| شما در سایت ثبت نام نکرده اید و یا وارد نشده اید ، لطفا از اینجا ثبت نام کنید تا به تمام امکانات سایت دسترسی داشته باشید . |
|
![]() |
|
|
|
#1 | ||||||||
|
مدیر بخش صنایع نظامی و هوانوردی
![]() تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: تهران
ارسالها: 1,188
تشکر: 2,030
3,356 تشکر در 980 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
تلاش عراق براي تهيه و توليد سلاحهاي شيميايي به موازات اقدام براي دستيابي به سلاح اتمي از دهه 1970 ميلادي آغاز شد. ولي پس از تجاوز عراق به ايران، در روند جنگ، ابتدا اين سلاحها توسط عراق با هدف دفاعي و به صورت محدود در سالهاي 59 تا 61 به كار گرفته شد ولي از سال 62 تا پايان جنگ توليد و استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي با هدف دفاعي ـ تهاجمي به نحو چشمگيري افزايش يافت. چنانكه حملات شيميايي عراق از 10 مورد حمله در سال آغاز جنگ به 45 مورد در سال 67 افزايش يافت. ،بيشترين حملات در هنگام عمليات كربلاي 5 و 8 در منطقه شرق بصره صورت گرفت ولي بيشترين مصدوم در عمليات والفجر 10 با بمباران حلبچه و اساسا پس از سال 66 بود. تعداد مصدومين از صفر در اواخر سال 59 آغاز و به 12 هزار نفر در سال 66 افزايش يافت. انواع گازها شامل خردل،اعصاب، سيانور،فسفري، خفه كننده و تهوعآور بود.نيمي از حملات با استفاده از عامل خردل صورت گرفت و ديگر حملات به گاز اعصاب و مابقي به گاز سيانور اختصاص داشت. گازها عموما توسط هواپيماهاي جنگي حمل و استفاده ميشود.دوسوم حملات با هواپيما بود و مابقي با خمپارهانداز و توپخانه انجام ميشد. هدف عراق از به كارگيري سلاحهاي شيميايي،جلوگيري از پيشروي ناگهاني قواي نظامي ايران در مواضع و استحكامات عراق و مهار پيامدهاي سياسي ـ استراتژيك آن بود.تاثيرات روحي ـ رواني سلاحهاي شيميايي و آثار كاربرد آن در ايجاد پراكندگي در نيروها و از ميان بردن قدرت مقاومت يا پيشروي آنها و اختلال در سازمان رزم،مورد توجه عراقيها بود. نظر به اينكه نقطه ثقل قدرت نظامي ايران در تهاجم به عراق شامل نيروهاي پياده و اجراي عمليات شبانه بود، لذا بدليل اينكه قادر به دفاع در برابر اين تاكتيكها نبودند براي جلوگيري از پيشروي نيروها و ايجاد پراكندگي در ميان آنها از سلاحهاي شيميايي استفاده ميكردند.خدير حمزه رئيس پيشين طرحهاي هستهاي عراق در مورد تاثير اين سلاح بر روي نيروهاي ايران ميگويد:"در جنگ طولاني عراق با ايران،روشن شد كه به وحشت انداختن نيروهاي ايران از طريق استفاده از سلاح شيميايي،به مراتب مؤثرتر از تمام توپخانه و بمباران هوايي بود كه ما ميتوانستيم بكار ببريم." به همين دليل وفيق سامرايي ميگويد: اگر كاربرد اين سلاحها نبود، اوضاع به ضرر ما شكل ميگرفت. تهيه و توليد سلاحهاي شيميايي و به كارگيري آن در جنگ چنانكه اشاره شد بر پايه تحولات نظامي و نگراني عراق از احتمال شكست نظامي، تغييرات قابل ملاحظهاي داشته است. در ادامه بحث ابتدا به تهيه و توليد و سپس بهكارگيري آن در مراحل مختلف جنگ اشاره خواهد شد. معرفي اجمالي عوامل شيميايي: آن دسته از مواد يا تركيبات شيميايي را كه در صورت انتشار مناسب و تاثير شيميايي منجر به مرگ، آسيب و ناتواني در انسان و حيوان و يا از بين رفتن گياه ميشوند، "عوامل شيميايي" مينامند. وسايل كاربرد اين مواد را "جنگ افزار" شيميايي ميگويند. عوامل شيميايي را با توجه به مشخصات و اثرات فيزيكي به چهار دسته عمده تقسيم ميكنند: ـ ناتوان كنندهها كه سبب كاهش توان رزمي نيروهاي مقابل شده، قدرت جنگيدن را از نيروها سلب ميكند. ـ عوامل زيان بخش كه موجب ايذاء دشمن شده و آنها را به ستوه در ميآوردو با ضايعات پوستي و اثرات دراز مدت به ويژه سرطان زا همراه است. ـ عوامل كشنده شامل اعصاب، خفه كننده سمي و خون ميباشد. گاز اعصاب سبب از كار افتادن نيروي محركه و مختل شدن سيستم اعصاب ميشود خفه كننده موجب خفگي و مرگ ميشود و خون، پس از جذب شدن در خون اثرات سمي خود را ظاهر ميكند. ـ عوامل ضد گياه كه روي درختان و گياهان اثر ميگذارد و آنها را خشك ميكند و از بارور شدن خاك و رويش گياهان جلوگيري ميكند. تهيه و توليد عوامل و جنگ افزار شيميايي عراقيها براي دستيابي به توان شيميايي اقدامات زير را انجام دادند: 1)برقراري مناسبات تجاري با كشورهاي غربي به منظور خريد فنآوري، مواد و تجهيزات مربوط به جنگ افزار شيميايي. 2) عقد قرارداد خريد تجهيزات فني گوناگون با شركتهاي توليد كننده وسايل شيميايي در آلمان غربي. 3) خريد تركيبات شيميايي مربوط به توليد عوامل اعصاب از كشورهاي غربي به ويژه آلمان و هند. 4) تاسيس كارخانههاي ساخت و توليد جنگ افزار شيميايي به ويژه در شهر سامرا. برنامه سلاحهاي كشتار جمعي عراق به گفته دكتر حسين شهرستاني از دانشمندان هستهاي عراق از سال 1980 (59) آغاز و در بخش شيميايي در سال 1982 (61) با كمك تعدادي از شركتهاي امريكايي با استفاده از گاز اعصاب و سارين توسعه يافت. ولي اقدام عراق براي كسب توانمندي BW (بيولوژيك) به نوشته دكتر گراهان پي يرسون از محققان ساخت عوامل جنگهاي بيولوژيك در دپارتمان صلح دانشگاه برادفورد انگليس، از سال 1974 ميلادي (53) آغاز شد و يكسال بعد در 1975 (54) عراق اجراي 78 پروژه تحقيق و توسعه را در مركز آل سلمان آغاز كرد. و در سال 1985 (64) قادر به توليد انبوه عوامل ميكروبي سياه زخم و سم بوتوليسم بود. جيمز ولسي رئيس سابق سازمان سيا معتقد است ميكروب سياه زخم در بسياري از آزمايشگاههاي امريكا قابل دسترسي بود و از سوي كشورهاي مختلف و از جمله عراق در سالهاي 80 توزيع شد. اقدام عراق براي دستيابي به تكنولوژي و ذخاير شيميايي متعاقب شكستهاي عراق و استفاده از جنگ شيميايي به عنوان يك راه حل ممكن براي مشكلات نظامياش آغاز شد. وفيق سامرايي ميگويد "بدنبال وارد آمدن تلفات سنگين به صفوف نيروهاي ما و احساس نياز به سلاح بازدارنده كه رهبران ايران را از تداوم جنگ باز دارد، انديشه دستيابي به سلاحهاي شيميايي، شكل گرفت. نظرات كارشناسي برخي از كشورها از جمله كارشناسان شيميايي شوروي (سابق) سبب گرديد عراق استفاده از سلاحها را مورد توجه قرار دهد. در سال 61 وزارت صنايع و پتروشيمي دولت عراق براي خريد 500 هزار كيلوگرم مواد شيميايي موسوم به تيئوديگليكون براي توليد عوامل غير اعصاب به شركتي در بلژيك سفارش داده شد. كشندگي گاز خردل 10 تا 100 بار كمتر از عوامل ساده اعصاب ميباشد، اما توليد و كاربرد و رها كردن آن در يك عمليات واقعي بسيار آسان است. مجروحين گاز خردل به مقدار زيادي خدمات و پشتيباني نياز خواهند داشت قرار گرفتن در معرض گاز خردل براي يك مدت كوتاهي ميتواند سبب كوري يا بروز تاولهاي 4 تا 6 هفتهاي شود. بنابراين از نظر عراق گاز خردل در مقابله با نيروهاي پياده ايران كه اغلب مدت طولاني در مناطق آلوده در حالت ايستا ميماندند و از امكانات پزشكي پشت جبهه نسبتا محدودي برخوردار بودند، برتري قابل توجهي را نصيب عراق ميكرد. عراق تا اواخر سال 64 حدود 10 تن از انواع گازها را در ماه توليد ميكرد. كه در اواخر سال 1365 اين ظرفيت توليد به بيش از 50 تن در ماه افزايش يافت و در پايان سال 67 عراق ميتوانست بيش از 70 تن گاز خردل و 6 تن از هر يك از گازهاي تابون و سارين توليد كند. توانمندي عراق در توليد گازهاي شيميايي با مشاركت و حمايت بسياري از شركتهاي امريكايي و اروپايي و ساير كشورها صورت گرفت. پس از تجاوز عراق به كويت و افزايش تنش ميان آمريكا و عراق تحقيقاتي كه انجام شد و گزارشي كه عراق به سازمان ملل ارسال شد برابر يك گزارش عراق از 150 شركت آلماني، امريكايي و انگليسي تجهيزات نظامي دريافت ميكرد كه آلمان با 27 شركت خصوصي و دولتي بيشترين سهم را در برنامه اتمي عراق داشت و امريكا با 24 شركت و انگليس با 11 شركت فعال مشاركت داشتند. روزنامه الكترونيكي القبس از قول كارشناسان و گزارش ارسالي از عراق آمار ديگري را ارائه كرده است. برابر اين گزارش 92 شركت آلماني، عراق را به سلاحهاي هستهاي مجهز كردند و در راس تامين كنندگان 22 شركت امريكايي، 23 شركت انگليسي، 21 شركت فرانسوي، 18 شركت اتريشي، 11 شركت بلژيكي، 15 شركت ايتاليايي، 13 شركت سوئيسي، 7 شركت اسپانيايي، 3 شركت ژاپني، 4 شركت هندي، 5 شركت كرهاي و 3 شركت چيني و تعدادي از شركتهاي آرژانتيني، برزيلي، مصري، اردني و 40 شركت روسي و اوكرايني در ليست فروشندگان سلاحهاي شيميايي و هستهاي به عراق قرار دارند. در مورد شركتها و كشورهايي كه عراق را در ساخت سلاح شيميايي كمك كردند راديو امريكا با اشاره به گزارش سازمان خبرهاي دفاعي خاورميانه در پاريس به رقم دويست شركت در 21 كشور جهان اشاره ميكند و به نقل از رئيس مركز وزينتال در پاريس در مورد اين گزارش ميگويد: در گزارش از 207 شركت نام برده ميشود كه 86 شركت آلماني هستند. گزارش مورد بحث همچنين از 18 شركت امريكايي كه دولت صدام از تجهيزات و فرآوردههاي آنها براي مقاصد نظامي استفاده كرده است نام ميبرد. بهكارگيري در جنگ افزايش توانمندي عراق در تهيه و توليد عوامل جنگ افزار شيميايي همراه با نگراني از شكست و طولاني شدن جنگ سبب گرديد پس از عمليات والفجر يك براي نخستين بار عراق از طريق راديو صوت الجماهير در يكي از برنامههاي خود تهديد به استفاده از سلاحهاي شيميايي را طرح كند. در اين برنامه گفته شد ما كساني را كه به خود اجازه ميدهند به مرزهاي ما نزديك شوند، نابود خواهيم ساخت، ما داروي نابودي آنان را در اختيار داريم و از آن عليه هرگونه حشراتي كه قصد تجاوز به خاك مقدس ما را دارند، استفاده خواهيم كرد. براي نخستين بار عراق به شكل جديدتري در مقايسه با گذشته با استفاده از هواپيما و توپخانه از سلاحهاي شيميايي در عمليات والفجر 2 در منطقه حاج عمران استفاده كرد. يك خلبان اسير در اعترافات خود تصريح كرد كه با هواپيماي سوخو 22، بمبهاي شيميايي را حمل و در منطقه حاج عمران فرو ريخته است. در عمليات خيبر در جزاير مجنون در سال 62 عراق به نحو برجسته و متفاوتي با گذشته از عوامل شيميايي با استفاده از هواپيما و توپخانه در چهارده مورد به طور گسترده استفاده كرد. در اين عمليات دو هزار و هفتصد نفر مجروح شدند. عراق در عمليات بدر در سال 63 علاوه بر گاز اعصاب و تاولزا از سيانور و خون نيز استفاده كرد. عراق در اين عمليات جادهها، عقبهها، قرارگاهها، اورژانسها، اسكله را مورد حمله قرار داد. هشام فخري فرمانده سپاه سوم عراق پس از عمليات بدر طي مصاحبهاي گفت كشورش حق استفاده از سلاح شيميايي را براي خود محفوظ نگه ميدارد. راديو بغداد نيز اعلام كرد. «در برابر اصرار ايران بر ادامه جنگ، عراق مجاز خواهد بود با هر اسلحه خطرناك و سوزانندهاي از خود دفاع كند.» نحوه استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي در عمليات خيبر و بدر در سالهاي 1362 و 1363 نشان ميداد عراق به صورت فزآيندهاي گروههاي جنگ شيميايي خود را در قالب نيروي نخبه درآورده است و تدريجاً وسايل هدفگيري و پرتاب را با پيش بيني “الگوهاي باد” بهبود بخشيد كه آثار آن در سالهاي بعد بويژه در حلبچه آشكار شد. عراق در اين مرحله، علاوه بر گاز خردل از گازهاي اعصاب استفاده كرد كه تأثير عمدهاي بر افزايش تلفات ايران داشت. همچنين عراق با افزايش توليد گازهاي سازين و تابون، در عمليات فاو در سال 1365 به نحو گستردهاي از اين گازهاي استفاده كرد. مجامع بينالمللي و قدرتهاي بزرگ در استفاده گسترده عراق از سلاحهاي شيميايي سكوت اختيار كردند و تنها در 30 مارس 1984 ميلادي (10 فروردين 1363) اولين واكنش را شوراي امنيت از خود نشان داد ولي عراق به آن بيتوجهي كرد. پس از عمليات خيبر ـ كه سوم اسفند 1362 آغاز شد ـ سخنگوي وزارت خارجه امريكا اعلام كرد عراق در جنگ از گاز سمي استفاده كرده است. در پي آن نيز امريكاي ها در مارس 1984 ميلادي (اسفند 62) به كار گيري سلاح شيميايي را محكوم كردند. واكنش امريكا در برابر عراق در حالي صورت ميگرفت كه امريكا بدليل نگراني از شكست عراق در جنگ و شكست امريكا در خاورميانه بدنبال برقراري ارتباط با عراق بود. به همين دليل جاناتان هوو، از اداره سياسي ـ نظامي وزارتخارجه در نامهاي مورخ 1 نوامبر 1983 خطاب به جرج شولتز نوشت: عراق به صورت روزمره از سلاح شيميايي استفاده ميكند و براي حفظ اعتبار سياستمان در خصوص سلاحهاي شيميايي بايد به اين مسئله اشاره كنيم. ولي براي كاخ سفيد اهميت صدام در مقابله با ايران بيش از اينها بود. لذا در فرمان رياست جمهوري شماره 114 مورخ 26 نوامبر همان سال به امضاء ريگان، اشارهاي به اين مسئله نشد. در نتيجه پس از واكنش امريكا در محكوم كردن استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي، بلافاصله رامسفلد در سفر دوم خود به عراق در فروردين سال 63 مايل بود به صدام توضيح بدهد كه اين موضعگيري ارتباطي با تلاش براي گسترش مناسبات دو كشور، ندارد. آرميتاژ بعدها در همين زمينه ميگويد: انگيزه اصلي واشنگتن به برقراري رابطه با عراق و نگراني از پيروزي ايران در جنگ با عراق سبب گرديد دولت امريكا واكنش درخور توجهي نشان ندهد. در چارچوب همين ملاحظه، برابر سند محرمانهاي روزنامه شرق الاوسط به نقل از آن در گزارش خود مينويسد: رضايت پنهاني امريكاييها از استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي كاملا واضح و مشهود است و آن همسو با منافع امريكا ذكر شده است. همچنين صدام به استفاده از اين سلاح تحريك و تشويق شده است. دولت انگليس نيز با وجود درخواست ايران براي محكوم كردن كاربرد سلاحهاي شيميايي توسط عراق، هيچ واكنش نشان نداد و اين اتهام را رد كرد و يك نماينده مجلس گفت: ما انزجار خود را از بكارگيري سلاحهاي شيميايي به هر دو طرف متخاصم اعلام كردهايم! "يك مقام وزارت خارجه انگليس نيز اعلام كرد دولت انگليس مقررات صادرات مواد شيميايي به ايران و عراق را سختتر كرد." بهكارگيري سلاحهاي شيميايي به صورت تدريجي علاوه بر اينكه يك عنصر جديدي را وارد معادلات نظامي كرد، تاثيرات قابل ملاحظهاي بر روند جنگ و نتايج عملياتها داشت، برابر گزارش جمهوري اسلامي به كنفرانس خلع سلاح تعداد حملات شيميايي عراق از ديماه سال 1359 تا اسفند 1366 جمعا 242 مورد بود كه قربانيان آن 44 هزار نفر ذكر شده است. همچنين برابر گزارشي كه بغداد در پاسخ مانس بليكس رئيس بازرسان تسليحاتي درباره 6 هزار بمب شيميايي مندرج در يك سند، مداركي را نشان داده است كه در جنگ عليه ايران به كار برده است. در مجموع كاربرد سلاح شيميايي تاثير عمدهاي از لحاظ تلفات و ضايعات و تضعيف روحيه نظاميان و مردم ايران بر جنگ، گذاشت. كردزمن در مورد درسهاي استفاده از سلاحهاي شيميايي در جنگ مينويسد: وقتي نيروهاي نظامي احساس كنند، بيدفاع هستند، ممكن است با تحمل تلفات محدود از مقاومت دست كشيده و فرار كنند. مردمي كه از حملات شيميايي در هراسند، ممكن است به راحتي از حمايت از جنگ دست بردارند. خوانندگان گرامي جهت اطلاع بيشتر از اين موضوع ميتوانند به جلد چهارم كتاب نقد و بررسي جنگ ايران و عراق « روند پايان جنگ » از انتشارات مركز مطالعات و تحقيقات جنگ مراجعه كنند.
به نقل از روابط عمومي مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه تهيه از : مهدي گيوكي |
||||||||
|
|
|
| کاربران زیر از moh-597 برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#2 | ||||||||
|
مدیر بخش صنایع نظامی و هوانوردی
![]() تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: تهران
ارسالها: 1,188
تشکر: 2,030
3,356 تشکر در 980 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
«شقايق در مه»
نویسنده: اصغر استاد حسن معمار مرد دست برسينه، به نردههاي سبز بيمارستان تكيه داد. صورتش بيرنگ شده بود و چشمهايش پس نشسته بود. ـ انگار باز به سراغم آمده! چند سرفه پياپي كرد و بر عصاي لرزانش خيره شد. زن به موقع، قبل از سقوط عصا، دست به زير بازوي او برد. مرد به سوي زن خم شد و سرش را بالا آورد. زنش يكپارچه سياه پوش بود. مرد در نگاه او خنديد. دستش را از سينه برداشت و آرام نفس كشيد. ـ بهتر شدم! شكر! به صداي ضرب آهنگي كه از دور دست به گوش ميرسيد، مرد قامت خود را راست كرد. شلوار تا نيمه تا خوردهاش، در نسيم تاب ميخورد و عصاي فلزياش، در زير طنين صداها، بر زمين ضربه ميزد. زن ردِ نگاه او را پي گرفت. گروهي بسيجي، با پيشاني بند سبز «يا حسين(ع)»، با كوبش پاهايشان بر زمين، در پس نردههاي پادگان ولي عصر(عج) ديده ميشدند. فريادشان بلند و رسا بود: ـ انا فتحنا لك فتحاً مبينا.... به صورت زن خونی تازه دويد. بيني اش تير كشيده و دستي كه چادر را در زير گلويش، محكم نگه داشته بود، شروع به لرزيدن كرد. ـ برويم! ـ پس نوبت دكترچي؟ ـ فراموشش كن. بايد مطالبم را به دفتر نشر برسانم. و با دست اشاره كرد كه راه بيفتد. زن با نگاه به سوختگي دستهاي مرد، هنوز مردد بود. ـ پس دردت؟! ـ صداي پايشان را نشنيدي؟ مصمم، رو به صراط مستقيم! ـ ديشب تا صبح، لحظهاي چشمهايم روي هم بند نشد. هي رفتي. هي آمدي. نشستي. بلند شدي. ذكر گفتي. دراز كشيدي. ـ بي خود خودت را عذاب دادي. ـ بي خود! بگو ببينم توی يك اتاق شش متري، كه چهار تا رختخواب هم ميانش پهنه، تو جاي من؛ ميتواني آرام دراز بكشي و نشنوي كه ... حالا ميگويي: برويم! به همين سادگي! دوباره شب... ـ اصلاً اشتباه كردم گفتم: نوبت دكتر بگير، خوب شد. همين را ميخواستي؟ ـ درد خودت است و خودت، صلاح كارت را بهتر ميداني. زن از صبوري درد لاعلاج مردش، دردل به او تحسين گفت. ولي به رويش نياورد. مرد ميله كنار در اتوبوس را گرفت و به سختي خود را بالا كشيد. جواني كه به موهاي كوتاه رو به بالايش، روغن زده بود و كنار در، جا خوش كرده بود نيم نگاهي به او انداخت. مرد عصا را بر زمين محكم كرد. صداي جوان برخاست: ـ چه خبرته عمو؟ يواش تر؟ مدنيتت كجا رفته؟ ـ معذرت ميخواهم آقا! اصلاً متوجه نشدم. ـ همين! فقط معذرت خشك و خالي! مرد ميانسالي كه چشماني درشت و كلاه شاپو بر سرداشت. كلاهش را از سر برداشت و با پشت دست، سيبلهاي پرپشتش را از روي لبهايش كنار زد و گفت: «آقا جون! بي زحمت يه تف هم بنداز رو صورت اخويمون، تا همچين قضيه، خشك خشك هم نباشه!» رگهاي گردن مرد، چون ريسمان، برجسته شد. مرد كلاهي، سرش را به زير انداخت و نگاهش در عصا گره خورد. مرد جلو رفت. روي اولين صندلي كنار در، جوان ديگري، به خواب رفته بود. مرد نتوانست از چهره او، دل بركند. دو نيمه صورتش، با هم همخواني نداشت. خالهاي سياه، سايه زخمي قديمي و جراحتي كه انگار ساعتي پيش به وجود آمده، در نيمه راست چهرهاش ديده ميشد. اما در نيمه ديگر، همه چيز به قاعده و زيبا بود. طبيعي و چشمگير! موهاي تيرهاش از زير كلاه بافتني بيرون زده بود و سرش روي شانه پيرمردي كه به بيرون نگاه ميكرد، قرار گرفته بود. پيرمرد خود را با تكانهاي جوان هماهنگ ميكرد. كنار ايستگاه بعدي كه اتوبوس ايستاد، پيرمرد سرش را به داخل چرخاند و سومين صلوات را براي سلامتي جانبازان از جماعت طلب كرد. همه صلوات فرستادند. پيرمرد نگاهش را روي عصاي مرد ثابت نگهداشت. سرش را بالا آورد و كوشيد با اشاره به او بفهماند كه اگر ميتوانست، بلند ميشد تا او بنشيند. ولي با اين وضعيت ـ اشاره به جوان ـ اين امكان فعلاً برايش فراهم نيست. مرد لبخند زد و برتنها پايش تكيه كرد. ميله نگهدارندهاي كه مرد، دستش را بر آن محكم كرده بود، سرد و سياه بود. مرد، به دنبال رنگ اوليه آن ميگشت، كه با تكان شديدي كه اتوبوس پيدا كرد، قدمي به جلو پرتاب شد و به همان سرعت، به عقب بازگشت. عصا از دستش رها شد. عرق سردي بر پيشانياش نقش بست و دوباره سرفه به سراغش آمد. جوان كه با تكان اتوبوس، چشم گشوده بود، خم شد از ميان جمعيت، عصا را برداشت و زير دستهاي مرد محكم كرد. مرد به دستهاي او خيره شد. انگشتان ثابتي داشت. زن، از انتهاي اتوبوس، مدام سرك ميكشيد و با ديدن مرد كه قامتش، يك سر و گردن بالاتر از بقيه، به خوبي نمايان بود، از نو تبسمي ميكرد و بر جايش آرام ميگرفت. اتوبوس مقابل سفارت انگليس مجبور به توقف شد. خودروي بنز سياه رنگي از پهلوي با اتوبوس برخورد كرده بود. مرد با ديدن پرچم سفارت، سرفههايش شديدتر شد. زن زودتر از اتوبوس پايين آمد. و مرد را صدا كرد: ـ اين چند قدم را تا دفتر نشر پياده ميرويم. راهي نيست. راننده بنز با حالتي غير طبيعي، كنار خودرواش ايستاده بود. مرد از پشت شماره خودرو را ديد. پلاك سياسي داشت. ـ بيگانگان كثيف! زن و مرد پشت به سفارت، از خيابان گذشتند. ـ حالا كدام طرف؟ ـ صراط مستقيم! مغضوبين و ضالين كه پشت سرما هستند. زن به شنيدن اين كلمات عادت داشت. بارها ديده بود كه مرد در نماز، اين آيه را چندين بار تكرار ميكند: «اهدانا الصراط المستقيم» ـ ميتواني از روي اين ميلهها رد شوي؟ يا برويم جلوتر از روي پل برگ آهني بگذريم؟ ـ تو چي، فكر ميكني ميتوانم؟ صورت زن، با لبهاي پرخون و عينكي ظريف كه چشمان سياه و ناآرامش را قاب كرده بود، در نگاه مرد، به شعله آتشي تبديل شد كه سرماي موذي پاييزي را به عقب ميراند. ـ ميرويم بالاتر. عجلهاي كه نداريم! مرد ايستاد. نفسش به سختي بالا ميآمد. اسپري(اسپري: وسيلهاي كه براي مرطوب كردن ريه مجروحان شيميايي به كار ميرود). را در دهان گذاشت. نفس عميقي كشيد و لبخند زد. راه هزار بار رفته، اين بار براي مرد، به معبري ناشناخته تبديل شده بود. بوتيكهاي لباسهاي خارجي. عتيقه فروشيها و دلالها كه فريادشان خيابان را پُر كرده بود: «مارك، دلار!» زنهاي مانتويي عصبي بودند و مردهاي جوان با كيفهايي در دست، از ميان جماعتف راه خود را ميگشودند. دستفروشها دور از چشم مامورين «سد معبر» با فراغ خاطر داد ميزدند. زن از اين آشوب و تلاطم چشمهاي مرد، پريشان شده بود. از زير چادر، دست مرد را كشيد. ـ بيا برويم! و چنان لبهايش را روي هم فشرد كه لحظهاي پنداشت، خنكي خون لبها را ميمكد. ـ يك دفعه چي شد؟ جواني با موهاي بلند، كنار باغچه خيابان، بساط پهن كرده بود. مرد پيش رفت و نگاه كرد. در بساط او، در ميان جنسهاي خارجي، چيزهاي آشنايي ديد: پوتين سربازي، چاقو. فانسقه. دست مرد، تنه كدر درخت را در پنجه گرفت. مورچه سياهي از زير انگشتانش سر بيرون آورد. لحظهاي ايستاد و بعد دوباره به راهش ادامه داد... ... ميان روز، در سنگري كه خود كنده بود و گونيهايش را كه يك اندازه بودند و از مقر ويران شده عراقيها بيرون كشيده بود، مانده بود و به صداهايي كه از دور ميآمد، گوش سپرده بود. خط دو نگهبان بيشتر نداشت. او و جليل. كه به علت مجروحيت، براي عمليات انتخاب نشده بودند. حالا جليل هم نبود. رفته بود تا آب و ناني تهيه كند. مرد صداي خفيفي را شنيد. سرش را برگرداند. غباري از گوني نزديكش بلند شد و جلوي ديدش را سد كرد. از سنگر بيرون پريد. و لولهاي از خاك در دشت ميپيچيد و پيش ميآمد. از خاكريز سرازير شد. جيپ جليل، كنار سنگر ايستاده بود. جليل تنها نبود. مردي كنارش ايستاده بود، كه با چفيه، صورتش را پوشانده بود. جليل او را به داخل سنگر دعوت كرد. در داخل سنگر، جليل با ديدن پيرمرد، لبخند خاك آلودي زد و او را كه حالا ديگر، چهره سپيدش مشخص شده بود، به مرد نشان داد. ـ پدر محمد رضاست! مرد از جا برخاست و سر و صورت پيرمرد را كه چشماني سياه، بيني كوتاه و پيشاني پرچروك بلندي داشت،غرق بوسه كرد. ـ عموجان! گفتند: شما دو تا با هم همسنگر بوديد. رفيق بوديد... اشك، ميان گرد و غبار صورت جليل، راه ميگشود و ميگذشت. ـ با جليل سهتايي، از همان اول! ـ خدا حفظتان كند! ببينم، از پسرم، يادگاري باقي نمانده؟ نميدانيد با چه مصيبتي خودم را به اينجا رساندم. مادر و خواهرش چشم براه هستند. مرد سرش را بالا آورد. و به دور تا دور سنگر، نگاهي انداخت. گويي براي اولين بار بود كه آن را ميديد: در لابلاي شكاف گونيها، كتاب، فانوس، دوربين اسقاطي جليل و قطار فشنگ، به چشم ميخورد. تبسم، چهرهاش را شكفته ساخت. از جا برخاست و به گوشه سنگر رفت. در زير پتو، بقچه گره زدهاي بود. آن را گشود. يك دست لباس نو، با فانسقهاي غنيمتي، در درون آن، با دقت چيده شده بود. پيرمرد از شادي، حال خود رانفهميد. لباسها را چون شيئي مقدس گرفت و به سر و صورتش كشيد. جليل كمك كرد، تا فانسقه بر كمر پيرمرد، محكم بايستد. لباسها را هم با همان دقت، دوباره در بقچه چيد و به دست پيرمرد داد. او با خوشحالي، آن را در آغوش كشيد. مرد به انگشتانش نگاه كرد كه مورچهها روي آن رژه ميرفتند. دستش را از تنه درخت جدا كرد و مورچهها را در باغچه، به زمين گذاشت. به عقب برگشت. زنش بدون پلك زدن و در زير نگاه نامحرمان تنها به او چشم دوخته بود. ـ ميخواهي... مرد سوزشي را در صورت احساس كرد. انگار تركش دوباره نيمه چپ صورت را مثل تيغ، از زير گونه ميدريد و پيش ميرفت. از كنار چشم ميگذشت. ابرو را ميشكافت و با كمي انحراف به راست، راه خود را به سوي موها ميگشود. مرد شانهاي بالا انداخت و عصايش را محكم بر زمين كوفت. ـ برويم! زن به راه افتاد. چادرش، خاك كنار بساط جوان را آشفته كرد. زن و مرد به چهار راه رسيدند. فريادهايي آشنا در گوش مرد طنين انداز شد: ـ اي نوكر صهيونيست، خون خواهي حلبچه، اساس فرياد ماست! ـ جانباز شيميايي، قرباني جنايت آلمان است. و صداي رساي جانبازي كه مرد او را به خوبي ميشناخت: امير مسعود شايسته! ـ جمعي از جانبازان شيميايي ايران به عنوان سندهاي زنده جنگ و قربانيان جنايت شيميايي جهان، امروز در برابر سفارت آلمان تجمع نمودهاند تا افكار عمومي جهانيان را بار ديگر متوجه ابعاد مختلف اين جنايت جنگي نموده و خواستههاي قانوني خود را مطرح نمايند... مرد كمي جلوتر رفت. در مقابل سفارت نيروهاي انتظامي صف كشيده بودند و در آن سوي خيابان، جانبازان شيميايي با ماسكهاي سپيد بر صورت مشتها را گره كرده بودند. ـ نقش آلمان در صدور مواد شيميايي جنگي به عراق، آن چنان گسترده و سنگين است كه هيچ مركز قضايي جهاني ترديدي در آن نداشته، قدرت انكار آن را ندارد... زن به تصوير بزرگ يك مجروح شيميايي كه به درختهاي مقابل سفارت آويزان شده بود نگاه كرد. مردي در زير آن تصوير، روي تخت دراز كشيده بود و ماسك اكسيژن بر صورت داشت. زن به دنبال مردش به هر سو نگاه كرد. او را در ميان مرداني ديد كه مشتهايشان را بالا آوردهاند. دوربين خبرنگاران متوجه زني شد كه با دعوت مجري به پشت تريبون آمد. زن او را ميشناخت. خانم وهاب زاده بود. امدادگر چهار عمليات؛ با وقار در پوششي برتر، با ماسك شيميايي بر صورت. با صداي خش دار ناشي از شيميايي با صلابت شروع به حرف زدن كرد: «جان كلام ما جانبازان شيميايي كلام مقام معظم رهبري است كه فرمودند: آلمانها چيزي را در ماجراي خيمه شب بازي در دادگاه ميكونوس باختهاند كه به آساني به دست نخواهد آمد و آن از دست رفتن اعتماد ملت و دولت ايران نسبت به صداقت آلمان است». پایان |
||||||||
|
|
|
| کاربران زیر از moh-597 برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#3 | ||||||||
|
مدیر بخش صنایع نظامی و هوانوردی
![]() تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: تهران
ارسالها: 1,188
تشکر: 2,030
3,356 تشکر در 980 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
لحظه جدایی من
نویسنده: داوود امیریان دبستان دختران نرگس روی تپه سرسبز و کم ارتفاع قرار داشت؛ در روستای شاندرمن در نزدیکی شهر صومعهسرا. سقف مدرسه شیروانی بود و دیوارها بیشتر از بلوک سیمانی درست شده بود. یک در سبز رنگ بزرگ هم داشت. یک هفته از شروع سال تحصیلی میگذشت و هنوز معلم جدید بچههای کلاس پنجم نیامده بود. آن روز دخترها در کلاس با هم میگفتند و میخندیدند و هرچه مبصر سعی میکرد آنها را ساکت کند، نمیتوانست. در کلاس باز شد و خانم ناظم به همراه یک خانم جوان وارد کلاس شد. مبصر که هول کرده بود «برپا» گفت. دخترها سریع رفتند سرجایشان و ایستادند. خانم مدیر اخم کوتاهی کرد و گفت: - بنشینید. بعد به خانم جوان اشاره کرد و ادامه داد: - از امروز خانم گلستانی معلم شما هستند. نشنوم که ایشان را اذیت کرده باشیدها. خانم گلستانی بفرمایید. خانم مدیر رفت. بچهها نشستند و با کنجکاوی به خانم گلستانی خیره شدند. خانم گلستانی خندهرو بود. مقنعه سورمهای و مانتوی سبز رنگ داشت. به دستانش هم دستکش نخی و سفیدی داشت. در روزهای بعد که دخترها کم کم با خانم گلستانی آشناتر شدند، فهمیدند اسم او پروانه است و اهل گیلان نیست. چون به زبان گیلکی آشنایی نداشت و هر وقت آنها با هم گیلکی حرف میزدند، خانم گلستانی روی تخته سیاه میزد و خنده خنده میگفت: - بچهها، فارسی حرف بزنید تا من هم متوجه بشوم. اما در مواقعی بچهها از سر شیطنت، گیلکی حرف میزدند و میخندیدند و خانم گلستانی هم به خنده میافتاد. خانم گلستانی خیلی خوب درس میداد و بعضی وقتها با تعریف کردن قصهها و افسانههای شیرین نمیگذاشت آنها خسته شوند. اما بعضی از روزها وسط درس، ناگهان خانم گلستانی به سرفه میافتاد؛ سرفههای خشک و شدید. آن وقت با عجله از داخل کیف کوچکش- که روی جارختی بود- قوطی فلزی کوچکی را که دهانهاش کج بود، در میآورد و دهانهاش را در دهان میکرد و شاسی سبزش را فشار میداد و نفسهای عمیق میکشید. چند لحظه روی صندلیاش مینشست و بعد کم کم حالش بهتر میشد و به بچهها که با ترس و حیرت نگاهش میکردند لبخند میزد و درس را ادامه میداد. سرفههای خانم گلستانی باعث شد که بچهها شایعه درست کنند و در زنگ تفریح و بیرون مدرسه و یا وقتی یکدیگر را در شالیزار یا نزدیک رودخانه میدیدند دربارهاش صحبت کنند. مریم میگفت: - نکند خانم گلستانی سل داشته باشد؟ هانیه پرسیده بود: - سل دیگر چیست؟ - من هم خوب نمیدانم. اما مادرم میگوید سل یک بیماری مسری است که سینه آدم را خراب میکند و باعث میشود از دهان خون بیاید. - اما تا به حال که از دهان خانم گلستانی خون نیامده است! لیلا میگفت: - شاید علت دستکش پوشیدنش این است که دستاش سوخته و خجالت میکشد. آخر عموی من هم چند سال پیش وقتی خانهشان آتش گرفت، دستانش سوخت و از آن زمان دستکش به دست میکند. یکبار وقتی مبصر داشت تخته سیاه را پاک میکرد و ذرات گج در فضای کلاس موج برمیداشت، خانم گلستانی دوباره به سرفه افتاد روز بعد خانم گلستانی یک وایت برد به کلاس آورد و جای تخته سیاه آویخت و گفت: - بچهها اگر موافق باشید از امروز نوشتنیها را روی این وایت برد مینویسیم. چشم همه از خوشحالی برق زد. حالا آنها با ماژیکهای قرمز و آبی و سبز روی زمینه سفید وایت برد کلمات تازه یا جمع و تفریق مینوشتند. آنها به بچههای کلاسهای دیگر فخر میفروختند که ما وایت برد داریم و شما ندارید. دلتان بسوزد! دو روز به رسیدن عید مانده بود. آن روز بچههای کلاس پنجم امتحان انشاء داشتند. موضوع انشاء روی وایت برد با خط سبز نوشته شده بود: درباره محل زندگی خود چه میدانید؟ کلاس ساکت بود. فقط صدای حرکت خودکار روی برگههای سفید میآمد. خانم گلستانی پنجره را باز کرده بود و به بیرون نگاه میکرد. رودخانه با صدای شرشر آبش از پای تپه در جریان بود. در کنار رودخانه مرغابیها با صدای بلند شنا میکردند و زمین را میکاویدند. آن سوی رودخانه جنگل بلوط قرار داشت. بوته گلهای وحشی در لابهلای درختها دیده میشد. نور آفتاب آخر زمستان روی شاخ و برگ درختها افتاده بود. یک گوساله در کنار مادرش جست و خیز میکرد و با شیطنت سرش را به شکم مادرش میمالید. مریم اولین نفر بود که برگهاش را بالا گرفت و گفت: بعد هانیه و لیلا و شادی هم برگههایشان را به خانم گلستانی دادند؛ و چند دقیقه بعد، همه برگههایشان را تحویل داده بودند. خانم گلستانی دفترچههای «پیک شادی» را بین همهشان پخش کرد و گفت: - خب دختران خوبم، انشاء الله عید خوبی داشته باشید. یادتان باشد درسهای تان را مرور کنید و پیک شادی تان را با خط خوب و با حوصله بنویسید. سلام مرا به خانواده تان هم برسانید! هانیه گفت: - شما هم سلام ما را به خانواده تان برسانید! یکهو خانم گلستانی ایستاد. بعد لبخند زد و گفت: - باشد. میرسانم! اما همه متوجه شدند که رنگ خانم گلستانی پریده است. مریم دست بلند کرد و پرسید: - خانم اجازه، شما اهل کجایید؟ خانم گلستانی روی صندلی اش نشست و گفت: - من اهل سردشت هستم. لیلا با تعجب پرسید: - سردشت؟ - بله سردشت. و بچهها شروع کردند به پرسیدن: - خانم اجازه، شما چند تا خواهر و برادر دارید؟ - خانم، شما بچه دارید؟ - خانم، سردشت هم مثل اینجا سرسبز است؟ - خانم، سردشت در کجاست؟ - خانم ... خانم گلستانی با تبسم ایستاد و گفت: - شما در انشای تان از محل زندگی خود نوشتید؛ دوست دارید من هم از سردشت برای تان بگویم؟ همه یکصدا گفتند: - بله! خانم گلستانی به طرف نقشه بزرگ ایران که روی دیوار سمت راست وایت برد نصب شده بود رفت. انگشت روی استان آذربایجان غربی گذاشت و گفت: - سردشت درست در انتهای آذربایجان غربی قرار دارد. بعد انگشتش شروع به حرکت کرد: - سردشت از شمال به شهرستان مهاباد و از غرب به مرز ایران و عراق میرسد. دوست دارید قصه سردشت را تعریف کنم؟ دوباره همه با خوشحالی گفتند: - بله! - خب پس خوب گوش کنید! مردم سردشت اعتقاد دارند که سردشت زادگاه زرتشت پیامبر است؛ چون در زبان کردی نام این پیامبر ایرانی زرادشتره تلفظ می شود. سردشت پیش از آمدن اسلام به ایران، یک قلعه و دژ مستحکم در برابر هجوم دشمن بوده است. هنوز ویرانههای برج و دیوار این قلعه در سردشت دیده میشود. سردشت در جای بلندی قرار دارد. کوچهها و خیابانهایش سرازیری و سربالایی است. کوههای مرتفع و بلندی اطراف سردشت را فراگرفته که تا ارتفاعات مرزی ایران و عراق می رسد. جنگل های زیبایی این کوه ها و ارتفاعات را پوشانده. بیشتر درختهایش بلوط و انگور و انجیل و انار و گیلاس و سیب است. اکثر مردم سردشت کشاورزند و در مزارع و باغها کار می کنند. البته دامپروری هم می کنند. در جنگل های سردشت حیواناتی مثل: خرس و پلنگ و گرگ و روباه و خرگوش و پرندگانی چون شاهین و باز و عقاب زندگی می کنند. خسته که نشدید؟! - نخیر! - وقتی انقلاب پیروز شد، من خیلی کوچک بودم؛ پنج، شش ساله بودم. اما از بزرگترها شنیدم که قبل از انقلاب به سردشت مثل جاهای دیگر هیچ توجهی نمی شد. اما پس از انقلاب، نیروهای جهاد سازندگی آمدند و به روستاها برق کشیدند. راهها را آسفالت کردند و حمام و مدرسه و درمانگاه ساختند. دشمنان انقلاب که شکست خورده بودند، به اسم حمایت از مردم کرد، به سردشت و شهرهای دیگر استان آذربایجان غربی و کردستان هجوم آوردند. آنها می خواستند این دو استان را از ایران جدا کنند. به زور، مردم بی دفاع را مجبور کردند تا با آنها همکاری کنند و دسترنج ناچیزشان را به آنها بدهند. دشمن به پادگان سردشت حمله کرد و سربازها را شهید و آنجا را غارت کرد. هرکس که با ضد انقلاب همکاری نمی کرد، کشته می شد. مزارع و باغ های زیادی در آتش آنها از بین رفت و مردم بی دفاع زیادی شهید شدند. نیروهای جهاد سازندگی و معلم ها و دکترهایی را که برای خدمت آمده بودند اسیر و اعدام می کردند. آنها پدرم را که کشاورز بود تهدید کردند که اگر با آنها همکاری نکند، او را می کشند و مزرعه و خانه مان را آتش می زنند. پدرم مجبور شد برود و در زندان دولوتو - که محل اسارت مهندس ها و معلم ها و دکترها بود - نگهبانی بدهد. خانم گلستانی به بچه ها نگاه کرد. همه ساکت به او چشم دوخته بودند. خانم گلستانی آه کشید. شادی دست بلند کرد و پرسید: - خانم اجازه، بعد چی شد؟ - یک شب افراد دشمن در خانه مان را شکستند و ریختند تو خانه. مادر و دو برادرم را به شدت کتک زدند. ما نمی دانستیم چه شده است. من ترسیده بودم و جیغ می کشیدم. عمویم که همسایه مان بود سر رسید. به آنها التماس کرد که ما را نکشند! عمویم هر چه پول و طلای مادر و زن عمویم بود را به آنها داد. آنها ما را از خانه بیرون کردند و خانه مان را آتش زدند. عمویم ما را به خانه اش برد. چند روز بعد من کم کم فهمیدم که پدرم به دست دشمن شهید شده است. خانم گلستانی ساکت شد. هانیه و لیلا آرام آرام گریه میکردند. مریم لبانش را گاز می گرفت تا گریه نکند. نسترن با صدای بغض کرده پرسید: - خانم اجازه، چرا پدر شما را شهید کردند؟ خانم گلستانی کنار پنجره رفت و به بیرون خیره شد. - وقتی پدرم قصد داشته یک معلم زندانی را فراری بدهد، توسط ضد انقلاب دستگیر و به همراه آن معلم تیرباران می شود. مدتی گذشت، تا اینکه 52 جوان پاسدار که برای آزادی سردشت از جاده بانه به سوی سردشت می آمدند در کمین ضد انقلاب افتاده و همگی شهید شدند. اسم سردشت در تمام ایران پیچید. در بیشتر شهرهای ایران و به خصوص در اصفهان عزاداری شد. امام خمینی که آن زمان در قم بود، مجلس ختم گرفت و بعد دستور داد که باید سردشت و شهرهای دیگر کردستان و آذربایجان غربی از دست ضدانقلاب آزاد شود. شهید چمران که آن زمان وزیر دفاع بود به همراه رزمندگانی که از شهرهای مختلف داوطلب شده بودند حمله کردند و نبرد سختی آغاز شد. سرانجام شهید چمران سردشت را آزاد کردند. آن روز مردم سردشت جشن پیروزی گرفتند و در خیابان ها شیرینی و نقل پخش کردند. با اینکه خیلی ها توسط دشمن شهید و خانه و مزارع زیادی سوخته و نابود شده بود، اما مردم خوشحال بودند که ضدانقلاب شکست خورده است. ولی دشمن دست از سردشت برنداشت. وقتی عراق به ایران حمله کرد، شهر من زیر آتش شدید توپخانه و بمباران هوایی هواپیماهای عراقی قرار گرفت. من کم کم بزرگ شدم. به کلاس اول رفتم و قبول شدم و به کلاسهای بالاتر رفتم. مادر و دو برادرم در مزرعه پدر شهیدم کشاورزی می کردند و ما زیر آتش دشمن به زندگی خود ادامه می دادیم، تا اینکه هفتم تیر ماه سال 1366 فرا رسید؛ درست 15 سال پیش. چهره خانم گلستانی پر از درد شد. همه متوجه این موضوع شدند. همه ساکت به او نگاه می کردند. دوست داشتند بدانند در آن روز چه اتفاقی افتاده که باعث شده خانم گلستانی این قدر از به یاد آوردنش ناراحت و غصه دار شود. خانم گلستانی از جیب مانتواش دستمال کوچکی درآورد. پشت به بچه ها کرد و شانه هایش آرام لرزید. شادی و مریم و هانیه و چند نفر دیگر هم بی صدا شروع به گریستن کردند. خانم گلستانی برگشت و صدای غمگینش در کلاس پیچید: - فصل بهار را پشت سر گذاشته بودیم. هوا هنوز خنک بود. من و مادرم برای خرید به بازار کوچک شهرمان رفته بودیم. عصر بود. مادرم برایم یک جفت کفش تابستانی زیبا خرید. خیلی وقت بود که آن کفش را پشت ویترین آن مغازه نشان کرده بودم. مادرم قول داده بود اگر با معدل 20 کلاس چهارم را قبول شوم، آن را برایم می خرد. من هم با معدل 20 قبول شدم. قوطی کفش زیر بغلم بود. چادر مادرم را گرفته و می خواستیم سبزی و میوه بخریم و به خانه برگردیم. من دم در میوه فروشی کنار جعبه های میوه ایستادم و مادرم داخل مغازه شد. داشتم به سیب های سرخ و سفید رسیده ای که در جعبه ها چیده شده بود نگاه می کردم که ناگهان صدای غرش هواپیمای جنگی آسمان شهر را پر کرد. مردم سراسیمه و وحشتزده از مغازه ها بیرون دویدند. مادرم هراسان آمد و دست مرا گرفت و دویدیم. البته ما به بمباران عادت کرده بودیم، اما باز می ترسیدیم. ناگهان صدای شیرجه هواپیماها به گوشم رسید و صدای چند انفجار در شهر پیچید. افتادم زمین. مادرم برگشت و مرا زیر بازوی خود پناه داد. خیلی ترسیده بودم. جیغ می کشیدم. یک لحظه سر بلند کردم و به آسمان نگاه کردم تا شاید هواپیماها را ببینم. برای یک لحظه چند نقطه نورانی مثل جرقه های آتش را دیدم که به سرعت از بالا به پایین می آیند. بوی تندی مثل سیر و لاشه گندیده در مشامم پیچید. چشمم به یک توده شیری رنگ افتاد. انگار که مه بود. آن توده شیری، آرام آرام به طرفمان آمد. کناره هایش که بر زمین می نشست مثل رشته های تیز و سیخ مانندی بود که در آخر مثل قطراتی بلوری به زمین می افتاد و مثل حباب می ترکید. یکهو پوست دست و صورتم شروع به سوزش کرد. انگار روی بدنم آب جوش ریختند. نفسم تنگ شد؛ مثل اینکه آتش به ریهام فرو رفت. چشمانم شروع به سوختن کرد و افتادم به سرفه کردن. کم کم همه جا تاریک شد. مادرم از رویم غل خورد و افتاد کنار. نگاهش کردیم و دیدم پوست دست و صورتش سرخ شده و به سختی نفس می کشد. یک مرد جوان مرا بغل کرد و دوید. هر چه زور زدم مادرم را صدا کنم نتوانستم. مردم در خیابان می دویدند و جیغ می کشیدند. چند نفر را دیدم تلو تلو خوران می دوند و بعد بر زمین می افتند. نگاهم به دستانم افتاد و وحشت کردم؛ تاولهای کوچک و صورتی رنگی در حال روییدن از دستانم بود. ناگهان خانم گلستانی به سرفه افتاد. خیلی شدید و خشک سرفه می کرد. بچه ها وحشتزده نمی دانستند چه کنند. لیلا گریه کنان گفت - من می روم آب بیاورم. مریم و شادی و هانیه جلو رفتند و به خانم گلستانی کمک کردند روی صندلی بنشیند. خانم گلستانی سرفه کنان به کیفش اشاره کرد. نسترن کیف را آورد. دست سپید پوش و لرزان خانم گلستانی داخل کیف شد و با قوطی فلزی کوچک اکسیژن بیرون آمد. به دهان نزدیکش کرد و نفس های عمیق کشید. صدای فس فس قوطی در کلاس می پیچید. لیلا با لیوان آب آمد. مریم گفت: - خانم اجازه، برویم خانم مدیر را صدا کنیم؟ خانم گلستانی آب را کم کم نوشید و با تکان دادن سر اشاره کرد که حالش بهتر می شود. بعد به بچه ها اشاره کرد که سر جایشان برگردند. بچه ها با صورت خیس اشک، به خانم گلستانی خیره ماندند. خانم گلستانی سعی کرد لبخند بزند و گفت: - ناراحتتان کردم... دیگر باقی اش را تعریف نمی کنم. اما بچه ها اصرار کردند که ادامه ماجرا را بشنوند. خانم گلستانی کنار پنجره رفت. دید که گوساله از پستان مادرش شیر می خورد و دم تکان می دهد. دید که گاو مادر دارد گوساله اش را لیس می زند. - آن مرد مرا به درمانگاه رساند. کارکنان آنجا هول کرده بودند. تازه فهمیدم که شهر من بمباران شیمیایی شده است. لحظه به لحظه بینایی ام را از دست می دادم. به سختی نفس می کشیدم. چند ساعت بعد، من و تعدادی دیگر از مجروحان را که بیشترشان زن و بچه بودند سوار آمبولانس کردند. چند ساعت بعد به تبریز رسیدیم. آنجا بدنم را شستند و ضد عفونی کردند. داخل چشمانم قطره مخصوص ریختند و من توانستم با کمک دستگاه اکسیژن نفس بکشم. تنها بودم و از سرنوشت مادر و برادران و فامیلم بی اطلاع بودم. کم کم چشمانم توانست اطراف را تا فاصله نزدیک ببیند. تا این که عمویم به سراغم آمد. بغلم کرد. هر دو گریه کردیم. عمویم سالم بود؛ چون در آن روز برای کاری به سنندج رفته بود. سراغ خانواده ام را گرفتم. عمو گفت که حال آنها خوب است و به زودی به دیدنم می آیند. اما من هر چه چشم انتظار ماندم، جز عمو کسی به دیدنم نیامد. با هواپیما به تهران منتقل شدم. در تهران هم فقط عمویم به دیدنم می آمد. می گفت سر مادرم شلوغ است و فعلاً نمی تواند به تهران بیاید، ولی در اولین فرصت می آید. روز به روز حالم بدتر می شد. فقط با کمک دستگاه اکسیژن می توانستم نفس بکشم. در بیمارستان هر روز آب تاول های دست و صورتم را با سرنگ می کشیدند و من خیلی درد می کشیدم. اما درد تنهایی بیشتر از همه چیز بود. دو هفته بعد فهمیدم قرار است من و عده ای دیگر از مجروحان شیمیایی را به خارج کشور ببرند. من دوست نداشتم تنها بروم. می خواستم مادرم هم با من بیاید. عمو قرار شد با من بیاید. سرانجام ما را سوار هواپیما کردند و به سویس بردند. در آنجا آزمایشات زیادی روی من و مجروحان دیگر شد و به خوبی از من مراقبت می شد. اگر عمو نبود از تنهایی دق می کردم. برای دیگران یا نامه می آمد یا افراد فامیل شان تلفن می کردند، اما برای من نه نامه ای آمد و نه تلفنی شد. لحظه شماری می کردم تا زودتر به ایران بازگردم و مادرم را ببینم. یک ماه بعد حالم بهتر شد. وقتی هواپیما در فرودگاه تهران بر زمین نشست، فکر کردم الان مادر و برادرانم به استقبالم می آیند. اما...اما اشتباه می کردم. دکترها به عمویم گفته بودند که برای حفظ سلامتی من باید در یک جای سرسبز و مرطوب مثل شمال ایران زندگی کنم. من و عمو به شمال آمدیم. هانیه دست بلند کرد و با گریه پرسید: - خانم اجازه، پس مادرتان... و گریه نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. خانم گلستانی اشک چشمانش را پاک کرد و لبخند زنان گفت: - فقط من و عمو از فامیل زنده ماندیم. همه پیش پدر شهیدم رفته بودند. خانم مدیر صدای گریه شنید. صدا از یکی از کلاسها می آمد. از دفترش بیرون آمد و دنبال صدا رفت. به کلاس پنجم رسید. دید که خانم گلستانی ایستاده و بچه ها او را حلقه کرده و گریه می کنند. صدای رعد و برق آمد و بعد قطرات باران بر جنگل سرسبز و رودخانه باریدن گرفت. منبع: لحظه جدایی من، نوشته: داوود امیریان، ناشر: نشر شاهد و سوره مهر، صفحه: 1 الی 27 چاپ اول، 1381 پایان |
||||||||
|
|
|
| کاربران زیر از moh-597 برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#4 | ||||||||
|
مدیر بخش صنایع نظامی و هوانوردی
![]() تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: تهران
ارسالها: 1,188
تشکر: 2,030
3,356 تشکر در 980 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
عراق به بیانیه ما مبنی بر مخالفت با استفاده از سلاح شیمیایی هیچ وقت پاسخ نداد.
در نشستی که در محل انجمن حمایت از قربانیان سلاح شیمیایی با حضور جمعی از پزشکان عضو سازمان پزشکان سوئدی طرفدار صلح در تهران، تعدادی از جانبازان شیمیایی و برخی از خانوادههای شهدا برگزار شد، «پروفسور یوستا آرتورسون» از خاطراتی گفت که برای همه حاضران در نشست تازگی داشت. پروفسور آرتورسون گفت: در 27 فوریه سال 1984 پنج نفر از رزمندگان ایرانی که در جنگ با عراق دچار مصدومیت شده بودند در شبی تاریک و سرد به فرودگاه آرلاندو سوئد رسیدند. هیچ کدام به زبان ما حرف نمیزدند و ما نمیدانستیم که از کجا آمدهاند و چه بر سرشان آمده است؟ فقط پمادهایی به پوستشان مالیده شده و دیگر هیچ اقدامی انجام نگرفته بود. تاولهای زیادی روی پوست سربازان جوان دیده میشد که ما را به شدت متاثر کرد. مترجمی در آنجا حضور نداشت. بنابراین من نقشهای آوردم و خواستم جایی را که آنها از آنجا آمدهاند با دست نشان دهند و آنها دست روی ایران گذاشتند. سربازان خونریزی زیادی داشتند و بعضی تمام بدنشان سوخته بود. دو تن از آنها 17 ساله، دو تن دیگر 23 ساله و یکی از سربازان 21 ساله بودند. سه نفر آنها به خاطر استنشاق گاز خردل آسیب ریوی هم دیده بودند که هر سه در بیمارستان شهید شدند. با ورود پنج بیمار به بیمارستان، ما به سرعت اقدامت درمانی را آغاز کردیم. از اکسیژن، پماد و دیگر داروهای لازم استفاده کردیم. به تغذیه آنها رسیدگی کردیم و یکی از آنها را دیالیز نمودیم و در Icu قراردادیم. مغز استخوان آنها آسیب دیده و سلولهای خونیشان کم شده بود. در دو نفری که زنده ماندند، به تدریج مغز استخوان ترمیم شد. سه نفری که جان باختند دچار قطع فعالیت مغز استخوان، ریه، کبد و کلیه شدند و بعد از مدتی تمام سیستم بدنی آنها از کار افتاده و عفونت در تمام بدنشان گسترش یافت. نمونههایی از این بیماران گرفتیم و به بیمارستانی در بلژیک فرستادیم تا بفهمیم چه اتفاقی برای این پنج نفر افتاده است؟ نتیجهای که حاصل شد به ما فهماند بدون شک گاز خردل، سیاناید و دیگر مواد شیمیایی باعث بروز این مشکلات شده است. در حالیکه غربیها میگفتند بر اثر حادثهای در یک کارخانه این مواد پراکنده شده است و هیچ سلاح شیمیایی در کار نبوده است. ما خیلی متاثر شدیم با ده نفر از اساتید دانشگاه بیانیهای صادر کرده و به عراق فرستادیم و مخالفت خود را با استفاده از اینگونه سلاحها اعلام کردیم و خواستار توقف استفاده از آنها شدیم ولی هیچ وقت پاسخی دریافت نکردیم. |
||||||||
|
|
|
| کاربران زیر از moh-597 برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#5 | ||||||||
|
مدیر بخش صنایع نظامی و هوانوردی
![]() تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: تهران
ارسالها: 1,188
تشکر: 2,030
3,356 تشکر در 980 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
از سخنان شهيد منوچهر مدق
به قول شهید رجایی، قبول مسئولیت باید یا از سر عشق باشد و یا از سر دیوانگی. ولی من به عین می گویم قبول مسئولیت تدارکات بچههای رزمنده و بسیجی هم عشق می خواهد و هم دیوانگی. بدون عشق به اسلام، عشق به امام حسین (ع) انجام دادن وظایف طاقت فرسای پشتیبانی از فرزندان این آب و خاک که با عشق به جبهه ها آمدهاند بسیار مشکل است. تدارکاتیها قمقمههای خالی از آب را دیده اند، لب تشنه شهید شدن بچه ها را دیده اند، به همین خاطر وقتی در گرمای جنوب، در خط مقدم، آب خنک، کمپوت، یخ و ... به دست بچه ها می دادند و آنها با لذت سیراب می شدند، خدا را شکر می کردند و با خود می گفتند: الحمدالله که ما هم توانستیم کاری کنیم. ما تدارکاتی ها کاری با آرپی جی زدن و چیزهای دیگر نداریم. ما باید بتوانیم خوب عملیات را تدارک كنيم. جنگ ما جنگ عشاق بود. اگر ما توی این هشت سال دوام آوردیم، اگر مجروحین صعب العلاج ما در آسایشگاه ها، منازل و بیمارستان ها دوام آوردند، اگر خانواده معظم شهدا صبر می کنند، همه از عشق به خدا و امام حسین(ع) است. کسی که به جبهه می رود باید عاشق باشد وگرنه تخصص و غیره به تنهایی سودی ندارد. از وصایای آن جانباز شهید: برادران عزیزم! در انجام همه کارها اول خود پیش قدم باشید و بعد افراد خود و بسیجیان را پشت سر خود بخواهید. در استفاده از امکانات اول دیگران را مقدم بدانید و بعد خود استفاده کنید. خاطرات رزمندگان را به صورت کتاب حفظ کنید و بخوانید تا ببینید، بچه ها در زمان جنگ چه کردند. مسئول بودن و مسئولیت داشتن یعنی پایبندی به وظایف تا مرز شهادت. از ریا دوری کنید و از ته قلب و با عشق کار کنید. به ماموریت وابسته نباشید. به استخوان خردکرده ها، این کسانی که یاران و رفقایشان جلوی چشمانشان تکه تکه و شهید شدند و آرزویشان آن بود که کاشکی آن موقع ما هم رفته بودیم، احترام بگذارید و حرمت آنها را نگه دارید. سفارش حضرت امام (ره) را فراموش نکیند که فرمودند: «نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی مادی به فراموشی سپرده شوند». از خانواده های شهدا، جانبازان دیدن کنید، نگذارید گرد فراموشی بر چهره آنها بنشیند. همیشه هدف اولیه مان را از پیوستن به سپاه در نظر داشته باشیم. هدف ما عشق بود، دوست دارم بچههایی که وارد سپاه می شوند با همان عشق بچه قدیمی ها بیایند، خاطرات آنان را بخوانند به ظواهر بها ندهند و همیشه حاضر به جانفشانی عاشقانه در راه انقلاب و رهبر باشند. |
||||||||
|
|
|
| کاربران زیر از moh-597 برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#6 | ||||||||
|
مدیر بخش صنایع نظامی و هوانوردی
![]() تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: تهران
ارسالها: 1,188
تشکر: 2,030
3,356 تشکر در 980 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
اولین بمب شیمیایی
جزیره مجنون که آزاد شد، من هم جزو اکیپهای جمع آوری غنائم و تجهيزات، به آنجا اعزام شدم. یکی از روزهای آخر ماموريت، در حالي كه یک کانتینر12 متری را بُکسل کرده بودم به پشت خودوري تویوتا و داشتم برمیگشتم به طرف مقر، وسطهای راه دیدم جلوی ماشین یک چیزهایی است درست مثل حباب روی سطح آب. حدس زدم هواپیماهای دشمن آمدهاند و من متوجه نشدهام و حالا دارند با تیربار به طرفم شلیک میکنند. زدم روی ترمز و پریدم پایین. تا پیاده شدم هواپیماها، اطرافم را بمباران کردند. سریع رفتم زیر تویوتا تا حداقل سنگری داشته باشم. بمب ها صدای چندانی نداشتند وقت منفجر شدن به یکباره نفسم تنگ شد. پیش خودم گفتم؛ حتماً از گاز باروت است. بمباران که تمام شد آمدم بیرون. هنوز نفسم تنگ بود. بی توجه نشستم پشت فرمان و به مقر رفتم. میخواستم کانتینر را جا به جا بکنم که هواپیماها دوباره آمدند. به قدری سریع که حتی فرصت نکردم از ماشین پیاده شوم. بمباران کردند. یک بمب درست افتاد روی صندلی گریدری که نزدیکم بود. دوباره احساس نفس تنگی کردم، این بار شدیدتر از بار اول. تا آن زمان عراق آن صورت از بمب شیمیایی استفاده نکرده بود و به همین خاطر هیچکدام از این سلاح اطلاع كاملي نداشتیم. هر چه زمان بیشتر میگذشت حالم بدتر میشد. شب حالم به قدری خراب بود که بچهها منتقلم کردند به بیمارستان. و اينگونه بود كه سرفه و خلط هاي شيميايي رفيق راه زندگي ما شد. پایان منبع: جاده پیروزی (مجموعه خاطرات جهادگران جهاد سازندگی شهرستان دامغان در دفاع مقدس)، ناشر: مرکز حفظ و نشر آثار دفاع مقدس - وزارت جهاد سازندگی، چاپ اول: خرداد 1374. صفحه 80 راوی: سید محمد رضا تقوی |
||||||||
|
|
|
| کاربران زیر از moh-597 برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#7 | ||||||||
|
مدیر بخش صنایع نظامی و هوانوردی
![]() تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: تهران
ارسالها: 1,188
تشکر: 2,030
3,356 تشکر در 980 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
سرعت پخش گازهای شیمیایی جنگی
دستگاه دیفیوژن از دو نیم حفره انتقال جرم تشکیل شده که آنها را با روشهای مختلف از هم جدا میسازند. چنانچه دو گاز مختلف در دو ظرف مجزا با دما و فشار یکسان بهم مرتبط گردد، گاز اول به آهستگی در دو ظرف پخش میگردد تا غلظت آن در همه نقاط یکسان گردد و گاز دوم نیز شبیه گاز اول در هر دو ظرف پخش میگردد تا غلظت آن نیز در همه نقاط برابر شود. مقدار غلظت از قانون دوم فیکس که در آن D ضریب دیفیوژن و t زمان لازم که از طریق آزمایش تعیین میگردد. Ct غلظت جزء مورد نظر در محفظه دوم پس از زمان t و C0 غلظت اولیه آن جزء در محفظه اصلی میباشند. X فاصله از سطح جدایی ابتدائی دو گاز مختلف است. برای مخلوط منو اکسید کربن- هوا مقـدار D برابر 0.206 Cm2 Sec-1 میگردد. با قرار دادن مقدار D در رابطه 1 مسافت طی شده بعد از زمان t تعیین میشود. مقدار X بدست آمده از این طریق با آزمایش در فضای باز متفاوت میباشد. بطور خلاصه با توجه به عدم شرایط زیر: الف- جریان باد و باران ب- سرعت پخش ترکش و انفجار ج- دما و فشار اولیه سرعت پخش گازهای شیمیایی حدود پانصد متر در مدت چهار ساعت خواهد بود و چه بسا در این مدت مواد شیمیایی خود به خود تجزیه شده و از بین میرود. بدین ترتیب با در نظر گرفتن پارامترها و عواملفوق سرعت پخش گازهای سمی قابل اندازه گیری است. نویسندگان: علی بوشهری و جلیل مقدسی |
||||||||
|
|
|
| کاربران زیر از moh-597 برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#8 | ||||||||
|
کارشناس تالار شیمی
![]() تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: Iran
رشته تحصیلی: physical chemistry
ارسالها: 572
تشکر: 28
762 تشکر در 356 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
مرسی ..عالی بود
بخاطر تنفس یك گاز .. به خاطر نداشتن ماسك و كمبود امكانات.. به خاطر 10 ثانیه تاخیر در گداشتن ماسك ... به خاطر ایثار و از خودگذشتگی و تقدیم ماسك به همسنگر ها... 1 عمر ، سختی سختی كه هیچ كسی به دادشون نمی رسه .. به داد اونایی كه اونقدر بزرگ بودن كه دنیا با عظمتش براشون كوچیك بود خونواده هاشون.. خانمشون كه باید یه عمر یه مریض عزیز و بزرگ رو به همراه بچه هاش سرپرستی كنه و كلی مشكلات بزرگ رو تحمل كنه كه هیچ كسی اینا رو نمی دونه جز خودشون و خداشون ولی هیچ كسی به فكرش نیست به فكر اجاره خونش .. خرج و مخارج خونه ...تحصیل بچه هاش خدا به خیر كنه ..كی می خواد جوابشونو قیامت بده:?
__________________
Little Knowledge Is Dangrous
**---**---**---**---**---**---** [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] |
||||||||
|
|
|
| کاربران زیر از rahelehr برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#9 | ||||||||
|
کاربر حرفـــــــــه ای
![]() تاریخ عضویت: 2007-05-31
ارسالها: 1,229
تشکر: 8,540
4,687 تشکر در 1,575 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
واقعا خیلی دردناکه .من به شخصه خیلی به جانبازان مخصوصا" جانبازان شیمیایی احترام میذارم.
بیایید همینجا برای شفای اونا یه صلوات بفرستیم.
|
||||||||
|
|
|
|
|
#10 | ||||||||
|
کارشناس تالار شیمی
![]() تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: Iran
رشته تحصیلی: physical chemistry
ارسالها: 572
تشکر: 28
762 تشکر در 356 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
علم شیمی و تشخیص گاز خردل و تابون
گاز خردل از اجسام گوگردی الکیله کننده بوده و نام شیمیایی آن 2،2- دی کلرو دی اتیل سولفاید میباشد. گوگرد به علت موقعیت فضائی خاص آن میتواند کمک به خارج شدن یون کلراید نموده و بدین ترتیب حلقه یون سولفونیوم ایجاد کند. این یون بینابیـنی فوق العـاده فعـال بوده و با نوکلئوفیلهای مختلف مانند اسیدهای آمینه، نوکلئوتیدها و غیره در بدن واکنش میدهد. مکانیسم اثر این گاز در زیر خلاصه شده است: این گاز پس از ورود به بدن و گردش خون به صورت اصلی و یا به مقدار زیادی متابولیزه شده یعنی در ادرار یافت میشود. بنابراین میتوان در افراد آلوده شده هم گاز خردل و هم متابولیت مربوطه را در ادرار جستجو نمود. برای تشخیص این مواد، ما از دستگاه گاز کروماتوگراف استفاده کرده و بدین ترتیب توانستیم وجود این اجسام را به سهولت در ادرار بررسی نماییم. به علاوه مناطق آلوده شده را نیز مورد مطالعه قرار دادیم. از جمله در نمونههای خاک و آب آلوده شده که توسط سپاه و ارتش در اختیار گذاشته شده بود به کمک گاز کروماتوگرافی و همچنین دستگاه ماس اسپکتروفتومتر وجود آنها جستجو گردید. بعلاوه گاز تابون مصرف شده توسط رژیم عراق در جنگ تحمیلی به کمک دستگاه رزونانس مغناطیسی هسته ای و دستگاه ماس اسپکتروفتومتر تشخیص و تأیید گردید. نویسندگان: دکتر عباس شفیعی، عبدالمجید چراغعلی محل پژوهش: آزمایشگاه شیمی آلی دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران
__________________
Little Knowledge Is Dangrous
**---**---**---**---**---**---** [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] |
||||||||
|
|
|
| کاربران زیر از rahelehr برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
![]() |
| Bookmarks |
| برچسب ها |
| جانبازان شيميايي |
| کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
| امکانات | |
| حالات نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده | انجمن | پاسخها | آخرین ارسال |
| سامانه هوايي اس300 قدرت پدافند هوايي ايران را چند برابر ميكند | sirus | اخبار نظامی | 2 | Feb-22-2009 16:20 |
| عكسهايي از مراسم تشييع مرحوم شكيبايي | akiko | مطالب جالب و خواندنی | 1 | Jul-23-2008 00:30 |
| نحوه ی پیشگیری مسمومیت دارویی،شيميايي و غذايي در ايام نوروز | CASSIATORA | اخبار و رویدادهای پزشکی | 0 | Mar-18-2008 16:52 |
| يك مرد كانادايي با 5 كليه شناسايي شد | MESSENGER | اخبار و رویدادهای پزشکی | 0 | Nov-26-2007 20:49 |
| تجاوز دو هواپيماي امريكايي به حريم هوايي ايران | foxbat | اخبار نظامی | 0 | Apr-02-2007 01:29 |
|