مدرسان شریف ۹۳
سایت علمی دانشجویان ایران
دانـلـود مقـالات آی اس آی 
از تـمامـی پـایـگـاه های آنـلایــن، بـه سـادگـی!
پژوهش (توسعه)
در حال نمایش 1 تا 10 از مجموع 10

تاپیک: ابوالفضل العباس (ع)

  1. Top | #1

    • اخراج شده
    • تاریخ عضویت
      05-Aug-2007
    • رشته تحصیلی
      مهندسی صنایع
    • محل سکونت
      Далеко С родина
    • پست‌ها
      10,925
    • سپاس
      23,966
    • 26,064 تشکر در 9,109 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      0
    • امتیاز
      62

    لبخند ابوالفضل العباس (ع)

    ابوالفضل العباس (ع)



    پيشگفتار

    در نگاه به قلّه ‏هاي رفيع ايمان و شجاعت و وفا، چشم ما به وارسته مردي بزرگ و بي ‏بديل مي ‏افتد، به نام عبّاس فرزند رشيد اميرالمؤمنين(ع) كه در فضل و كمال و فتوّت و رادمردي، الگويي برجسته است. در اخلاص و استقامت و پايمردي، نمونه است و در هر خصلت نيك و صفت ارزشمندي، كه كرامت يك انسان به آن بسته است، سرمشق است. ما پيوسته دين باوري و حقجويي و باطل ستيزي و جانبازي را از او آموخته ‏ايم و نسل الله ‏اكبرِ امروز، وامدار مكتب جهاد و شهادتي است كه اباالفضل(ع) در آن مكتب، علمدار است و همچون خورشيد، درخشان.

    اينك، گرچه از صحنه‏ هاي آن همه ايثار و دلاوري و وفا كه در عاشورا اتّفاق افتاد و آينه‏ اي فضيلت نما پيش چشم جهانيان نهاد، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، امّا تاريخ، روشن از كرامت هاي عباس بن علي(ع) است و نام ‏او با وفا، ادب، ايثار و جانبازي همراه است و گذشتِ اين همه سال، كمترين غباري بر سيماي فتوّتي، كه در رفتار آن حضرت جلوه‌گر شد، ننشانده است.

    عاشورا روز پر شكوه و الهام بخش و پر حماسه‏ اي بود كه انسانهايي والا و روح‏هايي بزرگ و اراده‏هايي عظيم، عظمت و والايي خود را به جهانيان نشان دادند و تاريخ از فداكاري عاشوراييان، روح و جان گرفت و زمان با نبض كربلاييانِ قهرمان و حماسه آفرين، تپيد. كربلا مكتبي شد آموزنده و سازنده، كه فارغ التحصيلان آن، در رشتهء ايمان و اخلاص و تعهّد و جهاد، مدرك و مدال گرفتند و ... عباس از زبده ‏ترين معرفت آموختگان آن دانشگاه بود.

    هنوز هم اين مكتبِ عالي باز است و دانشجو مي‏پذيرد و يكي از استادان اين دوره ‏هاي آموزشِ وفا و مراحلِ كسبِ معرفت، علمدار كربلاست، ايستاده بر بلنداي عشق و شهامت، كه با دستان بريده ‏اش معبرِ آزادگي را ميگشايد و راه نور را نشان مي‏دهد و اين حقايق، همه در نام عبّاس نهفته است و همراه با اين نام،عطر يك «فرهنگ» به مشام جان مي‏رسد.

    عبّاس يعني تا شهادت يكّه تازي عبّاس يعني عشق، يعني پاكبازي

    عبّاس يعني با شهيدان همنوازي عبّاس يعني يك نيستان تكنوازي(1)

    ما براي رسيدن به سرچشمة يقين و كوثر ايمان، نيازمند راهنماييم. جانمان تشنه است و دلهايمان مشتاق. اولياي دين و سرمشق هاي پاكي و فضيلت مي‏توانند راه را نشانمان دهند و از زمزم گوارايي كه در اختيارشان است سيرابمان سازند.

    اگر در امتداد «اسوه ‏ها» به عبّاس بن علي(ع) مي‏رسيم براي روشني چراغي است كه پيش پاي انسان‏ها افروخته است و از آن دور دستها ما را به اين راه فرا مي‏خواند. او الگو و سرمشق است، نه تنها در شجاعت و رزم آوري، بلكه در ايمان و معنويّت هم؛ نه فقط در مقاومت و استواري، در عبادت و شب زنده داري هم؛ نه تنها در روحية سلحشوري و حماسه، كه در اخلاص و آگاهي و معرفت و وفا هم.

    آنچه مي‏خوانيد گوشه‏اي از شخصيّت حضرت اباالفضل(ع) را ترسيم مي‏كند، باشد كه نام و ياد و زندگينامة آن شهيد بزرگ و سردار رشيد، چراغ يقين و شعلة ايمان را در ذهن و زندگي‏مان روشن سازد.

    12 بهمن 1378 شمسي

    قم جواد محدّثي



    ▲ ميلاد فرزند شجاعت

    سالها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا ميگذشت. حضرت علي(ع) پس از فاطمه با امامه (دختر زادة پيامبر اكرم) ازدواج كرده بود. امّا با گذشت بيش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل علي(ع) بود.

    براي خاندان پيامبر، سرنوشتي شگفت رقم زده شده بود. بني هاشم، در اوج عزّت و بزرگواري، مظلومانه مي‏زيستند. وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب‏ شناسي وارد بود و قبايل و تيره‏ هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب مي‏شناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله ‏اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد.(2)

    پس از مدّتي، عقيل زني از طايفة كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ‏ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به ‏دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.

    عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمة كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانة علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد(3).

    گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.

    ثمرة ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثة كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبي‏ها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمرة اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود.

    فاطمة كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه ‏اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است(4). او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري مي‏كرد و خود را خدمتكار آنان مي‏دانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود.(5)

    ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست مي‏داشت. وقتي حادثة كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا مي‏رسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا مي‏شد و برايش مهمتر بود.

    عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده ‏اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.

    ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود.(6) تولّد عباس، خانة علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي‏ديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه خواهد گشت.

    وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد(7). در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند(8).

    آن حضرت، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است(9).

    با تولّد عبّاس، خانة علي(ع) آميخته ‏اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده‏ اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.

    عبّاس در خانة علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.

    تربيت خاصّ امام علي(ع) بي‏ شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده‏ اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.

    روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم مي‏كنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ‏ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد(10).

    استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه‏ هاي انساني هم رشيد بود. او مي‏دانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود.

    اين حقيقت، موردتوجّه علي(ع) بود، آنگاه كه مي‏خواست با امّ البنين ازدواج كند. وقتي هم كه حضرت امير در بستر شهادت افتاده بود، اين «راز خون» را به ياد عبّاس آورد و در گوش او زمزمه كرد.

    شب 21 رمضان سال 41 هجري بود. علي(ع) در آخرين ساعات عمر خويش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و به اين نوجوان دلسوخته، كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علي بود، فرمود: پسرم، به زودي در روز عاشورا، چشمانم به وسيلة تو روشن ميگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعة فرات وارد شدي، مبادا آب بنوشي در حالي كه برادرت حسين(ع) تشنه است.(11)

    اين نخستين درس عاشورا بود كه در شب شهادت علي(ع) آموخت و تا عاشورا پيوسته در گوش داشت.

    شايد در همان لحظات آخر عمر علي(ع) كه فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آينده بودند، حضرت به فراخور هر يك، توصيه‏ هايي داشته است. بعيد نيست كه دست عبّاس را در دست حسين(ع) گذاشته باشد و عبّاس را سفارش كرده باشد كه: عباسم، جان تو و جان حسينم در كربلا! مبادا از او جدا شوي و تنهايش گذاري!

    عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و عنايتهاي ويژة علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به خانة او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت(12) و پيوسته به خانة او رفت و آمد مي‏كرد و شريك غمهايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايستة او در نظر اهل‏بيت بود



    ▲ فصل جواني

    از روزي كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين را در كنار خود ديده بود و از ساية مهر و عطوفت آنان و از چشمة دانش و فضيلتشان برخوردار و سيراب شده بود.

    چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علي(ع) گذشت، دوراني كه علي(ع) با دشمنان درگير بود. گفته‏ اند عبّاس در برخي از آن جنگها شركت داشت، در حالي كه نوجواني در حدود دوازده ساله بود، رشيد و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حريف قهرمانان و جنگاوران بود. علي(ع) به او اجازة پيكار نمي‏داد،(13) به امام حسن و امام حسين هم چندان ميدانِ شجاعت نمايي نمي‏داد. اينان ذخيره‏ هاي خدا براي روزهاي آيندة اسلام بودند و عبّاس مي‏بايست جان و توان و شجاعتش را براي كربلاي حسين نگه دارد و علمدار سپاه سيدالشهدا باشد.

    برخي جلوه ‏هايي از دلاوري اين نوجوان را در جبهة صفّين نگاشته ‏اند. اگر اين نقل درست باشد، ميزان رزم آوري او را در سنين نوجواني و دوازده سالگي نشان مي‏دهد.

    مگر برادرزاده‏ اش حضرت قاسم سيزده ساله نبود كه آن حماسه را در ركاب عمويش آفريد و تحسين همگان را برانگيخت؟ مگر پدرش علي بن ابي طالب(ع) در جواني با قهرمانان نام آور عرب، همچون «مرحب» در جنگ خيبر و «عمروبن عبدودّ» در جنگ خندق درگير نشد و آنان را به هلاكت نرساند؟ مگر عباس، برادر امام حسن و امام حسين ومحمد حنفيّه و زينب و كلثوم نبود؟ مگر نياكانش ازناحية مادر در قبيلة «كلاب» همه از سلحشوران و تكسواران عرصه ‏هاي رزم وشجاعت و شمشيرزني و نيزه افكني نبودند؟ عباس، محلّ تلاقي دو رگ و ريشة شجاعت بود، هم از سوي پدر كه علي(ع) بود و هم از طرف مادر. و امّا آن حماسه آفريني در سنّ نوجواني:

    در يكي از روزهاي نبرد صفّين، نوجواني از سپاه علي(ع) بيرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه‏ هاي شجاعت و هيبت و قدرت هويدا بود. از سپاه شام كسي جرأت نكرد به ميدان آيد. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاويه يكي از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دليرمردي برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ اين جوان برو. آن شخص گفت: اي امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر مي‏دانند، چگونه فرمان مي‏دهي كه به جنگ اين نوجوان بروم؟ معاويه گفت: پس چه كنيم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكي از آنان را مي‏فرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. يكي از پسرانش را فرستاد، به دست اين جوان كشته شد. ديگري را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه علي(ع) آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند.

    خود ابن شعثاء به ميدان آمد، در حالي كه ميگفت: اي جوان، همهء پسرانم را كشتي، به خدا پدر و مادرت را به عزايت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتي ميان آنان ردّ و بدل گشت. با يك ضربت كاري جوان، ابن ‏شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پيوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. اميرالمؤمنين او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش كنار زد و پيشاني او را بوسه زد. ديدند كه او قمر بني هاشم عباس بن علي(ع) است.(14)

    نيز آورده‏ اند در جنگ صفين، در مقطعي كه سپاه معاويه بر آب مسلّط شد و تشنگي، ياران علي(ع) را تهديد مي‏كرد، فرماني كه حضرت به ياران خود داد و جمعي را در ركاب حسين(ع) براي گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علي هم در كنار برادرش و يار و همرزم او حضور داشته است.

    اينها گذشت و سال چهلم هجري رسيد و فاجعهء خونين محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتي علي(ع) به شهادت رسيد، عباس بن علي چهارده ساله بود و غمگينانه شاهد دفن شبانه و پنهاني اميرالمؤمنين(ع) بود. بي شك اين اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختي آزرد. امّا پس از پدر، تكيه گاهي چون حسنين (عليهماالسلام) داشت و در ساية عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصيه‏ اي را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانة شهادت به عباس داشت از ياد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسين را تنها نگذارد. مي‏دانست كه روزهاي تلخي در پيش دارد و بايد كمر همّت و شجاعت ببندد و قرباني بزرگ مناي عشق دركربلا شود تا به ابديّت برسد.

    ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهايي كه برادرش امام حسن مجتبي(ع) به امامت رسيد، حيله گري‏هاي معاويه، آن حضرت را به صلح تحميلي وا داشت. ستمهاي امويان اوج گرفته بود. حجربن عدي و يارانش شهيد شدند؛ عمروبن حمق خزاعي شهيد شد، سختگيري به آل علي ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطباي وابسته به دربارِ معاويه، پدرش علي(ع) را ناسزا ميگفتند. عباس بن علي شاهد اين روزهاي جانگزاي بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسيد. وقتي امام مجتبي، مسموم و شهيد شد، عباس بن علي 24 سال داشت. باز هم غمي ديگر برجانش نشست.

    پس از آن كه امام مجتبي(ع) بني هاشم را در سوگ شهادت خويش، گريان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار ديگر تجربة رحلت رسول خدا و فاطمة زهرا وعلي مرتضي را تكرار كردند و غمهايشان تجديد شد. خانة امام مجتبي پر از شيون و اشك شد. عباس بن علي نيز ازجمله كساني بود كه با گريه و اندوه براي برادرش مرثيه خواند و خاك عزا بر سر و روي خود افكند و از جان صيحه كشيد(15).

    امّا چاره ‏اي نبود، مي‏بايست اين كوه غم را تحمل كند و دل به قضاي الهي بسپارد و خود را براي روزهاي تلخ‏تري آماده سازد. امام حسن مجتبي(ع) را غسل دادند و كفن كردند. عبّاس در مراسم غسل پيكر مطهّر امام حسن(ع) با برادران ديگرش (امام حسين و محمد حنفيّه) همكاري و همراهي داشت(16) و شاهد غمبارترين وتلخ‏ترين صحنهء مظلوميّت اهل‏بيت بود. آنگاه كه تابوت امام مجتبي(ع) را وارد حرم پيامبر(ص) كردند تا تجديد ديداري با آن حضرت كنند، مروانيان پنداشتند كه مي‏خواهند آن جا دفن كنند و جلوگيري كردند و تابوت امام حسن(ع) را تيرباران نمودند.در اين صحنه ‏ها بود كه خشم جوانان غيرتمند بني هاشم برانگيخته شد و اگر سيد الشهدا(ع) آنان را به خويشتن‏داري و صبر دعوت نكرده بود، دستهايي كه به قبضه‏ هاي شمشير رفته بود زمين را از خون دشمنانِ بدخواه سيراب مي‏كرد. عباس رشيد نيز در جمع جوانان هاشمي، جرعه جرعه غصه مي‏خورد و بنابه تكليف، صبر مي‏كرد. مي‏خواست كه شمشير بركشد و حمله كند، امّا حسين بن علي نگذاشت و او را به بردباري و خويشتن‏داري دعوت كرد و وصيّت امام مجتبي(ع) را يادآور شد كه گفته بود خوني ريخته نشود(17).

    اين سالها نيز گذشت. عباس بن علي(ع) زير ساية برادر بزرگوارش سيدالشهدا(ع) و در كنار جوانان ديگري از عترت پيامبر خدا مي‏زيست و شاهد فراز و نشيبهاي روزگار بود.

    عباس چند سال پس از شهادت پدر در سنّ هجده سالگي در اوائل امامت امام مجتبي با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوي حديث و مفسّر قرآن و شاگرد لايق و برجستة علي(ع) بود. شخصيّت معنوي و فكري اين بانو نيز در خانة اين مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از اين ازدواج دو فرزند به نامهاي «عبيدالله» و «فضل» پديد آمد(18) كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نيز كساني بودند كه در شمار راويان احاديث و عالمان دين در عصر امامان ديگر بودند(19) و اين نور علوي كه در وجود عباس تجلّي داشت، در نسلهاي بعد نيز تداوم يافت و پاسداراني براي دين خدا تقديم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصيحان و اديبان بودند.(20)

    آن حضرت، در مدينه و در جمع بني هاشم مي‏زيست و زمان همچنان ميگذشت تا آن كه سال شصت هجري رسيد و حادثة كربلا و نقش عظيمي كه وي در آن حماسه آفريد. با اين بخش از زندگي الهام بخش او در آينده آشنا خواهيم شد.

    عباس درهمة دوران حيات، همراه برادرش حسين(ع) بود و فصل جواني ‏اش در خدمت آن امام گذشت. ميان جوانان بني‏ هاشم شكوه و عزّتي داشت و آنان برگرد شمع وجود عباس، حلقه‏ اي از عشق و وفا به وجود آورده بودند و اين جمعِ حدوداً سي نفري، در خدمت و ركاب امام حسن و امام‏ حسين همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه اين جوانان، به ويژه از صولت و غيرت و حميّت عباس سخن بود.

    آن روز هم كه پس از مرگ معاويه، حاكم مدينه مي‏خواست درخواست و نامة يزيد را دربارة بيعت با امام حسين(ع) مطرح كند و ديداري ميان وليد و امام در دارالاماره انجام گرفت، سي نفر از جوانان هاشمي به فرماندهي عباس‏ بن علي(ع) با شمشيرهاي برهنه، آماده و گوش به فرمان، بيرون خانة وليد و پشت در ايستاده بودند و منتظر اشارة امام بودند كه اگر نيازي شد به درون آيند و مانع بروز حادثه ‏اي شوند. كساني هم كه از مدينه به مكه و از آن‏جا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند(21).

    اينها، گوشه‏ هايي از رخدادهاي زندگي عباس در دوران جواني بود تا آن كه حماسة عاشورا پيش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسين زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.



    ▲ سيماي اباالفضل(ع)

    هم چهرة عباس زيبا بود، هم اخلاق و روحيّاتش. ظاهر و باطن عباس نوراني بود و چشمگير و پرجاذبه. ظاهرش هم آيينة باطنش بود. سيماي پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان مي‏داد و در ميان بني هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از اين رو او را «قمر بني هاشم» ميگفتند.

    در ترسيم سيماي او، تنها نبايد به اندام قوي و قامت رشيد و ابروان كشيده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضيلتهاي او نيز، كه درخشان بود، جزئي از سيماي اباالفضل را تشكيل مي‏داد. از سويي نيروي تقوا، ديانت و تعهّدش بسيار بود و از سويي هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار مي‏ آمد. زيبايي صورت و سيرت را يكجا داشت. قامتي رشيد و بر افراشته، عضلاتي قوي‏ و بازواني ستبر وتوانا و چهره ‏اي نمكين و دوست داشتني داشت. هم وجيه بود، هم مليح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهايي داشت.

    وقتي سوار بر اسب مي‏شد، به خاطر قامت كشيده ‏اش پاهايش به زمين مي‏رسيد و چون پاي در ركاب اسب مي‏نهاد، زانوانش به گوشهاي اسب مي‏رسيد.(22) شجاعت و سلحشوري را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواري و عزّت نفس و جاذبة سيما و رفتار، يادگاري از همة عظمتها و جاذبه‏ هاي بني‏ هاشم بود. بر پيشاني‏ اش علامت سجود نمايان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساري در برابر «اللّه» حكايت مي‏كرد. مبارزي بود خدا دوست و سلحشوري آشنا با راز و نيازهاي شبانه.

    قلبش محكم و استوار بود همچون پارة آهن. فكرش روشن و عقيده ‏اش استوار و ايمانش ريشه ‏دار بود. توحيد و محبّت خدا در عمق جانش ريشه داشت. عبادت و خداپرستي او آن چنان بود كه به تعبير شيخ صدوق: نشان سجود در پيشاني و سيماي او ديده مي‏شد.(23)

    ايمان و بصيرت و وفاي عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شيعه پيوسته از آن ياد مي‏كردند و او را به عنوان يك انسان والا و الگو مي ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزي به چهرة «عبيدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گريست. آنگاه با ياد كردي از صحنة نبرد اُحد و صحنة كربلا از عموي پيامبر (حمزة سيدالشهدا) و عموي خودش (عباس‏ بن علي) چنين ياد كرد:

    « هيچ روزي براي پيامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمويش حضرت حمزه كه شير دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسيد. بر حسين بن علي(ع) هم روزي سخت‏تر از عاشورا نگذشت كه در محاصرة سي ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان مي‏پنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزديك مي‏شوند و سرانجام، بي ‏آن‏كه به نصايح و خيرخواهي هاي سيدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»

    آنگاه در يادآوري فداكاري و عظمت روحي عباس(ع) فرمود:

    «خداوند،عمويم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ايثار و فداكاري كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاري كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نيز به او همانند جعفربن ابي‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز مي‏كند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتي دارد بس بزرگ، كه همة شهيدان در قيامت به مقام والاي او غبطه مي‏خورند و رشك مي‏برند.»(24)

    آن ايثار و جانبازي عظيم اباالفضل، پيوسته الهام بخش فداكاري‏هاي بزرگ در راه عقيده و دين بوده است و جانبازان بسياري اگر دستي در راه دوست فدا كرده ‏اند، خود را رهپوي آن الگوي فداكاري مي‏دانند و اسوة ايثارشان جعفر طيّار و عباس بن علي بوده است:

    چون اقتدا به جعفر طيّار كرده‏ ايم

    پرواز ماست با پرِ جان در فضاي دوست

    در پيروي ز خطّ علمدار كربلاست

    دستي كه داده‏ ايم به راه رضاي دوست(25)

    بصيرت و شناخت عميق و پايبندي استوار به حق و ولايت و راه خدا از ويژگي هاي آن حضرت بود. در ستايشي كه امام صادق(ع) از او كرده است بر اين اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏هاي متبلور در وجود عبّاس، ياد كرده است:

    «كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصيرةِ صُلب الايمانِ، جاهد مع ابي‏عبدالله(ع) وابْلي’ بلاءاً حسناً ومضي شهيداً(26)؛

    عموي ما عباس، داراي بصيرتي نافذ و ايماني استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمايش خوبي داد و به شهادت رسيد».

    و در يكي از زيارتنامه ‏هاي آن حضرت نيز بر اين «بصيرت» و اقتدا به شايستگان اشاره شده است «شهادت مي‏دهم كه تو با بصيرت در كار و راه خويش رفتي و شهيد شدي و به صالحان اقتدا كردي»(27).

    بصيرت و بينش نافذ و قوي كه امام در وصف او به كار برده است، سندي افتخار آفرين براي اوست. اين ويژگي‏هاي والاست كه سيماي عباس بن علي را درخشان و جاودان ساخته است. وي تنها به عنوان يك قهرمانِ رشيد و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضايل علمي و تقوايي او و سطح رفيع دانش او كه از خردسالي از سرچشمة علوم الهي سيراب و اشباع شده بود، نيز درخور توجّه است. تعبير «زُقّ العِلْم زقّاً»(28) كه در برخي نقلها آمده است، اشاره به اين حقيقت دارد كه تغذيه علمي او از همان كودكي بوده است.

    مقام فقاهتي او بالا بود و نزد راويان، مورد وثوق به شمار مي‏رفت و داراي پارسايي فوق العاده ‏اي بود. تعبير برخي بزرگان دربارة او چنين است:

    «عباس از فقيهان و دين شناسانِ اولاد ائمّه بود و عادل، ثقه، با تقوا و پاك بود.»(29)

    و به تعبير مرحوم قايني: «عباس از بزرگان و فاضلانِ فقهاي اهل بيت بود، بلكه او داناي استاد نديده بود.»(30)

    اين سردار رشيد و شهيد، علاوه بر آن كه خود به لحاظ قرب و منزلتي كه نزد پروردگار دارد در قيامت از مقام شفاعت برخوردار است، وسيلة شفاعت حضرت زهرا نيز خواهد بود. در روايت است:

    در روز رستاخيز، آنگاه كه كار سخت و دشوار گردد، پيامبر خدا، حضرت علي را نزد فاطمه خواهد فرستاد تا درجايگاه شفاعت حاضر شود. اميرمؤمنان به فاطمه ميگويد: از اسباب شفاعت چه نزد خود داري و براي امروز كه روز بي‏تابي و نيازمندي است چه ذخيره كرده ‏اي؟ فاطمة زهرا ميگويد: يا علي، براي اين جايگاه، دستهاي بريدة فرزندم عباس بس است.(31)

    افتخار بزرگ عباس بن علي اين بود كه در همة عمر، در خدمتِ امامت و ولايت و اهل‏بيت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسين(ع) نقش حمايتي ويژه اي داشت و بازو و پشتوانه و تكيه گاه برادرش سيدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جايگاه را داشت كه حضرت امير نسبت به پيامبر خدا داشت. در اين زمينه به مقايسة يكي از نويسندگان دربارة اين پدر و پسر توجه كنيد:

    «حضرت عباس در بسياري از امور اجتماعي مانند پدر قد مردانگي برافراخت و ابراز فعاليت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسين بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاري، شجاعت، قوّت بازو، ايمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فريب دادن و بيم نداشتن از عظمت حريف و انبوهي دشمن را كه پدرش درجنگهاي اُحد، بدر، خندق، خيبر و غيره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.

    عباس، همانطور كه علي(ع) هميان نان و خرما به دوش ميگرفت و براي ايتام و مساكين مي‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسياري از گرسنگان مكّه و مدينه را به همين ترتيب اطعام مي‏نمود. عباس، مانند علي(ع) كه باب حوايج دربار پيغمبر بود و هركس روي به ساحت او مي‏كرد، اوّل علي را مي‏خواند، باب حوايج در استان امام حسين بود و هركس براي رفع حوايج به دربار حسين (ع) مي‏شتافت، عباس را مي‏خواند.

    عباس مانند پدر كه در بستر پيغمبر خوابيد و فداكاري كرد در راه پيغمبر، در روز عاشورا براي اطفال و آب آوردن فداكاري كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پيغمبر شمشير مي‏زد، در حضور برادر شمشير زد تا از پاي در آمد. عباس، همان‏طور كه پدرش به تنهايي به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهايي براي مهلت به طرف خيل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت»(32).



    ▲ در آيينة القاب

    غير از نام، كه مشخّص كنندة هر فرد از ديگران است، صفات و ويژگي‏هاي اخلاقي و عملي اشخاص نيز آنان را از ديگران متمايز مي‏كند و به خاطر آن خصوصيّات بر آنها «لقب» نهاده مي‏شود و با آن لقبها آنان را صدا مي‏زنند يا از آنان ياد مي‏كنند.

    وقتي به القاب زيباي حضرت عباس مي ‏نگريم، آنها را همچون آيينه ‏اي مي‏ يابيم كه هركدام،جلوه ‏اي از روح زيبا و فضايل حضرتِ ابوفضايل را نشان مي‏دهد. القاب حضرت عباس، برخي در زمان حياتش هم شهرت يافته بود، برخي بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضيلتي است جاودانه.

    چه زيباست كه اسم، با مسمّي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد كه با آن خوانده و ياد مي‏شود.

    نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله مي‏كرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن مي‏ريخت و فريادهاي حماسي‏اش لرزه بر اندام حريفان مي‏افكند.

    كُنيه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كريمش بود.

    او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم ميگفتند به خاطر مشكِ آبي كه به دوش ميگرفت(33) و از كودكي ميان بني هاشم سقّايي مي‏كرد(34)«سقّا» لقب ديگر اين بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقي كاروانيان و آب آور لب تشنگان خيمه‏ هاي ابا عبدالله(ع) بود و يكي از مسؤوليتهايش در كربلا تأمين آب براي خيمه‏ هاي امام بود و وقتي از روز هفتم محرّم، آب را به روي ياران امام حسين(ع) بستند، يك بار به همراهي تني چند از ياران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خيمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوري براي كودكان تشنه به شهادت رسيد(35) (كه در آينده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقيانِ حجاج بودند.علي(ع) نيز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سيراب سازد. در روز صفّين هم سپاه علي(ع) پس از استيلا بر آب، سپاه معاويه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدي بر فتوّت جبهة علي(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و اين مرام و استمرار اين فرهنگ و فرزانگي است. دركربلا هم منصب سقّايي داشت تا پاسدار شرف باشد.

    لقب ديگرش «قمر بني هاشم» بود. در ميان بني هاشم زيباترين و جذاب‏ترين چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار مي‏درخشيد.

    او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفيعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورندة نياز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حيات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمة كرم بود و مردم حتي اگر با حسين(ع) كاري داشتند از راه عباس وارد مي‏شدند، هم پس از شهادت به كساني كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنايت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ايمان و ايثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر مي‏ آورد. بسيارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روي آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا يافته‏ اند يا مشكلاتشان برطرف شده و نيازشان بر آمده است. دركتابهاي گوناگون، حكايات شگفت وخواندني از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است.(36) خواندن و شنيدن اين گونه كرامات (اگر صحيح و مستند باشد) بر ايمان وعقيده و محبّت انسان مي‏افزايد(37).

    يكي ديگر از لقبهاي او «رئيس عسكر الحسين» است،(38) فرمانده سپاه حسين(ع).

    او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. اين لقب در ارتباط با نقش پرچمداري عباس در كربلاست. وي فرمانده نظامي نيروهاي حق در ركاب امام حسين(ع) بود و خود سيّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان‏ دهندة نقش علمداري اوست «عبدصالح» (بندة شايسته) لقب ديگري است كه در زيارتنامة او به چشم مي‏خورد، زيارتنامه ‏اي كه امام صادق(ع) بيان فرموده است. اين كه يك حجّت معصوم الهي، عباسِ شهيد را عبدصالح و مطيع خدا و رسول و امام معرفي كند، افتخار كوچكي نيست.

    يكي ديگر از لقبهايش «طيّار» است، چون همانند عمويش جعفر طيّار به جاي دو دستي كه از پيكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. اين بشارت را پدرش اميرالمؤمنين(ع) در كودكي عباس، آن هنگام كه دستهاي او را مي‏بوسيد و ميگريست به اهل خانه داد تا تسلاي غم و اندوه آنان گردد.(39)

    «مواسي» از لقبهاي ديگر اوست و اشاره به مواسات و ازخود گذشتگي و فدا شدن او در راه برادرش امام حسين(ع) دارد.(40)

    براي عباس بن علي(ع) شانزده لقب شمرده ‏اند(41) كه هريك، جلوه ‏اي از روح بلند و عظمت او را نشان مي‏دهد.

    عباس در طول زندگي، پيوسته جانش را سپر حفاظت از امام زمان خويش ساخته بود و همراه امام حسين بود و از او جدا نمي‏شد و در راه حمايت از او مي‏جنگيد(42). سايه به ساية امام حركت مي‏كرد و خود، سايه اي از وجود سيدالشهدا بود. با آن كه خود از نظر علم و تقوا و شجاعت و فضيلت، در درجة بالايي بود و الگويي مثال زدني در اين بزرگي‏ها و كرامتها محسوب مي‏شد، امّا خود را يك شخصيّت فاني در وجود برادرش و ذوب شده در سيدالشهدا و مطيع محض مولاي خود ساخته بود و آن گونه عمل مي‏كرد تا به ديگران درس «ولايت پذيري» و موالات و مواسات بياموزد و شيوة صحيح ارتباط با ولي خدا را نشان دهد.

    شايد اين نكتة لطيف كه ميلاد امام حسين در سوم شعبان و ميلاد اباالفضل در چهارم شعبان است، رمز ديگري از وجودِ سايه ‏اي آن حضرت نسبت به خورشيد امامت باشد، كه در تمام عمر و همهء زندگي، حتي در روز تولّد هم، يك روز پس از امام حسين است و شاهدي بر اين پيروي و متابعت (البته با حدود بيست سال فاصله) .

    در حادثة عاشورا و در آن شب موعود و خدايي هم، محافظت و پاسداري از خيمه‏ هاي حسيني را بر عهده داشت و نگهبان حريم و حرم امامت بود.

    اين لقبهاي معني‏دار و گويا، هر يك تابلويي است كه فضايل او را نشان مي‏دهد و ما را به خلوتسراي روحِ بلند و قلبِ استوار و ايمان ژرف و جانِ نوراني او رهنمون مي‏شود و محبّت آن سرباز فداكار قرآن و دين را در دلها افزون مي‏سازد.

    اينك كه سخن از كنيه ‏ها و لقبهاي اوست، همين جا به برخي تعابير كه ائمّه دربارة او دارند، اشاره مي‏كنيم:

    در زيارتنامه ‏اي كه از قول امام صادق(ع) روايت شده است، خطاب به حضرت عباس(ع) چنين آمده است:

    «سلام بر تو، اي بندة صالح، فرمانبردار خدا و پيامبر و اميرمؤمنان و امام حسن و امام حسين. خدا را گواه ميگيرم ‏كه تو بر همان راهي رفتي كه مجاهدان و شهيدانِ «بدر» رفتند: راه مجاهدان راه خدا، خيرخواهان در جهاد با دشمنان خدا، ياوران راستين اولياي خدا و مدافعان از دوستان خدا...»(43).

    تعبيرات بلندي را كه امام صادق(ع) دربارة او دارد در بخشهاي پيشين نيز ياد كرديم.(44)

    در زيارت ناحية مقدّسه نيز كه از زبان امام زمان(ع) امده است، خطاب به او چنين دارد:

    «سلام بر ابوالفضل العباس فرزند اميرالمؤمنين، ان كه‏ جانش را فداي برادرش كرد، آن كه از ديروزِ خود براي‏ فردايش بهره گرفت، آن كه خود را فداي حسين كردوخود را نگهبان او قرار داد، آن كه دستانش قطع شد...»(45).

    و چه زيبا اين روح مواسات و ايثار، در اوج تشنگي در شطِّ فرات، در اين شعرها ترسيم شده است:

    كربلا كعبة عشق است و من اندر احرام

    شد در اين قبلهء عشّاق، دو تا تقصيرم

    دست من خورد به آبي كه نصيب تو نشد

    چشم من داد از ان آبِ روان، تصويرم

    بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني

    تا كه تكميل شود حجّ من و تقديرم(46)

    از بزرگترين فضيلتها و عبادتهاي وي، نصرت و ياري پسر پيامبر و حمايت ازفرزندان زهراي اطهر و سيراب كردن كودكان تشنة اباعبدالله الحسين(ع) بود و فدا كردنِ جانِ عزيز در اين راه پاك.



    ▲ مظهر شجاعت و وفا

    نه شجاعتِ دور از وفاداري ارزشمند است، نه از وفاي بدون شجاعت كاري ساخته است. راه حق،انسان‏هاي مقاوم و نستوه و عهد شناس و وفادار مي‏طلبد. ميدانهاي نبرد، سلحشوري و شجاعتِ آميخته به وفاداري به راه حق و آرمان والا و رهبر معصوم لازم است و اينها همه دربالاترين حدّ در وجود فرزند علي(ع) جمع بود. عباس از طرف مادر از قبيلة شجاعان و رزم آوران بود، از طرف پدر هم روح علي را در كالبد خويش داشت. هم شجاعت ذاتي داشت، هم شهامتِ موروثي كه معلول شرايط زندگي و محيط تربيت بود و بخشي هم زاييدة ايمان و عقيده به هدف بود كه او را شجاع مي‏ساخت.

    علي(ع) پدر عباس بود، بزرگ مردي كه به شجاعت معنايي جديد بخشيده بود. ابوالفضل العباس فرزند اين پدر و پروردة مكتبي بود كه الگويش علي(ع) است. اينان دودماني بودند سايه پروردِ شمشير و بزرگ شدة ميدانهاي جهاد و خو گرفته به مبارزه و شهادت.

    صحنة عاشورا مناسب‏ترين ميداني بود كه شجاعت و وفاي عباس به نمايش گذاشته شود. وفاي عباس در بالاترين حدّ ممكن و زيباترين شكل، تجلّي كرد. امّا بُعد شجاعتِ عباس، آن طور كه بايسته و شايسته بود، مجال بروز نيافت و اين به خاطر مسؤوليتهاي مهمّي بود كه در تدبير امور و پرچمداري سپاه و آبرساني به خيمه ‏ها و حراست از كاروان شهادت بر دوش او بود و عباس نتوانست آن گونه كه دوست داشت روح دريايي خود را در ميدان كربلا در سركوب آن عناصر كينه ‏توز و پست و بي‏وفا نشان دهد.

    در عين حال صحنه ‏هاي اندكي كه از حماسه‏ هاي او در كربلا نقل شده نشانگر شجاعت بي‏ نظير اوست. امّا وفاي عباس، چون در نهايت تشنگي و مظلوميّت پديدار مي‏شد، زمينه يافت تا به بهترين صورت نمايان شود و حماسة وفا برامواج فرات و در نهر علقمه ثبت گردد.

    عباس در همة عمر، يك لحظه از برادرش و امامش و مولايش دست نكشيد و از اطاعت و خدمت، كم نگذاشت. در تاريخ بشري، از گذشته تاكنون، هيچ برادري نسبت به برادرش مانند عباس نسبت به سيدالشهدا با صداقت و ايثارگر و فداكار و مطيع و خاضع نبوده است. وفا و بزرگواري و ادب او نسبت به امام به گونه ‏اي بود كه درتاريخ به صورت ضرب‏ المثل درامده است. هرگز در برابر امام ‏حسين(ع) از روي ادب نمي‏ نشست مگر با اجازه، مثل يك غلام. عباس ‏براي حسين همانگونه بود كه علي براي پيامبر. حسين ‏بن ‏علي(ع) را همواره با خطابِ «يا سيّدي»، «يا ابا عبدالله»، «يابن رسول الله» صدا مي‏كرد.(47)

    صحنه ‏هايي كه از وفا و شجاعت عباس ظاهر شده است، همان است كه سالها پيش وقتي حضرت علي(ع) مي‏خواست با امّ البنين (مادر عباس) ازدواج كند در نظر داشت و كربلا را مي‏ديد و نياز حسين(ع) را به بازويي پرتوان، علمداري رشيد، ياوري وفادار و سرداري فداكار و جانباز. عباس هم از كودكي در جريان كار قرار گرفته بود و مي‏دانست كه ذخيرة چه روزي است و فدايي چه كسي؛ از اين رو از همان دورانِ خردسالي ارادت و عشقي عميق به برادرش حسين داشت و افتخار مي‏كرد كه عاشقانه و از روي محبّت و صفا درخدمت برادر باشد و برادر را مولا و سرور خطاب كند و از اين كه درخدمتِ دو يادگار عزيزِ پيامبر خدا و فاطمة زهرا يعني امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) باشد، احساس مباهات و سربلندي كند. با آن كه در قهرماني و رشادت در حدّ اعلا بود امّا بي‏ كمترين غرور، نسبت به برادرش ادب و اطاعت خاصّ داشت.

    عباس همة رشادت و مهابت و توان خويش را وقف برادر كرده بود. در دل دشمنان رعبي ايجاد كرده بود كه از نامش هم به خود مي‏ لرزيدند. قهرماني و شجاعت و رشادتش همه جا مطرح بود. وفايش به حسين و فتوّت و جوانمردي‏ اش نيز ساية امن و آسوده ‏اي بود كه گرفتاران و خائفان در پناه آن اسوده مي‏شدند و احساس امنيّت مي‏كردند.

    او هم جوانمرد بود و كاردان، هم شجاع بود و با وفا، هم مؤدّب بود و مطيع فرمان مولا، هم متعبّد بود و اهل تهجّد و عبادت و محو در شخصيت برجستة برادرش حسين بن علي(ع) اينها بود كه او را به منصب فرماندهي و علمداري در كربلا رساند و توانست وفا و دليري خود را در آن روز عظيم به‏ ظهور برساند. به جلوه‏ هايي از روح سلحشور او در ترسيم حوادث عاشورا خواهيم رسيد، امّا چون اين جا سخن از شجاعت اوست به اين صحنه توجّه كنيد:

    روز عاشورا «مارد بن صديق» كه از فرماندهان قوي هيكل و بلند قامت سپاه يزيد بود و تنها با دلاوراني همسان و همشأن خود مي جنگيد، آمادة نبرد شده غرق در سلاح و سوار بر اسبي قرمز رنگ به جنگ عباس بن علي آمد.

    پيش از پيكار، به خاطر اين كه برعباس ترحّم كرده باشد از او خواست كه شمشير برزمين افكند و تسليم شود. رجزها خواند و غرّشها كرد. امّا عباس پاسخ او را در سخن و رجزخواني داد و ملاحت و شجاعت خود را ميراثي افتخارآفرين از خاندان نبوّت شمرد و از رشادتها و قهرماني‏هاي خود در عرصه هاي رزم سخن گفت و از اين كه: باكي نداريم، پدرم علي بن ابي‏طالب همواره در ميدانهاي نبرد بود و هرگز پشت به دشمن نكرد، ما نيز توكّلمان بر خداست و... ناگهان در حمله ‏اي غافلگيرانه خود را به «مارد» رساند و با تكاني شديد، نيزة او را از دستش گرفت و او را بر زمين افكند و با همان نيزه، ضربتي بر او وارد آورد. سپاه كوفه خواستند مداخله كرده، او را نجات دهند. عباس پيشدستي كرد و همچون عقابي سريع بر پشت اسبِ «مارد» نشست و غلامي را كه به كمك «مارد» آمد بود به خاك افكند.

    شمر و عدّه‏اي از فرماندهان به قصد تلافي اين شكست به‏ سوي عباس حمله ‏ور شدند تا «مارد» را از مهلكه بيرون برند. عباس بر سرعت خود افزود و پيش از آنان خود را به«مارد» رساند و او را به هلاكت رساند و در نبردي با يزيديان مهاجم، تعدادي را كشت.(48) رزم آوري و سرعت عمل و تحرّك بجا در ميدان جنگ، سبب شد كه عباس، دشمن و حريف را بشكند و خود پيروز شود.

    وجود اباالفضل(ع) در سپاه حسين بن علي(ع) هم ماية هراس دشمن بود، هم براي ياران امام و خانوادة او و كودكاني كه در آن موقعيّتِ سخت در محاصرة يك صحرا پر از دشمن قرار گرفته بودند، قوّت قلب و اطمينان خاطر بود. تا عباس بود كودكان و بانوان حريم امامت آسوده مي‏خوابيدند و نگراني نداشتند، چون نگهباني مثل اباالفضل بيدار بود و پاسداري مي‏داد.



    ▲ با عباس(ع) در حماسة عاشورا

    چون مي‏خواهيم عباس بن علي(ع) را در صحنة حماسة كربلا بشناسيم، ناچار به نقل حوادثي مي‏پردازيم كه اباالفضل در آنها نقش و حضور داشته است. بيان اين صحنه‏ ها و واقعه‏ ها، هم ايمان عباس را نشان مي‏دهد، هم وفا و اطاعتش را، هم سلحشوري و مردانگي‏ اش را، هم تابش يقين و باور بر تيغهء شمشير بلند عباس را، هم بصيرت در دين و ثبات در عقيده و پايمردي در راه مرام و انس به شهادتِ در راه خدا را.

    درجبهة كربلا مردي را مي‏ بينيم كه در درگيري حق و باطل، بي‏طرف نمانده است و تا مرز جان به جانبداري از حق شتافته است. قامتش، قلّة نستوه و بلندِ رشادت؛ دلش، بيكران دريا؛ صدايش رعد آسا و با صلابت. با آن همه شكوه و شجاعت و قوّت قلب، يك «سرباز» و يك «جانباز» در اردوي ابا عبدالله الحسين.

    هفتم محرّم بود. كاروان شهادت چند روزي بود كه در سرزمين كربلا فرود آمده بود. سپاه كوفه بر نهر فرات مسلّط بودند و آب را به روي حسين و يارانش بسته بودند. اين فرماني بود كه از كوفه رسيده بود، مي‏خواستند ناجوانمردانه با استفاده از اهرمِ فشارِ عطش، حسين را به تسليم و سازش وادارند.

    شمر بن ذي الجوشن كه از هتّاك ترين و كين توزترين دشمنان اهل‏بيت بود، با طعنه و طنز، تشنگي امام را مطرح مي‏كرد. پس از آن كه آب را به روي فرزند زهرا بستند، شمر گفت: هرگز آب نخواهيد نوشيد تا هلاك شويد.

    عباس بن علي(ع) به سيدالشهدا گفت: اي ابا عبدالله، مگر نه اين كه ما برحقّيم؟

    فرمود: آري.

    پس از آن، اباالفضل بر آنان كه مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از كنار آب پراكنده ساخت تا آن كه همراهان امام آب برداشتند و سيراب شدند.(49)

    حلقة محاصرة فرات تنگتر و كنترل شديدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتيجه، تشنگي و كم آبي در خيمه‏ هاي امام حسين(ع) آشكار شد و عطش بر كودكان بيشترين تأثير را داشت. چشمها و دلها در پي عباس رشيد بود تا براي اين مشكل چاره‏ اي بينديشد و آبي به خيمه‏ ها برساند.

    حسين بن علي(ع) برادر رشيدش عباس را مأمور كرد تا مسؤوليت تهية آب را براي خيمه ‏ها به عهده گيرد. او سقّايي‏ تشنه كامان را عهده دار شد. همراه سي مرد سوار از بني هاشم و ديگر ياران و بيست نفر پياده، كه تحت فرمانش بودند، به ‏سوي فرات روان شد. پرچم اين گروه را به«نافع بن هلال» سپرد. فرات در محاصرة نيروهاي دشمن بود. براي برداشتن آب مي‏بايست با عملياتي قهرمانانه، ضمن درهم شكستن حلقة محاصره، مشكها را پر از آب كرده به اردوگاه باز آورند.

    گروه به شطّ رسيدند. مشكها را پر كرده بيرون آمدند. در برگشت از فرات بودند كه نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرساني به خيمه ‏ها شوند. ناچار درگيري پيش آمد. جمعي به نبرد پرداختند و مأموران فرات را مشغول ساختند و جمعي ديگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهي بودند كه نبرد مي‏كردند، هم در مرحلة اوّل كه مي‏خواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب.(50)

    اين نخستين برخورد نظامي بين گروهي از ياران امام حسين(ع) با سپاه كوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آماده ساخته بود كه در هر جا و هر لحظه كه نياز به فداكاري باشد، از جان مايه بگذارد و در خدمت حسين بن علي(ع) و فرزندان پاك او باشد.


    ▲ امان نامه

    صدايي از پشت خيمه ‏هاي امام حسين(ع) به گوش رسيد. صداي ابليس، صداي وسواس خنّاس، صداي «شمر» كه ميگفت: «خواهر زادگانِ ما كجايند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا مي‏زد.(51) براي آنان امان نامه آورده بود.

    يك بار ديگر نيز پيش از اين، دايي اباالفضل از ابن زياد براي او خطّ امان گرفته بود، ولي عباس مؤدّبانه آن را ردّ كرده بود.(52) اين بار شمر براي جدا كردن اباالفضل از جمع ياران امام آمده بود.

    عباس ابتدا اعتنايي نكرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را مي‏دانست. امام حسين(ع) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولي جوابش را بده و ببين چه كار دارد.

    عباس همراه سه برادر ديگرش از خيمه بيرون آمدند. شمر امان نامه ‏اي را كه از ابن زياد، والي كوفه، براي آنان گرفته بود به عباس عرضه كرد و گفت: اگردست از حسين بكشيد و به سوي ما بياييد جانتان در امان خواهد بود.

    عباس، خشمگين از اين همه گستاخي و پررويي، نگاهي غضب آلود به شمر افكند و بر سرش فرياد كشيد:

    «نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر «امان» تو! دستت شكسته باد اي بي آزرم پست! آيا از ما مي‏خواهي كه دست از ياري شريف‏ترين مجاهد راه خدا، حسين پسر فاطمه برداريم و او را تنها گذاريم و طوق اطاعت و فرمانبرداري لعينان و فرومايگان را به گردن افكنيم؟ آيا براي ما امان مي‏ آوري درحالي كه پسر رسول خدا را اماني نيست؟!»(53).

    در نقل ديگري است كه فرمود: «امان خدا بهتر از امان عبيداللّه است»(54)

    آن تبهكار سرافكنده و ناكام بازگشت. شمر مي‏خواست با جذب عباس، ضمن آن كه ضربه ‏اي به سپاه حسين بن علي(ع) مي‏زند، جبهة كوفه را هم تقويت كند. بي شك، عباس دليرمردي جنگاور بود و مظهر خشم علي(ع)، حضورش در ميان اصحاب سيدالشهدا بسيار با اهميت و ماية قوّت قلب آنان بود. امّا دشمنان حق و پيروان باطل، هميشه نادان وكوردلند. مگرعباس در اين لحظه ‏هاي سرنوشت ساز و در آستانة شهادتي شكوهمند، فرزند فاطمه را تنها ميگذارد و خود را از يك سعادت ابدي محروم مي‏سازد!

    شمر به آن سوي رفت، عباس بن علي هم به سوي امام آمد. در اين هنگام «زُهير» به عباس گفت: مي‏خواهي ماجرايي را برايت نقل كنم و سخني را كه خودم شنيده ‏ام بازگويم؟

    عباس گفت: بگو.

    آنگاه زهير بن قين ماجراي درخواستِ علي(ع) از عقيل را در مورد معرّفي زني از قبيلة شجاعان، كه براي او فرزندي رشيد و شجاع بياورد، بازگو كرد و افزود: پدرت علي، تو را براي چنين روزي مي‏خواست؛ مبادا امروز از ياري برادر و حمايت برادرانت كوتاهي كني!

    عباس پاسخ داد: اي زهير، آيا در روزي اين چنين، تو مي‏خواهي به من روحيه بدهي و تشويقم كني؟ به خدا سوگند، امروز چيزي نشان دهم كه هرگز نديده‏ اي و حماسه ‏اي بيافرينم كه نشنيده ‏اي...(55).

    من و از حق جدا گشتن، شگفتا

    به ناحق، هم صدا گشتن، شگفتا

    من و راه خطا، هيهات هيهات

    من و ترك وفا، هيهات هيهات



    ▲ مهلت شب عاشورا

    بعد از ظهر روز نهم محرّم بود. روز به آخر مي‏رسيد، امّا به نظر مي‏رسيد كه جنگ، اجتناب ناپذير است. آفتاب مي‏رفت تا چهرة خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبي غمگين از افق اشكار شود.

    در ميان سپاه كوفه هلهله ‏اي بود كه صداي آن به گوش ياران امام هم مي‏رسيد. گويا براي حمله آماده مي‏شدند. آنان به ‏غلط مي‏پنداشتند كه مي‏توانند حسينيان را به سازش و تسليم وا دارند، درحالي كه جبهة حق، سعادت را در شهادت و بهشت را زير ساية شمشيرها مي‏دانستند:« الجنّةُ تحتگ ظِلال السُّيوفِ».(56)

    عمرسعد (فرمانده سپاه كوفه) فرمان حمله داد. نيروهاي دشمن آماده شدند، جمعي هم به طرف اردوگاه امام حسين(ع) تاختند. صداي سم اسبهايشان هرچه نزديك‏تر مي‏شد.

    امام كه درون خيمه بود، برادرش «عباس» را مأموريت داد تا از هدف وخواستة آنان كسب اطلاع كند. اين سرور جوانان بهشتي، پارة تن پيامبر و سالار شهيدان عالم به برادرش فرمود: جانم فدايت عباس!(57) سوار شو، برو ببين اينان چه ميگويند، چه مي‏خواهند، براي چه به اين سو تاخته ‏اند.

    عباسِ رشيد همراه بيست تن از ياران، بيرون شتافتند و براي گفتگو با مهاجمان به آن سوي رفتند. عباس پيام امام را رساند و هدفشان را جويا شد. آنان گفتند: حسين بن علي يا بايد تسليم شود و سر بر فرمانِ امير كوفه نهد و با يزيد بيعت كند يا آمادة نبرد باشد.

    عباس با شتاب، عنان كشيد تا حرف آنان را به امام برساند. در اين فاصله برخي از همراهان عباس ازجمله زهيربن قين و حبيب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصيحتشان كردند كه دست از جنگ با حسين بردارند و دامان خود را به ننگ كشتنِ فرزند پيغمبر نيالايند، امّا آنان گوش شنوايي براي اين گونه حرفها نداشتند.

    امام پاسخ داد: بيعت و سازش كه هرگز، امّا براي جنگ آماده ‏ايم؛ ولي برادرم عباس، برو و اگر بتواني از اينان امشب را مهلت بگير تا فردا صبح، مي‏خواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسي دوست مي‏دارم(58)

    و... مهلت داده شد. يك واحد از سواران عمرسعد، در شمال كاروان حسين(ع) موضع گرفتند و به نوعي محاصره پرداختند، شايد براي آن كه مانع رسيدن نيروهاي امدادي به اردوي امام شوند يا مانع برداشتن آب يا مانع فرار....

    سپاه كوفه و فرماندهان آن، با خيالي خام، همچنان اميد داشتندكه فردا شود و حسين بن علي تسليم گردد و او را نزد امير،عبيدالله بن زياد ببرند.

    عباس، جانِ جدايي ناپذير از حسين بود. در همين ايام، در ديدار شبانة امام حسين(ع) و عمر سعد، كه در محلّي ميان دو اردوگاه انجام گرفت و امام مي‏كوشيد كه عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همة همراهان فرمود كه بروند؛ تنها عباس و علي اكبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر وغلام خود را در كنار خويش داشت(59). حضور عباس در كنار امام حسين(ع) در ديدار و مذاكره ‏اي با آن حساسيّت، جايگاه والاي او را نزد امام نشان مي‏دهد. او دل به امام سپرده وعاشق امام بود. تصوّر جدايي از امام در ذهن او راه نداشت:

    دل رهاندن ز دست تو مشكل

    جان فشاندن به پاي تو آسان

    بندگانيم جان و دل بركف

    چشم بر حكم و گوش بر فرمان(60)

    و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.



    ▲ شب تجلّي وفا

    براي ياران ابا عبدالله شب عاشورا آخرين شب بود. فردايش روز فداكاري و حماسه آفريني و روز به اثبات رساندن ادّعاي صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسيدن، در راه دين عاشقانه جان دادن و از مرگ نهراسيدن و به‏ روي مرگ لبخند زدن.

    در آن شب، امام حسين(ع) آخرين سخنها و سخن آخر را با ياران در ميان نهاد. همة اصحاب را در خيمه‏ اي گرد آورد. پس از حمد و ثناي الهي، با صدايي رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از اين كه هركس بماند، شهيد خواهد شد. از آنان خواست كه هركس مي‏خواهد برود، مانعي نيست و اين كه فردا هر شمشيري كه از نيام بر آيد دگربار نيامش را نخواهد ديد.

    سپرها سينه‏ ها هستند

    شرابي نيست، خوابي نيست

    كنار آب مي‏جنگيم و آبي نيست

    به پاس پاكي ايمان ز ناپاكان كافر، داد ميگيريم

    تمام دشت را يكبار

    به زير هيبت فرياد ميگيريم

    و پيروزي از آن ماست

    چه با رفتن، چه با ماندن...(61)

    و سكوت... تا هر كه مي‏خواهد در تاريكي شب برود. رفتني‏ها قبلا رفته بودند، آنان كه مانده‏ اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ايمان، شهادت طلب و آهنين اراده. سخن امام به پايان نرسيده، پاسخ وفا از ياران برخاست.

    نخستين كسي كه برخاست و اعلام وفاداري و نبردتا آخرين قطرة خون كرد، عبّاس بود. ديگران هم لاي در لاي سخناني همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان اين بود كه:

    چرا برويم، كجا برويم، برويم كه پس از تو زنده بمانيم؟! خداوند چنين روزي را هرگز نياورد!(62) به مردم چه بگوييم؟ اگر نزد آنان برگشتيم، بگوييم سيّد و سرور و تكيه گاهمان را رها كرديم و در معرض تيرها و شمشيرها و نيزه‏ ها گذاشتيم و طعمة درندگان ساختيم و به خاطرعلاقه به زندگي، گريختيم؟ معاذالله! بلكه باحيات تو زنده مي‏مانيم و در ركاب تو مي‏ميريم.(63)

    الا... فرزند پيغمبر،

    سخن ازجان مگو، جان چيز ناچيز است

    تو جان هستي،

    اگر نابود گردي، بي تو جاني نيست

    چه بي تو، پيروانت را اماني نيست.

    پس از عباس، سخن ياران ديگر هركدام موجي از صداقت و وفا داشت. آنچه كه فرزندانِ عقيل گفتند، كلام شورانگيز مسلم بن عوسجه و سعيد بن عبداللّه، سخنان حماسي زهيربن قين، وفاداري محمد بن بشير، حتي آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در ركاب عموجان را شيرين‏تر از عسل دانست، همه و همه جلوه ‏هايي از ايمان سرشار آنان بود.

    اصحاب امام به خيمه ‏هاي خود رفتند: هم به آماده سازي سلاح خويش براي نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نيايش پرداختند.

    امّا عباس در اين واپسين شب، مأموريت ويژه اي هم داشت. او چشمِ بيدارِ اردوگاه امام وقهرمان نستوه جبهة حق بود. كار كشيك و نگهباني و حفاظت از خيمه‏ ها بر عهدة او بود. سوار بر اسب، شمشير را حمايل ساخته و نيزه‏اي در دست،اطراف خيمه ‏ها ميگشت(64) و در اين آخرين شب مي‏خواست كودكان و زنان، آسوده و بي هراس بخوابند و از تعرّض و تعدّي دشمن در امان باشند.

    آن شب، دشمنان بيمناك بودند و فرزندان حسين آسوده به خواب رفتند. امّا شب يازدهم كه عباس شهيدشده بود، وضع بر عكس بود و ترس و بيم در دل كودكانِ اهل بيت خانه كرده بود.(65)

    عباس بن علي در شب عاشورا پيوسته به ياد خدا بود و تا صبح پاسداري مي‏داد. كسي جرأت نداشت به خيمه‏ هاي اهل‏بيت نزديك شود. آن شب گذشت، شبي اندوهبار و پرهراس تا فردايي پرحماسه و صبحي خونين طلوع كند، تا شاهد وفاي عباس و حماسه آفريني ياران خالص و خدايي اباعبد الله (ع) باشد.


    ▲ روز خون، روز شهادت

    صبح عاشورا دو سپاه رو در روي هم قرار داشتند، سپاه نار و سپاه نور. حسين بن علي(ع) همان ياران اندك خويش را كه به صد نفر نمي‏رسيدند سازماندهي كرد. «زهير» را به فرماندهي جناح راست لشكر،«حبيب» را به فرماندهي جناح چپ سپاه خود گماشت. علم را به دست پر توانِ برادرش اباالفضل سپرد و خود و بني ‏هاشم در قلب سپاه قرار گرفتند.(66)

    علمداري در ميدانهاي نبرد قديم نقشي حسّاس داشت. پرچمدارانِ جنگ را از با صلابت‏ترين و مقاوم‏ترين نيروهاي مؤمن انتخاب مي‏كردند. امام از آن جهت علم را به عباس سپرد كه قمر بني ‏هاشم، كفايت بيشتر و توان افزون‏تر براي حمل پرچم و مقاومت در ميدان و استواري در رزم داشت و از ديگران شايسته ‏تر بود.

    عاشورا صحنة رساندن پيام، اتمام حجّت، بيم دادن وانذار بود. چندين بار امام و ياران ويژه او، خطاب به سپاه دشمن سخن گفتند، شايد كه بر اثر اين خطابه ‏ها و موعظه ‏ها وجدانشان بيدار شود و خون پسر پيامبر را نريزند. امّا دلهاي آنان سنگتر از آن بود كه اين موعظه ‏ها و هشدارها در آن اثر كند.

    فاصله خيمه گاه تا ميدان چند صد متر مي‏شد. در يكي از مراحلي كه امام به ميدان رفت و خطاب به آن قوم سخنراني كرد، حرفهاي امام به خواهرش رسيد. صداي گريه و شيون از زنان و كودكان برخاست. حضرت، عبّاس و علي اكبر را نزد آنان فرستاد كه آنان را ساكت كنند، چرا كه آنان از اين پس گريه ‏ها خواهند داشت.(67)

    آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن. از طرفين، دلير مرداني قدم در ميدان ميگذاشتند و مي‏جنگيدند. سپاه اندك و پرتوان امام، چه در نبرد تن به تن و چه در هجوم دسته ‏جمعي، با حمله‏ هاي دليرانة خويش دشمن را مي‏پراكندند. زمين زير گامهاي استوارشان مي‏لرزيد. مي‏ رزميدند، مجروح مي‏شدند، بر زمين مي غلتيدند، مي‏كشتند و كشته مي‏شدند و زيباترين حماسه‏ هاي جاويد را مي ‏آفريدند.

    عباس بن علي همچنان علم بر دوش، هدايت و فرماندهي مي‏كرد و از بامداد عاشورا تا لحظة شهادت، يك نفس آرام نداشت. گاهي به مدد مجروحي مي‏شتافت، گاهي به ياري يك رزمنده و نجات او از محاصرة دشمن مي‏پرداخت، گاهي به حمله‏ هاي برق آسا در ميدان مي‏پرداخت و صفوف دشمن را از هم مي‏دريد و چون شير مي‏غرّيد و مي‏خروشيد.

    در يك نوبت، چهار نفر از ياران امام كه ازكوفه آمده و به او پيوسته بودند و اسب نافع بن هلال در اختيارشان بود در ميدان مي‏جنگيدند و در محاصرة سپاه كوفه قرار گرفتند. اين چهار تن عبارت بودند از عمروبن خالد، سعد، مجمع بن عبدالله و جنادة بن حارث. شرايطي بحراني پيش آمده بود و موقعيّت، بازوي اباالفضل را مي‏طلبيد. حسين بن علي(ع) برادرش عباس را صدا كرد و او را به ياري آنان فرستاد. حملة عباس، محاصره كنندگان را فراري داد و آن چهار نفر از صحنه نجات يافتند. آنان زخمي بودند. عباس مي‏خواست آنان را به پشت خطّ حمله و نزد امام برگرداند. امّا گفتند: عباس، ما را كجا مي‏بري؛ ما تصميم به شهادت گرفته‏ ايم، ما را واگذار. دوباره به جهاد پرداختند. آنان حمله مي‏كردند و علمدار كربلا هم همراهي‏شان مي‏كرد و نقش مدافع از آنان را داشت. آن‏قدر جنگيدند تا همه يكجا و كنار هم به شهادت رسيدند.(68)

    هجوم دشمن هر لحظه افزايش مي‏يافت و تعداد شهيدان جبهة امام نيز بيشتر مي‏شد. هرگاه كه اوضاع نبرد تيره و تار مي‏شد و هجوم سپاه كوفه شديد مي‏شد عباس پا در ركاب مي‏نهاد و با حملات خود كوفيان را تار و مار مي‏كرد. ماية آرامش خاطر حسين بن علي(ع) بود. برادرانش را به جهاد تشويق مي‏كرد. به سه برادر خويش گفت كه به ميدان روند و از امام دفاع كنند.برادرانش هر سه به فيض شهادت رسيدند.(69)

    روز عاشورا از ظهر گذشته بود، نبرد ادامه داشت. ياران امام تعدادي در خاك و خون غلتيده بودند. نافع بن هلال، عابس شاكري، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حرّ، جون، زهير بن قين، حنظله، عمروبن جناده و خيلي‏هاي ديگر شهيد شده بودند. تشنگي بر اردوگاه امام حاكم بود.

    نوبت به جوانان بني هاشم رسيده بود. علي اكبر نخستين هاشميي بود كه شربت شهادت نوشيد. ديگران هم در پي او رفتند. مظلوميّت، تنهايي و تشنگي بي‏تاب كننده بود. امّا عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سايه وار در پي امام حسين بود وخود را سپر حفاظتي او ساخته بود.

    تشنگي بر حسين بن علي(ع) غلبه كرده بود. سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندي مشرفِ بر آب بالا آمد. مي‏خواست خود را به آب فرات برساند و رفع عطش كند.عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه كوفه رسيد كه مانع ورود امام به فرات شوند، چون مي‏دانستند اگرامام آب بنوشد و رمقي تازه كند، تلفاتشان بسيار خواهد بود. گروهي در برابر امام صف آرايي كردند و تيراندازي به سوي امام آغاز شد. پانصد نفر مأمور بر آب بودند و در آن هياهو ميان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسين بن علي جدا كردند. امّا عباس به تنهايي با آنان درگيري شديدي داشت و مجروح شد و خود را از آن جا به امام رساند.(70)



    ▲ حماسة ساحل فرات

    براي دلاورِ غيوري همچون عباس، دشوارترين مسؤوليت، ماندن براي نوبت آخر است. براي او كه جاني لبريز از ايمان و قلبي سرشار از شور و شهادت طلبي داشت، ماندن تا آخرين لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و ياران و غربت و مظلوميّتِ سيدالشهدا بسيار سنگين بود، امّا تكليفي بود كه بر عهده داشت.

    نيروهاي تحت فرمان عباس به شهادت رسيدند. او به‏ عنوان فرمانده بي ‏سپاه چه مي‏توانست بكند؟ سردار تنها و بي‏ لشكر، احساس تنهايي و دلتنگي كرد. وقتي ديد كه چه ستاره ‏هاي درخشاني بر زمين كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده ‏اي به خون غلتيده ‏اند و برادرن و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ريگزار تفتيدة كربلا بر خاك آرميده ‏اند، شوق پيوستن به آنان در درونش التهابي عجيب پديد آوردواشتياق زايدالوصفي به شهادت، او را به حضور امام‏ حسين كشيد تا اجازة ميدان و رخصتِ نبرد نهايي را بگيرد.

    امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائي؛ تو پرچمدار مني». يعني اگر تو به ميدان روي و كشته شوي، پرچم اردوي حسيني فرو خواهد افتاد. او به تنهايي براي امام حسين، مثل يك سپاه بود و حامي امام و مدافع خيمه ‏ها و باز دارندة دشمنان از هجوم به زنان و كودكان.

    امّا بي تابي عباس براي جهاد و شهادت، بيش از آن بود كه بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت ميدان طلبيد و گفت:از اين منافقان دلم به تنگ آمده است، مي‏خواهم انتقام خويش را از آنان بستانم.(71)

    درست است. داغ آن همه شهيد بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه اين شير بيشة شجاعت و نمونة والاي رشادت را نگه داشت. امّا كودكان هم تشنه بودند و صداي العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقايي و آب‏رساني به خيمه‏ ها را داشت.

    عباس خود نيز تشنه بود، امّا وقتي نگاهش به بي‏تابي كودكان امام حسين(ع) و كاروان كربلا مي‏افتاد و چهره‏ هاي زرد و لبهاي خشكيدة آنان و مشكهاي خالي را مي‏ديد و ناله ‏هاي «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گريان مي‏شنيد، تشنگي خود را از ياد مي‏برد.

    امام از عباس خواست كه حال كه مي‏خواهي بروي، پس آبي براي اين كودكان تشنه فراهم كن: يا از دشمن بخواه يا از فرات بياور؛ آنگاه اين تو و اين ميدان و اين نبرد با اين فرومايگان پست.

    اباالفضل به سوي سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بيمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:

    «اي پسر سعد، اينك اين حسين، پسر دختر پيامبر است. ياران و خاندانش را كشتيد. خانواده و فرزندانش تشنه ‏اند. آبي به آنان بدهيد كه عطش، دلهايشان را كباب كرده است و...».

    سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه ‏اي ميانشان افتاد. برخي دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، امّا از آن ميان «شمر» فرياد زد: اي پسر علي، اگر روي زمين همه آب باشد وسس در اختيار ما، هرگز يك قطره از آن هم به شما نخواهيم داد، مگر آن كه تن به بيعت با يزيد بدهيد.

    عباس در برابر اين همه فرومايگي و پستي و خبث، چه مي‏توانست بگويد يا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغيان و سركشي آنان را به عرض امام رسانيد. در همين حال بود كه صداي كودكان را شنيد: العطش... العطش! آب... آب.

    عباس ديد كه آنان در آستان هلاكتند، با اين لبان خشكيده و چهره ‏هاي رنگ لاريده و چشمان بي فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، اين چنين؟... سوار بر اسب شد، مشكي به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم دريد و خود را به‏ آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا اين ماية حيات و طراوت را به خيمه‏ هاي بي آب و افسرده و لبهاي خشكيده برساند.

    سينه اش از عطش مي‏سوخت. آب سرد و گواراي فرات هم پيش چشمانش موج زنان ميگذشت. دست عباس رفت تا كفي از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند يك احساس انساني، موجي از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت علي(ع) درشب شهادتش و به ياد لبهاي تشنة امام حسين و كودكان عطشان افتاد. بنوشد يا ننوشد؟ اين‏جا بود كه صحنة آزمون وفا پيش آمده بود و جدالِ عقل و عشق:

    عقل گفتش تشنه كامي، نوش كن

    عشق گفتش بحر غيرت جوش كن

    آب گفتش بر صفاي من نگر

    قلب گفتش در وفاي من نگر

    عافيت گفتش كف آبي بنوش

    عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش

    تشنگي گفتش تو را سازم هلاك

    رستگي گفتش كه از مردن چه باك؟(72)

    جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالي كه لبهاي حسين از تشنگي خشكيده است؟ هرگز، اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد:

    «اي نفس، پس از حسين زنده نباشي! اين حسين است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مي‏نوشي؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم دينداري من نيست.»(73)

    و آب را بر فرات ريخت. به ياد عطش حسين، آب ننوشيد تا خودش نيز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به اين صورت، آموزگار راستين وفا باشد.

    آب مي‏خواست ببوسد لبت، امّا هيهات

    اين سبك مايه، كم از همّت و مقدار تو بود

    مشك را بر دوش افكند و راه خيمه ها را در پيش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره‏ اي جز نبرد با آنان نداشت. جنگي سخت ميان سقاي كربلا و آن فرومايگان در گرفت. عباس بن علي گوشه ‏اي از شجاعت خويش را نشان داد. هيچ كس به تنهايي جرأت رويارو شدن با او را نداشت، از اين‏رو به صورت گروهي بر او مي‏تاختند تا در محاصره‏ اش قرار دهند. او نمي‏خواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ‏ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشير مي‏زد و راه ميگشود و پيش مي‏ آمد. رجز مي‏خواند و آنان را از دور و بر خود مي‏پراكند. امّا در اين گير و دار، تيغي كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يك دست، بي آن كه روحيهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه مي‏داد و اين گونه رجز مي‏خواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دينِ خود حمايت مي‏كنم و از امام راستيني كه يقيني صادق دارد و فرزند پيامبر پاك و امين است»(74).

    دستان او در راه شرف و مردانگي قلم شد تا قلم تاريخ، اين فضيلتها را براي او در ساحل رودِ هميشه جاري خوبي‏ها بنگارد. آن دستي كه به حمايت از حق برافراشته شده و به ياري حسين بر خاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگواري مي‏تراويد و رفته بود تا براي خيمه‏ ها آب بياورد، قطع شد، ولي راه او قطع نشد؛ ايمانش استوار بود و هدفش باقي. عباس سوگند خورده بود كه همواره از«دين» و از«امام» پشتيباني كند، بگذار دست هم فداي آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خيمه گاه و سيراب كردن تشنگان علاقه و همّت داشت، براي حفظ جان خويش انديشه نمي‏كرد.

    اباالفضل، گاهي نعره مي‏زد و خروش بر مي‏ آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهي رجز مي‏خواند. خروشهاي عباس در ميدان نبرد، عصارة همة فريادهاي درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالي كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد.امّا يكي از نيروهاي دشمن به نام حكيم بن طُفيل، كه پشت درخت خرمايي كمين كرده بود، ضربتي بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد و اين گونه رجز خواند:

    «اي نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيدة خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا اتش دوزخ را به آنان بچشان»(75).

    از آن پس، تيري هم به مشك خورد و آب مشك، همراه اميد عباس بر خاك ريخت.

    چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهي است

    جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهي است

    به روي اسب، قيامم به روي خاك، سجود

    اين نماز ره عشق است، از آداب، تهي است(76)

    تيري بر سينة عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزي آهنين بر سر ‎آن حضرت فرود آورد و لحظه ‏اي بعد،عباس رشيد از فراز اسب برزمين افتاد و در پي ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، درحالي كه 34 سال از عمرش ميگذشت.

    اين گونه آن حيات نوراني به فرجام خونين شهادت انجاميد وعباس، در كنار آب، پس از جهادي عظيم و نبردي حماسي جان باخت و پيكر خونين و فرق شكافته و دستان بريده ‏اش در ساحل فرات، سندي براي وفاي او شدند.

    وقتي حسين بن علي(ع) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق درخون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم گسست.

    پيكر عباس در ميدان جنگ ماند و امام به خيمه ‏ها بازگشت، با يك دنيا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را براي لحظة ديدار با خداوند آماده كند و با اهل‏بيت خويش، آخرين وداع را داشته باشد.

    اينك كه از آن همه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي عباس بن علي(ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است.

    آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل‏بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

    خود از آب ننوشيد و فرات را تشنة لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا مي‏توان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟

    دستان اباالفضل(ع) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد.(77)



    ▲ زيارتگاه عشق

    خورشيد خونرنگ عاشورا غروب كرد. دو روز پس از آن حادثه، پيكر مطهّر شهيد بزرگ و سالار سپاه حسين(ع)، سقّاي كربلا،علمدار سيدالشهدا، عباس‏بن علي(ع) توسّط گروهي از طايفة بني اسد دركنار نهرعلقمه به خاك سپرده شد. امام سجاد(ع) كه خود را براي دفن پيكر شهدا به كربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسين و عباس كه شد، شخصاً وارد قبر شد و آن دو پيكر خونين را درون قبر گذاشت.(78)

    مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(ع) درفاصله‏ اي حدود سيصد متردرشرق قبرمطهّرامام حسين، دريك بلندي در سرراه غاضريّه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سيدالشهدا است تا مركزيّتي براي عاشقان معنويّت باشد و قبله و بارگاه ملكوتي و با صفاي او هم جايي باشد براي ياد خدا و دعا و نيايش تا دستهاي پر نياز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، كه باب الحوائج است، متوسّل گردد.

    مرقد حضرت عباس در كربلا همواره مورد توجّه شيفتگان حق بوده است و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمي اشگبار و با احترام به مقام والا و جايگاه رفيع اين اسوة وفا و فتوّت، آن را زيارت مي‏كرده و مي‏كنند. و با ارج نهادن به وفا و فداكاري او، از زندگي و شهادت آن سرباز و سردار رشيدِ كربلا الهام ميگيرند و درس غيرت مي‏ آموزند. اين خط، همچنان در فرهنگ شيعي تداوم دارد.

    عباس در دل و جان زائران موقعيّتي ويژه دارد. او را به‏ عنوان باب الوائجي كه در حرمش حاجت مي‏دهد مي‏شناسند. مهابت نام عباس در دل دوست و دشمن نهفته است، حتي دوستانش از قسم دروغ به نام او مي‏ترسند و بدخواهان هم از بي احترامي به مزار و زائران و حرم اباالفضل هراس دارند و از قهر و غضب عباس حساب مي‏برند.

    چه بسيار بزرگاني كه با ادب در آستان اباالفضل به زيارت خاضعانه پرداخته ‏اند وچه بسيارحاجتمنداني كه با توسّل به او، حاجت خويش را از خدا گرفته‏ اند. زيارت او مورد سفارش وتأكيد پيشوايان دين بوده و براي آن، آداب و دستورهاي خاصّي گفته ‏اند كه در كتابهاي دعا و زيارت آمده است.

    محبوبيّت اباالفضل العباس در دل شيعيان از محبّت و احترام ائمّه به آن حضرت سرچشمه ميگيرد. آنان كه عاشقانه براي او نذر مي‏كنند و اطعام مي‏دهند، دلباختگان كرامت و جوانمردي و فتوّت اويند. حضرت زهرا عباس را همچون فرزند خود مي‏داند و به او عنايت ويژه دارد.

    يكي از مؤمناني كه همه روزه حرم امام حسين(ع) را زيارت مي‏كرده، امّا حرم حضرت عباس را هفته ‏اي يك‏بار زيارت مي‏كرده است، در خواب حضرت زهرا (س) را مي‏بيند. به آن حضرت سلام مي‏دهد، امّا با بي‏اعتنايي آن بانوي پاك رو به رو مي‏شود. ميگويد: پدر و مادرم فدايت، چه كرده ‏ام كه از من اعراض مي‏كني؟! مي فرمايد: چون تو از زيارت فرزندم اعراض مي‏كني. ميگويد: من فرزندت را هر روز زيارت مي‏كنم. حضرت زهرا(س) مي‏فرمايد: پسرم حسين را زيارت مي‏كني، امّا پسرم عباس را كم زيارت مي‏كني.(79)

    تعابيري كه از امام سجاد، امام صادق و حضرت ولي عصر عجل الله فرجه در گذشته دربارة قمر بني هاشم نقل كرديم، جايگاه رفيع او را نشان مي‏دهد و ما را مشتاق زيارتش مي‏سازد.

    امام صادق(ع) به سرزمين عراق رفت و پس از زيارت قبر حسين بن علي(ع) به سمت قبر عباس رفت، كنار آن مرقد ايستاد و زيارتنامه‏ اي خطاب به او خواند(80) تا براي ما نيز الگويي براي عرض ادب به ساحت قمر بني‏ هاشم باشد. اين زيارتنامه، كه به روايت ابوحمزة ثمالي، از زبان امام صادق(ع) نقل شده است و متني براي زيارت قبر آن حضرت و ترسيمي از فضايل اخلاقي و جهادي علمدار كربلاست، مفاهيمي همچون تسليم، تصديق، وفا، خيرخواهي، جهاد، شهادت، استمرار راه شهداي بدر و... را مورد تأكيد قرار داده است. دراين جا به ترجمة قسمتهايي از زيارتنامة آن حضرت اشاره مي‏كنيم:

    «سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند و همة شهيدان و صدّيقان بر تو باد، اي فرزند اميرالمؤمنين!

    گواهي مي‏دهم كه تو نسبت به حسين بن علي(ع) آن امام مظلوم وجانشين پيامبر، تسليم بودي و صدق و وفا داشتي.

    لعنت حق بر قاتلان تو باد، بر آنان كه حق تو را نشناختند و حرمت تو را زير پا گذاشتند و ميان تو و آب فرات، فاصله افكندند.

    شهادت مي‏دهم كه تو مظلومانه شهيد شدي...

    من تابع شمايم و نصرتم براي شما آماده است و دلم تسليم شماست.

    سلام بر تو اي بندة صالح و شايسته و مطيع خدا و رسول و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين.

    گواهي مي‏دهم كه تو راهي را رفتي كه شهداي بدر، آن را پيمودند و مجاهدان راه خدا در آن راه با دشمنان دين جنگيدند و از دوستان خدا حمايت و دفاع كردند. خداوند، بهترين و بيشترين و كامل‏ترين پاداش به تو دهد.

    گواهي مي‏دهم كه تو نهايت تلاش را در اين راه كردي. خداوند تو را در زمرة شهيدان محشور سازد و با رستگاران قرار دهد و بهترين جايگاه را در بهشت به تو عطا كند.

    شهادت مي‏دهم كه تو نه سست شدي و نه كوتاهي كردي، بلكه با بصيرت در كار خود عمل كردي، به صالحان اقتدا و از آنان پيروي كردي. خداوند بين ما و بين شما و پيامبرش و اوليايش در منزلهاي بهشتيان جمع كند و ما را با شما محشور گرداند».(81)


    ▲ شجره نامه

    لینک مستقیم :
    شجره نامه

    Upload شده توسط خودم:


    حجم : 2465.01KB


    ▲ منابع تحقيق

    1 . ارشاد، شيخ مفيد، كنگرهء هزارهء مفيد، قم، 1413 ق.

    2 . اعيان الشيعه، سيد محسن الامين، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، 1404 ق.

    3 . بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسي، مؤسسة الوفاء، بيروت، 1403 ق.

    4 . تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، قاهره، 1358ق.

    5 . ترجمهء نفس المهموم (محدث قمي)، شعراني، انتشارات علميه اسلاميه، تهران.

    6 . تنقيح المقال، عبدالله مامقاني، مطبعة مرتضويّه، نجف، 1352ق.

    7 . چهرهء درخشان قمر بني هاشم، علي رباني خلخالي، مكتبة الحسين، قم، 1375.

    8 . حياة الامام الحسين بن علي، باقر شريف القرشي، دارالكتب العلميه، قم، 1397 ق.

    9 . زندگاني قمر بني هاشم، عم‏اد زاده، انتش‏ارات خ‏رد، 1322 ش.

    10 . سفينة البحار، شيخ عباس قمي، فراهاني، تهران.

    11 . العباس، عبدالرزاق الموسوي المقرّم، منشورات الشريف الرّضي، 1360 ق.

    12 . العباس بن علي، باقر شريف القرشي، دارالاضواء، بيروت، 1409 ق.

    13 . قاموس الرّجال، محمد تقي شوشتري، مركز نشر كتاب، تهران.

    14 . المحاسن والمساوي، ابراهيم بن محمد بيهقي، داربيروت للطباعة والنشر.

    15 . معالي السبطين، محمد مهدي مازندراني حائري (چاپ سنگي)، مكتبة القرشي، تبريز.

    16 . مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران.

    17 . مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهاني، دارالمعرفه، بيروت.

    18 . مقتل الحسين، عبدالرزاق الموسوي المقرّم، مكتبة بصيرتي، قم، 1394 ق.

    19 . منتهي الامال، شيخ عباس قمي، انتشارات هجرت.

    20 . يادوارهء پنجمين مراسم شب شعر عاشورا (عباس، علمدار حسين)، ستاد شعر عاشورا، شيراز.


    منبع :
    ابوالفضل العباس

    ترنسیس
  2. 5 کاربر از ArasH برای پست مفید تشکر نموده اند:


  3. Top | #2

    • اخراج شده
    • تاریخ عضویت
      05-Aug-2007
    • رشته تحصیلی
      مهندسی صنایع
    • محل سکونت
      Далеко С родина
    • پست‌ها
      10,925
    • سپاس
      23,966
    • 26,064 تشکر در 9,109 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      0
    • امتیاز
      62

    لبخند پاسخ: ابوالفضل العباس (ع)

    حرم مطهر




    رواق‌ها


    گنبد خانه حرم حضرت عباس(ع) را چهار رواق دربرگرفته كه سقف و ديوارهاي هر يك از داخل با كاشي و آينه كاري تزيين شده است. اين رواق عبارتند از:
    رواق شمالي:‌ اين رواق از رواق شرقي و غربي جدا شده و قبلا ميان دو قسمت آن ديواري وجود داشته كه بعدها برداشته شده است .
    در ضلع شمالي اين رواق ، حجره‌اي است كه دري نقره‌اي دارد و به راهرواي زير زميني گشوده مي‌شود كه به قبر حضرت ابوالفضل(ع) مي رسد. گفته‌اند : اين جا بر نهر علقمي مشرف بوده است . در جوار اين حجره ، حجره ديگري است كه مقبره آل‌نواب را تشكيل مي دهد . پس از آن به ترتيب كتابخانه حرم حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس(ع) ، مقبره مرحوم سيد ميرزا وكيل و مقبره مرحوم حاج محمد رشيد جلبي صافي ، شهردار سابق ، واقع است . دو مقبره ديگر هم وجود دارد كه درهاي آنها از صحن گشوده ميشود . اين دو مقبره عبارتند از مقبره علامه سيد كاظم بهبهاني كه در گوشه شمال شرق حرم واقع شده و مقبره مرحوم حاج حسين حلاوي كه در گوشه شمال غرب واقع است.
    پيشتر در ضلع غربي حرم چاه آبي وجود داشته و مخزني كه در يكي از غرفه‌ها بوده و در جريان شست وشوي حرم از آن استفاده مي‌شده ، با آب اين چاه پر مي‌شده است. اين غرفه همان است كه بعد‌ها به مقبره سيد ميرزا وكيل تبديل شد. با توجه به اين كه پيشتر ميان رواق شمالي و حرم ديواري وجود داشته و اين ديوار را برداشته‌اند، درهايي كه آن جا بوده يكي به مقبره سيد عباس سيد حسين ضياءالدين عموي توليت حرم حضرت ابوالفضل(ع) بالا سر واقع است و ديگري به مقبره هنود برده است.
    هنگامي كه حاج‌رئيس ، وزير شيخ خزعل خوزستاني فرمانرواي خرمشهر پمپ آبي بر روي نهر حسينيه نصب كرد، از آنجا به حرم امام حسين (ع) و حرم حضرت عباس(ع) لوله‌‌كشي كرد و پس از آن چاه واقع در حرم را پر كرد و حوض را نيز از ميان برد.
    رواق غربي: در دو سوي اين رواق دو در قرار دارد: دري كه در سمت جلو است و به صحن گشوده مي‌شود ((سباب‌الرواق‌)) نام دارد و كفشداري واقع در كار اين در از آن ورثه شيخ محمود كشوان است. در دوم، در 26 فوريه 1942 ميلادي به سمت ضلع شمال غرب گشوده شده و نام آن ((باب‌المراد)) است و به توليت حرم تعلق دارد. مقبره هنود و مقبره عمومي توليت در فاصله ميان همين دو در قرار دارد.
    رواق شرقي: اين رواق پنج مقبره را در بر گرفته است: نخست مقبره حريري ،كه مرحوم سيد محسن سيد محمد علي آل طعمه در آن به خاك سپرده شده است. دوم مقبره مرحم سيد حسون‌النائب از آل ضياءالدين كه فرزند او سيد علوان‌النائب نيز در آن مدفون است. سوم مقبره متوليان حرم ابوالفضل العباس (ع) كه سيد مرتضي و فرزندش سيد محمد حسن آل ضياءالدين در آن به خاك سپرده شده اند. چهارم مقبره‌اي كه سيد علي سيد جواد آل طعمه توليت حرم و نيز فرزندش دكتر عبدالجواد كليدار در آن دفن شده‌اند، و پنجم مقبره‌اي كه مدفن سيد نوري سيدمهدي سيدصالح آل طعمه و قبر برخي از عموزادگان اوست .
    رواق جنوبي: اين رواق همان است كه با سه دهنه در، به ايوان طلا متصل ميشود. در اول همان است كه در سمت شرق ايوان قرار دارد و به كشيكخانه باز مي شود. در دوم در ايوان طلاست كه سيد عباس خطيب فرزند سيد‌محمد مهدي آل توليت پيشين حرم حضرت ابوالفضل (ع) در آستانه آن به خاك سپرده شده است. سومين در نيز در سمت چپ ايوان واقع است و به كشيكخانه گشوده مي‌شود. در سال 1367 حاج حسين حجار باشي به سنگفرش كردن كف حرم بع باقي‌مانده سنگ‌هاي تراشيده شده براي قصر گلستان در تهران اقدام كرد. هزينه اين كار در آن زمان بيش از 15 هزار تومان برابر با 1100 دينار عراقي بر‌اورد شده است.

    گنجينه حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع)
    در حرم حضرت عباس (ع) گنجينه‌اي است كه اشياي ارزشمند غير قابل قيمت‌گذاري در خود جاي داده است. از آن جمله مي‌توان به قالي هاي نفيس ، قالي‌هاي بافته شده به نخ‌هاي زر يا نگين‌هاي قيمتي ، چلچراغ‌هاي طلايي ، شمشير‌هاي مرصع ، ساعت‌هاي ديواري طلايي ، ساعت‌هاي ساخته شده از چوب آبنوس و همانند آن اشاره كرد.
    در اين گنجينه ، همچنين مجموعه‌اي از مجسمه‌هاي طلايي كشتي‌هاي مسافربر كه يك ناوگان را تشكيل مي‌دهد، صندوقي آهني دربردارنده چند مهر امضاي تصويري حقيقي از سرمبارك امام حسين(ع) كه از ايتاليا آورده شده است، مصحفي خطي منسوب به اميرمؤمنان(ع) و تعدادي نسخه خطي وجود دارد كه شماره آنها 109 نسخه ميرسد و بيشتر آنها نيز قرآن خطي به خط كوفي است.
    در شناسنامه اي كه از نسخه هاي خطي اين گنجينه به دست آورده ام نوشته بود: اين مجموعه دربردارنده 109 نسخه و همه نيز قرآن خطي است. به هر روي، آنچه درباره قدمت و ارزش هنري و تاريخي اشيا و نفايس موجود در گنجينه حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) هم مي توان گفت.
    مخطوطات موجود در اين گنجينه داراي فهرست چاپ نشده اي است كه نگارنده تنها نسخه اي ماشين نويسي شده از آن رويت كرده است. استاد ناصر نقشبندي در نوشته اي بدين مطلب اشاره كرده كه در حرم حضرت ابوالفضل(ع) سه نسخه قديم قرآن خطي كه به خط كوفي نوشته شده است نگهداري مي شود.
    محل گنجينه زماني در حجره اي واقع در زاويه رواق جنوبي قرار داشت كه پيش از آن مقره مرحوم شيخ حسين بن احمد بن شيخ علي توليت حرم حضرت عباس(ع) بوده است.
    اين گنجينه در حال حاضر به محل مقبره آل خيرالدين كه درش از صحن گشوده ميشود انتقال يافته است. در سال 1265 هجري قمري هياتي ويژه با حضور سعيدالسيد آل سلطان توليت فعلي و سيدحسين سيدحسن وهاب توليت پيشين حرم از مجموعه اشيا و نفايس گنجينه حرم حضرت عباس(ع) فهرستي تهيه و آن را مهر و موم كرد. اين فهرست كه ارزش مجموعه اشياي مذكور در آن هزار ليره طلايي تركي تخمين زده شده به شرح زير است.
    ـ يك نسخه قرآن با قطع بزرگ به خط كوفي و تذهيب شده.
    ـ 16 نسخه قرآن هاي ديگر در قطع بزرگ.
    ـ دو مصحف به خط كوفي در قطع كوچك.
    ـ دو چلچراغ طلايي، يكي بزرگتر به وزن 417 مثقال و ديگري متوسط با وزن 40 مثقال.
    ـ دو چلچراغ كوچك ساخته شده از آميخته طلا و نقره هر يك به وزن 15 مثقال.
    ـ دو چلچراغ بزرگ نقره، هر يك به وزن 1800 مثقال.
    ـ 97 چلچراغ نقره متوسط در اندازه هاي مختلف با وزن 200 تا 300 مثقال.
    ـ 2 چلچراغ مسي در اندازه متوسط.
    ـ 3 چلچراغ بزرگ بلورين.
    ـ يك شمعدان طلاي كوچك به وزن 9 مثقال.
    ـ سه شمعدان كوچك نقره.
    ـ 47 شمعدان مس و برنز در اندازه هاي متفاوت.
    ـ سه دسديش (شكل دست) از جنس طلا، كه يكي 29 مثقال و دو عدد ديگر هر كدام 6 مثقال وزن دارند.
    ـ سه دسديس نقره كه يكي 134 مثقال و دو تاي ديگر هر كدام 110 مثقال وزن دارند.

    درهاي حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع)
    حرم حضرت عباس(ع) (رواق ها و گنبدخانه ها) داراي شش باب در است كه پنج تاي آنها به رواق ها گشوده مي شود و يكي دو قسمت بالا سر قرار دارد.
    دو باب از اين درها در غرب قرار دارند.
    يكي از اين دو در جوار كفشداري متعلق به توليد حرم واقع شده، جنس آن از نقره و داراي دو لنگه است. بر بالاي آن كتيبه اي است و در آن كتيبه نوشته است: كتبه محمدعلي القزويني الحائري سنت 1288 هجري قمري. بر لنگه هاي در نيز اين نوشته‌ها به چشم ميخورد:
    بر لنگه در راست، اين ابيات از شاعر كربلايي سيدحسين علوي نقش بسته است:
    قد تولي بالطف سقي العطاشي ولا عدائه المنون سقاها
    قام للحق ناصرا و المانايا بشبا عضبه تشب لظاها
    هي باب لمرقد ضم بدرا لبني هاشم و لين و غاها
    و علي العلقي شيد صرحق صرت عنه رفعت جوزاها
    جدد المرتضي له الباب فخرا ولافعاله الاله تباهي
    فيك باب النجاه جدد ارخ حق بالله لم يخب من اتاها
    او در سرزمين طف آبرساني به تشنگان را بر عهده گرفت و البته به كام دشمنان شربت مرگ ريخت، او برخاست و حق را ياري داد و با لبه شمشير خويش طوفان مرگ بر اردوي دشمن وزاند.
    اين در مرقدي است كه ماه بني هاشم و شير بيشه پيكار اين خاندان را در خود جاي داده است.
    و بر كنار نهر علقمي كاخي ساخته شد بلند كه آسمان نيلگون به بلندي آن نرسد.
    مرقفي براي آن دري ديگر ساخت و اين مايه افتخار اوست كه خداوند كارهايش را مايه فخر قرار دهد.
    اي ابوالفضل بر آستانه تو باب نجات حياتي ديگر يافته است، تاريخ آن بگوي: اين به خداوند سوگند دري است كه هر كس قصد آن كند نوميد و ناكام نشود.
    گفتني است مصراع آخر اين شعر يعني عبارت (حق بالله لم يخب من اتاها) ماده تاريخ است اين در است كه در حساب ابجد با عدد 1356 برابر است و سال ساخت را نشان ميدهد.
    بر لنگه چپ نيز ابيات ديگري از همان شاعر است:
    هي باب النجاة للحق طرا حيث جاء الكتاب في ذكراها
    قائلا باب حطة من اتاها و حمي من جهنم و لظاها
    وباعتابها الملائك تهوي فاز بالامن فليفر من اتاها
    و علي الشهب قد تسامت مقامابجلال و رفعة لا تضاهاي
    يا ثري العلقمي قد صرت حصنابخضوع تشم طيب ثراها
    لابي الفضل جددت باب قدس ملا الخافقين، فخر علاها
    اين باب نجاتي است كه حق آن را به تمامي گشوده است آن جا كه كتاب در كتاب خدا از آن نام برده است جايي كه ميگويد (باب حطه) كه هر كس بر اين در بيايد گناه او آمرزيده شود و سپرد براي او در برابر دوزخ و زبانه هاي آن باشد.
    بر آستانه اين در فرشتدگان بايستند. اين در، باب امن است. هر كه آهنگ آن كند رستگاري يابد.
    بر كوههاي بلند نيز به جلال و رفعتي برتري و بلندي دارد كه آن را همانند نيست.
    اي خاك علقمي تو با سر تسليم نهادن به زير گام هاي عباس دژي استوار شده‌اي و هم جا بوي خوش تو به مشام رسد،‌ براي مرقد ابوالفضل دري نو ساخته شد، براي مرقدي پاك كه آوازه شكوه آن خاور و باختر را پر كرده است.
    اين در، ساخت محمد حسن نقاش فرزند مرحوم شيخ موسي است.
    در دوم نيز از نقره و داراي دو لنگه است و اين ابيات از كربلايي سيدحسين علوي شاعر بر آن نقش بسته است:
    فتبدي بالصبح مذ جدوده بعنان السماء منه الضياء
    (حسن) الندب بالسدانة فيه نال فضلا عنت له الفضلاء
    نصرالدين عن بصيرة امر صابرا للذي اراد القضاء
    فعلي قبره الملائك طافت و اليه قد زارت الانبياء
    وغدا باب قدسه للبرايا كهف امن به المني والرجاء
    بطل نال في الطفوف مقاما عبطته بنيله الشهداء
    قد حباء اللوا حسين افتخارا والي مثله يحث اللواء
    نار موسي ام باب قدس تجلي لابي الفضل نوره ام ذكاه؟
    ام غدا العلقمي طور التجلي و به الارض اشرقت و السماء؟
    مذ حوي مرقدا لشبل علي من له الفضل ينتمي و العرء
    آن هنگام كه اين را نوسازي كردند در صبحگاهان از آن نوري به آسمان برخاست.
    حسن آن كه داوطلبانه توليت قبر او را عهده‌دار شد افتخاري از آن خود كرد كه همه مفتخران در برابر آن سر فرود آوردند، او (عباس) ازسر آگاهي دين را ياري داد و در برابر خواست آنكه قضا و تقدير از آن اوست صبر كرد، پس برگرد قبر او،‌فرشتگان به طواف آمدند و قبر او را، پيامبران زيارت كردند، و آستانه بارگاه قدس او براي همه مردمان پناهگاه امني شد كه امان و آرزوي خود آنجا بيابند، او قهرماني است كه در كربلا به چنان جايگاهي دست يافت كه همه شهيدان ديگر بر آن حسرت بردند، حسن افتخار پرچمداري را به او داد و البته همانند او را اين پرچم سزاست، اينجا آتش مومي است يا باب قدسي است كه نور و روشني ابوالفضل(ع) در آن تجلي كرده است؟ يا آن كه نهر علمقي طور تجلي شده و آسمان از اين تجلي نوراني گشته است؟ از آن زمان كه مرقد، پسر علي را در برگرفت همان كه فضل و وفا را به او نسبت دهند.
    در مورد ماده تاريخ نوسازي اين نيز دو بيت گفته شد است:
    قد جددوا باب باب حمي للمبين بنوره اشرق للسائلين
    مذ تمّ ارّخ مجملا قولنا باب الهدي والرشد العالمين
    دري از درهاي اين حرم روشنگر و اين پناهگاه مردمان كه به نور خود بر گدايان اين در روشني بخشيده است نوسازي كردند، از آن هگام كه اين بنا به پايان رسيد، ماده تاريخي برايش بگذارد. چكيده سخن ما آن كه اين در براي همه جهانيان باب راهيابي و هدايت است.
    شايان ذكر است كه عبارت (مجملا قولنا باب الهدي و الرشد في العالمين) در حساب ابجد با عدد 1219 برابري مي كند و اين سال را مي نماياند.
    شايان ذكر است كه اين در مشرف بر كفشداريي است كه به واژه شيخ محمد كشوان تعلق دارد.
    سومين در همان است كه در قسمت بالا سر قرار دارد و به جايي گشوده نميشود. چهارمين در سمت پايين پا، يعني در مشرق واقع است و به رواق گشوده مي شود. پنجمين در كه آن نيز به رواق گشوده ميشود داراي دو لنگه است؛ بر يك لنگه، اين ابيات نقش بسته است:
    مررت بقبر للشهيد بكربلا ففار عليه من دموعي غزيرها
    فمازلت ارثيه وابكي لرزئه ويسعد عيني دمعها و زفيرها
    و لا برح الوفاد زوار قبره يفوح عليه مسكها و عبيرها
    سلام عليك با اباالفضل كلما تمر شمالات النسيم و مورها
    مولانا طاهر سيف الدين
    بر قبر شهيدي در كربلا گذر كردم و اشك از ديدگانم فرو ريخت. همچنان او را را رثا مي گويم و بر مصيبت و اندوه او مي گريم و ديده ام نيز مرا به اشك و سينه‌ام مرا به ناله همراهي ميكند، همچنان قاصدان كوي او به زيارت قبرش مي‌آيند و بوي مشك و عبير دراين مرقد مي‌پراكند.
    اي ابوالفضل، سلام بر تو تا آن زمان كه نسيم پگاه و شامگاه بوزد.
    وقف: سرمان سيف‌الدين طاهر، سال 1351 هجري قمري
    بر لنگه ديگر نيز اين ابيات به چشم مي خورد:
    عباس يا باب الحوائج للوري الفضل جاري منك للاطياب
    تهديك افئدة الكرام بشوقهم بمقامك العالي لكسب ثواب
    يقضي حوائج من يلوذ ببابه رب العلي و مسبب الاسباب
    و يفوز زائره بنيل مرامه و له النعيم غدا يغير حساب
    قصر البيان عن المديح لبابه طوبي لحجاب و حسن مآب
    عباس اي باب الوائج مردمان واي كه فضل و نيكي‌ات ب همه پاكان جاري است، دلهاي بزرگان شوق تو دارد و مقام بلند تو را براي رسيدن به پاداش الهي به پيشوايي ميگيرد، هر كس بر دو در او پناه آورد، خداوند آسمان سبب‌ساز هستي حاجت او را برآورده مي‌آورد.
    هر كس او را زيارت كند به خواسته خويش ميرسد و كامياب ميگردد و در فرداي قيامت نيز او را نعمتي بي‌حساب خواهد بود،‌ بيان از مديحه‌سرايي بر آستانه او كوتاه است خوشا كسي را كه پاسبان آن در است و اين خوش فرجامي است.
    اما ششمين در نيز در ناحيه شمال حرم واقع است و همان اشعاري بر آن نقش بسته كه بر پنجمين در هست، با اين تفاوت كه در ميانه لنگه دوم اين كتيبه نيز ديده ميشود: (الباني محمد جعفر خلف المرحوم الحاج عبدالحميد التاجر الاصفهاني 1341 هجري كتبه علي بن الحسين الموسوي البهبهاني).


    ايوان طلا
    ايوان طلا ايواني است وسيع كه در جلوي گنبدخانه حرم و مشرف بر صحن شريف است و 320 متر مربع مساحت دارد. از آجرهاي مسي رنگ و طلاكاري شده در نماي آن استفاده شده است. بر پيشاني ايوان قطعه‌اي مستطيل شكل ديده مي شود كه چند بيت به زبان تركي و با خطي زيبا بر آن نوشته است. يكي از بيت ها اين است:
    يازدي خلوصي برله تاريخ كلك فيض ايتدي بوبار گاهي سلطان حميد تجديد
    اين بيت گوياي آن است كه ايوان در دوره حكومت سلطان عبدالحميدعثماني تجديد بنا شده است. در كتاب مدينة الحسين آمده است:
    ديوار جلويي ايوان، از كف تا ارتفاع دو متر، با سنگهاي مسي رنگ و طلاكاري شده تزيين يافته و آن گونه كه از نوشته‌هاي چپ و راست پيشاني ايوان و مجاور در مياني حرم پيداست، در سال 1309 هجري قمري احترام الدوله همسر ناصرالدين شاه به طلاكاري ايوان اقدام كرده و پس از او آصف محمد علي شاه لكنهوي به پوشش طلاي قسمت هاي باقيمانده جلو ايوان پرداخته است. مساحت ايوان نزديك به مساحت ايوان حرم امام حسين(ع) است و در زير اين ايوان در قسمت مياني دري مسي گشوده ميشود كه سه متر طول و دو متر عرض دارد و بر آن اين عبارت نوشته است:
    (رجب علي الصائغ ابن المرحوم فتح الله الشوشتري عام 1355 ه.ق صاغها النقاش محمد حسن ابن المرحوم الشيخ موسي كتبها محمدجواد الخطاط). ظاهرا همين شخص دو در نقره‌اي ديگر نيز ساخته كه در جلوي ايوان و در دو ضلع شرقي و غربي آن به سمت داخل گشوده ميشود).
    بر ايوان طلا و درهايي كه از آن يا از مجاورت آن گشوده ميشود،‌ شش كفشداري وجود دارد كه سه تاي آنها درچپ ايوان قرار گرفته است: اولين كفشداري از آن ورثه سيد سليمان سيد جعفر سيد مصطفي آل طعمه و در اجاره شيخ حسين معله نجفي است.
    دومين كفشداري از آن ورثه برخي از افراد آل لطيف آل قنديل و آل صخني و فعلا در دست عبدالحسين، جعفر و حاج صادق فرزندان محمد علي بن مرزة بن محمد كشوان است و سومين كفشداري ديگر هم كه در سمت شرق ايوان قرار گرفته همه از آن ورثه سيد امين سيد مصطفي آل طعمه است. سيد محمد حسن آل ضياءالدين توليت حرم نيز دو كفشداري براي خود ايجاد كرده است يكي در شرق و ديگري درغرب ايوان.
    از اين ايوان دو در گشوده ميشود كه يكي در وسط آن قرار گرفته است و به رواق راه دارد. در اول؛ اين در از جنس نقره است و ابيات زير از شاعر محمدعلي يعقوبي بر آن نقش بسته است:
    لذ باعتاب مرقد قد تمنت ان تكون النجوم من حصباه
    وانتشق من ثري ابي الفضل نشرا ليس يحكي الضلال نشر شذاه
    غاب فيه من هاشم اي بدر فيه ليل الضلال يمحي دجاه
    هو يوم الطوف ساقي العطاشي فاسق من فيض مقلتيك ثراه
    واسل عنده البكاء ففيه قد اطال الحسين شجوا بكاه
    لايضاهيه ذوالجناحين لما قطعت في شبا الحسام يداه
    هوب باب الحسين ما خاب يوما وافد جاه لائذا بحماه
    قام دون الهدي يناضل عنه و كفاه ذاك المقام كفاه
    فاديا سبط احمد كابيه حيدر من فدي النبي اخاه
    جدد (المرتضي) له باب قدس من لجين يغشي العيون سناه
    انه باب حطة ليس يخشي كل هول مستمسك في عراه
    قف به داعيا و فيه توسل فيه المرء يستجاب دعاه
    به آستانه بارگاهي پناه جوي كه ستارگان آرزو كنندكاش ريگهاي زمين آن باشند.
    خود را از بوي خوشي كه از آن جا از مضجع ابوالفضل مي‌وزد و هيچ بويي ديگر ان را همانندي نكند برخوردار كن، در اين خاك بدري از خاندان بني هاشم پنهان شده است، چه بدري كه همه سياهي‌ها و ظلمتها را از ميان برد، او در روز عاشورا سقاي تشنگان بود تو نيز از سرشك ديدگانت خاك او را سيراب كن.
    آن جا فراوان گريه كن كه حسين(ع) از اندوه او بسيار غمگين گشت و گريست.
    آنگاه كه بر لبه شمشير دو دست او از تن جدا شد جعفر طيار نيز نتواند به رتبه او رسد و او را همانندي كند؛
    او باب حسين است و آن كه به حرم و پناهگاه او پناه آورد، هيچگاه ناكام و نوميد نشد،
    او به دفاع از امام هدايت برخاست، پيشاپيش او پيكار كرد و دو دستش سپر بلاي او ساخت،
    او سبط احمد را فدا شد، آن سان كه پدرش علي فدايي برادر خود پيامبر خدا گشت (و به شب هجرت در بستر او خوابيد).
    مرتضي براي او دري كه باب قدس است نوسازي كرد و با نقره‌اي كه فروغش ديدگان را خيره كند آراست. اين در،‌ باب آمرزش گناهان است كه با چنگ آويختن به حلقه‌اش هيچ بيمي نيست.
    بر اين درگاه به دعا و توسل بايست كه در اين جا و به حرمت اين بارگاه، دعاي كسان مستجاب مي شود.
    در وسط اين در كتيبه اي با عبارت: قال النبي صلي الله عليه و آله و سلم: انا مدينة‌ العلم و علي بابها اين بيت شعر ديده مي شود:
    نلت المني فقل به مؤرخا باب نجاة المذنبين جددا
    بدين بارگاه به آرزوي خود رسيدي، آن را ماده تاريخ گوي: باب نجات گنهكاران نوسازي شده است.
    گفتني است مصراع اخير باب نجاة المذنبين جددا به حساب ابجد نمايانگر عدد 1354 است كه سال ساخت او دو را نشان مي دهد.
    در دوم؛ اين در نيز از نقره است كه به حرم گشوده ميشود و دو لنگه دارد.
    بر لنگه نخست، چند بيت شعر از مرحوم سيدمحمد جمال هاشمي به چشم ميخورد. متن آن ابيات چنين است:
    يا ابا الفضل انت للّه باب رفعت للسماء منك القباب
    كعبة المومنين حجت اليها عاطفات فيها الولاء مذاب
    ووفود الاملاك تهبط شوق المقام للّه فيها اقتراب
    كم صلاة للّه نعرج فيه ودعاء في ظله يستجاب
    انت باب الحسين دنيا و اخري فله منك جيئة و ذهاب
    من يزره من غير بابك الغي حاجزا حوله يقوم حجاب
    منك يجري علي الولاء ثواب بك ينفي عن الموالي عقاب
    انت سر القبول في العمل المقبول لا ما اتت به الاتعاب
    فتحت للجنان باسمك باب اشيعة الحق والوسيلة باب
    صنعته باصفهان فامسي تحفة يحتفي بها الاعجاب
    حملته اليك تطوي الفيافي بولاء تضج منه الشعاب
    وتناهت بنصبه باحتفال فيه للدين نصرة و اكتساب
    يا اباالفضل انّ بابك اسم يمن يحطّ حدّه و فيه الحساب
    يا شهيد الايمان يومك فخر للهدي فيك تزدهي الاحقاب
    1388 هجري
    اي ابوالفضل تو باب خدايي كه آسمان به يمن تو گنبدي بلند افراشته است.
    تو كعبه مومناني و دلها و عاطفه‌هايي به اين كعبه حج گزارده‌اند كه به ولا و سرسپردگي درآميخته‌اند،
    فرشتگان گروه گروه و به شوق اين بارگاه فرود مي‌آيند و اين جا توان به بارگاه خداند تقرب يافته، چه بسيار نمازها كه از زير اين گنبد به آسمان فرستاده و چه بسيار دعاها كه در سايه اين سراي اجابت ميشود،
    تو در اين سراي و آن سراي باب حسيني كه از رهگذر تو توان به او رسيد،
    هر كس از غير طريق تو آهنگ زيارت او كند، پرده‌اي سنگين بر گرد خويش افكنده است،
    از دست فيض تو به سرسپردگان پاداش دهند و به نام تو از بردگان اين كوي كيفر بردارند،
    تو را از پذيرفته شدن هر كار پذيرفته‌اي، نه آن كه راز اين پذيرش رهاورد سختي و تلاش باشد،
    شيعيان كه طايفه حقند، براي اين بوستان به نام تو دري ساخته‌اند و البته اين در بهانه است،
    آن را در اصفهان ساخته‌اند و ارمغان آورده اند، ارمغاني كه هزاران شگفت برانگيزد،
    شيعيان اين در را از كوه و بيابان گذرانده و بدين جاي آورده اند، با عشق و لايي كه آوازه آن در كوه و دره پيچيده است،
    نصب آن را با مجلسي به پايان رساندند و اين ياري دين و مايه به دست آوردن پاداش الهي شد،
    اي ابوالفضل، در بارگاه تو پرآوازه‌ترين دري است كه بر آن گناه با همه آن كه حسابي دارد فرو ريخته شود،
    اي شهيد ايمان، آن روز پرافتخار پايداري تو مايه افتخار راه هدايت است و نسل‌ها بر آن مباهات كنند.
    در پايين اين شعر نيز عدد 1388 هجري قمري كه نشان دهنده سال ساخت اين در است ديده ميشود.
    در ميان لنگه دوم دايره اي است و در آن چنين نوشته است: انا مدينة العلم و علي بابها العبد الجاني ابن شمس الدين محمد الاصفهاني محمد علي الحسيني الطباطبايي غفر ذنوبه 1259 هجري قمري.
    من شهر دانشم و علي آن را دروازه است. بنده گنهكار فرزند شمس‌الدين محمد اصفهاني محمد علي حسن طباطبايي كه خداي از گناه او درگذرد، 1259 هجري قمري.
    در سمت غرب اين ايوان، دري كوچك مشرف به كشيكخانه وجود دارد و بر لوح‌هايي مسين كه بر اين در نصب شده بيت زير نوشته است:
    بذلت يا عباس نفسا نفيسة لنصر حسين عز بالجد من مثل
    اي عباس،‌ تو جاني گرانبها براي ياري حسين فدا كردي و اين چه ناياب مثلي براي فداكاري است.
    به سال 1355 هجري قمري (1936 م) سيد محمد حسن آل ضياءالدين توليت حرم عباس(ع) دري يگر از جنس نقره براي حرم حضرت ساخت. شيخ محمد حسن ابوالحب أبيات زير را در اين باره سروده است:
    شيدت يا ابن المرتضي باب علا بها البرايا قد لوت رقابها
    فقف عليها خاضعا مسلما ملتثما من ادب اعتبها
    الا تري الاملاك فيها احدقت اضحت علي ابوابه حجابها
    باب ابي الفضل سليل حيدر من فاق ابناء العلي انجهابها
    اي پسر مرتضي، تو دري از درهاي عظمت و سربلندي ساختي كه بندگان همه بر آستانه‌اش سر فرود آورده اند.
    پس تو اي زاير، بر ين در بايست، سلام ده و آستانه از روي ادب ببوس.
    آيا نمي بيني كه فرشتگان بر اين بارگاه حلقه زده اند و درباناني اين جا ايستاده‌اند؟
    اين باب ابوالفضل فرزند حيدر است؛ كسي كه فرزندانش بر همه مهتران برتري دارند.
    سيد محمد بن سيد حسن حلي هم در اين باره شعري گفته و در اين شعر ماده تاريخي به حساب جمل آورده است:
    اقول لمن رام باب الرجا و رام لري الحشا موردا
    الا اقصد ابا الفضل فهو المراد لكل كئيب غدا مقصدا
    وفيه و منه بلوغ المني و في حرم القبر تلقي الندا
    و من رام اذ ارخوا قصده فبابا ابي الفضل قد جددا
    1355 هجري
    هر كس را كه باب اميد مي‌جويد و هر كس را كه بر جگر تشنه خود آبي مي‌طلبد ميگويم،
    هلاث آهنگ ابوالفضل كن كه او مراد و مقصد فرداي هر دل آزرده است،
    در اين جا و از اين جاست كه به آرزوي خود رسند و در اين حرم است كه ندايي مي‌شنوي:
    (چونان كه ماده تاريخ مي گويم) هر كه آرزويي دارد قصد اين آرامگاه كند كه درهاي حرم ابوالفضل را از نو ساخته‌اند.
    گفتني است عبارت قصده فبابا ابي الفضل قد جددا به حساب ابجد با عدد 1355 برابري مي‌كند و اين سال را مي‌نماياند.
    شاعر كربلايي، سيد مرتضي وهاب نيز چند بيتي در ماده تاريخ ساخت در حرم آورده است:
    قف بباب الله واستشفع إليه بفتي في كربلا واسي الحسينا
    باب خلدا حيث في تاريخه (شيدوا باب ابي الفضل لجينا)
    1374 هجري
    بر درگاه خداوند بايست و به آن جوانمردي كه در كربلا حسين را همراهي كرد شفاعت جوي،
    اين در باب خلد و جاودانگي است كه در تاريخ آن گفته شده است: در بارگاه ابوالفضل را از نقره ساختند.
    گفتني است عبارت: شيدوا باب ابي الفضل لجينا به حساب ابجد، عدد 1374 را مي‌نماياند.
    در كفشداري مقابل دفتر توليت حرم حضرت ابوالفضل(ع) نيز اين دو بيت از شاعر زنده‌ياد سيدحسين علوي به چشم مي خورد:
    لذ باعتاب ابي الفضل الذي كابيه المرتضي يحمي حماه
    واخلع النعلين وادخل صاغرا وانتزع من قدسه طيب شذاه
    به آستانه ابوالفضل پناه جوي كه چون پدرش علي(ع) از ناموس دين دفاع كرد.
    پاي افزار بكن و فروتنانه به درون و از جايگاه قدس اين حرم خوش آن را بياب.

    صحن ها و درهاي آن
    در گذشته، هنگامي كه از باب قبله مي گذشتيد، به صحني كوچك و مربع شكل وارد مي‌شديد كه در شرق آن يك حجره و يك سقاخانه قرار داشت و بر ديوارهاي آن اشعاري به زبان فارسي و حديثي نبوي و در پايان اين نوشته، تاريخ 1304 هجري قمري به چشم مي‌خورد. سپس هنگامي كه مي‌خواستيد به صحن بزرگ برويد، از سالني مربع شكل مي‌گذشتيد كه در غرب آن مقبره مرحوم حاج محمد صادق يكي از متوليان نوسازي حرم و در شرق آن نيز مقبره راجه محمدجعفر هندي قرار مي‌گرفت. هنگام احداث خياباني كه صحن شريف را دربرمي‌گيرد نصف صحن قبله از قسمت غير مسقف تا اول سالن پيشگفته از ميان رفت و باقيمانده اين صحن نيز بعدها در گنجينه حرم ادغام شد. اين محل زماني مسجد و رواق بود و بعدها در سال 1383 هجري قمري (1963 م) كتابخانه ابوالفضل العباس نام گرفت.
    مگر در پاره‌اي موارد، اصولا همه كساني كه به نوسازي حرم مطهر امام حسين(ع) پرداختند، حرم حضرت عباس(ع) را نيز نوسازي كردند. سيدعبدالحسين كليددار مي‌گويد:
    تاريخ بناي صحن و حرم حضرت عباس (ع) با تاريخ بناي حرم امام حسين(ع) در روزگاران مختلف همپاي و همراه است و بيشتر كساني كه افتخار نوسازي و تزيين در حرم امام حسين(ع) به دست آورده‌اند، به اقداماتي همانند، حرم حضرت عباس(ع) نيز توفيق يافته‌اند.
    به هر روي،‌مساحت صحن جامع حرم حضرت ابوالفضل(ع) 9300 متر مربع و مساحت بناي حرم؛ اعم از رواقها و گنبدخانه و ايوان 4370 متر مربع است.
    ايوان‌هاي صحن بزرگ: صحن بزرگ داراي چهار ايوان وسيع است. سقف ايوان‌ها داراي مقرنس‌‌كاري و طاق و قوس‌هاي هندسي زيباستو در هر كدام نيز حجره‌اي وجود دارد كه براي مباحثه يا تدريس علوم ديني از آن استفاده مي‌شده است.
    اين ايوان‌ها عبارتند از:
    1. ايوان بالاسر؛ اين ايوان در غرب صحن قرار دارد و بر بالاي آن اين كتيبه به چشم مي‌خورد: قال الله تعالي: (بسم الله الرحمن الرحيم، إذا جاء نصر الله والفتح و رايت الناس يدخلون في دين الله افواجا فسبح بحمد ربك واستغفره انه كان توّابا).
    خداوند فرموده است: بسم الله الرحمن الرحيم، چون ياري خداوند و گشايش بيايدو مردمان را بيني كه گروه گروه به آيين خدا درآيند خداي خود را ستايش و تسبيح گوي و از او آمرزش بخواه كه او توبه‌‌پذير است (سوره نصر) سال 1304 هجري قمري.
    در وسط اين ايوان هم كتيبه‌اي است كه اشعاري به زبان فارسي بر آن نوشته است.
    گفتني است در اين ايوان درويش‌ها در دهه محرم مجلس عزاداري برپا مي‌داشتند وايوان را سياهپوش مي‌كردند و از ديوارهاي آن شمشيرها و كشكول‌هاي گوناگوني مي‌آويختند. اين گروه را درويش‌هاي حرم حضرت عباس(ع) مي‌ناميدند، در برابر درويش‌هاي ديگري كه در حرم امام حسين(ع) بودند.
    2. ايوان شرقي؛ اين ايوان در ضلع شرقي صحن قرار دارد و باب الرضا (باب العلقمي) در زير همين ايوان است. در بالاي ايوان كتيبه‌اي است كه سوره حمد و تاريخ 1304 هجري قمري بر آن نوشته است. اين كتيبه درماه رمضان 1304 هجري قمري نوشته شده و يكي از كاشي‌كاران به نام محمدنادر توكلي درهمان سال اين ايوان را تجديد بنا كرده است.
    3. ايوان شمالي؛ در قسمت بالاي اين ايوان كتيبه‌اي است كه تاريخ 1304 هجري قمري بر آن نقش بسته است.
    4. ايوان قبله: اين ايوان در مدخل باب القبله است و بر آن كتيبه‌اي به تاريخ 1304 هجري قمري و اثر محمد حسين يزدي به چشم مي‌خورد بر بالاي اين ايوان نيز ساعت زنگدار بزرگي نصب شده است.

    اين بارگاه شاه جهان حقيقت است
    اينجا حريم پاك علمدار كربلاست
    اين آستان قدس شهيد ره خداست
    اينجا حريم حضرت حضرت باب الحوائج است
    دولت در مقام و كشايش در اين سراست
    اينجا بود مقام شهيدي كه تا ابد
    خاكش حيات بخش و هوايش عبير زاست
    اين بارگاه شاه جهان حقيقت است
    اين جايگاه جلوه انوار كبرياست
    اين خاك مشك بيزكه دارالشفا بود
    هر ذره‌اش به چشم ملايك چو توتياست
    اين جاست جايگاه شهيدي كه تا به حشر
    دين خدا و پرچم اسلام از او بپاست
    اين جاست جايگاه اميري كه در كرم
    كان سخا و ابر عطاويم وفاست
    اين جاست جايگاه علمدار لشكري
    كز بهر حق عليه ستمگر به پاي خاست
    دريادلي غنوده در اين جا كه همچو نوح
    در بحر دين به كشتي توحيد ناخداست
    سقاي اهل بيت، حسين علي بود
    اين تشنه لب كه خاك درش چشمه بقاست
    گردد مس وجود تو چون زر در اين مقام
    اين بارگاه خشت وجود زكيمياست
    آيينه تمام‌نماي حقيقت است
    هر دل كه با ولاي ابوالفضل آشناست
    حاتم كه گشت شهره آفاق از سخا
    در آستانه كرمش كمترين گداست
    آن كس كه سر زفخر بسايد بر آسمان
    اين جا كه مي رسد ز ادب قامتش دوتاست
    آب فراتتا به ابد شرمگين بود
    از تشنه‌اي كه ساقي و سقاي كربلاست
    در روز حضر فاطمه گردد شفيع خلق
    در دست وي دو دست بود كز بدن جداست
    از اين مصيبتي كه به آل نبي رسيد
    تا روز رستخيز به پا پرچم عزاست
    امروز هر كه خدمت آل علي كند
    فردا شفيع او به صف حشر مرتضاست
    بر طبق امر آيت حق (حضرت حكيم)
    آن كس كه حكم او به همه شيعيان رواست
    شد اين ضريح ساخته در شهر اصفهان
    شهري كه اگر جهان هنر خوانمش سزاست
    تاريخ اين ضريح (طلايي) چنين سرود
    عباس ميرجنگ و علمدار نينواست
    درهاي قديمي صحن
    در قديم، صحن حرم حضرت عباس (ع) داراي شش در بوده و هر يكي از اين درها بر حسب جايي كه در آن قرار گرفته، نام مشخصي داشته و هر كدام به يكي از محله‌هاي قديمي شهر باز مي‌شده است. جنس اين درها از چوب مرغوب بوده است . شيخ جعفر الهي درباره تاريخ ساخت اين درها چنين شعري آورده است :
    صحن ابي الفضل رفيع الذريقد فاخر العرش علا فارتفعا
    فيه قباب للفخار ضربت بفخرها خازنها قد رفعا
    أبوابها أمست رجاء المرتجي و مستجاب دعوة لمن دعا
    الق العصا مؤرخا (باب مجد أذن الله أن يرفعا)
    صحن حرم ابوالفضل، پناهگاه و حرمي والاست كه بر عرش تفاخر كرده و بر آن بلندي يافته است،
    بر اين بنا گنبد افتخاري استوار گرديده و نگهبان اين حرم به چنين افتخاري كه نصيبش شده سزامند مباهات ورزيدن است،
    درهاي اين صحن درگاه اميد آرزومندان است و جايي است كه در آن دعاي دعاكنندگان اجابت مي‌شود،
    عصاي خود بيفكن و اين درها را تاريخ بنا بگوي،
    اين باب مجدي است كه خداوند بلندي و عظمت را برايش خواسته است.
    گفتني است عبارت: باب مجد اذن الله له أن يرفعا به حساب أبجد نمايانگر عدد 1287 است و نشان ميدهد درها در اين سال ساخته شده است.
    به هر روي،‌ اين درها عبارتند از:
    1.باب القبله؛ از آن روي كه در سمت قبله است بدين نام خوانده‌اند. در قسمت جلو آن فراخنايي به وسعت 16 متر وجود دارد كه آن را صحن صغير (صحن كوچك) ناميده‌اند. بر فراز ايوان اين دو دو گلدسته كوچك است. طول اين در به 5/4 متر و عرض آن به 3 متر ميرسد. اين در به روزگار اشغال عراق از سوي انگلستان در سال 1337 هجري قمري و به دست محمدخان بهادر، معاون حكمران انگليسي عراق،‌كاپيتان بري، گشوده شده است. يكي از شاعران ماده تاريخ بنا را در اين شعر مي‌آورد:
    يا سائلي ارخ (تجد فتح الطريق محمد)
    اي كه از من مي‌پرسي،‌ خود ماده تاريخ بگوي: مي‌يابي كه اين را ه را محمد گشوده است.
    عبارت تجد فتح الطريق محمد به حساب ابجد نمايانگر 1337 است و سال بنا را به تاريخ هجري قمري نشان مي دهد.
    بر اي دو كتيبه است كه علي بن حسين موسوي بهبهاني آنها را به سال 1340 هجري قمري نوشته است. در پيشاني درگاه نيز صفحه‌اي مسين، لوزي شكل و تذهيب شده وجود دارد كه بر آن نوشته است: (سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين)، (بر شما درود پاك و پيراسته‌ايد بدان در آييد و در آن جلودانه بمانيد).
    هنگامي كه دولت عراق در 17 جمادي‌الثاني سال 1373 هجري قمري، 2 فوريه 1953 م. خيابان اطراف صحن را احداث كرد، اين درگاه ويران شد و قسمتي از بناي آن نيز در خيابان قرار گرفت. در نصب شده در آنجا نيز به باب صاحب الزمان در غرب صحن انتقال يافت. در همان زمان يكي از زائران در گران قيمتي كه نقش‌هايي بديع بر آن تراشيده شده بود، به حرم اهدا كرد و اين در، در محل باب القبله نصب شده بر هر يك از لنگه‌هاي اين در، يك بيت شعر و در زير آن نام واقف نوشته شده است.
    بر لنگه نخست اين عبارت است:
    بباب ابي الفضل اعتصم متمسكافما الفضل إلا منم أبي الفضل يرتجي
    يا مفتح الابواب الواقف خالق زادگان
    در حلقه در بارگاه ابوالفضل چنگ زدن كه فضل و بخشش تنها از ابوالفضل توان آرزو داشت. اي گشاينده درها، وقف كننده، خالق زادگان.
    بر لنگه ديگر نيز اين عبارت است:
    و من كان بابا للحسين بنا به له الله باب أن يسدّ‌ و يرتجي
    واليه المرجع والماب الواقف خالق زادگان
    آن كسي كه باب حسين بوده، خداوند خود او را باب است كه به گاه بسته بودن بر آن اميد باز شدن است بازگشت همه به سوي اوست واقف: خالق‌ زادگان.
    2. باب القبلة الصغير (باب قبله كوچك): اين در سال 1304 هجري قمري در شرق باب القبله گشوده شده؛ ارتفاع آن سه متر و عرض آن نيز سه متر است و حاج محمدصادق شوشتري آن را ساخته است.
    3. باب البركة: در شرق صحن قرار دارد، ارتفاع آن 5 متر و عرض آن 3 متر و از درهاي قديم است كه بر نهري كهن منشعب شده از نهر علقمي كه آن را نهر العباس مي‌ناميده‌اند مشرف بوده است. آثاري از اين نهر تا نيمه سده دوازدهم هجري قمري وجود داشته و از آن تاريخ اين آثار هم از ميان رفته است. ما اطلاع چنداني از چگونگي از ميان رفتن اين نهر و آثار آن را نداريم و همين اندازه مي‌دانيم كه در جلوي اين درگاه فراخنايي به نام (البركه) وجود داشته و زايران در آن جا آب برمي‌داشتند و براي آب دادن درختها و نخلهاي موجود در صحن حرم از آبي كه آن جا بوده استفاده مي‌شده است. در سال 1345 هجري قمري در آستانه جنوبي صحن حرم حضرت ابوالفضل(ع) پنج اصله نخل وجود داشته كه بعدها از ميان رفته است. بر دري كه اينجا نصب بوده كتيبه‌اي وجود داشته و بر آن كتيبه اين عبارت به چشم مي خورد. باني التعمبر الحاج محمدصادق الاصفهاني سنه 1308 هجري قمري به سال 1376 هجري قمري(1956 م) و در جريان احداث خيابان پيراموني حرم باب البركه برداشته و به جاي آن چند باب دستشويي به هزينه حاج علي تقي غياثي بنا شد. اين دستشويي‌ها، ورودي‌اش از بيرون صحن بود، پس از احساس خطر نشست آلودگي از آنه به حرم بسته شد. در سال 1389 هجري قمري (1969 م) حاج جعفر كاظمي صباغ به جاي اين دستشو‌يي‌ها، دستشويي‌هاي جديدي با رعايت معيارهاي بهداشتي و تدبيرهاي لازم به هدف جلوگيري از نشست آلودگي به پايه‌ها و ديوارهاي صحن احداق شده كه اكنون نيز باقي است.
    گفتني است در 1/1/1957 به جاي باب البركه دري ديگر از صحن گشوده شد.
    4. باب السدره؛ اين دروازه در ضلع شما ل غرب صحن قرار گرفته و به دليل وجود درخت سدري در آن جا به اين نام خوانده شده است. ارتفاع اين در به 4 و عرض آن به 3 متر مي‌رسد و بر روي ان اين كتيبه به چشم مي‌خورد: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم، قال الله تعالي: إنّ المتقين في جنّات و عيون ادخلوها بسلام آمنين، ولاية علي بن ابي طالب حصني و من دخل حصني آمن من عذابي. سنة 1308 هجري.
    ترجمه آيه ها : بيات يلمان پرهيزگاران در باغها و چشمه‌ها سارانند به آنان گويند: با سلامت و ايمن در آنجا داخل شويد. ترجمه حديث: ولايت علي بن ابي طالب دژ من است؛ هر كه به اين دژ درآيد از كيفر من در امان ماند.
    5. باب صاحب الزمان(ع): اين در كه به تاريخ او ذي القعده 1368 هجري قمري (25 آگوست 1949 م) گشوده شده، درسمت غرب صحن واقع است و طول آن به 5/4 و عرض آن به 3 متر ميرسد. بر اين در، اين كتيبه ديده ميشود:
    (بسم الله الرحمن الرحيم،‌ إنا انزلناه في ليلة القدر، و ما أدراك ما ليلة القدر، ليلة القدر خير من الف شهر، تنزّل الملائكة والرّوح فيها بإذن ربّهم من كل امر، سلام هي حتي مطلع الفجر) سنة 1308 هجري قمري.
    (به نام خداوند رحمتگر مهربان. ما آن را در شب قدر نازل كرديم، و از شب قدر چه آگاهت كرد، شب قدر از هزار ماه ارجمندتر است. در آن شب فرشتگان با روح به فرمان پروردگارشان براي هر كاري كه مقدر شده است، فرود آيند، آن شب تا دم صبح صلح و سلام است).
    در ميانه پيشاني اين در، لوحي لوزي شكل است و عبارت (يا مولاي يا صاحب‌الزمان صلوات الله عليك) بر آن نوشته است. در مدخل اين در نيز اتاقي است كه از آن براي مركز نيروي برق استفاده مي‌شود.
    6. باب السوق؛ در جنوب غربي باب صاحب‌الزمان و در فاصله 16 متري آن قرار گرفته و مشرف بر بازاري است كه به حرم امام حسين(ع) ميرسد. طول اين در به 5/4 و عرض آن به 5/3 متر ميرسد و بر مدخل آن اين كتيبه كاشي به چشم مي‌خورد:
    (يا أيّها الذين آمنوا لاتدخلوا إلّا بيوت النّبيّ ان يؤذن لكم)
    (اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، به خانه‌هاي پيامبر درنياييد مگر آن كه شما را اجازه دهند).
    (فاخلع نعليك إنّك بولواد المقدّس طوي)، سنة 1309 هجري قمري.
    (پاي افزار بيرون آور كه تو در وادي مقدس طوي هستي).
    در جلوي اين در فراخنايي كوچك و مربع شكل وجود داشته كه پيشتر حوضي براي آب خوردن وجود داشته و همچنين در آن جا چاه آبي و بر پيرامونش نيز شيرهاي آبي براي وضو بوده است .
    در دوران مرحوم سيد مرتضي آل‌ضياءالدين توليت حرم حضرت ابوالفضل (ع) اين مكان دستخوش تغييراتي شد تا كتابخانه عمومي حرم احداث شود . البته سيد مرتضي اين در را بست ، به جاي آن ، دري ديگر در مدخل باب صاحب‌الزمان گشود، حضور را تخريب كرد، چاه را نيز پر كرد و از اين مكان به عنوان دفتر طرح آبرساني كه امتياز آن را براي جود گرفته بود، بهره جست . اين دفتر بعدها محل استقرار ترانس‌هاي برق حرم و صحن شد.
    پيش‌تر گفتيم كه در دوره‌هاي اخير دو در ديگر از صحن حرم حضرت عباس(ع) گشوده شده است. اين دو در عبارتند از:
    7. باب العلقمي؛ در مقابل خيابان معروف به شارع علقمي و در شرق صحن قرار دارد. به سال 1375 هجري قمري گشوده شده و بر آن كتيبه‌هايي نو ساخت. با تاريخ 1374 هجري قمري (1955 م) بعدها به نام باب الرضا معروف شده است.
    8. باب الحسن؛ اين دروازه به سال 1373 هجري قمري (1954 م) گشوده شده و در غرب صحن واقع است.
    صحن مقدس
    يارب اين بارگه كيست كه خورشيد سما
    هر سحرگه كند از خاك درش كسب ضيا
    يا رب اين مرقد پرنور مطهر از كيست؟
    كه به تعظيم درش پشت فلك گشته دو تا
    ياربت اين اختر تابان زكدامين برج است
    كه منور بود از راي منيرش بيضا
    يارب اين گوهر رخشان زكدامين درج است
    كزنظرها همه چون گنج بود ناپيدا
    يارب اين صحن و رواق و حرم از حضرت كيست
    كه از خاك در او كون و مكان يافت بها
    صحن جانبخش ابوالفضل كه در رتبه او
    عقل و وهمند دو حيرت زده چون من شيدا
    اين همان صحن شريف است كه از فرط شرف
    خادمش را به سر چرخ برين باشد پا
    اين همان بارگه عرش مثال است كه نيست
    گر كني هندسه جز عرش برينش همتا
    گوهر درج امامت، شه جمشيد غلام
    اختر برج ولايت مه خورشيد لقا
    ماه تابان بني هاشم عباس علي
    كز غلاميّ درش فخر كند بر دارا
    اندرين صحن مقدس كه بود كعبه جان
    سعي كن تا كه مقامي به كف آري به صفا
    اين همان منظر پاك است كه سرگردان است
    چرخ از بهر طواف در او صبح و مسا
    از سر شوق اگر پاي در اين صحن نهي
    دستت از غيب بگيرند به هر رنج و عنا
    گر تو را رنج به جان باشد اين جاست علاج
    گر تو را درد به دل باشد اين جاست دوا

    درهاي جديد صحن
    آنچه گذشت، فهرست و مشخصات درها و ورودي‌هاي قديم صحن حرم حضرت ابوالفضل(ع) بود. اما درها و ورودي‌هاي جديد كه به سال 1394 هجري قمري (1974 م) سامان يافته،‌ از اين قرار است:
    1. باب القبله؛ در جنوب صحن واقع شده و در سال 1382 هجري قمري به همت سيد بدرالدين آل ضياء توليت وقت حرم و نيز همراهي برخي از عالمان، از جمله حجةالاسلام سيدعباس حسيني كاشاني بر مدخل اين كتابخانه عمومي حضرت عباس(ع) احداث گرديده است. در ماه مبارك رمضان در اين كتابخانه جلسه‌هاي بحث و گفتگوي علمي، به هدف تقويت حركت علمي ـ ادبي كربلا برگزار شده است.
    طول اين در،‌ 4 متر و عرض آن 5/3 متر است و بر بالاي آن اين آيات نوشته است:
    (بسم الله الرحمن الرحيم، الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم وانفسهم اعظم درجة عند الله و اولئك هم الفائزون، يبشرّهم ربّهم برحمة منه و رضوان و جنّات لهم فيها نعيم مقيم خالدين فيها ابدا إنّ الله عنده اجر عظيم)
    (كساني كه ايمان آورده و هجرت كرد و در راه خدا با مال و جانشان به جهاد پرداخته‌اند،‌ نزد خدا مقامي هر چه والاتر دارند و اينان همان رستگارانند.
    پروردگارشان آنان را از جانب خود به رحمت و خشنودي و باغهايي در بهشت كه بر آنجا نعمت‌هايي پايدار دارند، مژده ميدهد).
    (خدا از مؤمنان جان و مالشان را به بهاي اين كه بهشت براي آنان باشد خريده است).
    از بيرون صحن به بنگريد بر پيشاني درگاه اين كتيبه ديده ميشود:
    قال تعالي: (بسم الله الرحمن الرحيم، من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلا، ليجزي الله الصّادقين بصدقهم و يعذّب المنافقين إن شاء او يتوب عليهم إنّ الله كان غفورا رحيما)
    (از ميان مؤمنان مرداني‌اند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه و وفا كردند. برخي از آنان به شهادت رسيدند و برخي از آنان در همين انتظارند و هيچ عقيده خود را ديگرگون نكردند).
    بر فراز ايوان اين درگاه،‌ ساعت زنگ‌دار بزرگي نصب شده و در زير اين ساعت نيز از منظر بيرون صحن عبارت: (السّلام عليك يا ابا الفضل العبّاس)، به چشم مي‌خورد.
    2. باب الامام الحسن(ع): در غرب صحن و بر گذار زائران به سمت صحن امام حسين(ع) واقع بود. طول آن 4 و عرض آن 3 متر است و بر بالاي بر دايره‌اي و در آين دايره آيه: (إنّا فتحنا لك فتحنا مبينا) (ما براي تو فتحي آشكار پديد آورديم). در ميان نقش و نگارهايي بر روي كاشي نوشته است. از بيرون صحن بر بالاي درگاه، اين ديده ميشود:
    (بسم الله الرحمن الرحمن الرحيم، يا ايّها الّذين آمنوا لاتدخلوا بيوت النّبيّ إلّا ان يؤذن لكم) صدق الله العليّ العظيم.
    (اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، به خانه‌هاي پيامبر درنياييد مگر آنكه شما را اجازه دهند).
    3. باب الامام الحسين(ع)؛ در كنار باب الامام الحسن قرار گرفته، طول آن 4 و عرض آن 3 متر است و بر بالاي در دايره‌اي است كه در نوشته است:
    قال الله : (سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين)، (بر شما درود پاك و پيراسته‌ايد بدان درآييد و جاودانه بمانيد).
    بلافاصله بر بالاي اين دايره كتيبه‌اي است و در آن اين آيات نقش بسته است:
    (بسم الله الرحمن الرحيم، إنّ المتّقين في جنّات و عيون ادخلوها بسلام آمنين، صدق الله العليّ العظيم).
    پرهيزگاران در باغها و چشمه سارانند به آنان گويند: با سلامت و ايمني در آنجا داخل شويد).
    بر بالاي اين نيز لوحي است كه عبارت:
    (السّلام عليك يا ساقي عطاشي كربلا)، (درود بر تو اي آبرسان تشنگان كربلا).
    نقشه بسته و اطراف آن با نقشهاي گل و گياه بر روي كاشي تزيين يافته است.
    4. باب صاحب الزمان(ع): در كنار باب الام الحسين(ع) واقع است و به خجستگي و ياد و نام امام عصر بدين نام خوانده شده، ارتفاع آن به 4 متر و عرض آن نيز به 5/3 متر ميرسد. بر بالاي در، كتيبه‌اي با نقشهاي گل و گياه بر روي كاشي و در ميان آن عبارت: (باب صاحب الزمان) به چشم مي‌خورد. از منظر بيروني، كتيبه‌اي بر اين سر در است و متن آن چنين است:
    (بسم الله الرحمن الرحيم، إنّا انزلناه في ليلة القدر، و ما ادراك ما ليلة القدر، ليلة القدر خير من الف شهر، تنزّل الملائكة والرّوح).
    (ما آن را در شب قدر نازل كرديم از شب قدر چه آگاهت كرد، شب قدر از هزاران ما ارجمندتر است،‌ در آن شب فرشتگان با روح فرود مي‌آيند).
    در سمت چپ اين در،‌ سقاخانه‌اي است و بر بالاي اين آبخورگان نقشها و تزيين‌ها و مقرنس‌هايي است و در ميان اين نقشها و تزيين‌ها بيت شعر زير و هچنين عبارت: (سلام اللّه علي الحسن و الحسين) به چشم ميخورد:
    اشرب الماء هنيئاً يا محبواذكر السبط الشهيد المحتسب
    (اي دوستدار، آب بنوش كه آورايات باد و سبط شهيد صبور و پايدار را ياد كن).
    پيشاني اين درگاه داراي سه بخش و دربردارنده قوس‌هايي است كه نقش‌هاي گل و گياه بر روي كاشي،‌ آنها را در ميان گرفته و در داخل اين گل و بوته نيز بيت شعر زير از شيخ محسن ابوالحب كلبي نقش بسته است:
    إذا كان ساقي الناس في الحشر حيدر فساقي عطاشي كربلاء ابوالفضل
    اگر سقاي مردم در روز رستاخيز علي(ع) است آبرسان تشنگان كربلا نيز ابوالفضل است.
    5. باب الامام موسي بن جعفر عليهما السلام؛ در زاويه غربي صحن قرار گرفته، طول آن 4 و عرض آن آن 5/3 متر است و از منظر بيروني بر بالاي سر در، كتيبه‌اي بر روي كاشي است و متن آن كتيبه چنين است:
    (بسم اللّه الرّحمن الرحيم، سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدّار) صدق الله العليّ العظيم).
    (درود بر شما به پاداش آنچه صبر كرديد، راستي چه نيكوست فرجام آن سراي!).
    6. باب الامام محمد الجواد(ع): (باب امام جواد(ع) )؛ در شمال صحن قرار گرفته،‌طول آن 4 و عرضش 3 متر است. در بالاي اين درگاه سقفي هلالي است كه با كاشي‌هاي زيبا آراسته شد و بر اين كاشي‌ها اشكال گل و بوته و همچنين اشكال هندسي بر زمينه بنفش تيره نقش بسته است. بر بالاي در بلافاصله كتيبه‌اي است كه آيه زير بر آن به چشم مي‌خورد:
    (بسم الله الرحمن الرحيم، الله نور السّموات و الارض مثل نوره كمشكاة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزّجاجة كانّها كوكب دريّ يوقد من شجرة مباركة زينوتة لا شرقيّة و لا غربيّة يكاد زيتها يضيء و لو لم تمسسه نار نور علي نور يهدي الله لنوره من يشاء و يضرب الله الامثال للنّاس والله بكلّ شيء عليم، صدق الله العلي العظيم).
    خدا نور آسمانها و زمين است. حكايت نور او چون چراغداني است كه در آن چراغي، و آن چراغ در شيشه‌اي است. آن شيشه گويي اختري درخشان است كه از درخت خجسته زيتوني كه نه شرقي است و نه غربي افروخته ميشود نزديك است كه روغنش هرچند بدان آتشي نرسيده باشد، روشني بخشد. روشني بر روشني است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت كند.
    اين درگاه به ديواري متصل است كه خود به باروي صحن پيوسته است. بر بالاي اين درگاه نيز متن كامل سوره قدر نقش بسته است.
    درسمت راست اين درگاه، صفّه‌اي است مسقف، مشرف بر خيابان و در امتداد ديوار بيروني. بر بالاي آن نيز سوره حمد بر كاشي نقش بسته است:
    (بسم الله الرحمن الرحيم، قد افلح من تزكّي، وذكر اسم ربّه فصلّي)
    پس از بسم الله الرحمن الرحيم، رستگار آن كسي است كه خود را پاك گردانيد و نام پروردگارش را ياد كرد و نماز گذارد).
    7. باب الامام علي الهادي(ع)؛ اين درگاه در زاويه شمال شرق صحن واقع است، طول آن به 4 وعرضش به 5/3 متر ميرسد و تازه احداث شده است.
    8. باب الفرات؛ در شرق صحن واقع است، طول آن به 4 و عرض آن به 5/3 متر ميرسد. بر بالاي آن سقفي هلالي است كه به كاشي‌هاي زيبا و تزيين‌هاي از گل و بوته بر زمينه بنفش تيره آراسته شده است. بر بالاي در، كتيبه‌اي به خط كوفي به چشم مي‌خورد كه سوره انشراح بر آن نقش بسته است.
    سقف متصل است به ديوار بيروني كه مشرف بر خيابان است و بر پيشاني اين سر پوشيده،‌ كتيبه‌اي به خط ثلث است كه اين آيات بر آن نقش بسته است:
    (بسم الله الرحمن الرحيم، و سيق الذين اتّقوا ربّهم إلي الجنّة زمرا حتّي إذا جاءوها وفتحت ابوابها و قال بهم خزنتها سلام عليكم طبتم فادخلوا خالدين).
    (و كساني كه از پروردگارشان پروا داشته‌اند، گروه گروه به سوي بهشت سوق داده شوند تا چون بدان رسند و درهاي آن به رويشان گشوده شود و نگهبانان آن به ايشان گويند: سلام بر شما، خويش آمديد، در آن درآييد و جاودانه بمانيد).

    ضلع‌هاي صحن
    صحن داراي چهار ضلع است و در هر يك از اين ضلع‌ها حجره‌هاي كوچكي است كه شمار آنها به 75 مورد مي رسد. در جلو هر حجره نيز ايواني كوچك وجود دارد. در ميانه هر ضلع از سمت بيروني ايواني است بزرگ و به ارتفاعي افزون بر دو طبقه از طبقه‌هايي كه حجره‌ها در آنها جاي گرفته‌اند. اين ايوان‌ها داراي نقش و نگارهايي از گل و بوته، اشكال هندسي و آيات قرآن كريم است و در پايين برخي از آنها عبارت: (حرّره محمد حسين بن محمد ابراهيم، سنة 1304 هجري قمري)، (اين را محمد حسين بن محمد ابراهيم به سال 1304 هجري قمري تحرير كرد به چشم مي خورد).
    ضلع شمالي: در اين ضلع چند مقبره واقع است: مقبره آن نصرالله، مقبره آل‌خياط و مقبره آل طيف كه قبلا مكتبخانه مرحوم شيخ علي ابوكفانه (پدر شيخ جواد ابو كفانه خطاط و عبدالمهدي ابوكفانه شاعر) بوده است. پس از اين مقبره‌ها به ايوان بزرگي كه در اين ضلع است ميرسيم و پس از آن نيز به مقبره آل ضياءالدين، مقبره شيخ محسن ابوالحسب (خطيب كربلا و درگذشته به سال 1369 هجري قمري) و فرزندش دكتر ضياءالدين، مقبره آل تاجر، مقبره شيخ محمدعلي محمود كشوان و پس از آن به باب الامام موسي بن جعفر(ع) برمي‌خوريم.
    ضلع غربي: اين ضلع به ترتيب، آبخورگاه عمومي، مقبره سيدمحمد نقاش، مقبره نصرالله،‌ سپس ايوان بزرگ تكيه درويشان كه امروز به (باب صاحب الزمان) نامور است، مقبره خطاط و شاعر عراق شيخ فليح حسون رحيم جشعمي، مقبره آل سيبويه، مقبره ديگري از آن آل نصرالله، باب الامام الحسين، مقبره‌اي از آل ضياء الدين و سرانجام باب الامام الحسن(ع) را دربرگرفته است.
    ضلع جنوبي: مقبره آل قزويني در اين ضلع است و دفتر توليت حرم حضرت عباس(ع) نيز در جوار آن است. اين دفتر حجره حجره‌اي است كه مسئولان حرم و بزرگان در آنجا گرد مي‌آيند. پس از آن ايوان بزرگي است و در مدخل ايوان هم دو مقبره است: يكي مدفن سيدمحمدرضا اصفهاني باني صحن است و در مقابل آن نيز مقبره راجه‌هاي هندي قرار دارد.
    در سمت راست ايوان نخست به مقبره آل خيرالدين ميرسيم كه يكي از عالمان به نام سيدمحمدعلي خيرالدين و همچنين سيدمرتضي وهاب شاعر در آن به خاك سپرده شده‌اند و پس از آن هم به گنجينه نفايس حرم ميرسيم.
    ضلع شرقي: باب الامير (اميرالمؤمنين علي(ع) ) در اين ضلع است و پس از آن مقبره‌اي كه سيد محمدسعيد و برادرش سيد محمدكاظم؛ از فرزندان سيد محمدحسن آل طعمه و همچنين سيد يوسف سيد احمد وهاب در آن به خاك سپرده شده‌اند. پس از آن به ترتيب مقبره‌هاي آل نصرالله، آل طويل، خاندان تطوه،‌ آل عواد و آل ماميشه قرار گرفته‌اند.
    مقبره اخير زماني مكتبخانه شيخ عبدالكريم كربلايي ملقب به ابومحفوظ بوده است ايوان بزرگ مشهور به ايوان علقمعي، پس از اين مقبره‌هاست. آنگاه به باب الفرات و پس از آن هم به مقبره‌هاي ماجد، آل عوج، علامه سيد علي قطب و آل معالي و سرانجام باب الامام علي الهادي(ع) مي‌رسيم.

    به خاك سپرده شدگان حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع)
    سيدعبدالرزاق مقرم در كتاب خود (قمر بني هاشم) به بررسي دفن شدگان حرم حضرت عباس(ع) پرداخته، در اين باره مي گويد: از جمله اين بزرگان مي‌توان از كساني ياد كرد كه علامه آقا بزرگ در كتاب الذريعه الي تصانيف الشيعه، (ج2، ص 199) نامبرده است. آنجا كه ميگويد:
    (حاج سيد محمد بن محسن زنجاني به سال 1355 هجري در زنجان درگذشت و پيكر او را بنابر وصيتش،‌ براي خاكسپاري به حرم حضرت عباس(ع) آوردند.
    همچنين در اين كتاب (ج 2، ص 323) آمده است: شيخ علي بن زين العابدين بارجيني يزدي حائري، صاحب كتاب الزام الناصب من احوال الغائب در حرم حضرت عباس(ع) به خاك سپرده شده است.
    علامه شيخ علي اكبر يزدي بفروئي از شاگرثان برجسته اردكاني در فراخنايي كه در مقابل حرم است،‌ به خام سپرده شده است.
    سيد كاظم بهبهاني از شاگردان آيت الله سيد هاشم قزويني در حرم ابوالفضل(ع) مدفون است. علامه سيد عبدالله كشميري از شاگردان اردكاني، در چهارمين حجره از سمت گوشه جنوب شرقي صحن دفت شده است.
    شيخ ملاعلي يزدي مشهور به سيبويه و برادرش علاعباس اخفش كه هر دو در تدريس جايگاهي در خود داشته‌اند، در حجره‌اي اختصاصي، در جوار باب صاحب‌الزمان به خاك سپرده شده‌اند.
    شيخ كاظم الهر، داراي مراتبي از علم و ادب و شاگرد شيخ صادق فرزند علامه شيخ خلف در آ خرين حجره شمال شرقي صحن به خاك سپرده شده است.
    گفتني است بخش قابل توجهي از ديوارهاي صحن، با آيات قرآن كريم تزيين يافته، از آن جمله مي‌توان از سوره دهر و سوره عمّ نام برد. همچنين سيد ابراهيم نقاش بر اين ديوارها رنگ‌هايي روشن به گونه‌اي بديع در هم آميخته است كه كمتر هنرمندي مي‌تواند همانندي براي آن بيافريند.

    گنبد
    بر فراز حرم حضرت ابوالفضل(ع) گنبدي است به قطر 12 متر و با شكلي متمايز از ديگر گنبدها. گنبدي نيم كروي با نوك تيز و ساقه‌اي نسبتا بلند است و از آن، پنجره‌هايي با قوس‌هاي كمان ابرويي و نوك تيز به بيرون گشوده مي‌شود.
    نماي داخل گنبد در قسمت ساقه كمربندي با زمينه بنفشه تيره است كه آياتي از قرآن كريم به رنگ سفيد برآن نقش بسته است.
    چنان كه بر قسمتي از گنبد ثبت شده،‌ به سال 1305 هجري آن را از كاشي‌كاري‌‌‌هاي بديعي برخوردار ساخته‌اند. اما در سال 1375 هجري قمري (1955م) اين گنبد طلاكاري شد. در اين سال علامه شيخ محمد خطيب طي تلگرامي به نخست وزير وقت عراق، محمد فاضل جمالي، درخواست كرد گنبد را طلاكاري كنند. بنابراين درخواست، طلاكاري گنبد انجام يافت و بر پايه اسناد موجود در مديريت اوقاف كربلا، 6418 خشت طلا بر پوشش گنبد به كار رفت. در قسمت پايين گنبد آياتي از قرآن همراه با آ‌يينه‌كاري نقش بسته است. ارتفاع گنبد از روي زمين 39 متر است.
    شاعر كربلايي،‌سيد مرتضي وهاب، به مناسبت طلاپوش كردن گنبد، شعري عربي گفته و در آن ماده تاريخ نيز آوردهاست. متن شعر وي چنين است:
    شع ثغر الفجر نورا وانجلي عن سما الدنيا رداء الغيهب
    مستطيلا من ذكا راد الضحي يخطف الابصار غيلا طفحا
    وغزال الشرق مجدا سبحاو من الايات اوحي جمل
    انشرت موجتها في المغبر
    بكر الطير لي انواره زاحفا في الروض من او كاره
    وانتشي البلبل من ازهارهو علي الاغصان بالشدو و علا
    باغاريد الهوي و الطرب
    سابحا وسط حشايم عميقمن خيال حالم فيه غريق
    كلما يظما سلسال رحيقيجتني ثغر الاقاحي قبلا
    فائزا منها ببنت الحسب
    سحر الطرف بياض السحر محلا للسمع لحن الوتر
    (ما لعيني عشيت بالنظر) اطلي الكاس تجلت ام طلي
    قبّة صيغت بغالي الناشب
    خلتها بالتبر لما برقت نار موسي جانب الطور بدت
    ام سنا الشمس جلالا سجدت ام غريض الماء يشفي العللا
    سال مشفوها بنهر سرب
    انتشار الورد في الارض انتشر فتراءي كاللائي للبشر
    ام تري ادركت الشمس القمر ام جلال الله بالقدر جلا
    فتجلي للوري عن كثب
    قبّة بالتبر لما طليت شرف التبر بها مذ حليت
    فوق طود للمعالي بنيت من له و غي في كربلا
    خالد رغم مرور الحقب
    من بوجه الشمس فردا غبرا و اذاق القوم موتا احمرا
    فاتحا نحو الفرات انحدرا غرف الماء و عنه عدلا
    ذكر السبط و لما يشرب
    قبّة فوق الثريا ارتفعت و علي الافاق بدرا طلعت
    من ابي الفضل بنور سطعت وحكي تاريخها (صدقا علي
    مرقد العباس تاج الذهب)
    (سپيدي صبح از كرانه آسمان شكفت و آسمان دنيا جامه سياهي شب وانهاد.
    آنگاه پرتوهاي خورشد بلندتر شد و بر زمين گسترد و به سرمستي و دلربايي ديدگان را در ربود.
    و پرتو آفتاب چاشتگاهان درخاور گسترد و آياتي از زيبايي و نشانهايي از عظمت الهام كرد.
    و موج اين پرتو در باختر نيز گسترد
    آنگاه پرنده از لانه به بيرون پر زد و در زير اين نور صبحگاهي، در باغ و چمن به پروار درآمد.
    بلبل از بوي گلهاي صبحگاهان، بوي خوش شنيد و عطر اين گلها بر شاخه‌ها پراكند.
    و اين همه با سرودهاي سرخوش و شادي همراه گشت
    بلبل در ميان دريايي ژرف از خيالهاي رؤيايي شناور و در آن غرق مي‌شود.
    هرگاه تشنه مي‌شود او را شرابي ناب است. و در اين جهت مگوي بابونه نيز بوسه مي‌چيند.
    و او از اين باغ و بستان گلهاي معطر را از آن خود مي‌كند
    سپيدي سحرگاهان ديده را سحر كرد و آهنگ خوش چنگ گوش را به خود دوخت.
    ديده مرا چه شده است كه نيك نمي‌بيند، آيا اين زيبايي جام است كه رخ نموده يا اين پوششي است كه:
    گنبدي ساخته به گران‌ترين زيورها را پوشانده است
    چون اين گنمبد به پوشش طلايش درخشيد، گمان بردم اين آتش موسي است كه در طور تجلي كرده است.
    يا اين پرتو خورشيد است كه سر عظمت فرود مي‌آورد يا اين صداي خوش آبي است فرونشاننده تشنگي كه از نهري جاري جوشيده و آن را تشنه‌اي تا سركشد.
    بوي گل در همه جاي زمين پراكنده است و گويا اين مرواريدي است كه اينك براي آدميان مي‌درخشد يا گمان مي‌كني خورشيد است كه به ماه رسيده است و يا جلال خداوند است كه در شب قدري آشكار شده.
    و از نزديك بر آدميان تجلي كرده است.
    اين گنبدي است كه از آن روز به طلا آراسته شد طلا از آن افتخار يافت.
    گنبدي است ساخته بر فراز بنياني بلند، كه مرقد شير بيشه شجاعت در كربلاست.
    مردي جاودانه كه به رغم گذشت روزگاران همچنان ياد و نام او و حماسه‌اش باقي است.
    مردي كه يكّه و يك تنه چونان گرد و خاكي از پيكار به پا كرد كه پرده آفتاب شد،‌ و آن مهاجمان را طعم مرگي تلخ چشاند.
    فاتحانه به سوي فرات پيش رفت و آنگاه مشتي آب براي نوشيدن برداشت و از آن نيز صرف نظر كرد.
    او حسين را به ياد آورد كه هنوز آبي ننوشيده است
    گنبدي است كه بر فراز اين كره خاكلي افراشته و بدري است كه بر كرانه افقها دميده است.
    اين جلوه نور الوافضل است كه درخشيده، و تاريخ خويش بازگفت است: به راستي كه:
    مرقد عباس تاجي از طلاست
    گفتني است عبارت (صدقا علي مرقد العباس تاج الذهب) به حساب ابجد با عدد 1955 برابري مي‌كند و نمايانگر آن است كه نوسازي و طلاكاري گنبد به سال 1955 ميلادي انجام پذيرفته است.
    سيد محمد بن سيد حسن حلي نيز در شعري ماده تاريخ نوسازي گنبد را به تاريخ قمري آورده ا ست:
    قبّة العباس لما ذهبت شرف الابريز منها المراقدا
    لم‌تزد فخرا به من بعد ما شرف اذ حلّ فيها الاسد
    قلت مذ شعت نضارا وغدا البدر منه خجلا و الفرقد
    لم‌تنر بالتبر لا بل ارخوا بابي الفضل انار العسجد
    (گنبد عباس است كه چون طلاكاري شد،‌ طلا از آن شرافت يافت اين مرقدي است كه:
    از آن پس كه شير خدا عباس در آن به خاك سپرده شده و بدين سان شرافت يافته ديگر هيچ افتخاري افزون بر آن نيابيده است.
    آن دم كه نور اين مرقد تابيده و ماه و ستاره قطب از آن خجل شد، گفتيم:
    اين گنبد نورانيت خويش از طلا نگرفته است. چنين نيست. تاريخ آن بگوي: بلكه اين طلاست كه به ابوالفضل نورانيت يافته است).
    گفتني است در اين شعر، عبارت: (بابي الفضل انار العسجدا) به حساب ابجد نمايانگر عدد 1376 است كه تاريخ قمري طلاكاري گنبد را نشان مي‌دهد.

    گلدسته‌ها
    در گوشه ايوان طلا و در مجاورت ديوار حرم، دو گلدسته است؛ نيمه بالاي هر يك از اين گلدسته‌ها به طلاي خالص روكش شده و مجموع خشت‌هاي طلاي به كار رفته بدين منظور 2016 عدد است. نيمه پايين گلدسته‌ها نيز تركيب آجر و صفحه‌هاي كاشي است و از خشت‌هاي كاشي كه به صورت حصير بافي در كنار هم چيده شده‌اند. كلمه‌هاي (الله)، (محمد)، (رسول) و (عباس) به خط كوفي پديد آمده است. در قسمت بالايي هر يك از گلدسته‌‌ها اتاقكي است مسقّف كه بر لبه‌هايي بنا شده و در زير سقف نيز مقرنس‌كاري است. سر گلدسته‌ها نيز نيم كره نوك‌تيز و داراي شيارهاي عمودي نصف النهار مانندي است. گلدسته‌ها بلند هستند و ارتفاع آنها به 44 متر مي‌رسد. شاعر هراتي شيخ محمد حسين فرزند حاج جواد به دقت شعري درباره گلدسته‌ها گفته و در آن ماده تاريخي هم براي نوسازي يا بناي گلدسته‌ها آورده است:
    بحضرة‌ القدس و غاية الامل مئذلة زانت لعباس البطل
    فقل لبانيها سعدت فبذا احبطت نسرا ويغوثا وهبل
    وقل لمن يرقي بها مكبرا ارّخ (فقل حيّ علي خير العمل)
    در اين بارگاه قدس و با همه اميدها و آرزوها، بر حرم عباس قهرمان مئذنه‌اي آراسته است.
    به باني آن بگو: چه خوشبختي و سعادتي به چنگ آورده‌اي و بدين كار همه بتان نسر و يغوث و هبل را نگونسار ساخته‌اي؛ بدان كس كه براي اذان بر فراز اين مناره‌ها مي‌رود بگو: (اين را ماده تاريخ گوي: بگو به سوي برترين كار بشتاب).
    گفتني است عبارت (فقل حيّ علي خير العمل) در حساب ابجد نمايانگر عدد 1319 است كه تاريخ قمري بنا را بيان مي‌كند.
    چونان كه از نوشته پايين گلدسته‌ها پيداست،‌مرحوم محمد حسين صدر اعظم به سال 1221 هجري قمري به نوسازي و كاشي‌كاري آنها اقدام كرده است.
    در زيربناي حرم راهرويي زيرزمين است كه در آن از يكي از رواق‌ها باز مي‌شود و به مدفن امام(ع) مي‌رسد. اين راهرو نشاني از دقت و عظمت معماري آن روزگار است.

    متوليان حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع)
    از آغاز سده چهارم هجري، حاجبان و درباناني بر مرقد امام حسين(ع) و مرقد ابوالفضل العباس(ع) گماشته شدندتا حرمت اين دو بارگاه را پاس بدارند و آنجا خدمت گزارند. معمولا (سادن) يا همان توليت حرم، از بزرگان خاندان‌هاي علوي و گاه غير علوي عراق بوده و در بيشتر اوقات يكي از عالمان عهده‌دار اين قسمت شده است.
    توليت از سمت‌هاي مهمي است كه از روزگار آل بويه تا روزگار صفويان جايگاه درخور توجهي داشته و در عصر صفويان به طور خاص از رشد و عظمت دو چنداني برخوردار شده است. از سده دهم هجري قمري به اين سوي، برخي از خاندان‌هاي ساكن كربلا فرمان‌هايي از پادشاه صفوي دارند كه توليت را به آنان واگذاشته است. در دوران سلطه امپراتوري عثماني بر عراق، نام‌هاي برخي از متوليان و خدمتگزاران حرم امام حسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) در دفتر ويژه‌اي در اوقاف ثبت شد و آنان به موجب همين فهرست، حقوق ي ماهيانه دريافت مي‌كردند.
    اكنون نيز چنين است و خاندان‌هايي كه توليت را در اختيار دارند آن را براي فرزندان خود به ارث مي‌گذارند. البته گاه كه توليت از سادات است وي نقابت و پيشوايي علويان را نيز در اختيار مي‌گيرد و در نتيجه حكمران كربلا مي‌شود و گاه تنها توليت را در اختيار دارد و نقابت علويان با كسي ديگر است. تنها در اواخر حكومت صفويه و اوايل دوران سلطه عثماني بر عراق، متولياني غير از علوي توليت را عهده‌دار شده‌اند.
    معمولا توليت حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) جزو وظايف متوليان حرم امام حسين(ع) بوده و آنان با بر عهده داشت اين مسئوليت، فردي شايسته را در خصوص اداره حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) به نيابت مي‌گماشته‌اند.
    اينك فهرستي از متوليان حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) را فراروي داريد كه بر پايه اسناد و مدارك كهن فراهم شده است:
    1. محمد بن نعمة الله؛ چونان كه از مهر وي بر وقفنامه (فدان الساده) پيداست در سال 1025 حرمدار بوده است.
    2. شيخ حمزه؛ از خاندان سلالمه، عالمي فاضل كه در فاصله سال‌‌‌هاي 1091 تا 1106 هجري قمري عهده‌دار حرم بود و يادداشت‌هاي ارزشمندي نيز درباره تاريخ كربلا از خود بر جاي گذاشت. فرزندي از او نمانده است.
    3. شيخ محمد شريف؛ چنان كه از مهر وي بر اوراق معلمچي به دست مي‌آيد، وي به سال 1161 هجري قمري متولي حرم بوده استو
    4. شيخ احمد خازن؛ به سال 1187 هجري قمري توليت حرم را بر عهده داشته و گردآورنده ديوان سيد نصرالله حائري، او را (اديب فرهيخته ستوده) خوانده است.
    5. شيخ علي بن عبدالرسول؛ از سال 1188 تا 1222 هجري قمري عهده‌دار اين سمت بوده است.
    6. عبدالجليل طعمه؛ در سال 1224 هجري قمري توليت حرم را بر عهده داشته است.
    7. سيد محمد علي بن درويش بن محمد بن حسين آل ثابت؛ از سال 1225 تا 1229 هجري قمري عهده‌دار اين سمت بوده است.
    8. سيد ثابت بن درويش بن محمد بن حسين آل ثابت؛ در سال 1232 هجري قمري عهده‌دار حرم شده و در سال 1238 هجري قمري و زماني پس از آن نيز در همين سمت بوده است.
    9. سيد حسين بن حسن بن محمد علي بن موسي؛ جدّ بزرگ آل وهاب؛ در چهارم شوال 1240 هجري قمري و در پي بركناري سيد ثابت متولي پيشين حرم، اين سمت را بر عهده گرفته است.
    10. سيد وهاب بن محمد علي بن عباس آل طعمه؛ در آغاز متولي حرم امام حسين(ع) بود و پس از آن درسال 1243 هجري قمري توليت حرم ابوالفضل(ع) را بر عهده گرفت.
    11. سيد محمد بن جعفر بن مصطفي بن احمد آل طعمه؛ به سال 1250 هجري قمري توليت حرم بوده است.
    12. سيد حسين بن حسن بن محمد علي بن موس وهاب؛ در پي عزل سيد محمد بن جعفر متولي پيشين به موجب فرمان مورخ 25 جمادي الاولي سال 1254 هجري قمري توليت حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) به او سپرده شد و در سال 1256 هجري قمري از اين سمت بركنار گرديد. در فاصله سالهاي 1256 تا 1259 هجري قمري دفتر سيد محمد جعفر،‌متولي اسبق، عهده‌دار توليت حرم بود و پس از اين تاريخ مجددا خود او به توليت حرم رسيد و تا سال 1265 هجري قمري در اين سمت ماند.
    13. سيد سعيد بن سلطان بن ثابت بن درويش آل ثابت؛ به سال 1265 هجري قمري دو دوره زماني جداي از هم، عهده‌دار سمت توليت شده و در اين مدت به انجام كارهاي بزرگي توفيق يافته است، از جمله اين كه با دربار عثماني وارد گفت و گو شد و از آنان خواست افراد خاندان‌هاي متولي حرم امام حسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) را از پرداخت حق دفت در حرم معاف بدارد و به آنان حقوق ي هم بدهد. دربار عثماني اين درخواست را پذيرفت و براي حرم امام حسين(ع) و حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) هر كدام 15 خدمتگزار گماشت تا ماهانه از صندوق اداره اوقاف حقوق دريافت كنند.
    14. سيد حسين معروف به نائب التوليه؛ فرزند سيد سعيد بن سلطان آل ثابت؛ چون در هنگام به ارث بردن سمت توليت خردسال بود،‌ به نيابت از او سيد حسين بن سيد محمد علي آل ضياء الدين عهده‌دار امور حرم شد، تا آن كه ناصرالدين شاه در سفر خود به كربلا، سيد حسين نايب التوليه را عزل كرد و رسما اين سمت را به سيد حسين آل ضياءالدين سپرد. در پي اين اقدام، سيد حسين آل ثابت ناگزير به استانبول رفت تا به كمك حكومت عثماني سمت خود را باز پس گيرد. اما در اين كار توفيقي نيافت و در نيتجه راهي ايران شد و در آنجا به تلاش‌هايي دست زد. شاه ايران در نتيجه اين تلاش‌ها،‌ توليت حرم امام رضا(ع) را به او سپرد.
    15. سيد حسين بن محمد علي بن مصطفي بن محمد بن شرف الدين بين ضياءالدين بن يحيي بن طعمه (طعمه اول)؛ به سال 1282 هجري قمري عهده‌دار توليت شد و تا پايان زندگي، يعني سالي 1288 هجري قمري در اين سمت ماند.
    16. سيد مصطفي بن سيد حسين بن محمد علي ضياءالدين؛ پس از درگذشت پدرش سيد حسين متولي پيشگفته، اين سمت را در اختيار گرفت و تا سال 1297 هجري قمري آن را عهده‌دار بود.
    17. سيد محمد مهدي بن محمد كاظم بن حسين بن درويش بن احمد آل طمعه؛ پس از درگذشت توليت پيشين در سال 1297 هجري قمري بدين سمت گماشته و به سال 1298 يعني سال بعد بركنار شد. او كه خطيبي فاضل بود و به سال 1334 هجري قمري درگذشت، نيكوكاري‌هاي فراواني داشت. از آن جمله اقدامي است كه روزنامه الزوراي بغداد آن را چنين گزارش مي‌كند: (سيد محمد مهدي آل طعمه كليددار حرم حضرت ابوالفضل مبلغ 125000 قرش كمك به ساخت كتابخانه رشيد در بغداد كمك كرد).
    18. سيد مرتضي بن مصطفي بن حسن آل ضياء الدين؛ چون در هنگام به ارث رسيدن توليت به وي،‌هنوز خرسال بود،‌او سيد محمد مهدي توليت پيشگفته در رديف 17، اين سمت را در اختيار گرفت تا هنگامي كه نزد حكومت بغداد از او بدگويي كردند. هنگامي كه حكمران بغداد به زيارت كربلا آمد، از نزديك اطمينان يافت. سيد مرتضي توانايي اداره حرم را داراست. از همين روي،‌ به سال 1298 هجري قمري دربار عثماني فرمان توليت او را صادر كرد. از اين زمان تا هنگام رسيدن سيد مرتضي به سنّ‌ بلوغ، عمويش سيد عباس سيد حسين آل ضياء الدين به نيابت از او امور حرم را عهده‌دار بود. در روز پنج‌شنبه 18 ربيع الاول سال 1357 هجري قمري (17 ماه مه 1938 م) درگذشت. از اقدامات شايسته او مي‌توان از طرح آبرساني كربلا ياد كرد.
    19. سيد محمد حسين بن سيد مرتضي آل ضياءالدين؛ پس از درگذشت پدرش به سال 1357 هجري قمري توليت حرم را در اختيار گرفت. او كه از شخصيت‌هاي برجسته و فرهيخته و داراي صفات برجسته‌اي بود، اقدامات و مواضع شايسته‌اي داشت كه از جمله است: اهداي هديه تشكر ارزشمندي به عباس محمود عقاد به مناسبت تأليف كتاب ابوالشهداء، برقراري صلح ميان مردم كاظمين و نجف در شب عاشوراي 1946م، بازداشتن پليس از ورود به حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) در خلال قيام مردمي در اكتبر 1952 م. او در روز 16 ربيع الثاني سال 1372 هجري قمري برابر با سال 1953م. درگذشت و در چهلم درگذشتش مجلس بي‌همانندي ترتيب دادند و شاعران و اديبان او را رثا گفتند.
    20. سيد بدرالدين بن سيد محمد حسن آل ضياءالدين؛ در سال 1372 هجري قمري عهده‌دار توليت و به سال 1385 هجري قمري از اين سمت بركنار شد و در روز پنجشنبه 4 شوال 1406 هجري قمري درگذشت.
    پس از بركناري‌اش در سال 1385 هجري قمري،‌سيد حسن سيد صافي آل ضياءالدين به جاي وي اداره حرم را در دست گرفت.
    21. سيد محمد حسين بن مهدي آل ضياءالدين؛ از سال 1402 تا 1411 هجري قمري عهده‌دار توليت بود. اين كار را با درست‌انديشي و تدبير به انجام رساند.
    آرامگاه مطهر قمر بني هاشم(ع) در طول تاريخ

    از تواريخ به دست مي‌آيد كه قبر مطهر قمر بني‌هاشم(ع) از دوره اموي به بعد، داراي آثار و قبر و درب ورودي و روضه و سرداب بوده است.
    مثلا، بر پايه نقل كفعمي در بلدالامين ـ كه مجلسي هم در مزار بحار آورده است ـ در روايت صفوان بن مهران كه شيخ مفيد نقل كرده هر كجا دستور توقف بيرون درب براي اول دخول هست، براي حضرت عباس(ع) هم همان دستور صادر شده كه معلوم مي‌‌شود در قرن اول تا دوره امام صادق(ع) قبر آن حضرت روضه و درب ورودي داشته است.
    مرحوم آيت الله سيد حسن صدر (قدس سره) در رساله‌اي كه در اين زمينه نوشته آورده است: در روز 11 محرم 61 هجري، كه خبر شهادت امام حسين(ع) و ياران با وفايش به كوفه رسيد، زنان كوفه جمع شدند به حدي كه تعداد آنان به ده هزار نفر رسيد و از آنجا كه عمال ابن زياد مانع تجمع مردها مي‌شدند و ضمنا زنان نيز از اين فاجعه عظمي سخت ناراحت بودند، با هم قرار گذاشتند كه در ششمين روز شهادت امام(ع) همه با هم به طرف كربلا حركت كنند تا كسي نتواند جلو آنها را بگيرد.
    بديهي است،‌با حرمتي كه بويژه اعراب به زن مي‌گذراند، جلوي يك زن را نمي‌توان به آساني گرفت، چه رسد به ده هزار نفر زن. آنان در هفتمين روز شهادت امام حسين(ع) در كربلا حاضر شدند و در خلال حركت اين گروه كثير، زنان ناظر و شام و كوفه و قبايل و عشاير اطراف نينوا و قادسيه و كربلا نيز به آنها پيوستند و جمع بسيار انبوهي را تشكيل دادند كه تعداد آنها را تا صد هزار نفر گفته‌اند. زنان مزبور بر سر قبر سيدالشهداء وحضرت عباس(ع) سايباني و به عزاداري پرداختنمد و هيچ نيرويي نتوانست از آنها جلوگيري كند. آنان از همان روز هفتم بر مزار سيدالشهداء(ع) و اصحاب و ياران وي سايبان و اثر قبري پديد آوردند و يك هفته به عزاداري مشغول شدند.
    بر پايه اين نقل تاريخي معلوم ميِ‌شود كه از همان دوران اموي آثار قبر شوده و شدت بروز احساسات پاك و جريحه‌دار شده مردم به حدي بوده كه امر و ابن زياد هم قادر بر منع و جلوگيري از تجمع چنين جمعيتي نبوده‌اند.
    در خصوص قبر ابوالفضل(ع) بايد گفت كه علاوه بر زنان در آل محمد(ص) قبيله بني كلاب هم ـ كه ام البنين از آنها بود ـ و قبيله بني اسد و براي آبادي و عمران اين روضه و بارگاه كوشا بودند و بني اميه نيز به سبب دوستي كه با طايفه ام البنين داشتند، اگر در بناي قبر و روضه حضرت عباص(ع) نمي‌كردند مخالفتي هم نمي‌كردند. بناي بين 64 تا 72 را تكميل نموده و در سال منتصر عباسي براي جلب توجه علويين ساختمان مختصري در مزارات كربلا و براي پنجمين بار،‌ زيد داعي، مبالغي هنگفت براي ساختمان قبّه حضرت عباس اختصاص داد و روضه را تعمير كرد. پس از وي ديالمه در سال 371 هجري به فرما عضدالدوله ديلمي قبور شهداي كربلا و قبر ابوالفضل العباس(ع) را تجديد و سلطان رسما اعلان تشيع داد.
    پس از ديلميان،‌ سلطان جلاير ايلكاني قبّه و بارگاه را تجديد بنا كرد 373 ق تا 907 ق، كه آغاز عصر صفوي است، يعني قريب 534 سال‌، بنا و سال مزبور مورد زيارت سياحان و زوار بوده است. در دوره صفويه، سال 32، ايلكاني تكميل و تعمير و مرمت و نوسازي شد. تا در عصر افشاريه نادرشاه به زيارت كربلا رفت و در سال 1155 حرم حضرت عباس(ع) آيينه‌كاري و گنبد مطهر ايشان مجددا كاشي‌كاري گرديد.

    گنبد 2
    چنانكه همه محدثين و مورخين مي‌دانند قمر بني‌هاشم(ع) خود را خدمتگزاران برادرش، حضرت سيدالشهداء امام حسين(ع) مي‌دانست و از برجسته‌ترين ويژگيهاي او به شمار مي رود. گويي تقدير الهي از همان آغاز برگرفت كه به پاداش اين خضوع و ادب،‌حضرت قمر بني هاشم(ع) در ميان شهداي كربلا تشخص ويژه‌اي يافته و مرقد با شكوه و مستقلي يابد و به مرور نيز اين شكوه و تشخص، بارزتر گردد.
    از دوران آل بويه كه قبّه و بارگاهي براي قمر بني‌هاشم(ع) ساختند، مزار او مستقل، و داراي قبه و بارگاهي جداگانه بود. نوشته‌اند: در دوره نادرشاه، كه گنبد امام حسين(ع) را طلا گرفتند، وي خواست گنبد قمر بني هاشم(ع) را طلا كند، خواب ديد كه حضرت به وي فرمود: (بگذار كاشي باشد)، تا مقام خدمتگزاري و حمايت و فداكاري او از امام مشخص گردد.
    مرحوم عمادزاده در مقدمه كتاب خصايص العباسيه مي‌نويسد: گنبد آن حضرت سالها كاشي بود، تا اينكه در سال 1337 هجري به دولت وقت گزارش دادند كه هداياي مردم به حضرت ابوالفضل(ع) به حدي است كه انبارها از طلا و نقره و مس و غيره پر شده، و از دولت وقت عراق اجازه خواستند كه آنها را به فروش برسانند و گنبد را طلا نمايند. آن مرحوم اضافه مي‌كند كه: نيك در ياد دارم رئيس دولت به كربلا آمد و دستور داد هداياي مردم به جاي خودش باشد و از 5% درآمد نفت گنبد را طلا نمايند و از آن سال گنبد قمر بني هاشم(ع) طلا شد و صحن و تكيه و رواق هم توسعه يافت.

    عمارت آستانه ابوالفضل العباس(ع)
    آستان مقدس حضرت ابوالفضل(ع) تاريخ مشتركي با آستانه سيدالشهداء ابي‌عبدالله‌الحسين(ع) دارد و يكي از مهمترين زيارتگاههاي شيعيان جهان است. حضرت ابوالفضل العباس(ع)، كه به امر برادرش سيدالشهداء(ع) به منظور تهيه آب براي خيمه‌گاه خانمدان نبوت به آبشخور فرارت رفته بود، در يك جنگ دليرانه در كنار نهر علقمي به شهادت رسيد و به علت دوري محل شهادت وي از خيمه‌گاه سيدالشهداء(ع) و ميدان نبرد و نيز شدت يافتن جنگ، پيكر مطهر او در همان محل باقي ماند و سپس همانجا نيز به خاك رفت. بني‌اسد، اولين كساني بودند كه قب مطهر آن حضرت را به شكلي بارز و برجسته بنا كرند كه آثار آن از بين نرود. اولين زائران اين آستانه مطهر نيز نخست عبيدالله فرزند حرّ جعفي،‌ از برجستگان شيعه در كوفه و سپس در بيستم صفر سال 62 ق صحابي مشهور جابر بن عبدالله انصاري بودند.
    عمارت اول: مختار ثقفي در سال 66 قمري، با كمك جمعي از اعراب و نيز ايرانيان كه از شيعيان علي بن ابيطالب(ع) بودند؟ به خونخواهي سيدالشهداء(ع) قيام كرد و در دوران قدرت و حكومت او (توسط خود وي يا ديگر شيعيان) اولين عمارت آستانه بنا گشت و اين عمارت و به طور كلي تمام شهر كربلا كم كم رو به آباداني نهاد، ولي هارون الرشيد در سال 170 قمري دستور خراب كردن آن را داد.
    عمارت دوم: مأمون، كه در سال 198 قمري قدرت را به دست گرفت، بر خلاف سياست پدر خود و براي جلب رضايت و كمك شيعيان خراسان، برخورد دوستانه‌اي با شيعيان در پيش گرفت، لذا محبان خاندان عصمت و طهارت اين فرصت تاريخي را مغتنم شمردده و بدينگونه، عمارت دوم آستانه در عصر مأمون انجام گرفت. در سال 232 قمري متوكل عباسي بر مسند خلافت نشست. وي كه نسبت به شيعيان و آل ابي طالب عناد خاصي داشت، دستور داد و آستانه حضرت سيدالشهداء(ع) و ابوالفضل العباس(ع) بلكه تمامي شهر كربلا را خراب كردند و پس از تخريب، تمامي منطقه را شخم زدند و به آن آب بستند.
    عمارت سوم: المنتصر، خليفه عباسي، بر خلاف سياست پدر خود ـ متوكل ـ با شيعيان روش دوستانه و صميمانه‌اي داشت. وي اموال زيادي بين علويين تقسيم كرد و حكم به تعمير بناي شهر كربلا و آستانه ابوالفضل العباس(ع) داد. در نتيجه، كربلا در عصر او رونق يافت و زائرين آن بقاع مطهر از اطراف و اكناف به سوي اين شهر مقدس سرازير گشتند.
    عمارت چهارم: در سال 367 قم عضدالدوله ديلمي وارد بغداد شد، سپس به زيارت كربلا و نجف شتافت و دستور داد مرقد عظيم و با شكوهي براي حضرت ابي‌الفضل‌العباس(ع) بنا كنند. بناي مزبور در سال 367 قمري آغاز شد و در سال 372 پايان يافت و عمارت امروزه آستانه مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) از عضدالدوله است كه از شكوه و عظمت خاصي برخوردار است.
    در عصر جلايريان: پس از تاسيس دولت جلايريان در ايران و به قدرت رسيدن شيخ حسن ايلكاني در سال 740 قمري، سلطان اويس (فرزند شيخ حسن) تعميرات را در اين آستانه مطهر شروع نمود كه در عصر فرزندش، سلطان احمد، در سال 786 پايان يافت و هداياي زيادي از ايران به آستانه مزبور ارسال شد.
    در عصر صفويه: شاه اسماعيل صفوي بنيانگذار حكومت شيعي صفويه، روي 25 جمادي الثاني 914 قمري فاتحانه وارد بغداد گشت و مورد استقبال بي‌نظير شيعيان قرار گرفت. وي سپس در روز بعد، يعني 26 جمادي الثاني، به سمت كربلا حركت و يك شبانه روز در حرم ابي عبدالله الحسين(ع) معتكف گشت، آنگاه به آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) شتافت و دستور تعميرات وسيعي را در آن آستانه صادر و دوازده قنديل از طلاي خالص به نام دوازده امام را كه با خود آورده بود به حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) اهدا كرد و تمامي حرم مطهر و رواقها را با فرش گرانبهاي ابريشم‌بافت اصفهان مفروش نمود و خدمه مخصوصي نيز براي نگاهداري و روشنايي قنديل آستانه استخدام كرد كه تبار آن امروزه با عنوان (آ‎ل قنديل) در كربلا شهرت دارد. اسماعيل صفوي، همچنين دستور كاشي‌كاري گنبد صادر كرد كه تا سال 1302 قمري كاشي‌كاري باقي بود.
    در عصر نادرشاه افشار: در سال 1153 قمري نادرشاه هداياي زيادي به آستانه حضرت عباس(ع) ارسال داشت و تعميرات وسيعي در آن بارگاه ملكوتي انجام گرفت.
    در عصر وهابيان: در 18 ذي الحجة الحرام سال 1216 قمري، كه انبوه مردم براي درك زيارت عيد غدير از كربلا به نجف اشرف رفته بودند، سعود بن عبدالعزيز وهابي فرصت را مغتنم شمرده و با لشگري عظيم به شهر كربلا حمله برد و حكم به تاراج تمامي شهر داد و آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) را نيز خراب كرد و تمامي هداياي سلاطين و ملوك صفويه و نادرشاه و قنديل‌هاي طلا و نقره و غيره را به يغما برد.
    در عصر قاجاريه: پس از حمله وهابيهاي سعودي به كربلا و رسيدن خبر اين جنايت وحشتناك به ايران، مردم خير ايران با همراهي و همدلي دولت وقت ايران (زمان فتحعلي شاه قاجار) كمك‌هاي سخاوتمندانه‌اي به اين شهر ماتم‌زده نمودند و تمامي خرابي‌هاي وارده را ترميم كردند. آستانه حضرت عباس(ع) نيز به شكل احسن تعمير گشت و از جمله اين تغييرات، نصب ضريح نقره اهدايي فتحلي‌شاه قاجار بود كه در سال 1227 قمري انجام گرفت. تعميرات آن آستانه مقدسه در طول دوران قاجاريه قطع نشد و ناصرالدين شاه كاشي‌كاري گنبد را تجديد كرد (در سال 1304 قمري كاشي‌كاري صحن شريف، و در سال 1305 قمري كاشي‌كاري گنبد مطهر انجام يافت). همچنين، شيخ عبدالحسين تهراني، معروف به شيخ العراقين، با استفاده از ثلث ميرزاتقي خان اميركبير ـ صدر اعظم مشهور ايران ـ تعميرات وسيعي در آستانه مزبور انجام داد.
    در عصر حاضر: آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) درحدود سيصد و پنجاه متري شمال شرقي آستانه سيدالشهداء ابي عبدالله الحسين(ع) قرار دارد و در يك ميدان بزرگ هر دو آستانه را دربرگرفته است. قبر مطهر در وسط حرم شريف واقع شده و بر روي آن صندوق خاتم نفيس اهدايي قرار دارد كه با گذشت زمان تعميراتي روي آن انجام شده است. روي صندوق را ضريح نقره‌اي پوشانده كه به همت بزرگ مرجع جهان تشيع، مرحوم آيت الله العظمي سيد محسن حكيم (قدس سره) و با دست هنرمندان ايراني در اصفهان با به كار بردن چهارصد هزار مثقال نقره خالص و هشت هزار مثقال طلا پس از سه سار كار مداوم در سال 1385 قمري در حرم مطهر نصب گشته است. چهار طرف حرم شريف داراي چهار رواق قرينه است كه ابهت خاصي به حرم بخشيده و به يكديگر منتهي مي‌گردند. سقف و تمامي ديوارهاي حرم مطهر و رواقها به دست هنرمندان ايراني آينه‌كاري شد و بر فراز ضريح يك گنبد بزرگ بنا شده كه در سال 1375 قمري طلاكاري آن انجام يافته است. در دو طرف ايوان جنوبي حرم، دو مأذنه (مناره) به شكل زيبايي سر به فلك كشيده است. در قسمت جنوبي حرم يك ايوان سرتاسري سرپوشيده واقع شده است كه در وسط آن يك در طلايي ميناكاري ساخت اصفهانو در سمت شرق و غرب آن نيز دو در كوچك ديگر واقع است كه هر سه در به داخل رواق جنوبي منتهي مي‌شود.
    آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) داراي يك صحن چهارگوش است كه حرم مطهر در وسط آن واقع شده و در چهار طرف صحن حجراتي بنا گشته كه در آن جمع كثيري از علماي اماميه و سلاطينو امراي شيعه دفن شده‌اند و كاشي‌كاري موجود در تمامي صحن آستانه، مربوط به عصر قاجاريه و بعد از آن است. صحن شريف داراي هشت در بزرگ ورودي و خروجي است: در قسمت جنوب صحن، در قبله و يا درب‌الرسول(ص) و در قسمت شمال درب امام محمد جواد(ع) قرار دارد. قسمت غرب صحن داراي چهار درب مي‌باشد: 1. درب امام حسن(ع) 2. درب امام حسين(ع) 3. درب امام صاحب الزمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) 4. درب امام موسي بن جعفر(ع). قسمت شرقي صحن نيز داراي دو درب به نامهاي درب امام اميرالمؤمنين(ع) و درب امام علي بن موسي الرضا(ع) مي‌باشد. مساحت آستانه ابوالفضل العباس(ع) بالغ بر 4370 متر مربع مي‌باشد و از نظر نقشه و سبك معماري مانند آستانه سيدالشهداء ابي‌عبدالله‌الحسين (ع)، منتها كوچكتر از آن است.


    سقاخانه‌ها
    در صحن حضرت ابوالفضل(ع) دو سقاخانه عمومي وجود داشته است:
    1. يكي از اين آبخورگاه‌ها در ضلع شرقي صحن و در مقابل مقبره راجه قرار داشته و بهره هند (طايفه‌اي از اسماعيليان) آن را نوسازي كرده بودند و در جوار آن نيز دو درخت ميوه و يك درخت سدر بوده است.
    2. ديگري در ضلع غربي،‌ در جوار باب السوق بوده و در نزديك آن دو درخت خرما وجود داشته است. البته امروزه از اين آبخورگاه‌ها و همچنين از درختان نخل و سدر اثري نيست.










    اطلاعات جديدي از ضريح حضرت ابوالفضل العباس(ع)كه در اصفهان ساخته شد
    طبق دستور حضرت آيةالله العظمي آقاي حاج سيد محسن حكيم شروع به ساختن ضريح جهت مرقد حضرت ابوالفضل(ع) مي‌گويد: به طور تقريب مبلغ 00/000/10 ريال هزينه آن گرديد كه در حدود 6% آن را حضرت آيةالله حكيم شخصا پرداخت نمودند و 40% آن نيز از شهرهاي مختلف ايران مجددا توسط حضرت آيةالله حكيم و يا به حساب مخصوص در بانك بازرگاني در اصفهان ريخته شد.
    ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع)، به طروي كه در عكس مشاهده مي‌شود، بسيار ظريف و زيبا و با دقت هنرمندان بنام اصفهاني ساخته شده است. زرگري ضريح توسط (آقاي حسين پرورش)، قلمزني آن توسط آقايان (سيد اسدالله خسرواني) و (احمد نيازي)، و ميناكاري نيز توسط (آقاي شكرالله صنيع‌زاده) انجام گرفته است. ضمنا اسكلت چوبي ضريح را هم آقايان (اخوان خالق زادگان) اهدا كرده‌اند. اين ضريح از طلا و نقره و ميناكاري به طرزي جالب و ديدني ساخته شده و مدت 18 ماه تعداد زيادي از استادان مشغول ساختن آن بوده‌اند. ضريح مذكور را پس از ساخته شدن مدتي در مسجد شاه اصفهان به معرض زيارت و تماشاي آن مي‌رفتند.
    به دستور حضرت آيةالله حاج سيد محسن حكيم، حجةالاسلام ـ آقاي حاج سيد ابراهيم طباطبايي داماد آقاي حكيم ـ و آقايان حاج سيد محمد افضل و حاج ميرزا حسن كلاهدوزان در اين مورد همكاري وكوشش و نظارت كلي داشتند.
    ضمنا يك جفت درب از طلا و نقره و ميناكاري جهت حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) از طرف آقايان حاج حسن واحد و محمود و ابوالقاسم جليليان به سرپرستي آقاي حاج سيد محمد افضل به اتمام رسيد كه آن هم با ضريح مطهر حمل گرديد.
    همچنين يك زوج درب منبت‌كاري بسيار زيبا از طرف اخوان خالق‌زادگان جهت درب قبله صحن حضرت اباعبدالله الحسين(ع) ساخته شده است.
    بسيار باعث مسرت و خشنودي است كه توسط شيعيان ايراني، بالاخص اهالي اصفهان، براي تحكيم مباني دين مبين اسلام بخصوص حفظ شعائر مذهبي چنين اقدامات مفيد و مؤثري به عمل مي‌آيد.
    بامداد روز پنجشنبه بيست و هفتم آبان ماه: بدرقه‌كنندگان ضريح از قزوين به همدان و كرمانشاه رفتند و پس از صرف شام در كرمانشاه عازم مرز خسروي شدند.
    كاروان حامل ضريح روز جمعه وارد خانقين شد و بامداد شنبه طي مراسمي از خانقين عازم بغداد گرديد.



    منبع : حرم

  4. 3 کاربر از ArasH برای پست مفید تشکر نموده اند:


  5. Top | #3

    • اخراج شده
    • تاریخ عضویت
      05-Aug-2007
    • رشته تحصیلی
      مهندسی صنایع
    • محل سکونت
      Далеко С родина
    • پست‌ها
      10,925
    • سپاس
      23,966
    • 26,064 تشکر در 9,109 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      0
    • امتیاز
      62

    لبخند پاسخ: ابوالفضل العباس (ع)

    زیارات حضرت

    زيارت حضرت عباس(س)

    MP3

    Flash



    زيارت حضرت در روز عيد فطر

    MP3

    Flash



    زيارت حضرت در روز عيد قربان

    MP3

    Flash



    زيارت حضرت در روز عرفه

    MP3

    Flash



    زيارت حضرت در شب قدر

    MP3

    Flash



    زيارت حضرت در روز اربعين

    MP3

    Flash




    پیشنهاد میکنم حتما نسخه Flash ببینید یا اگر سرعت اینترنتتون پایینه حداقل MP3 رو دانلود کنید :arrow:
    موفق باشید :!:

  6. 2 کاربر از ArasH برای پست مفید تشکر نموده اند:


  7. Top | #4

    • اخراج شده
    • تاریخ عضویت
      05-Aug-2007
    • رشته تحصیلی
      مهندسی صنایع
    • محل سکونت
      Далеко С родина
    • پست‌ها
      10,925
    • سپاس
      23,966
    • 26,064 تشکر در 9,109 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      0
    • امتیاز
      62

    لبخند پاسخ: ابوالفضل العباس (ع)

    توسل به باب الحوائج عباس بن علي عليهما السلام به چند طريق مختلف


    طريق اول: ابتدا بايد چهار شب چهارشنبه‌اي را برگزيند كه دو شب چهارشنبه آن در نيمه دوم ماه قمري واقع شده باشد و دو شب چهارشنبه ديگر يعني سوم و چهارمين آنها در نيمه اول ماه بعدي قرار داشته باشد كه به چهارده روزه اول ماه بعدي مي‌رسد. عدد چهار براي اين است كه نام مبارك حضرت عباس(ع) داراي چهار حرف است (ع ب ا س).

    سپس در هر شب چهارشنبه به تعداد يكصد و سي و سه بار سوره مباركه (انّا انزلناه في ليلة القدر) را با اخلاص قرائت كند، به طوري كه كلمه آخرين اين آيه مباركه، كه به (مطلع الفجر) ختم مي‌شود، درست بر آخرين لحظه پايان نيمه شب و آغاز بامداد ادا شود.

    براي اين منظور مي‌تواند، آخرين باري كه سوره مباركه (انّا انزلناه) را مي‌خواند، كلمه مطلع الفجر را بخواند تا لحظه پايان نيمه شب و آغاز بامداد برسد.

    شب چهارشنبه چهارمي در حدود شب چهارده ماه قمري است كه با نام مبارك قمر بني هاشم قرابت دارد. ظهور ارتباط تحت هر نام كه باشد در اين شب انجام خواهد گرفت، به اذن خداوند دانا و مقام حضرت مولي اباالفضل العباس(ع).

    طريق دوم: گويند در ميان نماز مغرب و عشاء دو ركعت نماز حاجت به جاي آورد در همان شب شروع به اين ختم كه منسوب به جناب ابي الفضل العباس(ع) است بنمايد وتا چهل و يك شب به انجام رساند بدون تغيير وقت ادامه دهد، ولي خواندن را در شب آخر گرو نگه دارد تا وقتي كه حاجت روا شود و بعد، آن را نيز بخواند و ختم چنين است: (يا من يجيب المضطرّ إذا دعاه و يكشف السوء يا ربّ يا ربّ يا ربّ يا عبّاس بن علي بن ابي طالب الامان الامان الامان ادركني ادركني ادركني.

    ذكر هر يك از كلمات (الامان) و (ادركني) را تكرار كند نا نفس قطع شود، انشاءالله تعالي به مقصود مي‌رسد.

    طريق سوم: ديگر از طريق توسل به آن حضرت، زيارت آن حضرت است كه بنا به مضمون روايات عديده وسيله تقرب به خداوند و آمرزش گناهان و انجام مطالب و روا شدن حاجات اهل ايمان است چنان چه به روايت منقول از مصباح الزائرين ابن طاووس وارد شده است و از جمله اعمال زيارت شريفه اين است كه دو ركعت نماز زيارت به جا آورده و بعد از آن بخواند: زيارت نامه حضرت ابوالفضل العباس(ع) كه در مفاتيح‌الجنان مي‌باشد.

    طريق چهارم: از جمله‌ ختم‌هاي مجرب براي حوئج بزرگ و اداي دين آن است كه: شب جمعه غسل نمايد شبهاي بعد، غسل كردن ضرورتي ندارد پس در شب اول كه همان شب جمعه است و شبهاي ديگر هر شب هزار مرتبه بگو:

    اللهم صل علي محمد و آل محمد.

    شب شنبه: اللهم صل علي اميرالمؤمنين.

    شب يكشنبه: اللهم صلّ علي فاطمة.

    شب دوشنبه: اللهم صلّ علي الحسن.

    شب سه شنبه: اللهم صلّ علي الحسين.

    شب چهارشنبه: الله صل علي علي بن الحسين.

    شب پنجشنبه: اللهم صل علي محمد بن علي.

    شب جمعه دوم: اللهم صلّ علي جعفر بن محمد.

    شب شنبه: الله صلّ علي موسي بن جعفر.

    شب يكشنبه: اللهم صلّ علي علي بن موسي.

    شب دوشنبه: اللهم صلّ علي محمد بن علي.

    شب سه شنبه: اللهم صلّ علي علي بن محمد.

    شب چهارشنبه:‌ اللهم صلّ علي الحسن بن علي.

    شب پنجشنبه: اللهم صلّ علي الحجة بن الحسن.

    شب جمعه سوم: اللهم صلّ علي العباس الشهيد.

    به اين ترتيب دو هفته طول مي‌كشد.

    طريق پنجم: كيفيت توسل به ذيل عنايت حضرت قمر بني‌هاشم(ع): شب چهارشنبه دو ركعت نماز بخواند و بعد از نماز 133 بار بگويد:

    يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام

    اكشف كربي بحق اخيك الحسين عليه السلام

    و هفت شب چهارشنبه صد مرتبه بگويد:

    اي ماه بني‌هاشم خورشيد لقا عباس اي نور دل حيدر شمع شهداء جان

    از محنت و درد و غم ما رو به تو آورديم دست من بي‌كس گير از بهر خدا عباس

    طريق ششم: عبّاس‌ در حروف‌ ابجد مطابق‌ با عدد 133 است‌. به‌ تجربه‌ رسيده‌ كه‌ اگر كسي‌ براي‌ برآورده‌شدن‌ حاجت‌ و رفع‌ گرفتاري‌، بعد از نماز روز جمعه‌، 133 مرتبه‌ رجاءً بگويد: «يا كاشف‌ َالكرب‌عن‌ وَجه‌ الحسين‌ ِاكشف‌ لي‌ كربي‌ بحق‌ اخيك‌ الحسين‌ (ع‌)»حاجت‌ او برآورده‌ و گرفتاريش‌ برطرف‌ مي‌شود.
    طريق هفتم: اشخاصي‌ كه‌ در بيابان‌ تشنه‌ و در معرض‌ هلاكند، توسّل‌ جستن‌ به‌ ابي‌ القربه‌ «يااباالقربة‌» موءثّربوده‌ و بدين‌ وسيله‌ رفع‌ تشنگي‌ از آنان‌ مي‌شود. اين‌ امر نيز تجربه‌ شده‌ است‌.

    طريق هشتم: جندي‌ مرحوم‌ بيردر كتاب‌ شريف‌ كبريت‌ احمر مي‌نويسد: در سفر عتبات‌ عاليات‌ در عالم‌ رؤياديدم‌ اگر كسي‌ بگويد:«عبداللهاباالفضل‌ دَخيلُك‌» حاجت‌ او برآورده‌ شود. پس‌ از آن‌ احقر مكرّر به‌آن‌ عمل‌ كردم‌ و حوائج‌ مهم‌ و بزرگي‌ بر آورده‌ شد.

    طريق نهم: به‌ تجربه‌ رسيده‌ است‌ كه‌ نذر براي‌ ام‌ّالبنين‌ (ع‌) و اطعام‌ مستمندان‌ به‌ نام‌ اباالفضل‌ (ع‌)، براي‌برآورده‌ شدن‌ حاجت‌ مؤثر است‌.

    طريق دهم: از مرحوم‌ آيت‌الله العظمي‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمود حسيني‌ شاهرودي‌ «قدس‌سره‌» نقل‌ شده‌است‌ كه‌ فرموده‌ بود: من‌ در مشكلات‌، صد مرتبه‌ صلوات‌ براي‌ مادر حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌(ع‌)، ام‌ البنين‌، مي‌فرستم‌.

    طريق يازدهم: چهار شب‌ جمعه‌، ده‌ مرتبه‌ سورة‌ يس‌، بدين‌ طريق‌: شب‌ جمعة‌ اوّل‌ سه‌ مرتبه‌ ؛ شب‌ جمعه‌ دوّم‌ سه‌ مرتبه‌ ؛ شب‌ جمعه‌ سوّم‌ سه‌ مرتبه‌: شب‌ جمعة‌چهارم‌، يك‌ مرتبه‌ سوره‌ يس‌ به‌ نيابت‌ از حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) و هديه‌ براي‌ مادرش‌ام‌ّالبنين‌ بخواند، ان‌ شاءالله حاجت‌ رواگردد.

    طريق دوازدهم: يكي‌ از ختمهاي‌ مجربه‌ راجع‌ به‌ حضرات‌ چهارده‌ معصوم‌ (ع‌) و جناب‌ حضرت‌ اباالفضل‌ (ع‌) رابدين‌ منوال‌ گفته‌اند: به‌ نيّت‌ قربت‌ مطلقه‌ دو ركعت‌ نماز حاجت‌ بخواند و هزار و چهارصد مرتبه‌ذكر صلوات‌ هدية‌ چهارده‌ معصوم‌ (ع‌) بخواندو صد مرتبه‌ نيز هديه‌ به‌ پيشگاه‌ حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌)، كه‌ بوّاب‌ در گاه‌ آل‌ محمّد (ع‌) و باب‌ ولايت‌ است‌، بفرستند و حاجت‌ خود را بطلبند،ان‌ شاءالله تعالي‌ روا مي‌شود.

    طريق سيزدهم: بين‌ نماز مغرب‌ وعشاء، دو ركعت‌ نماز حاجت‌ بخواند تاچهل‌ ويك‌ شب‌، و توسّل‌ كثيرالبركات‌حضرت‌ ابوالفضل‌ العباس‌ (ع‌) جويد، بدين‌ طريق‌: بعد از نماز، اوّل‌ ذكر شريف‌ صلوات‌، وسپس‌كلمات‌ زير باتوجه‌ كامل‌ خوانده‌ شود (ضمناًچهل‌ شب‌ كه‌ تمام‌ شد، بايد يك‌ شب‌ آخر از چهل‌شب‌ را گرو نگاهداشت‌، تا وقتي‌ كه‌ حاجت‌ برآورده‌ شد، آنگاه‌ بجاآورد). كلمات‌ مزبور اين‌ است‌:«يامَن‌ يجيب‌ المضطرَّ اذا دعاه‌ و َ يكشف‌ السوء يا رب‌ يارب‌ يارب‌ ياعباس‌ بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌الامان‌ الامان‌ ادركني‌ ادركني‌ ادركني‌»
    جملات‌ آخر را تكرار نمايد تا نفس‌ قطع‌ شود؛ ان‌شاءالله حاجت‌ روا مي‌شود

    طريق چهاردهم: مؤلف‌ «مكين‌ الاساس‌» آورده‌ است‌: ثقه‌اي‌ خبر داد مرا كه‌ حاجت‌ مهمي‌ داشتم‌. از پيره‌ زال‌ جدّه‌ خود شنيده‌ بودم‌ كه‌ هر گاه‌ كسي‌ براي‌قضاي‌ حاجتش‌، هفت‌ شب‌ چهارشنبه‌ متوسّل‌ به‌ حضرت‌ عبّاس‌ شده‌ و در هر يك‌ از شبهاي‌مزبور صد مرتبه‌ ورد زير را بخواند، حاجت‌ او به‌ شكل‌ غير عادي‌ برآورده‌ خواهد شد. و آن‌ اين‌است‌:
    اي‌ ماه‌ بني‌ هاشم‌، خورشيد لقا عبّاس‌اي‌ نور دل‌ حيدر، شمع‌ شهدا عبّاس‌
    از درد و غم‌ ايام‌ ما رو به‌ تو آورديم‌دست‌ من‌ مسكين‌ گير از بهر خدا عباس‌
    نظير اين‌ توسّل‌ را مرحوم‌ حاجي‌ ميرزا حسين‌ تهراني‌ نجل‌ حاجي‌ ميرزا خليل‌ (از علماي‌ زاهدعصر مشروطه‌) عمل‌ كرده‌ بودند، درد پاي‌ ايشان‌ فوراً ساكت‌ شده‌ و ديگر عود نكرده‌ بود.

    طريق پانزدهم: يكي‌ از مؤثقين‌ محترم‌ كه‌ سالهاي‌ متمادي‌ مجاور كربلا بود، در شب‌ يكشنبه‌ربيع‌ الثاني‌ 1414 ِ در حرم‌ مطهّر كريمة‌اهل‌ بيت‌ حضرت‌ فاطمه‌ معصومه‌ (ع‌) نقل‌ كردند:
    صاحب‌ كتاب‌ معالي‌ السبطين‌، مرحوم‌ شيخ‌ مهدي‌ مازندراني‌ سال‌ 1358 هجري‌ قمري‌ در كربلاايام‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ در چند منبر مي‌رفت‌ و آخرين‌ منبرش‌ در رواِ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌بود. مرحوم‌ مازندراني‌ يك‌ شب‌ فرمودند: هر كسي‌ فرداشب‌ به‌ اينجا يعني‌ به‌ رواِ حضرت‌ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) بيايد، تحفه‌اي‌ به‌ او خواهم‌ داد. فرداشب‌ ما نيز در آن‌ مجلس‌ حاضر شديم‌.
    ايشان‌، توسل‌ و ختمي‌ براي‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) نقل‌ كرد كه‌ انجام‌ آن‌ وقت‌ معيّن‌ وساعت‌ و روز مشخصي‌ ندارد. طريقه‌ ختم‌ را اين‌ طور بيان‌ فرمودند: ابتدا 133 مرتبه‌ صلوات‌بفرستيد«اللّهم‌ صل‌ّعلي‌ محمد و آل‌ محمد» نيز 133 مرتبه‌ بگويد: «يا عباس‌، يا عباس‌» و بعد ازآن‌ مجدداً133 مرتبه‌ بگويد: «اللّهم‌ صل‌ علي‌ محمد و آل‌ محمد». و اين‌ عمل‌ را هر روز انجام‌ دهدتاحاجتش‌ برآورده‌ شود.
    ناقل‌ مطلب‌ افزودند: من‌ براي‌ برآمدن‌ حاجتي‌، بعد ازاتمام‌ ماه‌ رمضان‌ مزبور، از همان‌ روز اول‌شوال‌ اين‌ ختم‌ را شروع‌ كردم‌ ؛ روز هشتم‌ شوال‌ حاجتم‌ برآورده‌ شد. خواسته‌ من‌ اين‌ بود: من‌ دركربلا بودم‌ و مادرم‌ در ايران‌ به‌ سر مي‌برد و مي‌خواستم‌ وي‌ نيز به‌ كربلا بيايد. حضرت‌ عباس‌ (ع‌)عنايت‌ فرمودندو حاجتم‌ ـ آمدن‌ مادر به‌ كربلا ـ رواشد.

    طريق شانزدهم: از بياض‌ خطّي‌ موجود در كتابخانه‌ مرحوم‌ آيت‌الله العظمي‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمدرضاگلپايگاني‌ «ره‌» طريقه‌ ختم‌ و توسّل‌ به‌ حضرت‌ عباس‌ (ع‌) را اين‌ چنين‌ نوشته‌ است‌:
    از شب‌ جمعه‌ يا شب‌ دوشنبه‌، قبل‌ از نماز صبح‌ شروع‌ تا وقت‌ نماز صبح‌ تمام‌ شود، دوازده‌ روز، وهر روز يكصد و سي‌ وسه‌ مرتبه‌ بخواند:
    اي‌ ماه‌ بني‌ هاشم‌ خورشيد لقا عبّاس‌اي‌ نور دل‌ حيدر شمع‌ شهدا عبّاس‌
    از دست‌ غم‌ دوران‌ من‌ رو به‌ تو آوردم‌دست‌ من‌ بيكس‌ گير از بهر خدا عبّاس‌

    طريق هفدهم: آيت‌ الله سيّد نورالدين‌ ميلاني‌ فرمودند: مرحوم‌ آيت‌الله آقاي‌ سيّد محمد رضا بروجردي‌«قدس‌سره‌» از علماي‌ بزرگ‌ حوزة‌ علميه‌ كربلا بودند كه‌ اخيراً در مشهد مقّدس‌ در جوار حرم‌مطهر حضرت‌ ثامن‌الائمّه‌ علي‌ بن‌ موسي‌ الرضا ـ عليه‌ آلاف‌ التحية‌و الثناء ـ سكنا گزيده‌ بودند. ازايشان‌ در عداد مراجع‌ ياد مي‌شد ولي‌ عمرش‌ وفا نكرد.
    مرحوم‌ بروجردي‌، آن‌ زمان‌ كه‌ در كربلا ساكن‌ بودند، براي‌ آشتي‌ و حسن‌ رفتار بين‌ عيال‌ ومادرشان‌ به‌ حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) متوسّل‌ مي‌شوند و نتيجه‌ خوبي‌ مي‌گيرند، به‌ طوري‌ كه‌صفا و صميميت‌ كامل‌ بين‌ همسر و مادر ايشان‌ برقرار مي‌گردد
    . توسّل‌ ايشان‌ به‌ اين‌ نحو بوده‌ است‌: طبق‌ مشهور 133 بار به‌ عدد نام‌ حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌(ع‌)، ذكر «يا كاشف‌ الكرب‌ عن‌ وجه‌ الحسين‌ اكشف‌ كربي‌ بحق‌ اخيك‌ الحسين‌ (ع‌).

    طريق هجدهم: و نقل‌ كرده‌اند كه‌ مرحوم‌ آيت‌ الله شيخ‌ محمّد حسين‌ اصفهاني‌ (معروف‌ به‌ كمپاني‌) «قدس‌سره‌» مي‌فرمودند: اين‌ ذكر، صحيحش‌ اين‌ است‌: «ياكاشف‌ الكرب‌ عن‌ وجه‌ اخيك‌ الحسين‌ (ع‌)اكشف‌ كربي‌ بوجه‌ اخيك‌ الحسين‌ (ع‌)». مرحوم‌ اصفهاني‌، استاد مرحوم‌ پدرم‌، آيت‌الله العظمي‌آقاي‌ سيّد محمّد هادي‌ ميلاني‌ «قدس‌ سره‌» بودند و منزل‌ مازياد تشريف‌ مي‌آوردند.
    بروز كرامت‌ در «وادي‌ البكا»
    در ديوان‌ ملّا عبّاس‌ شوشتري‌، متخلص‌ به‌ شباب‌ (چاپ‌ 1312) آمده‌ است‌:
    چون‌ سال‌ هزارو سيصد و نه‌از هجرت‌ ختم‌ انبياشد
    هنگام‌ زوال‌ روز عاشوركز غم‌ قد آسمان‌ دوتاشد
    از بهر زيارتي‌ كه‌ آن‌ روزمخصوص‌ شهيد كربلاشد
    از شيعه‌ جماعتي‌ در اينجامشغول‌ زيارت‌ و بكاشد
    درحين‌ زيارت‌، ازهمين‌ كوه‌اظهار كرامتي‌ به‌ ماشد
    از وي‌ قطرات‌ خون‌ پديداردرماتم‌ سبط‌ مصطفي‌ شد
    يك‌ قطره‌ نه‌، بل‌ هزار قطره‌يك‌ جانه‌، بل‌ هزار جاشد
    زين‌ كوه‌ گذشته‌ بود خونين‌هر سنگي‌ از اين‌ زمين‌ جداشد
    شك‌ نيست‌ كه‌ در چنين‌ مقامي‌گر از حق‌ اجابت‌ دعاشد
    اين‌ رتبه‌ چه‌ ديده‌ شد از اين‌ كوه‌در وي‌ بنيان‌ اين‌ بناشد
    بگريست‌ چو خون‌ به‌ شاه‌ مظلوم‌موسوم‌ به‌ وادي‌ البكاشد
    اين‌ واقعه‌ بر(شباب‌)واحباب‌گر كشف‌ شد از ره‌ صفا شد



    ▲ نذر قرآن براي حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم(ع)

    صاحب گنجينه دانشمندان در حالات مرحوم سيد محمد علي دزفولي متوفي ماه رجب سال 1333 قمري مي‌نويسد:

    ايشان از اول طلوع آفتاب تا مقداري از بعد از ظهر، يك قرآن ختم مي‌كرد و پس از آن فريضه ظهر را انجام مي‌داد. وي از اول ماه رجب تا پانزدهم، پانزده قرآن كريم مي‌كرد كه پانزدهمين آن را هديه به محضر حضرت ابوالفضل العباس (ع) و باقي آنها هديه به پيشگاه چهارده معصوم (صلوات الله عليهم اجمعين) بود در روز شانزدهم ماه رجب پس از ختم‌هاي قرآن كريم، مرحوم آيةالله آقا سيد ابراهيم غفاري كه از مجتهدين و مراجع دزفول در عصر خود بود، به عنوان عيادت و ملاقات مرحوم آقا سيد محمدعلي دزفولي تشريف آورد و اظهار داشت كه من،‌ امروز تصميم ملاقات نداشتم اما فلان زن علويه رحمةالله‌عليها ديشب خوابي ديده بود، و خواب خود را به من گفت و تذكري شد كه امروز به ملاقات شما نايل شوم.

    علويه گفت: خواب ديدم كه خدمت حضرت ابوالفضل العباس(ع) مشرف شدم. عرض كردم عمو كجا تشريف داشتيد؟ فرمودند: امروز به عيادت آقا محمدعلي فرزند حاج سيدعبدالله رفته بودم و از آنجا مي‌آيم و مرحوم سيد محمد به سجده مي‌افتد و پس از فراغت از سجده مي‌فرمايد: سجده‌ام سجده شكر بود، زيرا اول ماه شروع به تلاوت قرآن كرده بودم تا ديروز كه موفق به پانزدهمين ختم قرآن شدم و آخرين آن را در روز گذشته به حضرت اباالفضل العباس(ع) اختصاص داده بودم سپس مي‌افزايد: خواب علويه از رؤياهاي صادقه بوده و علامت اين است كه اين ضعيف پذيرفته شده است،‌ چون حضرت ابوالفضل العباس(ع) فرموده به عيادت من آمده‌اند.

    ▲ عريضه

    از يادداشت‌هاي حجةالاسلام آقاي شيخ احمد قاضي زاهدي گلپايگاني

    لذ باقتاب ابي الفضل الذي كابيه المرتضي يحمي حماه

    اين عريضه به خط والد مرحوم يافتم كه سزاوار است نيازمندان و گرفتاران به اين كيفيت دست به دامان قمر بني هاشم حضرت عباس(ع) بزنند و به وسيله آن جناب از خداوند متعال حاجت خواه شوند:

    بسم الله الرحمن الرحيم

    هذه رقعة عبدك … ابن … زاد … اگر صاحب عريضه مرد باشد، و اگر زن است مي‌نويسد: هذه رقعة امتك … بنت… زادة … والسّلام عليك يا مولاي يا سكينة يا عبّاس بن اميرالمؤمنين عليه السّلام و ان تقضي حاجتي انّ بيني و بين الله تعالي ذنوبا قد اثقلت ظهري و اطالت فكري و سلبتني بعض لبّي و غيّرت خطير نمعة الله عندي و منعتني من الرّقاد و ذكرها يتقلقل احشائي و قد هربت الي الله و اليك يا عبّاس ابن اميرالمؤمنين ان تقضي حاجتي اسئلك بحقّ ابيك و بحقّ اخيك الحسين و اخوانك صلوات الله عليهم اجمعين.

    حقير گويد: در نسخه اين عريضه نسخه بدل‌هايي مشاهده مي‌شود كه از احتياطات مرحوم ابوي به شمار مي‌رود و آنچه قلمي گرديد به نظر اقرب الي الصواب آمد. مطلب ديگر آنكه اين عريضه هم بايد به كربلا فرستاده شود و در ضريح مطهر باب الحوائج انداخته شود. فنسال الله تبارك و تعالي ان يرزقنا زيارة قبره و شفاعته في الدنيا والاخرة.

    توضيحا در اين عريضه هم مانند ساير عريضه‌ها حوائج صريحا بايد نوشته شود. اخيرا نسخه اين رقعه را هم در كتاب دعايي يافتم كه عبارت اول آن چنين است: (من العبد الذّليل الي المولي الجليل الكريم سلام الله عليك يا مولاي)

  8. 3 کاربر از ArasH برای پست مفید تشکر نموده اند:


  9. Top | #5

    • اخراج شده
    • تاریخ عضویت
      05-Aug-2007
    • رشته تحصیلی
      مهندسی صنایع
    • محل سکونت
      Далеко С родина
    • پست‌ها
      10,925
    • سپاس
      23,966
    • 26,064 تشکر در 9,109 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      0
    • امتیاز
      62

    لبخند پاسخ: ابوالفضل العباس (ع)

    کرامات


    ▲ نوجواني را سيم برق گرفته، خشك كرده است

    جناب حجه الاسلام آقاي شيخ محمدتقي نحوي واعظ قمي در تاريخ 16 محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقاي حاج شيخ ابوالقاسم نحوي، ماجراي زير را نقل كردند:

    مرحوم نحوي، در آن زمان كه به امر حضرت آيه الله العظمي بروجردي (ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ايام زيارتي مخصوصة حضرت سيدالشهدا اباعبدالله الحسين عليه السلام كه مصادف با شب نيمة شعبان است به كربلا مي‌رفتند و در آنجا نخست به حرم حضرت امام حسين عليه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر بني هاشم عليه السلام مشرف مي‌شدند. يك روز كه براي عتبه بوسي به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته بودند، مشاهده مي‌كنند نوجوان 13 - 14 ساله‌اي را سيم برق گرفته، خشك كرده است.

    پدر بچه داشت با حضرت قمر بني هاشم عليه السلام حرف مي‌زد و مي‌گفت: آقا جان، تو مي‌داني من مي‌خواستم بيايم به پابوس شما، اما مادر بچه راضي نبود كه او را با خود بياورم. حالا اگر بدون او به خانه برگردم، جواب مادرش را چه بگويم؟! مرحوم نحوي مي‌فرمود: يكدفعه ديدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام به حركت آمد! آري، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.



    ▲ بلي غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد

    حجه الاسلام آقاي حاج شيخ محمد معين الغربائي، فرزند آيه الله شيخ عمادالدين و نوة مرحوم آيه الله معين الغربائي خراساني، فرمودند:

    تقريبا چهل سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بودم، يك شب جمعه، از نجف اشرف پياده به كربلاي معلي رفتم و دعاي كميل را در حرم مطهر حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام خواندم. وسط دعا خوابم برد و دقايقي بعد سر وصدا و شيون فوق العاده مرا از خواب بيدار كرد. ديدم دختر عربي را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بسته‌اند و او، كه مرض جنون دارد. به مردم جسارت مي‌كند پدر و مادر و بستگانش اطراف او را گرفته بودند و براي شفاي اين دختر ديوانه به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده بودند.

    يك نفر كه در همان جا خود را دكتر روان پزشك معرفي مي‌كرد و ايراني هم بود. به من گفت: بگو اين دختر را بياورند فندق الحرمين كه من در آنجا مي‌باشم، تا اين مريض را معاينه كنم. من گفتة دكتر ايراني را به پدر دختر تذكر دادم. پدر دختر به زبان عربي گفت: لعنت به پدر كسي كه عقيده به حضرت ابوالفضل عليه السلام ندارد! بنده خجالت كشيدم و رفتم و نشستم مشغول خواندن بقيه دعاي كميل شدم، كه دوباره در حال خواندن دعا خوابم برد. مجددا از سر و صدا بيدار شدم و اين بار ديدم كه اطراف آن دختر را گرفته‌اند و دختر مورد عنايت حضرت ابوالفضل عليه السلام قرار گرفته و حضرت دختر ديوانه را شفا داده است. مردم هم ريخته‌اند و لباسهايش را پاره پاره مي‌كنند و او از عباي پدرش براي پوشيدن خويش استفاده مي‌كند.

    در آن حال، دكتر ايراني را ديدم كه دو دست بر سر مي‌زند و گريه مي‌كند و مي‌گويد: بلي، غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد!



    ▲ حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان!

    جناب حجه الاسلام آقاي مكارمي فرمودند:

    نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهي‌گيري به كنار ساحل مي‌رود و در آنجا يكدفعه غرق مي‌شود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان مي‌بيند كه وي روي آب آمد! باري، شخص غرق شده كنار ساحل مي‌آيد و عمويش از او مي‌پرسد: چگونه نجات يافتي؟ مي‌گويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضه‌ها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!

    ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.
    دشمن از او مي‌خواست تا تسليم گردد

    مردي كه اهل خيمه را، سيراب مي‌خواست خود را از تاب تشنگي، بيتاب مي‌خواست

    آمد سراغ شط، وليكن تشنه برگشت مردي كه حتي خصم را، سيراب مي‌خواست

    با مشك خالي، امتحان دجله مي‌كرد دريا تماشا كن كه از شط، آب مي‌خواست!

    دشمن از او مي‌خواست تا تسليم گردد بيعت ز درياي شرف، مرداب مي‌خواست!

    عمري چو او، در خدمت خفاش بودن اين را ، شب از خورشيد عالمتاب مي‌خواست!

    در قحط آب، از دست خود هم دست مي‌شست مردي كه باغ عشق را، شاداب مي‌خواست

    ديشب كه شوري در دلم افكنده بودند طبعم به سوگ عشق، شعري ناب مي‌خواست(1


    ▲ در قبر گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام

    جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالله مبلغي آباداني نقل كردند:

    در سال 1355 شمسي، يكي از وعاظ شهر يزد، به نام شيخ ذاكري، به بندرعباس مي‌آيد و از آنجا جهت تبليغ به دهكدة سياهو، در اطراف اين شهر، عازم مي‌گردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سكته قلبي درمي‌گذرد. جنازة آن مرحوم را به بندرعباس منتقل مي‌كنند و در جوار يكي از امامزاده‌ها به خاك مي‌سپارند.

    اينكه بقيه ماجرا را از زبان حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاي مبلغي بشنويد:

    ايشان مي‌گويد:

    من موقع تلقين خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاكري را تكان مي‌دادم كه ناگاه چشم خود را باز كرد و با صداي بلند، به گونه‌اي كه همه شنيدند گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام! و سپس بست.

    همزمان با اين حادثه شگفت، بوي عطر خوشي به مشام من و حضار رسيد كه بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پيامبر و خاندان معصوم وي سلام الله عليهم اجمعين نمودند. اين بود مشاهدات اين جانب كه خود در حال تلقين ميت ، ناظر آن بودم.

    آنقدر نرفتيم، كه مرداب شديم همرنگ سكوت، محو مهتاب شديم

    هر بار نشستيم و، مروت كرديم از شرم لبان تشنه‌ات، آب شديم!(1)


    ▲ صد دينار حواله حضرت اباالفضل العباس عليه السلام

    ثقه الاسلام جناب آقاي حاج شيخ علي رضا گل محمدي ابهري زنجاني، شب 27 جمادي الثانيه سال 1416 هـ ق در حرم مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليها السلام نقل كرد:

    يكي از اهالي كربلا، عربي را مي‌بيند كه در حرم حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت سخن مي‌گويد.

    آقا جان، صد دينار از شما پول ‌مي‌خواهم؛ مي‌د‌هي كه بده و اگر نمي‌دهي مي‌روم به حرم حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام شكايت شما را به آن حضرت مي‌كنم.

    سپس سرش را به طرف ضريح مطهر برده و مي‌گويد: فهميدم، فهميدم! و از حرم بيرون مي‌رود. عرب مزبور به بازار رفته و به يكي از مغازه داران مي‌گويد: آقا فرموده است صد دينار به من بده. او مي‌گويد: نشاني شما از آقا چيست؟ مي‌گويد: به اين نشان، كه پسر شما مريض شده و شما صد دينار نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كردي؛ بده! و او هم صد دينار را مي‌دهد.

    ناقل مي‌گويد: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردي و نتيجه گرفتي. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهي، ميروم شكايت شما را به برادرت امام حسين عليه السلام مي‌كنم. اينجا بود كه ديدم حضرت، داخل ضريح ظاهر شد و در حاليكه روي صندلي نشسته بود، حواله‌اي به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم.


    ▲ كفي از آب برداشت

    شب سي‌ام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه عليه السالم در سادات محله(بابل) جناب آقاي دكتر حاج سيدعلي طبري پور اظهار داشتند:

    شخصي رفت كنار نهري وضو بگيرد؛ كفي از آب برداشت و نزديك لبهايش آورد كه بخورد، به ياد سقاي دشت كربلا، حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روي آب ريخت و همزمان، اشك زيادي هم در عزاي آن حضرت از چشم جاري ساخت. همان شب، زن مريضش در خواب مي‌بيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و وي را شفا داد. به اين طريق كه، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسيد: مگر شما دست نداري؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كي هستي؟ فرمود: شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟ حالا شناختي كه شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟!



    ▲ رشته سبز را از بازويت بازنكن...

    جناب حجه الاسلام ، خطيب فرزانه، آقاي حاج سيدحسين معتمدي كاشاني گفتند:

    نعمت الله واشهري قمصري از فرزندش محسن نقل كرد كه:

    اواخر خدمت سربازي، مرا به ايستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ايستگاه راه آهن مصادف با زماني بود كه اسراي عراقي و زخميها را با قطار مي‌آوردند. در آنجا يك اسير عراقي را از قطار خارج كردند كه رشتة سبزي بر بازويش بسته بود. با او مصاحبه كردند و ضمن مصاحبه از او پرسيدند: شما رشته سبزي به بازويت بسته‌اي ، آيا سيد؟ گفت: نه، و توضيح داد:

    چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام عليه ايرانيها جنگ بكنيم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برد و يك رشته سبز رنگ را از يكي از خدام حرم گرفته، يك سر آن را به بازوي من بست و سر ديگرش را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام گره زد و شروع كرد به گريستن. در حين گريه حضرت را قسم داد و گفت: اين بچه‌ام را ميخواهند به جبهه ببرند، من از زخمي شدن و اسير شدن او حرفي ندارم، اما نمي‌خواهم كشته شود يا ابوالفضل، شما يك نظري بفرماييد، هر چه به سر بچه من بيايد مسئله‌اي نيست، ولي كشته نشود و دوباره به سوي من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازويت بازنكن كه من از حضرت عباس عليه السلام خواسته‌ام تا محفوظ مانده و به من برگردي.

    وقتي كه به جبهه آمديم، با چند نفر در يك مكان به ايرانيها حمله كرديم. ايرانيها ما را محاصره كردند. وضع بسيار سختي داشتيم و از چهار طرف تير به طرف ما مي‌آمد. چند نفر از رفقاي من در اثر تيرخوردن كشته شدند، ولي من كه دستها را روي سرگذاشته و براي تسليم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و دعاي مادرم از كشته شدن نجات پيدا كردم.



    ▲ بابا مرا بر زمين بگذار

    جناب حجه‌الاسلام و المسلمين آقاي سيداحمد قاضوي در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آيه الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفي بروجردي مي‌فرمودند:

    زماني كه در عراق بوديم، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با عده‌اي از رفقا نشسته بوديم، كه ناگهان ديديم عربي وارد صحن مطهر شد. وي پسر بچه‌اي 6 - 7 ساله را بر روي دست حمل مي‌كرد كه به نظر مي‌رسيد جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت: اي عباس بن علي عليهما السلام، اگر شفاي پسرم را از خداوند نگيري شكايت شما را به پدرت علي عليه السلام مي‌كنم.

    با ديدن اين صحنه، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستي هم داري بايد با حضرت مؤدبانه صحبت كني و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست. هنوز فكر كردن ما به پايان نرسيده بود كه ديديم بچه چشمانش را باز كرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمين بگذار!

    همة ما از مشاهدة اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته است.



    ▲ يكي از كبوترهاي حرم اباالفضل عليه السلام

    ششم ذي الحجه الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردين 1376 ش در مدرسه آيه الله العظمي آقاي حاج سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني(ره) با جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيدرسول مجيدي، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ملاقاتي دست داد. فرمودند:

    جناب آقاي حاج آقا رضا كرماني صاحب فروشگاه گز عالي در اصفهان براي من نقل كرد كه، من بچه‌اي 10 - 12 ساله بودم. ديدم كودكي يكي از كبوترهاي صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلي چسبيد. اين هم يكي از كرامات آقا قمر بني هاشم عليه السلام.



    ▲ بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!

    سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:

    يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور مي‌زد و آب به دست بچه‌ها مي‌داد، نقل مي‌كند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي مي‌خواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا مي‌رودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبرده‌اي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.

    مي‌گويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت مي‌خواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جمله‌اي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچه‌ام را شفا داد كه داد، والا فردا مي‌آيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره مي‌كنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار مي‌گذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.

    نيمه‌هاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچه‌ام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زده‌ام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره مي‌كنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه مي‌كردم و هم پسرم گريه مي‌كرد.

    مي‌گويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!

    من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه مي‌كردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا مي‌زند و مي‌گويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.

    آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من مي‌گويد بلند شود! گفتم : نمي‌توانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم،‌ بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان مي‌گويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند مي‌گفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بي‌وفا نيست، بچه‌ام را شفا داد!







    او را به حرم امام حسين عليه السلام دخيل بستند


    جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيدمرتضي نواب، به نقل از مادرش كه در حرم حضرت ابالفضل عليه السلام بوده است، آورده‌اند:

    شخصي را به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام آورده بودند كه قسم بخورد. چون قسم دروغ خورد، بلند شد و به زمين خورد. خدام و غيره آمدند. او را گرفتند. بعد شال سبز آوردند. و وي را به حرم امام حسين عليه السلام دخيل بستند تا حضرت سيدالشهداء عليه السلام او را شفا بدهد.



    ▲ شفاي نيمه بچه

    سيد عطاء الله شمس دولت آبادي نقل كرد:

    يكي از علما براي آمدن حاجتش، ده شب در حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيتوته كرد ولي نتيجه نگرفت. سپس به حرم حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام رفت و ده شب در كنار مرقد آن حضرت بيتوته كرد، باز هم نتيجه نگرفت.

    همچنين ده شب در حرم آقا ابالفضل العباس عليه السلام بيتوته كرد و در آنجا نيز نتيجه نديد. در آخرين شب بيتوته در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديد كه زني وارد حرم شد و يك طفل ناقص را كنار ضريح انداخت و گفت: يا ابوالفضل، من از شما اولاد خواستم؛ اينكه خدا به من يك بچه ناقص و نيمه داده است، من از اينجا نمي‌روم مگر اينكه معجزه كني و طفل كاملي از براي من بگيري! ناگهان غوغا برپا شد و گفتند بچه نيمه، طفل سالم گرديد! زن بچه را در آغوش گرفت و بيرون رفت.

    اين مرد عالم خيلي دلتنگ شد، آمد كنار ضريح و گفت: يا ابالفضل العباس عليه السلام، ببين من يك ماه است كه كنار قبر پدر و برادرت و نيز خود تو از خدا حاجت خواسته‌ام و حاجتم را روا نكرديد، ولي زن عرب باديه نشين آمد و فورا حاجتش را داديد. چندي بعد، كنار ضريح خوابش برد. در عالم رؤيا حضرت به او فرمود: هر كس به قدر معرفت خود حاجت مي‌خواهد و خداوند هر نوع صلاح بداند به او كرامت مي‌كند چه او همين اندازه نسبت به ما آشنايي دارد، اما حسابشان جداست و ما با نظر لطف به تو مي‌نگريم و صلاح شما را در اين حال مي‌بينيم.



    ▲ من اين فرزند را نمي‌خواهم

    خاطره ديگر مربوط به دختركي كور و معلول است. ما ناظر بوديم كه مادر وي در حالي كه او را درون كوله بار خود نهاده بود به حرم مطهر درآمد و دخترك را دربرابر ضريح بر زمين گذاشت و به حضرتش عرض كرد كه: «من اين فرزند را نمي‌خواهم»؛ اين سخن گفت و بازگشت. هنوز به ميان صحن نرسيده بود كه طفل نابينا و معلول شفاي كامل يافت. من مادرش را ندا دادم كه: بيا، دخترت را همراه ببر! زن عرب بازگشت و چون فرزند خود را سلامت يافت خطاب به حضرت عرضه داشت : مولاي من!‌ خدا تو را پاداش نيك دهد.

    آري، آستانة باب الحوائج عليه السلام «دارالكرامت» است و براي بهره‌مندي از اين خوان گستردة الهي بايد كه نيتها را خالص كرد.(1)



    ▲ الله بالالرين ساخلاسن

    جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ ابوالحسن ابراهيمي همداني، در تاريخ 30/4/76 چنين نقل كردند:

    اين جانب يكي از ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مي‌باشم و افتخار نوكري در خانة آنها را دارم، گرچه گناهانم زياد، و تقصيرم از حد بيرون است و نتوانسته‌ام وظيفة خويش نسبت به آن بزرگواران انجام دهم، ‌ولي از درگاه خداوند رحمان و رحيم و مقربان درگاهش ائمه طاهرين عليهم السلام اميد رحمت و عنايت دارم.

    حقير، با آنكه در وجودم لياقتي نمي‌بينم، اما براي من ثابت شده است كه اين بزرگواران هيچگاه از دوستان و ارادتمندان خويش غافل نيستند، گرچه ما گاه از آنها غفلت داريم، اما آنها همواره ما را در نظر دارند و نظر لطفشان شامل ماست؛ الطاف آن عزيزان، دفعات بسياري شامل حال اين حقير شده است كه ذيلا يكي از آنها را كه شامل يكي از فرزندان اين جانب شده است نقل مي‌كنم:

    در سالهاي قبل از انقلاب، مدتي را در ماه محرم الحرام بين ساوه و همدان به ترويج دين اسلام و عزاداري اهل بيت اطهار عليهم السلام اشتغال داشتم. آن روزگار،‌ مدتها بود كه فرزندم دچار مرض شده و هميشه در حال رفت و آمد به مطب دكتر بوديم، ولي روز به روز حالش بدتر مي‌شد تا آنجا كه اميد ما از همه جا قطع گرديد.

    ظاهرا شب تاسوعا بود، روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را خواندم و اصلا به يادگرفتاري فرزند خويش نبودم. بعد از منبر، از مسجد به منزل رفتم و در همان شب، واقعة‌ كربلا را در خواب ديدم كه خيمه‌هايي هست و ما هم با عيال خود در يكي از آن خيمه‎ها قرار داريم و جنگ شروع شده است. در اين صحنه، قمر بني هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را ديدم كه قد رسا و بلندي دارد و شمشيري در دست گرفته و مشغول جنگ است. از قامت رساي آقا هر چه بگويم؟! هرچ بگويم و بنويسم، زبان و قلمم قاصر است، ولي آنچه كه ديدم مي‎نويسم. در برابر آقا، دشمن به شمارش نمي‎آمد. قد مبارك آقا در مقايسه با قد و قامت دشمن به قامت جوان خيلي بلند و رشيد و نوراني‎يي مي‎مانست كه با بچه‎هاي هفت و يا هشت ساله روبروست. شمشير آقا نيز خيلي طويل و ضخيم بود و وقتي كه شمشير مي‎زد و دره و تپه يكسان مي‎شد. دشمنان آقا در حين فرار به هم مي‎خوردند و نابود مي‎شدند. ما كه در خيمه بوديم ترس و خوف شديدي سراسر وجودمان را فرا گرفته بود. در خيالم گذشت اين طور كه اين آقا شمشير كشيده و مي‎جنگد، الان ما و خيمة ما هم از بين خواهد رفت! همين كه اين خيال را كردم، آقا شمشير را به كنار انداخت و به خيمة ما تشريف آورد و فرمود آب در خيمة شما وجود دارد؟ عرض كردم. بلي. فرمود: يك كاسه آب به من بدهيد. من يك كاسه آب به ايشان تقديم كردم. ميل فرمودند و بعد از نوشيدن، به زبان تركي، فرمودند:

    الله بالالرين ساخلاسن يعني خدا فرزندانت را نگه دارد!

    بعد از اين خواب، من سه روز بي اختيار گريه مي‎كردم، تا اينكه بعد از سه روز از سفر برگشتم و حال بچه را پرسيدم، گفتند سه روز است كه خوب شده است.

    الان در حدود بيست سال است كه از وقوع اين ماجرا مي‎گذرد و دراين مدت يك بار هم مريض نشده است و پيش دكتر هم نرفته است، و اين يكي از كرامات آن حضرت است كه شامل ما شده است. افزون بر اين، كرامات و عنايات ديگري نيز از آن حضرت و اين خاندان، هم در خواب و هم در ظاهر، شامل حال، شده است كه از گفتن آن معذوريم و اميدواريم ان شاء الله زيارت و شفاعتشان در دنيا و آخرت نصيب ما و همة آرزومندان و جميع مؤمنين و مؤمنات گردد.



    ▲ آقا جان! اگر به من عنايت نكني...

    آيه الله آقاي حاج سيدمهدي حسيني لاجوردي قمي، در تاريخ 25 جمادي الثانيه سال 1418 هـ.ق از قول يكي از اهالي قريه حصار حسن بيك ورامين، كه از جوانان متدين و اهل هيئت مي‌باشد، نقل كردند كه مي‌گفت:

    من گاو شيردهي داشتم كه به حسب نرخ بازار، مبلغ پانصد هزار تومان ارزش داشت. گاو مزبور يكدفعه مريض شد. دكتر دامپزشك پس از معاينة گاو مريض گفت: زودتر آن را بكش تا ضرر زيادي نبيني. وقتي ديدم چنين است با حالتي متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم و در حاليكه عصباني هم بودم عرض كردم : آقا جان، اگر به من عنايت نكني، ديگر سفره برايت نمي‌اندازم!

    پس از اين گفتگو، گاو مريض استفراغ كرده و يك كليد همراه با يك تكه آهن از شكم وي بيرون آمد و پس از آن بسرعت خوب شد. وقتي همان دكتر دامپزشك مجددا گاو را معاينه كرد، گفت:

    اين ، چيزي نيست مگر كرامت و عنايت قمر بني هاشم عليه السلام!



    ▲ من خادم عباسم!

    پدر شهيد حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ عبدالرضا صافي ( از روحانيون كربلاي معلي) كه از خدمه بود نقل نمود:

    دزدان سني در بيابان به من حمله كردند. همين كه گفتم: انا من خدام العباس عليه السلام يعني من از خدام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستم، از من دست برداشتند!

    به طور كلي، اكثريت مردم روي زمين اعم از مسلمان و مسيحي و ساير اهل كتاب اجمالا به موضوع توسل و كمكهاي غيبي عقيده دارند و فكر نمي‌كنم حتي غير اهل كتاب هم كه كمي روحشان پاك باشد نسبت به اين اصل مهم كه خدائوند جزء فطرت آدميان قرار داده است بي‌تفاوت باشند.



    ▲ دستي پيدا شد مرا گرفت

    2. ديگر از كرامات باهرة حضرت اباالفضل العباس عليه السلام اين است كه : خيابان جديد الاحداثي به نام خيابان محتشم در كاشان تأسيس شد. قبل از آسفالت آب انداختند، براي اينكه در كاشان چاههاي عميق زيادي وجود دارد كه عمق هر چاه شايد چهل متر باشد. بچه‌هاي مدرسه، صف بسته، از اين خيابان عبور مي‌كنند. يكي از چاهها فرو مي‌ريزد و يكي از بچه‌ها را كه جواد اخباري نام داشت با خود فرو مي‌برد. تمام مردم پريشان شدند. مقني آوردند و 3 روز از آن چاه خاك برداشتند تا به بچه رسيدند. ديدند بچه زنده است! بچه را از چاه بيرون آوردند. دور او را گرفتند و او را سؤال پيچ كردند: چطور شد كه زنده ماندي؟!

    جواب داد: وقتي رفتم ميان چاه، گفتم : يا اباالفضل العباس عليه السلام؛ دستي پيدا شد مرا گرفت و ميان طاقچه‌اي گذاشت. گفتند: اين چند روز كه بي‌غذا بودي چه مي‌كردي؟! گفت: براي من شير مي‌آوردند. پس از اين معجزة آشكار، چند روز در كاشان چراغاني بود و تمام مردم براي ديدن بچه مي‌آمدند.



    ▲ بيمهء حضرت اباالفضل العباس عليه السلام


    جناب آقاي حاج ابوالحسن شريفي دربارة بيمه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چنين مي‌نويسد:

    1. اين جانب وقتي تابلوي بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را بر روي كاميونها و غيره مي‌ديدم، ترديد داشتم كه آيا بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مدركي دارد يا نه؟ صحيح است يا خير؟

    در همين افكار به سر مي‌بردم كه شبي در عالم مكاشفه بين خواب و بيداري ديدم در صحرايي قرار گرفته‌ام كه انساني ديده نمي‌شود و يك گوسفند در ميان جمعي از گرگها محاصره شده و گرگها مشغول خوردن آن هستند، در حاليكه گوسفند زنده است و فرياد مي‌زند و كسي نيست كه نجاتش دهد. من خواستم جلو بروم، ديدم گرگها تهديدم كردند، به فكرم رسيد كه اين گوسفند مال چه كسي است كه گرفتار گرگها شده است؟ در همين حال به گوش خود شنيدم كه مال حضرت عباس عليه السلام است. برايم شبهه‌اي پيش آمد كه چرا حضرت عباس عليه السلام از گوسفند خود دفاع نمي‌كند؟ پس بيمة با حضرت عباس عليه السلام چه فايده‌اي دارد؟ كه ناگهان ديدم يك اسب قوي هيكل در مقابلم قرار دارد و شخصي سوار آن اسب است كه پاهاي وي در ركاب و همچنين زين اسبش معلوم است ولي خود او كه چهره‌اش در هاله‌اي از نور قرار دارد قابل مشاهده نيست. اس مزبور سر خود را به زمين مي‌زد و قصد حركت داشت ولي نمي‌توانست. در همين حال كلماتي از آن شخص سوار كار كه چهره‌اش در حاله‌اي از نور قرار داشت شنيدم كه فرمود:

    چيزي كه مربوط به ما باشد براي ما فرقي نميكند آن را انسان بخورد يا حيوان. ولي چيزي را كه به ما بسپارند حفظش مي‌كنيم.

    اين را گفت و ناپديد شد. وقتي به خودم آمدم و بيدار شدم، متوجه شدم كه آن سوار، حضرت عباس عليه السلام بودند و با اين صحنه، مرا آگاه ساختند كه بيمة با آن جناب صحيح است و افرادي پيدا مي‌شوند كه با حيوان فرقي ندارند، بلكه طبق آية شريفة قرآن كريم از حيوان هم پست تر و گمراهتر هستند: (اولئك كالانعام بل هم اضل سبيلا)



    ▲ گفت شما را به خدا شما هم يا اباالفضل بگوييد

    جناب حجه الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ محمدنجفي زنجاني، از علماي زنجان، در يادداشتي كه به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده است چنين مي‌نويسد:

    در تاريخ 1348 هجري شمسي به عنوان تبليغ در ايام ماه مبارك رمضان از قم به منطقة‌ طارم كه از توابع زنجان است رفته بودم. آنجا در روستايي به نام زهتور آباد انجام وظيفه مي‌نمودم و بعد از پايان ماه مبارك رمضان درصدد برآمدم كه به زنجان برگردم. آن زمان، وسيله نقل و انتقال غير از اسب و قاطر در روستا نبود، لذا به اتفاق چند نفر مكاري (كرايه دهندة اسب و قاطر) از آنجا به طرف زنجان حركت كرديم. آنان به اين جانب خيلي احترام كردند و كتاب و وسايل مرا حمل نموده و خودم را نيز بر قاطري سوار كردند. پس از عبور از رودخانة قزل اوزن مي‌بايست ازكوهي عبور مي‌كرديم. جاده فوق العاده ناهنجار بود و پرتگاهي عميق داشت. اين آقايان براي صرف غذا و دادن علوفه به حيوانات همراه توقف كردند. در اين بين يكي از قاطرها كه بارش پارو و دستة بيل بود، در اثر كج شدن بار از پهلو به زمين افتاد و به سمت دره معلق زد، به طوري كه همگي گفتند اگر به دره بيفتد ديگر سالم نمي‌ماند. صاحب قاطر هم جواني بود كه از نظر مالي ضعيف بود. وي با دلي سوزناك فرياد زد: يا اباالفضل العباس ادركني! و رو به ما كرده و خطاب به ما گفت: شما را به خدا، شما هم يا اباالفضل بگوييد! ما هم همگي يكصدا فرياد زديم: يا اباالفضل العباس، ادركني! يكدفعه بار قاطر به طرف طول منحرف شد و دستة بيلها به زمين فرو رفت ومتوقف شد! اگر يك چرخ ديگرزده بود به دره مي‌افتاد، آن وقت ديگر قابل نجات نبود.

    بارها را باز كردند و قاطر رااز آن خطر هولناك نجات داده به جاده آوردند، صاحب قاطر شديدا گريه مي‌كرد و از كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام ياد مي‌كرد.



    ▲ اين كار 25 مرتبه تكرار شد

    حضرت آيه الله سيدمحمد علي روحاني قمي، امام جماعت محترم مسجد امام حسن عسكري عليه السلام در روز شنبه سوم مرداد 1373 مطابق 14 صفر الخير 1415 اظهار داشتند:

    مرحوم پدرم فرمود: روزي در حرم مطهر حضرت قمر بني هاشم عليه السلام بودم، مردي وارد شد در حاليكه يك مجيدي در دست داشت و مي‌خواست در داخل ضريح بيندازد.

    يكي از خدام آمد و با اصرار به وي گفت: پول را به نام آقا به من بده، او متقابلا امتناع مي‌كرد و مي‌گفت: چون نذر كرده‌ام بايد مجيدي را به داخل ضريح مطهر بيندازم. عاقبت به خادم گفت: من يك نخ قند (نخ سطلي) به پول مي‌بندم و پول را به داخل ضريح مي‌اندازم تا نذر من ادا شده باشد، سپس شما آن را درآوريد. و او پذيرفت. مجيدي را با نخ بستند و صاحب نذر آن را داخل ضريح مطهر افكند. پس از آن خادم هر چه نخ را كشيد مجيدي بالا نيامد مرتب در وسط راه گير مي‌كرد!

    پدرم اضافه كرد: من شمردم اين كار 25 مرتبه تكرار شد؛ هر دفعه گير مي‌كرد و آخرش هم بالا نيامد. عاقبت خادم گفت: يا قمر بني هاشم، پول مال شماست، ولي نخ مال ماست! لااقل نخ را بدهيد بيايد! و اينجا بود كه نخ صحيح و سالم بالا آمد و پول داخل ضريح افتاد!

  10. 4 کاربر از ArasH برای پست مفید تشکر نموده اند:


  11. Top | #6

    • اخراج شده
    • تاریخ عضویت
      05-Aug-2007
    • رشته تحصیلی
      مهندسی صنایع
    • محل سکونت
      Далеко С родина
    • پست‌ها
      10,925
    • سپاس
      23,966
    • 26,064 تشکر در 9,109 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      0
    • امتیاز
      62

    لبخند پاسخ: ابوالفضل العباس (ع)

    کرامات


    ▲ هيچگونه آسيبي به مغازه نرسيد

    2. حاج حسن تاج كه فعلا هر سال در روز ميلاد صاحب پرچم باني هيئت مي‌باشد در بازار تهران مغازه‌اي دارد كه به قول خودش بيمة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است. چندي قبل، قسمتي از بازار تهران در آتش سوخت، به گونه‌اي كه مغازه‌هاي اطراف آن بكلي سوخت ولي هيچگونه آسيبي به مغازه ايشان نرسيد! روز بعد كه بازاريان به آن محل مراجعه كردند با كمال تعجب ديدند كه تمام مغازه‌هاي اطراف سوخته ولي به اين يك مغازه آتش سرايت نكرده است و بدينسان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اين مغازه را از آتش مصون نگهداشت.



    ▲ به بركت نام اباالفضل هيچ كدام صدمه نديديم

    جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني، در 10 ربيع الاول 1419 هـ ق فرمودند:

    يك نفر راننده به نام حاج درويش، اهل بوشهر، نقل كرد: يك روز با ماشين كمپرسي همراه كمك راننده، در حركت بوديم، ناگاه به ماشيني كه تصادف كرده بود برخورد نموديم. از آن گذشتيم و بعد با يك ماشين تريلي روبرو شديم كه در مسير ما برخلاف قانون در حركت بود. خلاصه، به قول معروف، مرگ را به چشم خود در چند قدمي خويش ديديم، كه يكمرتبه من و بغل دستيم فرياد زديم: ياابوالفضل.

    با گفتن اين كلام. ناگهان گويي كسي اطاق تريلي را گرفته به آن طرف كه در مسير خودش بود پرت كرد و از جاده خارج شد، در حاليكه ما و ماشين هيچكدام به بركت نام مبارك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام صدمه‌اي نديديم.


    ▲ يا ابالفضل العباس عليه السلام به داد ما برس


    جناب دكتر عبدالجليل مسگرزاده در تاريخ 8/2/1372 شمسي از دانشگاه علامه طباطبايي تهران چنين مي‌نويسد:

    پدرم در اوان كودكي من فوت نمود و مادرم را با من (كه يك پسر پنج ساله بودم) و خواهر دو ساله‌ام تنها گذاشت. در آخرين لحظات حيات پدرم، مادرم با ناراحتي از وي مي‌پرسد كه ما را به چه كسي مي‌سپاري؟! و آن مرحوم در جواب مي‌گويد:

    در تمام عمر، توكل من به خداوند بوده است و چون به كسي بدي نكرده و به ناموس كسي چشم بد نداشته‌ام، شما را به خداي بزرگ مي‌سپارم.

    مادرم كه در جواني شوهرش را از دست داده بود، از تنهايي بسيار ترس و وحشت داشته، فقر و مسكنت نيز از سوي ديگر باعث مي‌شد كه اكثر شبها نخوابد و اوقات را به دعا و ثنا به درگاه الهي بگذراند. وي روي اعتقاد و توسل، هر شب چندين بار در تنهايي به زبان جاري مي‌كرده‌ است كه: «يا اباالفضل العباس عليه السلام، به داد ما برس!». تا اينكه در يك شب زمستاني، بين خواب و بيداري صدايي را از پشت پنجره اتاق مي‌شنود كه مي‌گويد:

    تا چند يااباالفضل عليه السلام مي‌گويي؟! اباالفضل العباس من هستم، نترس بخواب، كسي مزاحم تو نخواهد شد!

    مادرم مي‌گويد: از آن شب چنان قوت قلبي به من دست داد كه نه تنها ديگر نمي‌ترسيدم، بلكه با اميدواري و شجاعت خاصي به سرپرستي شماها «من و خواهرم» مي‌پرداختم.

    مادرم، كه هنوز در قيد حيات است، هم پدري و هم مادري ما را عهده دار بود. وي با توكل به خداوند، كه پدرم در دم مرگ به آن سفارش كرده بود، و با عنايت حضرت عباس عليه السلام توانست از كودكي پدر از دست داده چون من، يك استاد دانشگاه بسازد (و ما التوفيق الا بالله) و فرزندان خود را افرادي لايق و معتقد به اسلام تربيت كند(1)



    ▲ شفاي كودك هندي

    جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيدسجاد عبقاتي، از اعقاب مرحوم آيه الله العظمي ميرحامدحسين هندي صاحب كتاب شريف «عبقات الانوار» (متوفي 18 صفر الخير 1306 هـ ق)، چند كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده، اين كرامات را زحمت كشيده از كتاب درگاه حضرت عباس عليه السلام ترجمه كرده است چون اين كتاب اردو مي‌باشد ترجمه فارسي آنرا در اختيار ما گذاشته از ايشان تشكر مي‌شود:

    در نيمه شعبان سال 1418 هـ ق همراه يكي از روحانيون هندي به نام ابوافتخار زيدي، از محصلين حوزه علميه قم، از هند به زيارت سالار شهيدان امام حسين عليه السلام رفتند.

    ابوافتخار زيدي دختري به نام عافيه زهرا داشت كه دو سال از عمرش مي‌گذشت. يك شب گوش عافيه به سختي درد گرفت و شدت درد وي پدر و مادرش را سخت ناراحت ساخت. نصف شب بود و طبق معمول نه دارويي يافت مي‌شد و نه دكتري طبابت مي‌كرد و وضعيت كربلا هم ناجور بود. اينجا بود كه دست توسل به دامان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام زده و گفتند:

    اي اباالفضل العباس عليه السلام، ما به زيارت شما و برادرتان آمده‌ايم. ما ميهمان شما هستيم و توجه داريد كه دخترمان سخت ناراحت است و ما جز شما طبيي نداريم. پدر و مادر كودك، حضرت سكينه عليها السلام را نزد حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام واسطه قرار دادند و به توسل و گريه پرداختند، كه يك دفعه بچه كه دائما گريه مي‌كرد ساكت شد و كاملا آرام گرفت و خوابيد. وقتي صبح بيدار شدند ديدند ديگر ناراحتي ندارد. تاكنون نيز كه تقريبا يك سال از آن ماجرا مي‌گذرد ديگر هيچ دردي نگرفته است!

    اين است شخصيت والاي حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، كه اگر كسي به صدق دل به آن حضرت متوسل بشود طوري درمان مي‌شود كه ديگر نه احتياج به دكتر دارد و نه دارو.



    ▲ (گره گشا) لحظه‌هاي بينهايت عشق

    خانم سارا اميني مي‌نويسد:

    شوهرم با قاطعيت گفته بود: نه ! مي‌برمش خانه، حالا كه هيچ اميدي به زنده ماندنش نيست پس بهتر است در خانه بميرد دلم مي‌خواهد لحظه‌هاي آخر عمرش را توي همان اتاقي بگذرونه كه حسرت داشت اتاق بچه‌مان باشه.

    كادر بيمارستان وقتي ديده بودند شوهرم به هيچ وجه نمي‌پذيرد كه من در بيمارستان بمانند عليرغم ميل باطني‌شان مرخصم كرده بودند و من را با حال اغماء به خانه‌يمان آورده بودند. خودم هيچ چيزي از آن روزهايي كه قرار بوده بميرم و حتي خوش بين ترين آدمها هم يك سر سوزن به زنده بودن اميد نداشته‌اند در خاطرم نيست. اما شوهرم، مادرم و تمامي آنهايي كه به انتظار مرگم نشسته بودند مي‌گويند كه مردنم حتمي بوده است.

    خانوادة ما در زمرة يكي از خانواده‌هاي مذهبي شهرقم هستند اما نمي‌دانم چرا هيچ كدام به انديشه‌شان خطور نكرده كه دست به دامان اهل بيت عليهم السلام بشوند و بروند به سراغ آن خاندان با كرامت.

    تا اينكه آن اتفاق به وقوع مي‌پيوندد . پدر بزرگ مرحومم در بيت آيت الله... مشغول به خدمت بوده است. يكي از روزها حضرت آيت الله... مي‌بيند كه پدر بزرگم غمگين است علت را مي‌پرسد و پدربزرگم تمام حرفهاي دلش را مي‌گويد.

    - نوه‌ام، اولين فرزند دخترم، مي‌خواست بچه‌دار بشوند همه خانواده خوشحال بودند كه دخترم نوه دار مي‌شود روز موعود كه فرا مي‌رسد قابله به خانه‌شان مي‌آيد و نوه‌ام فرزندش را به دنيا مي‌آورد اما... بچه مي‌ميرد و مادر بچه ـ نوه‌ام - نيز رو به قبله است دكترها جوابش كرده‌اند. شوهرش هم كه دل نداشته مردن زنش را در بيمارستان ببيند او را به خانه آورده و حالا ما به انتظار مردن او نشسته‌ايم.

    پدربزرگم حرفهايش را در حضور آيت الله ... با گريه تمام مي‌كند. آيت الله كه پدربزرگم را به خوبي مي‌شناخته آنروز درس را تعطيل مي‌كند و خطاب به طلبه‌هاي حاضر كلاس مي‌گويد:

    ـ امروز درس تعطيل است، همگي متوسل بشويد به ائمه، بلكه شفاي نوه اين پيرمرد را بگيريم.

    طلبه‌ها سخنان آيت الله ... را بگوش مي‌شنوند و توسل مي‌جويند خبر اين كار را پدربزرگم به خانه مي‌آورد، نور اميدي در دل خانواده مي‌درخشد. همة اهل خانه نيز متوسل مي‌شوند، پدرم مسمم مي‌شود كه يك گوسفند نذر كند و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شود. همه، چشم اميد به خاندان با كرامت اهل بيت عليه السلام داشته‌اند. حال من آنقدر وخيم مي‌شود كه عده‌اي بر مردنم صحه ميگذارند و مرا مرده تلقي مي‌كنند. خانه‌مان مملو از شيون مي‌شود، مادرم در فراق من كه فرزند اولش بوده‌ام و هفده سال بيشتر سن نداشته‌ام بي‌تابي مي‌كند. گرد عزا از آسمان خانه‌يمان مي‌بارد اما...

    اگر سائلي با هزار اميد و آرزو به سراغ صاحب خانه‌اي برود كه شهرة وفاداري و شجاعت است مگر دست خالي برمي‌گردد؟

    نه!‌ آن صاحب خانه خيلي با وفاست مگر آن زن نامسلمان - كه شما حكايتش را در مجلة خودتان نوشتيد ( قدر اشكهايتان را بدانيد) به همان مظهر وفاداري و دلاوري متوسل نشد؟ مگر مرادش را نگرفت؟ مگر من كه يك مسلمان و ريزه خوار درگاه ائمه اطهار عليهم السلام هستم، به اندازة آن زن نامسلمان، نزد ائمه عليهم السلام آبرو نداشتم؟ مگر مي‌توان به اين خاندان كه بر دشمن رأفت و مهرباني نشان مي‌دهند اميد نيست؟

    نه! اگر كسي دست به دامان اين خاندان نشود از كم سعادتي اوست، ماييم و اين خاندان بزرگوار، ماييم و علي عليه السلام كه مظلوم بود و دردهايش را درون چاه زمزمه مي‌كرد، ماييم و حضرت فاطمه سلام الله عليها، ماييم و امام حسن عليه السلام، ماييم و سالار شهيدان امام حسين عليه السلام كه حماسة كربلايش سند آزادگي‌مان شده است ماييم و... ماييم و آن علمدار بي دست كه مشك آب را ، حتي به دندان گرفت كه كودكاني را سيراب كند.

    باور كنيد دلم نمي‌آيد حكايت زندگيم را كه با آن علمدار بي‌دست گره خورده است برايتان بگويم مي‌دانيد؟! هرگاه به ياد آن لحظه‌هاي عارفانه مي‌افتم ـ مثل حالا ـ تمام تنم مي‌لرزد و شور و شعفي به دلم مي‌نشيند، روحم صيغل مي‌خورد، از قيد و بند زمانه رها مي‌شوم دلم مي‌خواهد آن لحظه‌ها را همواره مزه مزه كنم. آخر، آن لحظه‌ها كه از جنس اين دنيا نبوده‌اند، آن لحظه‌ها آسماني بودند و مرا شفا دادند، آن لحظه‌ها، نهايت عشق بود و نهايت صفا.

    مادرم بالاي بسترم نشسته بوده و گريه مي‌كرده، پدرم زار و نزار نگاهي اميدوارانه به آسمانه داشته، و لبه‌هاي درس آيت الله... درسشان را تعطيل كرده و بخاطر من متوسل شده بودند،‌ پدر بزرگم گوسفندي را نذر كرده كه شفاي مرا از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بگيرد و در همان حال...

    مادرم به يكباره مي‌بيند كه من در بسترم تكان ميخورد متحير مي‌شود (زهرايي) كه همه منتظر مرگش بوده‌اند و مثل مرده‌ها توي بستر بوده تكان ميخورد و مادر را متعجب مي‌كند . مادر مي‌نشيند به تماشا و غرق در حالاتم مي‌شود، حالاتي كه ...

    ... من بودم و يك صحراي خشك، كران تا كران صحرا هيچ خبري نبود، اما احساس مي‌كردم آن صحرا حس و حالي ديگر دارد، غرق در حيراني و سرگرداني آن صحرا بودم كه نسيمي خوشبوي به مشامم رسيد، خواستم به سويي بنگرم كه نسيم آمده بود اما عطر آن نسيم همه جا را گرفته بود و من در ميان آن غوطه مي‌خوردم. به يك باره حس كردم نسيم از مقابلم مي‌آيد، به روبرويم خيره شدم، هاله‌اي از نور به چشمم آمد، نور انگار نزديك و نزديك‌تر مي‌شد، نور به جلوي قامتم رسيد، خوابيده بودم كف صحرا، از سوي نور صدايي به گوشم رسيد:

    (چرا خوابيده‌اي)

    ناله كردم

    (بيمارم)

    همان صدا با مهرباني و آرامش پرسيد: (بيماريت چيست؟)

    پاسخ دادم:

    (بچه‌ام به دنيا آمد و مرد، دكترها جوابم كرده‌اند، دست به دامان ائمه شده‌ايم).

    نوايي مملو از عشق و مهرباني به انديشه‌ام نشست:

    (بلند شو، خوب شدي)

    ناليديم و گفتم:

    (نه! توانايي ندارم بلند شوم)

    همان نداي مهربان بار ديگر دلم را نوازش داد و گفت :

    (تو خوب شده‌اي ،‌ بلند شو) باز هم ناليدم اما اين بار شنيدم:

    (مگر از ما شفا نخواسته‌اي؟)

    حس و حال عجيبي يافته بودم. دلم مملو از اميدواري بود تا آنجايي كه در ياد داشتم گاه و بيگاه كه چشم مي‌گشودم مي‌فهميدم كه ميان و مرگ و زندگي دست و پا مي‌زنم اما حال به خوبي مي‌فهميدم كه در عالمي ديگر سير مي‌كنم و حالتي معمولي گريبانگيرم نيست.

    با التماس و گريان گفتم :

    (مي‌خواهم بلند بشوم اما...)

    قامت رعناي آن (آقا ) را ديدم و گفتم:

    (شما كمك كنيد و دست مرا بگيريد كه بلند شوم).

    آن آقا آمدند جلوتر، رخصارة مهربان و نورانيشان را ديدم و دلم اميد گرفت. منتظر بودم كه ايشان دستشان را به سوي من بگيرند و مرا از زمين بلند كنند، نگاهشان كردم، نگاهم مات و نيمه مات بود(آقا) را مي‌ديدم و نمي‌ديدم كه به يك باره شنيدم :

    (دخترم، من دست در بدن ندارم كه تو را از زمين بلند كنم).

    و سپس نگاهم به بدن بي‌دست آن (آقا) افتاد و...

    مادرم داشت ضجه مي‌زد، پرسيدم :

    ـ مادر ! آن آقا كو؟

    مادرم گريان و نالان گفت:

    ـ كدام آقا؟

    در حاليكه چشمم به دنبال يافتن آن آقا بود گفتم :

    ـ همان (آقا)يي كه بدنش بي‌دست بود...

    من بودم و ‌آغوش مادر و هاي هاي گريه‌مان. جاي همه شما خالي، من لحظه‌هاي بينهايت عشق را حس كرده‌ام.

    سلامتي‌ام را به دست آوردم و بعد از آن خداوند فرزنداني به من عطا كرد كه هر كدام از آن ديگري برازنده‌تر شدند يكي از فرزندانم دانشجوي پزشكي است و ديگران هم تحصيلات عاليه را طي مي‌كنند. شما هم اگر حس و حالي به دست آورده‌ايد و دلتان كربلايي شده است مرا دعا كنيد.

    التماس دعا (1)



    ▲ از همسر خويش طلب عفو كرد

    شخصي به همسر خود، كه حامله بود، شك كرده گفت: بچه‌اي كه در شكم داري از من نيست بلكه از كسي ديگر است. نزاع آنها به جايي رسيد كه شوهر آمادة قتل همسر خود گشت همسرش گفت: به من مهلت بده به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بروم. شوهر به اين امر راضي شد. هر دو نفر به حرم حضرت قمر بني هاشم عليه السلام رفتند . زن و حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عرض كرد :

    ـ‌ مولاي من عنايت كنيد اين بچه‌اي را كه در شكم من است خود گواهي دهد كه از آن كيست تا ثابت شود كه من بي‌گناه هستم .

    البته دعايي كه از صميم قلب انجام شود، تأثير دارد. حضرت قمر بني هاشم عليه السلام محبت فرمودند، بچه در رحم مادر به پاكدامني مادرش گواهي داد و آن مؤمنه با كمال عزت و احترام از حرم ابوالفضل العباس عليه السلام به خانه برگشت. شوهر آن زن خيلي خجالت زده شد و از همسر خويش طلب عفو كرد.

    ▲ منم عباس بن علي عليه السلام

    آيت الله ملا حبيب الله كاشاني (متوفي 23 ج 2 سال 1340 هجري قمري ) در تذكرت الشهدا آورده است:
    در عباس آباد هند جمعي از شيعيان در ايام عاشورا جمع شدند تا به اصطلاح شبيه حضرت عباس را در آورند . شخصي كه تنومند و رشيد باشد نيافتند ، تا آنكه جواني را پيدا كردند كه پدرش از دشمنان اهل بيت بود . او را شبيه كردند و چون شب شد و به خانه آمد و موضوع را با پدر در ميان گذاشت ، پدرش گفت : مگر عباس را دوست داري ؟
    گفت : آري جانم به فداري او باد !
    گفت : اگر چنين است ، بيا تا دستهاي تو را به ياد دست بريده عباس قطع كنم . جوان دست خود را دراز كرد و پدر دستش را بريد . مادرش گريان شد و گفت : اي مرد چرا از فاطمه زهرا شرم نكردي ؟
    آن مرد گفت : اگر فاطمه را دوست داري بيا تا زبان تو را هم قطع نمايم . پس زبان آن را هم بريد و در آن شب هر دو را از خانه بيرون كرد و گفت : برويد و شكوه مرا پيش عباس نماييد ! پس آن دو به عباس آباد آ‎مدند و در مسجد محل ، نزديك منبر ، تا به سحر ناله كردند . آن زن مي گويد : چون صبح نزديك شد ، زناني چند را ديدم كه آثار بزرگي از جبهه ايشان ظاهر بود . يكي از آنها آب دهان بر زخم زبان من ماليد و في الحال زبانم التيام يافت . دامنش را گرفتم و عرض كردم ، كه : جواني دارم ، دستش بريده و بي هوش افتاده است ، بفريادش برس .
    فرمود كه آن هم صاحبي دارد .
    گفتم : تو كيستي ؟
    فرمود : من فاطمه ، مادر حسين (ع ) اين بگفت و از نظرم غايب شد . پس به نزد فرزندم آمدم ديدم دستش خوب شده ، پرسيدم چگونه چنين شد ؟
    پسر گفت : در اثناي بي هوشي ، جوان نقايداري را ديدم كه به بالينم آمد و به من فرمود : دستت را به جاي خودگذار . پس نظر كردم ، هيچ اثر زخمي در آن نديدم . گفتم : مي خواهم دست تو را ببوسم . ناگاه اشكش جاري شد و فرمود : اي جوان معذورم دار كه دستم را كنار نهر علقمه جدا كرده اند .
    عرض كردم تو كيستي ؟ فرمود : منم عباس بن علي (ع ) سپس از نظرم غايب گرديد .

    حكايتي عجيب در توسل به فاطمه زهرا
    در جلد هفتم گنجينه دانشمندان از مرحوم حجت الاسلام آخوند ملا عباس سيبويه يزدي نقل شده است كه گفت:
    من پسر عمويي به نام حاج شيخ علي داشتم كه از علما و روحانيون يزد بود . يك سال آن مرحوم با چند نفر از دوستان يزدي براي تشرف به حج به كربلا مشرف شده و به منزل ما وارد شدند و پس از چند روز به مكه عزيمت نمودند . من بعد از انجام مراسم حج ، انتظار مراجعت پسر عمويم را داشتم ولي مدتها گذشت و خبري نشد. خيال كردم كه از مكه برگشته و به يزد رفته است . تا اينكه روزي در حرم مطهر حضرت سيدالشهدا به دوستان و رفقاي او برخوردم اصرار كردم مگر چه شده ، اگر فوت كرده است بگوييد .
    گفتند واقع قضيه اين است كه روزي حاج شيخ علي به عزم طواف مستحبي و زيارت خانه خدا ، از منزل بيرون رفت و ديگر نيامد . ما هر چه انتظار برديم و درباره او تجسس كرديم ، از او خبري به دست نياورديم . مأيوس شده حركت نموديم و اينك اثاثيه او را با خود به يزد مي بريم كه به خانواده اش تحويل دهيم : احتمال مي دهيم كه اهل سنت او را هلاك كرده باشند . من از شنيدن اين خبر بسيار متأثر شدم . بعد از چند سال روزي ديدم در منزل را مي زنند . در را باز كردم ، ديدم پسر عموست . بسيار تعجب كردم و پس از معانقه و روبوسي گفتم : فلاني كجا بودي و از كجا مي آيي ؟
    گفت : اكنون از سزد مي آيم .
    گفتم : چنانچه نقل كردند تو در مكه مفقود شده بودي ، چطور از يزد مي آيي ؟
    گفت : پسر عمو ، دستور بده قليان را حاضر كنند تا رفع خستگي كنم ، شرح حال خود را براي شما خواهم گفت.
    بعد از صرف قليان و استراحت ، گفت : آري روزي پس از انجام مراسم حج از منزل بيرون آمدم و به مسجدالحرام مشرف شدم . طواف كرده و نماز طواف خواندم و به منزل باز گشتم . در راه ، مردي با ريش تراشيده و سبيلهاي بلند ديدم كه با لباس افنديها ايستاده بود . تا مرا ديد قدري به صورت من نگاه كرد و بعد جلو آمد و گفت : تو شيخ علي يزدي نيستي ؟ گفتم : چرا .
    گفت : سلام عليكم ، اهلا و مرحبا ، و دست به گردن من انداخت و مرا بوسيد و دعوت كرد كه به منزلش بروم . با آنكه وي را نمي شناختم با اصرار مرا به منزلش برد و هر چه به او گفتم شما كيستيد ، من شما را به جا نمي آورم ، گفت : خواهي شناخت ، مرا فراموش كرده اي ، من از دوستان و رفقاي شما هستم . خلاصه ظهر شد خواستم بيايم نگذاشت . گفت : مكه همه جاي آن حرم است . همين جا نماز بخوان و برايم ناهار آورد و من هر چه گفتم رفقايم نگران و ناراحت مي شوند ، گفت : چه نگراني ؟ اينجا حريم امن خداست . خلاصه شب شد و نگذاشت من بيايم . بعد از نماز عشا ديدم افراد مختلفي به آن منزل مي آيند تا جماعتي شدند و آن شخص شروع كرد به بد گفتن و مذمت كردن شيعه ها . گفت : اين شيعه ها با شيخين ميانه خوبي ندارند ، مخصوصا با خليفه دوم ، و اينها شبي را در ماه ربيع الاول به نام عيدالزهرا دارند كه مراسمي را در آن شب انجام مي دهند و از وي برائت و تبري مي جويند و اين هم يكي از آنها است و اشاره به من نمود و چندان مذمت از شيعه كرد و آنها را بر عليه من تحريك نمود كه همه آنها بر من خشمناك شده و بر قتل من متفق گرديدند . من هر چه مطالب او را انكار كردم ، وي بر اصرار خود افزود و در آخر گفت : شيخ علي ، مدرسه مصلي يزد يادت رفته ؟ تا اين جمله را گفت به خاطرم آمد كه در زمان طلبگي در مدرسه مصلي همسايه اي به نام شيخ جابر كردستاني داشتم كه سني بود و از ما تقيه مي كرد و در شب مذكور كه طلبه ها جلسه جشن داشتند او به حجره خود مي رفت و در را به روي خود مي بست ، ولي بعضي از طلبه ها مي رفتند و در حجره او را باز مي كردند و او را مي آوردند و در مقابل او شوخي مي كردند و بعضي از حرفها را مي زدند و او چون تنها بود سكوت و تحمل مي كرد .
    پس گفتم : تو شيخ جابر نيستي ؟
    گفت : چرا شيخ جابرم !
    گفتم : تو كه مي داني ، من با آنها موافق نبودم .
    گفت : بلي ، اما چون شيعه و رافضي هستي ، ما امشب از تو انتقام خواهيم گرفت . هر چه التماس كردم و گفتم خدا مي فرمايد : ((و من دخله كان آمنا)) گفت : جرم شما بزرگ است و تو مأمون نيستي .
    گفتم : خدا مي فرمايد : ((و ان احد من المشركين استجارك فاجره …….)))، گفت : شما از مشركين بدتر هستيد! و خلاصه ، ديدم مشغول مذاكره درباره كيفيت قبل و كشتن من هستند ، به شيخ جابر گفتم : حالا كه چنين است پس بگذار من دو ركعت نماز بخوانم . گفت بخوان .
    گفتم : در اينجا ، با توطئه‌چيني شما براي قبل من ، حضور قلب ندارم . گفت : هر كجا مي خواهي بخوان كه راه فراري نيست!
    آمدم در حياط كوچك منزل ، و دو ركعت نماز استغاثه به حضرت زهر صديقه كبري خواندم و بعد از نماز و تسبيح به سجده رفتم و چهار صد و ده مرتبه ((يا مولاتي يا فاطمه اغيثيني )) گفتم و التماس كردم كه راضي نباشيد من در اين بلد غربت به دست دشمنان شما به وضع فجيع كشته شوم و اهل و عيالم در يزد چشم انتظارم بمانند .
    در اين حال روزنه اميدي به قلبم باز شد ، به فكرم رسيد بالاي بام منزل رفته خود را به كوچه بيندازم و به دست آنها كشته نشوم و شايد مولايم اميرالمومنين علي بن ابي طالب با دست يداللهي خود مرا بگيرد كه مصدوم نشوم . پس فورا از پله ها بالا رفتم كه نقشه خود را عملي كنم . به لب بام آمدم بامهاي مكه اطرافش قريب يك متر حريم و ديواري دارد كه مانع سقوط اطفال و افراد است . ديدم اين بام اطرافش ديوار ندارد . شب مهتابي بود . نگاهي به اطراف انداختم ، ديدم گويا شهر مكه نيست ، زيرا مكه شهري كوهستاني بوده و اطرافش محصور به كوههاي قبيس و حرا و نور است ولي اينجا فقط در جنوبش رشته كوهي نمايان است كه شبيه به كوه طرز جان يزد است لب بام منزل آمدم كه ببينم نواصب چه مي كنند ؟ با كمال تعجب ديدم اينجا منزل خودم در يزد مي‌باشد ! گفتم : عجب ! خواب مي بينم ، من مكه بودم ، و اينجا يزد و خانه من است ! پس آهسته بچه ها و عيالم را كه در اطاق بودند صدا زدم . آنها ترسيدند و به هم گفتند : صداي بابا مي آيد . عيالم به آنها مي گفت‌: بابايتان مكه است چند ماه ديگر مي آيد .پس آرام آنها را صدا زدم و گفتم : نترسيد من خودم هستم بياييد در بام را باز كنيد بچه ها دويدند و در را باز كردند همه مات و مبهوت بودند .
    گفتم : خدا را شكر نماييد كه مرا به بركت توسل به حضرت فاطمه زهرا از كشته شدن نجات داد و به يك طرفت العين مرا از مكه به يزد آورد سپس مشروح جريان را براي آنها نقل كردم .

    نماز استغاثه به حضرت بتول (ع)
    پس از نقل اين كرامت شگفت از حضرت فاطمه زهرا لازم دانستم دستور نماز حضرت فاطمه زهرا را در اينجا بياورم تا علاقمندان نماز اولين شهيده و مظلومه عالم اسلام را در گرفتاريها بخوانند و ان شاءالله نتيجه بگيرند و نگارنده را نيز از دعاي خير فراموش ننمايند .
    مرحوم محدث قمي مي نويسد: روايت شده كه هر گاه ترا حاجتي باشد به سوي حق تعالي و سينه ات از آن تنگ شده باشد پس دو ركعت نماز بگذار و چون سلام نماز گفتي سه مرتبه تكبير بگو و تسبيح حضرت فاطمه بخوان ، پس به سجده برو و بگو صد مرتبه : ((يا مو لاتي يا فاطمه اغيثيني )) ، پس جانب راست رو را بر زمين گذار و همين را صد مرتبه بگو پس به سجده برو و همين را صد مرتبه بگو پس جانب چپ رو را بر زمين گذار و صد مرتبه بگو . پس باز به سجده برو و صد و ده مرتبه بگو و حاجت خود را ياد كن . به درستي كه خداوند بر مي آورد آن را ان شاءالله .

    ▲ شفاعت حضرت ابوالفضل العباس ( ع)

    آيت‌الله حاج ميرزا هادي خراساني در كتاب معجزات و كرامات مي نويسد : چنين فرمود عالم رباني شيخ مرتضي آشتياني ، از حجت الاسلام استادش حاج ميرزا حسين خليلي طهراني – اعلي الله مقامه – كه گفت : خبر داد ما را شيخ جليل و رفيق نبيل كه با همديگر در دروس «صاحب جواهر » حاضر مي شديم ، كه يكي از تجار حه رئيس خانواده «الكبه » در زمان خود بود پسري دارد جوان خوش منظر و مؤدب ، والده اش علويه محترمه اي است و منحصر است اولاد ايشان به همين جوان ، در كربلا مريض شد و شايد ناخوشي او حصبه «تيفوس » بوده و به قدري سخت شد كه به حال مرگ و احتضار افتاد ، بلكه فوت كرد و چشم و پاي او را بستند . پدرش از اندرون خانه به بيروني رفته و بر سر و سينه مي زد . علويه محترمه مادر آن جوان ، به حرم مطهر حضرت ابوالفضل‌العباس (ع) مشرف و از كليددار آستانه خواهش كرد كه اجازه بدهد شب را تا صبح در حرم بماند . نخست كليددار قبول نمي كرد ولي وقتي علويه خود را معرفي كرد و گفت : پسر من محتضر است و چاره اي جز توسل به حضرت باب الحوائج ندارم كليددار قبول كرد و به مستخدمين دستور داد علويه را در حرم بگذارند بماند.
    شيخ جليل مي فرمايد : همان شب من مشرف به كربلا شدم و ابدا از جريان حال تاجر «الكبه» و بيماري فرزندش اطلاعي نداشتم . در همان شب خواب ديدم ، كه مشرف به حرم حضرت سيدالشهدا گشتم ، از طرف مرقد حبيب بن مظاهر وارد شدم ديدم فضاي بالا سر حرم از زمين و آسمان فضا تمام مملو از ملائكه است و در مسجد بالا سر تخت گذاشته اند حضرت رسالت ماب (ص) و حضرت شاه ولايت اميرالمؤمنين علي (ع) بر تخت نشسته اند . در آن اثنا ملكي پيش رفت و عرض كرد : «السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا خاتم النبيين» پس عرض كرد حضرت باب احوائج ابي الفضل (ع) عرض مي كند: يا رسول الله ، علويه ، عيال حاجي الكبه ، پسرش مريض است به من متوسل شده شما به درگاه الهي دعا كنيد كه حق –سبحانه تعالي – او را شفا عطا فرمايد. حضرت ختمي مرتبت دست به دعا برداشتند . بعد از لحظه اي فرمودند : موت اين جوان مقدر است . ملك برگشت . بعد از لحظه اي ديگر ، ملك ديگر آمد و سلام كرد و پيغامي به همان قسم آورد .
    دو مرتبه ، حضرت رسالت ماب دست به دعا و روي به درگاه حيضرت باريتعالي كردند . پس از لحظه اي سر فرود آوردند ، فرمودند : نااه ديدم ملائكه حاضرين در حرم يك مرتبه به جنبش آمدند ، ولوله و زلزله در آنها افتاد. گفتم : چه خبر شده ؟! چون نظر كردم ديدم حضرت ابي الفضل (ع) خودشان تشريف آوردند با همان حالت وقت شهادت در كربلا !
    مؤلف گويد : جهت اضطراب ملائكه همين است كه تاب ديدار آن حالت را نداشتند . عباس پيش آمد و عرض كرد :
    السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا خير المرسلين ، علويه فلانه توسل به من كرده و شفاي فرزندش را از من مي خواهد شما به درگاه كبريائي عرض نماييد كه ، يا اين جوان را شفا عنايت فرمايد و يا آنكه مرا باب الحوائج نگويند و اين لقب را از من بردارند !
    چون آن سرور اين سخن را به خدمت پيغمبر اطهر عرضه داشت ناگاه چشم مبارك آن حضرت پر از اشك شد و روي مبارك به حضرت امير نمود فرمود : ياعلي تو هم با من در دعا همراهي كن . هردو بزرگوار ، روي به آسمان و دست به دعا برداشتند . بعد از لحظه اي ملكي از آسمان نازل گرديد و به خدمت حضرت رسالت ماب مشرف گشته سلام نمود و سلام حق – سبحانه و تعالي – را ابلاغ نمود ، عرض كرد حق متعال مي فرمايد : «باب الحوائج» را از عباس نمي گيريم ، و جوان را شفا عطا فرموديم .
    شيخ راوي كه اين خواي را ديده مي گويد : فورا از خواب بيدار شدم چون اصلا خبري از اين قضيه بهيچوجه نداشتم بسيار تعجب نمودم . گفتم : البته اين خواب ، صدق و صحيح است و در آن اسراري است . برخاستم ديدم الان سحر است و يك ساعت به صبح مانده است . فصل تابستان بود . به سمت خانه حاجي الكبه روانه شدم .
    مؤلف گويد : گوينده قصه ، آدرس خانه حاجي مذكور را – كه در مقابل درب صحن سلطاني مي باشد – گفتند و مرحوم علامت العلما حاج محمد حسن كبه ، برادر مرحوم حاج مصطفي كبه ، اولاد مرحوم حاج صالح كبه كه بزرگترين تاجر شيعه در بغداد و صاحب خيرات و مبرات بودند در همان خانه منزل مي كردند و اين جانب در همانجا به ديدن مرحوم علامه مذكور رفتم . سالهاي متمادي در بحث مرحوم استاد حجت الاسلام تقي الدين شيرازي با آن مرحوم كمال انس را داشتيم.
    شيخ گوينده گفت : چون وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را ديدم ميان خانه راه مي رود و بر سر و صورت مي‌زند ، و جوان را در اطاقي تنها گذاشته اند زيرا مرگش محقق و محسوس بود و چشم و انگشت پاهاي او را بسته بودند . به حاجي گفتم تو را چه مي شود ؟ گفت : ديگر چه مي خواهي بشود ؟ دست او را گرفتم ، گفتم آرام بگير و بيا همراه من ، پسرت كجاست ، حق تعالي او را شفا داد و ديگر خوفي و خطري در او نيست . تعجب كرد مرا برد در اطاق بيماري كه مي پنداشتند چند لحظه ديگر زنده نخواهد بود و يا آنكه چند دقيقه بود كه مرگ او را ربوده بود . وارد شديم ديدم به قدرت كامله الهيه جوان نشسته است و مشغول باز كردن چشم خود مي باشد ! پدرش كه اين حالت را ديد دويد او را در بغل گرفت . جوان فريادش برآمد كه گرسنه ام خوراك بياوريد چنان مزاجش رو به بهبودي مي رفت كه گويا ابدا مرض والمي او را عارض نگرديده بود .

    ▲ پس از چهل سال درس خواندن به اندازه اين بچه معدان …..؟ !

    مرحوم شيخ عبدالكريم دزفولي ، همشهري شيخ انصاري كه مردي عالم و مورد وثوق بوده است نقل مي كند :
    من دو حاجت مهم داشتم كه كسي از آنها آگاه نبود و در درگاه احديت قضا و اجابت آن را التماس مي كردم و همواره حضرت اميرالمومنين (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) را شفيع قرار دادم تا اينكه در يكي از زيارات مخصوصه از نجف به كربلا رفتم و باز در حرم شريف آن دو مطلب را درخواست نمودم ولي اثري نبخشيد. روزي در حرم مطهر ابوالفضل (ع) جمعيت بسياري را ديدم از قضيه سوال كردم گفتند : پسر يكي از اعراب صحرا نشين مدتي است فلج شده او را به قصد شفا ب اين حرم شريف آورده اند و مشمول الطاف آن بزرگوار واقع شده و شفا يافته است اينك مردم لباسهاي او را پاره كرده و براي تبرك مي برند .
    مي گويد: من از اين واقعه حالم دگرگون شد آه سرد از نهاد بر كشيدم و به ضريجح مطهر نزديك رفته عرضه داشتم : يا ابوالفضل ، مرا دو حاجت مشروع بو كه مكرر نزد پدر و برادر و خودت عرض كردم و اعتنا نكرديد، ولي اين بچه معدان (باديه نشين ) به محض اينكه دخيل آورد اجابت نموديد و از اين معامله چنين فهميدم كه پس از چهل سال زيارت و مجاورت و اشتغال به علم به قدر يك بچه معدان در نظر شما ارزش ندارم ، لذا ديگر در اين بلاد نمانده و به ايران مهاجرت مي كنم . اين سخن بگفتم و در حرم مطهر حضرت ابي عبدالله نيز مانند كسي كه از آقاي خود قهر باشد سلام مختصري عرض كرده به منزل باز گشتم و مختصر اسبابي را كه داشتم گرفته روانه نجف اشرف شدم به اين قصد كه عيال و اسباب خود را برداشته به شهر خويش بر گردم .
    چون به نجف رسيدم از راه صحن مطهر به سوي خانه روانه شدم در صحن ملا رحمت الله – خادم شيخ انصاري – را ديدم و با هم مصافحه و معانقه نموديم . گفت : شيخ تو را مي خواهند.
    گفتم : شيخ از كجا مي دانست كه حالا وارد مي شوم
    گفت : نمي دانم ، اين قدر مي دانم كه به من فرمود : برو در صحن شيخ عبدالرحيم از كربلا مي آيد او را نزد من بياور !
    چون اين را شنيدم با خود گفتم شايد به ملاحظه اينكه مجاورين فرداي روز زيارت مخصوصه در كربلا از آن شهر خارج و فرداي آن روز به نجف مي رسند و اغلب هم از راه صحن وارد مي شوند از اين جهت به ملا رحمت الله فرموده كه مرا در صحن ببيند در هر صورت به خانه شيخ روانه شديم چون وارد بيروني شديم كسي نبود ملا درب اندروني را كوبيد شيخ صدا زد كيستي ؟ ملا رحمت الله عرض كرد : شيخ عبدالرحيم را آوردم. شيخ تشرف آوردند و به ملا فرمودند تو برو چون او رفت به من فرمود : شما فلان و فلان حاجت را داري ؟ و به آنها تصريح فرمود در صورتي كه به احدي اظهار نكرده بودم ، عرض كردم : آري چنين است.
    فرمود: اما فلان حاجت را من بر مي آورم و ديگري را خودت استخاره كن اگر خوب آمد مقدمات آن را فراهم مي نمايم و خود آن را به جا بياور من نيز رفتم و استخاره كردم خوب آمد نتيجه را به شيخ عرض كردم انجام داده شد.

    ▲ ظهور كرامت باهره از حضرت ابوالفضل (ع) در بلده اردبيل

    مرحوم خياباني در كتاب وقايع الايام بخش مربوط به محرم الحرام مي نويسد :
    چون مقارن اختتام اين كتاب مستطاب ، كرامت باهره اي از حضرت ابوالفضل العباس در بلده اردبيل ظاهر شد كه خصوصيت و اهميت تمامي دارد لذا لازم ديدم كه داستان آن براي روشني چشم مؤمنين و مزيد اميدواري محبين اهل بيت طاهرين در اين نسخه نفيسه درج شود .
    قبل از اينكه اين كرامت در تبريز معروف و منتشر شود جمعي از اكابر تجار در مجلسي از براي حقير تفصيل را نقل كردند بنده منتظر شدم تا مكاتيب متواتر و در مجامع مذكور و منتشر گرديد . و حقير بعضي از آن مكاتيب را كه از موثقيين تجار از اردبيل ايفاد داشته بودند خواستم كه بعد از اتمام كتاب در اختتام ثبت كنم . از حسن اتفاق سه نفر از سادات عظام و آقايان ذوي العزه والاحترام : جناب سليل الاطياب آقا سيد حسين آقا ، ولد آقا ميرزا زين العابدين ، برادر مرحوم عالم جليل حاجي سيد كاظم آقاي خلخالي كه سابقا در تبريز ساكن و چندي قبل در نجف اشرف به رحمت حق پيوست و آقا سيد جواد و آقا سيد ابراهيم پسران همين سيد معظم كه هر سه از مشتغلين و محصلين مدرسه ملا ابراهيم هستند از اردبيل وارد تبريز شدند كه خودشان حاضر واقعه و شاهد اين كرامت باهره بودند و جناب آقاي سيد حسين آقا زبانا در مجلس عمومي و براي حقير در مجلس خصوصي اين كرامت را نقل فرمود حقير به اين قناعت نكرده عرض كردم كه چون بنده در صدد ثبت اين كرامت هستم مي خواهم به خط خود مرقوم فرماييد تا اضبط واقع باشد .
    آقا سيد حسين آقا قبول فرموده تفصيل كرامت را به خط خود مرقوم داشتند حاصل مرقومه اش به اين نحو است كه:
    روز هشتم شوال از سنه 1341 طرف عصر در بلده اردبيل در مدرسه ملا ابراهيم نشسته بودم ديدم كه اهل شهر با اضطراب از هر طرف مي دوند . گفتم چه واقع شده ؟ حضرت ابوالفضل به كسي غضب كرده تحقيق كردم كه قضيه چطور است گفتند :
    در شهر مالگيري است دو نفر پليس به حكم نظميه به خانه ضعيفه اي رفته اند كه پنج و شش صغيري داشته و معاش آنها منحصر به يك اسبي بوده است . اسب را از طويله كشيده اند كه ببرند ضعيفه آمده با كمال عجز التجا نموده و حضرت ابوالفضل را شفيع آورده و پليس دست كشيده خارج شدند . در اين حال پليس خبيثي ، احمد نام ، رسيده به اين دو نفر گفته كه اينجا چه كار مي كنيد ؟ گفتند در اين خانه اسبي هست خواستيم بياوريم ضعيفه حضرت ابوالفضل را شفيع آورده و ما دست كشيديم احمد به آن دو نفر تغير كرده داخل خانه ضعيفه شده و اسب را بيرون آورده ضعيفه باز آمده عجز و التجا نموده آن شقي قبول نكرده بالاخره حضرت ابوالفضل را شفيع قرار داده آن خبيث گفته حضرت ابوالفضل مردي بود و در سابق مرده و گذشته ، اگر مي داند بيايد و اسب را از من بگيرد و به تو بدهد ! ضعيفه گفته يا اباالفضل خودت مي داني كه اين چه مي گويد ديگر چاره از دست من رفته خودت حكم كن . در اين حال پسر مجيد خان همسايه ضعيفه آمده چهارهزار به احمد پليس داده كه از اسب دست بكش قبول نكرده اسب را از خانه بيرون آورده تقريبا بيست قدم رفته مجيد خان خود مصادف شده چهار هزار علاوه كرده هشت قران مي دهد آن خبيث باز قبول نكرده به يكي از آن دو پليس گفته بيا سوار شو و اسب را ببر .
    چون آن شخص خواست كه سوار شود احمد به او گفت : چرا من اين طور شدم ؟ عطسه نمود و دو مرتبه سرفه كرده في الفور روي او سياه شده و بر زمين افتاده به درك واصل گرديد . آن دو پليس حال را بدين منوال ديدند فرار كرده به نظميه خبر دادند نظميه حكم كرد قضيه را پيهان كنيد و مخفي او را غسل داده دفن نماييد.
    پليسها آمدند و خلق را كه براي تماشا ازدحام كرده بودند كنار نموده نعش آن خبيث را به خانه خود بردند كه غسل دهند . رئيس قزاق مطلع شده حكم كرد كه برويد جنازه او را بگيريد و بگذاريد مردم ببينند و تماشا كنند قزاقها آمده در مقابل مقبره شيخ صفي الدين اردبيلي با پليسها تصادف كردند كه مي خواستند جنازه را در مقبره شيخ صفي دفن كنند قزاقها مانع شده نعش او را گرفتند و كفنش را پاره كردند كه مردم نگاه كنند آقا سيد حسين آقا گويد كه : بنده و آقا سيد جواد و آقا سيد ابراهيم در مدرسه در منزل بوديم كه گفتند نعش او را قزاقها آورده در ميدان عالي قاپو در مقابل شيخ انداخته اند كه مردم تماشا كنند ما هم رفتيم كه ببينيم . جمعيت زيادي بود . با صعوبت و زحمت تمام خود را سر نعش آن خبيث رسانيديم ديديم صورت نحس او سياه شده و به رنگ آلبالو و از كثرت تعفن و شدت رايحه منتنه آن خبيث زياده از يك دقيقه نتوانستيم توقف بكنيم . و گويد : بعضي از موثقين تجار گفتند كه ديديم فك اسفل او عقب رفته و فك اعلا پايين آمده دهنش مثل دهن سگ شده بود !
    در مكتوب ديگر نوشته بودند كه تمام مرد و زن و بزرگ و كوچك آمده تماشا كردند و جنازه را به سنگ مي زدند الي عصر ماند بعد به پايش ريسمان انداخته تمامي بازار و محلات را بگردانيدند وقت غروب بدن نحس او را برده در كنار شهر در صحرا به چاه انداخته خاك ريختند تا حال به اين آشكاري كرامتي ظاهر نشده بود از دوشنبه هشتم شوال الي امروز هفت شبانه روز است بازار و دكان و كوچه ها چراغاني و شب و روز در بازار و محلات روضه خواني است.




    ▲ حضرت ابوالفضل العباس و علي اكبر به فرمان امام حسين (ع) به استقبال قزويني مي روند

    مرحوم عراقي در دارالسلام ، مكاشفه آخوند ملا عبدالحميد قزويني را چنين نقل كرده است :
    مي فرمايد : از اول اوقات مجاورت تا حال زيارات مخصوصه حسينيه را مداومت نموده و ترك نكرده ام مگر آن شب را كه مصمم به بيتوته اربعين مسجد سهله گرديدم و جميع آنها را پياده رفته و غالب آنها را هم با زوار نبوده ام بلكه بي راه رفته ام و در شب آخر ، وقت عصر بيرون رفته و فردا را در كربلا بوده ام و در ورود آنجا هم غالبا منزل درست معيني نداشته ام بلكه در ايوان حجرات صحن مطهر يا در خود صحن يا در توابع آن منزل نمودم چون بضاعتي نداشتم و متمكن از مخارج و كرايه منزل نبوده ام .
    اتفاقا روزي به اراده كربلا بيرون رفتم چون به بلندي وادي السلام رسيدم جمعي از اعزه و اعيان را ديدم كه از براي مشايعت آقا زاده اي بيرون آمده اند پس او را با كمال احترام سوار كجاوه كردند و دعاي سفر در گوش او خواندند و قدري با او همراه شدند پس وداع كردند و اذان در عقب او گفتند و ساير آداب آقايي را با او به جا آوردند و او هم با نوكر وبنه و ساير لوازم سفر روانه گرديد .
    چون اين عزت را ديدم و ذلت خود را هم مشاهده كردم ملول و خجل شدم و با خود گفتم كه اين دفعه هم كه بيرون آمده ام مي روم لكن بعد از اين اگر اسباب مساعدت كرد كه بر وجه ذلت نباشد مي روم والا نمي روم و آنكه تا به حال رفته ام كفايت مي كند ! پس اين دفعه را رفتم و برگرديدم و بعد از آن عازم شدم كه ديگر به طريق مذلت نروم و بر همان اراده بودم تا آنكه وقت زيارت مخصوصه ديگر رسيد و چند نفر از طلاب آمده پرسيدند كه چه روز اراده زيارت داري كه ما هم با تو بياييم ؟ گفتم من اراده ندارم زيرا كه خرج منزل و كرايه ندارم و پياده هم نمي روم . گفتند كه تو هميشه پياده مي رفتي . گفتم : ديگر نمي روم گفتند : اين دفعه را كه ما اراده پياده رفتن داريم برو كه ما هم از را ه باز نمانيم بعد را خود مي داني .
    بالاخره پس از اصرار و انكار ، رفتند و از براي توشه راه خريداري كردند و مرا با اصرار برداشتند و بيرون آمده با ايشان روانه شديم و چون وقت رفتن تنگ شده و فرداي آن روز ، روز زيارت بود صبح را بيرون رفتيم كه ظهر را در كاروانسراي شور بخوابيم و شب را به كربلا برسيم . پس با همراهان كه دو نفر بودند ، روانه شده وارد كاروانسرا گرديديم در وقتي كه زوار شب صبح بار كرده بودند چون شب زيارتي بود و از زوار كسي نبود و چونكه آن اوقات كاروانسرا مخروبه بود و هوا هم گرم بود و خانواري هم در كاروانسرا نبود كسي نمي ماند . به علاوه آنكه كاروانسرا هم از خوف طراران عرب مأمون نبود بلكه گاه گاه در داخل كاروانسرا مردم را برهنه مي كردند و احيانا اگر از طلاب و مجاورين وارد مي شدند و استعدادي نداشتند از خوف عرب اسباب و لباس خود را در زير زباله مستور مي كردند . ما بعد از ورود چون اسباب قابلي نداشتين در داخل طويله صفه بزرگ مسقفي بود در آن منزل كرديم و پس از صرف غذا خوابيديم . اتفاقا من از همراهان زودتر بيدار شدم و ابريق را برداشته از براي وضو بيرون آمدم و بعد از مقدمات وضو ، برصفه اي كه در وسط كاروانسرا بود بالا رفتم و بر لب آن صفه رو به در كاروانسرا نشسته مشغول وضو شدم . در اثناي وضو كه مشغول مسح پا بودم شخصي را ديدم كه در زي لباس اعراب پياده از درب كاروانسرا داخل گرديد وي با سرعت تمام نزد من آمد كه گمان آن كردم كه او از اعراب بيابان است و اراده آن كرده كه مرا برهنه كند لكن چون قابلي با خود نداشتم چندان خوف نكردم و مسح پا را تمام نمودم . چون نزديك آمد متوجه من گرديد گفت : ملا عبدالحميد قزويني تو هستي ؟
    چون بدون سابقه آشنايي نام مرا ذكر نمود تعجب كردم و گفتم : آري منم آنكه گويي . گفت : تويي كه مي گفتي كه من به اين ذلت و خواري ديگر به كربلا نمي روم ، مگر آنكه به طريق عزت متمكن و قادر شوم ؟ قدري تأمل كردم كه اين شخص اين واقعه را از كجا دانست باز در جواب گفتم : آري !
    گفت : اينك آماده شو كه مولاي تو ابوالفضل العباس و آقاي تو علي بن الحسين به استقبال تو آمده اند كه قدر خود را بداني و به اعتبارات بي اعتبار دنيا افسرده و مهموم نگردي . چون اين سخن شنيدم متحير ماندم و مبهوت گرديدم كه اين شخص چه مي گويد ؟! ناگاه ديدم كه دو نفر سواره با شمايل آن دو بزرگوار كه شنيده و در كتب اخبار و مصيبت ديده بوديم با آلات و اسلحه حرب – حضرت ابوالفضل در جلو و علي اكبر از دنبال – از باب كاروانسرا داخل صحن آن گرديدند . چون اين واقعه را ديدم بي اختيار خود را از بالاي آن صفه پايين انداخته دويدم و خود را به پاي اسبهاي ايشان انداخته بوسيدم و به دور اسبهاي ايشان گرديدم و زانو و ركاب و پايشان را بوسيدم . بعد از آن با خود خيال كردم كه خوب است كه رفقا را هم اعلام كنم و از خواب بيدار نمايم كه به خدمت آن دو فرزند حيدر كرار برسند . پس با سرعت به نزد ايشان رفتم و بر بالين يكي از آنها كه ملا محمد جعفر نام داشت نشستم و با دست او را حركت دادم و گفتم : ملا محمد جعفر ، برخيز كه حضرت عباس (ع) و علي اكبر (ع) به استقبال آمده اند بيا به خدمت ايشان شرفياب شو .
    ملا محمد جعفر چون اين سخن بشنيد گفت : آخوند چه مي گويي ؟ مزاح و شوخي مي كني ؟ گفتم‌‌: نه والله ، راست مي گويم بيا ببين هر دو تشريف دارند چون اين حالت و اصرار را از من ديد دانست كه چيزي هست برخاست و به زودي دويد . چون رفتيم كسي را نديديم و از در كاروانسرا هم بيرون رفته و اطراف صحرا را كه هموار و راه آن تا مسافت بسيار ديده مي شود مشاهده كرديم و اثري يا غباري از آن پياده و دو سوار نديديم . پس متأسف و متحير بر گرديديم . و از عزم و اراده سابق برگرديده تائب و نادم شده و عازم بر آن گرديدم كه زيارت آن مظلوم را ترك نكنم اگر چه بر وجه ذلت و زحمت باشد و اگر عذر شرعي عارض شود تدارك و قضا كنم والي الان ترك نشده و مادام الحيات هم ترك نخواهد شد ان شاءالله تعالي .

    ▲ ناگاه دستي پيدا شد و او را از غرق شدن نجات داد !

    يكي از علماي موثق اصفهان نقل نمود : شخصي كه از خانواده سيادت و علم بود در اصفهان در رودخانه اي غرق شده و از همه جا مأيوس توسل به حضرت اباالفضل پيدا كرد ناگاه دستي پيدا شد و او را از آب عبور داد تا به خشكي رسيد .

    ▲ شفاي فلج

    عالم جليل القدر شيخ حسن فرزند علامه شيخ محسن از نوادگان صاحب جواهر «قدس السره » از حاج منشيد بن سلمان از اهل فلاحه كه شخصي عارف و بصير و مورد اعتماد بوده و خود اين كرامت را مشاهده كرده بود نقل مي كند كه گفت :
    مردي از طايفه «براجعه » در خرمشهر به نام مخيلف به مرضي در پا دچار شد كه همه پاهايش را فرا گرفت و آنها را از حركت انداخت سه سال بدين ترتيب گذشت و اكثر مردم خرمشهر او را مشاهده مي كردند كه در بازار و مجالس سوگواري سيدالشهدا در حاليكه خود را بر روي دست و پاهايش مي كشيد و از مردم در راه رفتن كمك مي گرفت در رفت و آمد بود . شيخ خزعل كعبي در خرمشهد حسينيه اي داشت كه دهه اول محرم در آن مجلس عزاداري برپا مي ساخت و جمع بسياري از جمله زنان كه در طبقه بالاي حسينيه مي نشستند در آنجا حضور مي يافتند . در آن منطقه رسم بود كه چون شخصي مديحه خوان در نوحه خود به ذكر شهادت مي رسيد اهل مجلس به پا مي خاستند و با لهجه هاي مختلف به سر و سينه مي زدند . مخيلف در اين مجلس شركت مي جست و چون نمي توانست پاهاي خود را جمع كند در پاي منبر مي نشست .
    در روز هفتم محرم كه رسم بود مصيبت حضرت ابوالفضل خوانده شود زماني كه خطيب به ذكر سوگواري قمر بني هاشم پرداخت حضار از مرد و زن برخاستند و به شيوه معمول بگرمي به عزاداري پرداختند در آن حال ناگهان مخيلف را هم مشاهده كردند كه بر روي پا ايستاده و بر سر و رو مي زند و چنين نوحه مي خواند : «منم مخيلف كه عباس مرا بر سر پا داشت » مردم كه اين معجزه را از حضرت ابوالفضل مشاهده نمودند بر او هجوم آورده او را در آغوش گرفتند و بوسيدند و لباسهايش را هم براي تبرك پاره كردند شيخ خزعل كه چنين ديد به خدمتكارانش دستور داد او را از ميان مردم خارج كرده به يكي از اطاقهاي مجاور برند . آن روز در خرمشهر از روز عاشورا پرغوغاتر گشت و گريه و فرياد و فغان از زن و مرد شهر را به لرزه در آورد ملا عبدالكريم خطيب از اهل منبر خرمشهر برايم تعريف كرد كه شيخ خزعل هر روزه براي حضار مجلس طعامي فراهم يم ساخت و ان روز به سبب گريه و سوگواري مردم تا ساعت 9 افتادن سفره غذا به تأخير افتاد . از مخيلف سوال شد كه قضيه چگونه اتفاق افتاد ؟ گفت : آن هنگام كه مردم در عزاي عباس بر سر و صورت مي زدند من در حاليكه پاي منبر بودم به خوابي كوتاه رفتم در خواب مردي نيكو و بلند قامت و سوار بر اسبي سپيد و درشت هيكل را در مجلس ديدم كه به من فرمود : مخيلف چرا در عزاي حضرت عباس بر سر و صورت نمي زني ؟ گفتم : اي آقاي من در اين حال توانايي ندارم . فرمود : برخيز بر سر و صورت بزن !
    گفتم : مولايم نمي توانم برخيزم .
    فرمود : برخيز بر سر و صورت بزن !
    گفتم : سرورم دستت را به من بده تا برخيزم .
    فرمود : من دست ندارم .
    گفتم : چگونه برخيزم ؟
    فرمود : ركاب اسب را بگير و برخيز . من ركاب اسب را گرفتم و است وي جهشي كرد و مرا از پاي منبر خارج نمود و سپس از من غايب شد و من ديدم كه سلامت خود را باز يافته ام .

    ▲ شفاي درد بي درمان

    من در اوايل ذي القعده سال 1351 هجري قمري ازدواج كردم و بعد از گذشت يك هفته به زكام و تب گرفتار شدم . براي معالجه نزد اطباي نجف رفتم اما اقدامات آنان سودمند واقع نشد و بيماري شدت گرفت . در اول جمادي الاولي سال 1353 هجري قمري به كوفه رفتم و تا ماه رجب آنجا ماندم در حاليكه هنوز تب قطع نشده و ضعف بر بدنم مستولي گشته و قادر به ايستادن نبودم . سپس به نجف باز گشتم و تا ذي القعده آن سال بدون مراجعه به طبيب در آنجا به سر بردم زيرا مي دانستم كه مداواي ايشان مؤثر واقع نمي شود .
    در ذي الحجه همان سال دكتر مشهور نجف محمد زكي اباظه كه قبلا نيز نزد او معالجه كرده بودم با دكتر محمد تقي جهان و دو طبيب ديگر از بغداد به نجف آمدند تا مرا مداوا كنند اما بيماري به حدي رسيده بود كه مبفقا اعلام داشتند مرض غير قابل بهبود است و سرانجام تا يك ماه ديگر مرا به كام مرگ خواهد انداخت .
    محرم سال 1354 هجري قمري فرا رسيد و پدرم براي اقامه عزاي سيدالشهدا عازم قريه اي ك شاهزاده قاسم فرزند حضرت امام موسي كاظم در آنجا دفن بود گشت و فقط مادرم كه دائما در حال گريه بود نزدم ماند و به پرستاري از من پرداخت شب هفتم ماه ، مردي با هيبت را در خواب ديدم كه داراي سيمايي نوراني و دلفريب بود و شباهت بسياري به سيد مهدي رشتي داشت وي از حال پدرم پرسيد گفتم كه به قاسم آباد رفته است .
    فرمود : پس چه كسي در مجلس ما در روز پنجشنبه اقامه عزاداري خواهد نمود ؟ و آن شب پنجشنبه بود سپس فرمود : پس تو بيا نوحه بخوان و عزاداري را بر پا دار . سپس از مقابلم در گذشت و بعد از اندكي مجددا نزدم آمد و گفت : فرزندم سيد سعيد به كربلا رفته است تا براي اداي نذري كه كرده است مجلس مصيبتي براي مصائب ابوالفضل بپا دارد تو هم به كربلا برو و مصيبت عباس را بخوان و سپس از من پنهان شد .
    از خواب بيدار شدم و مادرم را نگريستم كه بالاي سرم مشغول گريه است . مجددا به خواب رفتم و باز ان سيد مذكور آمد و گفت مگر نگفتم كه فرزندم سعيد به كربلا رفته و تو بايد در مجلسش مصيبت ابوالفضل را بخواني چرا نمي پذيري ؟
    باز بيدار شدم براي بار سوم كه به خواب رفتم سيد مزبور باز مراجعت نمود و با تندي و شدت گفت : مگر نمي گويم به كربلا برو پس اين تأخير براي چيست ؟ اين مرتبه ترس مرا فرا گرفت و بيمناك از خواب برخاستم و ماجرا را براي مادرم بازگو كردم . ان مسرور شد و تفأل زد كه آن سيد ابوالفضل بوده است .
    صبح كه فرا رسيد مادرم بر آن شد كه مرا به حرم حضرت عباس در كربلا ببرد اما هر كس از اين تصميم او آگاه شد به خاطر ضعف بسياري كه در من بود به حدي كه حتي قادر به نشستن در وسيله نقليه نبودم او را از اين كار باز مي داشت لذا با وجود اصرار مادرم سفر به كربلا تا روز دوازدهم محرم صورت نگرفت يكي از خوشان كه چنين ديد گفت : مرا بر تخت رواني بگذارند و بدينگونه حركت دهند اين امر انجام شد و مرا در آن حالت به حرم مطهر حضرت عباس بردند و در كنار ضريح به خواب رفتم . شب سيزدهم محرم در حالت اغما بودم كه سيد مذكور آمد و فرمود : چرا روز هفتم كه سعيد چشم انتظار تو بود در آن مجلس حاضر نشدي ؟ حال كه روز هفتم حضور نيافتي به جاي آن امروز ك روز سيزدهم ، و روز دفن عباس است برخيز و مصيبت حضرت عباس را بخوان . سپس از مقابلم ناپديد شد و چندي بعد مجددا نزد من آمد و مرا به مصيبت خواني فرا خواند .
    براي بار سوم دست روي كتف راستم ، كه بر آن مي خوابيدم گذاشت و فرمود تا كي در خواب ؟ ! برخيز و مصيبتم را ذكر كن ! من در حاليكه هيبت او سرا پاي وجودم را به لرزه افكنده بود بپا خاستم و سپس مدهوش انوار او گشته و به زمين افتادم و اين امر را هر كس كه در حرم مطهر بود مشاهده نمود . پس از مدتي در حاليكه عرق بر بدنم نشسته بود به هوش آمدم ولي ديگر هيچ آثاري از ضعف و بيماري در بدنم به چشم نمي خورد و اين امر در شب سيزدهم محرم الحرام سال 1354 هجري قمري 5 ساعت از مغرب گذشته اتفاق افتاد . مردم كه چنين ديدند از حرم و صحن و بازار گردم جمع شدند و شروع به تكبير و تهليل نموده و لباسم را پاره كردند . مأمواران حرم آمدند و مرا به يكي از حجره هاي صحنن ، كه مقابل حرم بود بردند و من تا صبح در آنجا به سر بردم . چون فجر طالع شد وضو ساختم و با صحت و سلا مت كامل در حرم نماز خواندم و سپس شروع به ذكر مصائب ابوالفضل نمودم به سببت اين كرامت سيد سعيد كتابي بالغ بر 400 صفحه در احوال حضرت ابوالفضل نگاشت كه براي نگارش آن تلاش بسيار كرد و در جمع و تبويب آن شبهاي فراواني را به صبح رساند . خداوند به او پاداشي جزيل دهد .

    ▲ سلام بر تو اي خادم عباس (ع)

    مؤلف كتاب الوقايع از آيت الله العظمي حاج ميرزا حسن شيرازي نقل كرده كه فرمودند: من از سامرا براي زيارت حسين بن علي رهسپار شدم . در بين راه به منزل يك نفر رئيس قبيله وارد شدم ضمن پذيرايي زني پيش من آمد و گفت : « السلام عليك يا خادم العباس » درود بر تو اي خادم عباس . من از اين طرز سلام تعجب نمودم از رئيس قبيله پرسيدم اين زن كيست ؟ و چرا اينجور سلام مي دهد ؟
    جواب داد : اين زن خواهر من است .
    زماني من سخت مريض شدم به گونه اي كه حالم وخيم گشت و به حالت احتضار رسيدم در آن حال ديدم كه خواهرم بالاي تپه اي كه جلوي منطقه سكونت ايل ما قرار دارد رو به سوي قبر مولاي ما عباس كرده و با گيسوي پريشان و چشم گريان مي گويد : ابالفضل ، از خدا بخواه برادرم را شفا دهد . سپس دو آقاي بزرگوار را مشاهده كردم يكي از آنان به ديگري گفت : برادرم ، حسين ببين اين زن مرا وسيله شفاي برادر خود قرار داده است از خدا بخواه تا او را شفا دهد امام حسين فرمود اين شخصي است كه نزديك است دنيا را بدرود گويد و كار ا زكار گذشته است . خواهرم براي بار دوم و سوم با لحن تند از مولاي ما عباس خواست تا از خدا براي من درخواست شفا نمايد .
    مجددا ديدم كه عباس با ديده اشكبار به امام حسين عرضه مي دارد : برادرم ، از خدا بخواه كه اين مريض را شفا دهد و گرنه لقب باب الحوائج را از من سلب نماييد . امام حسين با توجهي كامل فرمود : برادرم ، خدايت سلام مي رساند و مي فرمايد اين موقعيت تا روز قيامت براي تو باقي است . ما به احترام تو اين مريض را شفا داديم .
    درگاه تو چو قبله ارباب حاجت است باب الحوائجش همه جا گفتگو كنند

    ▲ شفاي طفل بيمار
    سيد جليل آقاي حاج سيد محمد علي ضوابطي نقل كرد كه : به اتفاق خانواده و فرزند زاده ام به زيارت عتبات عاليات مشرف شدم نوه چهار ساله ام كه با ما همرا ه بود بيمار شد ون بتدريج حال او وخيم شده به حال بيهوشي افتاد . دكتر حافظه الصحه را به بالين وي آورديم . پس از معاينه نسخه اي نوشت و به دست ما داد و حركت كرد . بيرون اطاق ، در حال بدرقه به من اظهار كرد حال اين بچه بسيار بد است و اميد بهبودي در باب او نمي رود من نخواستم نزد خانم شما حرفي بزنم همسرم از اطاق ديگر حرف دكتر را شنيد بي درنگ چادر بر سر كرده و گفت : اكنون مي روم و كار را درست مي كنم .
    او رفت و پس از لحظاتي ديدم طفل بيمار سر از بستر برداشته مي گويد : آقا جان مرا در آغوش بگير. ! تعجب كردم كودك بي هوش چگونه يكباره به هوش آمد ؟ او را در بر گرفتم آب خواست به او دادم . گفت : بي بي خانم (همسرم ) كجاست ؟ گفتم : الان مي آيد . هنوز در عالم تعجب بودم كه خانم وارد شد و با ديدن كودك در آغوش من گفت : ديدي كار را به سامان آورده و براي مريض در خطر مرگ شفا گرفتم ؟ گفتم چه كردي ؟ و كجا رفتي ؟ گفت : به حرم مطهر مولانا العباس رفتم و گفتم : يا اباالفضل ، من زوار تو هستم اگر باب الحوائج نبودي من بدين آستان روي نمي آوردم اينك بچه ام در خطر مرگ است شفاي او را از تو مي خواهم و گرنه من جواب پدر او را چه دهم ؟ اين سخن را گفتم و از حرم بيرون آمدم اينك فهميدم كه در اثر توجه خاص مولانا العباس بيمار شفا يافته است .

    ▲ نابينايي كه همه او را مي شناختند شفا يافت
    شيخ و عالم جليل القدر آقا شيخ مهدي كرمانشاهي حكايت كرد : يك مرد كاسب كوري بود كه در بازار بين الحرمين دكان داشت و همه او را مي شناختند . تا ياد داشتيم او را نابينا ديده بوديم يك روز در مقبره وابسته به خودمان كه در رواق پايين پاي بارگاه حسيني مي باشد خوابيده بودم و چون هوا كمي گرم بود لاي درب مقبره را باز گذاشته بودم تا باد بيايد .
    در اين حين ، .ناگهان صداي هياهو شنيدم . سگاه كردم ديدم از سمت صحن گوچك مردم زيادي داخل حرم شدند . چون درب مقبره ما باز بود جمعيت به سوي مقبره ما هجوم آوردند . در ان ميان عده اي دور مردي را گرفته داخل مقبره ممودند و در را بستند . خوب كه نگاه كردم ديدم آن مرد نابيناي معروف و مشهور است كه هر دو چشم او به درشتي باز شده مثل كاسه خون سرخ مي درخشد ! مردم لباسهاي او را پاره پاره كرده و فوج فوج براي ديدن او هجوم مي آوردند آنان انگشت جلو چشم او مي گرفتند و مي پرسيدند : اين چند تا است ؟ و او درست جواب مي داد به همين حال مدتي در مقبره ماند فشار و ازدحام مردم آرام گرفت . از او سوال كردم معلوم شد حضرت اباالفضل چشم او را بينا و روشن و قلب مؤمنين را از سرور چون گلشن نموده اند .

    ▲ عبور از قرنطينه
    علامه شيخ محمد باقر نويسنده كبريت احمر مي نويسد : زماني كه در نجف بودم وبا وطاعون شيوع افته بود و مردم مي مردند ناچار شدم از نجف خارج شوم شوق زيارت حضرت سيدالشهدا ابو عبدالله الحسين و برادرش حضرت ابوالفضل العباس مرا بي تاب نموده بود ولي قرنطينه مانع از تشرف به آستان آن حضرت بود و عبود امكان نداشت مع ذلك پياده بيرون رفتم شب را در خانه اي نزديك به كاروانسرا خوابيدم و چون صبح شد عازم كربلا شدم در راه مردي نوراني كه عمامه كوچكي به سر داشت با من ملا قات كرد و فرمود : به كربلا مي روي ؟ عرض كردم : بلي ،
    فرمود : چون تنها هستي من رفيق تو هستم . بسيار خوشحال شدم با يكديگر روانه شديم . در بين راه مرا به صحبتهاي شيرينش مشغول داشت از او پرسيدم از كجا آمدي ؟
    فرمود : از اين بيابان . پس از اندك زماني خود را نزديك چادرها ديدم چون قرنطينه را ديدم ترس بر من غلبه كرد.
    فرمود : من با تو هستم خاطر جمع باش كسي به تو كاري ندارد چيزي از طلا با خود داشتم در دل خود گفتم طلاها را مخفي كنم او خنديد و فرمود چون من با تو هستم احتياجي به اين كارها نيست ولي من غافل بودم و توجه نداشتم كه چه شد به اين زودي به كربلا رسيديم و ترس من باقي بود .
    گفتم : بياييد از سمت حرم حضرت ابوالفضل العباس برويم و توجه كردم به قبه مطهره آن حضرت كه نزديك به آن بوديم و چون خيمه هاي قرنطينه را در وسط راه زده بودند از همان درب خيمه ها عبور كرديم گويا كور و گنگ شدند و اصلا با ما حرف نزدند . در كربلا آن مرد از من جدا شد و نفهميدم به كدام سمت رفت و هر چه هم به دنبال او گشتم ديگر او را نديدم .

    ▲ روضه بخوانم شايد فرجي حاصل شود !

    سيد اجل آقا سيد ولي الله طبسي حكايت كرد كه: ده سال قبل تقريبا كربلا در بلا غرق و مبتلا بود و اواخر دولت عثماني بود . اهالي در مجادله با حكومت در « واقعه حمزه بيك » كه معروف مي باشد گرفتار بودند من در نهايت فقر و سختي با چند سر عائله به سر مي بردم ولي هر هفته عصر جمعه روضه مي خواندم و هر چه ميسر مي شد ولو خرما در مجلس مي آوردم يك هفته قدري خرماي زاهدي براي مجلس ذخيره كرده بودم كه از قضا چند نفر از اعراب « قصبه شفاته از توابع كربلا »‌شفاثه ، به مهماني وارد منزل ما شدند آنان از ترس جنگ به حضرت عباس پناه آورده بودند و چون منزل ما در جوار آن حضرت بود به خانه ما آمدند چيزي در بساط نبود و مجبور شدم با خرماهاي مذكور از ايشان پذيرايي كنم . چند روزي گذشت صبح جمعه شد و در فكر روضه و تهيه وسائل آن افتادم به در خانه يكي از رفقا رفتم و گفتم دو قران قرض بگيرم نداشت در راه بازگشت وارد صحن حضرت سيد الشهدا شدم گفتم غنيمت است زيارتي بكنم بعد از بيرون آمدن با هجوم مردم از سمت خيمه گاه به طرف صحن مواجه شدم منزل سيد علي مسئله گو كه از صدمه توپ متزلزل گرديده بود خراب شد و از صداي تخريب آن مردم خيال كردند توپ ديگري زده اند و لذا به در و ديوار دالان صحن فشار آوردند و در نتيجه پوست ساق پايم خراش برداشت ناچار از طرف كوچه و بازار به منزل برگشتم در آنجا با حال زار و نهايت انكسار گفتم : بهتر آن است كه به حرم حضرت ابوالفضل مشرف شوم و عرض حال نمايم محل جراحت را شستم و به حرم محترم پناه جستم هيچ ذي حياتي ، جز دو كبوتر در حرم نديدم . عرض كردم : مولاي من پايم مجروح شده تا مخارج خود را از آن عاليجناب نگيرم دست بردار نيستم و بيرون نخواهم رفت . مجلس روضه دارم و وسائل آن مهيا نيست . سپس با خود گفتم : دو كلمه روضه بخوانم شايد فرجي شود ايستادم و شروع به خواندن روضه كردم در همانحال ملتفت شدم كه اگر كسي بيايد و بگويد براي كه روضه مي خواني ؟ چه بگويم ؟ روضه را ترك كردم و مشغول نماز هديه شدم از نماز كه فارغ گرديدم ديدم متصل به من كنار ديوار مانند صراف كه روي صندوق خود پول را مرتب مي چيند يك دسته دو قراني گذارده اند !
    گفتم : به به ! ملا ابوالفضل مرحمت فرمود زيرا اگر از جيب كسي ريخته شده بود به اين وضع دسته كرده روي زمين قرار ن

  12. 3 کاربر از ArasH برای پست مفید تشکر نموده اند:


  13. Top | #7

    • مدیر سابق تالار موسيقي
    • تاریخ عضویت
      06-Oct-2007
    • محل سکونت
      tehran
    • پست‌ها
      735
    • سپاس
      1,585
    • 2,477 تشکر در 1,071 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      10

    پیش فرض پاسخ: ابوالفضل العباس (ع)

    ماه شب من

    ابوالفضله ابوالفضله

    ذکر لب من

    ابوالفضله ابوالفضله


    دخترك فقیر ولی ثروتمند
    دخترك تنها ولی قدرتمند
    دخترك كوچك ولی بزرگ
    دخترك غران در میان دسته ای گرگ
    دخترك زیبا ولی ویران
    دخترك ایران ایران ایران

  14. 4 کاربر از Ahmad reza برای پست مفید تشکر نموده اند:


  15. Top | #8

    • اخراج شده
    • تاریخ عضویت
      05-Aug-2007
    • رشته تحصیلی
      مهندسی صنایع
    • محل سکونت
      Далеко С родина
    • پست‌ها
      10,925
    • سپاس
      23,966
    • 26,064 تشکر در 9,109 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      0
    • امتیاز
      62

    لبخند پاسخ: ابوالفضل العباس (ع)

    کرامات

    ▲ پدرم ، شوهر مادر من است !

    مرحوم آيت الله فاطمي قمي ، پدرش سيد اسحق نقل مي كرد كه كرارا مي فرمود : كرامت زير از حضرت ابوالفضل (ع) را اگر به او چشمم نديده باشم كور شوم و اگر به دو گوشم نشنيده باشم كر شوم . روزي در حرم حضرت ابوالفضل مشرف بودم ناگهان ديدم جمعيت زيادي از اعراب در عقب سر دختري سراسيمه وارد حرم مطهر شدند و حرم مملو از حمعيت شد . آن دختر به ضريح منور چسبيده و با صداي بلند كلماتي جسورانه مي گفت و توجه زائرين را به خود جلب كرده بود . ناگاه ديدم اهل حرم ساكت شدند به طوري كه گويي نفسهاي همگي قطع شد سكمرتبه صدايي كه همه آن را شنيدند برخاست كه گفت : « پدرم شوهر مادر من است » .
    صدا از همان طفلي بود كه در جنين دختر بود با شنيدن صدا ، ناگهان صداي هوسه و هلهله در حرم بلند شد و مردم به اين دختر هجوم آور شدند خدام دختر را به زحمت از چنگ و بال مردم بيرون آورده نجات دادند و به بقعه اي كه مركز كليددار آستانه مقدسه حضرت ابوالفضل بود بردند كليد دار آنجا مرحوم سيد حسن پدر مرحوم آقا سيد عباس بود و من با ايشان سابقه دوستي داشتم پس از آنكه آن دختر را بردند و بقعه خلوت شد خدمت ايشان رفتم و قضيه آن دختر را از ايشان سوال كردم.
    فرمودند : اين جماعت طائفه اي از اعراب باديه نشين اطراف كربلايند و اين دختر معقوده پسرعمويش بود در بين اعراب قضيه نامزدبازي خيلي زشت و ننگين است و اگر كشف شود چه بسا منجر به خونريزي مي شود به علت محروم بودم جوان از ملاقات با عيال خود يا به علت اينكه با پدر زنش كدورتي پيدا كرده بود مي خواست او را ننگين كند . جوان مراقب دختر بوده و يك موقع در مكان خلوتي وي را ملاقات كرده و با او همبستر شده است و سپس از ترس اذيت پدر زن فرار كرده مدتي مخفي گشته تا حمل دختر ظاهر شده است . بستگان دختر وقتي از حمل دختر مطلع مي شوند در مقام استفسار بر مي آيند و او مي گويد : از شوهرم حمل برداشته ام موضوع را با جوان در ميان مي نهند و او از ترس بر خود يا ايذاي عمويش بكلي منكر قضيه مي شود .
    بستگان دختر اراده كشتن دختر را مينمايند و او هر قدر التماس مي كند نتيجه نمي بخشد آخر الامر مي گويد حكمرا حضرت ابي الفضل قرار مي دهيم هر چه ان جناب حكم كند آماده ام . لذا خدمت آن حضرت آمد تا بين او و ديگران حكحميت كند و با عنايت حضرت بچه اي كه در رحم وي بود اقرار به پاكي مادرش نمود .

    ▲ شيعه شدن فرمانده روسي به عنايت حضرت عباس

    صاحب گنجينه دانشمندان در جلد سوم چنين مرقوم فرموده اند : حكايت كرد براي ما عالم رباني محدث جليل مرحوم حاج ملا محمود زنجاني مشهور و معروف به حاج ملا آقا جان ، كه پس از جنگ بين المللي اول پياده به عراق براي زيارت عتبات عاليات مسافرت نمودم و در خانقين براي خواندن و اداي نماز به مسجد رفتم در آنجا مرد بسيار سفيد پوست و فربهي را ديدم كه به طريق شيعه حقه نماز مي خواند تعجب كردم زيرا دانستم او از اهالي شمال روسيه است لذا صبر كردم تا از نمازش فارغ شود آنگاه نزدش رفتم و سلام كردم و از لهجه اش دانستم كه روسي است سپس از محل و از اسلام و تشيعش پرسيدم .
    جواب داد : من اهل لنينگراد هستم كه در جنگ بين المللي افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسي بودم و مأموريت گرفتن كربلا را داشتم در خارج شهر كربلا اردو زده و انتظار دستور حمله به شهر را داشتم كه ناگهان شبي در عالم خواب شخصي روحاني و بزرگوار را ديدم كه به زبان روسي با من تكلم نمود و گفت : دولت روس در اين جبهه شكست خورده و فردا همين خبر منتشر مي شود و جميع سربازان روسي كه در عراق مي باشند به دست اعراب كشته مي شوند حيف است تو كشته شوي بيا مسلمان شو تا ترا نجات دهم.
    گفتم : شما كيستيد كه مانند شما را در اخلاق و زيبايي و شجاعت نديده ام ؟ فرمود : من ابوالفضل العباس هستم كه مسلمين به من قسم مي خورند سپس مجذوب و مرعوب بياناتش گرديدم و به تلقين آن بزرگوار اسلام آوردم آنگاه فرمود : برخيز از ميان اردو بيرون برو . گفتم : به كجا بروم ؟ جايي را نمي دانم . فرمود : نزديكي خيمه تو اسبي است سوارش شو تو را به شهر پدرم –نجف –مي برد نزد وكيل ما سيد ابوالحسن اصفهاني . گفتم : من ده نفر سرباز مراقب دارم . فرمود : آنها فعلا مست و مخمور افتاده و رفتن تو را احساس نمي كنند سپس برخاستم و خيمه خود را منور و معطر يافتم بعجله لباس پوشيدم و بيرون آمدم ديدم مراقبينم همگي مست افتاده اند . از ميان آنها بيرون رفته ديدم اسبي آماده مي باشد سوار شدم و آن اسب به شتاب حركت كرد و پس ا زچند ساعت به شهري وارد شد و از كوچه ها گذشت و درب خانه اي ايستاد . متحير بودم كه ناگهان ديدم درب منزل باز شد و سيد پيري نوراني بيرون آمد با شيخي كه با زبان روسي به من تعارف كردند و مرا به منزل بردند گفتم : آقا كيست ؟ جواب داد همان كسي است كه حضرت عباس فرمود و سفارش تو را به آقا نمود . پس مجددا به دست آقا اسسلام آوردم و آقا به آن شخص فرمود كه احكام اسلام را به من تعليم دهد و روز بعد نيز خبر شكست دولت روس به گوش عربها رسيد تمام سربازان روسي به دست عربها نابود شدند و جز من كسي جان به سلامت نبرد . گفتم : اينجا چه مي كني ؟ جواب داد : هواي نجف گرم است آيت الله اصفهاني تابستان مرا اينجا مي فرستد كه هوايش نسبتا خنك است و در ساير اوقات به خرج آيت الله در نجف زندگي مي كنم .

    ▲ نجات شيعيان

    شيعيان از دست مهاجمين افغان (كه با اشغال ايران و نابودي رژيم صفويه دست به قتل و غارت ايرانيان گشوده بودند ) به علماني نجف شكايت كردند سيدي از علماي نجف در خواب به حضور پيغمبر اكرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) رسيد در محضر آن دو بزرگوار بود كه عباس بن علي در حاليكه قلاده حيواني را در دست داشت وارد شد علي فرمود : به زودي شيعيان نجات خواهند يافت .
    روز يكه نادرشاه به زيارت اميرالمؤمنين مشرف شد سيد نامبرده به وسيله چارپا به ملاقات نادر آمد و الله اكبر گفت نادر شاه علت تكبير را پرسيد سيد خوابش را بيان كرد نادر امر كرد قلاده اي به گردنش انداخته و كشان كشان وي را به حرم برند وي اين عمل را تكرار كرد و از اين جهت ايمان مخصوصي به حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) پيدا كرد و گنبد و ايوان مطهر را تعمير و طلا كاي نمود ومهر خود را : كلب آستان علي نادر قلي (نادرشاه ) انتخاب كرد .

    ▲ نادرشاه و كرامت قمر بني هاشم (ع)

    خطيب بزرگوار و مدافع مكتب اهل بيت آقاي سيد حسين فالي اظهار داشتند : جد مادري اين جانب مرحوم حاج شيخ حسم حائري ، كه در كربلا معروف به شيخ حسن كوچك بود از منبريها ن خدمتگزاران با اخلاص حضرت اباعبدالله الحسين بود كه مردم او را به تقوي و ايمان مي شناختند ايشان مي فرمود در كتاب اسرارالسلاطين كه نسخه خطي آن در خزانه حضرت ابوالفضل العباس موجود است خواندم : نادر شاه وزيري شيعه به نام ميرزا مهدي داشت . زماني كه نادر هند را فتح كرد ميرزا مهدي از او اجازه خواست كه از هند براي زيارت عتبات مقدسه به عراق مشرف گردد . نادر شاه او را به مسخره گرفت كه شما شيعيان مرده پرستيد شخصي را كه صدها سال است از دنيا رفته بر سر قبرش مي رويد و بر وي سلام مي كنيد ……….الخ .
    ميرزا مهدي وزير گفت : اينها گرچه بظاهر مرده اند ولي كارهايي مي كنند كه از عهده زنده ها بر نمي آيد و مردم آن را كرامت و معجزه مي نامند . از جمله كرامات مولا امير المؤمنين علي (ع) شاه نجف ، اين است كه سگ چون حيواني نجس است به قبر مطهر ايشان نزديك نمي شود و از آن عجيبتر خمر (شراب ) است كه چون به آنجا مي برند فاسد مي گردد و اثر خمريت و مستي از آن زايل مي شود .
    نادر شاه پس از شنيدن اين مطلب گفت : اگر چنين است كه تو مي گويي من هم با تو مي آيم تا از نزديك اين كرامت و معجزه را مشاهده نمايم چندي بعد نادر به طرف عراق حركت كرد چون به محدوده حرم مطهر مولا اميرالمؤمنين علي (ع) رسيد شرابي را كه از قبل در ظرفي مخصوص گذارده و در آن را مهر كرده بودند تا كسي نتواند در آن تصرف كند طلب كرد . زماني كه آن را آوردند ديد بوي تندي همچون بوي سركه از آن متصاعد مي شود وچون آن را چشيد ديد سركه است ! سپس يك سگ طلب كرد سگ را آوردند ولي هر چه سعي و تلاش كردند تا آن حيوان را وارد محوطه و محدوده حرم كنند نتوانستند حيوان دستهاي خود را به زمين فشار ميداد و هر چه مأمورين ريسمان وي را مي كشيدند فايده اي نداشت تا اينكه ريسمان پاره شد و حيوان آزاد شده و به عقب برگشت . نادر شاه كه اين صحنه را ديد در مقابل عظمت اميرالمؤمنين حضرت علي (ع) سر تعظيم فرود آورد و گفت حال كه چنين شده مي خواهم به جاي اين حيوان زنجيري به گردن خود من بيفكنيد و به كنار قبر مطهر مولااميرالمؤمنين ببريد زنجيري از طلا تهيه شد زيرا فكر مي كردند او اكنون احساساتي شده و چنين مي گويد ولي بعد كه به خود مي آيد و حالش آرام و طبيعي گردد آن كس را مجازات مي كند .
    در اينجا بود كه ناگهان شخصي ناشناس ، ولي بسيار با هيبت نزديك شد و زنجير طلا را به گردن نادر انداخت و او را به طرف قبر اميرالمؤمنين علي (ع) كشانيد وقتي نادرشاه به كنار قبر مطهر رسيد تاجي را كه از پادشاه هند گرفته و بسيار قيمتي بود روي قبر مطهر نهاد و عرض كرد شاه تويي و من يك ياز بندگان تو هستم بلكه من سگ درب خانه تو مي باشم . سپس در نجف اشرف ماند و دستور داد تا گنبد حضرت را كه كاشي بود طلا كردند و بعد هم به كربلا و زيارت حضرت سيدالشهدا مشرف شد و چون حوادث عاشورا و صحنه هاي دلخراش كربلا و مصائب جانسوز حضرت اباعبدالله و يارانش را برايش گفتند متأثر شده و بشدت گريست . در اين ميان از علمدار كربلا حضرت ابوالفضل العباس نيز سخي به ميان آمد و گفته شد كه آن بزرگوار در روز عاشورا با چه رنجها و مشقتهايي روبرو شد ؟ نادر شاه گفت قبر او در كجاي حرم امام حسين است ؟ گفتند : وي قبري جداگانه دارد و نادر را به حرم حضرت قمر بني هاشم هدايت كردند وقتي كه چشم نادر شاه به دستگاه باشكوه و حرم با صفاي قمر بني هاشم افتاد و ديد دست كمي از حرم مولايش امام حسين ندارد از حاضرين پرسيد علت و حكمت ايجاد اين تشكيلات جداگانه چيست ؟ و چرا حضرتش را در حرم امام عظيم حسين بن علي دفن نكرده اند ؟ گفتند : اين امر به علت وصيت خود سردار كربلا قمر بني هاشم بوده است كه به حضرت سيدالشهدا گفت : مولا جان مرا به خيمه مبر چون به بچه هاي حرم وعده آب داده ام و آنها انتظار آب مي كشند و اينك اگر با اين وضع به خيمه بر گردم شرمنده آنان خواهم بود اما هرچه علما و حاضرين برايش توضيح دادند او قانع نشد كه بايد براي حضرت عباس گنبد و بارگاه جدايي باشد در اين اثنا ناگهان صداي فريادي همه را متوجه خود كرد . ديدند جواني با حالت آشفته و پريشان كنار ضريح مطهر فرزند رشيد مظلوم تاريخ اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب فرياد مي زند و با لهجه محلي مي گويد اي برادر زينب به فريادم برس . نادر شاه گفت : ببينيد مطلب از چه قرار است و آن جوان چه مي خواهد ؟ جوان گفت : من از قبيله مسعود هستم و محل سكونت ما در همين دو سه قرسخي شهر كربلا مي باشد در ميان ما رسم بر اين است كه يك روز قبل از عروسي داماد همراه عروس به حرم حضرت ابوالفضل مي آيند و سوگند مي خورند كه به يكديگر خيانت نكنند و حضرت را حكم قرار مي دهند كه هر كس به ديگري خيانت كرد حضرتش او را مجازات كند .
    امشب هم شب عروسي و زفاف من است لذا با همسرم از منزل بيرون آمديم تا به حرم حضرت بياييم ولي در بين راه هفت نفر سواركار مسلح به ما حمله كردند و زنم را از من گرفتند و بردند اكنون آمده ام كه از حضرت قمر بني هاشم كمك بگيرم . نادر شاه بسيار متأثر شد و گفت من تا شب همسرت را به تو باز مي گردانم ولي جوان عرب كه گويا با نادر و شكوه و هيبت وي آشنايي نداشت گفت من از تو كمك نخواستم من از برادر زينب كبري كمك مي خواهم و بايد هر چه زودتر همسرم را به من بر گرداند و آن دزدها را به كيفر برساند نادر شاه از سخنان گستاخانه آن جوان و اينكه كمك او را رد كرده بر آشفت و گفت بسيار خوب اگر فمر بني هاشم قبل از امشب همسرت را به تو نرساند من ترا كيفر خواهم كرد و به حسابت خواهم رسيد . جوان با مشكل دوم كه همان تهديد نادرشاه بود روبرو شد و خود را به روي قبر مطهر حضرت ابوالفضل انداخت و در حاليكه فرياد مي زد گفت : اي پناه بي پناهان اي پسر اميرالمؤمنين علي به دادم برس .
    ناگهان صداي هلهله و فرياد زني توجه همه را جلب كرد كه صدا مي زد : « رأيتك عاليه يبو فاضل ، مشكور ، يخو زينب » !
    آن زن با لهجه محلي مي گفت : پرچمت بلند است اي ابوالفضل سپاسگزارم اي برادر زينب ! نادر شاه دستور داد جوان و همسرش را نزد او آوردند و ماجرا را از زن پرسيد او هم مانند شوهرش رسم جاري قبيله و حمله دزدان را بيان كرد و اضافه كرد كه چون دزدان مرا با خود بردند و شوهرم از من جدا و دور شد فرياد بر آوردم و حضرت ابوالفضل را به حق خواهرش زينب كبري قسم دادم تا مرا نجات دهد ناگهان سواري از سوي كربلا نمايان شده با عجله و شتاب بسيار نزديك ما آمد و به دزدان دستور داد كه مرا رها كنند ولي آنها نپذيرفتند و حتي بهه آن سوار حمله كردند كه يكمرتبه ديدم برقي همانند برق شمشير به طرف دزدان حركت كرد و سرهايشان را از بدنها جدا كرد و اكنون جسدها وسرهاي آنها در آن بيابان افتاده است اينك نيز خودم را در اينجا مي بينم .
    نادر شاه از ديدن اين كرامت قانع شد كهمقام والاي حضرت ابوالفضل (ع) اين مقدار هست كه به پاداش وفا و ايثاري كه در زندگي نشان داده دستگاهي در كنار برادر عزيزش امام حسين داشته باشد . لذا دستور به توسعه حرم مطهر حضرت ابوالفضل داد و مسجد بالا سر حضرت و مسجد رواق پشت سر را هم احداث نمود و صحن و ايوان را تزيين و تعمير اساسي كرد .

    ▲ ضمانت و شفاعت

    در كتاب دارالسلام مذكور است : يكي از تلاميذ صاحب رياض گفت : والده يكي از اهل علم در تهران فوت كردهبود جنازه اش را به كربلا آوردند تا دفن كنند. هنگامي كه وي جنازه مادر را ديد متوجه شده كه دماغ او شكسته است. چون از سبب آن سوال كرد؟‌ گفتندلله تابوت از بالاي اسب بر زمين افتاد و دماغ او شكست. فورا جنازه را براي طواف به حرم حضرت ابوالفضل (ع) آورد و عرض كرد: آقا، نماز مادرم صحيح نبود، شما شفاعت كنيد كه او را عذاب نكنند من ضامن هستم كه پنجاه سال نماز او را بدهم بخوانند. اين را گفت و جنازه را دفن نمود.
    مدتي گذشت شبي در خواب ديد مادرش را بر درختي آويخته و مي زنند. گفت: چرا مادر مرا مي زنيد؟! گفتند: ابوالفضل العباس(ع) حكم فرموده است . گفت آخر براي چه؟!‌ گفتند: اگر مي خواهي وي نجات يابد فلان مبلغ را بده تا او را نزنيم. چون از خواب بيدار شد و اجرت پنجاه سال نماز استيجاري را به قرار مرسوم آن زمان حساب كرد ديد مطابق با همان مبلغ است كه در خواب گفته اند!‌ لذا آن وجه را به نزد صاحب رياض مرحوم آقا سيدعلي طباطبايي برد كه ايشان بدهند براي مادرش نماز بخوانند.
    در اين خواب عبرتي براي توجه به حقوق الهي و ترك مسامحه در اداي آنها براي هر كه به ديده اعتبار در آن نگرد.

    ▲ اميد است شفايش داده باشند!

    جناب حجت الاسلام والمسلمين عالم متقي آقاي حاج سيد محمدعلي ميلاني فرزند آيت الله العظمي آقاي حاج سيدمحمدهادي ميلاني قدس سره (متوفي آخرين روز ماه رجب سال 1395 ق) طي نامه اي كه براي اينجانب علي رباني خلخالي ارسال داشته اند كراماتي جالب نقل كرده اند كه از اين سيد بزرگوار تشكر وسپاسگزاري ميكنم خداوند او و ما را از ياران حضرت امام مهدي قائم آل محمد عجل الله تعالي فرجه الشريف قرار دهد. ايشان مي‌نويسد:
    1. اين جاب در دوران شيرخوارگي به دل درد شديدي مبتلا شدم كه از درد آن بسيار گريه ميكردم به نحوي كه همه از گريه ام عاجز شده و به تنگ آمدند و اطبا هم از معالجه‌ام نااميد شدند . مادرم كه من براي يك دانه و شايد دردانه بودم مرا از نجف اشرف به كربلا برده و در حرم مطهر حضرت ابوالفضل(ع) مي‌گذارد وكنار ضريح مطهر به حضرت عرض مي كند: آقا يا شفايش بدهيد و يا ببريد!
    پدرم مرحوم آيت الله العظمي ميلاني مرا برمي‌دارند و به مادرم مي دهند و مي فرمايند اميد است شفايش داده باشند. به مجرد اينكه در آغوش مادر قرار مي گيرم ساكت مي شوم و دل دردم خوب ميشود.

    ▲ بايد از زانو قط شود

    2. ايضا در سن تقريبا ده سالگي بودم كه پايم ميسوزد ايام جنگ جهاني دوم بود و اطبا و دكترها را به جبهه برده بودند. يك حكيم‌باشي قديمي در معالجه پايم اشتباه مي كند و پايم چركين گرديده و در آن هواي كربلا گوشتهاي آن متعفن مي شود به حدي كه كسي نمي توانست از بوي تعفن به منزل ما وارد و از من عيادت نمايد. مرا به بيمارستان بردند دكترهاي بخش جراحي مي ويند نه تنها گوشت و پوست فاسد شده بلكه بر استخوان پا هم اثر گذاشته و بايد از زانو قطع شود. خوب يادم است كه وقت عمل را هم براي دو روز ديگر معين نموده بودند. در خدمت پدرم مرحوم آيت‌الله العظمي ميلاني و مادرم بودم مرا سوار درشكه كرده و به خياباني بردند كه دَرِ قبله صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) بود.
    مادرم به حضرت عرض كرد: آيا راضي مي شويد من يك پسر داشته باشم و آن هم يك پا نداشته باشد؟!
    مرا به منزل بردند. دو روز گذشت مجددا مرا به بيمارستان بردند. دكتر متخصص گفته بود عجيب است! پاي او دارد گوشت تازه مي آورد و از خطر مسلم نجات پيدا كرده است!

    ▲ دختري به لطف حضرت عباس(ع) شفا گرفت

    3. اصحب قنادي مجلسي اصفهان دختري داشت كه مبتلا به صرع و لغوه شديد بود تمام بدن دختر مي لرزيد به طوري كه حتي ديدگان او نيز آرام نداشت. اطباي تهران و اصفهان از معالجه او عاجز شدند. دختر را براي استشفا به كربلا بردند. روز عرفه بود بسيار شلوغ و ازدحام جمعيت با زحمت زياد او را به صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) برده پاي ايوان گذاردند. طولي نكشيد كه آن دختر پدر و مادرش را صدا زد به سويش رفتند ديدند تمام بدن و سر آرام گرفت و شفا يافته است!‌ زوار كه متوجه اين كرامت شدند بنا كردند به هلهله زدن و اطرافش جمع شده و تبرك مي‌جستند. زوار اصفهاني كمك كردند او را از ميان غوغاي جمعيت نجات داده به منزلگاه اصفهاني‌ها بردند كه تحت سرپرستي پدرم مرحوم آيت الله العظمي ميلاني تاسيس شده بود سه روز متوالي جشن گرفتند از اطراف و اكناف زنهاي زائر و زوار مجاور كربلا براي ديدن او مي آمدند و اشك شوق مي‌ريختند.

    ▲ خنجر ملوكانه، تبرك مي يابد

    4. روزي همزمان با تعويض صندوق خاتم حضرت ابوالفضا العباس(ع به حرم مطهر مشرف شده بودم كه ديدم افسري وارد شد و خنجري كه قاب آن از طلا و نقره بود در دست داشت. اظهار مي كرد بنا است ملك فيصل دوم تاجگذاري نمايد و بايد به رسم عرب ها خنر به كمر ببندد. به من گفته اند اين خنجر را آورده و به صندوق حضرت ابوالفعضل(ع) تبرك نمايم تا ملك فيصل از شر دشمنان و ديگر خطرات در امان باشد.
    تا آنجايي كه اين جانب خبر دارم موقعي كه ملك فيصل در خانه اش كشته شد آن خنجر مبارك به كمر او نبود!

    ▲ با تعجب گفت چشمت خيلي خوب است!

    5. آقاي حاج يوسف حارس كه مردي اديب است و كتابخانه مهم خود را به مكتبه اميرالمونين(ع) در نجف اهدا نموده و فعلا مسئول آن كتابخانه مي باشد اين قضيه را برايم نقل كرد:
    ايشان رفيقي دارد به نام عاد، فرزند عبدالعباس آل مزهر كه وكيل پايه يك دادگستري در بغداد است و پدرانش از شيوخ مهم فرات الاوسط مي باشند و در استقلال عراق نقش مهمي داشته‌اند. اين آقاي عاد چشم راستش نابينا شد و به اطباي بغداد مراجعه كرد چون خللي در شبكه داخل چشم بود او را مايوس نمودند. براي معالجه عازم لندن گرديد.
    آنجا به او گفتند احتمال شفا و معالجه 5 درصد است و ما هيچ تعهدي براي معالجه به شما نميدهيم، اگر حاضريد به مسئوليت خودتان اقدام به عمل نموده و ورقه را امضا كنيد او امضا كرد. شبي كه صبح آن بناد بود عمل انجام شود از روي تخت بيمارستان به حضرت ابي الفضل(ع) متسول شده و بنا به رسم و عادت جاري 5 عدد گوسفند هم براي حضرت عباس(ع نذر كرد و با حالت اضطراب به خواب رفت.
    در عالم رويا به محضر حضرت ابوالفضل(ع) شرفياب شد به وي فرمودند: نگران نباش چشمت خوب مي شود و من گوسفند نمي خواهم فقط چيزي كه قصد زيارت حضرت سيدالشهداء(ع) به نيابت من و چون به حرم مطهر رسيدي مي‌گويي: اباعبدالله، مرا حضرت ابالفضل فرستاده كه شما را از طرف ايشان زيارت نمايم.
    عمل جراحي انجام شد روز بعد وقتي كه پروفسور جراح كه چشم او را عمل نموده بود چشم او را باز نمود و فهميد كه چشمش خيلي خوب عمل شده خوشحال شد با تعجب گفت چشمت خيلي خوب است! مريض قصه خواب خود را براي او نقل كرد. دكتر متحير ماند و بر تعجبش افزوده گرديد.
    اين مختصري بود از كرامات حضرت ابوالفضل باب الحوائج(ع)، اميد است خدمات شما مورد قبول درگاهش گردد. سيد محمدعلي ميلاني غره رجب 1414 هجري قمري.


    ▲ بي‌گناهي زن و توسل او به حضرت ابوالفضل العباس(ع)

    حضرت آيت الله سيد محمدمهدي مرتضوي لنگرودي (عبدالصاحب) از مدافعين حريم ولايت در حوزه علميه قم مرقوم داشته اند:
    بعد الحمد و الصلاة بنا به تقاضاي دانشمند محترم علم الاعلام حجت الاسلام جنب مستطاب آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي دامت افاضاته العاليه ب نقل دو واقعه كه از كرامت باهره علمدار كربلا قمر بني هاشم حضرت ابي الفضل العباس(ع) است و اين جانب هر كدام را به يك واسطه از موثقين شنيده‌ام پرداخته و آن دو واقعه را كاملا به رشته تحرير در‌مي‌آوريم:
    1. واقعه اول را از شخصي موثق و مورد اعتماد جناب مستطاب شيخ الاسلام فاضل بناني در بيست سال پيش شنيده‌ام و نمي دانم اكنون آن مرد بزرگوار زنده است يا مرده اگر زنده است خداوند او را مؤيد و منصور بدارد و اگر مرده است خدا او را غريق رحمت واسعه اش بفرمايد.
    وي گفت: روزي در صحن مطهر حضرت قمر بني هاشم(ع) بودم مشاهده كردم دو مرد يك زن را بالذت و خواري به سوي حرم مطهر حضرت عباس(ع) مي برند. نزديك شدم و سوال كردم كه شما چه نسبتي با اين زن دارد و قضيه از چه قرار است كه او را با اين ذلت و خواري به سوي حرم ميبريد؟!
    يكي از آن دو نفر گفت: من پدر اين زن هستم و اين شخص برادر اوست. در قبيله ما رسم چنين است، اگر دختري كه هنور به خانه شهر نرفته آبستن شود او را مي‌كشيم، اين دختر من آبستن شده شكمش بالا آمده خواستيم كه او را بكشيم دختر گفت من بي گناهم من زنا نداده ام مرا به حرم مطهر ابوفاضل ببريد در آنجا بر شما معلوم خواهد شد كه اعداي من درست است يا نه؟ اكنون او را به حرم مطهر ابوفاضل(ع) مي بريم تا بر ما معلوم شود قضيه از چه قرار است.
    فاضل بناني گفت: من با آنان وارد حرم مطهر حضرت ابي الفضل العباس(ع) شدم زن به ضريح مطهر متوسل شد و آه جانسوزي از دل بركشيد. وي چون ابر بهاري اشك مي ريخت و صداي دلخراشش گاه در فضاي حرم مطهر طنين‌انداز مي شد به طوري كه توجه اهل حرم را به سوي خود جلب مي نمود. ناگاه ضريح مطهر به حركت آمد و همه اهل حرم دانستند كه كرامتي خواهد شد. سكوت مطلق در حرم حكمفرما شده بود در آن وقت صدايي از شكم آن زن به گوش همه اهل حرم رسيد آن صدا چه بود؟ صدا اين بود: (امي ليست زانيه). سه مرتبه اين صدا به گوش اهل حرم رسيد. در اين موقع چراغهاي مخصوص كرامت علمدار كربلا روشن شده مرد و زن هلهله كردند.
    از طرف كليددار حرم يك چادر ويك پيراهن به آن زن داده شد وسپس چادر و پيراهن آن زن را گرفته و قطعه قطعه نموده و به عنوان تبرك به مردم دادند.
    فاضل بناني فرمود: يك قطعه از چادر آن زن به اينجانب رسيد. وي افزود: مشاهده نمودم كه پدر و برادر آن زن اين بار با احترامات فائقه آن زن را به سوي خانه اش هدايت مي كردند.

    ▲ حق ندارد درختها را قطع كنيد!

    2. واقعه دوم را چندين نفر از موثقين مخصوصا سيدي والاتبار كه اكنون نامش را فراموش كرده ام براي من نقل كردند. آنان گفتند:
    در مازندران جنگلي است مشهور به جنگل نظركرده حضرت عباس(ع) . همه آنان آن واقعه را براي بنده با مضموني واحد اين چنين نقل فرمودند:
    در مازندران جنگلي بود كه اهل مازندران از دور و نزديك در فصل پاييز مي آمدند و با اره و تبر و داس از هيزم آن جنگل براي زمستان خود استفاده مي كردند. عده اي دزد و غارتگر ديدند اگر كار به همين منوال پيش برود تمام درختان اين جنگل از بين مي رود و چيزي نصيب آنان نخواهد شد. لذا با هم توطئه كردند و توطئه اين بود كه در ميان مردم مازندران معروف نمايند كه اين جنگل نظركرده حضرت ابي الفضل العباس(ع) است و كس حق ندارد از درختان اين جنگل استفاده نمايد. از اين رو شبها چند چراغ بغدادي در گوشه و كنار جنگل روشن مي نمودندو آنها را به مردم نشان داده و مي گفتند به آن نورها توجه كنيد و بدانيد كه حضرت عباس(ع) نظر به اين جنگل نموده است! مردم ساده و با ايمان منطقه همين كه آن منظره را در شب مشاهده مي نمودند مي گفتند قربان آقا ابوالفضل و دست از بريدن درختان جنگل برمي داشتند.
    مدتي كه از اين واقعه گذشت و آن توطئه گران ديدند ديگر كسي به سوي جنگل نمي آيد و از درختان جنگل استفاده نمي كند در يك شب با اره هاي برقي وكاميون هاي متعدد به سوي جنگل روانه ميشوند ولي همين كه ميخواهند درختان را اره كنند مشاهده مي نمايند شخصي سوار بر اسب كه نور از سر و صورت وي ساطع و لامع اشت جلوي آنان قرار گرفته و به آنان مي فرمايد: به هيچ وجه حق ندارد حتي يك درخت از اين جنگل را قطع نماييد اگر تجاوز نماييد مانند مجسمه سنگ شده و نقش بر زمين خواهيد گشت. يكي از آنان گفت آقا شما كه هستيد؟
    فرمود: من ابوالفضل العباس هستم. وي گفت: اين مطلب را كه جنگل نظركرده حضرت عباس(ع) است خود ما جعل نموده ايم و واقعيت ندارد. حضرت فرمود: آري ولي چون اين جنگل را به ما نسب داده ايد اكنون اگر بخواهيد تجاوز كنيد اعتقاد مردم نسبت به ما سست خواهد شد و بنا بر اين حق قطع نمودن درختان را ناريد يكي از آنان جسورانه و گستاخانه به يكي از درختان نزديك شد و همين كه خواست با اره درخت را قطع كند به صورت سنگ درآمده نقش بر زمين شد! ديگران حساب خود را كرده و پا به فرار گداردند. و اكنون هم آن جنگل برقرار بوده و به جنگل نظركرده حضرت عباس(ع) مشهور است.
    العبد الفاني السيد محمد مهدي المرتضوي اللنگرودي عبدالصاحب.

    ▲ فردا عروسي اين دختر است!

    حجت الاسلام والمسلمين خطيب بزرگوار آقاي حاج سيد ابوالفضل يثربي طي يادداشتي براي مولف اين كتاب چند كرامت از حضرت ابوالفضل عباس بين علي(ع) را چنين نقل كرده است:
    1. درسال 1345 شمسي به حرم حضرت عباس(ع) در كربلاي معلي مشرف شدم در حين تشرف ناگهان دختر خانمي را در حال رعشه و پريشان حال به حرم آوردند. خانم ديگري كه بعدا معلوم شد مادر اوست خطاب به حضرت ابوالفضل(ع) كرده و عرضه داشت فردا عروسي اين دختر است جواب خانواده شوهرش را چه بگويم. خواننده خود خواهد فهميد كه چه منظره منقلب كننده اي براي زائرين حاصل شده است. باري من مشغول زيارت پيش روي مبارك شدم و بعد عازم زيارت كوتاه بالا سر شدم. ناگهان صداي هلهله شادي همراه با به هوا ريختن نقل بلند شد مشاهده كردم كه دختر خانمي به حالت ارتعاش در حالي به اطراف خد توجهي نداشت زير چادر خويش مخفي شده است تا خدمه حضرت براي وي چادر آوردند. آن را به سر انداخت او و همراهانش با وقار و حجاب تمام با رضوه منور و صاحب سخاوت وفتوت واسعه شفعاء عندالله، ابوالفضل العباس(ع) وداع نمودند.

    ▲ يكي از خدمه، زنجير را به ضريح قفل زد

    2. در همان تشرف ديدم چند نفر از افراد قوي هيكل جوان قوي و رشيدي را كه ديوانه شده بود براي بستن به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل(ع) به حرم آوردند با زنجير به ضريح بستند و يكي از خدمه زنجير او را به ضريح قفل رد. كسي جرات نمي كرد به قسمت بالا سر حضرت رود چون حتي با دندانهاي خود پنجره هاي ضريح را فشار مي داد. ناگاهان مشاهده كرديم كه زنجير باز شده و آن فرد ديوانه متوسل سر به زير انداخته با يك دنيا تعادل و اطمينان عقب عقب گام برمي‌دارد تا پشتش به ضريح نباشد! به يكي از خدمه گفتم: او زنجير را پاره كرد!‌ خادم گفت:‌ نه، شفا گرفته است! شخص متوسل هم با حالتي پرشكوه و معنوي قطرات اشك بر گونه جاري مي ساخت خداوندعالم توفيق توسل مؤثر به همه محبين عطا فرمايد.

    ▲ يا ابوالفضل امروز ماهم فلج آورده ايم!

    3. هيئت محترم قمر بني هاشم(ع) كه قريب 100 سال از تاسيس آن در شهر مقدس قم مي گذرد و در حرم مطهر حضرت معصومه(س) عرض ادب مي نمايند همه ساله روز تاسوعا به نخل امامزاده حمزه رفته و در آنجا عزاداري با شكوه و وصف‌ناپذيري دارند به طوري كه مورد توجه اقشار مختلف واقع شده و حتي از ساير محلات قم در آن شركت مي كنند و به همين مناسبت هم كساني مورد عنايت خاص واقع شده و كراماتي ديده اند. اين جانب كه در سالهاي اخير از طرف مرحوم والد حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد زين العابدين يثربي رحمة الله عليه، و اهالي محل براي خوش آمدگويي به عزاداران به حالت ايستاده در روي منبر نسبت به ساحت قدس ابوالفضل(ع) عرض ادب مي‌كردم مشاهداتي داشته ام كه به يكي دو مورد از آنها اشاره مي‌كنم:
    قريب هجده سال قبل در تاريخ 1355 شمسي در حالي كه هيئت عزادار مذكور وارد صحن امامزاهد حمزه مي شد و مرحوم سلالة السادات حاج سيدتقي كمالي قمي با خلوص مخصوص به خود فرياد مظلوم واي برمي كشيد پسر بچه فلجي را كه پدش بالاي سر او ايستاده بود مشاهده كردم كه وسط درب صحن نشسته بود. پدرش، حاج غلامرضا يزدان دوست گوسفندي را قرباني كرده و از خون گوسفند قرباني به پيشاني او پاشيده بود. منظره تاثرانگيزي بود. حقير هم علي المعمول در حال عزيمت به منبر بودم كه والد محترم او كه در ارادت به خاندان عصمت و طهارت معروف است به بنده التماس دعا گفت. رفتم منبر دو داستان مخيلف (يكي از شيوخ فلجي كه با توسل به حضرت عباس شفا گرفته است) را به عنوان مقدمه توسل مطرح كردم سپس در حالي كه جمعيت در صحن و پشت بامها ناظر جريان بودند طفل فلج را بر روي دست گرفته و عرض كردم: يا ابوالفضل امروز ما هم فلج آورده ايم!
    صداي شيون و زاري از زن و مرد بلد شد . كودك دقايقي روي دست من بود وقتي او را زمين گذاردم روي پاي خويش ايستاد اين نوع كرامات كه مشهور همگان بوده مورد توجه بيشتر مردم به اين مجلس سالانه شده است به طوري كه همه ساله از ساير محلات براي عرض اخلاص و توسل در روز تاسوعا به محل امامزاده حمزه مي آيند. خداوند عالم به بركت اولياي عظيم الشان اسلام و حضرت ابوالفضل(ع) همه بلاد مسلمين به خصوص اين كشور امام زمان(ع) را حفظ فرمايد.

    ▲ شفاي حاج حسن ترابيان از قم

    4. قريب سه سال است در تاريخ 1370 شمسي قريب 2 ساعت بود كه هيئت مذكور در روز تاسوعا مشغول عزاداري بودند. من كه با پاي برهنه دوان دوان از مجلس بين مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني‌(ره) مي آمدم تا به ملس مذكور رسيده و تشريف حضور يابيم يكي از اهالي به نام آقاي حاج حسين ترابيان را كه هم اكنون نانوايي محل سفيداب را دارد ديدم كه به سرعت خود را به من رسانده و گفت يثربي من التماس دعا دارم پس فردا قرار است عمل جراحي مهمي روي من انجام شود. عرض كردم: چشم و با عجله به طرف منبر رفتم . ناگهان متوجه شدم با التهاب خاصي از عقب سر دويد و مرا در بغل گرفت و فرياد زد: بايد شفاي مرا بگيري فرزندان من يتيم مي شوند!
    حالت ايشان من و اطرافيان را منقلب كرد. من هم در منبر خواسته او را مطرح و دعا كردم.
    روز دوازدهم محرم موعد عمل حراجي بود. به مناسبت برگزاري مجلس ترحيم يكي از اقوام دم درب مسجد ايستاده بودم كه مشاهده كردم حاج حسن ترابيان روبروي من كنار ديوار ايستاده است و آرام آرام اشك مي ريزد! باصداي بلند گفتم مگر مرد هم در برابر درد و عارضه اين قدر بي تابي مي كند؟! ناگهان عقده دلش باز شد و فرياد زد: نه! نه! از درد نيست، گريه شوق و توسل است من خوب شده و شفا گرفتم!
    سپس مرا بغل كرد و در حالي كه مي بوسيد گفت: فلاني روز تاسوعا به خانه رفتم و بعد از ظهر خوابيدم. در عالم رويا ديدم يك آقاي بزرگوار وارد منزل ما شدند شما هم با حال احترام همراه او بوديد و نزديك اطاق من آمدند. به آن آقا گفتند: آن مريض ايشان است (و اشاره به من كردند) فرمودند: بسيار خوب،‌برخيز! از شدت خوشحالي برخاستم و مشاهده كردم اثري از درد تورم وغيره نيست. به جراح مخصوص مراجعه كردم گفت: نه، الحمدلله شفا گرفته‌اي!

    ▲ شفاي كودك فلج در هيئت حضرت ابوالفضل(ع)

    متصدي هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) در مسجد بالاي سر حضرت معصومه(س) جناب آقاي حاج فضل الله ناظري در تاريخ 19 جمادي الاول سال 1414 هجري قمري براي مولف اين كتاب چند جريان نقل كردند كه ذيلا مي خوانيد:
    1. تقريبا 37 سال قبل بود كه همراه هيئت محترم حضرت ابوالفضل(ع) طبق سنوات سابق روز نهم محرم الحرام از آستانه مقدسه حضرت معصومه(س) به سمت حرم مطهر شاهزاده حمزه(ع) برادر بزرگوار حضرت معصومه(ع)، حركت كرديم.
    وقتي كه مي‌خواستيم وارد صحن مطهر ا مامزاده حمزه بشويم ديديم در راهرو صحن مطهر بچه‌اي تقريبا12 ساله فلج را خوابانده و پدر و مادر و برادران او اين طرف و آن طرف راهرو ايستاده و اشك مي ريزند. منظره را كه ديدم اشك از چشم من جاي شد وارد صحن مطهر شديم و من بالاي منبر رفته و نوحه خواني كردم و مردم بر سر و سينه زدند. سپس حضرت حجت الاسلام خطيب ارجمند جناب آقاي حاج سيد ابوالفضل يثربي براي گفتن فضايل و مناقب حضرت به منبر رفتند.
    پس از صحبت و توسل گفتم: جناب آقاي يثربي ما امروز بايد شفاي اين كودك فلج را بگيريم و نوكريمان را ثابت كنيم. پس از منبر ايشان هيئت عزادار به طرف حرم حضرت معصومه(س) حركت كرد تا به بي بي عرض تسليت گفته و توسل جويد. در حرم مطهر مشغول دعا كردن بودم و حضرت آيت الله العظمي آقاي نجفي مرعشي قدس سره هم به دب ايوان طلايي تكيه كرده و اشك مي‌ريختند كه يك دفعه يكي از افراد شاهزاده حمزه(ع) جلوي ايوان طلا آمد و بنده را صدا كرد و گفت: آقا فضل الله شما كارتان را امروز كرديد!
    يك دفعه آيت الله مرعشي قدس سره متوجه جريان شده و فرمودند: چه شده است؟! خدمتشان عرض كرديم كه بچه فلج در حرم حضرت حمزه(ع) شفا يافته و تمام لباسهايش را از باب تبرك بردند. آقا، دوباره گريه طولاني نموده و سپس دست به جيب كرده مبلغ پانصد تومان به بنده دادند و فرمودند: فلاني شما همه ساله همين روز بفرستيد اين مبلغ را به نام حضرت ابوالفضل العباس(ع) از ما بگيريد.

    ▲ براي سينه‌زن‌ها پيراهن سياه تهيه كن!

    2. هيئت حضرت ابوالفضل (ع) در مسجد بالاي سر حضرت معصومه(س) در ايام محرم الحرام و شبهاي جمعه و شهادت امام موسي كاظم (ع) عزاداري به پا مي كنند. تقريبا 32 سال قبل در يكي از شبهاي جمعه مشغول سينه زني بوديم كه يكدفعه ديدم حاج آقا تقي كمالي كه در بقعه آقا فخر نشسته بود مرا صدا زد و گفت:‌ فلاني اين آقا كه آمده و اينجا نشسته حاجتي دارد. يكي از خدام به ايشان گفته است برويد به هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) متوسل بشويد. شم هم برايش دعا كنيد تا حاجتش برآورده شود. ضمنا ايشان به من گفت اگر حاجتم برآورده شد چه چيز براي حضرت ابوالفضل العباس(ع) بدهم بنده گفتم هيچ چيز لازم نيست فقط مي توانيديك توپ پارچه سياه بگيريد تا از آن براي سينه زنهاي هيئت پيراهن تهيه شود.
    بعد از يك هفته شب جمعه آن آقا با يك توپ پارچه سياه به هيئت آمد و مبلغ يكصد و پنجاه تومان هم براي دوخت پيسراهن‌ها پول داد بنده گفتم قضيه شما چه بوده است؟ او گفت:
    من رئيس دفتر دارايي كل كشور در تهران بودم مدت دو سال ما را از كار بركنار ساختند به هر مقامي متوسل شدم كاري صورت داده نشد. يكي از رفقا فرمودند برويد قم حرم آل محمد(ص) توسل بجوييد. براي توسل به قم آمدم يكي از خد ام حرم شما را معرفي كردند و من نزد شما آمدم و شما در حين توسل برايم دعا كرديد.
    شب به تهران رفتم صبح شنبه نامه رسان نامه آورد كه رئيس اداره شما را ميخواهد رفتم او گفت: من ديشب براي يافتن شما در پرس و جو بودم و آدرس شما را گرفتم اينك شما با تمام قدرت برويد سر كارتان حقوق دو سال شما را هم گفته ام به مرور بپردازند. من فرداي آن روز سر كارم رفتم و تمام آشناها و نيز دست اندركاران تعجب كردند. آبدارچي اداره چاي برايم آورد يكدفعه من گريه ام گرفت گفتند: گريه ديگر براي چيست؟ گفتم بلي من در حل مشكلم از همه جا قطع اميد كردم و به قم حرم مطهر حضرت معصومه(س) رفتم و از طريق هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) به آن حضرت توسل جستم و عقده كارم حل شد.
    لذا اين هفته رفتم بازار پارچه مقرر را گرفتم و براي هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) آوردم.

    چرا نوحه ابوالفضل العباس را نمي خواني؟
    امسال يك ماه قبل از محرم الحرام 1414 شب چهارشنبه خواب ديدم كه هيئت محترم ابوالفضل (ع) در صحن كهنه حضرت معصومه(س) معروف به ايوان طلا آماده عزاداري مي باشد. در حين عزاداري د يدم مرحوم حاج آقا تقي كمالي ومرحوم عمويم ميرزا شكرالله ناظري به طرف هيئت آمدند. بنده به آنها خوشآمد گفتم.
    عمويم فرمود: فضل الله چرا اين نوحه را نمي خواني؟ من گفتم عمو جان همه نوحه ها را ميخوانم. گفت نه، اين نوحه حضرت ابوالفضل العباس(ع) را. گفتم آخر كدام نوحه را؟ گفت:
    چرا اي غرقه خون از خاك صحرا برنمي‌خيزي حسين آمد به بالينت تو از جا برنمي‌خيزي
    اين را كه گفت من بدنم لرزيد و از خاب بيدار شدم. پس از بيدار شدن بيت را فورا يادداشت كردم تا از يادم نرود. صبح كه شد كل آن را از صندوق اسناد مسوده پيدا كردم:
    چرا اي غرقه خون از خاك صحرا برنمي خيزي حسين آمد به بالينت تو از جا برنمي خيزي
    نماز ظهر را با هم ادا كرديم در مقتل بود وقت نماز عصر آيا برنمي خيزي
    خيام كودكان خالي بود از آب و پر غوغا تو اي سقاي من از پيش دريا برنمي خيزي
    منم تنها و تن هاي عزيزانم به خون غلتان چرا بر ياري فرزند زهرا برنمي خيزي
    شكست از مرگ تو پشتم برادر، داغ تو كشتم كه مي دانم دگر از خاك صحرا برنمي‌خيزي
    به دستم تكيه كن برخيز با من در بر زهرا كه مي بينم ز بي سستي تو از جا برنمي‌خيزي

    هيئت محترم حضرت ابوالفضل العباس(ع) در مسجد بالاسر حضرت معصومه(س)
    سابقه اين هيئت به يك قرن مي رسد. ابتدا مرحوم ملا ابراهيم شمايي اين هيئت را بنيان گذاشت سپس آقا ميرزا حسين مدير و ميرزا شكرالله فرش فروش (ناظري) در اين مقام انجام وظفه نموده اند و حاليه سرپرستي هيئت مذكور به عهده آقاي حاج فضل الله ناظري كه خود از مداحان پيشكسوت قم مي‌باشد گذاشته شده است.
    در سالهاي گذشته به غير از روضه خواني برنامه عزاداري و زنجيرزني اين هيئت از قرار ذيل بوده است:
    1. شب اول محرم حركت عزادارناز منزل آقاي فتوره چي به طرف حرم مطهر صورت مي‌گرفت.
    2. روز پنجم عزاداران اين هيئت از مسجد بالاسر به طرف بازار رفته و پس از نوحه‌خواني و زنجيرزني باز مي گشتند.
    3. روز ششم براي عزاداري و زنجيرزني عازم تكيه توليت مي شدند.
    4. روز هفتم محرم براي عزاداري و زنجيرزني به منزل آقا سيد عبدالله برقعي كه از علماي بزرگ قم بود و دستگاه روضه خواني مفصلي داشت مي‌رفتند.
    5. روز هشتم جمع عزادارن هيئت مذكور به منزل آيت الله العظمي بروجردي قدس سره مرجع بزرگ شيعه رفته و پس از عزاداري و زنجيرزني مراجعت مي نمودند.
    6. صبح روز نماز نهم (تاسوعا) هيئت زنجيرزنان براي عزاداري و اداي احترام به طرف زيارتگاه حضرت موسي مبرقع(ع) و شاهزاده حمزه(ع) حركت مي كردند.
    7. شب عاشورا جمع عزادارن اين هئيت از منزل پهلوان حاجي سيد تقي كمال (واقع در كوچه اي كه منتهي به گذرخان ومنسوب به شخص پلهوان مي‌شد) به طرف حرم مطهر حضرت معصومه(ع) حركت مي نمودند و ذكر دم آنان چنين بود:
    امشب حسين مظلوم،‌ مهمان خواهران است فردا ميان ميدان، جسمش به خون طپان است
    آقاي حاج فضل الله ناظري مسئول اين هيئت بحر طويل ارزشمندي را پنجاه و چهار سال قبل يني در سال 1316 شمسي از وصاف كاشي به عنوان يادگار گرفته اند كه در مواقع حساس با صداي مطبوع خويش براي مستمعين و سينه‌زنان مي خوانند. ايشان بنا به درخواست نگارنده تمامي بحر طويل را (براي ثبت در اين كتاب) با شور و هيجان خاصي كه ويژه شخص خودشان مي باشد همراه با اشك ديده از بر قرائت فرمودند كه ذيلا به خوانندگان عزيز تقديم مي شود:

    بحر طويل در رشادت و شهادت آقا قمر بني هاشم(ع)
    اي طبيب دردمندان اي پناه خاص و عام
    كن نظر بر دوستان حق ابت اول امام
    يا ابوالفضل السلام اي پناه خاص و عام

    بند اول:
    مي كند از دل و جان ورد زبان غمزده (وصّاف) حزين، وصف مهين، يكه سوار فرس شيردلي فارس ميدان يلي زاده سلطان ولي حضرت عباس علي ماه بني هاشم و سقاي شهيدان ز فوا، شير صف معركه كرب و بلا، مير وعلمدار برادر كه شه تشنه لبان را همه جا يار و ظهير است به هر كار مشير است گه بزم وزير است گه رزم چو شير است به رخسار منير است زهي قوت باز و زهي قدرت نيرو كه به پيكان عدو چون فرس عزم برون تاخت ز سهم غضبش شير فلك زهره خود باخت ز هول سخطش گاو زمين ناف بيانداخت اميري كه اگر روي زمين يكسره لشگر بود و پشت به هم دردهد و بهر دالش بستيزند زك يك نعره او زهره بريزد بدين قوت و شكوكت بنگر بهر برادر به صف كر و بلا تا به چه حد برد وبه سر شرط وفا را.

    بند دوم:
    ديد چون حال شه تشنه و بي يار و مددكار،‌ جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حيدر كرار در آن وادي خونبار نه يار و نه مددكار، بجز عابد بيمار و بجز عترت اطهار همه تشنه لب و زار كشنده آه شرربار فروريخته لخت جگر از ديده خونبار كه ناگاه سكينه گل گلزار برادر ز سرا پرده چو بلبل به نوا آمد و چن در يتيم از صدف خيمه به بيرون شد و در دست يكي مشك كه اي عم وفادار، ابوالفضل، تو سقاي سپاي و فلك رتبه و جاهي به حسب غيرت ماهي به نسب زاده شاهي چه شود گر به من امروز نگاهي كني و بهر حرم جرعه اي آب آري و سيراب كني تشنه لبان را …؟

    بند سوم:
    چو ابوالفضل نهنگ يم غيرت، اسد بيشه همت، دُرِ درج فتوت، سمكت بحر شهادت، يل ميدان شجاعت، بشنيد اين سخن از طفل عزيز پسر شافع امت، چو يكي قلزم ذخّار به جوش آمد و چون ضيغم غران به خروش آمد و بگرفت از از مشك، فرو بست به فتراك،‌ چنان شير غضبناك،‌ عرين گشت و مكين، بر زبر زين و بزدهي به سمندي كه گرش سست عنان خواني و خواهد كه به يك لحظه‌اش از حيطه امكان بجهاند به جهان دگرش باز رساند كه جهان هيچ نماند به دو صد عزت و فرّ، ميردلار، چو غضنفر به عدو تاختن آورد. دليران ويلان سپه از صولت آن شير رميدند، ره چاره به جز مرگ نديدند. ابوالفضل سوي شط فرات آمد و پر كرد از آن مشك و به رخ كرد روان اشك و ربود آ بكه خود را از عطش سازد سيراب، كه ناگاه به ياد آمدش از اهل حريم پسر ساقي كوثر! به جوانمردي آن شيردلار بنگر؛ بهر برادر، چو يم باز بجوشيد چو ضيغم بخروشيد از آن دجله به بيرون شد و هي زد به تكاور كه تو اي اسب نكوفر چه تو برقي و تو صر صر، هله امروز بود نوبت امداد ببايد كه به تك بگذري از باد، كني خاطر ناشاد مرا شاد كه ناگه پسر سعد دغا، پيشرو اهل زنا، بانگ برآورد كه: اي لشگر كه جرئت و ترسنده سراپا، زچه از اين يك تن تنها ، بهراسيد و فراريد ؟ ! چرا تار نياريد ؟ ! ايا اسلحه داريد فرسها بدوانيد سر راه بر آن شاه زبردست كه گر از كفتان رست ، نيابد بر او دست ، برد آب و شود شاه گلو سوخته سيراب ، بتازد به صف معركه چون باب ، نياريد دگر تاب جدال پسر شير خدا را …….

    بند چهارم
    بدانيد ابوالفضل دلير است در اين معركه شير است بلا مثل و نظير است ولي يك تن و تنها به ميان صف هيجا چه كند قطره به دريا ؟ گرتان قدرت ياري برابر شدنش نيست مر اين وحشت و بيچارگي از چيست ؟ بيكباره بر او تير بباريد زپايش بدر آريد به هر حيله كه باشد نگذاريد برد جان و خورد آب ……..

    القصه
    چون آن لشگر غدار ز سردار خود اين حرف شنيدند چو سيلاب سيه جانب آن شاه دويدند ز هر خيل و ز هر فوج بباريد بر او بارش پيكان و نناليد ابوالفضل ز انبوهي آن موج لعيني ز كمينگاه يكي تيغ بر او آخت كه دستش ز سوي راست بينداخت ولي حضرت عباس وفادار چو مرغي كه به يك بال برد دانه سوي لانه به منقار به دست چپ او تيغ شرربار، هم شمشك به دندان و بدريد ز عدوان زره و جوشن و خفتان،‌ كه ناگاه لعين دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شد به ركاب هنر از كوشش تا كرد دليران دغا از بر خود دور، تنش از زخم بُديخانه زنبور، بُد او خرم و مسرور، كه شايد ببرد آب بر كودك بي تاب، سكينه كه بُد آرم دل باب كه ناگاه لعيني ز كمينگاه دغا، تير زها كرد بر آن مشك و فرو ريخته شد آب نياورد دگر تاب سواريش نماند از زبر زين بهزمين گشت نگونسار يكي ناله برآوردكه اي جان برادر چه شود گرم به دم باز پسين شاد كني خاطر ناشادم و بستاني از اين لشكر كين دادم ، سر وقت منم ايي كه سرم شق شده از ضربت شمشير، دگر گه به تن اندر رمقي هست كه فرصت روداز دست. دگر اي غمزده (وصّاف) مكن وصف شه تشنه لب كرب و بلا را …
    در خاتمه يك رباعي نيز از آقاي حاج آقاي ناظري به خوانندگان عزيز تقديم مي گردد:
    تا نسوزد جگرت، ديده نگريد اي دوست اشك بر هر غمديده و هر درد نكوست
    تا نسوزي زغم خسرو لب تشنه حسين دل نداري به خدا، ديده و دل هر دو از اوست

    ▲ يا ا بوالفضل، دست اين جوان را قطع كن!

    حاج فضل الله ناظري همچنين داستاني را نقل كردند كه در سالهاي 54 ـ 55 شمسي از يك كاظميني بزاز شنيده اند:
    3. جواني از اهل كاظمين بود كه در بغداد شغل نجاري داشت. وي روزي براي ساختن درب و پنجره به منزل يك تاجر بغدادي رفته و در آنجا نگاهش به دختر تاجر مي افتد و عاشق او مي شود. به پدر و عموهايش مي گويد برويد دختر تاجر را برايم خواستگاري نماييد. آنها نزد تاجر مي روند ولي او در جواب مي گويد: ما با شما معامله مان نمي شود.
    در ايام اربعين امام حسين(ع) معمولااز شهرهاي عراق براي زيارت حضرت حسين بن علي ابي طالب(ع) مي روند. اين جوان اطلاع پيدا مي كند كه تاجر با زن و بچه اش در ايام اربعين براي زيارت به كربلا رفته است.
    جوان هم در پي آنان به كربلا رفته آن خانواده را پيدا مي كند و به تعقيب آنها مي پردازد تا وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) ميشوند. در آنجا يكدفعه متوجه مي شود كه دختر دست به ضريح مطهر گذاشته و با حضرت اباالفضل العباس(ع) راز و نياز مي كند.
    پسر نيز فرصت يافته دستش را بر روي دست دختر مي گذارد و عرض ميكند يا اباالفضل من اين دختر را از شما مي خواهم در همين اثنا دختر چون جسارت دست درازي در حرم مطهر حضرت را مي بيند مي گويد: يا اباالفضل دست اين جوان را قطع كن!
    اين دختر مقداري طلا همراه داشته است. يكدفعه متوجه ميشود كه طلاهايش نيست داد و فرياد راه مي اندازد. پدر ومادر دختر به دختر مي گويند چه شده است؟ ميگويد: اين پسر طلاي مرا دزديده است پدر دختر به خدام اطلاع مي دهد جوان را ميگيرند و به شرطه‌خانه ميبرند و از وي بازجويي مي‌شود. در يكي ازسوال و جوابها اشتباهي رخ مي دهد و جوان محكوم به قطع دست ميشود.
    قاضي حكم مي كند كه بايد دست جوان دزد قطع بشود. دست وي را قطع مي كنند. مدتي از اين جريان مي گذرد. يك روز دختر در منزلشان مشغول جاروب كردن اطاقها بوده كه يك دفعه متوجه مي شود پايين پالتو سنگيني ميكند دست مي زند مي بيند طلاهاي اوست.
    دختر با پيدا كردن طلاها و تذكر خاطره حرم حضرت ابوالفضل(ع) داد مي زند و غش مي‌كند و بي هوش مي افتد. وقت يكه پدر و مادر او را به هوش مي آورند ميگويد طلاي من پيدا شد و من به خاطر آنها باعث قطع دست يك جوان شدم و نمي دانم كه جواب خدا را چه بايد بدهم؟! پدرش مي گويم من مي روم رضايت پسر را جلب مي كنم به قسمي كه كار تمام بشود. تاجر همراه برادرش به دكان نجاري آن جوان در كاظمين رفته و با پدر آن جوان قضيه را در ميان مي گذارند و درخواست مي كنند قضيه فيصله پيدا كند. دختر از نظر وجدان ناراحت است. پدر مي گويد اشكالي ندارد من بايد با پسرم در اين باره صحبت كنم و نظرش را به دست بياورم. اما وقتي جريان را با پسر در ميان گذاشتند پسر در جواب مي گويد: رضايت دادن به دختر امكان ندارد مگر اينكه دختر را به عقد من درآورند!
    وقتي قضيه به پدر دختر گفته مي شود او هم مي گويدمن بايد از دخترم نظرخواهي بنمايم تا مسئله حل شود.
    پدردختر وقتي جريان را به دخترش مي گويد در جواب مي گويد: حاضرم زن او بشوم تا پيش خدا و ائمه اطهار(ع) خجالت زده نباشم.
    باري بعد از چند روز وسايل عقد را مهيا كرده و دختر را به عقد آن جوان درمي‌آورند و براي جلب رضايت بيشتر جوان مذكور شخس تاجر يك خانه مسكوني هم براي داماده تازه مي‌خرد!

    ▲ آن شب فراموش نشدني كه من ديدم!

    حجت الاسلام شيخ حسنعلي نجفي رهناني مرقوم داشته اند:
    در اواخر ماه صفر الخير سال 1362 شمسي بود كه اين كرامت شگفت در شهر رهنان اصفهان واقع شد. شخصي به نام عبدالحسين نجفي فرزند محمد كه جواني 35 ساله بود دو مرتبه در جبهه زخمي شده بود مرتبه اول زخمش سطحي بود، ولي مرتبه دوم دچار وج زدگي شده و به تشخيص اطبا يك رگ يا دو رگ وي در قسمت ستان فقرات قطع شد بود وي مبتلا به خونريزي شديد گرديده بود و پس از معاينات كه در اصفهان و تهران صورت گرفت تشخيص داده شد كه بايد روياو عمل جراحي انجام شود. دكتر اصفهاني گفته بود اگر عمل شود ناچار كمرش خميدگي پيدا ميكند و تا آخر عمر بايد خميده راه برود ولي دكتر تهراني معتقد بود اينكه گفته اند خميدگي پيدا مي شود صحيح نيست. لذا ايشان در بيمارستان اصفهان بستري شدند و مورد عمل جراحي قرار گرفتند.
    بعد از چند روز از بيمارستان مرخص شده و پس از آن در منزل مداوا مي كردند. مدت 50 روز گذشت ولي اثري از بهبودي احساس نشد. جوان رزمنده از شدت درد آرام و قرار نداشت و هر چه به بيمارستان مراجعه ميكرد ميگفتند دكتر خصوصي كه او را جراحي كرده بود به مسافرت خارج از كشور رفته است. بهر حال پس از آمدن دكتر از مسافرت و مراجعت ايشان وي براي مرحله دوم تشخيص داد كه يكي از رگها به كنار ستون فقرات چسبيده و بايد دو مرتبه عمل شود.
    حدودا چند روزي بيشتر از صدور نسخه مزبور نگذشته بود كه بنده از گچساران به اصفهان آمدم و براي ديدن ايشانبه منزلشان رفتم حال خوبي نداشت هر كه براي عيادت مي آمد متاثر مي شد بهر حال دو سه روزي از ده روز باقي مانده بود كه در هيئت حضرت اباالفضل(ع) مورد لطف و عنايت قرار گرفت و حضرتش او را شفا مرحمت فرمود:
    چگونگي ماجرا بدين قرار بود:
    در هيئت مذكور رفقا هر شب در منزلي جمع مي شدند و زنجير مي زدند. اين جانب هم در آن هيئت حضور داشتم براي شفاي او از هيئت تقاضا كردم يك شب هيئت را به منزل او بيندازند و در آنجا زنجير بزنند. شب دوشنبه اي بود آمدند و زنجير زدند و بعد آن هم از من خواستند دعاي توسل بخوانم. بنده هم اجابت كردم مجلس بسيار با حالي بود همه دعا مي كردند ليكن آن شب خبري نشد.
    در همسايگي منزل ايشان شخصي بود به نام ابراهيم موجودي كه خانمش در همان ايام در بيمارستان هزار تختخواب اصفهان بستري بود. وي پس از ختم جلسه آمد و گفت: يك شب هم به منزل ما بياييد. ما هم نذر كرده ايم و مريضه اي داريم. برادران هيئت نظر به اينكه برنامه شب بعد را ـ كه شب سه شنبه باشد ـ قبلا اعلام كرده بودند شب چهارشنبه را براي ايشان در نظر گرفته و به ديگران اعلام كردند. اين شخص هم از من دعوت كردند كه حتما در جلسه اش شركت كنم. بنده هم قبول كردم و گفتم ان شاء الله اگر عمري باقي باشد حتما شركت مي كنم.
    شب موعود كه شب چهارشنبه باشد فرا رسيد. از صبح سه شنبه بنده مبتلا به سردرد شدم و رفته رفته بر سر دردم افزوده شد. اخوي، كه مريض بود و به حالت خميدگي راه مي رفت و همه مردم محله او را ديده و مي شناختند به منزل ما آمد و ظهر را با همديگر نهار صرف كرديم. وقتي ديد حال من بد است و مبتلا به سردرد شديد هستم گفت: من مي روم منزل اگر شب توانستي در آن مجلس شركت كني به يك نفر از بچه ها خبر بده تا من هم شركت كنم بنده جواب دادم : اگر حام به همين كيفيت باشد معلوم نيست بتوانم شركت كنم ولي اگر انشاءالله حالم خوب شد چشم، مي فرستم تا بيايي و در مجلس شركت كني. او رفت و درد سر من شدت گرفت به طوري كه قادر نبودم نماز ظهر و عصر را بخوانم. تا نزديك غروب آفتاب نماز نخواندم و پس از آن از روي ناچاري اداي وظيفه كردم.
    يكي ديگر از رفقا به نام احمد سهرابي به منزل آمد و گفت ابراهيم موجودي كه باني مجلس امشب است به من گفت و برو و فلاني (يعني بنده را) ببين و به او بگو هر طوري هست بايد امشب به منزل ما تشريف بياوري. به ايشان عرض كردم فعلا كه حالم مساعد نيست انشاءالله اگر تا بعد از مغرب حالم مساعد شد حتما شركت مي كنم. نمي دانم چه شد كه وقتي نماز مغرب و عشار را خواندم به خودم آمده و متوجه شدم من كه مبتلا به سر دردي شديد بودم الان هيچ اثري از سر درد حس نمي كنم! لذا يكي از بچه ها را به دنبال اخوي فرستادم و پيغام دادم كه من حالم خوب شده و به منزل موجودي مي روم اگر حالش را داري به هيئت بيا. بعد از نيم ساعت ديدم اخوي آمد. البته هر وقت حالش مساعد بود به هيئت مي آمدند ولي كناري مي نشست و به قول معروف تماشاچي بود. باري برادران هيئت آمدند و مشغول زنجير زدن شدند.
    تقريبا ساعت از يازده شب گذشته بود كه شخصي از طرف باني آمد و گفت آقاي موجودي دلش مي خواهد كه شما يك دعاي توسل بخوانيد بنده وقتي ساعت را ملاحظه كردم ديدم از ساعت يازده گذشته است و افراد جلسه هم همه كارگر و كاسب بودند گفتم وقت گذشته به ايشان بگوييد اگر اجازه ميدهيد بنده يك مصيبت بخوانم و مجلس را ختم كنم. رفت و برگشت و گفت ايشان مي گويند هر جور صلاح مي دانيد انجام دهيد. چراغها را خاموش كردند و ميكرفون را به دست اين جانب دادند.
    گهگاهي كه بنده ذكر مصائب اهل بيت عصمت و طهارت(ع) را در هيئت مي نودم به حال نشسته بود؛ ولي آن شب چه بگويم؟! شبي كه هرگز فراموش شدني نيست!‌ ـ وقتي خواستم شروع كنم ايستادم لكن متحير كه كدام يك از مصائب را متذكر شوم؟ همين كه عرض كردم: (السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك) ناگهان به فكر آمدم كه مصيبت حضرت اباالفضل(ع) را بخوانم. چراغها خاموش عرض كردم: رفقا نمي دانستم چه مصيبتي را برايتان بخوانم ولي الان به نظرم آمد كه مصيبت حضرت قمر بني هاشم(ع) را بخوانم. ازهمين جا دلها را روانه نهر علقمه ميكنيم و عرضه مي داريم: (السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لاميرالمومنين).
    همين كه به اينجا رسيدم صداي مهيبي را شنيدم كه كسي مي گفت: اباالفضل! اباالفضل! توجهي نكردم زيرا شبهاي ديگر هم بعضي از افراد در اين مجلس غش مي كردند. به خودم گفتم شايد يكي از برادران هيئتي است كه حالش منقلب شده است. در همين اثنا آقايي به نام احمد سهرابي كه خداوند او را هم شفا مرحمت فرمايد زيرا ساليان سال است كه مبتلا به مرض قلب است و يك مرتبه هم عمل جراحي روي ويصورت گرفتهو هنوز ناراحت است آمد و در گوشم آهسته گفت: ناراحت نباش برادرت عبدالحسين حالش منقلب شده و غش كرده است. وقتي اين جمله را شنيدم ديگر نتوانستم روضه بخوانم. مجلس حالي داشت بالاخره ناچار شدند چراغهارا روشن كردند. ديدم برادرم غش كرده و عزيزان دورش را گرفته اند و او را به هوش مي آورند. هيچ كس خبر نداشت چه شده اما همه گريه ميكردند. باوركنيد بچه ها جوانها پير مردها ـ همه و همه ـ مي‌گريستند معلوم بود عنايتي به مجلس شده است. بعد از چند دقيقه برادرم چشمانش را باز كرد و با صداي خفيف گفت رفت رفت! از اين كلمه هيچ كس هيچ چيز نمي فهميد ولي همه زدند زير گريه و بلند بلند گريه مي كردند.
    خواهرم، دامادي دارد به نام سهراب عليجاني كه هنگام مراجعه اخوي به دكتر هميشه وي را همراهي ميكرد. وي از اينكه مي ديد اخوي به اين نحو روي زمين قرار گرفته ناراحت بود زيرا ميگفت دكتر به او گفته ابدا نبايد روي زمين بنشيني، پياپي مي گفت: عبدالحسين، اين نحو نشستن برايت ضرر دارد! ليكن او مدهوش بود و چيزي نمي فهميد.
    پس از چند لحظه عبدالحسين به هوش آمد و گفت: برادران من خوب شدم! سپس گفت آقا ابوالفضل(ع) آمدند هر چه كردم جلويش بلند شوم نتوانستم خودش را به من رساند و دستش را به سر شانه من زد و رفت تو خوب شدي برو دنبال كسب و كارت. ظاهرا شوكه شده بود سپس بلافاصله بلند شد با قامت راست و گفت: دروغ نمي گويم من خوب شدم و شفا گرفتم. وقتي كه برادرم گفت به نظر آمده مصيبت آقا قمر بني هاشم(ع) را بخوانم، من دل دلم گفتم آقا جان اگر امشب مرا شفا دادي فبها و الا به خودت قسم از اين پس ديگر در جايي كه مجلس شما و برادرت حسين(ع) باشد پا نمي گذارم!
    اين جملات را با صداي خفيف و با فاصله مي گفت و هر كلمه اي كه مي گفت همه بلند بلند گريه مي كردند. آري اين كرامت آن شب فراموش نشدني بود كه اين جانب شيخ حسنعلي نجفي رهناني، ساكن قم به چشم خود ديدم. البته چنانچه بعضي از جملات از قلم افتاده باشد به علت اين بوده كه مي بايست همان روزهاي اول ماجرا را يادداشت ميكردم كه متاسفانه موفق نشدم تا اينكه دوست بسيار عزيز و ارجمند جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي از بنده خواستند كرامت حضرت قمر بني هاشم(ع) را كه به سبب آن برادرم شفا يافتهاست بنويسموبنده پس از اين كه مشار اليه را اذيت و آزار نمودم نوشتم وتسليم ايشان نمودم. اميدوارم كه مشاراليه ما را از دعا فرامش نفرمايند و حلال مان كنند. البته تاخير به جهت اين بود كه اخوي كويت بودند و بايد از كويت مي آمدند و من مي خواستم يك بار ديگر ايشان بيان كنند تا چيزي از قلم نيفتد ولي متاسفانه موفق نشدم. 21/7/73

  16. 3 کاربر از ArasH برای پست مفید تشکر نموده اند:


  17. Top | #9

    • اخراج شده
    • تاریخ عضویت
      05-Aug-2007
    • رشته تحصیلی
      مهندسی صنایع
    • محل سکونت
      Далеко С родина
    • پست‌ها
      10,925
    • سپاس
      23,966
    • 26,064 تشکر در 9,109 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      0
    • امتیاز
      62

    لبخند پاسخ: ابوالفضل العباس (ع)

    کرامات
    ▲ آمده ام تو را شفا بدهم و بروم!

    جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاي شيخ حسن علي نجفي رهناني پس از كرامت اخوي محترمشان كرامتي ديگر را كه از سوي قمر بني هاشم(ع) به خانم آقاي موجودي بيان شده است مرقوم داشته اند كه با هم مي خوانيم:
    آن شب را من در منزل اخوي خوابيدم. بعد از ظهر آن روز كه عصر چهارشنبه باشد آقاي ابراهيم موجودي كه مريضه اي در بيمارستان داشت وسايل چاي و قليان را به منزل اخوي آورد. من ديدم ايشان مي لرزيد.
    گفتم: آقاي موجوددي چرا مي لرزيد؟ گفت همين الان از ملاقات خانم در بيمارستان مي‌آيم. دكترها از بهبودي وي قطع اميد كرده و مي گفتند چند روزي ديگر بيشتر زنده نيست و ما با داشتن بچه هاي خردسال، ناراحت اين قصه بوديم و همه اقوام نيز ناراحت بودند به همين علت ما هيئت را دعوت به منزلمان كرديم تا عنايتي شود. قبلا هر وقت به بيمارستان مي رفتم مي ديدم ايشان روي تخت خوابيده و هيچ حركتي ندارد. ما امروز ساعت 2 بعدازظهر كه به ملاقات وي رفتم ديدم ايشان دم درب ايستاده است. تا چشمش به من افتاد زد به گريه. هر چه گفتم چرا گريه مي كني؟! گفت: ابراهيم، برايم بگو بچه هايم چطور شده اند؟ هر چه مي گفتم بچه ها خوب هستند ناراحتي ندارند قبول نمي كرد.
    گفتم: چرا اين سوال را مي كني؟ گفت: بگو بدانم ديشب در منزلمان چه خبر بوده است؟ گفتم براي چه اين سوال را مي كني؟! گفت: ديشب پس از اينكه خوابم برد در عالم رويا ديدم در فضايي باز قرار دارم كه همه اش سرسبز و خرم است و يك جوي آب از وسط سبزه ها مي گذردمن بر لب ان جوي نسته بودم ديدم آقايي سوار بر اسب از روبرو مي آمد آمد و آمد تابه من رسيد پس از آن به من گفت: بلند شو! گفتم آقا مريض هستم توانايي ندارم دكترها از من قطع اميد كرده اند. گفت: من مي گويم بلند شو! باز همان سخن را تكرار كردم مرتبه سوم گفت: من به تو مي گويم بلند شو! من هم اكنون از منزل شما مي آيم جواني را آنجا شفا داده و آمده ام تو را هم شفا دهم و بروم.
    از شنيدن اين سخن با خوشحالي از خواب پريده ديدم بر روي تخت بيمارستان خوابيده‌ام. حركت كردم ديدم مي توانم حركت كنم اما ناراحت منزلمان بودم كه چه شده است؟ صبح شد دكتر معالج آمد بهبودي حالم را ديد ولي به او چيزي نگفتم گفتم: آقا دكتر اجازه بدهيد من از بيمارستان مرخص شوم گفت: البته، حالتان خوب بهنظر مي آيد مثل اينكه خوب شده ايد وليكن براي اطمينان بايد يك مرتبه خونتان را آزمايش كنند. اگر حالتان بهبود يافته مرخص مي شويد. آقاي موجودي افزود: و من الان از بيمارستان مي آيم.
    باري، فردا كه روز پنجشنبهبود آن خانم هم از بيمارستان مرخص شد وي الان موجود است و مي توان او را هم ديد ولي خداوند به اين خانم و شوهروي صبر جميل و اجر جزيل عنايت فرمايد زيرا از وقتي كه من اين كرامت را به تحرير در آورده‌ام حدودا مدت 20 روز است كه جوان 20 ساله‌اش در اثر تصادف كشته شده و به خاك رفته است. خداوند او را با جوانان بهشتي مقرون و محشور فرمايد و ذخيره آخرت اين پدر و مادر قرار دهد. والسلام علي عباد الله الصالحين.

    ▲ آقا قمر بني هاشم(ع) را به كمك طلبيديم

    آقاي حاج حمزه برازنده، از موسسان بيت العباس گچساران، برخياز كرامات باهره پرچمدار كربلا(ع) در آن بيت شريف را ثبت كرده اند كه به وسيله حجت الاسلام حاج شيخ عبدالامير صادقي به دفتر مكتب الحسين(ع) رسيده است ايشان نوشته اند:
    بيان كرامات را از روز پايه گذاري ستونهاي فلزي ساختمان بيت العباس(ع) آغاز ميكنم:
    1. اولين كرامت روز پايه‌گذاري ستونهاي فلزي و بتون ريزي بروز يافت به يان صورت كه چون استفاده از دستگاه مكانيزه بالابرنده ستونها به علت كمي عرض كوچه و مواجه شدن با خطر برق شبكه در اين مكان امكان پذير نبود لذا نصب ستونها به وسيله طناب و نيروي انساني انجام مي گرفت كه پس از بالا بردن و تماس با ورقه‌هاي فلزي كف، جوشكاري و پس از اطمينان كامل طنابها باز و به ستون ديگري انتقال داده مي شد. يكي از ستونهاي فلزي در حين استقرار با كمي سست و محكم شدن طنابها از جا كنده شد و بر روي نگهبان مصالح ساختماني بيت العباس، به نام حمدالله كاوياني كه فعلا در قيد حيات نيست فرود آمد. ستون مزبور 6 متر طول داشت و همگي ما كشته شدن او را حتمي مي دانستيم ولذا با حالتي مشوش ونگران از صميم قلب صاحب خانه (آقا قمر بني هاشم(ع) ) را به كمك طلبيديم.
    پس از فرود آمدن ستون و پرت شدن آقاي كاوياني به سوي ديگر مشاهده كرديم كه الحمدلله بجز كمي خراش در لاله گوي او هيچ گونه آسيبي به او وارد نشده است! ما اين حيات مجدد او را مديون عنايت و كرامت حضرت عباس(ع) مي د انيم كه دعاي اين حقيران مورد اجابت واقع شد و به شكرانه رفع خطر فورا گوسفندي در محل ذبح،‌ و بين فقرا توزيع نموديم.

    ▲ يك قطعه چك ولي بدون امضاء

    2. درسال 1355 هنگامي كه صندوق نذورات نصب شده در جلوي بيت العباس(ع) را تخليه مي‌كرديم در بين وجوهات داخل صندوق يك قطعه چك به مبلغ 600 تومان در عهده بانك صادرات ولي بدون امضاي صاحب حساب توجه ما را به خود جلب كرد. چون چك بدون امضا فاقد ارزش حقوق ي مي باشد و از طرفي صادر كننده آن را نيز نمي شناختيم با توجه به حساب جاري ايشان به بانك مربوطه مراجه كرديم و از طريق بانك شخص مورد نظر با نشاني كامل محل سكونت براي ما مشخص گرديد.
    پس از چند روز كه ايشان را ملاقات كرديم و جريان امتناع از امضاي چك را جويا شديم ضمن اظهار تشكر از ما گفتند:
    (بابي انت و امي يا اباالفضل العباس(ع) ) كه ما هر چه داريم از اين خانواده با عظمت و كرامت است. مسئله چك بدون امضاي بنده داستاني بس طويل دارد كه هم نشات گرفته از عنايات وتوجهات آن حضرت مي باشد. شرح كامل ماجرا چنين است:
    مدت چند ماه بود كه همسرم از ناحيه سينه اظهار ناراحتي مي نمود و بعضي از اوقات به خود مي پيچيد. به هر كدام از پزشكان و اطباي شهر مراجعه كردم و عكس‌برداري و نمونه‌برداري و آزمايشات متعددي انجام شد اما هيچ كدام مثمر ثمر واقع نگرديد. هر روز از روز پيش شدت درد بيشتر مي شد و قواي جسماني او به تحليل مي‌رفت.
    لاجرم او را به شيراز اعزام نمودم در آنجا هم پس از چند روز معطلي و آزمايشات مجدد او را بستري كردند و تحت درمان و نظارت مستقيم بيمارستان قرار گرفت. اندكي بعد متخصص مربوطه بنده را احضار و به طور خصوصي اظهار داشت كه خانم شما مبتلا به سرطان پستان مي باشد و بهبودي او با خداست ولي از نظر ما 20 درصد احتمال بهبودي وجود دارد لذا براي اطمينان بيشتر و نيز انجام آزمايشات مجدد و استفاده از داروهاي مفيد تا نتيجه كلي حداقل بايد دو ماه در اين بيمارستان بستري شود.
    من حالتي مضطرب داشتم روحم در آسمانها مشغول پرواز و جسمم در اطاق نزد دكتر بود. هر كلمه صحبت او مانند پتكي بر مغز و استخوانم فرود آمد و نفهميدم چه موقع و چه ساعتي اطاق را ترك كرده و مايوسانه به نيت و داع آخر مجددا نزد عيال بازگشتم ولي البته بر حسب ظار او را دلداري داده و باعث تقويت روحي او شدم. پس از ساعتي به او گفتم: من براي تهيه پول و سركشي به بچه‌ها به گچساران مي روم ولي زود برمي‌گردم. همسرم با كمال ياس و نااميدي فت از نزد من دور نشو چون من مرگ را نزديك خود مي بينم اگر مي روي چون اين ملاقات ممكن است آخرين ديدار ما باشد مرا حلال كن و پس از من از بچه ها هم مانند مادر و پدر مواظبت كن ونيز اگر سرپرستي براي خانه انتخاب نمودي سعن كن زني عفيفه و محجبه و متدينه باشد تا با دينداري و داشتن ايمان كمتر موجبات آزار و اذيبت بچه ها را فراهم كند.
    من بر خلاف غوغاي دروني خود كه تمام وجودم در غم و اندوه بود با خنده‌هايي مصنوعي وحالتي اميدوار‌كننده به تمام تقاضاهاي او مهر تاييد مي زدم تا بتانم اين حالت ياس را از خاطر او محو كنم.
    سرانجام او را ترك كرده و با اتوبوس به مقصد گچساران به راه افتادم در اين فاصله زماني 5 ساعت تمام افكار خود را به چه كنم، چه نكنم؟ به چه كسي پناه بياورم؟ و آخر چه خواهد شد؟!‌ مشغول داشته و نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه بايد از معصومين(ع) ياري بطلبم تا با معجزه‌اي عيسي‌گونه حيات از دست رفته مجددا به اين كالبد اعطا شود. در يك لحظه به نظر مي رسيد كه پس از بازگشت به شيراز او را از بيمارستان مرخص كرده و به پابوسي و زيارت يكايك امامزاده ها ببرم و لحظه اي بعد با خودم مي گفتم چگونه ممكن است با زني عليل كه حمل و نقل او مشكل است بتوانم اين اعمال را انجام دهم؟ و تصميم عوض شد.
    اضطراب خاطر و نداشتن تصميمي راسخ مرا عذاب مي داد تا بالاخره به گچساران رسيدم و در آنجا، در حالي كه از خود بي خود بودم ناگهان متوجه شدم كه در كوچه بيت العباس به سوي منزلم در حركتم! با خود گفتم من هم چند روز در اوايل بناي اين ساختمان، كارهاي جوشكاري آن را انجام داده ام پس چه بهتر كه از صاحب بيت باب الحوائج آقا قمر بني هاشم(ع) مدد جسته و به وي التجا نمايم، تا مرحمت آن حضرت عايدم شود. اين را گفتم و دست در جيب بردم پول قابل توجهي نديدم ولي دسته چك را يافتم و با اينكه وجهي در حسابم نبود مع هذا يك فقره چك به مبلغ 600 تومان به عنوان گروگان وصول نتيجه بدون امضا به صندوق تقديم كردم و پس از راز و نياز و گريه زياد به منزل خود رسيدم .
    بچه ها به محض مشاهده من مانند حلقه انگشتر دور من جمع شدند و احوال مادر را جويا شدند آنها را نوازش كرده و تسكين دادم و خواربار و مواد غذايي لازم را براي چند روز آنها تهيه كردم در خلوت از غم بي سرپرستي و بي مادري بچه ها به گريه و راز و نياز و التماس با خدا مي پرداختم و چون بهيچوجه نمي توانستم در مورد تقاضاي بچه ها مبني بر ملاقات مادرشان جواب رد دهم هفته بعد يك روز كه به مناسبتي تعطيل رسمي بود بچه ها را به شيرا ز بردم و آنها از نزديك مادرشان را لمس و ديداري تازه كردند من هم به سراغ متخصص مربوطه كه كشيك شب بيمارتان بود رفتم و جوياي احوال بيمار شدم اظهار داشت فقط يك نوع آزمايش مانده بود كه امروز انجام شد و نتيجه فردا مشخص خواهد شد اگر نتيجه مثبت بود روز شنبه او را مرخص خواهيم كرد و ديگر ادامه دارو و درمان بي نتيجه خواهد بود بايد او را به منزل برده و هزينه و خسارت ديگري را متحمل نشويد و افزود : خواه ناخواه ؟ انسان به دنيا مي آيد و روزي هم از دنيا مي رود .
    آن شب و آن روز آرام و قرار نداشتم و خواب به چشمانم راه نيافت غم و اندوه تمام وجودم را فرا گرفته بود مخصوصا مشاهده صحنه اي كه مادر فرزندانش را نوازش و محبت مي كرد و با يكايك آنها وداع مي گفت دلم را آتش مي زد .
    دقايق و لحظات بكندي سپري مي شد و من منتظر يك معجزه بودم تا اينكه پرستاري مرا صدا زد و گفت : دكتر تو را احضار كرده است در ميان راهرو ساعت ديواري را ديدم كه عقربه هاي آن ساعت 4 را اعلام مي كرد با قدمهاي لرزان كه توان تحمل جسمم را نداشتند و در حالتي بين خوف و رجا به طرف اطاق دكتر حركت كردم پس از عرض سلام كه با صداي مرتعش صورت گرفت ملاحظه كردم كه دكتر با صورتي بشاش و لباني خندان رو به من كرد و اظهار كرد كه آقاي محترم : در نهايت خوشحالي و مسرت به شما مژده مي دهم كه نتيجه نهايي آزمايش بيمار شما پس از تأييد سه مركز مهم آزمايشگاهي دانشگاه پزشكي مطلوب بوده و ما اينك 50/ به بهبودي كامل ايشان اميدوار شده ايم مگر شما در اين مدت چه كار نيك و خيري را انجام داده ايد كه تمام معادلات پزشكي ما را در اين مدت به هم ريخته است ؟ !
    در حاليكه از خوشحالي بغض گلويم را فشار مي داد و اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود گفتم : آقاي دكتر ، من كار نيكي كه مهم باشد انجام نداده ام ولي از متخصصترين متخصص عالم حضرت ابوالفضل العباس تقاضا كردم كه به پاس آبرو و مقام رفيعي كه نزد خدا دارد شفاي عاجل اين مريضه را از درگاه الهي در خواست كند اكنون هم خداوند قادر منان از سر ترحم به حال اين طفلان بي سرپرست خواسته مرا اجابت فرموده اند !
    بنا به دستور دكتر مبني بر خلوت بودن مكان استراحت بيماران فرداي آن روز بچه ها را به وسيله يكي از بستگان به گچساران فرستادم و يك هفته ديگر در شيراز ماندم . الحمدلله به عمل مي آيد وضع او رضايتبخش بوده و هيچ گونه آثار و علائم سرطاني در وي وجود ندارد و وضع مزاجيش از روز قبل از بيماري هم بهتر و شادابتر مي باشد .
    در خاتمه با حالتي محزون گفت : ما هر چه داريم از ولايت آقا اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و فرزندانش بلا فصل اوست اگر همين قدر كه به دكتر و دارو و قرص و شربت اعتقاد داريم با نيتي پاك و قلبي شكسته اين بزرگواران را به كمك طلبيم و آنان را در درگاه خداوند سبب ساز و سبب سوز شفيع سازيم هرگز نياز به دارو و درمان نخواهيم داشت « يا من اسمه دوا و ذكره شفا»

    ▲ چهلچراغي در خور بيت العباس (ع)

    3. در سال 1368 شخصي به ما مراجعه كرد و اظهار داشت كه من نيتي در دل دارم و با آقا قمر بني هاشم عهد كرده ام كه اجابت حاجت شرعيه ام را از خداوند بخواهد تا من هم هديه اي ناقابل به بيت العباس تقديم نمايم اكنون شما بگوييد كه ساختمان به چه وسايلي نياز دارد ؟ ما هم چند مورد را به ايشان پيشنهاد كرديم و گفتيم هر گونه كه خود صلاح مي داني عمل كن چون ممكن است امكان پرداخت كل وجه در تو نباشد و الزام به آن جنبه تحميل پيدا كند و ما راضي نيستيم كمي فكر كرد و گفت : به نظرم مي آيد كه يك عدد لوستر آبرومند كه در خور اين بيت باشد خريده و نصب نمايم .
    11 ماه پس از آن تاريخ او كارتن بزرگي را همراه خود به بيت العباس آورد كه محتوي همان لوستر بود فورا به كمك برادران هيئت و استاد برقكار به سقف آويخته شد و مورد بهره برداري قرار گرفت . از او خواستم كه حاجت خود را بيان نمايد تا ما هم براي اهل ايمان اجابت اين گونه حاجات را با واسطه قرارداد ن ائمه معصومين صلوات الله عليه بازگو نماييم . نامبرده گفت : پس از ازدواج خداوند پسري به ما عطا فرمود كه پس از تولد و ي عيالم كسالتي جزئي پيدا كرد بعد از دارو و درمان زياد كسالتش رفع گشت ولي ديگر باردار نشد مدت 17 سال به هر كدام از پزشكان متخصص زن و زايمان در سراسر كشور و استفاده از داروها گياهي و قابله هاي محلي مراجعه كردم هيچ نتيجه اي را نگرفتم .
    آخرالامر كه از همه جا رانده و مأيوس شده بودم فهميدم كه باسد از كمكهاي غيبي استمداد كنم و به ائمه اطهار توسل جويم نزد خودم با باب الحوائج آقا قمر بني هاشم در خانه اش اين گرفتاري و مشكل را بيان نموده و از او خواستم كه عنايتش را از من گداي مسكين و محتاج حمايت دريغ نورزد در نتيجه پس از 17 سال واندي چند روز پيش خداوند رحمان پسري ديگر به من عنايت فرمود و اينك اين هديه را به شكرانه و سپاس از مرحمت صاحب بيت به عنوان برگ سبزي است تحفه درويش تقديم مي دارم .

    ▲ خير ، من هذيان نمي گويم !

    4. در سال 1355 شمسي در بين عمله و كارگراني كه در ساختمان بيت العباس مشغول كار بودند شخصي روستايي از سادات موسوي به علت صداقت و احتياط و امين بودن و رفتار خوبش توجه ما را به خود جلب كرد به همين جهت او را مشغول تهي مواد غذايي و حراست از اثاثيه و ابزار ساختماني و نظارت در كار بناها و عمله ها كرديم و توصيه نموديم يك روز مانده به اتمام مواد غذايي و لوازم ساختماني ما را مطلع كن تا براي تهيه آنها اقدام شود و در گردش كار ساختمان توقف و ركودي پيش نيايد .
    5. بعد از ظهر يك روز تابستاني كه براي سركشي و پرداخت حقوق كارگر و بنا به بيت العباس رفتم كارگران را مشغول نوشيدن چاي و عصرانه ديدم ضمن سلام و خسته نباشيد جوياي سيد شدم گفتند احتمالا در آشپزخانه باشد امروز براي نوشيدن چاي نزد ما نيامده و آثار ناراحتي و خستگي از همان اول صبح در چهره او نمايان بود گفتم مگر سيد خودش براي شما صبحانه و عصرانه تهيه نكرد ؟ گفتند : بلي ولي سيد امروز با سيد روزهاي قبل بسيار تفاوت كرده و به نظر مي رسد كه مريض است ولي به دكتر هم نرفته است من براي احوالپرسي و نيز جويا شدن وضعي پيشرفت كار روز نزد او به آ شپزخانه رفتم سيد را ديد م كه زانوي غم در بغل گرفته و در كنجي به ديوار تكيه داده است سلام كردم سر برداشت و جواب سلام داد صورتش بر افروخته و چشمانش حالت عجيبي پيدا كرده بود.
    به او گفتم برادر من مرد خدا شما اگر مريض هستي و ناراحتي داري چرا انكار مي كني و خود را به اين قيافه در آورده اي ؟ فورا همين الان به دكتر مراجعه كن و برو در منزل به استراحت بپرداز در اين چند روز كه شما استراحت كامل نمودي و بهبودي اوليه را به دست مي آوري فرد ديگري را جايگزين شما مي نمايييم كه كمبودي احساس نشود .
    با شنيدن صحبتهاي من از جا برخاست و دست مرا گرفته و به بيرون بيت العباس چند قدمي درب ورودي در داخل كوچه برد و گفت صاحب بيت العباس همين جا بود و من كور بودم چرا هذيان مي گويي ؟ شايئ هم تب شما بالا رفته !‌از شما خواهش مي كنم براي استراحت به منزل برو و فردا هم نيا
    سيد گفت من سالمم منتهي آن موقع من كور بودم لال بودم من كر بودم من تب ندارم و هذيان نمي گويم . من فردا كه مي آيم هيچ ، بلكه تا آخر هم هر روز بايد بيايم .
    گفتم سيد ماجرا چيست ؟ گفت : طبق برنامه اي كه شما تنظيم كرده ايد و من تا امروز بر اساس آن عمل كرده ام ديروز بايد از شما مي خواستم كه قند و شكر امروز را تهيه كنيد ولي بكلي آن را فراموش كردم صبح ساعت 9 كه بايد به كارگران صبحانه بدهم متوجه شدم كه چاي تمام شده و مثقالي از آن باقي نمانده است تصميم گرفتم صرف صبحانه به بازار نزد شما بيايم و چاي تهيه كنم فورا كتري را روي اجاق گاز گذاشتم و به قصد خانه از درب بيت العباس خارج شدم اما در همين نقطه ، به شخصي برخوردم كه از روبرو مي آمد . وقتي به من رسيد ايستاد و پرسيد : بيت العباس همين است ؟ گفتم : بله آن آقاي بزرگوار گفت : شما خادم او هستي ؟ گفتم آري ، فرمودند : مقداري قند و شكر و چاي براي بيت العباس آورده ام اين را گفت و آنها را روي همين زمين گذاشت من خم شدم و كيسه هاي محتوي قند و شكر و چاي را از جلوي پاي ايشان برداشتم موقعي كه بلند شدم نگاه كردم كه از ايشان تشكر و برايش دعاي خير نمايم اما كسي را نزد خود نديدم ! به اين سو و آن سو نظر انداختم و تا آخر كوچه دويدم اما اثري از آن بزرگوار نديدم و تمام اين قضيه از اول تا آخر حتي يك دقيقه هم طول نكشيد . اينك من به حال خودم تأسف مي خورم كه چرا به پاي او نيفتاده و بر آن بوسه نزدم ؟! چرا زير قدمش را نشانه نكردم كه خاك كف پايش را سرمه چشم خود و عموم رهروان مكتبش نمايم ؟ ! آري اي خواننده گرامي من نمي دان اين آقا چه كسي بود چون هم ممكن است آقا ابوالفضل العباس باشد و هم آقا مهدي موعود ولي همين قدر بايد بگويم كه ما از آن سال تاكنون به بركت دست آن بزرگوار با وجود داشتن مجالس سنگين و پر جمعيت حتي يك كيلو قند و شكر و 100 گرم چاي هم نخريده ايم و هميشه مقادير قابل توجهي در انبار ذخيره داريم .

    ▲ دستمزد خود را به ابوالفضل العباس(ع) هديه مي كنم!

    5. در سال 61 قسمتي از قيرگوني سقف دوم بين العباس پوسيده بود و احتياج به مرمت و بازسازي داشت. اين كار را به فردي كه شغلش نصب قيرگوني بود واگذار كرديم.
    استاد كار گفتند آيا شما قير و گوني تهيه كرده ايد؟ گفتم: چند بشكه قير موجود است و مقداري هم گوني داريم گفتند گوني ها برا بايد اندازه بگيرم كه اگر وجود داشت شما تهيه نمايدي تا در وسط كار لنگ نشويم.
    گونيهاي موجود در انبار را به وسيله يك كارگر به پشت بام طبقه دوم آورديم. استادكار تمام آنها را براي اندازه‌گيري روي سطح مورد نياز فرش نمود و قسمت خالي را متر كرد، سپس رو به من كرد و گفت 15 گوني كسر داريم اما براي اطمينان بيشتر و نيز لايه‌اي كه بايد به لبه ديوار كشيده شود و فورا 20 متر گوني خريداري كرده و با اين كارگر آن را بفرستيد.
    من به 3 مغازه فروش گوني مراجعه كردم ولي چيزي عايدم نشد. زماني كه افسرده و مايوس از مغازه دوم خارج مي شدم صاحب مغازه روبرويي كه گفت و شنود ما را شنيده ونياز ما را درك كرده بود ـ رو به من كرد و گفت: فلاني چون گونيها را براي بيت العباس لازم داري من يك طاقه گوني براي كارهاي منزل خودم موجود دارم و فعلا هم نيازي به آن ندارم آن را به اسم امانت به شما مي دهم كه بعدا همين طاقه گوني را به من برگرداني.
    با توافق بنده آن طاقه گوني، كه 33 يارد بود به وسيله عمله تحويل گرفته شد و به بيت العباس حمل گرديد. به عمله هم تاكيد نمودم كه بقيه را نظيف نگهداري كنيد تا براي كارهاي بعدي به انبار ببريم. ساعت 5 بعد از ظهر كه براي پرداخت دستمزد به استاد و سركشي به بيت العباس آمدم در كوچه بشكه‌هاي خالي قير توجه مرا جلب كرد و خوشحال شدم كه كار آنها تمام شده است. چون به بالاي سقف نگاه كردم استاد و عمله‌ها را در طبقه دوم روي لبه ديوار ديدم. از پله ها خود را به سقف رسانيدم پس از سلام و عليك و خسته نباشي ديدم استاد با حالتي بهت زده به سويي خيره شد و حرف نمي زند. من به مسيري كه او خيره شده بود نگاه كردم ديدم طاقه گوني روي لبه ديوار گذاشته شده است.
    گفتم: استاد چرا اين اضافه گوني را به انبار نبرديد؟ ايشان سري تكان داده آهي كشيد و گفت اصلا ما از گوني طاقه استفاده نكردم و حتي 2 متر هم از گونيهاي قبلي اضافه داريم. گفتم مگر شما آنها را پهن نكرديد؟! گفت بله و خودت هم ناظر بودي ولي به بركت آقا ابوالفضل العباس(ع) ما هر قدر كار كرديم با ز هم گوني باقي بود و بر ما ثابت شد كه هيچ چيزي جز معجزه امكان ندارد واقع شده باشد و من به همين مناسبت دستمزد خود را هديه به آقا ابوالفضل العباس(ع) مي كنم ولي اگر عمله ها دستمزد مي خواهند پرداخت نماييد. من زندگي و رفع خطرات از خود و خانواده ام را از آن آقا مي طلبم و از همين ساعت عهده ميكنم كه هر موقع اين ساختمان كار داشت به صورت رايگان انجام وظيفه نمايم.
    استادكار پس از عذرخواهي خداحافظي كرد و پس از بوسه زدن بر در و ديوار از آنجا خارج شدند ما هم طاقه گوني را كه امانت گرفته بوديم به صاحبش عودت داديم.

    ▲ لياقت اين مكان را داري، بسم الله!

    6. در سال 1364 بنايي كه قبلا براي بيت العباس كار مي كرد اظهار داشت اگر به من نيز به اندازه اين پيمانكار حقوق بپردازد كار مي‌كنم وگرنه از فردا كار نخواهم كرد.
    چون از نظر بودجه ما نمي توانستيم خواسته او را اجابت كنيم لذا عذر او را خواستيم و بناي ديگري را آورديم تا كارهاي باقيمانده را تكميل كند. مدتي گذشت بنا را ديدم. پس از احوالپرسي به من گفت چنانچه كار ساختماني داشتيد من تصميم گرفته ام چندروز مجاني كار كنم! به او گفتم از چه موقع اين همه با گذشت شده‌اي؟! شما به آن حقوق منصفانه اعتراض كردي و ما را ترك نمودي ولي حالا مي خواهي مجاني كار كني؟! گفت هر موقع آمدم در بيت العباس كار كنم ماجرا را بيان مي كنم.
    يك هفته پس از اين ملاقات براي انجام برخي تعميرات از ايشان خواستيم به عهد خود وفا كند. صبح روز بعد با وسيال بنايي آمد و مشغول كار شد.
    آرام آرام او را به اعتراف وادار كرديم. بنا گفت پس از چند روز كه به علت اضافه حقوق از نزد شما رفتم شب در عالم خواب ديدم دسته ها و هيئتهاي مختلف عزاداري و سينه‌زني وارد بيت العباس مي شوند و پس از انجام مراسم خارج مي شوند.
    من هم با ذوق و اشتياق زايدالوصفي، ارد بيت العباس گرديده و در دسته سينه زني مشغول عزاداري شدم كه ناگهان متوجه شدم يك نفر در بين جمعيت به طرف من مي آيد. وي كه از حيث قدرت و شجاعت و صلابت ممتازتر از ديگران بود با گامهاي پرشتاب خود را به من رسانيد و فرمود: استاد (با ذكر اسم) اينجا جاي تو نيست تو بايد بروي در منزل … پيمانكار! (اسم پيمانكار را نيز به زبان آورد). سپس دست مرا گرفت و از بيت العباس خارج كرد پس از خروج نيز فرمود: اينجا براي ما سينه مي زنند و عزاداري مي كنند ولي آنجا براي پول برو. هر موقع خودت احساس كردي كه تنبيه شده اي و سعادت و لياقت ورود به اين مكان را داري، بسم‌الله!
    از خواب كه بيدار شدم نيمه هاي شب بود. تا صبح به خاب نرفتم و پس از گريه و لابه و اظهار ندامت نيت كردم كه آقا قمر بني هاشم(ع) از تقسير من درگذشته و مراد مورد عنايت قرار دهد و من نيز هر موقع كه مناسبتي بود مجانا در خدمت بيت آن حضرت باشم.

    ▲ قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان!

    آقاي فرج الله كرمي مرقوم داشته اند: در سال 1345 هجري شمسي در روستاي قمشه جزء دهستان ماهدشت از توابع كرمانشاه يكي از خوانين شيرخان به حقوق مردم تجاوز مي كرد.
    پدرم كه شخي مذهبي و متدين بود و ريش سفيد محل محسوب مي شد بارها او را نصيحت نمود و از او تقاضا كرد كه دست از ظلم و تجاوز به مردم بردار و نيز كمتر در ملا عام مرتكب فسق وفجور و عياشي و باده‌گساري بشود ولي اصلا گوشش بدهكار نبود و حرف امثال مرحوم پدر بنده وقعي نمي گذاشت. حتي گاهي خشمگين هم مي شد و جسارتهايي مي كرد. خلاصه كلام آنكه سرانجام بعيي از اشخاص غيور و شرافتمند كه از ظلم خان به تنگ آمده بودند با زمينه‌چيني‌هاي زياد موفق شدشن شير خان ستمگر را به قتل رسانند و روح خبيثش را به درك واصل كنند.
    وراث و اطرافيان خانم چون بارها شاهد اعتراض پدرم به تجاوزات خان بودند و از طرفي پدرم را نيز خيلي مسن و سالخورده مي‌ديدند به خيال خودشان براي انتقام از پدرم، بنده كه نوجواني هفده ساله بودم به قتل شيرخان متهم كردند و چون در دوائر دولتي خيلي نفوذ داشتند چند نفر آدم بي سر و پا را هام به عنوان شاهد عيني عَلَم كردند. مخلص كلام: از آنجا كه نظام ستمشاهي با اشخاص مذهبي ميانه خوبي نداشت و بستگان خان هم اعمال نفوذ كرده بودند دادگاه (يا بهتر بگوييم بيدادگاه طاغوت) طي يك محاكمه تشريفاتي حكم اعدام بنده را صادر كرد. بنده هم نوجواني روستايي بودم نه سن و سال و پختگي‌يي داشم كه بتوانم از حقوق خودم دفاع كنم و بي‌گناهيم را به اثبات برسانم و نه پول و پارتي داشتم كه اين و آن را ببينم، پدرم هم پيرمرد مذهبي كم‌بضاعتي بود كه هيچ كس حرفش را نمي‌خريد.
    مدتها از ماجرا گذشت و من هچنان در زندن به سر مي بردم و پرونده ام هم به اصطلاح در ديوان عالي كشور جريان تشريفات قانون ي خود را مي گذراند و هر شب كه در زندن به سر مي بردم احتمال مي دادم كه سحرگاه همان شب حكم را به اجرا بگذارند و به اصطلاح، سر بي‌گناه خود را بر فراز دار مي ديدم كه نظاره‌گر اين دنياي پر از ستم و تباهي و حق‌كشي است.
    از آنجا كه در دوران بچگي همراه پدرم چند بار به كربلا رفته بودم در يكي از شبهاي طولاني زمستان كه احتمال قوي مي‌دادم در سحرگاه آن اعدام خواهم شد و از اين تصور دلم سخت گرفته بود سخت به ياد آن روزها افتادم كه بچه بودم و همراه پدرم وقت اذان صبح اول به حرم مطهر ابوالفضل العباس(ع) مشرف مي شديم و بعد از عرض ادب و زيارت مرقد آن بزرگوار به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء(ع) مي رفتيم.
    شب بود و سكوت مرگبار زندان و همه زندانيهاي هم اطاقيم در خاب و فقط من بيدار بودم. خيلي دلم شكسته بود. با تمام وجودم متوسل به حضرت ابوالفضل العباس(ع) شدم همين طور ناخودآگاه يك برگ كاغذ از ميان دفتر يكندم و شكايتي خطاب به آن بزرگوار نوشتم. بعد از سلام و عرض ادب به محضر ايشان اظهار داشتم كه: اي ابوفاضل، خودت مي‌داني و من بي گناهم ولي به طروي براي من صحنه‌سازي شده است كه راه نجاتي وجود ندارد و اميدم از همه جا قطع شده است، به هر كس و هر مقامي هم شكايت مي كنم كس گوش به حرفم نمي‌دهد و اكنون تنها روزنه اميدم تويي و نجاتم را از تو مي خواهم. غربت و مظلوميت و تنهايي برادر بزرگوارش در ظهر عاشوار با يادآور شده و درخواست كردم كه عنايتي به من بكند.
    فرداي آن شب نامه شكوائيه را در پاكتي گذاشتم و مخفيانه به آقاي فلاحي پاسبان نگهبان داخله كه در ميان تمام پرسنل شهرباني تنها او را مي ديدم كه نماز مي خواند و شخصي سليم النفس بود دادم و اين آدرس را روي پاكت نوشتم: عراق، كربلا، حرم مطهر ابوالفضل العباس(ع)،‌و به او گفتم اين نامه را تمبر يزن و پست كن.! آقاي فلاحي در حالي كه اشك توي چشمانش حلقه زده بود نامه را از من گرفت و قول داد كه برايم پست كند.
    درست يك هفته از اين تاريخ گذشته بود. شب جمعه كه اميد داشتيم فرداي آن كسي از بستگان به ملاقات بيايد خيلي ناميد و اندوهناك بودم. قلبم سخت گرفته بود. به قدري تنگدل بودم كه محال است بتوانم ميزان اندوه خودم را توصيف بكنم. تا نزديكي‌هاي صبح خوابم نبرد و بي اختيار گيج منگ شده بودم كه بين خواب و بيداري براي يك لحظه احساس كردم تمام فضاي زندان خوشبو و عطرآگين شده است. آن بوي خوش به قدري دل‌انگيز بود كه وصفش را نمي توانم بكن. براي يك لحظه دست بلند و نوراني‌يي را ديدم كه از كتف برده و جدا بود همان نامه اي را كه نوشته بودم به دستم داد نگاه كردم روي پاكت نامه تصوير گنبد ابوالفضل(ع) را ديدم.
    پاكت را باز كردم ديدم به خر عربي نوشته شده است. من آن وقتها با زبان عربي آشنا نبودم ولي در عالم خواب آن عبارات زيبا را از فارسي هم راحت‌تر مي خواندم و بهتر متوجه مي شدم. نوشته شده بود: قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان! شكايتت رسيد دستور آزاديت را داده‌ام. قبل از اينكه اين ماه به آخر برسد آزاد خواهي شد؛ پدرم را ديدم كه سجاده‌اي پهن كرده و دو شيشه عطرپاش در دو طرف سجاده گذاشته است و يك مهر كربلا نيز در وسط آنهاست به من گفت پاشو، اذان بگو!
    به پدرم گفتم من هيچ وقت موذن نبوده ام و صداي خوبي هم ندارم. پدرم گفت دستور حضرت است؛ آن كسي كه به او شكايت كرده اي. من بلند شدم و در حالي كه مي ترسيدم صدايم خوب نباشد شروع به اذان گفتن كردم. صدايم به قدري بلند و زيبا شده بود كه خودم عاشق صداي خوب شده بودم. تا رسيدم به جمله (حي علي الفلاح) كه از طنين صداي خودم از خاب پريدم. ديدم تازه سپيده صبح دميده و صداي اذان صبح از گلدشته مسجد عمادالدوله كه نزديك زندان بود بلند است.
    مخلص كلام: همان روز ساعت 9 صبح صدايم زدند. پدرم به ملاقاتم آمد و خيلي خوشجال بود و گفت: پرونده ات نقض شده و قاتل اصلي هم شناخته شده و دستگير گرديده است و درست روز بست و نهم همان ماه بود كه مرا به دادگاه بردند و چند تا سوال از من كردنمد كه مضمون آنها درست يادم نيست و ساعتي بعد هم حكم برائت مرا صادر كرده و با مامورين به زندان برگشتم. حكم دادستاني را به افسر زندان دادند و منم از دوستان زندانيم خداحافظي كردم و بيرون آمدم و همه از تعجب هاج و واج شده بودند چون مي دانستند من محكوم به اعدام بودم و حالا آزاد شده ام!!

    ▲ طلاكاري درب سقاخانه در آبادان به نام ابوالفضل(ع)

    حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي موسي فخر روحاني در يادداشتهاي خويش آورده‌اند: در سالهاي آخر عمر رژيم سابق‌، مخلص غالبا از سوي حسينيه اصفهانيهاي مقيم آبادان براي سخنراني دعوت مي شدم و گهگاه نامه‌هايي از اعضاي فريبخورده گروهكهاي وابسته به قدرتهاي خارجي مي رسد كه به لحاظ ايرادهاي مندرج به اسلام غالب آنها خود را موظف به پاسخگويي و رفع اشكال مي دانستم.
    در يكي از آنها نويسنده پرسيده بود: چرا آن همه پول صرف طلاكاري در سقاخانه حسنيه شده است؟…
    با توجه به وضع رقت‌آور فقرا و تهيدستان جامعه گفتم: بهتر است با هيئت امناي حسينيه در اين خصوص صحبت شود. يكي دو تاي از آنها در همان مجلس حضور داشتند آنان پاسخ دادند: بهتر است با كسي كه اين درب را خريده و آورده است صحبت كنيد! اتفاقا باني آن اقدام هم در مجلس بود وقتي مشاراليه مورد سوال قرار گرفت پاسخ داد:
    من در يكي از سفرها به هنگام بازگشت به آبادان يكباره متوجه شدم كه بر اثر سرعت زياد اتومبيل لاستيك جلو تركيده است و اين در حالي بود كه تقريبا همه افراد خانواده‌ام با من در همان سواري نشسته بودند ماشين از كنترل من خارج شد و مي دانستم اكثر خواهيم مرد. در همان حالي كه سواري شروع به غلتيدن من كرده بود اين جمله از قلبم گذشت: يا اباالفضل، از خدا طلب بخواه ما را از خطر حفظ كند من هم درب سقاخانه حسينيه اصفهانيها را طلاكاري مي‌كنم.
    ماشين چندين بار غلتيد و به صورتي درآمد كه حاضر نشدم آن را با وسايل ممكن به آبادان ببرم و لذا همانجا رهايش كردم اما حتي يك نفر از سرنشينان آن هم خراشي برنداشت. همه مي‌گفتند: چه شد كه بعد از آن همه غلتيدن و از بين رفتن هيچ كس طوري نشد؟!
    لذا من هم به محض رسيدن به آبادان به حسينيه آمدم و با گرفتن اندازه ابعاد درب سقاخانه طرح عمل به نذر خودم را شروع كردم و اين چيز ناقابل را تقديم سقاخانه كردم.

    ▲ آقايي سراغ مريش شما را مي‌گرفت

    آقاي جواد تبرائي معلم آموزش و پرورش قم طي مرقومه‌اي چنين نوشته اند:
    سپاس بيكران خداوندي را كه ما را از نيستي به هستي آورد. اين بنده سراپا تقصير به پيشگاه ايزد منان، جواد تبرائي، معلم آموزش و پرورش شهرستان قم مي باشم. مطالبي را كه در زير از نظر خوانندگان عزيز مي گذرد در مورد معجزه حضرت ابوالفضل العباس(ع) بزرگ‌پرچمدار صحراي كربلا مي باشد چون او يكي از بندگان بزرگ الهي است زيرا با مردانگي و شجاعت بي نظيرش نهال دين اسلام را در بدترين لحاظات تاريخ آبياري نمود.
    اما مطلب مورد نظر: خانم اين جانب در مهرماه سال 1370 شمسي يك ناراحتي زنانه پيدا كرد كه مجبور شد عمل جراحي انجام دهد عمل بخوبي انجام شد و پس از چند روز اقمات در بيمارستان به منزل آمد ولي چند روي از آمدن وي به منزل نگذشته بود كه يك مرتبه فرياد زد پايم سياه شده است. بلافاصله او را نزد دكتر جراحش برديم ايشان گفتند: خون در پاي ايشان لخته شده و خطرناك است هر چه سريعتر او را به يك پزشك قلب برسانيد. فورا او را نزد دكتر قلب برديم و ايشان با فوريت پزشكي نامبرده را در بيمارستان شهيد بهشتي قم بخش (سي.سي.يو) بستري نمود. ساعت 10 شب بود. پس از بستري شدن بنده به منزل آمدم ديدم بچه ها خيلي ناراحتند و گريه مي كنند. در دل توسلي به قمر بني هاشم(ع) پيدا كردم و با خود گفتم كه در محرم آينده در هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) (در محل خودمان در نطنز ، كوي مزرعه خطير) شب تاسوعا شام مي‌دهم. هنوز چند روزي از اين قرار نگذشته بود كه ديدم از نطنز زنگ زدند و گفتند: يكي از بستگان خواب دسده است كه در خواب آقايي سراغ مرش شما را مي‌گرفت و آدرس مي خواست كه برود و به او سر بزند.
    خلاصه بعد از چند روزي دكتر مريض را مرخص نمود و و روز به روز بهبودي حاصل مي شد تا روز وعده ما رسيد، يعني محرم روز هشتم محرم سال 1371. مشغول تهيه شام شديم در سال 5/4 بعدازظهر وقتي مشغول پختن غذا بوديم يكي با روحيه‌اي ناراحت آمد و گفت خانم شما پايش درد عجيبي گرفته است. من سراسيمه به منزل آمدم ديدم دست است اما چون من خودم يكي از نوكران اين خانواده هستم پيش خود گفتم امروز مي خواهد يكي از آن مطالبي را كه خود گاهي در هيئت مي‌گويي برايت اتفاق بيفتد. به همسرم گفتم شما ناراحت نباشيد من مي‌روم تا بقيه غذا را آماده كنم.
    در موقع برگشتن به جايگاه هيئت در بين راه به خداي توانا عرض كردم: خدايا به بزرگ‌پرچمدار صحراي كربلا قسمت مي‌دهم كه نگذاري آبروي من و ايشان در خطر باشد. در راه اين زمزمه‌ها را داشتم تا به پاي ديگهاي غذا رسيدم. پس از اتمام كار و تهيه غذا مجددا به منزل برگشتم. اذان مغرب را گفته بودند ديدم همسرم بسيار خندان و خوشحال است. گفت شما برويد مشغول باشيد الحمدلله حالم خوب شد و خودم نيز به هيئت مي‌آيم.
    خدا را سپاس مي گويم كه از آن روز به بعد با معجزه قمر بني هاشم(ع) پاي ايشان شفا گرفته و ديگر هيچ گونه ناراحتي ندارد.



    ▲ معجزه ماه بني هاشم(ع) را من به چشم خود ديدم!

    آقاي تبرائي افزوده‌اند: اما مطلب دوم كه در روز 11 فروردين ماه 1372 برايم اتفاق افتاد بسيار جالب بود و در اين مرحله عينا معجزه ماه بني هاشم(ع) را با چشم خود ديدم. در ساعت 5 بعد از ظهر روز مزبور از مسافرت به قم برگشتيم. همه اعضاي خانواده جز پسر بزرگم همراه من بودند. وقتي به درب منزل رسيديم ديديم در بسته است و لذا به منزل پدر عيالم رفتيم. آنها اصرار كردن شام را بايد اينجا بمانيد و ما هم قبول كرديم اما بعد از صرف شام يك مرتبه به قلبم الهام كه زود به منزل مراجعه كنيد از جا برخاستم و همراه خانواده به اتفاق آمديم به منزل.
    وقتي درب حيات را باز كردم ديدم درب داخل ساختمان باز است و همه برقها روشن مي باشد. به همسر گفتم: مواظب بچه‌ها باش كه دزد داخل منزل است. خلاصه پس از آماده شدن وارد ساختمان شدم كه ديدم دزد از داخل به بيرون مي‌آيد. ناگهان فرياد يا ابوالفضل، كه ديدم دزد سر جايش خشكش زد و بلافاصله تسليم شد و او را به آگاهي تحويل داديم. بعدا معلوم شد وي تا پيش از سرقت از خانه ما پنجاه فقره دزدي داشته و هيچ جا جز در منزل ما گير نيفتاده است كه اين هم از الطاف الهي و به بركت نام قمر بني هاشم(ع) بود.
    اين دو جريان را نوشتم كه خوانندگان عزيز بدانند ما شيعيان مولا اميرالمومنين علي(ع) هر چه داريم خداوند به بركت خانواده نبوت و ولايت به ما عطا فرموده است و لذا بايد هميشه در تمام امور خدا را به ياري بطلبيم و از انمه معصومين استمداد بجوييم.

    ▲ يا ابالفضل(ع) شفاي پسرم را از تو مي‌خواهم!

    حجت‌الاسلام والمسلمين جناب آقاي شيخ ابوالفتح الهي‌نيا تهراني در تاريخ 15/11/72 مرقوم داشته‌اند: در سال 1370 شمسي هجري با عده اي به حج بيت الله الحرام مشرف شديم زائي كه از نظر سر و وضع ظاهري تناسبي با اين سفر نداشت توجه مرا به خود جلب كرد با خود مي گفتم چرا به اين سفر آمده است؟ پس از زيارت حضرت ختمي مرتبت و فاطمه زهرا و ائمه بقيه ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ و احرام و رسيدن به مكه معظمه وانجام عمره تمته ديدم اين آقا دگرگون شده است لاجرم انس بيشتري با هم پيدا كرديم وي كرامتي از حضرت ابوالفضل العباس(ع) برايم نقل كرد كه ذيلا تحرير مي گردد. او مي گفت:
    با اينكه پدر بزرگ بنده ژنرال كنسول رضاشاه در تفليس بود و زندگي مرفهي داشت ولي روزگار بازيگر زندگي پسران او را خراب كرد به گونه اي كه ما با سه عمويم در يك خانه چهار اطاقه اجاره‌اي زندگي مي كرديم. در ميان اين چهار خانوار زندگي ما از همه بدتر بود. من از كسالت فتق رنج فراوان مي بردم و بدون فتق‌بند هرگز نمي توانستم راه بروح حتي در حمام وقتي فتق‌بندم را باز مي كردند ديگر قدرت نداشتم قدم از قدم بردارم. فقر مادي همراه با اين كسالت خانواده مرا بسيار ناراحت كرده بود.
    عموهايم عازم زيارت كربلا شدند ما هم خواستيم همراه آنان حركت كنيم ولي به علت بي‌پولي مورد ملامت قرار گرفتيم. مارم هر طور بود با‌ آنها همراه شد. هنگام حركت، پدرم گفت: پسر، سه حاجت براي من از خدا بخواه، پول و منزل و ماشين. به هر حال با زحمات فراوان به كربلاي معلي رسيديم و پس از زيارت سيدالشهداء(ع) به حرم مطهر حضرت عباس(ع) وارد شديم. در درب حرم مطهر ابتدا مادرم فتق‌بند مرا باز كرد و با چشم گريان گفت:‌ يا ابوالفضل(ع)، من ديگر اين فتق‌بند را نمي‌بندم و شفاي پسرم را از تو مي‌خواهم من متحير شدم و با كمال تعجب ديدم قادر بر حركت هستم خودم را به كنار ضريح رساندم و با دستهاي كوچك شبكه‌هاي ضريح را گرفتم و سه حاجت پدرم را بيان نمودم. ديگر بماند كه در كربلا هم به بي مهري همراهان و توجه آن جناب مفتخر شديم.
    وقتي به تهران برگشتيم ديدم پدرم ماشين خريده و پولدار شده به گونه‌اي كه ظرفهاي نقره تهيه كرده است. حدود پنجاه سال قبل ماشين‌سواري و رانندگي فقط مال اشراف مملكت بود كه پدرم به آن رسيده بود و اين از كرامات جناب ابوالفضل العباس(ع) بود كه شامل حال من و خانواده‌ام گشت.

    ▲ با توسل نجات يافت

    حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي مهدي علوي بخشايشي، صاحب تاليفات كثيره و از علماي برجسته و مدرسين والامقام حوزه علميه قم، نوشته‌اند:
    حدود چهارده يا پانزده سالگي كه مشغول تحصيل علوم ديني و معارف اسلامي بودم در يك روز تعطيل با جمعي از دوستان براي آب‌تني به رودخانه‌اي رفتيم. دوستان شنا بلد بودند و از اين رو به جاهاي گود و عميق مي رفتند و شنا مي كردند اما من چون شنا بلد نبودم در كنار رودخانه كه عمق آب كم بود مشغول شستشوي خود بودم كه ناگهان احساس كردم زير پايم خالي شد و آب از سرم گذشت داشتم خفه مي شدم مرگ را در برابر چشمانم مي ديدم و فهميدم كه چند لحظه بعد خواهم مرد.
    فكرم كار نمي كرد و نمي دانستم چكار كنم. همچنان در آب غوطه‌ور بودك كه يك مرتبه به ياد قمر منير بني هاشم، حضور ابوالفضل العباس(ع) افتادم. به حضرتش متوسل شدم و عرض كردم: اي ابوالفضل، من دارم غرق مي شوم به فريادم برس! در اين هنگام احساس كردم كه سرم از آب بيرون آمد و ديگر فرو نرفتم. به اطراف نگرسيتم و چون از ترس زبانم بند آمده بود نتوانستم دوستانم را صدا كنم از اين رو با لكنت زبان و صداهاي بي معني آنان را به خود متوجه كردم. آنها آمدنمد و مرا از آب بيرون آوردند.
    از حسن اتفاق، نوشتن اين كرامت حضرت ابوالفضل (ع) مصادف با ولاد پرشكوه‌ترين بانوي دو جهان پاره تن و ميوه دل پيامبر اكرم(ع) همسر مؤمنان و مادر والاي امامان معصوم فاطمه زهرا(ع) بود.

    ▲ مرض يرقان مزمن توسط حضرت ابوالفضل العباس(ع) شفا داده شد!

    حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ محمدعلي برهان طي نامه‌اي سه كرامت زير را مرقوم داشته‌اند:
    1. خانواده اين حقير مسمي به معصوم. برهاني در سال 1345 شمسي مدت هفت ما ه تمام به مرض يرقان مزمن مبتلا شده بودند به طوري كه بارها به اطباي قديم و جديد مراجعه كرديم اما هر چقدر معالجه و مداوا نموديم بهبودي حاصل نشد و كسالت و مريضي او بشدت بيشتر گشت. تا اينكه شبي خود اين حقير بدون اطلاع همسر مريضم عريضه اي به حضرت ابوالفضل(ع) نوشتم و آن را در چشمه آب امامزاده محل در فريدن انداختم و شفاي او را از آن حضرت خواستم. خيلي مضطرب بودم چون كه دو بچه خردسال هم داشتيم. به هر حال خود مريضه مرقومه هم مكرر مي گفت: يا اباالفضل العباس(ع) تو به دادم برس و شفايم بده!
    تا اينكه يك روز صبح كه براي خواندن نماز بيدار شدم ديدم به خواب رفته است و ديگر صداي ناله و يا ضجه و خلاصه صدايي همانند بهاي قبل از او به گوش نمي رسد. پس از اداي نماز صبح مريضه نامبرده بيدار شد و مكرر صلوات مي‌فرستاد و مي گفت: قربان حضرت ابوالفضل(ع) بشوم كه شفايم داد. آثار يرقان بكلي از جسم او محود شده بود. آري با سلامت كامل بلند شد و مشغول امور خانه‌داري و سرپرستي بچه‌ها گرديد و غذارا هم با كمال ميل خورد.
    از او پرسيدم: چطور شد كه شفا گرفتي؟ جواب داد: ديشب با نهايت اضطراب، پي در پي صدا مي زدم يا ابالفضل العباس(ع) به دادم برس تا آنكه خوابم برد. در عالم خواب ديدم در بياباني وسيع هستم كه منتهي مي شد به كنار دجله. آبي كه نهري عريض و طويل بود و مخلهاي خرمايي هم در كنار آن ديده مي شد و افزون بر اين همه يك ساختمان خيلي بزرگ و عالي به چشممي خورد كه دو طبقه بود هر طبقه آن چنيدين اطاق داشت و عده زيادي جمعيت دنبال يكديگر يا اباالفضل گويان، به سوي آن قصر با شكوه مي رفتند. من از آنها سوال كردم كه شما كيستيد و كجا مي رويد و اين قصر از چه كسي است؟ در پاسخ من گفتند: ما همه مريضيم و حاجتمنديم و گرفتاري داريم و اين قصر با شكوه هم شفاخانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) است. الان هم خود آن حضرت به همين قصر تشريف آورده اند و ما مي رويم دست به دامن آن حضرت بشويم.
    من هم در پي آن جمعيت به طرف آن قصر با شكوه راه افتادم. به ايوان قصر كه رسديم متحير و خسته حال و با شدت مرضي كه داشتم پيش خود مي گفتم: آيا آقا ابالفضل العباس(ع) در اين طبقه پايين تشريف دارند يا طبقه بالا؟ و باز مكرر مي گفتم: اي مولا و اي آقاي بزرگوار، ابالفضل، يك نگاهي و توجهي هم به جانب من بفرماييد. من كه نمي دانم در كدام از اطاقهاي اين عمارت هستيد. باري، سر پله‌اي نشستم كه ديدم از ايوان طبقه دوم يك آقاي معمم و نوراني و داراي عمامه سبز از سر نرده‌هاي طبقه بالا خم شد و فرمود: من خودم اباالفضلم، بيا از پله‌ها بالا و به اطاق اول دست راست برو، يك خانم بزرگواري هم آنجا هست، خدمت او باش تا بيايم شفاي ترا هم از خدا بخواهم.
    من از پله‌ها بالا رفته وارد طبقه دوم شدم و داخل همان اطاق اول كه فرموده بود گشتم. ديدم خانمي مجلله و نوراني در آنجا نشسته است. به من فرمود: بيا داخل اطاق، بنشين. به آن خانم سلام كردم و نشستم و عرض كردم: اي بي بي، شما كيستيد؟ فرمودند: ام البنين مادر اباالفضلم. چند روز است پسرم را نديده ام از بس كه مردم مريض و گرفتار به او مراجعه مي كنند. تو هم غصه مخور همين حالا پسرم عباس مي آيد و تو را هم به اذن خدا شفا مي دهد.
    چيزي نگذشت كه ديدم آن آقاي بزرگوار يعني حضرت ابوالفضل العباس(ع) تشريف آوردند و به مادرشان سلام كردن و فرمودند: مادر، نگران نباشيد كه چند روز است نزد شما نيامده‌ام از بس شيعيان‌مان گرفتارند و به من در خانه خدا متوسل مي شوند من هم از جدم رسول الله(ص) و پدرم علي(ع) و مادرم فاطمه زهرا(س) و برادرانم امام حسن و امام حسين(ع) در جلسات متعدد دعوت مي كنم تشريف مي آورند و براي شفاي مريضها و نجات گرفتاران و حاجتمندان دعوت مي كنيم و خداوند متعال هم دعاهاي ما را در حق متوسلين به ما خانواده اجابت مي كند و گرفتاريهاي آنها رفع مي شود و مريضها را شفا عطا مي فرمايد. سپس رو به من كرد و فرمود: براي شما هم اي خانم (يعني به مريضه‌اي كه عرض شد) در جلسه امروز دعا شد و خداوند به شما هم شفا عطا فرمود، نگران نباشيد!
    نيز ديدم كه آن خانم بزرگوار كه فرمود: من ام البنين(ع) هستم مثل پروانه به دور آن حضرت مي گرديد و از ملاقات با فرزندش اظهار خوشحالي مي كرد و مي فرمود: بله‌، خداوند به بركت پسرم همه مريضها را كه به خلوص نيت به او متوسل مي شوند شفا مي دهد و در همان حال از نظرم محو شدند و من از خواب بيدار شدم به بركات و عنايات حضرت ابوالفضل العباس(ع) خود را سالم و شفا يافته ديدم.

    ▲ نذر حضرت ابوالفضل(ع)

    2. اين حقير در خرداد 1342 هجري شمسي، كه مصادف با ايام محرم بود در تهران منبر مي‌رفتم يكي از اين جلسات كه در آن منبر مي رفتم از ساعت 10 آغاز و در ساعت 12 ختم مي شد. در ميان اعضا و كارگردانهاي هيئت مزبور شخصي به نام محمد بود كه نام خانوادگي او از خاطرم رفته است ولي كه اهل فريدن و مقيم تهران بود خيلي عاشق امام حسين(ع) بود و علاقه زيادي به اقامه عزاداري براي حضرت سيدالشهداء(ع) داشت. بيشتر مرد و زن شيعه مقيم آن محل نذوراتي را كه براي عزاداري امام حسين(ع) داشتند به او كه مورد اعتماد آنان بود تحويل مي ‌دادند.
    شخص مذكور نقل مي‌كرد كه در يكي از قران فريدن شخصي بود كه همه ساله يك گوسفند نر دو ساله نذر حضرت ابوالفضل(ع) داشت و آن را ايام تاسوعا و عاشورا ذبح كرده و مردم عزادار را اطعام نمي‌نمود. در يكي از سالها گرگهاي گرسنه به گله گوسفندهاي ناقيه حمله مي كنند و چند گوسفند را مي‌درند و چند تا هم با خود مي برند و چوپان نمي تواند جلوي گرگها را بگيرد. از جمله گوسفندهايي كه گرگها برده بودنمد يكي نيز همان قوچ 2 ساله نذري وي بوده است. زمان مي گذرد و پس از 4 ماه از آن تاريخ ماه محرم الحرام فرا مي رسد. با كمال شگفتي در همان غروب روز هشتم محرم اهالي روستا مي بينند گوسفند نذر مذكور،‌ چاق و فربه وسالم با شتاب از سمت بيابان به درب خانه صاحب خود مي‌آيد و داخل جايگاه گوسفندان مي شود! با اينكه از پيدا شدن آن حيوان مايوس شده و هر چقدر هم گشته بودند نتيجه نگرفته بودند! سرانجام، همان شب تاسوعا گوسفند را ذبح كردند و به نذرشان عمل كردند.

    ▲ حضرت ابوالفضل(ع) به ديدن شماها تشريف آورده‌اند!

    3. اين حقير در سال 1336 يا 37 شمسي كه جواز سفر به عتبات مقدسه مبلغ پانزده تومان بود بعد از دهه محرم به اتفاق يك نفر زائر از طريق خرمشهر با موتور آبي به حله و از آنجا به نجف اشرف و ساير اعتبا مقدسه (كربلا ،‌كاظمين و سامرا) مشرف شديم. مدتي را به قصد زيارت خصوصا در كربلا معلي مانديم و پس از زيارت امام حسين(ع) يا حضرت اباالفضل(ع) به نماز جماعت مرحوم آيت الله العظمي آقاي آميرزا مهدي شيرازي ـ طاب ثراه ـ و هكذا به نماز مرحوم آيت الله زاهد آقاي شيخ محمدعلي سيبويه ـ رحمة‌ الله عليه ـ حاضر مي شديم. يك روز كتابي را كه تاليف مرحوم آقاي سيبويه بود مطاله مي كردم ديدم ايشان مرقوم داشته اند كه:
    كارواني از ايران به قصد زيارت به كربلا آمده بودند كه يك نفر روحاني نيز به نام ملاعباس را همراهي مي‌كرد. ملاعباس، كه خيلي اهل ولاء و داراي خلوص نيست بود نقل كرد كه در همان روزي كه به كربلا وارد شديم و به زيارت حضرت امام حسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) رفتيم، شب آن رز در عالم رويا ديدم آقايي با نوكر و نفرات دارند به اطاق ما تشريف مي آورند. پرسيدم اين آقا كه جلوي همه مي آيند و آن قدر نوراني هستند كيست؟ ديدم يكي از همراهانش كه گويا از اصحاب امام حسين(ع) بودند گفت: اين آقا، همه كاره دربار امام حسين(ع)، حضرت ابوالفضل(ع) هستند كه به ديدن شماها تشريف آورده‌اند.
    من از جا بلند شدم و به استقبالشان رفتم و عرض كردم: آقا، ما چه قابليتي داريم كه شخصيتي مثل شما بزرگوار و همراهان محترمتان به ديدن ما بياييد و زحمت بكشيد؟! فرمودند: شما شيعيان و محبين ما هستيد و خيلي در نزد ما احترام داريد. من و اين اصحاب برادرم به امر برادرم امام حسين(ع) به ديدن زوارمان مي آييم و سر چهار فرسخي كه مي خواهند به سرزمين كربلا وارد بشوند حربن‌يزيد رياحي را به استقبالشان مي فرستيم.
    من از شدت خوشحالي و گريه شوق از خواب بيدار شدم و به رفقايم گفتم: ما بايد خيلي قدرداني كنيم از عنايات الهي كه نعمت ولايت و دوستي اهل بيت(ع) بويژه توفيق زيارت ائمه عراق(ع)و بالاخص زيارت حضرت امام حسين (ع) و برادر رشيد و با وفايش حضرت ابالفضل(ع) را به ما عطا فرموده است و قدر خودمان را هم بدانيم.

    ▲ يا اباالفضل من بچه ام را از تو مي خواهم!

    حجت‌الاسلام والمسلمين حاج شيخ عبدالكريم شرعي خطيب تواناي حوزه علميه قم طي يادداشتي دو مورد از كرامات حضرت ابوالفضل(ع) را ذكر كرده اند:
    1. اين كرامت حضرت ابوالفضل باب الحوائج(ع) را از مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ علي اكبر تربتي واعظ پر سوز و با اخلاص شنيدم و زماني كه خود اين جانب آن را در كاشان بر سر منبر نقل كردم بعضي از پير مردان كه مستمع بودند تاييد كردند و گفتند ما هم حضور داشتيم. مرحوم تربتي نقل مي‌‏فرمود:
    در كاشان خياباني را جديدا احداث كرده بودند و هنوز كف خيابان آماده نشده بود. دبستاني در آن منطقه تعطيل شد و بچه ها از آن خيابان عبور مي كردند. ناگهان نقطه‌اي فرو رفت و يكي از بچه‌ها زير خاك مدفون شد.
    بچه‌هاي ديگر درب منزل آن مفقود رفتند و خبر دادند. مادر بچه تا شنيد كه فرزندش به زمين فرو رفته نگاهي به پرچم هيئت اباالفضل كه درب منزل نصب شده بود انداخت و با دل سوخته اي گفت: يا اباالفضل، من بچه ام را از تو مي خواهم (در شهر كاشان هيئت اباالفضلي(ع) زياد است و قرار بوده آن شب هيئت به منزل آنها بيايد). تا بزرگترها وسايل لازم را آماده كرده و به كند و كار و جستجو پرداختند، مدت زيادي طول كشيد. احتمال آنكه بچه در چاهي افتاده باشد يا زير آوار جان داده باشد زياد بود. اما پس از مدتي كند و كاو و خاكبرداري، ديدند بچه زير زمين در حفره‌اي (مانند زير پله‌اي) سالم نشسته است! بيرونيش آوردند و از وي پرسيدند چه شد؟ گفت:
    وقتي در زمين فرو رفتم نفس كشيدن برايم مشكل بود چون خاك و غبار در حلقم رفته بود. فضا تاريك بود و وحشت مرا گرفته بود داشتم مي مردم. ناگهان آقا و خانمي در نظر ظاهر شدند آقايي نوراني با لباسي كه روي دوش انداخته بود به من گفتند: پسرم نترس ما نزد تو هستيم تا پدر ومادرت ترا بيرون بياورند. همچنين پرسيدند: چيزي نمي‌خواهي؟ گفتم: بسيار تشنه‌ام. آقا از آن خانم خواستند به من آب داد يا به لبم چيزي كشيد و تشنگيم برطرف شد (ترديد از نويسنده است). تشنگيم رفع شد قلبم آرام گرفت ترسم برطرف شده نفسم آزاد شد. با خود فكر كردم چرا آقا خودش به من آب نداد؟
    جناب شرعي در خاتمه افزودند: من مي گويم اگر اين پسر از آقا همين مطلب را مي پرسيد آقا چه جوابش مي دادند؟ لابد مي گفتند: پسر جان! من دستهايم را در راه امام حسين(ع) داده‌ام.

    ▲ ما همه وسيله‌ايم، شفادهنده كس ديگر است!

    2. آقاي خليل تاج الديني (داماد آقاي رضواني) ساكن خيابان چهارمردان قم كه از افراد متدين و مورد وثوق مي باشد برايم نقل كرد:
    دختري داشتم حدودا 4 ساله كه از بالاي نورگير به زيرزمين افتاد و در اثر ضربه اي كه ديد حالش وخيم شده و سه شب در بيمارستان نكويي بستري گرديد.
    پزشكان گفتند: بايد وي را به تهران ببريد. او را به تهران برده و در بيمارستان بوعلي بستري كرديم. من به رئيس بخش التماس كردم و گفتم: آقاي دكتر، اول خدا؛ دوم شما. او گفت: علم و دين فرق دارد! دلم شكست اما من متوسل به عنايات غيبي بودم دختر حالتي متغير داشت چند روز گذشت. يك شب آن قدر حالش بد شد كه ديگر اميدي به بهبودي نمي رفت. من تا ساعت 10 شب در بيمارستان بودم و بعد مادرش بالاي سر او مانده و من به منزل آمدم. در اطاقي تنها دو ركعت نماز خواندم. كنار اطاق يك پوستر ابوالفضل(ع) بود. نگاهم به وي افتاد به گريه افتادم وگفتم: آقا جان شما باب الحوائجيد كاري كنيد از خدا بخواهيد بچه ام به من برگردد. همين طور كه اشك مي ريختم و تضرع مي كردم نمي‌دانم چه موقع شب بود كه به خواب رفتم.
    در خواب ديدم روي تپه‌اي نشسته‌ام و نوري از دور به من نزديك مي شود. نزديك آمد؛ اسب‌سواري بود به من كه رسيد گفت: چرا اينجا نشسته اي؟ گفتم: شما ا زكجا مي آييد؟ گفتند: از تركيه به ايران مي آيم و مي روم و رفت. پس از چند لحظه برگشت و گفت: چرا هنوز اينجا نشسته‌اي؟ برو بچه‌ات خوب شده. گفتم: آقا بچه‌ام خيلي حالش وخيم است ديگر اميدي به خوب شدنش نيست. باز گفت: برو بچه‌ات خوب شده. باز سوار نور شد و رفت و من از خواب بيدار شدم. گريه ام گرفت.
    نزديك صبح بود. صبر كردم، نماز خواندم و به بيمارستان آمدم. از خانمم حال بچه را پرسيدم گفت: از نزديكيهاي صبح حالش بهتر شده است. گفته گرسنه ام نان و پنير و آب مي خواهم. همسرم چنين گفت: من خواب ديدم شما در حسينيه‌اي در قم سينه مي زنيد. فهميدم عنايتي شده است. دكترها دستور آزمايش و عكسبرداري دادند. جواب همه خوب بود و از ضايعات و ناراحتيهايقبلي خبري نبود. دكترها گفتند چه كردي كه بچه است خوب شده؟! ماجرا را گفتم همه به گريه افتادند و گفتند: ما همه وسيله‌ايم آن كس كه شفا مي دهد كس ديگر است. بچه‌ام شفاي كامل گرفت.

    ▲ ترك قفقازي از اعتياد به چاي نجات يافت!

    مرحوم آيت الله حاج شيخ مرتضي حائري ـ رضوان الله عليه ـ (متوفي 24 ج 2 سال 1406ق) در ضمن شرح حال پدرشان مرحوم آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري، (متوفي سال 1355 ق) از قول ايشان نقل كرده اند كه مي‌فرمود:
    شخصي از اشراف قفقاز ميهمان ميرزاي شيرازي شده بود. وي كه به علت ظلم شيخ عبيدالله مهتدي در قفقاز به سامرا آمده و در خانه ميرزاي شيرزاي بزرگ مهمان بود خيلي چاي مي خورد به حدي كه چايخانه منزل ميرزا او را اشباع نمي كرد! هنگام افطار مي رفت منزل حاج ميرزا اسماعيل، پسر عموي ميرزاي شيرازي كه اخوالزوجه مرحوم ميرزا بود و در آنجا چند جام چاي آماده بود. يك روز هنگام غروب ترك فوق الذكر به منزل حاج ميرزا اسماعيل مي رود. آنها از وي غافل شده و همگي از منزل بيرون رفته بودند. حتي نوكرها نيز در منزل نبودند. شخص قفقازي ترك اعيان‌منش، در هواي گرم تابستان و زبان روزه دچار حالت غشوه و بيهوشي مي شود و در همان حالت غشوه و بيهوشي سواري را مي بيند كه در همان عالم درك مي كند وي حضرت ابوالفضل‌العباس (ع) است. ايشان به ترك مزبور جامي مي‌دهد او آن را مي گيرد و مي آشامد و به هوش مي آيد و پس از ديگر براي هميشه از چاي سير مي شود!
    مرحوم آيت اله حاج شيخ عبدالكريم حائري مي گويد: من قبل از اين جريان، ديده بودم كه چاي منزل ميرزاي شيرازي كفاف ايشان را نمي كرد ولي بعد از آن اصلا به چاي لب نمي زد.

    ▲ دست نياز به دامن قمر بني هاشم ابوالفضل العباس(ع)

    حجت‌الاسلام والمسلمين جناب آقاي شيخ محمدهادي اميني، فرزند فاضل و دانشمند مرحوم آيت‌الله حاج شيخ عبدالحسين اميني (قدس سره) (متوفي روز جمعه 28 ربيع الثاني سال 1390 هجري قمري مطابق 1350 شمسي هجري) صاحب كتاب شريف الغدير، مرقوم داشته اند:
    بانو زهرا بيگم، دختر حاج احمد آقا، فرزند شيخ محمدقلي تسويجي هندي، متوفي به سال 1390 هجري از بانوان شاعر و اديب و فاضل بوده و در شعر خود (مخلص) تخلص مي كرده است. وي در نجف اشرف متولد شدو پس از فرا گرفتن مقدمات و ادبيات نزد پدرش به سال 1343 هجري به هند مسافرت كرد و از طرف وزارت آموزش و فرهنگ آن كشور مامور به تعليم زبان فارسي شد و در مدارس به تدريس پرداخت. مع الاسف، در آنجا با مشكلاتي روبر گشته و فرزندان خويش را از دست دارد و علاوه بر آن بيماريهاي گوناگوني نصيب او گرديد.
    از اين روي متوسل به وجود قمر بني هاشم حضرت ابوالفضل(ع) گرديد و دست نياز به دامن آن حضرت زد. در پي اين امر، پس از چند روز بيماريهايش برطرف مي شود خدا اولادي به او مي دهد و از چنگال مشكلات وگرفتاريها نجات مي يابد. شاعره مزبور، به عنوان عرض سپاس به محضر حضرت قمر بني هاشم(ع) مرثيه‌اي در سوك و مصبت وي مي سرايد كه در ديوان وي چاپ شده است. قصيده مزبور به قدري مشهور و معروف بوده و مورد توجه دوستان اهل بيت قرار دارد كه در عراق و ايران همه جا به منظور استجابت دعا و برآوردن حاجات خوانده مي شود.
    قصيده اين بانوي خير و صلاح و عفت و تقوا، كه به سبك سينه‌زني خوانده مي شود جهت استفاده عموم درج مي گردد و به خوانندگان توصيه مي شود كه در حوائج و گرفتاريهاي خويش آن را فراموش نكنند:

    نوحه حضرت اباالفضل(ع)


    ياور شاه شهيدان چون به ميدان بلا دست پاكش شد جدا
    آسمان بگريست بر حال شهنشاه هدي ليك خونينش بكا
    حضرت خاتم‌النبيين بركشد از دل فغان در بهشت جاودان
    گفت نور هر دو عينم شد غريب و مبتلا در زمين كربلا
    مرتضي اندر عزاي آن دل آرام رشيد صيحه از دل بركشيد
    از حسن هم شد بلند افغان بانگ وا اخا زد به سر خير النسا
    چون ز زين افتاد افغان بركشيد آن محترم سوي شاه بي حشم
    رس به دادم از شكست دست افتادم زپا اي به عالم مقتدا
    جان رسيده بر لب و چشمم بود در انتظار اي امين كردگار
    بر سرم بگذر به پايت جان خود سازم فدا آرزو باشد مرا
    ناله يا مستغاث آن عزيز بو تراب با كمال اضطراب
    شد چو مسموع شهنشاه ديار كربلا هوش رفت او را زجا
    شد جهان تاريك در چشم امير خافِقَين يعني آ‌قايم حسين
    دست زد بر شبت و گفتا قامتم آمد دو تا از فراقت يا اخ
    حيف از ماه بني هاشم كه شد غلتان به خاك گشتم از داغش هلاك
    هست بي نور جمالش محو از چشم حسينا تو گواهي اي خدا
    شد سوار ذوالجناح آن شهسوار شرع دين ذوالفقارش در يمين
    جانب ميدان روان شد تاجدار هل اتي چون هما اندر هوا
    بود اندر جستجو شهزاده شاه نجف اشكريزان هر طرف
    تا كه آمد بر سر آن كشته راه خدا آن امام رهنما
    شد پياده از فرس با عالمي غم شاه دين بر سر آن نازنين
    سر نهادش روي سانو بوسه زد بر ديده‌ها رفت آهش تا سما
    گفتش اي روح روان و وي مرا آرام جان وي به بازويم توان
    چون كنم بعد از تو با اين دشمنان بي حيا؟ خيز و ياري كن مرا
    من به بالين تو و ، خوش خفته‌اي بر روي خاك اي شهيد سينه چاك
    چون شد آخر رسم حرمتداري اين شاه حيا با برادر از وفا؟!
    بس كه سلطان امم افغان و زاري مي نمود ديده از هم برگشود
    گفتش اي جان جهان، آتش مزن بر جان مرا گريه كم كن سرورا
    اشك مي باري چنين از ديده اي فخر بشر بر سر اين مختصر
    مي شوم شرمنده من از حضرت خير النسا و ز رسول كبريا
    (مخلص) مسكين، دگر بس كن فغان و نوحه را آه و سوز و گريه را
    در صف خدمتگزاران داشتت رب علا بهر شاه كربلا

  18. 2 کاربر از ArasH برای پست مفید تشکر نموده اند:


  19. Top | #10

    • اخراج شده
    • تاریخ عضویت
      05-Aug-2007
    • رشته تحصیلی
      مهندسی صنایع
    • محل سکونت
      Далеко С родина
    • پست‌ها
      10,925
    • سپاس
      23,966
    • 26,064 تشکر در 9,109 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      0
    • امتیاز
      62

    لبخند پاسخ: ابوالفضل العباس (ع)

    کرامات
    ▲ كودك مرده زنده شد!

    حجت‌الاسلام والمسلمين جناب آقاي سيد محمود حسني طباطبايي بروجردي دو كرامت از كرامات باب‌الحوائج قمر بني هاشم(ع) ذكر كرده‌اند كه از ايشان تشكر مي‌شود,
    1. از پدرم، مرحوم مغفور حاج سيد ضياءالدين حسني طباطبايي (قدس سره) شنيدم كه ايشان فرمودند: در دوران جواني، كه به قصد زيارت اعتبا متبركات عراق همچون مولي الموالي علي(ع) و سالار شهيدان حضرت ابي عبدالله الحسين(ع) به ن ديار رفته بودم، روزي به قصد زيارت قمر بني هاشم(ع) همراه جمعي وارد صحن مطهر شديم.
    ما عده‌اي زن و مرد بوديم كه مي خواستيم وارد حرم مطهر شويم. در آن روزها سيمهاي قطور برق در كنار صحن مطهر قرار داشت و چند سيم لخت برق با فاصله اي اندك از كنار هم مي‌گذشت. در عرق آن روزها تازه بادبادك آمده بود. چند طفل عرب تعدادي بادبادك داشتند و با هم بازي مي كردند. آنها دو عدد از اين بادبادكها را به هوا كرده بودند كه يك عدد آنها روي سيم برق گير كرده بود. يكي از اين بچه ها مي رود بالاي بام كه خم شود و بادبادك خود را بردارد از بالاي بام روي اين سيمهاي لخت افتاده و در آنجا خشك مي‌شود.
    پدرم فرمودند: به چشم خودم ديدم زني اعرابي سراسيمه خود را به جلوي ايوان رسانيد و در حالي كه انگشت ابهام را به حالت تهديد حركت مي داد و فرياد مي زد و به ضريح قمر بني هاشم(ع) اشاره مي نمود، سخناني گفت. سپس به سوي كودكش برگشت و جمعيت هم به دنبالش به راه افتاد. هنوز دو سه قدم فاصله بود تا به زير جنازه فرزندش كه بالاي سيمهاي برق بود برسد كه ناگاه مثل اينكه كسي كودك را بردار و جلوي مادر بر زمين بگذارد كودك آن زن از بالا جلوي مادرش افتاد و شروع به فرار نمود اما جمعيت به او مجال نداده و بر او هجوم آوردند و در مدت كوتاهي تمام لباسهاي اين كودك تكه تكه گرديد و آنها را به عنوان تبرك بردند.

    ▲ اباالفضلِ مسافران، مرا از خواب بيدار كرد!

    2. راقم اين سطور (سيد محمود حسني طباطبايي) خود جرياني را كه اعجب از كرامت فوق است از راننده‌اي شنيدم. او مي گفت: يكي از شبها كه از جاده هراز عازم شمال بودم هنگامي كه اتوبوس را از گردنه‌اي بالا مي‌بردم ناخودآگاه خوابم برد.
    وضع جاده، به اين ترتيب بود كه بعد از صعود بر بالاي گردنه جاده شيب پيدا مي كرد و درست مقابل سرازيري گردنه، دره بسيار گودي وجود داشت كه بايد وسيله نقليه اي كه از بلندي سرازير مي شد در انتهاي سرازيري كاملا گردش به چپ كند و الا در دره سقوط مي كرد. راننده مزبور مي گفت: من كه به رفته بودم، يا ابوالفضلِ مسافرين مرا از خواب بيدار كرد تا چشم بار كردم دستي بزرگ را ديدم كه گويا زير اتوبوس رفت و اتوبوس را بلند كرد و پايين دره سالم بر زمين گذاشت! وي قسم ياد مي كرد كه حتي شيشه‌هاي اتوبوس هم در آن پايين دره سالم بودند!
    جمعيت با سلام و صلوات از عنايات قمر بني هاشم(ع) استقبال كرده و هر يك با زباني از حضرت تشكر مي كرد. مسافرين با ماشينهاي مختلف از آنجا به سوي مقصدشان حركت كردند و ما پس از دو روز ماشين را با وسايل مختلف بالا آورديم.

    ▲ دكتر گفت: حضرت عباس(ع) خوب عمل كرده است!

    حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي حاج سيد جعفر مير عظيمي، موسس كتابخانه و مسجد حضرت ابوالفضل العباس(ع) در محله زندآباد قم مي باشند كه در جلد دوم اين كتاب شريف در باب مسجد و كتابخانه ياد شده مفصل بحث خاد شد. ايشان چند كرامت را به شرح زير مرقوم داشته اند كه مي خوانيد:
    1. روزي شخصي به نام قربان عروجي به مسجد حضرت ابوالفضل(ع) آمد و يك انگشتر طلا داده و گفت: مال حضرت عباس(ع) است. او گفت: نذري است و ماجرا را چنين توضيح داد:
    شب سيخ كباب به چشم دخترم فرو رفت. وقتي او را به خدمت آقاي دكتر كرماني چشم‌پزشك در قم بردم گفت: فردا بياوريد كه بايد عمل بشود. از مطب دكتر به طرف منزل روانه شديم. مقابل مسجد كه رسيديم دخترم پرسيد بابا دكتر چه گفت: گفتم: دخترم فردا چشم شما را عمل خواهد كرد. دخترم به طرف مسجد توجه نموده و گفت: اي علمدار كربلا، اي ابوالفضل العباس(ع) مرا شفا بده كه فردا لازم به عمل جراحي نباشد يك انگشتر طلا به مسجد شما تقديم مي دارم.
    فردا وقتي به بيمارستان كامكار قم نزد دكتر رفتم وي دستور داد دختر را در اطاق عمي بي‌هوش كردند ولي وقتي چشم را دوباره معاينه كردند خيلي با تعجب گفت: اين همان دختر است؟! گفتم: بلي. گفت: از ديشب تا به حال چه كرده‌ايد؟ گفتم هيچ! فقط شب وقتي كه از كنار مسجد حضرت ابوالفضل(ع) عبور مي كرديم متوسل به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس(ع) شديم دكتر كرماني گفت حضرت عباس(ع) خوب عمل كرده است!

    ▲ آقا در عالم خواب، آدرس اين مسجد را داد

    2. روزي، جواني از اراك يك فرش با دو هزار تومان پول، به مسجد حرت ابوالفضل العباس(ع) آورد و گفت: من مريض بودم دكترهاي معالج گفتند شما ديگر صحت نمي يابيد و من هم از همه جا نااميد شده و متوسل به حضرت ابوالفضل(ع) شدم. در خواب، جمال زيباي حضرت قمي بني هاشم(ع) را زيارت كردم. حضرت فرمود: اين فرش و دو هزار تومان پول را براي مسجد حضرت ابوالفضل العباس(ع) واقع در قم، خيابان امامزاده ابراهيم، ببر؛ من ترا شفا دادم.
    وقتي از خواب بيدار شدم ديدم خوب شده ام و من اصلا اين مسجد را نمي‌شناختم خود آقا در عالم خواب به من آدرس اين مسجد را داد!

    ▲ به بركت حضرت عباس(ع) بچه‌دار شد

    3. داستان سوم مربوط به شخصي به نام حاج رضا شفايي است كه مردي بسيار خوب و باتقوي مي‌باشد. يك سال پس از بازگشت از مكه معظمه با دوست عزيز جناب آقاي جاع علي نهار به منزل ايشان رفتيم.
    وقتي نهار صرف شد آقاي حاج علي گفت: آقاي شفايي 10 سال است كه ازدواج كرده و بچه‌دار نشده است. در همين جا يك دعا در حق ايشان بكنيم. ما هم همانجا متوسل به ابوالفضل العباس(ع) شديم. همان سال خداوند به بركت حضرت ابوالفضل العباس(ع) يك دختر به ايشان عنايت فرمود.

    ▲ حضرت عباس(ع) شوهرم را شفا داده است!

    4. در سال 1355 شمسي به حج واجب رفته بودم. در مدينه منوره شب جمعه در مسجد النبي(ص) مشغول دعاي كميل بوديم كه حاجيه خانمي با گريه و ناله گفت: شوهرم رو به قبله است دكترهاي مدينه و دكترهاي ايران او را جواب گفته‌اند اگر شوهرم بميرد من جواب بچه هايش را در ايران چه بگويم؟! مي گفت و گريه مي كرد و از گريه اش همه را به گريه انداخت.
    من به آن خانم گفتم: يك مسجدي در قم وجود دارد كه به نام حضرت ابوالفضل العباس(ع) نامگذاري شده است نذري براي آن مسجد بكن. خانم گفت: اگر شوهرم خوب شد منيك فرش براي آن مسجد مي دهم. روز بعد كنر قبرستان بقيع مشغول روضه بودم كه يك مرتبه آن خانم و شوهرش آمدند و گفتند: حضرت عباس(ع) شوهرم را شفا داده است!
    پس از بازگشت از مكه معظمه آنها يك فرش 12 متري بافت كاشان براي مسجد حضرت ابوالفضل العباس(ع) آوردند كه حاليه در مسجد مزبور مورد استفاده نمازگزاران قرار دارد.

    ▲ پرچمي به نام قمر بني هاشم(ع)

    حجت‌الاسلام والمسلمين جناب آقاي سيد جعفر طباطبايي شندآبادي فرمودند:
    در ماه مبارك رمضان سال 72 شمسي، در يكي از قراي جاده قزوين ـ رشت، كه به گردنه كوهين معروف است، مشول تبليغ بودم. يكي از اهالي آنجا، به نام حاج تقي غفوري نقل كردند:
    در اواخر سلطنت پهلوي اول (كه وسايل حمل ونقل بين شهرها منحصر به ارابه بود كه به اسب مي‌بستند) از شهرستان ابهر به زنجان گندم بار كرديم و از آنجا مامورين ما را به شهرستان ميانه فرستادند. وقتي كه در بين راه به كوه رسيديم ديديم كه در آنجا كوه به صورت دماغه جلو آمده و به لب رودخانه رسيده است. به طوري جاده باريك شده بود كه امكان عبور با وسيله مشكل بود. فكر كرديم كه به چه نحور بايد عبور كنيم؟ يكي از رفقا گفت: گونيها را با ماسه پر كنيد بچينيم به طرف رودخانه، تا چراغ ارابه روي گونيها قرار گيرد و عبور آسان گردد. پيشنهاد او را اجرا كرده و در حالي كه جلوي هر كدام از ارابه ها پرچمي به نام قمربني‌هاشم‌(ع) نصب كرده بوديم ارابه ها را حركت داديم. در حين عبور ناگهان يكي از رفقا گفت: آن سوار را كه در سينه كوه به آن نگاه مي كند مي بينيد؟ همگي گفتند: آري. جوان زيبايي سوار بر اسب سفيد ديده مي شد كه گويا يك سكويي در كوه بودو او در آنجا مستقر شده بود. وقتي آن چند ارابه را با موفقيت عبور داديم و وارد جاده شديم ديديم جوان بزرگوار از نظر غائب شد. معلوم گشت كه صاحب پرچم، حضرت قمر بني هاشم(ع) ناظر عبور ما بوده است.

    ▲ تنها كسي‌ كه‌ مي‌تواند دخترم‌ را شفا دهد شماهستيد!

    مدّاح‌ اهل‌ بيت‌ عصمت‌ و طهارت‌عليه‌السلام‌در قم‌، جناب‌ آقاي‌ حاج‌ حسن‌ كوچك‌ زادة‌ قنّادمي‌كند:
    تقريبًا20 سال‌ قبل‌ براي‌ زيارت‌ عتبات‌ عاليات‌ به‌ كربلا مشرّف‌ شدم‌. پس‌ از زيارت‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ب راي‌ زيارت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌رفت ‌.وقتي‌ كه‌ از درب‌ قبله‌وارد حرم‌ مطهّر حضرت‌ شدم‌، ديدم‌ كنار ضريح‌ مطهّر جمعيت‌ زيادي‌ ايستاده‌اند. رفتم‌ به‌ طرف‌ضريح‌ مطهر ببينم‌ چه‌ خبر است‌؟
    وقتي‌ به‌ ضريح‌ مطهر نزديك‌ شدم‌، ديدم‌ تمام‌ مردم‌ به‌ نقطه‌اي‌ توجه‌ دارند كه‌ خانمي‌ زائر همراه‌دختر 14 يا 15 سالة‌ خويش‌ ايستاده‌ و به‌ نحوي‌ با حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌گف گو مي‌كند كه‌توجه‌ تمام‌ زائرين‌ را به‌ خود جلب‌ كرده‌ است‌ و مردم‌ از زيارت‌ باز مانده‌اند و اين‌ منظره‌ را تمتشامي‌كنند. بنده‌ از يك‌ زن‌ كربلايي‌ پرسيدم‌ اين‌ زن‌ به‌ زبان‌ عربي‌ به‌ آقا چه‌ عرضه‌ مي‌دارد؟
    در جواب‌ گفتند كه‌ مي‌گويند: آقا جان‌، من‌ بيمارستانها رفته‌ام‌، بلد بودم‌ باز بروم‌ تنها كسي‌ كه‌مي‌توانند اين‌ دختر مرا شفا بدهد شما هستيد؛ لذا من‌ از اين‌ حرم‌ با بركت‌ شما بيرون‌ نمي‌روم‌.دخترم‌ را شفا بدهيد و گرنه‌ وي‌ را همينجا مي‌گذارم‌ و مي‌روم‌.
    به‌ زن‌ كربلايي‌ گفتم‌: به‌ آن‌ مادر بگو دخترش‌ را به‌ زمين‌ بنشاند،او كه‌ سر پا نمي‌تواند بايستد.اوگفت‌: «السّاعة‌ يفكّه‌».گفتم‌: يعني‌ چه‌؟ گفت‌: الان‌ خود آقا،بازش‌ مي‌كند!ناگفته‌ نماند كه‌ برادرش‌هم‌ در گوشه‌اي‌ با حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌گفتگو مي‌كرد،ولي‌ ما متوجه‌ نبوديم‌. باري‌،طولي‌ نكشيد كه‌ يكدفعه‌ از جا بلند شد و به‌ مادرش‌ گفت‌:«يُمّه‌ طوّفي‌ اختي‌».يعني‌، مادر خواهرم‌را طواف‌ بده‌، ناگهان‌ توجهم‌ به‌ دختر جلب‌ شد و ديدم‌ وي‌ كه‌ قبلا آن‌ همه‌ ارتعاش‌ و ناراحتي‌ دردهن‌ داشت‌، حال‌ از آن‌ ارتعاش‌ بيرون‌ آمده‌ است‌ و برادرش‌ زير بغلهايش‌ را گرفته‌ هي‌ او را طواف‌مي‌دهد و خطاب‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ مي‌گويد: يا أبا فاضل‌ أشكرك‌ ممنونين‌ مرحباًبكم‌ يا أبا فاضل‌!
    سپس‌ آن‌ جوان‌ به‌ بازار رفته‌ و چند كيلو نقل‌ گرفت‌ و آمد به‌ ضريح‌ مطهر پاشيد و در حاليكه‌ مردم‌هلهله‌ مي‌كردند و او و مادرش‌ زير بغل‌ خواهر را گرفته‌ بودند و مدام‌ تشكر مي‌كردند از حرم‌ مطهرخارج‌ شدند.اين‌ كرامت‌ با عظمت‌ را، كه‌ دختري‌ مريض‌ را به‌ ضريح‌ مطهر بسته‌ بودند و او شفاگرفت‌، من‌ به‌ چشم‌ خود ديدم‌. شب‌ 11 شعبان‌ المعظم‌ 1414 ه‌ ِ .


    ▲ آرزو دارم‌ حرم‌ آقا را ببينم‌، و بميرم‌!

    جناب‌ حجّة‌الاسلام‌ آقاي‌ سيد محمد جواد موسوي‌ اصفهاني‌، از جناب‌ آقاي‌ حاج‌ شعبان‌هاشميان‌، كه‌ فعلاً در يكي‌ از نواحي‌ اصفهان‌ سكونت‌ دارد و چند سالي‌ در عتبات‌ مقدسه‌ اقامت‌داشته‌ است‌، نقل‌ كرد كه‌ آقاي‌ هاشميان‌ يكي‌ از مشاهدات‌ عيني‌ خود را به‌ تربيت‌ ذيل‌ بيان‌داشت‌:
    روزي‌ وارد صحن‌ مطهر حضرت‌ اباالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ شدم‌، ناگاه‌ در گوشه‌اي‌ از صحن‌چشمم‌ به‌ جسد مرده‌اي‌ در كنار درب‌ قبله‌ افتاد كه‌ گويا در همان‌ لحظه‌ از دنيا رفته‌ بود. بعد ازلحظه‌اي‌ دوستانش‌ آمدند و از مشاهدة‌ اين‌ صحنه‌ بسيار متأثّر شدند.
    وقتي‌ كه‌ از آنها جريان‌ امر را سؤال‌ كردم‌، گفتند: متوفّي‌، يكي‌ از زوّار حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ بودكه‌ خداوند او را به‌ فيض‌ زيارت‌ آقا قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ نايل‌ گردانيد.و افزودند: وي‌ وقتي‌ كه‌در حال‌ حيات‌ دعا مي‌كرد، چنين‌ مي‌گفت‌: خداوندا، تنها آرزوي‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ حرم‌ آقا قمر بني‌هاشم‌عليه‌السلام‌ را ببينم‌ و بميرم‌.لذا خداوند متعال‌ دعاي‌ وي‌ را به‌ اجابت‌ رسانيد، و در آستان‌مقدس‌ علمدار كربلا جان‌ به‌ آفرين‌ تسليم‌ كرد.


    ▲ لباسهاي‌ دامادي را به‌ عنوان‌ تبرك‌ بردند!

    حجة‌السلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ شيخ‌ ابراهيم‌ وحيد دامغاني‌ از حاميان‌ و مروّجين‌ مكتب‌ پر بارمحمد و آل‌ محمد صَلي‌ الله‌ِ عَليه‌ِ و آله‌ِ وَ سَلَم‌ مي‌باشند كه‌ مديريت‌ جريدة‌ وزين‌ «نداي‌ قومس‌» رانيز بر عهده‌ دارند. جناب‌ آقاي‌ حسين‌ طوسي‌ سبزواري‌ طي‌ نامه‌اي‌ به‌ ايشان‌، چنين‌ مرقوم‌داشته‌اند:
    دايي‌ اين‌ جانب‌، كربلايي‌ حسن‌ مطواعي‌، ساكن‌ فعلي‌ صلح‌ آباد (بخش‌ امير آباد) دامغان‌، قريب‌80 سال‌ دارد. ايشان‌ در سن‌ 3الي‌ 4 سالگي‌ همراه‌ مادرم‌، كه‌ 2 سال‌ از وي‌ بزرگتر است‌، و نيز پدربزرگ‌ و مادر بزرگم‌، با پاي‌ پياده‌ واسب‌، از دامغان‌ عازم‌ كربلا مي‌شوند.
    در كربلا دايي‌ من‌ سخت‌ مريض‌ مي‌شود تا به‌ حد مرگ‌ مي‌رسد، مادر بزرگم‌ با ناراحتي‌ او را به‌حرم‌ مطهّر حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ مي‌برد و مادرم‌ هم‌ در حرم‌ با برادرش‌ مي‌ماند و آن‌دو، شب‌ را در حرم‌ مي‌گذرانند.
    فردا صبح‌ كه‌ مادر بزرگ‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ عَليه‌ِالسَلام‌ مي‌رود، مي‌بيند پسرش‌حسن‌ به‌ عنايت‌ حضرت‌ شفا گرفته‌ و متولّي‌ حرم‌ حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ او را در دست‌ گرفته‌ ودخترش‌ هم‌ كنار متولّي‌ ايستاده‌ است‌. زائرين‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ لباسهاي‌ دايي‌را به‌ عنوان‌ تبرك‌ تكه‌ تكه‌ كرده‌ و برده‌اند و متو لّي‌ هم‌ با صداي‌ بلند داد مي‌زند كه‌: صاحب‌ بچّه‌شفا گرفته‌ بيايد بچّه‌اش‌ را ببرد! مادر بزرگم‌ از خوشحالي‌ گريه‌ كنان‌ فرياد مي‌زند كه‌ بچّه‌از من‌است‌. مي‌بينند توي‌ يك‌ دستش‌ 2 عدد كشمش‌ و در دست‌ ديگرش‌ 2 عدد نخودچي‌ قرار دارد ومي‌گويد: از آن‌ تنگ‌ بلوري‌ كه‌ در حرم‌، آن‌ بالا بوده‌، آب‌ خورده‌ام‌ ‌ خورده‌ام‌ و حالا هم‌ از ان آب میخواهم.





    ▲ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ دست‌ ندارد!

    حجة‌ السلام‌ و المسلمين‌ آقاي‌ سيّد محمّد علي‌ جزايري‌ آل‌ غفور، امام‌ جماعت‌ مسجدعسكري‌عليه‌السلام‌ معروف‌ به‌ مسجد امام‌عليه‌السلام‌ واقع‌ در قم‌، از علماي‌ متّقي‌ و مدرسين‌حوزة‌ علمية‌ قم‌ مي‌باشد كه‌ لطف‌ كرده‌ و كرامت‌ زير را در اختيار ماقرار داده‌اند:
    در سالهايي‌ كه‌ نجف‌ اشرف‌ مشرّف‌ بودم‌، معمولاً در ايّام‌ زيارتي‌ مخصوص‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌
    -مثل‌ ماه‌ رجب‌ و نيمة‌ شعبان‌ و اربعين‌ و عرفه‌ و عاشورا- همراه‌ طلبه‌ از نجف‌ پياده‌ به‌ كربلامشرّف‌ مي‌شديم‌. فاصلة‌ نجف‌ تا كربلا حدود 16 فرسخ‌ مي‌شود.
    براي‌ زيارت‌ عرغه‌ در 9 ذيحجة‌ 1384 ه‌ ِ بنا بود با چند نفر از فاميل‌ و دوستان‌، پياده‌ به‌ كربلامشرّف‌ شويم‌، ولي‌ چند روز قبل‌ از آن‌ مريض‌ شدم‌ و نتوانستم‌ بروم‌. رفقا هم‌ از پياده‌ رفتن‌ منصرف‌شدند و با ماشين‌ رفتند. عصر روز عرفه‌ بود و من‌ تب‌ شديدي‌ داشتم‌. گويا بين‌ خواب‌ و بيداري‌،كسي‌ گفت‌: حضرت‌ امير المؤمنين‌عليه‌السلام‌ به‌ عيادت‌ شما مي‌آيد. خيلي‌ خوشحال‌ شدم‌ وخودم‌ را آماده‌ نمودم‌، ولي‌ گفت‌ كه‌ حضرت‌ امير نيابتاً حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ را فرستادند.
    طولي‌ نكشيد كه‌ ديدم‌ يك‌ نفر اسب‌ سوارنوراني‌، داراي‌ صورتي‌ بسيار زيبا و خوش‌ منظر، كه‌صباحت‌ وجه‌ و نورانيّت‌ او اصلاً قابل‌ توصيف‌ نيست‌ و واقعاً قمر و ماه‌ بني‌ هاشم‌ بود، در كنارم‌ايستاده‌ است‌. از سر اطف‌ و مرحمت‌ به‌ من‌ نگاه‌ نموده‌ و جوياي‌ حال‌ من‌ شدند. توقّع‌ داشتم‌دستم‌ را بگيرد و مرا كه‌ نمي‌توانم‌ از جا بلند شم‌ بلند نمايد، ولي‌ خبري‌ نشد. تنها قدري‌ نگاه‌نمودند و رفتند. از عالم‌ خواب‌ و بيداري‌ بيرون‌ آمده‌ ديدم‌ كه‌ در اطاِ خوابيده‌ام‌ و كسي‌ در كنارم‌نيست‌. اوّل‌ فكر كردم‌ شايد خوب‌ نشوم‌، چون‌ دستم‌ را نگرفت‌. بعد متوجّه‌ شدم‌ كه‌ در عالم‌ واقع‌نيز بر طبق‌ ظاهر عمل‌ مي‌كنند و حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ دست‌ ندارد. لذا شروع‌ به‌ گريستن‌كردم‌. مادر بچّه‌ها پرسيد چرا گريه‌ مي‌كني‌؟!
    گفتم‌: خوابي‌ ديده‌ام‌ و ظاهراً خوب‌ مي‌شوم‌. اگر تا فردا خوب‌ شدم‌ و تب‌ قطع‌ شد نقل‌ مي‌كنم‌. هرچه‌ اصرار كرد، نگفتم‌. بعد بحمد اللّه‌ همان‌ وقت‌ عَرَِِ صحّت‌ عارض‌ شد و كاملاً تب‌ بر طرف‌گشت‌ و من‌ سر حال‌ شدم‌ و از جا بر خاستم‌ و خودم‌ راه‌ افتادم‌؛ با اينكه‌ قبلاً دستم‌ را از شدت‌ضعف‌ به‌ ديوار مي‌گرفتم‌ و راه‌ مي‌رفتم‌. بعداً معلوم‌ شد در همان‌ وقت‌ يكي‌ از رفقا كه‌ با ماشين‌ به‌كربلا رفته‌ بود، و نخست‌ بنا بود با هم‌ پياده‌ به‌ كربلا برويم‌، در حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌شف ي‌ مرا از ايشان‌ خواسته‌ بوده‌ است‌.

    ▲ پول‌ اين‌ مرد را بده‌!

    حجة‌ السلام‌ و المسلمين‌ آيت‌ الّه‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمّد علي‌ روحاني‌ قمي‌ امام‌ جماعت‌ مسجدامام‌ حسن‌ عسكري‌ عليه‌السلام‌در تاريخ‌ 3/5/72 برابر 14 صفر الخير 1415 ِ كرامت‌ حضرت‌قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ را به‌ نقل‌ از پدر بزرگوارشان‌، آيت‌ اللّه‌ مرحوم‌ آقاي‌ سيّد ابوالقاسم‌روحاني‌ «قدس‌ سرّه‌» براي‌ من‌ نقل‌ كردند كه‌ مي‌خوانيد:
    1.آقاي‌ روحاني‌ گفتند: پدرم‌ فرمودند: من‌ در كربلا رفيقي‌ داشتم‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ به‌ زيارت‌ حضرت‌ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌نمي‌رفت‌. گفتم‌ چرا به‌ زيارت‌ حضرت‌ نمي‌روي‌ علّت‌ چيست‌؟!گفت‌: علّت‌ اين‌ امر آن‌ است‌ كه‌، من‌ روزي‌ از نجف‌ به‌ كربلا رفتم‌. بعد از زيارت‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ و حضرت‌ بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ از بازار عبور مي‌كردم‌، پيم‌ به‌ چيز سنگيني‌خورد. خواستم‌ بردارم‌، ديدم‌ مردم‌ متوجه‌ هستند. لذا به‌ وسيلة‌ پايم‌ او را بلند كرده‌ برداشتم‌. وقتي‌باز كردم‌، ديدم‌ پولهاي‌ مختلفي‌ در آن‌ قرار دارد. يك‌ مجيدي‌ از آن‌ را برداشتم‌ و دكان‌ كبابي‌ رفتم‌.آنجا كباب‌ سيري‌ با سكنجبين‌ خوردم‌ و سپس‌ نيز پيراهني‌ خريدم‌ و پوشيدم‌.
    آنگاه‌ به‌ حرم‌ آقا امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ رفتم‌ و در آنجا ديدم‌ شخصي‌ از اهل‌ تركيه‌ در صحن‌ مطهرامام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ تكيه‌ به‌ جراغ‌ برِ داده‌ و با حضرت‌ مشغول‌ صحبت‌ است‌. مي‌گويد: آقاجان‌، ما در محل‌، براي‌ خودمان‌ شخصي‌ بوديم‌، خود مي‌داني‌ كه‌ من‌ ملك‌ و املاك‌ را فروختم‌ وبه‌ كربلا آمدم‌ تا غمري‌ در جوار شما زندگي‌ كنم‌. فهميدم‌ پولها مال‌ اوست‌، امّا با خود گفتم‌: بگذاراين‌ حرفها را بيهوده‌ با خود بگويد، پول‌ خبري‌ نيست‌!
    شب‌ آمدم‌ خوابيدم‌. در خواب‌ ديدم‌ آقا امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ صندليي‌ بالاي‌ ضريح‌ مطهرگذاشته‌ و نشسته‌اند. حضرت‌ به‌ من‌ خطاب‌ كردند: پول‌ اين‌ مرد را بده‌، من‌ به‌ او مي‌گويم‌ كه‌ آن‌ يك‌مجيدي‌ را بر شما حلال ‌ كند. بيدار شدم‌ و اعتنايي‌ به‌ خواب‌ نكردم‌.
    شب‌ دوّم‌، باز همان‌ خواب‌ را ديدم‌. روز دوّم‌ براي‌ سوّمين‌ بار همان‌ خواب‌ تكرار شد و شب‌ سوّم‌نيز باز خوابهاي‌ گذشته‌ تجديد گشت‌. امّا اين‌ دفعه‌ ديدم‌ كنار حضرت‌ صندلي‌ ديگري‌ مي‌باشد كه‌مربوط‌ به‌ آقا حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌ا سلام‌ است‌. آقا ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ به‌ من‌فرمودند: يك‌ مجيدي‌ حلال ت‌ باشد، جه‌ مي‌گويي‌ پول‌ را مي‌دهي‌؟! چرا پول‌ صاحبش‌ رانمي‌دهي‌؟ و صندلي‌ را به‌ طرف‌ من‌ بلند كرد. يكدفعه‌ از خواب‌ بيدار شدم‌. فردا در صحن‌ آن‌ مردرا ديدم‌ كه‌ آمد به‌ نزدم‌ و گفت‌: آقا فرمودند: يك‌ مجيدي‌ را نگيرم‌، مابقي‌ پولها رابده‌! و من‌ هم‌ همة‌پولها را ذاذم‌. اذا از آن‌ تاريخ‌ تا كنون‌ به‌ حرم‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ نرفته‌ام‌ !


    ▲ جوان‌ فلج‌ شفا گرفت‌

    2. نيز پدرم‌ فرمودند: متصرفي‌ در كربلا بود كه‌ فرزندي‌ 14 ساله‌ داشت‌. فرزندش‌ بسختي‌مريض‌ شد و هر چه‌ معالجه‌ كرد علاج‌ نيافت‌. آن‌ زمان‌ كليدار حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌ا سلام‌ شخصي‌ به‌ نام‌ سيّد جواد كليدار بود. متصرّف‌ به‌ سيّد جواد عرض‌ كرد: اگرفرزندم‌ را بياورم‌، حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ او را شفا دمي‌دهد يا نه‌؟ كليدار گفت‌: بياور،مانعي‌ ندارد. متصرّف‌ گفت‌: اگر شفا نداد، من‌ ديگر با حضرت‌عليه‌السلام‌ كاري‌ ندارم‌. شب‌ كه‌شد، پاسبانها مريض‌ را به‌ دستور پدرش‌ با تخت‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌آور ند.
    سيّد جواد كليدار در اين‌ فكر بود كه‌ اگر خضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ اين‌ مريض‌ را شفاندهد به‌ متصرّف‌ چه‌بگويد؟ خيلي‌ مضطرب‌ و متأثّر شده‌ و او نيز نيمه‌ شب‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ قمربني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ مي‌آيد و با حضرت‌ صحبت‌ مي‌كند و مي‌گويد: آقا جان‌، من‌ پيش‌ مردم‌ آبرودارم‌ و به‌ پدر اين‌ مريض‌ جوان‌ هم‌ قول‌ داده‌ام‌، شما او را مورد لطف‌ خود قرار دهيد كه‌ ما شرمنده‌نباشيم‌. قبل‌ از اذان‌ صبح‌، طبق‌ معمول‌ درب‌ را باز مي‌كنند و پسر معلول‌ و فلج‌ را پشت‌ درب‌،ايستاده‌ مي‌بينند! وقتي‌ از جوان‌ فلج‌ مي‌پرسند چگونه‌ شفا گرفته‌اي‌؟ او مي‌گويد: كسي‌ آمد و به‌من‌ گفت‌: بلند شو، برو. تا آمدم‌ به‌ طرف‌ درب‌، ديدم‌ كسي‌ نيست‌.


    ▲ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ كار مسيح‌عليه‌السلام‌ مي‌كند!

    3. حاج‌ عبداللّه‌ باخو، معروف‌ به‌ شير فروش‌، نقل‌ كرد:
    هفتاد سال‌ قبل‌ مبتلا به‌ مرض‌ سل‌ شدم‌. آن‌ وقت‌ معالجة‌ سل‌ خيلي‌ مشكل‌ بود. به‌ چند دكترمراجعه‌ كردم‌ كه‌ آخرين‌ آنها دكتري‌ يهودي‌ و بسيار حاذِ بود. به‌ من‌ گفت‌: اين‌ مرض‌ شما درست‌شدني‌ نيست‌، مگر اينكه‌ حضرت‌ مسيح‌ عليه‌السلام‌عنايت‌ كند!
    باري‌، خويشانم‌ از همه‌ جا مأيوس‌ شده‌ مرا رو به‌ قبله‌ خواباندند و چانة‌ مرا بستندو چون‌ خود رادر شرف‌ مرگ‌ ديدم‌، متوسّل‌ به‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ شدم‌. حضرت‌ متوسلين‌ ومراجعه‌ كنندگان‌ را شفا مي‌دادند و به‌ من‌ هم‌ فرمودند فردا نوبت‌ شما مي‌باشد. فردا كه‌ شدحضرت‌عليه‌السلام‌ جام‌ آبي‌ به‌ من‌ داد. خوردم‌ و خوب‌ شدم‌ و ديگر هيچ‌ 9 اثري‌ از آن‌ مرض‌ درمن‌ نماند.


    ▲ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ چشمم‌ راشفا داد

    4. حاج‌ عبداللّه‌ باخو، همچنين‌ گفت‌ كه‌:
    من‌ در جواني‌ مبتلا به‌ درد چشم‌ شدم‌. مادرم‌ زنم‌ دستم‌ را گرفته‌ نزد دكتر معالج‌ برد. دكتر پس‌ ازمعاينه‌ گفت‌: اين‌ چشم‌ قابل‌ علاج‌ نمي‌باشد.
    وقتي‌ كه‌ از مطب‌ دكتر بر مي‌گشتيم‌، زني‌ جوياي‌ احوال‌ من‌ شد. وي‌ از مادر زنم‌ پرسيد: دكتر اين‌جوان‌ كيست‌ كه‌ شما دستش‌ را گرفته‌ايد؟ او در جواب‌ گفت‌: داماد من‌ است‌. زن‌ گفت‌: طلاِدخترت‌ را از اين‌ مرد كور بگير. من‌ از اين‌ گفتگو سخت‌ ناراحت‌ شدم‌. آمدم‌ منزل‌، با ناراحتي‌خوابيدم‌ و متوسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌، قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌شدم‌. در خواب‌حضرت‌ مرا مورد عنايت‌ قرار داد و چشم‌ من‌ بينا شد. از خواب‌ بيدار شدم‌، به‌ مادر زنم‌ گفتم‌:مي‌خواهم‌ نماز بخوانم‌، آفتاب‌ هست‌؟ گفت‌: بلي‌. گفتم‌: اينك‌ چشم‌ من‌ بينا شد. از آن‌ تاريخ‌چشم‌ من‌، به‌ عنايات‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ بينا بوده‌ و مشكلي‌ ندارد.


    ▲ آقا فرمودند: دو دستم‌ را عمل‌ نكردند قطع‌ كردند!


    حجة‌ السلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ سيّد مهدي‌ حائري‌ از مدافعين‌ مكتب‌ آل‌ محمّدعليه‌السلام‌ و ازنويسندگان‌ پر كار حوزة‌ علمية‌ قم‌ و از اعضاي‌ دائرة‌ المعارف‌ تشيّع‌ هستند. آقاي‌ ثقفي‌ يزدي‌ طي‌نامه‌اي‌ خطاب‌ به‌ ايشان‌ كرامتي‌ از حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ را، كه‌ خود شاهد آن‌بوده‌اند، بيان‌ داشته‌اند كه‌ ذيلاً مي‌خوانيد:
    اين‌ جانب‌ عباسعلي‌ ثقفي‌ يزدي‌، كارمند باز نشستة‌ بانك‌ ملّي‌ شعبة‌ قزوين‌، در حال‌ انجام‌ خدمت‌بودم‌ كه‌ مريض‌ شدم‌. ابتدا مريض‌ بستري‌ نبودم‌ و با مرض‌ كجدار و مريز رفتار مي‌كردم‌. طبيب‌بانك‌ هم‌، دكتر بيت‌ انيويا آسوري‌ بود. وي‌ خيلي‌ براي‌ معالجة‌ من‌ زحمت‌ كشيد و آخر الأمر به‌بانك‌ ملي‌ نامه‌ نوشت‌ كه‌، فلاني‌ را بفرستند تهران‌ .
    در بيمارستان‌ مرا بستري‌ كردند. پس‌ از معاينه‌، دكترها شروع‌ به‌ مداوا كردند. من‌ جندين‌ مرض‌داشتم‌: معده‌ام‌ زخم‌ بود، مرض‌ كبد نيز داشتم‌، و كيسة‌ صفرا هم‌ پر شده‌ بود. صفرا را از طريق‌بيني‌ با لاستيك‌ خالي‌ مي‌كردند. بعد از آن‌ حالم‌ و خيم‌ شد. غذا نمي‌توانستم‌ بخورم‌، چه‌ اگر يك‌ذره‌ّ غذا مي‌خوردم‌ استفراغ‌ مي‌كردم‌. شب‌ و روز سرم‌ به‌ دستم‌ وصل‌ بود. پهلويم‌ ورم‌ كرده‌ بود.چند روز بود دكترها به‌ من‌ سر مي‌زدند، فقط‌ يك‌ روز، فهميدم‌ يك‌ شيشه‌ خون‌ به‌ من‌ تزريق‌ كردندو ديگر چيزي‌ نفهميدم‌. نمي‌دانم‌ مرده‌ بودم‌ يا خواب‌ بودم‌، خلاصه‌ چطور شد كه‌، ديدم‌ درب‌ بازشد و يك‌ جوان‌ بلند قامت‌ تشريف‌ آوردند؟ ديدم‌ يك‌ دختر خانم‌ بچّه‌ هم‌ جلوي‌ آقا هست‌.
    جناب‌ آقاي‌ حائري‌، قلم‌ ياري‌ نمي‌كند گزارش‌ بدهم‌، امّا ناچارم‌. در زدند تشريف‌ آوردند بالاي‌سرم‌. ديدم‌ كلا هخودي‌ بر سر شان‌ است‌ كه‌ مانند الماس‌ مي‌درخشد. نيز شالي‌ به‌ رنگ‌ سبز تند،دور كمر خود بسته‌ بودند. اما صورت‌ مباركشان‌ را نديدم‌؛ پرده‌اي‌ قرمز روي‌ صورتشان‌ بود. يك‌لقمه‌ غذا آوردند و به‌ من‌ فرمودند: بخور. عرض‌ كردم‌: به‌ خدا قسم‌ مدّت‌ چندين‌ روز است‌ كه‌نمي‌توانم‌ غذا بخورم‌، استفراغ‌ مي‌كنم‌، تمام‌ روده‌هايم‌ درد مي‌كند. فرمودند: بخور، خوب‌مي‌شوي‌. بچه‌هايت‌ پشت‌ درب‌ ناراحت‌ هستند، گريه‌ مي‌كنند. از طرفي‌ فاميلها از قزوين‌ و تهران‌آمده‌ و همه‌ پشت‌ درب‌ بيمارستان‌ هستند. اتوبوس‌ آورده‌بودند تا مرا تشييع‌ كنند.
    بعداً ديدم‌ دو بازوي‌ مباركشان‌ بريده‌ و خونين‌ بود، امّا از آن‌ خون‌ بر زمين‌ نمي‌ريخت‌.نمي‌دانستم‌، خيال‌ كردم‌ مريض‌ بوده‌ و در همين‌ بيمارستان‌ بستري‌ هستند!زيرا بعد از سرويس‌،مريضها مي‌رفتند به‌ اطاِ همديگر و يكديگر را ملاقات‌ مي‌كردند و از حال‌ هم‌ جويا مي‌شدند.عرض‌ كردم‌: حضرت‌ آقا، شما را كي‌ عمل‌ كردند؟ فرمودند: عمل‌ نكردند، قطع‌ كردند. پيش‌خودم‌ گفتم‌: حيف‌ مي‌باشد، اين‌ شخص‌ گويا پهلوان‌ است‌ و يا از رؤساست‌، امّا ناقص‌ العضواست‌! عرض‌ كردم‌: خداوند شما را نگه‌ دارد، خدا ساية‌ شما را از سر بچه‌هايتان‌ كم‌ نكند، بندخ‌ راسر افراز فرموديد، از حال‌ غريب‌ جويا شديد. حضرت‌ آقا، اين‌ محبتهايي‌ را كه‌ در حق‌ّ بنده‌ كرديدزملني‌ كه‌ به‌ قزوين‌ بروم‌ خواهم‌ گفت‌: كه‌ يك‌ چنين‌ آقايي‌ به‌ اتاقم‌ تشريف‌ آوردند و احوالم‌ راپرسيدند! حضرت‌ آقا، به‌ خدا من‌ غريبم‌، كسي‌ را ندارم‌، اسم‌ مباركتان‌ را بگوييد من‌ يادداشت‌كنم‌. فرمودند: اسم‌ من‌ هم‌ عبّاس‌ است‌. تشكّر بسيار كردم‌. يواش‌ يواش‌ تشريف‌ بردند. ديدم‌ درب‌بلند شد، و آقا تشريف‌ بردند.
    يكمرتبه‌ هوشيار شدم‌، ديدم‌ اي‌ واي‌! اينجا كجاست‌؟! ديدم‌ لخت‌ هستم‌ و يك‌ قطعه‌ متقال‌ را ازوسط‌ چاك‌ زده‌ و به‌ گردنم‌ انداخته‌اند. گويا اطاِ انتظار بودم‌. نمي‌دانم‌ كي‌ مرا آنجا برده‌ بودند؟كسي‌ كه‌ مدتي‌ نتوانسته‌ از تخت‌ پايين‌ بيايد، چطور مي‌تواند از پله‌ها فوري‌ بالا برود.
    معاون‌ بيمارستان‌ يك‌ خانم‌ ارمني‌ به‌ اسم‌ خانم‌ كالسبي‌ بود. آقاي‌ غلامعلي‌ هم‌ پرستار بود. آمده‌بود گفته‌ بود: خانم‌ كالسبي‌، ثقفي‌ دارد دعا مي‌خواند. خانم‌ در جواب‌ مي‌گويد: برو مواظبش‌باش‌، كسي‌ آنجا نرود. گويا تلفن‌ كرده‌ بودند ماشين‌ آمبولانس‌ بيايد مرا ببرد. در آن‌ موقع‌ بنده‌ رفتم‌بالا. آقاي‌ غلامعلي‌ گفت‌: خانم‌ كالسبي‌ ( با اشاره‌ به‌ من‌: ) ثقفي‌!ثقفي‌! آمدم‌ داخل‌ اطاِ،تختم‌ كه‌شمارة‌ آن‌ 12 بود، روبروي‌ اطاِ عمل‌ قرار داشت‌. ديدم‌ روي‌ تخت‌ بنده‌ مريض‌ خوابانيده‌اند. به‌اطاقهاي‌ ديگر رفتم‌. يك‌ تخت‌ خالي‌ بود، رفتم‌ زير پتو، پرستار آمد كت‌ و شلوارم‌ را تنم‌ كرد. بعدگفت‌: كو آن‌ پارچه‌؟ گفتم‌: نمي‌دانم‌ چطور شد. بعد خانم‌ كالسبي‌ از من‌ پرسيد: لباس‌ را كي‌ آورد؟گفتم‌: پرستار. به‌ پرستار گفت‌: اين‌ پارچه‌ چطور شد؟ گفت‌: من‌ نديدم‌. گفت‌: توي‌ بيمارستان‌چيزي‌ نبايد گم‌ شود بايستي‌ آن‌ را پيدا كني‌.
    0خوشحالي‌ گريه‌ مي‌كردند. از آقايان‌ كارمندان‌ هر كسي‌ پرسيد: چطور شد؟ به‌ وي‌ نگفتم‌ شفا پيداكردم‌.تذكر ندادم‌، يعني‌ در آن‌ موقع‌ بي‌ حرمتي‌ مي‌شد اگر مي‌گفتم‌. البتّه‌ در اين‌ مدت‌ مديد،زحمات‌ بنده‌ را همه‌ كشيدند، از همة‌ آنها سپاسگزارم‌. تلفن‌ كردند، دكترها آمدند. ملاقات‌ در سالن‌انجام‌ شد. خواهرم‌ خدا را شكر مي‌كرد. همه‌ به‌ ملاقات‌ بنده‌ آمدند و پس‌ از ملاقات‌ دستور دادندبرويد خيالتان‌ راحت‌ باشد. بعد از آن‌ چنان‌ گرسنه‌ام‌ شد كه‌ نگو. وقتي‌ كه‌ آوردند از بس‌ ضعيف‌شده‌ بودم‌ قدرت‌ نداشتم‌ قاشق‌ را در دستم‌ بگيرم‌. قاشق‌ دست‌ مي‌گرفتم‌ بخورم‌، در داخل‌بشقاب‌ مي‌ريخت‌. دكتر به‌ آقاي‌ غلامعلي‌ گفت‌: تو به‌ او غذا بده‌ تا بخورد.
    همه‌ تماشا مي‌كردند و از خوردن‌ من‌ تعجب‌ مي‌كردند. زيرا قبلاً يك‌ ذره‌ كباب‌ مي‌آوردند من‌بجوم‌، با خوردن‌ همان‌ مقدار كم‌، آن‌قدر استفراغ‌ مي‌كردم‌ كه‌ بي‌ حال‌ مي‌شدم‌. بالاخره‌ همه‌ راخوردم‌. گفتم‌: سير نشده‌ام‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ حتي‌ دكتر به‌ شوخي‌ به‌ من‌ گفت‌: بيا مرا بخور! وي‌ به‌خانم‌ كالسبي‌ گفت‌ كه‌، به‌ ثقفي‌ هيچ‌ دارو و يا آمپول‌ ندهيد، فقط‌او را تقويت‌ بكنيد. به‌ بنده‌ نيزگفت‌: هر موقع‌ چيزي‌ خواستي‌، زنگ‌ بزن‌ برايت‌ بياورند. ضمناً، سابق‌ بر اين‌، ساعت‌ ملاقات‌بيماران‌ با مراجعين‌ در بيمارستان‌، صبحها از ساعت‌ 11 الي‌ 12 و بعد از ظهرها از ساعت‌ 4 الي‌ 6بود. بنده‌ توي‌ اطاقم‌ بودم‌ كه‌ اطاقي‌ عمومي‌ بود و ملاقاتي‌ بنده‌ بيشتر از سايرين‌ بود.
    فرداي‌ آن‌ روز دو نفر آمدند بيمارستان‌ و از بنده‌ پرسيدند: آقاي‌ ثقفي‌ شما هستيد؟عرض‌ كردم‌بلي‌.گفتند: شما شفا پيدا كرده‌ايد؟ گفتم‌: بلي‌. گفتند: گزارش‌ بدهيد. عرض‌ كردم‌: معذور هستم‌،نمي‌توانم‌ بگويم‌ .گفتند: بگو تا مردم‌ بفهمند. عرض‌ كردم‌: معذور هستم‌، فقط‌ مي‌گويم‌ حضرت‌ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ مرا شفا داده‌ است‌. رفتند. بعداً معلوم‌ شد كه‌ خبرنگار بوده‌ و درروزنامه‌ نوشته‌اند.
    فرداي‌ آن‌ روز از صبح‌ تا بعد از ظهر، مردم‌ با گُل‌ به‌ اتقبال‌ بنده‌ مي‌آمدند. آن‌ روز حتي‌ موهاي‌ سرم‌را قيچي‌ كردند و بردند. فردايش‌ رئيس‌ آمد و ديد اطاِ بنده‌ بسيار شلوغ‌ است‌. به‌ خانم‌ دستورداد كه‌ يك‌ اطاِ فرعي‌ به‌ من‌ بدهد كه‌ باعث‌ ناراحتي‌ مريضهاي‌ ديگر نشود. جايم‌ را تغيير دادند.فقط‌ بنده‌ در اطاِ بودم‌. بعد از سرويس‌، تنها بودم‌. اول‌ شب‌ شد. خانم‌ پرستار آمد و گفت‌: آقاي‌ثقفي‌، مي‌خواهم‌ تنها نباشي‌، يك‌ مهمان‌ برايت‌ آورده‌ام‌. تختي‌ آورده‌ و آن‌ را جلوي‌ تخت‌ بنده‌گذاشتند. وقتي‌ كه‌ پرستار رفت‌،جوياي‌ حال‌ مريض‌ شدم‌ و با وي‌ احوالپرسي‌ كردم‌. گفتم‌: شما چه‌مرضي‌ داريد كه‌ تشريف‌ آورده‌ايد اينجا؟گفت‌: بنده‌ اهل‌ كربلا هستم‌. تا گفت‌ كربلا، بدنم‌ لرزيد!گفت‌ اسم‌ بنده‌ شيخ‌ قاسم‌، و كفشدار حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ هستم‌. من‌ داماد آقاي‌ حجة‌السلام‌ حاج‌ آقا شجاع‌ مي‌باشم‌.به‌ مجرد اينكه‌ گفت‌ كفشدار حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌ا سلام‌ هستم‌، يكمرتبه‌ نفهميدم‌ چه‌ شد، داد كشيدم‌ «اباالفضل‌» و بي‌ حال‌ شدم‌.پرستارها و بهيارها، همه‌، آمدند و پرسيدند چه‌ شد؟ به‌ بنده‌ آمپول‌ زدند و به‌ هوش‌ آمدم‌. از حاج‌شيخ‌ قاسم‌ پرسيدند چه‌ اتفاقي‌ رخ‌ داد؟ گفت‌: ايشان‌ از من‌ پرسيد، شما چه‌ كسي‌ هستي‌؟ و من‌ به‌او گفتم‌ اهل‌ كربلا و كفشدار حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ هستم‌، كه‌ ديدم‌ داد كشيد. يك‌ خانم‌پرستار (كه‌ اسمش‌ را نمي‌دانم‌ و خيلي‌ خانم‌ معتقدي‌ بود) گفت‌: ديروز حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السل م‌ ايشان‌ را شفا داده‌ است‌. بعداً با هم‌ زيارتنامه‌ خوانديم‌ .
    فرداي‌ آن‌ روز، يك‌ آقاي‌ روحاني‌ -كه‌ اسمش‌ را فراموش‌ كرده‌ام‌- آمدند. چون‌ ساذات‌ بودند،براي‌ ايشان‌ ماجرا را تعريف‌ كردم‌ وبه‌ ايشان‌ گفتم‌: قصه‌ را به‌ كسي‌ نگفته‌ام‌ مبادا هتك‌ حرمت‌شود. فرمودند: خوب‌ كردي‌، چون‌ آن‌ زمان‌ بعضي‌ اعتقاد به‌ اين‌ گونه‌ امور نداشتند. بعد از يك‌هفتة‌ ديگر، بنده‌ را مرخص‌ كردند. يك‌ ماه‌ استراحت‌ دادند، آمدم‌ قزوين‌ .
    وقتي‌ كه‌ وارد خانه‌ شدم‌ مردم‌ به‌ ديدنم‌ آمدند. حتي‌ بانك‌، به‌ جاي‌ بنده‌، يك‌ نفر را استخدام‌ كرده‌بود. آن‌ موقع‌، گذرنامة‌ خارج‌ را در خود قزوين‌ صادر مي‌كردند به‌ مبلغ‌ پانزده‌ تومان‌. يك‌ گذرنامه‌گرفتم‌ و عازم‌ كربلا شدم‌. اوّل‌ آمدم‌ حرم‌ مطهر اباعبداللّه‌عليه‌السلام و بعد از زيرت‌ پرسيدم‌،مولايم‌ كجاست‌؟ بعضي‌ از بچه‌هاي‌ قزوين‌ آنجا بودند، با همديگر آمديم‌ حرم‌ مطهر حضرت‌ابوالفضل‌ عَليه‌ِ السَلام‌. پس‌ از آنكه‌ اذن‌ دخول‌ خواندم‌، عرض‌ كردم‌: يا ابوالفضل‌عليه‌السلام‌وج د نازنينت‌ را ديدم‌، امّا خانه‌ات‌ را نديدم‌. گفتم‌ «يا ابوالفضل‌» و خودم‌ را انداختم‌ جاوي‌ضريح‌ آقا و بي‌ حال‌ شدم‌. پس‌ از آن‌ مردم‌ مرا بلند كردند.
    زيارت‌ كردم‌ و با حضرت‌ شرط‌ نمودم‌ كه‌ چندين‌ مرتبه‌ خدمت‌ ايشان‌ برسم‌. آبروي‌ دنيا و آخرت‌،و هر چه‌ را كه‌ مي‌خواستم‌، از حضرت‌ طلبيدم‌. تا به‌ حال‌ زنده‌، و شكر گزار نعمت‌ الهي‌ هستم‌. درضمن‌، آن‌ روزنامه‌ راپيدا نكردم‌، ولي‌ بيماري‌ بنده‌ تقريباً در آذر ماه‌ 1335 ش‌ و شفا يافتن‌ ئمن‌ نيزدر خرداد ماه‌ 1336 ش‌ صورت‌ گرفت‌.
    خداوند ان‌ شاء اللّه‌ به‌ همه‌ دوستن‌ و آشنايان‌ سلامتي‌ مرحمت‌ فرمايد. والسّلام‌ عليكم‌ ورحمة‌اللّه‌ و بركاته‌


    ▲ فرياد زدم‌ يا قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ !

    جناب‌ آقاي‌ حاج‌ غلام‌ عبّاس‌ حيدري‌ طي‌ّ نامه‌اي‌ كه‌ به‌ جناب‌ حجة‌ السلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ شيخ‌احمد قاضي‌ زاهدي‌ گلپايگاني‌ نوشته‌اند، چنين‌ آورده‌اند:
    بنا به‌ درخواست‌ حضر تعالي‌، خوابي‌ را كه‌ در چندين‌ سال‌ قبل‌ ديده‌ايد و براي‌ سر كار تعريف‌كرده‌ام‌، در اين‌ صفحه‌ مي‌نگارم‌.
    شبي‌ در عالم‌ رؤيا ديدم‌ مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ از خواب‌ بيدار شده‌ و نشسته‌ام‌، امّا در آن‌ محلي‌ كه‌نشسته‌ام‌ گودالي‌ است‌ مانند قبر و آنچه‌ بر تن‌ دارم‌ يك‌ كفن‌ است‌.
    سر و صدايي‌ هم‌ خارج‌ از گودال‌ شنيده‌ مي‌شود.
    بر خاستم‌ و مشاهده‌ كردم‌. انبوه‌ جمعيت‌، همه‌ كفن‌ پوش‌، مانند مورچه‌هايي‌ كه‌ از لانه‌هايشان‌بيرون‌ آمده‌ باشند، موج‌ مي‌زدند. با مشاهدة‌ اين‌ وضع‌، فهميدم‌ قيامت‌ بر پا شدا، و من‌ مرده‌ بودم‌الآن‌ زنده‌ شده‌ام‌. از قبر بيرون‌ آمدم‌ و داخل‌ جمعيت‌ شدم‌. همراه‌ سيل‌ جمعيت‌، بدون‌ اراده‌ وهدف‌، در حركت‌ بوديم‌.هر يك‌، سفيد پوش‌، با فاصله‌هايي‌ از يكديگر، اطراف‌ ميز ايستاده‌ و جلوهر كدام‌ دفترهاي‌ بزرگي‌ بر روي‌ هم‌ انباشته‌ گرديده‌ است‌.
    فهميدم‌ كه‌ اين‌ تشكيلات‌ مربوط‌ به‌ رسيدگي‌ اعمال‌ بندگان‌ در صحراي‌ محشر است‌. از يكي‌ ازجوانان‌ كه‌ در كنار ميز ايستاده‌ بود سؤال‌ كردم‌: شما هم‌ مشغول‌ حساب‌ و اعمال‌ بندگان‌ خداهستيد؟ فرمودند بلي‌، اسمت‌ چيست‌؟ اسم‌ خود را گفتم‌. گفت‌: دفتر اعمال‌ تو پيش‌ من‌ نيست‌،بگرد تا پيدايش‌ كني‌. آن‌ قدر جستجو كردم‌ كه‌ ديگر رمقي‌ در من‌ باقي‌ نماند. به‌ هر پير و جواني‌مي‌رسيدم‌ از دفتر حسابم‌ سؤال‌ مي‌كردم‌. مي‌گفتند: بايد خيلي‌ بگردي‌، نا اميد مباش‌، پيدا خواهي‌كرد.
    نمي‌دانم‌ چه‌ مدت‌ طول‌ كشيد تا عاقبت‌ به‌ وسيلة‌ يكي‌ از جوانان‌ محاسب‌، به‌ جواني‌ كه‌ دفاتر من‌نزد او بود معرفي‌ شدم‌. از من‌ سؤال‌ كرد: اسمت‌ چيست‌؟ گفتم‌: غلام‌ عبّاس‌. اسم‌ پدرم‌ را پرسيد؟گفتم‌: حاتم‌. شهرتم‌ را پرسيد، گفتم‌: حيدري‌. گفت‌: من‌ مسئول‌ رسيدگي‌ به‌ اعمال‌ تو هستم‌.دفتري‌ را برداشت‌ و مشغول‌ به‌ خواندن‌ آن‌ شد. همة‌ محتويات‌ آن‌ دفتر را خواند و ورِ زد تا تمام‌شد. سپس‌ دفتر ديگري‌ را برداشت‌ ئو به‌ همين‌ طريق‌ مشغول‌ شد. در موقع‌ خواندن‌ وورِ زدن‌دفترها، ديدم‌ كه‌ روي‌ نوشته‌هاي‌ داخل‌ دفترها را عموماً با قلم‌ قرمز خط‌ كشيده‌اند.فقط‌ از سه‌ دفترآن‌، سه‌ مطلب‌ را از من‌ سؤال‌ كرد كه‌ متأسفانه‌ قلم‌ روي‌ آن‌ كشيده‌ نشده‌ بود.گفت‌: تو فلان‌ كار وفلان‌ كار و فلان‌ كار را كرده‌اي‌، آيا قبول‌ داري‌؟ گفتم‌: بلي‌، درست‌ است‌. چون‌ فهميدم‌ كه‌ كتمان‌حقيقت‌ در دادگاه ‌ الهي‌ صحيح‌ نيست‌، اعتراف‌ كردمأ ولي‌ مفاد آنها يادم‌ نيست‌ (چون‌ وقتي‌ ازخواب‌ بلند شدم‌ بكلي‌ فراموش‌ كرده‌ بودم‌).
    بهر حال‌، جوان‌ بازپرس‌ گفت‌: آماده‌ باش‌! يكدفعه‌ ديدم‌ از پشت‌ پايم‌ يك‌ ميله‌ آهن‌ قطور بيرون‌آمد كه‌ تا پشت‌ سرم‌ امتداد داشت‌. بعد جواني‌ قوي‌ هيكل‌، كه‌ رنگ‌ بدن‌ وي‌ قهوه‌اي‌ بود و ازحيث‌ پوشش‌ نيز عريان‌ بود و فقط‌ پارچه‌اي‌ را جهت‌ ستر عورت‌ به‌ كمر بسته‌ بود، با تازيانه‌اي‌ سه‌شقه‌ در دست‌، از طرف‌ دست‌ چپ‌ ظاهر گرديد. جوان‌ بازپرس‌ دستور داد كه‌ سه‌ تازيانه‌ به‌ من‌بزند. او نيز تازيانه‌ را بالي‌ سرش‌ چرخي‌ داده‌ از پشت‌ پاهايم‌ فرود آورد. تازيانه‌ ميلة‌ آهن‌ را بريد واز جلوي‌ زانوهايم‌ بيرون‌ آمد.
    من‌ همان‌ طور ايستاده‌ بودم‌ كه‌، او دوباره‌ تازيانه‌ را بالا برد، فهميدم‌ اين‌ مرتبه‌ تازيانه‌ از قلبم‌ عبورمي‌كند و كارم‌ تمام‌ است‌. مُاهَم‌ شدم‌ كه‌ بايد توسّل‌ به‌ آقايي‌ كه‌ غلام‌ او هستم‌ بزنم‌. يكدفعه‌، بدون‌اراده‌ فرياد زدم‌: يا قمر بني‌ هاشم‌، يا ابوافضل‌ العبّاس‌ عَليه‌ِ السَلام‌! كه‌ ديدم‌ دست‌ شخصي‌ كه‌تازيانه‌ را بالا برده‌ بود تا فرود بياورد، در هوا خشكيد و در پي‌ آن‌ تازيانه‌ از دستش‌ رها شده‌ و به‌زمين‌ افتاد.
    من‌ با ديدن‌ اين‌ منظره‌ و خوفي‌ كه‌ از خوردن‌ تازيانه‌ پيدا كرده‌ بودم‌، از خواب‌ پريده‌ و نشستم‌ ومشغول‌ گريه‌ و استغفار شدم‌. در عين‌ حال‌ خوشحال‌ و مسرور بودم‌ كه‌ مورد عنايت‌ آقايم‌،حضرت‌ باب‌ الحوائج‌ قمر بني‌ هاشم‌، ابوالفضل‌ العبّاس‌ بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌ واقع‌گرديده‌ام‌ و فهميدم‌ كه‌ حضرتش‌ در آن‌ عالم‌ چه‌ مقام‌ والايي‌ را دارا مي‌باشند كه‌ تمام‌ ملائكه‌،مخصوصاً مأمورين‌ غذاب‌، از اسم‌ مباركش‌ حساب‌ مي‌برند، تا چه‌ رسد به‌ ملائكه‌ رحمت‌.

    ▲ غصّه‌ نخور، آمدهام‌ ترا معالجه‌ كنم‌!

    واعظ‌ بزرگوار، آقاي‌ شيخ‌ علي‌ مظاهري‌، از حوزة‌ علمية‌ قم‌، از جناب‌ آقاي‌ شيخ‌ عبد الكريم‌ حق‌شناس‌، نقل‌ كردند كه‌ ايشان‌ فرمودند:
    در همسايگي‌ ما بانويي‌ محترمه‌ نقل‌ كرد كه‌ دختري‌ مريض‌ داشت‌. وقتي‌ كه‌ او رانزد دكتر نفيسي‌مي‌بردند، دكتر پس‌ از معاينة‌ دقيق‌، به‌ مادرش‌ مي‌گويد: شما چه‌ نسبتي‌ با اين‌ دختر مريض‌ داريد؟آن‌ بانو نمي‌گويد كه‌ من‌ مادرش‌ هستم‌، بلكه‌ مي‌گويد من‌ خالة‌ او مي‌باشم‌.
    دكتر آهسته‌ به‌ او مي‌گويد كه‌ اين‌ دختر سرطان‌ دارد؛ سرطان‌ به‌ دم‌ دلش‌ رسيده‌ و فردا به‌ قلبش‌مي‌رسد و دختر از دنيا مي‌رود!
    مادر ناراحت‌ شده‌ دست‌ دختر را مي‌گيرد و از مطب‌ دكتر خارج‌ مي‌شوند. دركوجه‌ دختر از مادرمي‌پرسد كه‌ دكتر چه‌ چيز آهسته‌ به‌ شما گفت‌؟ مادر از گفتن‌ مرض‌ خوداري‌ مي‌كند. دختر اصرارمي‌ورزد و سرانجام‌ مادر به‌ وي‌ مي‌گويد: دكتر گفت‌ كه‌ شما سرطان‌ داريد و فردا مي‌ميريد. وقتي‌مادر و دختر وارد منزل‌ شدند، دختر مي‌گويد: مادر، امشب‌ مرا تنها بگذار. او رادر اطاقي‌ تنهامي‌گذارند. قبل‌ از استراحت‌ وضو مي‌گيرد و به‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌متو ّل‌ مي‌شود و با چشم‌ گريان‌ به‌ خواب‌ مي‌رود.
    در عالم‌ رؤيا مي‌بيند درب‌ اطاِ باز شده‌ و آقايي‌ به‌ درون‌ آمد كه‌ دست‌ در بدن‌ ندارن‌. وي‌ به‌ دخترمي‌فرمايد: چرا ناراحتي‌ و گريه‌ مي‌كني‌؟ دختر مي‌گويد: مبتلا به‌ سرطان‌ هستم‌. دكتر گفته‌ فردامي‌ميرم‌، ولي‌ من‌ در اين‌ جهان‌ آرزوها دارم‌ و مايل‌ نيستم‌ بميرم‌. آن‌ آقاي‌ بي‌دست‌، به‌ اومي‌فرمايد: غصّه‌ مخور، من‌ آمده‌ام‌ ترا معالجه‌ كنم‌. دست‌ كه‌ ندارم‌ به‌ محل‌ سرطان‌ بمالم‌، پايم‌ رابه‌ محل‌ سرطان‌ مي‌مالم‌. سپس‌ پاي‌ مبارك‌ را بلند كرده‌ روي‌ دل‌ وي‌ مي‌گذارد و تا نزديك‌ قلبش‌مي‌آورد، و آنگاه‌ مي‌فرمايد: خوب‌ شدي‌، ناراحت‌ مباش‌! مي‌گويد: آقا، دلم‌ مي‌خواهد شما رابشناسم‌.
    مي‌فرمايد: من‌ ابوالفضل‌العبّاس‌، فرزند اميرالمؤمنين‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌ هستم‌ و دختراز خوشحالي‌ بيدار مي‌شود و فرياد زده‌ مادر را بيدار مي‌كند و مي‌گويد: مادر، مطمئن‌ باش‌، خوب‌شدم‌. حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ آمد، مرا شفا داد و رفت‌. فردا مادر دوباره‌ او را نزد دكترنفيسي‌ مي‌برد و مي‌گويد: آقاي‌ دكتر، اين‌ دختر را معاينه‌ كنيد. دكتر معاينه‌ مي‌كند و مي‌گويد: صددر صد خوب‌ شده‌ است‌!
    دكتر مي‌پرسد: خانم‌، واقعاً اين‌ همان‌ دختر مريض‌ است‌ كه‌ آورده‌ بوديد، يا دختر ديگري‌ است‌؟مادر مي‌گويد: وي‌ همان‌ است‌ كه‌ ديروز آورده‌ بودم‌ ولا غير! دكتر مي‌گويد: اگر همان‌ است‌،بهيچوجه‌ آثار مريضي‌ در او ديده‌ نمي‌شود.


    ▲ فتنه‌ بر طرف‌ شد!

    جناب‌ حجّة‌الاسلام‌ و المسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ محّمد درودي‌، تحت‌ عنوان‌ «رؤياي‌ صادقه‌ درتّوسل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ قمر بني‌هاشم‌عليه‌السلام‌ مي‌نويسد:
    چندين‌ سال‌ قبل‌، از طرف‌ عدّه‌اي‌ ناآگاه‌ به‌ مسائل‌ اسلامي‌ مورد تهديد واقع‌ شدم‌. يك‌ شب‌ قبل‌از خوابيدن‌، متوسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ شدم‌، يعني‌ صد مرتبه‌ صلوات‌ برمحمد و آل‌ محمد فرستادم‌ و ثوابش‌ را هدية‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ نمودم‌.
    هنگام‌ سحر در عالم‌ رؤيا رودخانة‌ بزرگي‌ مملو از آب‌ صاف‌ را ديدم‌ كه‌ يكي‌ از علماي‌ وارسته‌ وبزرگوار قم‌، آيت‌ الله سيّد حسين‌ بدلا، روي‌ آن‌ راه‌ مي‌رود و حقير هم‌ دنبال‌ او در حركتم‌. هيچ‌ كدام‌پايمان‌ در آب‌ فرو نمي‌رفت‌ و هر دو از آب‌ براحتي‌ گذشتيم‌. از خواب‌ كه‌ بيدار شدم‌، تعبير نمودم‌كه‌ فتنه‌ بر طرف‌ شد. فرداي‌ همان‌ شب‌، اشخاص‌ مذكور خودشان‌ نزد من‌ آمده‌ و عذرخواهي‌كردند و اين‌ گرفتاري‌ و مزاحمت‌، به‌ بركت‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ مرتفع‌ گرديد.



    ▲ قند هفتة‌ گذشته‌، آب‌ كوب‌ نبود!

    حجّة‌ الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ صاذقي‌ واعظ‌، كه‌ يكي‌ از ارادتمنان‌ خاندان‌ عصمت‌ و طهارت‌سلام‌ الله عليهم‌ در حوزة‌ علميّة‌ قم‌ هستنهد، از شيخ‌ غلامرضا يزدي‌، كه‌ عالمي‌ عارف‌ و زاهد ومتّقي‌ بود و در يزد مي‌زيست‌، نقل‌ كردند كه‌ گفت‌:
    من‌ در شبهاي‌ جمعه‌ منزل‌ قصّابي‌ روضه‌ مي‌خواندم‌. يك‌ شب‌ در عالم‌ خواب‌ ديدم‌ صحراي‌محشر است‌. حضرت‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ در يك‌ جا نشسته‌ و حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌من ي‌ اوست‌. صورت‌ مجالس‌ و محافلي‌ را كه‌ براي‌ اهل‌ بيت‌ عَليهِم‌ُ السَلام‌ بر پا شده‌، گرفته‌اند وحضرت‌ مي‌نويسند. رسيد به‌ روضة‌ قصّاب‌. حضرت‌، طبق‌ معمول‌ هر هفته‌، نوشت‌ كله‌ قند سه‌شاهي‌. حضرت‌ فرمود: نه‌ برادر، اين‌ هفته‌ كه‌ رفتم‌ منزل‌ قصّاب‌، گفتم‌: قند هفتة‌ گذشته‌، آب‌ كوب‌نبود؟ گفت‌: جلوي‌ شما آب‌ كوب‌ بود. گفتم‌: قند روضه‌؟ قصّاب‌ گفت‌: آمدم‌ روز قبلش‌ قند بخرم‌قند آب‌ كوب‌ نبود، قند ارزان‌ خريدم‌. خوانندگان‌ توجّه‌ داشته‌ باشند كه‌ تشكيلات‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ چقدر دقيق‌ است‌!



    منبع تمام کرامات
    آخرین ویرایش توسط ArasH در تاریخ 2008-Jan-11 انجام شده است

  20. کاربر زیر از ArasH برای پست مفید تشکر نموده است:


اطلاعات تاپیک

کاربران حاضر در این تاپیک

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک هستند. (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب ‌ها

این مطلب را به اشتراک بگذارید

قوانین ارسال

  • شما نمی‌توانید تاپیک جدید ارسال کنید.
  • شما قادر به ارسال پاسخ نیستید .
  • شما نمی‌توانید فایل ارسال کنید.
  • شما نمی‌توانید پست ‌های خود را ویرایش کنید.
  •  
دانشجو در شبکه های اجتماعی
افتخارات دانشجو
لینک ها
   
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
به دانشجو امتیاز دهید:

آپلود مستقیم عکس در آپلودسنتر عکس دانشجو

توجه داشته باشید که عکس ها فقط در سایت دانشجو قابل نمایش می باشند.

Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.6.1