فرهنگ و انديشه در عصر رضا شاه(۱)
گفتگوي نخستينامان با علي اصغر حقدار محقق جوان و نويسندة آثار متعددي در زمينة بازخواني انديشههاي روشنفكران ايراني و در حوزة “انديشهشناسي تاريخي”، در بارة جايگاه دادگستري نوين وبنيانگذار آن علياكبر داور در تاريخ تجدد حقوقي در ايران بود. (تلاش 20 ـ ويژهنامة رضاشاه) در خلال اين گفتگو وي بسيار فشرده و به ضرورت به نكات پراهميتي در مورد تحولات عميق در همة حوزههاي اجتماعي و فرهنگي، بويژه در سه عرصة ادبيات، تاريخنگاري و سياست در دوران تاريخي 1300 تا 1320 اشاره نمود. اين اشارات اجمالي براي ما زمينهساز پرسشهاي بسياري شد، از جمله در بارة پشتوانههاي فكري و روشتفكري اين تحولات و همچنين رابطة آنها با انديشهها و ايدههاي منورالفكران صدر مشروطيت. حول آن پرسشها بار ديگر با علي اصغر حقدار به گفتگو نشستيم، كه نتيجة آن گفتار در خور توجه زير شد كه در جزء جزء آن آقاي حقدار نشان ميدهد كه چگونه اصلاحات و گامهاي برداشتهشده در دو دهة رضاشاهي تبار به انديشهها و ايدههاي منورالفكران يا “مدرنهاي كلاسيك” ما برده و چگونه انديشمندان، محققين، نويسندگان، شاعران اين دورة تاريخي در آثار و انديشههاي خود نه تنها به صورت يك حلقة مشترك وظيفة انتقال ايدههاي مدرن مشروطيت را به دورة رضاشاهي بر عهده گرفتند، بلكه به پشتوانة قدرت اجرائي پادشاه كشور و پشتيباني بيدريغ وي آن ايدههاي مدرن را در بخشهاي مهم به مرحلة اجرا گذاشته و نهادمند ساختند. وي همچنين با پيگيري مستدل تحولات عيني گذار يك جامعة سنتي به يك جامعة مدرن، در همة عرصهها از ادبيات گرفته تا معماري، شهرسازي ايجاد نهادهاي جديد ادارة كشور، شكلگيري فرديت و هويت مدرن و بالاخره ورود ايران به عصر جديد آن را ترسيم كرده و در مجموعة گفتار، اهميت و موفقيت همسوئي كاركرد روشنفكري و اقتدار سياسي با رويكردي ترقيخواهانه در فاصلة سالهاي 1300 تا 1320 را به قضاوت خوانندگان ميگذارد.
ـ آقاي حقدار در آثار شما حضور نگاه جستجوگري احساس ميشود كه شناساييدستاوردهاي فكري و فرهنگي ايرانيان را از آغاز جنبش بيداري دنبال كرده و خط تداوم وچگونگي انتقال آنها از نسلي به نسل ديگر را بر بستر گذر زمان پيگيري ميكند. از آنجائيكه چنين نگرشي مانع گسست در ذهنيت و آگاهي تاريخي است، لذا بسيار شايسته و در خور ستايش است. ما فكر ميكنيم از همين منظرگاه است كه در گفتگوي پيشين و در پاسخ به پرسش نهائي ما در مورد شرايط برآمدن رضاشاه, شما به تحولات در حوزة فرهنگي در ايندوره و بازتاب ايدههاي مدرن منورالفكران صدر مشروطه به دورة رضاشاهی اشاره داشته و بر بروزات اين ايدهها در سه سطح ادبيات، انديشة سياسي و تاريخنگاري در آن انگشت گذاشتيد.
اما در ابتداي گفتگوي اين بارمان، نخست بفرمائيد. كداميك از ايدههاي سازندة ايدئولوژي مشروطيت توانست از ميان دهههاي آشفتگي، آشوب و فراز و فرودهاي بسيار، راه خود را به نظام فكري ـ فرهنگي روشنفكري دورة رضا شاهي بگشايد؟
حقدار ـ با تشكر از دقتِ نظري كه به مطالب «انديشهشناسي تاريخي» داريد، همانطور كه اشاره كرديد به باور من استمرار ايدههاي نوجويانهي دوران مشروطيت و پيش زمينههاي آن با گذر از شرايط بحراني چهارده ساله ـ از تشكيل اولين پارلمان در ايران تا كودتاي سوم اسفند 1299 ـ پايههاي اوليه و ابتدايي خود را در عصر دولت سردارسپه استوارساخت. به تعبيري بازخواني تاريخ آن دوره ـ از استقرار مشروطيت و دوران بحرانهاي چهارده ساله تا تغيير سلطنت همچون مدخلي براي دورة مورد بررسي ـ حكايت از اينمساله دارند كه انديشههاي سياسي با نهادمند شدن در نظام كشورداري و دگرديسي كه در فرهنگ نخبگان به وجود آمده بود، بيش از هر ايدهاي خود را در دورة مورد بررسي ـ عصر رضاشاهي ـ نشان ميدهند. با اين حال نبايد از ايدههاي اقتصادي، مقولات اجتماعي و باورهاي مذهبي كه به دنبال رويارويي با دنياي مدرن، فرصت بروز و درخواست تغيير يافته بودند، غافل بود.
به نظر من اين همه نشات گرفته از نگاه واقعگرايانهاي بود كه در ميان روشنفكران و نخبگان سياسي ـ فرهنگي ايران در برخورد با حوادث و رويدادهايي كه در دورة استقرار مشروطيت تا تغيير سلطنت به وقوع پيوست, ايجاد شده و انديشهها را در پاسخگويي به عينيات شكل ميداد. اگر بخواهيم در اشارهاي اجمالي به ريشهها بپردازيم، ميتوان به عنوان نمونه از نخستين طرح اقتصادي نام برد كه صنيعالدوله در رسالة «راه نجات» پي ريخته و پشتسر گذاشتن عقب ماندگي ايران را در ايجاد راهآهن دانسته است. گذشته از صحت و سقم اين نظريه، ميتوان آن را در بازخواني تاريخي انديشههاي مدرن در ايران به تأمل گذاشت. چرا كه صنيعالدوله به درايت دريافته بود كه بدون ساماندهي به امور حمل و نقل و تسريع در انتقال كالاها، سيستم معيشتي سنتي را نميتوان از سر گذرانده و به گردونة مبادلات تجارت بينالمللي وارد شد و به همين خاطر راه حل مشكلات اقتصادي ايران و تحول در امور تجاري را ساختن راهآهن ميدانست. اگر چه اين ايده پيش از صنيعالدوله در ميان منورالفكراني چون ملكمخان و... مطرح بوده، ولي آن چيزي كه صنيعالدوله را بهجد با فكر ايجاد راهآهن مشغول كرده بود، از يك طرف تغييري بود كه در شيوة كشورداري پديد آمده بود و از طرف ديگر گسترش آگاهيها از اصول و مباني دنياي مدرن و آشنايي با اهميت زيربنايي صنعت در تجارت بينالمللي و ساماندهي به مسائل مالي بود.
بنابراين به اعتقاد من بايستي انتقال ايدههاي مدرن را از دورة مشروطيت به دورة رضاشاهي در كليت آنها ـ با شدت و ضعفشان ـ به تأمل گذاشت. يكي از حلقههاي واسط ميان دورهي اول مشروطيت و به حكومت رسيدن رضاشاه، جمع نخبگاني بودند كه با ايدههاي مدرن، در پي انسجام و مدرنيزاسيون كشور بودند. يکی از اين جمعها كه در «انجمن ايرانجوان» متشكل شده بود، با انتشار مرامنامهاي رئوس برنامههاي نوگرايانهي خود را اينگونه اعلام كرده بود:
ـ الغاي كاپيتولاسيون.
ـ احداث راهآهن.
ـ استقلال گمركي ايران.
ـ فرستادن دانشجوي دختر و پسر به اروپا.
ـ آزادي زنان.
ـ وضع قانون جزا.
ـ توجه به ترويج معارف و تعليمات ابتدائي.
ـ تأسيس مدارس متوسطه و توجه به تحصيلات فني و صنعتي.
ـ محروم كردن بيسوادان از حق رأي.
ـ تأسيس موزهها و كتابخانهها و تئاترها.
ـ اخذ و اقتباس قسمت خوب تمدن اروپا.
علي اكبر سياسي ـ يكي از بنيانگذاران اصلي «ايران جوان» و از تحصيلكردگان اروپايي در بخشي از خاطرات خود، به ماجراي ديدارشان با سردارسپه اشاره ميكند كه نقل آن براي روشن شدن پاسخ شما ضروري است.
دكتر سياسي مينويسد: چيزي از تأسيس «ايران جوان» نميگذشت كه سردارسپه نخستوزير نمايندگان ايران جوان را به حضور خواند. انجمن دعوت سردارسپه را پذيرفت ـ البته جز اين هم نميتوانست بكند! اسماعيل مرآت، مشرّف نفيسي، محسنرئيس و من با اندكي بيمناكي به اقامتگاه او كه در آن موقع در خيابان سپه تقريباً روبروي مدارس نظام (بعدها دانشكده افسري) بود رفتيم. در محوطه باغ ايستاده بوديم كه او با شنلي كه بر دوش داشت با قامت بلند و برافراشتة خود از دور پيدا شد و روي نيمكتي نشست و به ما اشاره كرد نزديك شويم و روي نيمكتي كه نزديك او بود جلوس كنيم. آنگاه گفت: «شما جوانهاي فرنگ رفته چه ميگوئيد؟ حرف حسابتان چيست؟ اين انجمن ايرانجوان چه معني دارد؟» من گفتم: اين انجمن از عدهاي جوانان وطنپرست تشكيل شدهاست. ما از عقبماندگي ايران و از فاصله عجيبي كه ما را از كشورهاي اروپا دور ساخته است رنج ميبريم و آرزوي از بين بردن اين فاصله و ترقي و تعالي ايران را داريم و مرام انجمن ما بر همين مبني و اصول گذاشته شده است. گفت: «كدام مرام؟» من مرامنامة چاپ شده انجمن را به او دادم. آن را گرفت و آهسته و به دقت خواند. آنگاه نگاه نافذ و گيرندة خود را متوجه ما كرد و با كمال گشادهروئي گفت: «اينها كه نوشتهايد بسيار خوب است. ميبينم كه شما جوانان وطنپرست و ترقيخواه هستيد و آرزوهاي بزرگ و شيرين در سر داريد. ضرر ندارد كه با ترويج مرام خودتان چشم و گوشها را باز كنيد و مردم را با اين مطالب آشنا بسازيد. حرف از شما ولي عمل از من خواهد بود... به شما اطمينان، بلكه بيش از اطمينان به شما قول ميدهم كه همة اين آرزوها را برآورم و مرام شما را كه مرام خود من هم هست از اول تا آخر اجرا كنم... اين نسخه مرامنامه را بگذاريد نزد من باشد... چند سال ديگر خبرش را خواهيد شنيد.»
در واقع ايدههاي راه يافتهي مشروطيت به عصر رضاشاهي بيش از هر نمادي، در ايجاد نهادهاي اقتصادي ـ فرهنگي و پديداري مفهوم دولت ـ ملت ظاهر شد. بلافاصله بايد اضافه كرد هيچ كدام از اين نهادها و مفاهيم نه بدون مقدمه واقع شدند و نه از سنتهاي ايراني نشأت ميگرفتند. تحولي كه در انديشههاي عدهاي از نخبگان فرهنگي ـ سياسي دوران پيشامشروطه و استقرار آن در مواجهه با مدرنيته و گسست از آموزههاي سنتي به وقوع پيوسته بود، پشتوانههاي فكري ـ فرهنگي نهادسازي عصر رضاشاهي ـ وحتي پيش از آن يعني استقرار پارلمان و... را در دورهي اول مشروطيت ـ در خود جاي داده بودند. انديشمنداني كه من افراد بنيانگذار و جريانساز آن را «مدرنهاي كلاسيك ايراني» خواندهام، توانستند در گذار از باورهاي سنتي و ادغام فرهنگ ايراني در نظام رو به رشد جهاني شوندهي مدرنيته، بر دوران سپري شدهي شيوهي زيستي ـ فرهنگي سنت فائق آمده و دوران تازهاي براي جامعه و فرهنگ ايران زمين به ارمغان آورند. با تحول ذهنيت، بالتبع كنشها و معيارهاي زيستي نيز دچار دگرديسي ميشوند.
بر اين اساس بود كه فكر ايجاد دولت منتظم ـ مشورت خانه ـ تدوين قوانين موضوعه و عرفي ـ تشكيل ارتش متحدالشكل ـ ايجاد راهآهن و خطوط تلگرافي و... و هر آن چيزي كه به اصطلاح جنبههاي عيني و مظاهر دنياي مدرن را تشكيل ميدادند، آگاهان فرهنگي ـ سياسي را به خود مشغول داشت و آنان به اقتضاي درك و دريافت خود از لوازم و الزامات دنياي مدرن، به ابراز نظرياتي در خصوص تغيير ساختارهاي اقتصادي ـ سياسي و فرهنگي براي تأمين نيازهاي ايرانيان روي آوردند. البته من اينجا از تحليل تبارشناختي اين آرمانها و ذهنيتها كه از دوران برخوردهاي نظامي ايران و روسيه و رسوخ نظام نوين اقتصادي به ايران آغاز ميشود، ميگذرم و فقط در حيطهي جواب شما به اشاره مفاهيم و مضامين اقتصادي ـ سياسي و فرهنگي را كه منورالفكران عصر پاياني قاجاريه در آثار و تأليفات خود پرورانده بودند و به دورهي رضاشاه نيز گسترش پيدا كردند، ميپردازم.
مثلاً ميتوان از رسالهي «تنظيمات» ميرزاملكمخان ناظمالدوله ياد كرد كه از ضرورت يك دولت مقتدر مركزي سخن ميگفت و استقرار پادشاهي سردارسپه، آن ايده را تا حدودي عملي كرد.
يا از زمان عباس ميرزا، ايرانيان در آرزوي داشتن يك ارتش دائمي و متحدالشكل بودند و اين آرزو در دورهي رضاشاهي به عمل رسيد. پيش از اين دوره، دو تلاش براي ايجاد ارتش نوين در ايران انجام گرفته بود: يكي در دورة اميركبير و ديگري در زمان ميرزاحسينخان مشيرالدوله(سپهسالار) در سالهاي 1280 تا 1290 قمري. هر دو طرح براي تجديد كامل سازمان نظامي ايران ارائه شد، ولي هيچ كدام از آن بزرگان نتوانستند در انجام خواستههاي خود موفق شوند. تا اينكه سردارسپه بعد از كودتاي 1299 كه تشكيلات نظامي ايران را چهار نيروي بريگارد قزاق ـ پليس جنوب ـ ژاندارمري و بريگارد مركزيتشكيل ميدادند، با ايجاد سازمان نظامي واحد انسجام داد و و در 14 آذر 1300خورشيدي طي فرماني تمام قشون ايران را داراي لباس متحدالشكل و صاحب تشكيلات واحد گردانيد. تأسيس دانشكده افسري در بهمن ماه همان سال، اعزام 60 نفر محصل نظامي به فرانسه، جذب امكانات مالي، افزايش تعداد كادر، خريد سلاحهاي جديد و آموزشهاي نوين، ارتش ايران را به قدرتي قابل توجه تبديل و آرزوهاي يك صد ساله را محقق ساخت. فون بلوخر ـ سفير وقت آلمان در ايران ـ دربارهي روحيهي نظاميگري رضاشاه و اهميتي که به ارتش ميداد، مينويسد: «... او ساده ميزيست، ولي سختگيري و توجهاش به مسايل نظامي منحصر به فرد بود. براي ارتش هر نوع كاري انجام داد و دشمن آنهايي بود كه با هزينههاي سربازان جيب خود را پر ميكردند... وي به شكلي غير عادي نسبت به ديگر ايرانيان و همقطارانش قد بلند، راست و با توان بود. او همچنين تندخو، چابك، رك و نيز صفات درندهخويي داشت.»
باز ميتوان از مواردي چون ايجاد خطآهن يا مايهكوبي همگاني نام برد كه از زمان ناصرالدين شاه قاجار حسرت دارا بودن آن به دل ايرانيان مانده بود و دولت رضاشاه توانست آنها را عملي سازد. همان طور كه اشاره كردم ايجاد راهآهن در ميان آگاهان مشروطهخواه از چنان جايگاهي برخوردار بود كه مرد دنيا ديدهاي چون صنيعالدوله ـ رئيس اول مجلس اول ـ علاج عقبماندگي ايران و رشد اقتصادي كشور را در ايجاد آن و راهآهن را «راه نجات» ايران از بلاي عقبماندگي ميدانست.
اين آموزهها بود كه كنشگران عصر رضاشاهي به پشتوانهي اجرايي وي، مرحلهي نهادمند ساختن آنها را عملي ساختند. با آگاهي از اهميت راهآهن رضاشاه خود در خاطراتش از سفر مازندران مينويسد: «امتداد خط آهن ايران و متصل ساختن بحر خزر به درياي آزاد و خليج فارس جزو آمال و آرزوهاي قطعي من است، آيا ممكن است كه خطآهن با پول خود ايران و بدون استقراض خارجي و در تحت نظر مستقيم خود من تأسيسشود؟ آيا ممكن است مملكت پهناوري مثل ايران از ننگ نداشتن راهآهن خلاص شود؟...» و بالاخره اين آرزوها با تصويب قانون انحصار دولتي قند و شكر و چاي به منظور تهية سرماية ايجاد راهآهن، در نهم خرداد 1304 خورشيدي از سوي مجلس شوراي ملي، جامهي عمل ميپوشد. رضاشاه در يادداشتي مينويسد: «... در همين اوان به كشيدن خطسراسري و متصل ساختن اجزاي مهمه مملكت به يكديگر همت گماشتم، بدون اين كه براي انجام اين كار ديناري از خارجه قرض كنم، بلكه با انحصار قند و شكر از خود ملت گرفتم و صرف مصالح خود ملت كردم...». در 23 مهر 1306 خورشيدي نخستين كلنگ ساختمان راهآهن در محلي كه ميبايست ايستگاه تهران ايجاد شود، به دست رضاشاه به زمين زده شد و در مدت كمي، ايران صاحب راهآهني با طول اولية 1435 کيلومتر شد. رضاشاه چنان علاقهاي به ايجاد راهآهن داشت كه در طول ساخت آن، حدود 18 بار از مراحل ساخت بازديد كرده بود.
وضعيت در ديگر زمينههاي اقتصادي هم به همانگونه بود كه ايجاد راهآهن را باعث شد. رضاشاه توانست با ايجاد كارخانجات متعدد و حمايت از صنايع نوپاي داخلي، ايران را از مرحلهي كشاورزي به موقعيت صنعتي ارتقا دهد و كشور از روستازدگي به شهرنشيني سوق يابد. در اين راستا طي دههي 1300 صنايع جديد رو به گسترش گذاشت و مجموعاً 680 كارخانه ماشيني در ايران ايجاد كه براي حدود 45000 نفر كارگر ايجاد شغل كرده بود. وضعيت در صنايع ديگر هم اميدوار كننده بود: ايجاد 121 واحد صنعتي ريسندگي ـ بافندگي صنايع دستي با بيش از 54 هزار شاغل در شهرهاي مختلف كشور و فعاليت بيش از 23 هزار نفر در 183 معدن كشور و جذب سرمايههاي خارجي با تصويب قوانيني در سال 1309 كه به موجب آن، تسهيلات گمركي در زمينهي واردات ماشينآلات و معافيت مالياتي 5 ساله براي كارخانهها پيشبيني شده بود، از ديگر مواردي هستند كه عملي شدن ايدههاي مدرنيستهاي اقتصادي ـ سياسي را در خود جاي داده بودند و بالتبع اين كنشها، در تبار انديشگي راه به تغيير ذهنيت ميبرد كه از چندي پيش در ميان برخي از نخبگان ايراني پديدار شده بود.
نتيجهي اقدامات آن دوره، افزايش شركتهاي ثبت شده از 93 عنوان در سال 1311 به 1735 عنوان در سال 1319 بود. يعني در شرايطي كه به روايت وارونهي ايدئولوژيكنويسان دوران استبداد و ديكتاتوري بود و كشور از مشكلات رنج ميبرد ـ از طرفي رضاشاه بر خلاف شاهان قاجار كه به علت پرتي از شرايط نوين اقتصاد جهاني، قوانين غيرعادلانهاي را در روابط تجارتي با خارجيان به ايران تحميل كرده بودند، با تصويب قانون تجارت در سال 1311 تجارت خارجي را در انحصار دولت درآورد و با مديريت فرايند توسعهي صنعتي و رعايت الزامات كنترلي آن، سياست تجارت آزاد را از دست خارجيان بيرون آورد. از اين موارد باز هم تاريخ به ياد سپرده است كه چگونه در آن دوران طبق قانون كنترل اسعار خارجي، ورود كالاهاي تجملي مستلزم كسب مجوز مخصوص گرديد و براساس اصلاحيهي اين قانون، صادركنندگان ميبايست 90 درصد ارز تحصيل شده را در ظرف يكسال به دولت ميفروختند.
جريان نفت و قرارداد ايران و انگليس هم مشهورتر از آن است كه موافقان و مخالفان آن دوره از ياد برده باشند و نيازي به يادآوري آن نيست. ـ حال اصحاب ايدئولوژي و تحريف كنندگان تاريخ بگويند آن دولت را انگليسيان بر سر كار آوردند و انگليسيان ادارهاش كردند و انگليسيان از صحنهي سياسي ايران خارج كردند ـ در اين ميان ايجاد آموزش و پرورش عمومي كه در نزد بيشتر روشنفكران اوليهي ايراني به درستي قدم اول و شرط ضروري مدرنسازي كشور تشخيص داده شده بود، در دههي اول حاكميت رضاشاه عملي شد و فرزندان اين مرز و بوم بدون تفكيك طبقاتي ـ جنسيتي و قومي از آن برخوردار شدند. حال بگذريم از اين مساله كه به گواهي گذشتهي تاريخي، ملت ايران هيچ وقت نتوانست تربيتپذير شود و ياد بگيرد شرايط زندگي را به نظم و ترتيب درآورد و دل در گرو يافتههاي خرافي ذهن خودبين و خودخواهاش داشت و دارد. (البته رگ مليگرايان از اين حرف تير نكشد و موضعگيري احساساتي نكنند كه اگر اين مساله به صورت مفصل باز شود، وضعيت خرابتر از آن خواهد بود كه من در اينجا به آن اشاره كردم) گذشته از اين مساله، حتي ساخت و سازهاي فضاهاي اداري و شهرسازي نيز متأثر از ايدههايي بودند كه پيش از اين دوره، در ميان روشنفكران مطرح شده بودند.
فرايند مدرنسازي در آن دوره چنان همه جانبه بود كه حتي بر شهرسازي و ساخت و سازها نيز تاثير گذار بود. معماري دورهي رضاشاه چهرهاي ايراني داشت كه با الهام از آموزههاي وطنپرستانه و مليگرايانه، با سبكهاي مدرنيستي به هم آميخته شده بودند. بالاخره بوروكراسي سراسري و نظام اداري كه در كليت خود محصول روشنگري نخبگان بود و همانند پديدههايي چون: قانون ـ پارلمان ـ حقوق و... هيچ سابقهاي در فرهنگ سنتي ايران نداشتند، در دورهي رضاشاه شكل گرفت و چهرهاي جديد به سيستم اجرايي كشور داد. در مصاحبهي قبلي به صورت موردي، اقدامات علياكبر داور در تغييرات بنيادين نظام قضايي و ايجاد دادگستري نوين، نمونهاي از عملي شدن انديشههاي مدرن عصر مشروطهخواهي در عصر رضاشاهي را به بحث گذاشتيم. در ديگر زمينههاي اقتصادي هم باز شاهد عملي شدن آرمانهاي مشروطيت و نخبگان دهههاي گذشته در اين دوره هستيم. تأسيس بانك ملي ايران كه در دوران مظفرالدين شاه و حتي پيش از آن در دورهي پاياني حكومت ناصرالدين شاه در ميان فرهيختگان مطرح شده بود، از جمله نهادهايي بود كه در دورهي رضاشاه به مرحلهي عمل رسيد.
ميدانيد كه اولين بار ملكمخان بود كه با زباني ساده و به دور از تكلف و به هم ريختگي مفاهيم جديد و قديم، در رسالهي «مذاكره دربارة تشكيل بانك» از آن و جايگاهش در شرايط نوين اقتصادي سخن گفت و حكومت ايران را متوجه ضرورت تشكيل آن گردانيد. در مجلس اول هم نمايندگان مفصل از اهميت آن سخن گفتند و حتي اعلان تأسيس بانكملي ايران را تهيه و منتشر كردند، اما ايجاد آن در سال 1307 خورشيدي به وقوع پيوست و تأثيرات ماندگاري بر اقتصاد كشور گذاشت. چرا كه ايجاد بانك كه در ارتباط مستقيم با سرمايه و تجارت بود، مستلزم تأمين امنيت و شرايطي نظير سيستم پولي و مبادلات ارزي بود كه اين لوازم و الزامات تا پيش از برقراري دولتي مقتدر و مركزي و تحقق امنيت ملي ايران در زمان سردارسپه، فراهم نشده بود.
بنابراين به يقين و بر پايهي دادههاي تاريخي و مستند و تحليل عقلاني جريانات و رويدادهايي كه در آن دوران از صدور فرمان مشروطيت و حتي پيش از آن تا تغيير سلطنت و هويت يافتن مدرن ايرانزمين، در تاريخ معاصر كشورمان ثبت شده است، ميتوان گفت كه ايدههاي معوق مانده و اقدامات ناقص و تازه شروع شدهي مشروطهخواهان در تمامي زمينههاي اجتماعي ـ فرهنگي ـ اقتصادي و سياسي در دورهي رضاشاه به تثبيت رسيده و ايدههايي كه پيش از آن در مقام نظريه و آرمان بودند، نهادمند شدند.
در اين ميان برخي از ايدههاي اجرايي و مدرنيتهي سياسي، به واسطهي مسائلي كه در دههي دوم سلطنت رضاشاه پيش آمد، در محاق فراموشي ماند و آن طور كه لازمهي مدرنيزاسيون همه جانبه و توسعهي پايدار بود، تغييرات سياسي نتوانست پا به پاي توسعهي اقتصادي و توسعهي فرهنگي، عملي شود. بيتوجهي به تشكيل انجمنهاي ايالتي و ولايتي ـ عدم رعايت قوانين مربوط به احزاب و مطبوعات و... از مواردي بودند كه چهرهي سياسي آن دوران را با آفتهايي جدي و قابل تأمل ترسيم ميكنند. پارلمان هم در دورهي دوم سلطنت پهلوي اول، از جايگاه قانونگذاري خود پس رانده شد و تا حدودي تفكيك قواي سهگانهي حكومتي با بيمبالاتي مواجه شد.
اين كه چه عوامل و عللي باعث توقف توسعهي سياسي و مانع ايجاد مدرنيتهي سياسي در ايران عصر رضاشاهي شدند و ساختار سياسي دولت سردارسپه و رضاشاه در كدامين قالب اجرايي ميگنجد، مباحثي هستند كه فعلاً خارج از طرح و بررسي مسائل فرهنگي و تاثيرات انديشگي دورهي مشروطه بوده و با مطرح كردن واقعبينانهي آن، ميتوان به ساختار ارگانيك و به هم پيوستهي آن دوران حساس و حياتي، بصورت جامع و شامل آگاه شد.
ـ شما در كتاب «فريدون آدميت و تاريخ مدرنيته در عصر مشروطيت» بر بستر معرفي افكار و آراء فريدون آدميت و به نقل از وي، تحولات فكري و فرهنگي جنبش مشروطه را مورد تفحص قرار داده و مقاطع مختلف اين جنبش را حول معرفي نظام فكري تك چهرههاي برجستة آن دورهها بررسي نمودهايد. در بخش اصلاحات اميركبير و با اقتباس از گفتههاي آدميت به مسئلة محدود ماندن «دگرگونيهاي ذهني» به طبقه انديشمند جامعه اشاره داشته و از عدم سرايت اين دگرگونيها به پيكرة جامعه سخن گفتهايد.
آيا همين قضاوت را ميتوان به فعاليتهاي فكري ـ فرهنگي دورة رضاشاه سرايت داد؟
حقدار ـ نه خير. چرا كه اولاً بايستي هر مسئلهاي را در ظرف زماني و مكاني خود ديد و از اين منظر، شرايط زماني ايران عصر ناصري با وضعيت ايران عصر پهلوي ـ اول ـ در كليت آن متفاوت بود. دوم اين كه ناصرالدين شاه به استناد عملكرد او، هيچ وقت به صورت جدي و واقعي نتوانست با تغيير سياست و تحول اجتماع كنار بيايد. در حالي كه رضاشاه خود پشتيبان تغيير در جامعه بود و تمام اهتمام خويش را در راه نوسازي ايران به كار گرفت و روشنفكران را در نهادينه كردن ايدههاي مدرن حمايت ميكرد. براي اثبات اين مسئله، خاطرات دكترعلياكبر سياسي كه در پاسخ سؤال قبلي برايتان خواندم، يكي از موارد متعددي است كه جديت رضاشاه در ترقي و پيشرفت ايران را گزارش ميكنند. بنابراين بر خلاف دورة ناصرالدين شاه، نه تنها انديشمندان در دورة رضاشاه از حمايت و پشتيباني او برخوردار بودند، بلكه توانستند ايدهها و انديشههاي خود را در نهادهاي اجتماعي ـ اقتصادي و سياسي نيز تثبيت كنند.
از سوي ديگر، در دورهي پهلوي اول بر تعداد نخبگاني كه به واقع ضرورت تحولات اساسي در ساختارهاي كشور را درك كرده بودند، افزوده شده بود و روابط گسترش يافته ميان ايران و دنياي جديد، ذهنيتهاي سنتي را به چالش ميكشيد و با قرارگرفتن روشنفكران عملگرا در سمتهاي اجرايي و تدوين قوانين جديد و ايجاد نهادهاي دولتي ـ نظير اقداماتي كه داور در گذار از قضاوت شرعي به حقوق مدرن در ايجاد دادگستري نوين انجام داد, يا اقداماتي كه تيمورتاش در ايجاد بوروكراسي اداري انجام داد و... ـ پيكرهي جامعه هم از مزاياي مدرنيزاسيون برخوردار شده بود. در حالي كه چه در دوران اميركبير و چه در دوران ميرزاحسينخان سپهسالار به واسطهي پوسيدگي نظام حكومتي قاجاريه و اقتدار آموزههاي قبيلهاي كه بر امور مالياتي ـ سياسي و فرهنگي حاكم بود، كنشهاي مدرن آنان با بنبست مواجه شد و به دنبال دورهي تحول و اصلاح، دورهي خمود و ثبات مستولي ميشد.
شما ميتوانيد تفاوت اين دو دوره را از منظر دگرگونيهاي ذهني در دو شخصيت ميرزاتقيخان اميركبير و عبدالحسين تيمورتاش به مقايسه گذاريد. اميركبير با تمامي خدماتي كه به نوسازي و اصلاح كشور انجام داد، اما از آن تحولات عميق ذهني و دگرگوني كه در ذهنيت براي عملي كردن نوسازي لازم است، برخوردار نبود. همو در چارچوب حفظ نظم موجود قاجاريه ـ كه شاه سايهي خداوند و حاكم مطلقالعنان جامعه و رعيت به مانند گوسفندان او بودند ـ ميخواست اصلاحاتي انجام دهد. از سويي اميركبير هيچگاه با تماميت مدرنيته و تغييراتي كه در زمينههاي اقتصادي ـ سياسي ـ اخلاقي ـ ديني ـ فرهنگي و... در سير تحولي تمدن انساني به وجود آمده بود، آشنا نبود و به همين خاطر نتوانست جامعه را از فرصتهاي به دست آمده در زمينههاي ديني و اخلاقي، به تسامح و رواداري اعتقادي ارتقا دهد. در حالي كه جريانات دگرانديش ديني آن دوران آخرين فرصت براي خلاصي از كهنه باورهاي گذشتگان بود و بالتبع تاثيرات ژرفي در سياست اجرايي كشور ميتوانست داشته باشد. همانطور كه در جريان جنبش مشروطيت، بيشترين افراد ديندار شركت كننده در تحركات سياسي و اجتماعي را دگرانديشان تشكيل ميدادند. اگر چه همين دگرانديشان ديني خرافيتر از پيشينيان خود درآمدند و حلقهي بستهي ذهن ايراني را بستهتر كردند.
همچنين ميتوان به عدم آگاهي اميركبير از دگرگوني اقتصاد جهاني اشاره كرد كه باسيستم معيشتي سنتي نميتوانست چفت و بست شود و امير بدون توجه به اين امر، در پي ساخت و سازهاي تازهي اقتصادي بود. در حالي كه تيمورتاش تحصيلكردهي غرب بود و تمامي بنيانها و اصول مدرنيته را ميشناخت و زيسته بود و از طرفي به اين نكته آگاه بود كه تا مباني تغيير نكنند، هرگونه تحول در لايههاي فرعي، اثري در فرايند نوسازي نخواهد داشت. بنابراين با انتظام بخشيدن به سيستم اداري و دريافت اصول ديپلماتيك از يك سو و تنظيم عقلاني و واقعگرايانهي حوزههاي اجرايي بر پايهي قانون اساسي و فراهمسازي زمينههاي لازم براي آزادي اعتقادي و اخلاقي، به قول شما از «محدود ماندن دگرگونيهاي ذهني به طبقهي انديشمند جامعه» جلوگيري كرد و با حمايت و گسترش طبقهي متوسط جديد، دگرگونيهاي ذهني را عموميتر و ملموستر كرد.
در واقع تيمورتاش با اين اقدامات خود به عنوان روشنفكري كنشگر و عملگرايي مدرن، بر مشكل فرهنگسازي آگاه بوده است و آن را تا حدودي كه از عهدهاش برميآمد حل كرد. كافي است به اقدامات او در مقام وزير دربار و برخوردهايي كه با هيئت وزيران و نمايندگان پارلمان و سفراي كشورهاي خارجي داشت و برخوردي كه با اهل هنر و فرهنگ مانند قمرالملوك و ديگر انديشمندان و هنرمندان داشت، توجه كنيد تا به تفاوت عميق و مبنايي دو دورهي ناصري و پهلوي اول در ديگر ساختارها و محدود ماندن يا گسترش دگرگونيهاي ذهني پي ببريد.
منبع




پاسخ با نقل قول





این مطلب را به اشتراک بگذارید