراط،افلاطون،ارسطو


کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدید ارسال کنید .
شما قادر به ارسال پاسخ نیستید .
شما نمیتوانید فایل ارسال کنید .
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید .

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال
Trackbacks are غیرفعال
Pingbacks are غیرفعال
Refbacks are غیرفعال

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده انجمن پاسخها آخرین ارسال
امیرکبیر و باب و بهاء pashootan اديان ،مكاتب وفرقه هاي ساختگي وباطل 1 Jun-20-2008 15:07
اعترافات يك ديپلمات آمريكائي Ernesto_Rommel ایران و حکومتهای ملی 2 May-12-2008 22:16
ابن‌ تيميّه‌ كه‌ بود و چه‌ کرد д ş н k д И 261 فلسفه 0 May-01-2008 19:26
داستان‌ ايران‌ - از سقوط‌ نهاوند تا مرگ‌ افشين‌ (به‌ روايت‌ دكتر زرين‌كو д ş н k д И 261 فلسفه 0 Apr-05-2008 15:57


ساعت: 21:22 بوقت تهران


Powered by: vBulletin Version 3.8.2
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
کليه حق و حقوق متعلق است به سایت علمی دانشجویان ایرانAd Management by RedTyger
Powered by  MyPagerank.Net
Inactive Reminders By Icora Web Design