| شما در سایت ثبت نام نکرده اید و یا وارد نشده اید ، لطفا از اینجا ثبت نام کنید تا به تمام امکانات سایت دسترسی داشته باشید . |
|
![]() |
|
|
|
|||||||
| گروه های کاربری | ثبت نام و عضویت در انجمنها | کتابخانه | آمـار | لیست اعضا | گروه های کاربری | جستجو | موضوعات امروز | علامت بفرم خوانده شده |
| فلسفه موضوعات فلسفی و فلسفه در این بخش مورد بررسی قرار میگیرند |
![]() |
|
|
امکانات | حالات نمایش |
|
|
#1 |
|
کاربر حرفه ای
![]() |
چهارده قرن رويدادهاي پرخطر
16-1- اگر چه دنياي باستاني ايران كه از آغاز عهد ماد و تا پايان عصر ساسانيان، چهارده قرن رويدادهاي پر خطر را - جز در ماجراي كوتاه اما خونين اسكندر - به آساني و بيزيان عمدهاي از سر گذرانيده بود و همچنان بالان و نازان در سر جاي خويش باقي مانده بود، ناگاهان در مقابل يك ضربهي «به هنگام» و نفسگير، آن هم از جايي كه هيچ از آنجا احساس بيم و خطر نميكرد تقريباً بيهوده و رايگان از پا درآمد و دين و دولت او با هم به كام فراموشي و فنا- هر چند نه براي هميشه- در افتاد، باز كارنامهي روزگاران گذشتهاش، مثل شمارنامهي عمر يك پهلوان پير، پر از خاطرههاي خوش، نشانهاي افتخار، و يادگارهاي غرورانگيز بود. در ديدهي مورخ انديشهور دقيق امروز، اين چهارده قرن عمر پركشمكش و آكنده از متانت و وقار، به رغم مرگ نابيوسيدهاي كه آن را پايان داد، بيهوده نبود چرا كه ايران باستاني از اين مايه عمر، كه در چهار راه حوادث همه در ماجراهاي پر هول و خطر گذشت، براي دنيايي كه بر روي ويرانههاي آن شكفت خاطرهي خوش و ميراث ارزندهاي كه در خور عمرهاي دراز و افتخارآميز است باقي گذاشت. درسهاي ايران باستان به جهانيان 16-2- ايران باستان به دنيا درس تسامح آموخت، درس عدالت و درس قانون و انضباط ياد داد. به دنيايي كه آشور و بابل و مصر و يهود آن را از تعصب و خشونت آگنده بود نشان داد كه با اعمال تسامح بهتر ميتوان امپراطوريهاي بزرگ را از اقوام گونهگون به وجود آورد و اداره كرد. به دنيا تعليم داد كه عدالت هم اگر با دقت و مساوات همراه باشد به اندازهي آزادي يا بيش از آن ميتواند صلح و آرامش را تأمين كند. به اهل عصر نشان داد كه انسان، آنجا كه نيكي ميكند با آنچه انجام ميدهد به آنچه مبدأ نيكي است كمك ميكند و آنجا كه به بدي ميگرايد دنيايي را كه تعلق به شر دارد افزايش ميدهد. به عالمي كه گه گاه مفتون زهد و رياضت بود تعليم داد كه پارسايي در ترك دنيا در التزام زهد و رياضت نيست. پارسايي واقعي سعي در آباداني دنيا و افزوني نعمت و برخورداري از شاديهاي اين جهاني است. به دنيا آموخت كه شادي موهبت ايزدي است و آن كسي كه خود را از آن بيبهره سازد به نعمت پروردگار خويش كفران ميكند. به دنيا آموخت كه سعادت انسان در گرو زندگي مرفه، شاد و سازنده است و هر گونه رياضتگرايي در حيات اين جهاني دنياي بعد از مرگ را براي انسان تباه و ضايع ميكند. به دنيا نشان داد كه ترقي اقتصادي و سعي در آباداني عالم بهاي زندگي ساده، عدالتجوي و خردمندانه است. به دنيا نشان داد كه بدبيني و عيبجويي در باب عالم و نظام به هم پيوستهي آن نشان كژانديشي است. پيروزي نهايي خير بر شر قطعي است و آنكه درين باب شك كند از اينكه در دام شر بيفتد ايمن نيست. به دنيا نشان داد كه عصيان بر ضد هر چه اهريمني است همسازي با اراده هورمزدست و از اينجا است كه در مقابل ضحاك، در مقابل جمشيد، و در مقابل افراسياب شورشگري، كاري موافق با عدالت محسوبست. ايران باستان در كار جهانداري نظارت در تأمين امنيت و آسايش اقوام تحت فرمان را بر فرمانروايان الزام كرد. به قدرت بيلجام، غارتگر و عاري از رأفت و شفقت اقوام بينالنهرين در نواحي مجاور قلمرو خويش خاتمه داد و دولتي جهانگير كه از حيث وسعت و قدرت از آنها برتر و از حيث نظم و عدالت صوابنامهي خطاهاي آنها باشد پي افكند - چيزي كه تا آن زمان در تمام دنياي اطراف مديترانه همانند نداشت. ايران باستان به دنيا آموخت كه ايجاد امپراطوري، برخلاف آنچه نزد آشور و مصر و بابل آن اعصار معمول بود راهش منحصر به ايجاد محدوديتهاي ديني، اعمال تضييق و فشار بر اقوام تابع، و يغما كردن حاصل دسترنج آنها به نام باج خراج و هديه و غنيمت نيست. با رعايت تسامح و رأفت، امپراطوري پايدارتر، فراگيرتر و ايمنتر ميتوان به وجود آورد. ايران باستان ايجاد اولين دستگاه اداري منسجم و منظم را در امپراطوري وسيع خويش با موفقيت تجربه كرد و هدف توسعهي فتوحات كشتار و غارت و رها كردن كشور مفتوح به حال ويراني و پريشاني نساخت سرزمين را مثل قلمرو نژادي خود مشمول قانون و عدالت خويش كرد. ايران باستان در تمام گسترهي امپراطوري خويش، از همان آغاز فرمانروايي شبكهاي منظم از پست و چاپاري سريع و دقيق را وسيلهي ارتباط اجزاء كشور و ساتراپيها ساخت و نظام خبررساني فعال و مرتبي در داخل و خارج امپراطوري به وجود آورد. جادههاي هموار، استوار و پر رفت و آمدي ايجاد كرد كه تختگاههاي وي را به شرق و غرب عالم مربوط داشت. بازرگاني بين نواحي امپراطوري را توسعه داد و ضرب سكههاي زر- زريك - را كه ترس و ترديد بازرگانان را در داد و ستد بين اقوام برطرف ميكرد وسيلهي توسعهي اقتصادي ساخت. بين آسياي غربي، اروپاي اطراف مديترانه، با آسياي مركزي و آفريقا و هند رابطهي داد و ستد منظم به وجود آورد. در درياي هند، بحر عمان، و خليجفارس اقدام به كشتي رانيهاي اكتشافي كرد، و براي ايجاد ارتباط بين مديترانه و بحر احمر يك شعبه رود نيل را لاي روبي كرد و ظاهراً به صورت ترعهي قابل كشتيراني در آورد. سياست نفي بلد و تبعيد و اسارت و گروگيري اقليتها را كه آشوريها و بابليها در منطقه پيش گرفته بودند كنار گذاشت و از جمله به يهوديان تبعيد شده در بابل اجازهي بازگشت به سرزمين مقدسشان داد. اگر حكومت عامه معمول در آتن را، كه در آنجا دموكراسي خوانده ميشد، كوروش به كنايه بازار فريب و دروغ و معاملهي وعدههايي بيپايه خواند، در عوض خود وي قانون ثابت فراگيري را كه دگرگوني - و استثنا كه خود نوعي دگرگوني است- در آن راه نداشت در بين تمام طبقات جامعه وسيلهي تضمين عدالت بيگذشت و تأمين حسن سلوك انساني كرد. اگر آزادي فردي را آن گونه كه در آتن حق افراد ممتاز و موجب رواج هرج و مرج و اتهام و تعقيب و تهديد و تبعيد مردم ميشد در خور تقليد نيافت، نظارت در اجراي دقيق عدالت و جلوگيري از تعدي و اجحاف اقويا بر ضعفا را همچون وسيلهاي مطمئن براي استقرار جامعهي امپراطوري ضروري تلقي كرد. ايران باستان ثنويت - اعتقاد به جدايي دو مبدأ خير و شر را كه بعدها از آنها به اهورامزدا (سپنتا مينو) و اهريمن (انگره مينو) تعبير كرد- ظاهراً همچون راه حلي فلسفي در مقابل وحدتگرايي جبريانه كه نفي مسئوليت و تسليم به يك ارادهي مرموز لازمهي آن ميشد، ارائه كرد و از لحاظ اخلاق هم مسئوليت فردي نسبت به اعمال خويش و هم احساس اعتماد به نفس را در تميز خير و شر به انسان الزام و تعليم كرد. ايران باستاني شادي را كه مايهي افزوني شور و نشاط عملي و موجب خروج ذهن و ضمير انسان از حالت كرختي و انفعالي مرگآور و بيثمر ميشود يك نعمت بزرگ ايزدي، كه بيش از همه نعمتها در خور سپاس است تلقي كرد. نه فقط داريوش در كتبيهي خويش اهورامزدا آفرينندهي زمين و آسمان را به خاطر همين شادي كه براي انسان آفريد سپاس جداگانه كرد، بلكه توجه به سرود و رامش لازمهي سپاس نعمت در خانهي مرد مزايي بود حتي قرنها بعد ضرورت شادي و خوشباشي رعيت، يك پادشاه ساساني - بهرام گور- را بر آن داشت تا خنياگراني را از هند (= لوريان، لوليان) به ايران دعوت كند و نگذارد كه محنت كشان عالم، لحظهاي چند را كه براي فراغت دارند از اين شادي كه هديه ايزدي است باز مانند. قصهي گريستن مغان، كه بعدها در بخارا همچنان رايج ماند و شبههي رواج گريه و اندوه را القاء ميكند ظاهراً به مغان قوم اختصاص داشت و آن نيز به خاطر زنده نگهداشتن كينهي ديرينهاي بود كه ايرانيان ايران باستاني توسعهطلبي روم را در مرزهاي خويش متوقف كرد. سناي روم و امپراطورهايش را به زور اسلحه سر جاي خود نشاند. با آنچه در مورد سربريدهي كراسوس سردار شكست خورده روم كرد، و با خفت و تحقيري كه بعدها نسبت به امپراطور اسير روم- والريان - انجام داد، هر چند از شيوهي مروت و فتوتي كه آيين و اخلاق قديم ايراني بود تا حدودي عدول كرد اما درس عبرتآميز جالبي به تجاوزجويان مغروري داد كه خدعهي خيانتآميز شرمانگيز كارا كالا امپراطور ديوانهي خود را محكوم نميكردند اما رفتار تلافي جويانهي شاپور را نسبت به دشمن اسير تا آن اندازه در خور ملامت ميديدند. براي يك قوم جنگجويي متجاوز، و در عين حال سوداگر كه اجازه ميداد يك امپرطور ديوانهاش به اسب خود عنوان سناتور دهد، درسي كه ارد اشكاني و شاهپور ساساني به آنها داد در خور، و موجب توجه به ضرورت شناخت حدود مسئوليت در رفتار با كشورها بود. ايران باستان، طي قرنها هجوم اقوام وحشي و بيابانگرد مرزهاي شرقي را كه سكاييها ، كيدارها ، هياطله و تركان آن سوي جيحون - يا سيحون - بودهاند و در سنتهاي ديرينهي ايراني بر تمام آنها صرفنظر از تفاوت زبان و نژاد آنها، عنوان توراني اطلاق شده است به زور اسلحه و گاه با مذاكرهي صلحجويانه سد كرد. اين طوايف كه كارشان غارت و تاخت و تاز در شهرهاي مرزي و به ويراني كشيدن تمام آثار تمدن در اين نواحي بود گه گاه با دشمنان ايران- حتي در اواخر با بيزانس و روم - متحد ميشدند، امنيت بازرگاني و تعادل اقتصاد شهرهاي شرقي را به هم ميزدند و غالباً دفع آنها جز با جنگهاي طولاني و مستمر ممكن نميشد. سابقهي تهديد و كشمكش آنها نسبت به مرزهاي ايران در هجوم سكاها به ايران عهد ماد، در لشكركشي كوروش و داريوش به مساكن اين اقوام وحشي براي تنبيه آنها، و در قصههاي افسانهآميز افراسياب و پيران و ارجاسب انعكاس دارد و در سنتهاي اوستايي مخالفت آنها با ايرانيان جنبهي ديني دارد. آخرين مقابلهي عمدهي با آنها- كه براي ايران موجب زيان بسيار هم شد- در عهد پيروز ساساني پيش آمد و آنچه در اين برخورد روي داد نقش ايران باستاني را در جلوگيري از انتشار آنها در آسياي غربي و در مشرق مديترانه نوعي دفاع از تمدن در مقابل توحش نشان داد- و بيزانس هم در عهد خسرو انوشروان اهميت اين دفاع را دريافت. ايران باستاني، از همان آغاز پيدايش قدرت خويش در دنيايي كه اديان رايج شامل اعتقاد به انواع شرك و جادو و متضمن التزام طاعت بيچون و چرا از احكام شمنان و كاهنان ترفندساز مردم فريبي بود كه جهالت و تعصب عوام موجب دوام قدرت اهريمني آنها ميشد تعليم اخلاقي ارزندهاي عرضه كرد كه در كردار نيك و گفتار نيك و انديشهي نيك خلاصه ميشد و قرباني خونين، و اعتقاد به جادو را در قلمرو خويش منسوخ و ممنوع كرد. مع هذا موضع ميانهاي كه ايران باستاني را در بين سه قارهي بزرگ عالم گذرگاه حوادث ميكرد به وي- كه سياست تسامح را هم وسيلهي تأمين و تحكيم قدرت امپراطوري خويش ميشناخت- امكان داد تا قلمرو حكومت خود را در فلات، عرصهي برخورد و تماس بين اديان مختلف و گفت و شنود عقايد گونهگون سازد و بدين گونه ايران، در گذشتهي باستاني خويش نيز مثل امروز، كانون برخورد و محاورهي عقايد و اديان متنوع بود. در پايان عصر ساسانيان و حتي در پايان عهد اشكاني آيين بودا، آيين عيسي و آيين يهود هم همراه با آيين زرتشتي در ايران پيرواني داشتند و اقليتهاي ديني با نظر تسامح و حتي احترام نگريسته ميشدند. ايران باستاني به خاطر آنچه به دنياي عصر داد و به خاطر آنچه براي بسط تمدن و رفاه دنياي عصر انجام داد در تاريخ نام و آوازهاي آميخته به احترام يافت. سرنوشت او، بر خلاف سرنوشت امپراطوريهاي كهنهاي چون بابل و مصر و آشور كه قرنها قبل از وي به انقراض و فنا محكوم شده بودند به انحلال در امپراطوريهاي ديگر منجر نشد. با وجود شكست سختي، كه در پايان عصر ساسانيان، از اعراب خورد به قوت اراده و نيروي همت خويش در صحنه باقي ماند، فاتحان را در ايجاد امپراطوري جديد كه خود وي بخشي از آن گشت سرمشق و ياري داد و سرانجام ايران نومسلمان را در درون اقيانوس متلاطم و پرمخاطرهاي كه امپراطوري نوپاي خلفا در دمشق و سپس در بغداد بود به صورت يك جزيرهي ثبات در آورد. آن را اگر نه از لحاظ سياسي باري از لحاظ ديني، فرهنگي، و علمي مستقل يا لامحاله متمايز و ممتاز نگه داشت و حتي در مدتي كمتر از دو قرن، بغداد مركز خلافت امپراطوري خلفا را به صورت تصويري اسلامي شده از تختگاه حكومت بر باد رفتهي ساسانيان در آورد. دنياي باستاني ايران در همان هنگام سقوط با وجود تفرقه و تشتت كه دچار آن بود از آنچه در طي عمر گذشته به وجود آورده بود و براي دنيايي كه تازه ميشكفت به ميراث ميگذاشت، براي خود كارنامهاي درخشان داشت. حتي طرز فرمانروايي برخي از پادشاهان گذشتهي خود را در نظر فرمانروايان جديد همچون نمونه حسن اداره و سلوك نجيبانه نشان ميداد - و آن را براي آنها شايستهي تقليد و تقدير ميكرد. قصهي بناي طاق كسري - ايوان مداين در تيسفون، كه در همان ايام سقوط ساسانيان در افواه نقل ميشد يك شاهد نجابت اخلاق قوم و براي مالكان جديد دنيا قابل تحسين بود. پادشاه ساساني، با وجود قدرت مطلقهاي كه جان و مال مردم را در قبضهي تصرف او نهاده بود قطعه زميني را كه بدون آن قصر عظيم بد قواره ميماند نتوانست به هيچ بهايي از پيرزني كه مالك آن بود خريداري كند. در عين حال دست به تعدي و اكراه هم نگشود و خرابهي پيرزن در كنار قصر وي عرصه را بر آن بناي عظيم تنگ كرد و اين عيب كه براي ايوان مداين باقي ماند به عنوان نمونهاي از حسن سلوك خسرو سالها شاهدي بر دادگري و عدالتپروري او به شمار ميآمد. قصههايي مشابه كه دربارهي فريدرش دوم پادشاه پروس در اروپاي عصر جديد و درباره عربي به نام ابن عبدالسلام هاشمي در نظير همين زمينه نقل كردهاند ظاهراً جز تلقي سرمشقي از اين واقعهي نمايان عبرتانگيز باستاني چيز ديگري نباشد. دربارهي عدالت پسرش هرمزد، نقل ميشد كه يك بار وليعهد جوانش خسروپرويز ايوارگاه يك روز شكار با غلامان و ملازمان و مطربان همراه خويش از فرط خستگي و ملال روزانه، به خانهي مردي روستايي فرود آمده بود و چنان كه در اين موارد پيش ميآيد غلامانش به غرور قدرت خداوندگار ميوههاي باغ دهقان را غارت كرده بودند، اسبانش كشتزار و سبزهي ملك وي را پايمال ساخته بودند و بانگ ساز و آواز مطربانش كه ميخواستند يك شب عسرت را بر شاهزادهي جوان شب عشرت سازند دهقان و همسايگانش را آزار داده بود. چون گزارش ماجرا به آگهي شاه رسيد وليعهد و يارانش را برخلاف آنچه آنها انتظار داشتند به شدت تنبيه كرد، خسرو را وادار به پرداخت جريمههاي سخت و اظهار پوزشهاي فروتنانه نمود و بدين گونه در قضيهاي بدين سادگي چنان نمونهاي از عدالت سرد بيگذشت را عرضه كرد كه قرنها بعد در آنچه بر زبانها نقل ميشد و در داستانها روايت ميگشت مايهي حيرت و عبرت بود. قصهي بهرام گور با آن روستا كه در پذيرايي از موكب شاهانه چنان كه بايد رسم ادب به جا نياورد و مورد تنبيه سختي واقع گشت، با وجود خشونتي كه در اين شيوهي تنبيه آشكار است متضمن يك درس بزرگ سياست و اخلاق بود بر وفق اين روايت- كه فردوسي آن را با لطف بيان شاعرانهاي نقل ميكند- بهرام گور يك روز در بازگشت از يك شكار بي حاصل به روستايي آباد كه در سر راه وي بود رسيد. شاه كه از ناكاميابي در شكار خشمگين و پُرتاب بود در دل آرزو كرد كه شب را همان جا به سر برد اما از اهل ده كه براي نظارهي موكب شاه آمده بودند هيچكس در خواست و آفريني نثار وي نكرد. شاه دلتنگ شد و از كردار آنها با خشم و ناخرسندي ياد كرد. وزير كه موبدي زيرك و چارهگر بود، چون از ناخرسندي شاه آگهي يافت براي آنكه انتقام بيحرمتي قوم را كه در حق پادشاه رفته بود از آنها بستاند از جانب شاه به اهل ده اعلام كرد كه شاه را از آباداني و سبزي و پرباري اين روستا خوش آمد و بدين سبب «شما را همه يك سره كردمه». وراي اين گونه قصهها كه رفتار فرمانروايان را نمودار عالي حكمت و سياست عملي نشان ميدهد، تسامح در عقايد را در ايران از طرز برخورد اين گونه فرمانروايان ميتوان يك عامل عمدهي قوام و دوام امپراطوري شناخت. در رعايت اين تسامح كوروش به قدري دقت و اهتمام ميورزيد كه اقوام تابع، با وجود تفاوتهايي كه بين آيين خود آنها با آيين كوروش بود دلشان به قول گزنفون چنان روبه او بود «كه همه ميخواستند چيزي جز ارادهي او بر آنها حكومت نكند» داريوش هم، كه ظاهراً غير از گرايش شخصي به آيين تسامح اين شيوه را به مثابهي وسيلهي ارتباط قلبي بين اقوام امپراطوري با پادشاه ميدانست در اين زمينه اهتمام بسيار داشت. وي طي يك گفت و شنود كه با عدهاي از اتباع بيگانه قلمرو خويش در باب مراسم تدفين مردگان داشت تفاوت فاحش و آشتيناپذير بين عقايد و رسوم اين اقوام را دريافته بود از اينرو يك بار يك والي خويش را به خاطر آنكه حرمت يك معبد يوناني را رعايت نكرده بود مورد ملامت قرار داد. در بين ساسانيان هم، نزد كساني از پادشاهان كه دخالت موبدان را در امر دولت نوعي تجاوز به حق فرمانروايي ميديدند اين شيوه تسامح دنبال ميشد. يزدگرد اول به خاطر بياعتنايي به موبدان و كراهيت از دخالتهاي آنها در امور مربوط به دولت چنان در حق مسيحيان كه منفور موبدان بودند با رأفت و تسامح رفتار كرد كه رؤساي كليسا او را پادشاه رحيم عيسوي خواندند. با اين حال به مجرد آنكه اين تسامح، عسيويان را به ايجاد شورش و اختلال واداشت بلفضوليهاي آنها را با شدت و خشونت مانع آمد. وي حتي بي طرفانه سعي كرد از بين اديان رايج عصر آن را كه به نظر ميآمد از ديگران بهتر است براي خود- نه براي رعيت- اختيار كند و با اين حال چون با وجود مطالعهي بسيار سرانجام بر همان مذهب زرتشتي باقي ماند اين جستجوي او در نظر كشيشان ارمني دورويي و فريب كاري خوانده شد- آيا اگر به مسيحيت گرويده بود جستجويش عاري از دورويي و ريا خوانده نميشد؟ اگر موبدان او را يزدگرد بزهكار (= يزد جرداثيم) خواندند و به احتمالي با همدستي بزرگان مخالف نقشهاي براي قتل او طرح كردند بي شك به خاطر همين ميل به تسامح بود كه براي روحانيان قوم قابل تحمل نبود. جوابي هم كه هرمزد پسر خسرو اول در جواب موبدان داد، و در آن درخواست آنها را براي اعمال تضييق در حق پيروان اديان اقليت به استهزا گرفت، اهميت نقش تسامح را در حفظ امنيت و هم زيستي در يك امپراطوري وسيع از نظر فرمانرواياني خردمند قابل ملاحظه نشان ميدهد. اين رسم تسامح كه مبناي سياست كوروش و داريوش هخامنشي بود و بعد از آن هم عدول از آن گهگاه دشواريهايي براي امپراطوري پارس به وجود ميآورد بدان سبب كه در عهد اشكانيان هم به لحاظ سادگي معيشت و شيوهي عشايري گونهي نظام حكومت آنها دوام يافت، ايران باستاني را از ديرباز تا اواخر عهد ساسانيان صحنهي ظهور و توسعهي اديان غير ايراني كرد. از جمله، آيين بودا لااقل از عهد اشكانيان (ح 80 ق م) و شايد هم قبل از آن در نواحي شرقي و بيشتر در نواحي بلخ پا گرفت و حتي بعدها هم اين ديانت تا حدي از طريق تبليغگران ايراني - شايد اشكاني نژاد- در چين نشر و ترويج شد. بلخ هم كه يك كانون بوداييگري در قلمرو ايران بود معبد عظيم بودايي خود را كه «نوبهار» خوانده ميشد و همچنين مجسمههاي سترك و يادگارهاي بازمانده از خاطرهي شخص بودا را تا اواخر عهد ساسانيان حفظ كرد و در تمام اين مدت زائران چيني براي تبرك و تحقيق و كسب دانش ديني به نواحي باختر (= بلخ) در رفت و آمد بودند و گويند در اواخر عهد ساسانيان نزديك صد دير بودايي و هزاران راهب و شمن از بوداييان ايراني و غير ايراني در اين شهر ميزيستهاند. در بين اين يادگارهاي مقدس بودايي، كشكول بودا، طشتي كه وي خود را به وسيلهي آن شستشو ميكرد و نيز جاروي بودا و همچنين يك دندان او را ياد كردهاند. اين اشياء مدتها در نوبهار بلخ نگهداري ميشد و بعدها بخشي از آنها به خزانهي خسرو انوشروان انتقال يافته بود. اگر درست باشد كه يك شاهزادهي ساساني، فيروزنام كه گويند برادر شاپور اول بود و از جانب پدرش اردشير بابكان در نواحي كوشان فرمانروايي داشت به آيين بودا گرويده باشد، رواج و نفوذ اين آيين در نواحي شرقي قابل ملاحظه خواهد بود و بيشك سعي كرتيرموبد- روحاني متعصب و متنفذ اوايل عهد ساسانيان - در قلع و قمع آنها نيز حاكي از احتمال توسعه و انتشار فوقالعاده آن ديانت در داخل حوزهي پيروان زرتشت بايد باشد. مع هذا از روايات زائران چيني كه در عهد خسرو انوشروان براي زيارت به نواحي بلخ ميآمدهاند، همچنين از سابقهي نوبهار بلخ در ادبيات حماسي ايران قديم كه اجداد برامكهي معروف هم تا روزگار اسلام همچنان پردهدار و متولي آن بودهاند و نيز از شواهد و قرايني كه از احوال بعضي خانان ماوراءالنهر و از آثار مكشوفهي آن نواحي به دست ميآيد اين نكته به تحقق ميپيوندد كه آيين بودا در ايران باستاني تا پايان عهد ساساني رايج بوده است وپيروان آن جزو اقليتهاي عمدهي قلمرو ساسانيان به شمار ميآمدهاند. آيين يهود هم كه در عهد ساسانيان همچنان باقي بود در تمام تاريخ ايران باستاني سابقهاي طولاني داشت. فتح بابل به دست كوروش قوم را از تبعيد و اسارت نجات بخشيد، در خود ايران هم به آنها پايگاه سكونت داد و از جمله نواحي شوش و همدان و ري و اصفهان از مراكز سكونت آنها گشت. صحت داستان مردخاي و فرمان قتل يهود و سپس لغو آن از جانب پادشاه هخامنشي بدان گونه كه در تورات - كتاب استر- آمده است به حكم شواهد بسيار، افسانهاي مجعول است و در اينكه گروههاي يهودي در آن ايام در ايران و تحت حمايت پادشاهان هخامنش در آسايش به سر ميبردهاند و به تجارت و صنعت اشتغال داشتهاند جاي ترديد نيست. در دوران اشكانيان هم، غير از آنكه گروههاي بزرگ اين اقليت در نواحي خوزستان و نقاط مركزي ولايت ماد سكونت داشتهاند تعداد بيشتري از آنها در نواحي بابل و اطراف تيسفون ميزيستهاند و در كار تجارت و فلاحت خويش از حمايت پادشاهان پارت برخوردار بودهاند. روي هم رفته اين جماعت چون برخلاف عيسويان در منازعات جاري و دايم ايران و روم در آن ايام به جانبداري از دشمن يا احتمال همكاري با سپاهيان روم متهم نبودند در كار تجارت و داد و ستد آزادي بيشتر داشتند و از اين حيث بيش از ساير اقليتها فعال بودهاند حتي مدارس خاصي هم براي تعليم الهيات خويش داشتهاند. رئيس روحانيان آنها، رش گالوتا- كه بعدها به صورت عربي رأس جالوت خوانده ميشد- نمايندهي رسمي و كارگزار واقعي آنها در نزد دولت و در دربار پارت مورد تكريم و احترام درخور بود. اينكه در آغاز عهد ساسانيان ظاهراً نسبت به آنها آزارها در عهد شاپور اول، كه آيين بودا و ماني هم به رعايت مصلحت، با تسامح تلقي ميشد آنها در بابل، در فراغت و آسايشي ناشي از حمايت پادشاه، براي جمع و تدوين قسمتي از روايات و سنتهاي خويش فرصت پيدا كردند. شاپور دوم- معروف به ذوالاكتاف - به نسبت تسامح فطري در عقايد يا به الزام و تشويق مادرش كه توجه ويژهاي به يهوديان داشت در حق آنها مدارا ميكرد- و حتي خطاهاي سخت آنها را گه گاه با ديدهي اغماض مينگريست. يزدگرد اول حتي شوشندخت، دختر رش گالوتاي قوم را به زني گرفت. نكال و آزاري كه به تحريك موبدان در عهد پيروز منجر به كشتار فجيع جمعي از آنها در نواحي اصفهان شد تقريباً ماجرايي استثنايي و در واقع مبتني بر اتهام نادرستي بود كه از جانب موبدان بدسگال به آنها زده شده بود. با آنكه در اواخر عهد ساسانيان، آن گونه كه از تأمل در شاهنامه برميآيد اكثريت قوم در اذهان عامه متهم به لئامت و خست و مشهور به اعمال سحر و جادو بودند، اين سوء شهرت كه البته مبناي معقولي هم نداشت موجب اعمال آزار در حق آنها نشد.تجارت و صنعت و دلالي و صرافي و احياناً طبابت همچنان شغل عمدهي آنها بود. حتي با آنكه مقارن ايام نهضت مزدك بعضي ماجراجويان آنها در نواحي مجاور تيسفون شورشهايي به راه انداختند اين اقدامات خود سرانه بهانهاي براي اعمال تعقيب و آزار آنها نگشت. در مورد ديانت مسيح اين نكته كه از چه زمان اين آيين به ايران زمين وارد شد اطلاعات ما در حال حاضر چندان دقيق نيست. ظاهراً آن است كه از هنگام ولادت عيسي مسيح در عهد اشكانيان تا ورود آيين او به قلمرو ايشان بيش از يك قرن مدت گرفته باشد. مع هذا در عهد اشكانيان و قسمتي از اوايل روزگار ساسانيان، چون مسيحيت هنوز آيين رسمي روم نشده بود، در روند منازعات مستمر بين ايران و روم به اين اقليت ديني به چشم عامل بيگانه با فرقهي طرفدار دشمن نگريسته نميشد و آيين آنها همه جا از اربل و كركوك تا نواحي گيلان و باختر با تسامح و رأفت تلقي ميگشت. اتخاذ اين سياست هم تا حدي نيز شايد ناظر به جلب خاطر عيسويان روم يا تضعيف قدرت موبدان و دينياران بود- كه اگر در اين مدت گهگاه تعقيب و آزاري هم نسبت به عيسويان ايران اعمال شد بايدبه تحريك و اصرار آنها و مبني بر تعصبهاي شخصي بوده باشد. اما توطئه و تحريك جدي از جانب موبدان بر ضد عيسويان ايران از اوايل عهد ساسانيان و از زماني آغاز شد كه دين عيسي به وسيله قسطنطين مورد حمايت امپراطوري اعلام شد و شاپور دوم پادشاه ساساني معاصر او ضرورت ديد كه از باب احتياط، اتباع عيسوي قلمرو خويش را به منزلهي كساني تلقي كند كه در هر گونه درگيري بين ايران و روم، جانب دشمن را خواهند گرفت. و شايد براي پيروزي او دعا و حتي خبر چيني هم خواهند كرد از آن پس خارخاراني دغدغه، پادشاهان ساساني را از اعمال تسامح نسبت به اين همدستان احتمالي دشمن مانع آمد. البته اين نكته هم كه ساسانيان، برخلاف اشكانيان و هخامنشان بناي فرمانروايي خود را بر ديانت نهاده بودند و دين و دولت را توأمان و جداييناپذير اعلام كرده بودند از اسباب عمده د رعدول آنها از سياست تسامح بود. با اين همه، از اواخر قرن پنجم ميلادي به روزگار پيروز ساساني آن گاه كه آيين نسطوري ، با وجود مخالفتي كه كليساي رسمي روم نسبت به آن اظهار ميداشت، در بين مسيحيان ايراني مقبول شد و حتي تقريباً مذهب رسمي عيسويان ايران اعلام گشت، بهانهي روحانيان زرتشتي و دولت ساساني براي اعمال تضييق نسبت به عيسويان ساكن ايران كم شد و اگر تضييقها و فشارهايي هم در حق آنها اعمال شد ناشي از تعصبهاي جاهلانه و واكنشهاي تند و خشونتآميز هر دو طرف و نه مبني بر سوءظن سياسي راجع به ناايمني دولت از علاقهي قلبي مسيحيهاي ايران نسبت به روم بود. البته تعصبهاي شديد طرفين مكرر موجب تعقيب و آزار مسيحيها گشت. آنچه دربارهي خشونت اين آزارها نوشتهاند مايهي نفرت طبع است و طبيعت بيگذشت و وحشيگونه كاهنان مذاهب را در جعل افسانههاي رقتانگيز همانند نشان ميدهد. اين شكنجهها در مورد كساني كه نسبت به عقايد زرتشتي با تحقير و نفرت سخن ميگفتند البته با خشونت بيشتر همراه ميشد. در مورد كساني هم كه به خاطر عيسويت از آيين زرتشتي ارتداد و بيزاري نشان ميدادند عذاب و نكال سخت بود. پيشرفت ديانت مسيح در نزد ارامنه مخصوصاً ارتداد نجبا و اعيان آنها را براي دولت و موبدان خطرناكتر جلوه ميداد- چرا كه اين امر امنيت قسمتي از مرزهاي كشور را متزلزل و عرصهي تهديد ميساخت. خشونت خسرو انوشروان در دفع طغيان پسرش انوشزاد هم بيش از آنكه ناظر به سركوب كردن مسيحيت در حال پيشرفت باشد ناظر به رفع طغياني بود كه وحدت و امنيت كشور را عرصه تزلزل ميساخت. معهذا بسياري از روايات نويسدگان كليسا- ارامنه و سريانيان - كه شكنجههاي سخت وحشيانهي موبدان را در حق مرتدان و مخالفان با آب و تاب زياد نقل كردهاند چنان كه از مجرد ظاهر اقوال آنها برميآيد مبالغهآميز، مجعول، و مبني بر اغراض شخصي به نظر ميرسد و حق آن است كه به رغم سختگيريها كه در قمستي از عصر ساسانيان نسبت به پيروان مسيح اعمال ميشد، مسيحيت در ايران عهد ساساني مورد تهديد و تضييق نبود و در اواخر عهد ساسانيان به احتمال قوي به خاطر ناخرسندي شديدي كه قدرت نمايي موبدان محرك آن بود، آيين مسيح از جانب عامه و حتي خاصه مردم با چنان علاقه و استقبالي مواجه شد كه شايد اگر اسلام موفق به تسخير ارضي ايران نشده بود آيين مسيح بدون تسخير ارضي ايران را به زير سايهي صليب آورده بود و به آساني نيز موفق به تسخير قلبي نفوس آن شده بود. به هر حال موبدان عصر كه خود را مدافع آيين زرتشت و حافظ و حامي دولت ساسانيان تلقي ميكردند با اعمال تعصبهاي بيجا و احياناً خشونتبار، در عين حال پايههاي اعتقاد عامه مزديستان را هم نسبت به آيين زرتشت تدريجاً سست و متزلزل ميكردند. اما آيين زرتشت كه دستمايهي قدرتنمايي و دخالتگري آنها در تمام شئون عامه محسوب ميشد و به هر حال تا پايان عصر ساسانيان آيين رسمي ايران به شمار ميآمد در حقيقت صورت تحول يافته و تا حدي دستكاري شدهي ديانتي باستاني بود كه قرنها قبل از عهد ساسانيان، و به روايت سنتهاي زرتشتي قرنها قبل از عهد اسكندر، به ظهور آمده بود. چنان كه روايات رايج در اين عهد زمان ظهور بنيانگذر آن را به اواخر عهد كيان- به روزگار گشتاسپ افسانهها- ميرساند و حساب اين سنت عصر ساساني ظاهراً به كلي جعلي و ناظر به پر كردن حساب هزارهي زرتشت و رويدادهاي پيشگويي شده آن باشد. اين حساب و نيز آنچه يونانيان باستاني در باب زمان زرتشت ياد كردهاند و احياناً آن را به هزار سال پيش رساندهاند با آنچه امروز از بررسي اوستا و مقايسهي آن با پژوهشهاي جديد مبني بر مآخذ قديم غير زرتشتي برميآيد همخوان نيست و با آنكه روايات سنتي آيين مزدايي زنده و رايج يك عصر بزرگ- عصر ساساني- را تصوير ميكند در آنچه به تاريخ اين ديانت و تحول آن مربوط است اعتماد تام بر آن نميتوان كرد و البته حزئيات بسياري از مناقشاتي كه در اين باب هست به تاريخ اديان مربوط ميشود و در حوصلهي مروري كوتاه بر تاريخ ايران باستاني نيست. در باب زرتشت و زمان و محيط حيات او اكنون غالباً چنان ميپندارند كه او از آرياهاي شرقي و پرورش يافتهي دنياي كيان باشد. زمان حياتش را نيز به اوايل هزارهي نخست قبل از ميلاد ميرسانند. اصلاحهايي كه او به عنوان صاحب وحي و شايد شمن در آيين باستاني آرياها انجام داده است به احتمال قوي وقتي انجام شده است كه طوايف آرياهاي غربي از خويشاوندان شرقي خود جدا شده بودند و در امتداد سواحل غربي درياي خزر يا در امتداد نواحي شمالي زاگرس در داخل فلات پيش ميرفتهاند. از اينرو اينكه عقايد و رسوم پارسي بدان گونه كه در كتيبههاي داريوش آمده است از برخي جهات با عقايد پيروان زرتشت سازگار باشد و در عين حال نشانهاي از زرتشت و سرودها و تعاليم او در الواح آيين او هم، چنان كه از مجموع شواهد مستفاد است مبني بر ثنويت - دو گانگي مبدأ خير و شر - اجتناب از پرستش ديوان و از اهداء قربانيهاي خونين به خدايان، و رعايت احترام عناصر، با تأكيد در بزرگ داشت آتش و تقديس روحانيت امشاسپندان، و فرشتگان و مواظبت بر اخلاق پسنديدهاي كه در شعار گفتار نيك، كردار نيك، پندار نيك بوده است خلاصه ميشده است. نقش موبدان (= رؤساء مغ) و هيربدان (= آموزگاران) هم كه حفظ و نشر متون مواعظ و سرودههاي او را بر عهد داشتهاند ناشي از سابقهي نقش قديم رهبري مغان- به عنوان يك تيره از آرياهاي ماد- در اجراء يا نظارت بر اجراي مراسم ديني آرياهاي ايراني از دوران انشعاب و انفصال آرياهاي شرقي از آرياهاي غربي وارد در داخل فلات بوده باشد كه بعدها تعليم زرتشت را در آنچه اوستا، يا زنداوستا خوانده ميشد يا بعضي عقايد و خرافات مأخوذ از دنياي بينالنهرين و بوميان ايراني غربي به هم آميختهاند، و انشاد و تفسير تعليم زرتشت را به خود اختصاص دادهاند و قرنها بعد، از اواخر عهد هخامنشيها تا پايان عهد ساسانيان يك طبقهي روحاني ناظر و مسئول و حافظ و حامي شريعت زرتشت را به وجود آوردهاند- كه در طبقات جامعهي ايراني مرتبهاي عالي در رديف يا در دنبال مرتبهي طبقهي جنگجويان بر ساير طبقات قوم اشراف واقعي داشته است. در مورد رواج آيين زرتشت در ادوار مقدم بر عهد ساسانيان، هنوز اختلاف نظر بين محققان باقي است و به طور دقيق نميتوان تاريخ انتشار و تحول اين آيين از در گذشتهي ايران باستاني كه پاسدار آيين آريايي قديم خويش بوده است طرح و حل كرد. در واقع با آنكه بعضي محققان، پادشاهان هخامنشي را لااقل از داريوش به بعد زرتشتي پنداشتهاند هنوز در قبول اين نظريه ترديد بسيار هست. بيشتر چنان به نظر ميرسد كه آيين اين سلسله- يا در واقع آيين آرياهاي غربي در اين عصر - همان آيين آريايي يا ايراني قديم قبل از ظهور زرتشت بوده باشد كه هنوز از جانب وي اصلاح و تجديدنظري در آن صورت نگرفته بوده است. و به هر حال تا وقتي دلايل كافي و غيرقابل ترديد در اين باره به دست نيايد بايد قبول كرد كه پادشاهان هخامنشي به رغم شباهتهايي كه بين عقايد آنها با بعضي تعاليم منسوب به زرتشت هست، آيين زرتشتي نداشتهاند. در مورد اشكانيان هم با آنكه بعضي محققان زرتشتي بودن آنها را محتمل شمردهاند قضيه، نياز به بررسي بيشتر دارد. در مورد تعدادي از پادشاهان آنها بعيد هم هست. اما اينكه سنتهاي زرتشتي، با آنكه در عهد ساسانيان شكل گرفته است، اقدام به جمع و تدوين اوستا را به بلاش (= ولخش) اشكاني - بلاش اول و به قولي بلاش سوم- منسوب كرده است نبايد بيمآخذ باشد چرا كه با وجود كراهت ساسانيان از ذكر نام و نشان اشكانيان، اگر اين روايت مبني بر مأخذي درست ميبود ضبط و نقل آن در عصر فرمانروايي ساسانيان ممكن نميشد. البته جمع و تدوين اوستا، در اولين اقدام ضبط شدهاي كه بعد از پريشهانيهاي عهد اسكندر به جاي آمد، نبايد در مفهوم توفيق در جمع و تدوين تمام اجزاي اوستا (اپستا: اساس، مرجع دين) تلقي شود و اينكه سنتهاي ساساني اين اقدام را در عين حال به فرمان اردشير بابكان و تحت سرپرستي تنسر موبد ذكر ميكند نيز متضمن تناقض با روايت مربوط به اقدام بلاش نيست. به هر حال اگر هم اشكانيان، در يك روزگار فراغت و ضرورت، اقدام به جمع و تدوين اساس عقايد و روايات زرتشتي كرده باشند اقدام آنها اهميت احياء مجدد اساس اين آيين را در دوران ساسانيان نفي نميكند چرا كه آنچه ساسانيان در اين زمينه كردهاند نه فقط جمع و تدوين اوستا و احياء سنتهاي زرتشتي بلكه بيشتر اقدام به رسمي كردن اين آيين و اعلام اتحاد بين دين و دولت بوده است- كه خاندان ساسانيان به علت سابقهي مناصب عالي ديني و حتي سابقهي جمع بين حكومت و رياست ديني در پارس، به حكم استحقاق در رأس اين اتحاد واقع ميشد. در باب اين خاندان، درست است كه آيين خانوادگي آنها، صورت ويژهاي از اين آيين را، شامل نيايش آناهيتا، پرستش آتش و تا حدي گرايش به انديشههاي زرواني، اساس ديانت تلقي ميكرد باز ضرورت احوال عصر و توسعهي قبلي آيين زرتشت در بين مغان ماد و پارس و آذربايجان، از همان آغاز كار و تا حدي براي انتساب اشكانيان به عدم علاقه به دين قوم، رسمي كردن آيين عامه پسند زرتشت را بر آنها الزام كرد. معهذا در مدت فرمانروايي آهنين و جنگجويانه اردشير بابكان و پسرش شاهپور كه پادشاه در عين اهتمام در بسط امپراطوري خويش به ترويج مباني ديانت هم ناظر بود، اين رسمي كردن آيين زرتشت و اعلام اتحاد دين و دولت كه در آغاز كار از حد يك شعار سياسي هم تجاوز نميكرد بهانهي دخالتگري كاهنان آيين زرتشت در امور دولت نشد. حتي توجه موقت و مصلحت بينانهاي كه شاپور نسبت به ماني نشان داد به مخالفان ماني جرأت اظهار اعتراض به اين اقدام تسامح جويانهي شاه نداد فقط از وقتي دولت ساسانيان از قدرت و جبروت شاهپور محروم ماند رسمي بودن آيين زرتشت همراه با اعلام توأمان بودن دين و دولت كاهنان قوم را به وسوسهي دخالتگري در آنچه به دولت تعلق داشت انداخت و آنچه در عهد اردشير و شاپور يك شعار سياسي بود به يك اساس حكومت تبديل گشت. از آن پس جز در مواردي كه فرمانروايان، صاحب اراده و مخالف توسعهي نفوذ كاهنان- يا آن دسته از بزرگان كه با آنها بر ضد قدرت سلطنت متحد ميشدند - بودند، دين و دولت در عمل توأمان بودند و كاهنان و روحانيان ملك كه نمايندهي ديانت در تمام مراتب و شئون جامعهي ساساني محسوب ميشدند در اكثر امور جاري خود را به اعمال نفوذ مجاز ميديدند. بارزترين نمونهي اين اعمال نفوذ به وسيلهي كرتير موبد انجام شد كه در عهد شاپور هيربدي ساده بود و به رورگار جانشينان او تدريجاً به عنوان نمايندهي روحانيت كشور از حيث قدرت معارض ارادهي پادشاه شد- و به عاليترين مناصب ديني ارتقاء يافت بلكه در واقع در رأس اتحاديهي دوگانهي دين و دولت قرار گرفت. رسمي كردن عملي و جدّي آيين زرتشت در سراسر كشور در واقع به سعي كرتير انجام شد. از وقتي هرمزد پسر و جانشين شاپور عنوان «موبد اوهرمزد» به او داد و وهرام دوم لقب «رهانندهي روان وهرام» به او عطا كرد، قدرت او در دستگاه دولت به شدت بالا گرفت و رياست عاليهي تمام روحانيان زرتشتي به او واگذار شد. آنچه او در اين مقام، در قلع و قمع پيروان اديان اقليت عصر- يهودي، بودايي، برهمني، عيسوي، مندايي و مانوي- انجام داد و خود در كتيبههايش بدان مينازد دخالتگري آشكار و فضولانهاي در كار دولت بود اقدام او به نويساندن كتيبههااي- كه شامل كتيبههاي در كعبهي زرتشت، نقش رستم، نقش رجب، و سرمشهد كازرون- ميشد و با لحن شاهانه و آكنده از مباهات و غرور انشاء شده است- نيز خود، از لحاظ سابقه نوعي دخالتگري در امري بود كه تا آن زمان به فرمانروايان عصر اختصاص داشت. با آنكه فرجام كار كرتير، كه ظاهراً در عهد نرسي اتفاق افتاد روشن نيست قدرت فوقالعادهي او بعدها الگوي داعيهداران ديگر شد كه از بين طبقات كاهنان سعي در دخالتگري در امور دولت كردند، و هر چند گهگاه نيز با نجبا و بزرگان زميندار و اهل بيوتات همدست ميشدند، پادشاهان با اراده و قوي در مقابل ملاحظهي اين پادشاهان در گرايش به تسامح، مقابله با قدرتطلبي موبدان بود- كه نميخواستند نفوذ فوقالعادهاي را كه لازمهي توأمان بودن دين و دولت بود از دست بدهند. تحريكاتي كه منجر به قتل مرموز يزدگرد اول و عزل و نصب قباد در ماجراي مزدك شد نمونهاي از اين دخالتگريها بود كه كرتير سرمشق آن را به روحانيان زرتشتي داده بود. هرمز جانشين خسرو انوشروان براي اجتناب از آن و رفع اين بلفضوليها، خود را به درگيري با آنها ناچار ديد- و پيام معروف او به موبدان نفرت او را از اين گونه بلفضوليهاي طبقات در بين اديان غير زرتشتي كه در اين دوران، از ايران برخاست و در ايران و غير ايران پيروان بسيار يافت آيين ماني را بايد ياد كرد، كه در عهد شاپور اول ظاهر شد و كرتير هم در دفع آن اهتمام فراوان كرد. در اينكه آيين ماني را بتوان نوعي ديانت ايراني خواند يا نه بعضي محققان ترديد كردهاند و اين بحثي است كه ارتباط با تاريخ عقايد و مباحث الهيات دارد. اما از ديدگاه مورخي كه به نقل و نقد رويدادها نظر دارد اين نكته كه ثنويت ماني به هر حال گونهاي از ثنويت زرتشتي است، و ديانت او هم اول بار به طور تقريباً رسمي در دربار ايران مطرح شد همچنين اينكه نژاد خود او با اشكانيه (= حسكانيه) ميپيوست و اولين كتابش به نام شاپورگان هم به اين پادشاه ايراني عرضه شد براي ايراني بودن ا كافي است. سعي موبدان ايران - از جمله كرتير- هم در توقيف و نكال او و پيروانش نشان ميدهد كه روحانيان زرتشتي، هدف تعليم او را متضمن تهديد آيين ايران تلقي ميكردهاند و بدين گونه در ارتباط آيين ماني با رورگاران ايران جاي ترديد نيست. معهذا جزئيات حيات ماني و دقايق تعليم او- كه جزء عمدهاي آن با اساطير و عقايد رايج در ايران ارتباط دارد - هنوز به قدر كافي روشن نيست. آنچه محقق است كه او به عهد شاپور اول ظاهر شد و يك چند مورد حمايت او واقع شد و همراه موكب او هم سفرهايي كرد اما در آخر از حمايت شاپور محروم شد و بعد از او در عهد بهرام اول (ح 274 م) توقيف و چند سالي بعد از آن (ح 277) كشته شد. شايد اين تعليم به جهت اشتمال التقاطي گونه بر بعضي عقايد و آدابي كه نظير آنها در آيين عيسي، بودا، زرتشت و مذاهب گنوسي و مندائي عصر نيز وجود داشت آن را تا حدي شايستهي انتشار جهاني نشان داد و عامل عمدهاي در نشر مانويت در خارج از قلمرو ايران گشت. زهد و رياضتي هم كه يك مانع انتشار آن در بين اقوام خارج بود و موبدان هم به همان سبب آن را طرد و نفي كردند، راه حل قابل قبولي در نظام جامعهي مانوي يافت. اينگونه رياضتها كه در اين آيين، بر مؤمنان واقعي (صديقان: گزيدگان)، الزام ميشد با قبول نيوشاگان، (سماعان)، در حوزهي مؤمنان، تا حدي رواج و قبول آن را در بين عامه آسان كرد زيرا با قبول فرقهي نيوشاك در كنار صديقان، زهد خشك افراطآميزي كه ماني براي نيل به نجات تعليم ميكرد بر عامهي پيروانش كه اكثريت قوم را تشكيل ميدادند واجب نبود و اينها به شنيدن مواعظ دلكش و عبرتانگيز او اكتفا ميكردند و ضمن تصديق نبوت او زندگي عادي را- با اندك وسواس- دنبال ميكردند و خود را نيز نجات يافته ميشمردند. آيين وي كه نزد موبدان زندقه خوانده ميشد بعدها در بين اعراب حيره و همچنين در مصر و در تركستان مورد توجه عام واقع گشت و بدين گونه در خارج از ايران تأثير قابل ملاحظه نهاد. آيين ايراني ديگري كه نيز، به وسيلهي موبدان به عنوان زندقه تلقي شد و مثل كيش ماني با مخالفت آنها مواجه گشت آيين مزدك بود. وي در واقع تربيت يافته و شاگرد يك مانوي به نام بوندس بود كه چندي در روم و يك چند در ايران به نشر يك تعليم تازهاي به نام «درست دين» پرداخت كه نزد موبدان نوعي زندقه مانوي محسوب شد. مزدك كه شاگرد و ظاهراً دست پرودهي او بود، اهل ماذريه در ساحل دجله و به قولي اهل استخر فارس يا نيريز بود و پدرش بامداد نام داشت. تعليم او نيز، چنان كه بعضي مورخان قديم خاطرنشان كردهاند مثل تعليم ماني متضمن الزام زهد بود، و به همين سبب نزد موبدان محكوم گشت. الزام روزه، كه در تعليم او تا حدي ناظر به اعطاء چيزي از خوراك اغنيا به فقيران بود، بر وفق اعتقاد موبدان نوعي گناه (= آشموغي، اهرموكيه) محسوب ميشد و نهضت او، كه پيروان بسيار هم بدان گرويدند از ديدگاه موبدان تا حدي نيز، به همين عنوان و به منزلهي زندقه زهدآميز ماني موجب فناي عالم و اختلال نظام آن مورد تخطئه واقع گشت. معهذا تعليم او، به رغم اصراري كه موبدان در مخالف شمردن آن با آيين زرتشت به خرج دادند، بر حاصل تعليم زرتشت مبتني بود و با وجود اشتمال بر بعضي اجزاء و عناصر مأنويت، در واقع خارج از آيين زرتشتي محسوب نميشد. اين نكته كه بر وفق روايات قابل اعتقاد بازمانده از عهد ساسانيان، مزدك خود موبد يا موبدان موبد بوده است و لاجرم به همين عنوان در دربار قباد نفوذ پيدا كرده است نشان ميدهد كه دعاوي او نميبايست با اصول عقايد زرتشتي مغاير بوده باشد- چرا كه در آن صورت از همان آغاز در سلسلهي مراتب موبدان نميتوانسته است جايي داشته باشد. تعاليم او هم در آنچه به عنوان تقسيم مال و زن عنوان شده است به احتمال قوي جنبهي اصلاح اجتماعي و اخلاقي داشته است و لااقل در شكلي كه او تقرير ميكرده است با اصول عقايد اوستايي مغايرتي نداشته است- بدون شك بيشتر آنچه در باب عقايد او، و رويدادهايي كه در نهضت انقلابي پيروان او به وقوع پيوسته است و در روايات بازمانده از عهد ساسانيان انعكاس دارد، از طريق مخالفان وي نقل شده است و البته از تحريك و مبالغه و كذب و جعل خالي نيست. اسناد بدكيشي هم كه به مزدك و پيروانش دادهاند بايد سرپوشي براي فعاليتهاي سرّي بزرگان و موبدان در تعيين جانشين قباد بوده باشد در عين حال با توقيف و اعدام او و پيروانش خواستهاند اقدامات اصلاحي او را، كه مخالف منافع خسرو و منافع بزرگان وابسته به موبدان بوده است تخطئه نمايند و مخالفت با آن اصلاحات را كه موجب تأمين وليعهدي خسرو و قتل و كشتار وحشيانهي مخالفان وي بوده است در انظار توجيه نمايند. به هر روي، قلع و قمع مزدكيان و مانويان كه به كمك دولت براي موبدان حاصل آمد و تضمين و فشاري كه در موارد ضعف دولت از جانب موبدان به اديان غير ايراني رايج در كشور اعمال شد و در بعضي موارد هم حتي با وجود ارتباط اين تضييقات با منافع موبدان پاي منافع دولت هم در ميان بود، موجب افزايش قدرت و نفوذ موبدان گشت و تدريجاً معادلهي قدرت در زمينهي اتحاد دين و دولت بر هم خورد چنان كه هر چه قدرت روحانيت زرتشتي افزوده ميشد از ميزان تسلط دولت بر امور مربوط به حكومت ميكاست و فتوت و هرج و مرج جاي قدرت و تمركز را ميگرفت. مقابله امثال يزدگرداول، قباد، خسرو و هرمزد در مقابل اين دخالتگريها استثنا بود- و غالباً دوام هم نداشت. بالاخره روحانيت زرتشتي كه در آن زمان شامل مراتب موبدان و هيربدان بود، در سايهي اين قدرت روزافزون ناشي از اتحاد دين و دولت صاحب املاك وسيع، اوقاف پرعوايد و سرمايه و تجمل بسيار شد و كساني از آنها كه در رأس مقامات ديني واقع بودند از حيث وسعت دستگاه و قدرت اعمال نفوذ در رديف خاندانهاي بزرگ واقع شدند و براي توسعهي قدرت با جلب توافق بزرگان در تمشيت امور حكومت و در عزل و نصب حكام و تعيين پادشاه و وليعهد دخالتهايي كردند كه هم منجر به تزلزل قدرت دولت ميشد و هم خود آنها را در افواه عام به حرص و خست و شرارت و حيله و طمع و مال اندوزي و رباخواري منسوب ميكرد. وقتي برزويهي طبيب در مقدمهي ترجمه كليه و دمنه- كه به رغم ترديد بيروني تمام نشانههاي احوال عصر خويش را منعكس ميكند - با تأثر خاطر نشان مينمايد كه در ايام او «خيرات بر اطلاق روي به تراجع نهاده است- و كارهاي زمانه روي به ادبار دارد- و عالم غدار و زاهد مكار بدين معاني شادمان و به حصول اين ابواب تازهروي و خندان» گشتهاند تصوير جامعهاي را طرح ميكند كه آنچه بايد آن را به سوي خير و صلاح سوي دهد وي را در فساد و دروغ و كذب و خطا غرق ميكند. گرايش به مذهب زرواني هم، كه خداي تقدير و رقم زنندهي خير و شر بود و نيايش او در اواخر عهد ساسانيان دوباره به نحو بارزي در بين مردم شايع شده بود در اين دوران انحطاط، همت و نيروي مقاومت و مبارزه با فساد رايج در عصر را از مردم سلب كرده بود. نامهي معروف رستم فرخزاد به برادرش كه در شاهنامه هست اين ضعف روحيهي اهل عصر را كه به سقوط و انحطاط خويش به عنوان يك تقدير و مشيت ايزدي مينگريست نشان ميدهد. اين گرايش عامل بازدارندهاي در مقابل هر گونه حركت و تلاش احتمالي بود كه در حقيقت تقدير آسماني را مانع از تأثير سعي و عمل نشان ميداد - و پيدا است كه در يك دوران انحطاط و فساد، هيچ چيز مثل اعتماد به جبر، تسليمشدن به سقوط و نابودي نهايي را براي انسان قابل تحمل نميسازد - سقوط و نابودي محتوم و گزيرناپذيري كه از اشعار سياسي ساسانيان و از اتحاد نامقدس تاج و آتشگاه به وجود آمده بود |
|
|
|
![]() |
| Bookmarks |
| کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
| امکانات | |
| حالات نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده | انجمن | پاسخها | آخرین ارسال |
| ساسانيان؛ فراز براي فرود (روايت استاد زرين | д ş н k д И 261 | فلسفه | 0 | Apr-05-2008 15:49 |
| اشكانيان (روايت استاد زرينك | д ş н k д И 261 | فلسفه | 0 | Apr-05-2008 15:29 |
| انحطاط هخامنشيان (روايت استاد زرين | д ş н k д И 261 | فلسفه | 0 | Apr-05-2008 15:26 |
| شيوه آوازي استاد شجريان در گفتگو با نوربخش | michael moore | موسیقی ایرانی | 0 | Jan-21-2007 17:51 |
|