شما در سایت ثبت نام نکرده اید و یا وارد نشده اید ، لطفا از اینجا ثبت نام کنید تا به تمام امکانات سایت دسترسی داشته باشید .    
  سایت علمی دانشجویان ایران


برگشت   سایت علمی دانشجویان ایران > علوم انسانی > ادبیات > قطعات ادبي

تابلوی اعلانات

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی Sep-09-2009, 19:34   #1
Negar68
کاربر فعال تالار عکاسی
 
آواتار Negar68
 
تاریخ عضویت: 2008-07-01
شهر سکونت: شیراز
رشته تحصیلی: عكاسي خبري
ارسالها: 468
تشکر: 828
1,489 تشکر در 478 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
Negar68 is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss468
پیش فرض اشعار مهدی سهیلی

نیایش
خدايا ، بنده اي درد آ شنايم


بسر افتاده اي بي دست وپايم



ز غمها سينه ام درياست، دريا

گواهم گريه هاي هايهايم



به در گاه تو مي نالم به زاري

مرا بگذار با اين ناله هايم



مرا در آتش عشقت بسوزان

مكن زين شعله ي سركش رهايم



از اين آتش، دلم را شعله ور كن

بسوزان، سوز دل را بيشتركن



به آه در گلو بشكسته، سو گند

بسوز سينه هاي خسته سوگند



به غم پرورده ي محنت نصيبي

كه در خون جگر بنشسته، سوگند



به اشك مادري كز داغ فرزند ـــ

فرو ريزد برخ پيوسته سوگند



به بيماري كه در هنگامه ي مرگ ـــ

برآيد ناله اش آهسته ، سوگند



به آن برگشته ايام نگون بخت
Negar68 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Sep-09-2009, 19:38   #2
Negar68
کاربر فعال تالار عکاسی
 
آواتار Negar68
 
تاریخ عضویت: 2008-07-01
شهر سکونت: شیراز
رشته تحصیلی: عكاسي خبري
ارسالها: 468
تشکر: 828
1,489 تشکر در 478 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
Negar68 is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss468
پیش فرض پاسخ: اشعار مهدی سهیلی

موي سپيد از مهدی سهیلی:

ديشب آئينه رو به رويم گفت:

كاي جوان ! فصل پيري تو رسيد

از دل موي هاي شبرنگت ـــ

تارهايي به رنگ صبح ، دميد

از درخت ، جلوه ي زمان شباب ـــ

همچو مرغي ز دام جسته، پريد

روي پيشاني تو دست زمان

خط پيري سه چار بار كشيد



بي خبر! جلوه شبابت كو؟

چهره همچو آفتابت كو؟



واي ، آمد خزان زندگي

وز كف من، گل جواني رفت.

كام نابرده ، كام ناديده

خوشترين دوره كامراني رفت

زرد روئي بماند و از كف من

چهره گلگون ارغواني رفت

رفت عمرم چو تندباد، ولي ـــ

همه با رنج و سخت جاني رفت

روزگار جواني ام طي شد

وين ندانم، كي آمد و كي شد؟

آه ، اين زندگي كه من ديدم ـــ

حسرتي ، محنتي ، عذابي بود

بهره ي من ز جان ساقي عمر

خون دل بود، اگر شرابي بود

خشك هر طرف دويدم ليك ـــ

چشمه زندگي ، سرابي بود

خانه اي را كه ساختم ز اميد ـــ

چون حبابي بر روي آبي بود

زندگاني، چو تند باد گذشت

زندگاني نبود، خرابي بود!



گر كه با زندگي، جواني نيست

نقش زيباي زندگاني چيست؟



آشنانيان عمر من بودند:

رنجها ، دردها، جدائيها

غير بيگانگي نبردم سود ـــ

ز آشنايان و آشنائيها

هر گلندام و گلرخي ديدم ـــ

داشت بوئي ز بي وفائيها

دل چو آئينه با صفا كردم ـــ

شد عيان نقش بي صفائيها



با جفا پيشگان وفا كردم

دل به بيگانه، آشنا كردم



ياد باد آن زمان كه روز و شبان ـــ

داشتم گوشه ي فراموشي

شام من بود، در سر زلفي

صبح من بود در بنا گوشي

مست بودم ، ز نرگس مستي

گرم بود، ز گرم آغوشي

خوشه چين بودم ، از رخ ماهي

بوسه چين بودم، از لب نوشي

بر دلم نور عشق مي دادند ـــ

چشم گويان ، لبان خاموشي



از گلستان من بهار، گذشت

شادي و رنج روزگار گذشت.
Negar68 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Sep-09-2009, 19:41   #3
Negar68
کاربر فعال تالار عکاسی
 
آواتار Negar68
 
تاریخ عضویت: 2008-07-01
شهر سکونت: شیراز
رشته تحصیلی: عكاسي خبري
ارسالها: 468
تشکر: 828
1,489 تشکر در 478 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
Negar68 is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss468
پیش فرض پاسخ: اشعار مهدی سهیلی

نامرد از مهدی سهیلی :

به نامردمان مهر كردم بسي

نچيدم گل مردمي از كسي



بسا كس كه از پا در افتاده بود

سراسر توان را زكف داده بود



نه نيروش در تن، نه در مغز، راي

دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي



چو كم كم به نيروي من پا گرفت

مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ



بحيلت گري خنجري از پشت زد

بخونم ز نامردي انگشت زد



شكستند پشتم نمكخوار گان

دورويان بيشرم و پتيارگان



گره زد بكارم سر انگشتشان

تبسم بلب، تيغ در مشتشان



ندارم هراسي ز نيروي مشت

مرا ناجوانمردي خلق، كشت



محبت به نامرد، كردم بسي

محبت نشايد به هر ناكسي



تهي دستي و بيكسي درد نيست

كه دردي چو ديدار نامرد نيست



(( دي ماه 1350 ))
Negar68 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Sep-09-2009, 19:42   #4
Negar68
کاربر فعال تالار عکاسی
 
آواتار Negar68
 
تاریخ عضویت: 2008-07-01
شهر سکونت: شیراز
رشته تحصیلی: عكاسي خبري
ارسالها: 468
تشکر: 828
1,489 تشکر در 478 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
Negar68 is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss468
پیش فرض پاسخ: اشعار مهدی سهیلی

قهرمان خسته:

اي قهرمان خسته ميدان زندگي !

اي رهنورد خسته تن و خسته جان من !

موي سپيد گونه تو گرد راه تست

آثار خسته جاني تو در نگاه تست

در راه عمر تو كه همه پاك بود و پاك ـ

بسيار ديده ام كه نشيب و فراز بود

بسيار ديده ام كه بچشم نجيب تو ـ

درد و ملال بود و غمي جانگداز بود

اما به زندگاني پر افتخار تو ـ

نه حرف عجز بود، نه دست نياز بود.

***

دست تو پاك بود و دلت پاك و چشم، پاك

روح تو جز بشهر حقيقت سفر نكرد

جان تو جز به راه مروت گذر نكرد

مرد خدا توئي

روشندلي كه دين و شرف را بروزگار ـ

هرگز فداي يافتن سيم و زر نكرد

***

تو پاكدامني

در چهره تو نقش مسيحا نشسته است

اندهگين مباش ـ

گر روزگار، با تو گهي كجمدار بود.

زيرا نصيب تو ـ

از اين شكستها شرف و افتخار بود.

***

اي مرد پاكباز !

در راه عمر، هر كه سبكبار ميرود ـ

پا مينهد به درگه حق، رو سپيد و پاك

و آن سيم و زد طلب كه گرانبار زيسته است

دست گناه مينهدش در دهان خاك

***

اي قهرمان خسته تن و خسته جان من !

دانم تو كيستي

دانم تو چيستي

يكعمر در سراچه دلتنگ زندگي ـ

مردانه زيستي

در پيش خلق، خنده بلب داشتي ولي ـ

پنهان گريستي .

در چشم من مسيح بزرگ زمانه اي

اي مرد پاكزاد

بر جان پاك تو ـ

از من درود باد ـ

از من درود باد .



(( يازدهم آبان 1348 ))
Negar68 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Sep-09-2009, 19:45   #5
Negar68
کاربر فعال تالار عکاسی
 
آواتار Negar68
 
تاریخ عضویت: 2008-07-01
شهر سکونت: شیراز
رشته تحصیلی: عكاسي خبري
ارسالها: 468
تشکر: 828
1,489 تشکر در 478 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
Negar68 is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss468
پیش فرض پاسخ: اشعار مهدی سهیلی

مادر! مرا ببخش :

مادر! مرا ببخش .

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر! حلال كن كه سرا پا نامت است

با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميروي

سر تا بپاي من

غرق ملامت است.

***

هر لحظه در برابر من اشك ريختي

از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي

بيچاره من، كه به همه ي اشكهاي تو

هرگز نداشت راه گناهم نهايتي

***

تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي

من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام

گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام

گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام

***

مادر! مرا ببخش.

صد بار از خطاي پسر اشك ريختي

اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود

بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ

كار تو از براي پسر جز دعا نبود.

***

بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي

من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش

تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند

چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.

***

اي بس شبان تيره كه در انتظار من ـــ

فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي

بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه تب ـــ
تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ

بر ديدگان مات پسر ديده دوختي

تا كاروان رنج مرا همرهي كني ـــ

با چشم خواب سوز ـــ

چون شمع دير پاي ـــ

هر شب، گريستيئ ـــ

تا صبح ، سو ختي.

***

شبهاي بس دراز نخفتي كه با پسر ـــ

خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.

رفتي به آستانه مرگ از براي من

اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو.

***

اين قامت خميده ي در هم شكسته ات ـــ

گوياي داستان ملال گذشته هاست

رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ

ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.

***

در چهره تو مهرو صفا موج مي زند

اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت

در هم شكسته چهره تو، معبد خداست

اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت.

***

مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي ـــ

بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام

دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست

من در پناه روي چو ماه تو آمده ام

مادر ! مرا ببخش

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است

با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي ـــ

سر تا به پاي من ـــ

غرق ملامت است.

مهدی سهیلی
Negar68 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Sep-09-2009, 19:55   #6
Negar68
کاربر فعال تالار عکاسی
 
آواتار Negar68
 
تاریخ عضویت: 2008-07-01
شهر سکونت: شیراز
رشته تحصیلی: عكاسي خبري
ارسالها: 468
تشکر: 828
1,489 تشکر در 478 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
Negar68 is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss468
پیش فرض پاسخ: اشعار مهدی سهیلی

گريه اي در شب .::

مردم نميدانند پشت چهره من ـ

يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي

تا آنكه دانند ـ

بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشكم ـ

گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است

***

من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان »نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

***

شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ

هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:

« من دردمندم »

« من بي پناهم »

***

از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !

« من تيره بختم »

« من موج اشكم »

« من ابر آهم »

بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:

« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»

« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ

« در قعر چاهم »

***

بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !

من تيره روزم ـ

بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »

***

ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه

اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »

***

با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:

كاي شب نشينان تهي دست !

وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !

آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست

در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم

شرمنده ام از دستگيري

اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

(( اول مرداد 1351 ))

مهدی سهیلی
Negar68 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Sep-09-2009, 19:58   #7
Negar68
کاربر فعال تالار عکاسی
 
آواتار Negar68
 
تاریخ عضویت: 2008-07-01
شهر سکونت: شیراز
رشته تحصیلی: عكاسي خبري
ارسالها: 468
تشکر: 828
1,489 تشکر در 478 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
Negar68 is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss468
پیش فرض پاسخ: اشعار مهدی سهیلی

نگاهي در سكوت . از : مهدی سهیلی
نگاهي در سكوت .


خداوندا! به دلهاي شكسته

به تنهايان در غربت نشسته


به آن عشقي كه از نام تو خيزد

بدان خوني كه در راه تو ريزد


به مسكينان از هستي رميده

به غمگينان خواب از سر پريده


به مرداني كه در سختي خموشند

براي زندگي جان مي فروشند


همه كاشانه شان خالي از قوت است

سخنهاشان نگاهي در سكوت است


به طفلاني كه نان آور ندارند ـ

سر حسرت ببالين ميگذارند


به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ

نهد فرزند خود را بر سر راه


بآن كودك كه ناكام است كامش

ز پا ميافكند بوي طعامش


به آن جمعي كه از سرما بجانند

ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند


به آن بيكس كه با جان در نبرد است

غذايش اشك گرم و آه سرد است


به آن بي مادر از ضعف خفته ـ

سخن از مهر مادر ناشنفته


به آن دختر كه ناديدي گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش


به آن چشمي كه از غم گريه خيز است

به بيماري كه با جان در ستيز است


به داماني كه از هر عيب پاك است

به هر كس از گناهان شرمناك است ـ


دلم را از گناهان ايمني بخش

به نور معرفت ها روشني بخش


(( بيست و نهم اسفند 1350 ))
Negar68 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Sep-09-2009, 19:59   #8
Negar68
کاربر فعال تالار عکاسی
 
آواتار Negar68
 
تاریخ عضویت: 2008-07-01
شهر سکونت: شیراز
رشته تحصیلی: عكاسي خبري
ارسالها: 468
تشکر: 828
1,489 تشکر در 478 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
Negar68 is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 10/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss468
پیش فرض پاسخ: اشعار مهدی سهیلی

واپسين نگاه .


واي ... صد واي ... اختر بختم

پدرم، آن صفاي جانم مرد

مرگ آن مرد، ناتوانم كرد

چكنم؟ بعد از او توانم مرد

هر پدر، تكيه گاه فرزندست

***

ناله، بي او چگونه سر نكنم؟

او بمن شوق زندگاني داد

نيست شد تا مرا توان بخشيد

پير شد، تا بمن جواني داد

او خداوند ديگر من بود

***

پدرم لحظه هاي آخر عمر

نگه خويش در نگاهم دوخت

بمن آن ديدگان مرگزده

بيكي لحظه، صد سخن آموخت

نگهش مات بود و گويا بود.

***
واپسين لحظه، با نگاهي گفت:

واي، عفريت مرگ، پيدا شد

آه ... بدرود، اي پسر، بدرود !

دور، دور جدائي ما شد

اي پسر جان! پدر ز دست تو رفت.

***

نگه بي فروغ او ميگفت:

نور چشمان من، خدا حافظ !

واپسين لحظه ها ديدارست

پسرم! جان من - خداحافظ

تو بمان، زندگي براي تو باد.

***

آفتاب منست بر لب بام

شمع عمرم رود به خاموشي

قصه تلخ زندگاني من

ميرود در دل فراموشي

تو، پدر را زياد خويش مبر.

***
چون پدر را بخاك بسپاري

پا نهي بي اميد در خانه

نيست بابا، وليك ميشنوي

بانگ او را بصحن كاشانه

من چه گونه دل از تو برگيرم؟

***

باد باد آنزمان كه شب، همه شب

از برايت فسانه ميخواندم

همره لاي لاي مادر تو

تا بخوابي، ترانه ميخواندم

واي ! آن عهد ها گذشت، گذشت.

***

در جهاني كه بس تماشا داشت

شد تمام اين زمان سياحت من

زندگاني بجز ملال نبود

مرگ، آرد پيام راحت من

زندگاني ما پس از مرگ است.

***

همره ناله هاي آرامم

خستگي از تنم فرو ريزد

واپسين ناله هاي خسته ي من

بانگ شاديست كز جگرخيزد

پسرم! اشك غم چه ميريزي؟

***

پسرم، اشك گرم را بگذار

در دل كلبه هاي سرد، فشان

از رخ كودكان خاك نشين -

با همين سيل اشك، گرد فشان

حق پرستي به خدمت خلق است.

***

پسرم! دوستدار مادر باش

او براي تو يادگار منست

همچو جان پدر عزيزش دار

كو چراغ شبان تار منست

غافل از حال او مباش، مباش

***

مادرت گوهري گرانقدرست

بانگ بر او مزن، گهر مشكن

دل من بشكند ز آزارش

جان بابا، دل پدر مشكن

هيچكس نازنين چو مادر نيست.

***

زندگي پاي تا سر افسانه است

مادر دهر، قصه پردازست

عمر ما و تو قصه اي تلخست

تلخ انجام و تلخ آغازست

قصه يي ناشنيدنش خوشتر

***

بسته شد دفتر حيات پدر

ديگر اين داستان بسر آمد

قصه ما بسر رسيد و كنون -

نوبت قصه ي پسر آمد

قصه ي عمر تو بسر نرسد.


تهران - فروردين 1342
Negar68 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

Bookmarks


کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدید ارسال کنید .
شما قادر به ارسال پاسخ نیستید .
شما نمیتوانید فایل ارسال کنید .
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید .

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال
Trackbacks are غیرفعال
Pingbacks are غیرفعال
Refbacks are غیرفعال

مراجعه سریع


ساعت: 19:41 بوقت تهران


Powered by: vBulletin Version 3.8.2
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
کليه حق و حقوق متعلق است به سایت علمی دانشجویان ایرانAd Management by RedTyger
Powered by  MyPagerank.Net
Inactive Reminders By Icora Web Design