پایه عکاسی مونوپاد
مدرسان شریف ۹۳
سایت علمی دانشجویان ایران
دانـلـود مقـالات آی اس آی 
از تـمامـی پـایـگـاه های آنـلایــن، بـه سـادگـی!
هنر ایران پژوهش (توسعه)
در حال نمایش 1 تا 3 از مجموع 3

تاپیک: فرهنگ و اندیشه در عصر رضا شاه

  1. Top | #1

    • معاون سابق بخش علوم انسانی
    • تاریخ عضویت
      31-Oct-2007
    • رشته تحصیلی
      تفکر
    • مقطع تحصیلی
      سربازی !
    • دانشگاه
      هتل !
    • تخصص
      مادر مهارت ها تعقل
    • محل سکونت
      دیار عاشقان
    • پست‌ها
      3,448
    • سپاس
      22,920
    • 15,014 تشکر در 5,406 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      23
    • امتیاز
      769

    پیش فرض فرهنگ و اندیشه در عصر رضا شاه

    فرهنگ‌ و انديشه‌ در عصر رضا شاه‌(۱)

    گفتگوي نخستين‌امان با علي اصغر حقدار محقق جوان و نويسندة آثار متعددي در زمينة بازخواني انديشه‌هاي روشنفكران ايراني و در حوزة “انديشه‌شناسي تاريخي”، در بارة جايگاه دادگستري نوين وبنيان‌گذار آن علي‌اكبر داور در تاريخ تجدد حقوق ي در ايران بود. (تلاش 20 ـ ويژه‌نامة رضاشاه) در خلال اين گفتگو وي بسيار فشرده و به ضرورت به نكات پراهميتي در مورد تحولات عميق در همة حوزه‌هاي اجتماعي و فرهنگي، بويژه در سه عرصة ادبيات، تاريخ‌نگاري و سياست در دوران تاريخي 1300 تا 1320 اشاره نمود. اين اشارات اجمالي براي ما زمينه‌ساز پرسشهاي بسياري شد، از جمله در بارة پشتوانه‌هاي فكري و روشتفكري اين تحولات و همچنين رابطة آنها با انديشه‌ها و ايده‌هاي منورالفكران صدر مشروطيت. حول آن پرسشها بار ديگر با علي اصغر حقدار به گفتگو نشستيم، كه نتيجة آن گفتار در خور توجه زير شد كه در جزء جزء آن آقاي حقدار نشان مي‌دهد كه چگونه اصلاحات و گامهاي برداشته‌شده در دو دهة رضاشاهي تبار به انديشه‌ها و ايده‌هاي منورالفكران يا “مدرنهاي كلاسيك” ما برده و چگونه انديشمندان، محققين، نويسندگان، شاعران اين دورة تاريخي در آثار و انديشه‌هاي خود نه تنها به صورت يك حلقة مشترك وظيفة انتقال ايده‌هاي مدرن مشروطيت را به دورة رضاشاهي بر عهده گرفتند، بلكه به پشتوانة قدرت اجرائي پادشاه كشور و پشتيباني بي‌دريغ وي آن ايده‌هاي مدرن را در بخشهاي مهم به مرحلة اجرا گذاشته و نهادمند ساختند. وي همچنين با پيگيري مستدل تحولات عيني گذار يك جامعة سنتي به يك جامعة مدرن، در همة عرصه‌ها از ادبيات گرفته تا معماري، شهرسازي ايجاد نهادهاي جديد ادارة كشور، شكل‌گيري فرديت و هويت مدرن و بالاخره ورود ايران به عصر جديد آن را ترسيم كرده و در مجموعة گفتار، اهميت و موفقيت همسوئي كاركرد روشنفكري و اقتدار سياسي با رويكردي ترقي‌خواهانه در فاصلة سالهاي 1300 تا 1320 را به قضاوت خوانندگان مي‌گذارد.


    ـ آقاي‌ حقدار در آثار شما حضور نگاه‌ جستجوگري‌ احساس‌ مي‌شود كه‌ شناسايي‌دستاوردهاي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ ايرانيان‌ را از آغاز جنبش‌ بيداري‌ دنبال‌ كرده‌ و خط‌ تداوم‌ وچگونگي‌ انتقال‌ آنها از نسلي‌ به‌ نسل‌ ديگر را بر بستر گذر زمان‌ پيگيري‌ مي‌كند. از آنجائي‌كه‌ چنين‌ نگرشي‌ مانع‌ گسست‌ در ذهنيت‌ و آگاهي‌ تاريخي‌ است‌، لذا بسيار شايسته و در خور ستايش‌ است‌. ما فكر مي‌كنيم‌ از همين‌ منظرگاه‌ است‌ كه‌ در گفتگوي‌ پيشين‌ و در پاسخ‌ به‌ پرسش‌ نهائي‌ ما در مورد شرايط‌ برآمدن‌ رضاشاه, شما به‌ تحولات‌ در حوزة‌ فرهنگي‌ در اين‌دوره‌ و بازتاب‌ ايده‌هاي‌ مدرن‌ منورالفكران‌ صدر مشروطه‌ به دورة رضاشاهی اشاره‌ داشته‌ و بر بروزات‌ اين ‌ايده‌ها در سه‌ سطح‌ ادبيات‌، انديشة‌ سياسي‌ و تاريخ‌نگاري‌ در آن‌ انگشت‌ گذاشتيد.

    اما در ابتداي‌ گفتگوي‌ اين‌ بارمان‌، نخست‌ بفرمائيد. كداميك‌ از ايده‌هاي‌ سازندة‌ ايدئولوژي‌ مشروطيت‌ توانست‌ از ميان‌ دهه‌هاي‌ آشفتگي‌، آشوب‌ و فراز و فرودهاي ‌بسيار، راه‌ خود را به‌ نظام‌ فكري‌ ـ فرهنگي‌ روشنفكري‌ دورة‌ رضا شاهي‌ بگشايد؟





    حقدار ـ با تشكر از دقتِ‌ نظري‌ كه‌ به‌ مطالب‌ «انديشه‌شناسي‌ تاريخي‌» داريد، همانطور كه ‌اشاره‌ كرديد به‌ باور من‌ استمرار ايده‌هاي‌ نوجويانه‌ي‌ دوران‌ مشروطيت‌ و پيش‌ زمينه‌هاي ‌آن‌ با گذر از شرايط‌ بحراني‌ چهارده‌ ساله‌‌ ـ از تشكيل‌ اولين‌ پارلمان‌ در ايران‌ تا كودتاي‌ سوم‌ اسفند 1299 ـ پايه‌هاي‌ اوليه‌ و ابتدايي‌ خود را در عصر دولت‌ سردارسپه‌ استوارساخت‌. به‌ تعبيري‌ بازخواني‌ تاريخ‌ آن‌ دوره‌ ـ از استقرار مشروطيت‌ و دوران‌ بحران‌هاي ‌چهارده‌ ساله‌ تا تغيير سلطنت‌ همچون‌ مدخلي‌ براي‌ دورة‌ مورد بررسي‌ ـ حكايت‌ از اين‌مساله‌ دارند كه‌ انديشه‌هاي‌ سياسي‌ با نهادمند شدن‌ در نظام‌ كشورداري‌ و دگرديسي‌ كه‌ در فرهنگ‌ نخبگان‌ به‌ وجود آمده‌ بود، بيش‌ از هر ايده‌اي‌ خود را در دورة‌ مورد بررسي‌ ـ عصر رضاشاهي‌ ـ نشان‌ مي‌دهند. با اين‌ حال‌ نبايد از ايده‌هاي‌ اقتصادي‌، مقولات‌ اجتماعي‌ و باورهاي‌ مذهبي‌ كه‌ به‌ دنبال‌ رويارويي‌ با دنياي‌ مدرن‌، فرصت‌ بروز و درخواست‌ تغيير يافته‌ بودند، غافل‌ بود.


    به‌ نظر من‌ اين‌ همه‌ نشات‌ گرفته‌ از نگاه‌ واقع‌گرايانه‌اي‌ بود كه‌ در ميان‌ روشنفكران‌ و نخبگان‌ سياسي‌ ـ فرهنگي‌ ايران‌ در برخورد با حوادث‌ و رويدادهايي‌ كه‌ در دورة‌ استقرار مشروطيت‌ تا تغيير سلطنت‌ به‌ وقوع‌ پيوست, ايجاد شده‌ و انديشه‌ها را در پاسخگويي‌ به‌ عينيات‌ شكل‌ مي‌داد. اگر بخواهيم‌ در اشاره‌اي‌ اجمالي‌ به‌ ريشه‌ها بپردازيم‌، مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ از نخستين‌ طرح‌ اقتصادي‌ نام‌ برد كه‌ صنيع‌الدوله‌ در رسالة‌ «راه‌ نجات‌» پي‌ ريخته‌ و پشت‌سر گذاشتن‌ عقب‌ ماندگي‌ ايران‌ را در ايجاد راه‌آهن‌ دانسته‌ است‌. گذشته‌ از صحت‌ و سقم‌ اين‌ نظريه‌، مي‌توان‌ آن‌ را در بازخواني‌ تاريخي‌ انديشه‌هاي‌ مدرن‌ در ايران‌ به‌ تأمل‌ گذاشت‌. چرا كه‌ صنيع‌الدوله‌ به‌ درايت‌ دريافته‌ بود كه‌ بدون‌ ساماندهي‌ به‌ امور حمل‌ و نقل ‌و تسريع‌ در انتقال‌ كالاها، سيستم‌ معيشتي‌ سنتي‌ را نمي‌توان‌ از سر گذرانده‌ و به‌ گردونة‌ مبادلات‌ تجارت‌ بين‌المللي‌ وارد شد و به‌ همين‌ خاطر راه‌ حل‌ مشكلات‌ اقتصادي‌ ايران‌ و تحول‌ در امور تجاري‌ را ساختن‌ راه‌آهن‌ مي‌دانست‌. اگر چه‌ اين‌ ايده‌ پيش‌ از صنيع‌الدوله ‌در ميان‌ منورالفكراني‌ چون‌ ملكم‌خان‌ و... مطرح‌ بوده‌، ولي‌ آن‌ چيزي‌ كه‌ صنيع‌الدوله‌ را به‌جد با فكر ايجاد راه‌آهن‌ مشغول‌ كرده‌ بود، از يك‌ طرف‌ تغييري‌ بود كه‌ در شيوة‌ كشورداري ‌پديد آمده‌ بود و از طرف‌ ديگر گسترش‌ آگاهي‌ها از اصول‌ و مباني‌ دنياي‌ مدرن‌ و آشنايي‌ با اهميت‌ زيربنايي‌ صنعت‌ در تجارت‌ بين‌المللي‌ و ساماندهي‌ به‌ مسائل‌ مالي‌ بود.


    بنابراين‌ به‌ اعتقاد من‌ بايستي‌ انتقال‌ ايده‌هاي‌ مدرن‌ را از دورة‌ مشروطيت‌ به‌ دورة‌ رضاشاهي‌ در كليت‌ آنها ـ با شدت‌ و ضعف‌شان‌ ـ به‌ تأمل‌ گذاشت‌. يكي‌ از حلقه‌هاي‌ واسط ‌ميان‌ دوره‌ي‌ اول‌ مشروطيت‌ و به‌ حكومت‌ رسيدن‌ رضاشاه‌، جمع‌ نخبگاني‌ بودند كه‌ با ايده‌هاي‌ مدرن‌، در پي‌ انسجام‌ و مدرنيزاسيون‌ كشور بودند. يکی از اين‌ جمع‌ها‌ كه‌ در «انجمن‌ ايران‌جوان‌» متشكل‌ شده‌ بود، با انتشار مرامنامه‌اي‌ رئوس‌ برنامه‌هاي‌ نوگرايانه‌ي‌ خود را اين‌گونه‌ اعلام‌ كرده‌ بود:


    ـ الغاي‌ كاپيتولاسيون‌.


    ـ احداث‌ راه‌آهن‌.


    ـ استقلال‌ گمركي‌ ايران‌.


    ـ فرستادن‌ دانشجوي‌ دختر و پسر به‌ اروپا.


    ـ آزادي‌ زنان‌.


    ـ وضع‌ قانون ‌ جزا.


    ـ توجه‌ به‌ ترويج‌ معارف‌ و تعليمات‌ ابتدائي‌.


    ـ تأسيس‌ مدارس‌ متوسطه‌ و توجه‌ به‌ تحصيلات‌ فني‌ و صنعتي‌.


    ـ محروم‌ كردن‌ بي‌سوادان‌ از حق‌ رأي‌.


    ـ تأسيس‌ موزه‌ها و كتابخانه‌ها و تئاترها.


    ـ اخذ و اقتباس‌ قسمت‌ خوب‌ تمدن‌ اروپا.


    علي‌ اكبر سياسي‌ ـ يكي‌ از بنيانگذاران‌ اصلي‌ «ايران‌ جوان‌» و از تحصيل‌كردگان‌ اروپايي ‌در بخشي‌ از خاطرات‌ خود، به‌ ماجراي‌ ديدارشان‌ با سردارسپه‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ نقل‌ آن ‌براي‌ روشن‌ شدن‌ پاسخ‌ شما ضروري‌ است‌.


    دكتر سياسي‌ مي‌نويسد: چيزي‌ از تأسيس‌ «ايران‌ جوان‌» نمي‌گذشت‌ كه‌ سردارسپه ‌نخست‌وزير نمايندگان‌ ايران‌ جوان‌ را به‌ حضور خواند. انجمن‌ دعوت‌ سردارسپه‌ را پذيرفت‌ ـ البته‌ جز اين‌ هم‌ نمي‌توانست‌ بكند! اسماعيل‌ مرآت‌، مشرّف‌ نفيسي‌، محسن‌رئيس‌ و من‌ با اندكي‌ بيمناكي‌ به‌ اقامتگاه‌ او كه‌ در آن‌ موقع‌ در خيابان‌ سپه‌ تقريباً روبروي‌ مدارس‌ نظام‌ (بعدها دانشكده‌ افسري‌) بود رفتيم‌. در محوطه‌ باغ‌ ايستاده‌ بوديم‌ كه‌ او با شنلي‌ كه‌ بر دوش‌ داشت‌ با قامت‌ بلند و برافراشتة‌ خود از دور پيدا شد و روي‌ نيمكتي ‌نشست‌ و به‌ ما اشاره‌ كرد نزديك‌ شويم‌ و روي‌ نيمكتي‌ كه‌ نزديك‌ او بود جلوس‌ كنيم‌. آن‌گاه ‌گفت‌: «شما جوان‌هاي‌ فرنگ‌ رفته‌ چه‌ مي‌گوئيد؟ حرف‌ حسابتان‌ چيست‌؟ اين‌ انجمن‌ ايران‌جوان‌ چه‌ معني‌ دارد؟» من‌ گفتم‌: اين‌ انجمن‌ از عده‌اي‌ جوانان‌ وطن‌پرست‌ تشكيل‌ شده‌است‌. ما از عقب‌ماندگي‌ ايران‌ و از فاصله‌ عجيبي‌ كه‌ ما را از كشورهاي‌ اروپا دور ساخته‌ است‌ رنج‌ مي‌بريم‌ و آرزوي‌ از بين‌ بردن‌ اين‌ فاصله‌ و ترقي‌ و تعالي‌ ايران‌ را داريم‌ و مرام ‌انجمن‌ ما بر همين‌ مبني‌ و اصول‌ گذاشته‌ شده‌ است‌. گفت‌: «كدام‌ مرام‌؟» من‌ مرامنامة‌ چاپ ‌شده‌ انجمن‌ را به‌ او دادم‌. آن‌ را گرفت‌ و آهسته‌ و به‌ دقت‌ خواند. آن‌گاه‌ نگاه‌ نافذ و گيرندة‌ خود را متوجه‌ ما كرد و با كمال‌ گشاده‌روئي‌ گفت‌: «اين‌ها كه‌ نوشته‌ايد بسيار خوب‌ است‌. مي‌بينم‌ كه‌ شما جوانان‌ وطن‌پرست‌ و ترقي‌خواه‌ هستيد و آرزوهاي‌ بزرگ‌ و شيرين‌ در سر داريد. ضرر ندارد كه‌ با ترويج‌ مرام‌ خودتان‌ چشم‌ و گوش‌ها را باز كنيد و مردم‌ را با اين ‌مطالب‌ آشنا بسازيد. حرف‌ از شما ولي‌ عمل‌ از من‌ خواهد بود... به‌ شما اطمينان‌، بلكه ‌بيش‌ از اطمينان‌ به‌ شما قول‌ مي‌دهم‌ كه‌ همة‌ اين‌ آرزوها را برآورم‌ و مرام‌ شما را كه‌ مرام‌ خود من‌ هم‌ هست‌ از اول‌ تا آخر اجرا كنم‌... اين‌ نسخه‌ مرامنامه‌ را بگذاريد نزد من‌ باشد... چند سال‌ ديگر خبرش‌ را خواهيد شنيد.»


    در واقع‌ ايده‌هاي‌ راه‌ يافته‌ي‌ مشروطيت‌ به‌ عصر رضاشاهي‌ بيش‌ از هر نمادي‌، در ايجاد نهادهاي‌ اقتصادي‌ ـ فرهنگي‌ و پديداري‌ مفهوم‌ دولت‌ ـ ملت‌ ظاهر شد. بلافاصله ‌بايد اضافه‌ كرد هيچ‌ كدام‌ از اين‌ نهادها و مفاهيم‌ نه‌ بدون‌ مقدمه‌ واقع‌ شدند و نه‌ از سنت‌هاي‌ ايراني‌ نشأت‌ مي‌گرفتند. تحولي‌ كه‌ در انديشه‌هاي‌ عده‌اي‌ از نخبگان‌ فرهنگي‌ ـ سياسي‌ دوران‌ پيشامشروطه‌ و استقرار آن‌ در مواجهه‌ با مدرنيته‌ و گسست‌ از آموزه‌هاي ‌سنتي‌ به‌ وقوع‌ پيوسته‌ بود، پشتوانه‌هاي‌ فكري‌ ـ فرهنگي‌ نهادسازي‌ عصر رضاشاهي‌ ـ وحتي‌ پيش‌ از آن‌ يعني‌ استقرار پارلمان‌ و... را در دوره‌ي‌ اول‌ مشروطيت‌ ـ در خود جاي‌ داده ‌بودند. انديشمنداني‌ كه‌ من‌ افراد بنيان‌گذار و جريان‌ساز آن‌ را «مدرن‌هاي‌ كلاسيك‌ ايراني‌» خوانده‌ام‌، توانستند در گذار از باورهاي‌ سنتي‌ و ادغام‌ فرهنگ‌ ايراني‌ در نظام‌ رو به‌ رشد جهاني‌ شونده‌ي‌ مدرنيته‌، بر دوران‌ سپري‌ شده‌ي‌ شيوه‌ي‌ زيستي‌ ـ فرهنگي‌ سنت‌ فائق ‌آمده‌ و دوران‌ تازه‌اي‌ براي‌ جامعه‌ و فرهنگ‌ ايران‌ زمين‌ به‌ ارمغان‌ آورند. با تحول‌ ذهنيت‌، بالتبع‌ كنش‌ها و معيارهاي‌ زيستي‌ نيز دچار دگرديسي‌ مي‌شوند.


    بر اين‌ اساس‌ بود كه‌ فكر ايجاد دولت‌ منتظم‌ ـ مشورت‌ خانه‌ ـ تدوين‌ قوانين‌ موضوعه‌ و عرفي‌ ـ تشكيل‌ ارتش‌ متحدالشكل‌ ـ ايجاد راه‌آهن‌ و خطوط‌ تلگرافي‌ و... و هر آن‌ چيزي‌ كه ‌به‌ اصطلاح‌ جنبه‌هاي‌ عيني‌ و مظاهر دنياي‌ مدرن‌ را تشكيل‌ مي‌دادند، آگاهان‌ فرهنگي‌ ـ سياسي‌ را به‌ خود مشغول‌ داشت‌ و آنان‌ به‌ اقتضاي‌ درك‌ و دريافت‌ خود از لوازم‌ و الزامات ‌دنياي‌ مدرن‌، به‌ ابراز نظرياتي‌ در خصوص‌ تغيير ساختارهاي‌ اقتصادي‌ ـ سياسي‌ و فرهنگي ‌براي‌ تأمين‌ نيازهاي‌ ايرانيان‌ روي‌ آوردند. البته‌ من‌ اينجا از تحليل‌ تبارشناختي‌ اين‌ آرمان‌ها و ذهنيت‌ها كه‌ از دوران‌ برخوردهاي‌ نظامي‌ ايران‌ و روسيه‌ و رسوخ‌ نظام‌ نوين‌ اقتصادي‌ به ‌ايران‌ آغاز مي‌شود، مي‌گذرم‌ و فقط‌ در حيطه‌ي‌ جواب‌ شما به‌ اشاره‌ مفاهيم‌ و مضامين ‌اقتصادي‌ ـ سياسي‌ و فرهنگي‌ را كه‌ منورالفكران‌ عصر پاياني‌ قاجاريه‌ در آثار و تأليفات‌ خود پرورانده‌ بودند و به‌ دوره‌ي‌ رضاشاه‌ نيز گسترش‌ پيدا كردند، مي‌پردازم‌.


    مثلاً مي‌توان‌ از رساله‌ي‌ «تنظيمات‌» ميرزاملكم‌خان‌ ناظم‌الدوله‌ ياد كرد كه‌ از ضرورت ‌يك‌ دولت‌ مقتدر مركزي‌ سخن‌ مي‌گفت‌ و استقرار پادشاهي‌ سردارسپه‌، آن‌ ايده‌ را تا حدودي‌ عملي‌ كرد.


    يا از زمان‌ عباس‌ ميرزا، ايرانيان‌ در آرزوي‌ داشتن‌ يك‌ ارتش‌ دائمي‌ و متحدالشكل‌ بودند و اين‌ آرزو در دوره‌ي‌ رضاشاهي‌ به‌ عمل‌ رسيد. پيش‌ از اين‌ دوره‌، دو تلاش‌ براي‌ ايجاد ارتش‌ نوين‌ در ايران‌ انجام‌ گرفته‌ بود: يكي‌ در دورة‌ اميركبير و ديگري‌ در زمان‌ ميرزاحسين‌خان‌ مشيرالدوله‌(سپهسالار) در سالهاي‌ 1280 تا 1290 قمري‌. هر دو طرح‌ براي‌ تجديد كامل‌ سازمان‌ نظامي‌ ايران‌ ارائه‌ شد، ولي‌ هيچ‌ كدام‌ از آن‌ بزرگان‌ نتوانستند در انجام ‌خواسته‌هاي‌ خود موفق‌ شوند. تا اينكه‌ سردارسپه‌ بعد از كودتاي‌ 1299 كه‌ تشكيلات ‌نظامي‌ ايران‌ را چهار نيروي‌ بريگارد قزاق‌ ـ پليس‌ جنوب‌ ـ ژاندارمري‌ و بريگارد مركزي‌تشكيل‌ مي‌دادند، با ايجاد سازمان‌ نظامي‌ واحد انسجام‌ داد و و در 14 آذر 1300خورشيدي‌ طي‌ فرماني‌ تمام‌ قشون‌ ايران‌ را داراي‌ لباس‌ متحدالشكل‌ و صاحب‌ تشكيلات ‌واحد گردانيد. تأسيس‌ دانشكده‌ افسري‌ در بهمن‌ ماه‌ همان‌ سال‌، اعزام‌ 60 نفر محصل ‌نظامي‌ به‌ فرانسه‌، جذب‌ امكانات‌ مالي‌، افزايش‌ تعداد كادر، خريد سلاحهاي‌ جديد و آموزشهاي‌ نوين‌، ارتش‌ ايران‌ را به‌ قدرتي‌ قابل‌ توجه‌ تبديل‌ و آرزوهاي‌ يك‌ صد ساله‌ را محقق‌ ساخت‌. فون‌ بلوخر ـ سفير وقت‌ آلمان‌ در ايران‌ ـ درباره‌ي‌ روحيه‌ي‌ نظامي‌گري‌ رضاشاه‌ و اهميتي‌ که به‌ ارتش‌ مي‌داد، مي‌نويسد: «... او ساده‌ مي‌زيست‌، ولي‌ سخت‌گيري‌ و توجه‌اش‌ به‌ مسايل‌ نظامي‌ منحصر به‌ فرد بود. براي‌ ارتش‌ هر نوع‌ كاري‌ انجام‌ داد و دشمن ‌آنهايي‌ بود كه‌ با هزينه‌هاي‌ سربازان‌ جيب‌ خود را پر مي‌كردند... وي‌ به‌ شكلي‌ غير عادي ‌نسبت‌ به‌ ديگر ايرانيان‌ و همقطارانش‌ قد بلند، راست‌ و با توان‌ بود. او همچنين‌ تندخو، چابك‌، رك‌ و نيز صفات‌ درنده‌خويي‌ داشت‌.»


    باز مي‌توان‌ از مواردي‌ چون‌ ايجاد خط‌آهن‌ يا مايه‌كوبي‌ همگاني‌ نام‌ برد كه‌ از زمان‌ ناصرالدين‌ شاه‌ قاجار حسرت‌ دارا بودن‌ آن‌ به‌ دل‌ ايرانيان‌ مانده‌ بود و دولت‌ رضاشاه ‌توانست‌ آن‌ها را عملي‌ سازد. همان‌ طور كه‌ اشاره‌ كردم‌ ايجاد راه‌آهن‌ در ميان‌ آگاهان‌ مشروطه‌خواه‌ از چنان‌ جايگاهي‌ برخوردار بود كه‌ مرد دنيا ديده‌اي‌ چون‌ صنيع‌الدوله‌ ـ رئيس‌ اول‌ مجلس‌ اول‌ ـ علاج‌ عقب‌ماندگي‌ ايران‌ و رشد اقتصادي‌ كشور را در ايجاد آن‌ و راه‌آهن‌ را «راه‌ نجات‌» ايران‌ از بلاي‌ عقب‌ماندگي‌ مي‌دانست‌.


    اين‌ آموزه‌ها بود كه‌ كنشگران‌ عصر رضاشاهي‌ به‌ پشتوانه‌ي‌ اجرايي‌ وي‌، مرحله‌ي ‌نهادمند ساختن‌ آن‌ها را عملي‌ ساختند. با آگاهي‌ از اهميت‌ راه‌آهن‌ رضاشاه‌ خود در خاطراتش‌ از سفر مازندران‌ مي‌نويسد: «امتداد خط‌ آهن‌ ايران‌ و متصل‌ ساختن‌ بحر خزر به ‌درياي‌ آزاد و خليج‌ فارس‌ جزو آمال‌ و آرزوهاي‌ قطعي‌ من‌ است‌، آيا ممكن‌ است‌ كه‌ خط‌آهن‌ با پول‌ خود ايران‌ و بدون‌ استقراض‌ خارجي‌ و در تحت‌ نظر مستقيم‌ خود من‌ تأسيس‌شود؟ آيا ممكن‌ است‌ مملكت‌ پهناوري‌ مثل‌ ايران‌ از ننگ‌ نداشتن‌ راه‌آهن‌ خلاص‌ شود؟...» و بالاخره‌ اين‌ آرزوها با تصويب‌ قانون ‌ انحصار دولتي‌ قند و شكر و چاي‌ به‌ منظور تهية‌ سرماية‌ ايجاد راه‌آهن‌، در نهم‌ خرداد 1304 خورشيدي‌ از سوي ‌مجلس‌ شوراي‌ ملي‌، جامه‌ي‌ عمل‌ مي‌پوشد. رضاشاه‌ در يادداشتي‌ مي‌نويسد: «... در همين‌ اوان‌ به‌ كشيدن‌ خط‌سراسري‌ و متصل‌ ساختن‌ اجزاي‌ مهمه‌ مملكت‌ به‌ يكديگر همت‌ گماشتم‌، بدون‌ اين‌ كه ‌براي‌ انجام‌ اين‌ كار ديناري‌ از خارجه‌ قرض‌ كنم‌، بلكه‌ با انحصار قند و شكر از خود ملت ‌گرفتم‌ و صرف‌ مصالح‌ خود ملت‌ كردم‌...». در 23 مهر 1306 خورشيدي‌ نخستين‌ كلنگ ‌ساختمان‌ راه‌آهن‌ در محلي‌ كه‌ مي‌بايست‌ ايستگاه‌ تهران‌ ايجاد شود، به‌ دست‌ رضاشاه‌ به ‌زمين‌ زده‌ شد و در مدت‌ كمي‌، ايران‌ صاحب‌ راه‌آهني‌ با طول‌ اولية‌ 1435 کيلومتر شد. رضاشاه‌ چنان‌ علاقه‌اي‌ به‌ ايجاد راه‌آهن‌ داشت‌ كه‌ در طول‌ ساخت‌ آن‌، حدود 18 بار از مراحل‌ ساخت‌ بازديد كرده‌ بود.


    وضعيت‌ در ديگر زمينه‌هاي‌ اقتصادي‌ هم‌ به‌ همانگونه‌ بود كه‌ ايجاد راه‌آهن‌ را باعث ‌شد. رضاشاه‌ توانست‌ با ايجاد كارخانجات‌ متعدد و حمايت‌ از صنايع‌ نوپاي‌ داخلي‌، ايران ‌را از مرحله‌ي‌ كشاورزي‌ به‌ موقعيت‌ صنعتي‌ ارتقا دهد و كشور از روستازدگي‌ به‌ شهرنشيني ‌سوق‌ يابد. در اين‌ راستا طي‌ دهه‌ي‌ 1300 صنايع‌ جديد رو به‌ گسترش‌ گذاشت‌ و مجموعاً 680 كارخانه‌ ماشيني‌ در ايران‌ ايجاد كه‌ براي‌ حدود 45000 نفر كارگر ايجاد شغل‌ كرده‌ بود. وضعيت‌ در صنايع‌ ديگر هم‌ اميدوار كننده‌ بود: ايجاد 121 واحد صنعتي‌ ريسندگي‌ ـ بافندگي‌ صنايع‌ دستي‌ با بيش‌ از 54 هزار شاغل‌ در شهرهاي‌ مختلف‌ كشور و فعاليت‌ بيش ‌از 23 هزار نفر در 183 معدن‌ كشور و جذب‌ سرمايه‌هاي‌ خارجي‌ با تصويب‌ قوانيني‌ در سال‌ 1309 كه‌ به‌ موجب‌ آن‌، تسهيلات‌ گمركي‌ در زمينه‌ي‌ واردات‌ ماشين‌آلات‌ و معافيت ‌مالياتي‌ 5 ساله‌ براي‌ كارخانه‌ها پيش‌بيني‌ شده‌ بود، از ديگر مواردي‌ هستند كه‌ عملي‌ شدن ‌ايده‌هاي‌ مدرنيست‌هاي‌ اقتصادي‌ ـ سياسي‌ را در خود جاي‌ داده‌ بودند و بالتبع‌ اين ‌كنش‌ها، در تبار انديشگي‌ راه‌ به‌ تغيير ذهنيت‌ مي‌برد كه‌ از چندي‌ پيش‌ در ميان‌ برخي‌ از نخبگان‌ ايراني‌ پديدار شده‌ بود.


    نتيجه‌ي‌ اقدامات‌ آن‌ دوره‌، افزايش‌ شركت‌هاي‌ ثبت‌ شده‌ از 93 عنوان‌ در سال‌ 1311 به‌ 1735 عنوان‌ در سال‌ 1319 بود. يعني‌ در شرايطي‌ كه‌ به‌ روايت‌ وارونه‌ي‌ ايدئولوژيك‌نويسان‌ دوران‌ استبداد و ديكتاتوري‌ بود و كشور از مشكلات‌ رنج‌ مي‌برد ـ از طرفي‌ رضاشاه‌ بر خلاف‌ شاهان‌ قاجار كه‌ به‌ علت‌ پرتي‌ از شرايط‌ نوين‌ اقتصاد جهاني‌، قوانين‌ غيرعادلانه‌اي‌ را در روابط‌ تجارتي‌ با خارجيان‌ به‌ ايران‌ تحميل‌ كرده‌ بودند، با تصويب‌ قانون ‌تجارت‌ در سال‌ 1311 تجارت‌ خارجي‌ را در انحصار دولت‌ درآورد و با مديريت‌ فرايند توسعه‌ي‌ صنعتي‌ و رعايت‌ الزامات‌ كنترلي‌ آن‌، سياست‌ تجارت‌ آزاد را از دست‌ خارجيان ‌بيرون‌ آورد. از اين‌ موارد باز هم‌ تاريخ‌ به‌ ياد سپرده‌ است‌ كه‌ چگونه‌ در آن‌ دوران‌ طبق‌ قانون ‌ كنترل‌ اسعار خارجي‌، ورود كالاهاي‌ تجملي‌ مستلزم‌ كسب‌ مجوز مخصوص‌ گرديد و براساس‌ اصلاحيه‌ي‌ اين‌ قانون ‌، صادركنندگان‌ مي‌بايست‌ 90 درصد ارز تحصيل‌ شده‌ را در ظرف‌ يكسال‌ به‌ دولت‌ مي‌فروختند.


    جريان‌ نفت‌ و قرارداد ايران‌ و انگليس‌ هم‌ مشهورتر از آن‌ است‌ كه‌ موافقان‌ و مخالفان‌ آن ‌دوره‌ از ياد برده‌ باشند و نيازي‌ به‌ يادآوري‌ آن‌ نيست.‌ ـ حال‌ اصحاب‌ ايدئولوژي‌ و تحريف ‌كنندگان‌ تاريخ‌ بگويند آن‌ دولت‌ را انگليسيان‌ بر سر كار آوردند و انگليسيان‌ اداره‌اش‌ كردند و انگليسيان‌ از صحنه‌ي‌ سياسي‌ ايران‌ خارج‌ كردند ـ در اين‌ ميان‌ ايجاد آموزش‌ و پرورش ‌عمومي‌ كه‌ در نزد بيشتر روشنفكران‌ اوليه‌ي‌ ايراني‌ به‌ درستي‌ قدم‌ اول‌ و شرط‌ ضروري ‌مدرن‌سازي‌ كشور تشخيص‌ داده‌ شده‌ بود، در دهه‌ي‌ اول‌ حاكميت‌ رضاشاه‌ عملي‌ شد و فرزندان‌ اين‌ مرز و بوم‌ بدون‌ تفكيك‌ طبقاتي‌ ـ جنسيتي‌ و قومي‌ از آن‌ برخوردار شدند. حال ‌بگذريم‌ از اين‌ مساله‌ كه‌ به‌ گواهي‌ گذشته‌ي‌ تاريخي‌، ملت‌ ايران‌ هيچ‌ وقت‌ نتوانست ‌تربيت‌پذير شود و ياد بگيرد شرايط‌ زندگي‌ را به‌ نظم‌ و ترتيب‌ درآورد و دل‌ در گرو يافته‌هاي ‌خرافي‌ ذهن‌ خودبين‌ و خودخواه‌اش‌ داشت‌ و دارد. (البته‌ رگ‌ ملي‌گرايان‌ از اين‌ حرف‌ تير نكشد و موضع‌گيري‌ احساساتي‌ نكنند كه‌ اگر اين‌ مساله‌ به‌ صورت‌ مفصل‌ باز شود، وضعيت‌ خرابتر از آن‌ خواهد بود كه‌ من‌ در اينجا به‌ آن‌ اشاره‌ كردم‌) گذشته‌ از اين‌ مساله‌، حتي‌ ساخت‌ و سازهاي‌ فضاهاي‌ اداري‌ و شهرسازي‌ نيز متأثر از ايده‌هايي‌ بودند كه‌ پيش‌ از اين‌ دوره‌، در ميان‌ روشنفكران‌ مطرح‌ شده‌ بودند.


    فرايند مدرن‌سازي‌ در آن‌ دوره‌ چنان‌ همه‌ جانبه‌ بود كه‌ حتي‌ بر شهرسازي‌ و ساخت‌ و سازها نيز تاثير گذار بود. معماري‌ دوره‌ي‌ رضاشاه‌ چهره‌اي‌ ايراني‌ داشت‌ كه‌ با الهام‌ از آموزه‌هاي‌ وطن‌پرستانه‌ و ملي‌گرايانه‌، با سبك‌هاي‌ مدرنيستي‌ به‌ هم‌ آميخته‌ شده‌ بودند. بالاخره‌ بوروكراسي‌ سراسري‌ و نظام‌ اداري‌ كه‌ در كليت‌ خود محصول‌ روشنگري‌ نخبگان ‌بود و همانند پديده‌هايي‌ چون‌: قانون ‌ ـ پارلمان‌ ـ حقوق ‌ و... هيچ‌ سابقه‌اي‌ در فرهنگ ‌سنتي‌ ايران‌ نداشتند، در دوره‌ي‌ رضاشاه‌ شكل‌ گرفت‌ و چهره‌اي‌ جديد به‌ سيستم‌ اجرايي‌ كشور داد. در مصاحبه‌ي‌ قبلي‌ به‌ صورت‌ موردي‌، اقدامات‌ علي‌اكبر داور در تغييرات ‌بنيادين‌ نظام‌ قضايي‌ و ايجاد دادگستري‌ نوين‌، نمونه‌اي‌ از عملي‌ شدن‌ انديشه‌هاي‌ مدرن‌ عصر مشروطه‌خواهي‌ در عصر رضاشاهي‌ را به‌ بحث‌ گذاشتيم‌. در ديگر زمينه‌هاي‌ اقتصادي‌ هم ‌باز شاهد عملي‌ شدن‌ آرمان‌هاي‌ مشروطيت‌ و نخبگان‌ دهه‌هاي‌ گذشته‌ در اين‌ دوره‌ هستيم‌. تأسيس‌ بانك‌ ملي‌ ايران‌ كه‌ در دوران‌ مظفرالدين‌ شاه‌ و حتي‌ پيش‌ از آن‌ در دوره‌ي ‌پاياني‌ حكومت‌ ناصرالدين‌ شاه‌ در ميان‌ فرهيختگان‌ مطرح‌ شده‌ بود، از جمله‌ نهادهايي ‌بود كه‌ در دوره‌ي‌ رضاشاه‌ به‌ مرحله‌ي‌ عمل‌ رسيد.


    مي‌دانيد كه‌ اولين‌ بار ملكم‌خان‌ بود كه‌ با زباني‌ ساده‌ و به‌ دور از تكلف‌ و به‌ هم‌ ريختگي ‌مفاهيم‌ جديد و قديم‌، در رساله‌ي‌ «مذاكره‌ دربارة‌ تشكيل‌ بانك‌» از آن‌ و جايگاهش‌ در شرايط‌ نوين‌ اقتصادي‌ سخن‌ گفت‌ و حكومت‌ ايران‌ را متوجه‌ ضرورت‌ تشكيل‌ آن‌ گردانيد. در مجلس‌ اول‌ هم‌ نمايندگان‌ مفصل‌ از اهميت‌ آن‌ سخن‌ گفتند و حتي‌ اعلان‌ تأسيس‌ بانك‌ملي‌ ايران‌ را تهيه‌ و منتشر كردند، اما ايجاد آن‌ در سال‌ 1307 خورشيدي‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌ و تأثيرات‌ ماندگاري‌ بر اقتصاد كشور گذاشت‌. چرا كه‌ ايجاد بانك‌ كه‌ در ارتباط‌ مستقيم‌ با سرمايه‌ و تجارت‌ بود، مستلزم‌ تأمين‌ امنيت‌ و شرايطي‌ نظير سيستم‌ پولي‌ و مبادلات‌ ارزي ‌بود كه‌ اين‌ لوازم‌ و الزامات‌ تا پيش‌ از برقراري‌ دولتي‌ مقتدر و مركزي‌ و تحقق‌ امنيت‌ ملي ‌ايران‌ در زمان‌ سردارسپه‌، فراهم‌ نشده‌ بود.


    بنابراين‌ به‌ يقين‌ و بر پايه‌ي‌ داده‌هاي‌ تاريخي‌ و مستند و تحليل‌ عقلاني‌ جريانات‌ و رويدادهايي‌ كه‌ در آن‌ دوران‌ از صدور فرمان‌ مشروطيت‌ و حتي‌ پيش‌ از آن‌ تا تغيير سلطنت ‌و هويت‌ يافتن‌ مدرن‌ ايران‌زمين‌، در تاريخ‌ معاصر كشورمان‌ ثبت‌ شده‌ است‌، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ ايده‌هاي‌ معوق‌ مانده‌ و اقدامات‌ ناقص‌ و تازه‌ شروع‌ شده‌ي‌ مشروطه‌خواهان‌ در تمامي ‌زمينه‌هاي‌ اجتماعي‌ ـ فرهنگي‌ ـ اقتصادي‌ و سياسي‌ در دوره‌ي‌ رضاشاه‌ به‌ تثبيت‌ رسيده‌ و ايده‌هايي‌ كه‌ پيش‌ از آن‌ در مقام‌ نظريه‌ و آرمان‌ بودند، نهادمند شدند.


    در اين‌ ميان‌ برخي‌ از ايده‌هاي‌ اجرايي‌ و مدرنيته‌ي‌ سياسي‌، به‌ واسطه‌ي‌ مسائلي‌ كه‌ در دهه‌ي‌ دوم‌ سلطنت‌ رضاشاه‌ پيش‌ آمد، در محاق‌ فراموشي‌ ماند و آن‌ طور كه‌ لازمه‌ي ‌مدرنيزاسيون‌ همه‌ جانبه‌ و توسعه‌ي‌ پايدار بود، تغييرات‌ سياسي‌ نتوانست‌ پا به‌ پاي ‌توسعه‌ي‌ اقتصادي‌ و توسعه‌ي‌ فرهنگي‌، عملي‌ شود. بي‌توجهي‌ به‌ تشكيل‌ انجمن‌هاي ‌ايالتي‌ و ولايتي‌ ـ عدم‌ رعايت‌ قوانين‌ مربوط‌ به‌ احزاب‌ و مطبوعات‌ و... از مواردي‌ بودند كه‌ چهره‌ي‌ سياسي‌ آن‌ دوران‌ را با آفت‌هايي‌ جدي‌ و قابل‌ تأمل‌ ترسيم‌ مي‌كنند. پارلمان‌ هم‌ در دوره‌ي‌ دوم‌ سلطنت‌ پهلوي‌ اول‌، از جايگاه‌ قانون گذاري‌ خود پس‌ رانده‌ شد و تا حدودي ‌تفكيك‌ قواي‌ سه‌گانه‌ي‌ حكومتي‌ با بي‌مبالاتي‌ مواجه‌ شد.


    اين‌ كه‌ چه‌ عوامل‌ و عللي‌ باعث‌ توقف‌ توسعه‌ي‌ سياسي‌ و مانع ايجاد مدرنيته‌ي‌ سياسي‌ در ايران‌ عصر رضاشاهي‌ شدند و ساختار سياسي‌ دولت‌ سردارسپه‌ و رضاشاه‌ در كدامين ‌قالب‌ اجرايي‌ مي‌گنجد، مباحثي‌ هستند كه‌ فعلاً خارج‌ از طرح‌ و بررسي‌ مسائل‌ فرهنگي‌ و تاثيرات‌ انديشگي‌ دوره‌ي‌ مشروطه‌ بوده‌ و با مطرح‌ كردن‌ واقع‌بينانه‌ي‌ آن‌، مي‌توان‌ به ‌ساختار ارگانيك‌ و به‌ هم‌ پيوسته‌ي‌ آن‌ دوران‌ حساس‌ و حياتي‌، بصورت جامع‌ و شامل‌ آگاه‌ شد.





    ـ شما در كتاب‌ «فريدون‌ آدميت‌ و تاريخ‌ مدرنيته‌ در عصر مشروطيت‌» بر بستر معرفي ‌افكار و آراء فريدون‌ آدميت‌ و به‌ نقل‌ از وي‌، تحولات‌ فكري‌ و فرهنگي‌ جنبش‌ مشروطه‌ را مورد تفحص‌ قرار داده‌ و مقاطع‌ مختلف‌ اين‌ جنبش‌ را حول‌ معرفي‌ نظام‌ فكري‌ تك ‌چهره‌هاي‌ برجستة‌ آن‌ دوره‌ها بررسي‌ نموده‌ايد. در بخش‌ اصلاحات‌ اميركبير و با اقتباس ‌از گفته‌هاي‌ آدميت‌ به‌ مسئلة‌ محدود ماندن‌ «دگرگونيهاي‌ ذهني‌» به‌ طبقه‌ انديشمند جامعه ‌اشاره‌ داشته‌ و از عدم‌ سرايت‌ اين‌ دگرگونيها به‌ پيكرة‌ جامعه‌ سخن‌ گفته‌ايد.


    آيا همين‌ قضاوت‌ را مي‌توان‌ به‌ فعاليت‌هاي‌ فكري‌ ـ فرهنگي‌ دورة‌ رضاشاه‌ سرايت ‌داد؟



    حقدار ـ نه‌ خير. چرا كه‌ اولاً بايستي‌ هر مسئله‌اي‌ را در ظرف‌ زماني‌ و مكاني‌ خود ديد و از اين‌ منظر، شرايط‌ زماني‌ ايران‌ عصر ناصري‌ با وضعيت‌ ايران‌ عصر پهلوي‌ ـ اول‌ ـ در كليت ‌آن‌ متفاوت‌ بود. دوم‌ اين‌ كه‌ ناصرالدين‌ شاه‌ به‌ استناد عملكرد او، هيچ‌ وقت‌ به‌ صورت ‌جدي‌ و واقعي‌ نتوانست‌ با تغيير سياست‌ و تحول‌ اجتماع‌ كنار بيايد. در حالي‌ كه‌ رضاشاه ‌خود پشتيبان‌ تغيير در جامعه‌ بود و تمام‌ اهتمام‌ خويش‌ را در راه‌ نوسازي‌ ايران‌ به‌ كار گرفت ‌و روشنفكران‌ را در نهادينه‌ كردن‌ ايده‌هاي‌ مدرن‌ حمايت‌ مي‌كرد. براي‌ اثبات‌ اين‌ مسئله‌، خاطرات‌ دكترعلي‌اكبر سياسي‌ كه‌ در پاسخ‌ سؤال‌ قبلي‌ برايتان‌ خواندم‌، يكي‌ از موارد متعددي‌ است‌ كه‌ جديت‌ رضاشاه‌ در ترقي‌ و پيشرفت‌ ايران‌ را گزارش‌ مي‌كنند. بنابراين‌ بر خلاف‌ دورة‌ ناصرالدين‌ شاه‌، نه‌ تنها انديشمندان‌ در دورة‌ رضاشاه‌ از حمايت‌ و پشتيباني‌ او برخوردار بودند، بلكه‌ توانستند ايده‌ها و انديشه‌هاي‌ خود را در نهادهاي ‌اجتماعي‌ ـ اقتصادي‌ و سياسي‌ نيز تثبيت‌ كنند.


    از سوي‌ ديگر، در دوره‌ي‌ پهلوي‌ اول‌ بر تعداد نخبگاني‌ كه‌ به‌ واقع‌ ضرورت‌ تحولات ‌اساسي‌ در ساختارهاي‌ كشور را درك‌ كرده‌ بودند، افزوده شده‌ بود و روابط‌ گسترش‌ يافته‌ ميان ‌ايران‌ و دنياي‌ جديد، ذهنيت‌هاي‌ سنتي‌ را به‌ چالش‌ مي‌كشيد و با قرارگرفتن‌ روشنفكران ‌عملگرا در سمت‌هاي‌ اجرايي‌ و تدوين‌ قوانين‌ جديد و ايجاد نهادهاي‌ دولتي‌ ـ نظير اقداماتي‌ كه‌ داور در گذار از قضاوت‌ شرعي‌ به‌ حقوق ‌ مدرن‌ در ايجاد دادگستري‌ نوين‌ انجام ‌داد, يا اقداماتي‌ كه‌ تيمورتاش‌ در ايجاد بوروكراسي‌ اداري‌ انجام داد و... ـ پيكره‌ي‌ جامعه ‌هم‌ از مزاياي‌ مدرنيزاسيون‌ برخوردار شده‌ بود. در حالي‌ كه‌ چه‌ در دوران‌ اميركبير و چه ‌در دوران‌ ميرزاحسين‌خان‌ سپهسالار به‌ واسطه‌ي‌ پوسيدگي‌ نظام‌ حكومتي‌ قاجاريه‌ و اقتدار آموزه‌هاي‌ قبيله‌اي‌ كه‌ بر امور مالياتي‌ ـ سياسي‌ و فرهنگي‌ حاكم‌ بود، كنش‌هاي‌ مدرن ‌آنان‌ با بن‌بست‌ مواجه‌ شد و به‌ دنبال‌ دوره‌ي‌ تحول‌ و اصلاح‌، دوره‌ي‌ خمود و ثبات ‌مستولي‌ مي‌شد.


    شما مي‌توانيد تفاوت‌ اين‌ دو دوره‌ را از منظر دگرگونيهاي‌ ذهني‌ در دو شخصيت‌ ميرزاتقي‌خان‌ اميركبير و عبدالحسين‌ تيمورتاش‌ به‌ مقايسه‌ گذاريد. اميركبير با تمامي ‌خدماتي‌ كه‌ به‌ نوسازي‌ و اصلاح‌ كشور انجام‌ داد، اما از آن‌ تحولات‌ عميق‌ ذهني‌ و دگرگوني ‌كه‌ در ذهنيت‌ براي‌ عملي‌ كردن‌ نوسازي‌ لازم‌ است‌، برخوردار نبود. همو در چارچوب ‌حفظ‌ نظم‌ موجود قاجاريه‌ ـ كه‌ شاه‌ سايه‌ي‌ خداوند و حاكم‌ مطلق‌العنان‌ جامعه‌ و رعيت‌ به ‌مانند گوسفندان‌ او بودند ـ مي‌خواست‌ اصلاحاتي‌ انجام‌ دهد. از سويي‌ اميركبير هيچگاه‌ با تماميت‌ مدرنيته‌ و تغييراتي‌ كه‌ در زمينه‌هاي‌ اقتصادي‌ ـ سياسي‌ ـ اخلاقي‌ ـ ديني‌ ـ فرهنگي ‌و... در سير تحولي‌ تمدن‌ انساني‌ به‌ وجود آمده‌ بود، آشنا نبود و به‌ همين‌ خاطر نتوانست‌ جامعه‌ را از فرصت‌هاي‌ به‌ دست‌ آمده‌ در زمينه‌هاي‌ ديني‌ و اخلاقي‌، به‌ تسامح‌ و رواداري ‌اعتقادي‌ ارتقا دهد. در حالي‌ كه‌ جريانات‌ دگرانديش‌ ديني‌ آن‌ دوران‌ آخرين‌ فرصت‌ براي ‌خلاصي‌ از كهنه‌ باورهاي‌ گذشتگان‌ بود و بالتبع‌ تاثيرات‌ ژرفي‌ در سياست‌ اجرايي‌ كشور مي‌توانست‌ داشته‌ باشد. همانطور كه‌ در جريان‌ جنبش‌ مشروطيت‌، بيشترين‌ افراد ديندار شركت‌ كننده‌ در تحركات‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ را دگرانديشان‌ تشكيل‌ مي‌دادند. اگر چه ‌همين‌ دگرانديشان‌ ديني‌ خرافي‌تر از پيشينيان‌ خود درآمدند و حلقه‌ي‌ بسته‌ي‌ ذهن‌ ايراني ‌را بسته‌تر كردند.


    همچنين‌ مي‌توان‌ به‌ عدم‌ آگاهي‌ اميركبير از دگرگوني‌ اقتصاد جهاني‌ اشاره‌ كرد كه‌ باسيستم‌ معيشتي‌ سنتي‌ نمي‌توانست‌ چفت‌ و بست‌ شود و امير بدون‌ توجه‌ به‌ اين‌ امر، در پي‌ ساخت‌ و سازهاي‌ تازه‌ي‌ اقتصادي‌ بود. در حالي‌ كه‌ تيمورتاش‌ تحصيل‌كرده‌ي‌ غرب ‌بود و تمامي‌ بنيان‌ها و اصول‌ مدرنيته‌ را مي‌شناخت‌ و زيسته‌ بود و از طرفي‌ به‌ اين‌ نكته‌ آگاه ‌بود كه‌ تا مباني‌ تغيير نكنند، هرگونه‌ تحول‌ در لايه‌هاي‌ فرعي‌، اثري‌ در فرايند نوسازي ‌نخواهد داشت‌. بنابراين‌ با انتظام‌ بخشيدن‌ به‌ سيستم‌ اداري‌ و دريافت‌ اصول‌ ديپلماتيك‌ از يك‌ سو و تنظيم‌ عقلاني‌ و واقع‌گرايانه‌ي‌ حوزه‌هاي‌ اجرايي‌ بر پايه‌ي‌ قانون ‌ اساسي‌ و فراهم‌سازي‌ زمينه‌هاي‌ لازم‌ براي‌ آزادي‌ اعتقادي‌ و اخلاقي‌، به‌ قول‌ شما از «محدود ماندن ‌دگرگونيهاي‌ ذهني‌ به‌ طبقه‌ي‌ انديشمند جامعه‌» جلوگيري‌ كرد و با حمايت‌ و گسترش ‌طبقه‌ي‌ متوسط‌ جديد، دگرگونيهاي‌ ذهني‌ را عمومي‌تر و ملموس‌تر كرد.


    در واقع‌ تيمورتاش‌ با اين‌ اقدامات‌ خود به‌ عنوان‌ روشنفكري‌ كنشگر و عملگرايي ‌مدرن‌، بر مشكل‌ فرهنگ‌سازي‌ آگاه‌ بوده است و آن‌ را تا حدودي‌ كه‌ از عهده‌اش‌ برمي‌آمد حل‌ كرد. كافي‌ است‌ به‌ اقدامات‌ او در مقام‌ وزير دربار و برخوردهايي‌ كه‌ با هيئت‌ وزيران‌ و نمايندگان ‌پارلمان‌ و سفراي‌ كشورهاي‌ خارجي‌ داشت‌ و برخوردي‌ كه‌ با اهل‌ هنر و فرهنگ‌ مانند قمرالملوك‌ و ديگر انديشمندان‌ و هنرمندان‌ داشت‌، توجه‌ كنيد تا به‌ تفاوت‌ عميق‌ و مبنايي ‌دو دوره‌ي‌ ناصري‌ و پهلوي‌ اول‌ در ديگر ساختارها و محدود ماندن‌ يا گسترش‌ دگرگونيهاي ‌ذهني‌ پي‌ ببريد.

    منبع

    آدرس وبلاگ من :

    کوماندانته



    ترنسیس
  2. Top | #2

    • معاون سابق بخش علوم انسانی
    • تاریخ عضویت
      31-Oct-2007
    • رشته تحصیلی
      تفکر
    • مقطع تحصیلی
      سربازی !
    • دانشگاه
      هتل !
    • تخصص
      مادر مهارت ها تعقل
    • محل سکونت
      دیار عاشقان
    • پست‌ها
      3,448
    • سپاس
      22,920
    • 15,014 تشکر در 5,406 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      23
    • امتیاز
      769

    پیش فرض پاسخ: فرهنگ و اندیشه در عصر رضا شاه



    فرهنگ‌ و انديشه‌ در عصر رضا شاه‌(۲)

    در تلاشهاي‌ فكري‌ ـ فرهنگي‌ روشنفكران‌ صدر مشروطه‌، كمتر عرصه‌اي‌ از فرهنگ‌ و تفكر سنتي‌ ايراني‌ وجود داشت‌ كه‌ مورد خطاب‌ و نقد قرار نگرفته‌ يا توسط‌ آنها در نقطة‌ آغاز دگرگوني‌ قرار داده‌ نشده‌ باشند.با توجه‌ به‌ اينكه‌ ما با انبوهي‌ از آثار ادبي‌، تاريخي‌، فرهنگي‌ چهره‌هاي‌ صاحب‌ نامي‌ در دورة‌ رضاشاهي‌ روبرو هستيم‌، از نظر شما رابطه‌ و نسبت‌ اين‌ دوره‌ را با حيات‌ فكري‌ و فرهنگي‌ صدر مشروطه‌ چگونه‌ بايد سنجيد؟اگر فعالين‌ عرصة‌ كارهاي‌ فرهنگي‌ در صدر مشروطه‌ همگي‌ آغازگر و بنيان‌گذار بودند، چه‌ صفتي‌ به‌ روشنفكران‌ دوران‌ رضاشاه‌ مي‌توان‌ داد؟

    حقدار ـ فكر مي‌كنم‌ پاسخ‌ اين‌ سؤال‌ را ـ به‌ صورت‌ كلي‌ ـ در آغاز گفتگو داده‌ام‌. با اين‌ حال ‌به‌ باور من‌ سير فرهنگ‌ و ادبيات‌ از مشروطه‌ و دورة‌ پيش‌ زمينه‌هاي‌ آن‌ تا عصر رضاشاه‌ را مي‌توان‌ به‌ ترتيب‌ دورة‌ دريافت‌ ـ آگاهي‌ ـ رشد ـ گسترش‌ ـ بازخواني‌ و تثبيت‌ مدرنيته‌ در ايران‌ دانست‌. بنابراين‌ روشنفكران‌ عصر رضاشاهي‌ در واقع‌ ادامه‌ دهنده‌ و تكميل‌ كننده‌ي ‌جرياني‌ بودند كه‌ از «مدرن‌هاي‌ كلاسيك‌ ايراني‌» و ديگر آزادانديشان‌ آن‌ دوران‌ شروع‌ شده ‌بود و ايده‌هاي‌ خود را در دايره‌ي‌ تمدن‌ تازه‌ي‌ جهاني‌ و در گسست‌ و بازخواني‌ و انتقاد از ميراث‌ فرهنگي‌ پيشينيان‌، تعريف‌ مي‌كرد.


    در حقيقت‌ اگر نسل‌هاي‌ روشنفكري‌ ايران‌ را از آغاز تاكنون در نظر بگيريم‌، روشنفكري ‌دوره‌ي‌ رضاشاه‌ در ذيل‌ نسل‌ اولي‌ها قرار مي‌گيرد كه‌ همان‌ ايده‌ها را گسترش‌ داده‌ و مطابق ‌با نيازهاي‌ عصر خود، در لايه‌هاي‌ مختلف‌ جامعه‌ي‌ ايراني‌ نهادينه‌ كرد. اين‌ روشنفكران ‌بيشتر مردان‌ و زنان‌ كنشگري‌ بودند كه‌ يا در داخل‌ نظام‌ سياسي‌، برنامه‌هاي‌ فرهنگي‌ و اقتصادي‌ را اجرا مي‌كردند و يا اينكه‌ در جامعه‌ به‌ عنوان‌ نويسندگان‌ و روشنفكران‌ آزاد ـ چه‌ منتقد رژيم‌ و چه‌ موافق‌ با آن‌ ـ پروسه‌ي‌ مدرنيته‌ را در ايران‌ ياري‌ مي‌دادند و در شفاف‌سازي‌ مفاهيم‌ و مضامين‌ جديد تلاش‌ مي‌كردند. اگر در داخل‌ نظام‌ كساني‌ چون‌: محمدعلي‌ فروغي‌ ـ علي‌اكبر داور ـ احمد كسروي‌ ـ عبدالحسين‌ تيمورتاش‌ و... در ساختارها، فرايند مدرنيزاسيون‌ را اجرايي‌ مي‌كردند. در سطوح‌ مختلف‌ جامعه‌ هم‌ كساني‌ چون‌: نيمايوشيج‌ ـ صادق‌ هدايت‌ ـ علي‌اكبر دهخدا ـ تقي‌ اراني‌ ـ مشفق‌ كاشاني‌ ـ كاظم‌زاده‌ي‌ايرانشهر و... از افرادي‌ بودند كه‌ با وارد كردن‌ ايده‌هاي‌ مدرنيته‌ در اشكال‌ و صورت‌هاي ‌ادبي‌ ـ هنري‌ و انديشگي‌، ايران‌زمين‌ را پذيراي‌ مهماني‌ مي‌نمودند كه‌ ريشه‌ در انديشه‌هاي ‌همان‌ روشنفكران‌ بنيان‌گذار و هم‌عصرانشان‌ در دوره‌ي‌ شكل‌گيري‌ گفتمان‌ روشنفكري‌ و يا به‌ تعبير آن‌ زمان‌ «منورالفكري‌» داشت‌ و از تعلق‌ خاطر فكري‌ به‌ كاسه‌ و كوزه‌هاي ‌شكسته‌ي‌ سنت‌، آسوده‌ خاطر بودند.


    پس‌ روشنفكري‌ دوره‌ي‌ رضاشاه‌ در امتداد گفتمان‌ روشنفكري‌ دوره‌ي‌ پيشين‌ قرار مي‌گيرد و به‌ تناسب‌ گسترش‌ امكانات‌ جامعه‌، از قدرت‌ عمل‌ بيشتري‌ نسبت‌ به ‌پيشكسوتان‌ خود برخوردار بودند و به‌ همين‌ خاطر اطلاق‌ «روشنفكران‌ عملگرا» به‌ آنان ‌دور از حقيقت‌ نيست‌. شايد خالي‌ از لطف‌ نباشد به‌ اين‌ مساله‌ هم‌ اشاره‌ كنم‌ كه‌ نقش‌ اين‌گونه‌ از روشنفكري‌ با ورود ايران‌ به‌ دهه‌ي‌ بيست‌ به‌ حاشيه‌ رانده‌ شد و جرياني‌ در ايران ‌معاصر شكل‌ گرفت‌ كه‌ تهي‌ از انديشه‌ ـ چه‌ بماند از فكر روشن‌ بهره‌اي‌ داشته‌ باشند ـ و درخدمت‌ سياستمداران‌ ـ در داخل‌ نظام‌ ـ و اهداف‌ حزبي‌ و باورهاي‌ اعتقادي‌ درآمدند.


    اينان‌ كه‌ تا دهه‌ي‌ پنجاه‌ و شصت‌، سردمداران‌ فرهنگ‌ (ادب‌ و هنر) و انديشه‌ بودند، انحطاط‌ واقعي‌ را بر ايران‌ زمين‌ تحميل‌ كردند كه‌ كشنده‌تر از بن‌بست‌هاي‌ معرفتي‌ بود كه‌ قبل‌ از تلاقي‌ ايران‌ و مدرنيته‌، ذهن‌ و زبان‌ ايراني‌ را از آن‌ خود كرده‌ بود. جرياني‌ كه‌ اصحاب ‌ايدئولوژي‌ را تشكيل‌ مي‌دادند و با در هم‌ آميختگي‌ دو ساحت‌ زيستي‌ كاملاً متفاوت ‌جديد و قديم‌، چرت‌ و پرت‌هايي‌ از سر خماري‌ و خمودگي‌ يا تعصبات‌ خرافي‌، در لفافه‌هاي‌ «غرب‌زدگي‌»، «در غربت‌ غرب‌»، «افسون‌زدگي‌ جديد»، «حكومت‌ دموكراتيك‌ديني‌» و «تأويل‌ هرمنوتيكي‌ كتاب‌ و سنت‌» و... به‌ خورد خوانندگان‌ خود مي‌دهند و سياست‌بازي‌ و ايدئولوژي‌ورزي‌ را به‌ جاي‌ عقلانيت‌ انتقادي‌ ـ كه‌ مأمن‌ اصلي‌ روشنفكري ‌است‌ ـ قالب‌ مي‌زنند.


    در نهايت‌ اينكه‌ اين‌ واژه‌ امروزه‌ در ايران‌ چنان‌ آلوده‌ و تهوع‌آور شده‌ است‌ كه‌ من‌ ترجيح ‌مي‌دهم‌ براي‌ بازخواني‌ انديشه‌ها و تحليل‌ و تبارشناختي‌ روشنفكران‌، از واژه‌ي‌ «مدرنها» استفاده‌ كنم‌، تا آلودگيهاي‌ جريان‌ خوانده‌ شده‌ به‌ روشنفكري‌ دهه‌هاي‌ گذشته‌ و برخي‌ از امروزيها دامنگير نسل‌ ما نشود.





    ـ وجه‌ تمايز اين‌ دو دوره‌ چيست‌؟


    به‌ جز فاصله‌ و تقدم‌ و تأخر زماني‌، چه‌ نشانه‌هاي‌ ديگري‌ از نظر مضامين‌ و سمت‌گيري‌هاي‌ فكري‌ و فرهنگي‌، اين‌ دو دوره‌ را از هم‌ تفكيك‌ مي‌كند؟





    حقدار ـ همانطور كه‌ اشاره‌ كردم‌، گسترش‌ و تثبيت‌ فرهنگ‌ نوپيداي‌ مدرنيته‌ در ايران‌، دورة ‌رضاشاه‌ را از دوران‌ قبل‌ از خود، متمايز مي‌كند. ببينيد در اين‌ دوره‌ ايده‌هايي‌ كه‌ در دوران ‌پيشين‌ به‌ شكل‌ نطفه‌اي‌ ظاهر شده‌ بودند، جوانه‌ زده‌ و ملموس‌تر و روشن‌تر، تبيين‌ و نهادينه‌ شدند. به‌ عنوان‌ مثال‌ مي‌توان‌ باز هم‌ به‌ موضوع‌ گفتگوي‌ قبلي‌مان‌ راجع‌ به‌ اقدامات ‌علي‌اكبر داور در تحولات‌ حقوق ي‌ اشاره‌ كرد. در زمينه‌هاي‌ ديگر هم‌ وضع‌ كم‌ و بيش‌ به ‌همان‌ صورت‌ بود. مثلاً در ساختارهاي‌ اقتصادي‌، ايده‌ها عينيت‌ پيدا كردند. همان‌ طرح‌ صنيع‌الدوله‌ در اهميت‌ راه‌آهن‌، به‌ مرحلة‌ اجرا درآمد.


    در روابط‌ بين‌المللي‌ و جهاني‌، ايران‌ اصول‌ ديپلماتيك‌ نوين‌ را به‌ كار گرفت‌. اهل‌ ادبيات ‌هم‌ در ارتباط‌ با تحولات‌ اجتماعي‌ ـ سياسي‌ و حتي‌ اقتصادي‌، مفاهيم‌ جديدي‌ را وارد سبك‌هاي‌ ادبي‌ كردند. داستان‌هاي‌ دورة‌ رضاشاهي‌، آميخته‌ با مضاميني‌ هستند كه‌ با ـ به‌قول‌ شما ـ سمت‌گيري‌هاي‌ تازه‌ كه‌ ناظر به‌ شرايط‌ عيني‌ جامعه‌ بودند، منتشر و پخش ‌مي‌شدند. حتي‌ در اخلاقيات‌ فردي‌ و روابط‌ اجتماعي‌ نيز ما شاهد تغييرات‌ مبنايي‌ هستيم‌. مسئلة‌ بهداشت‌ عمومي‌ و ايجاد سازمان‌ ثبت‌ احوال‌ و عرضة‌ شناسنامه‌ به‌ ايرانيان‌ را نبايد مسائلي‌ كوچك‌ و بي‌اهميت‌ در فرايند نوسازي‌هاي‌ دورة‌ رضاشاهي‌ به‌ شمار آورد.


    بي‌ترديد اگر آن‌ اقدامات‌ ـ كه‌ به پشتوانة‌ تغيير در انديشه‌ها برآمده‌ بودند ـ در جامعة ‌ايران‌ اجرا نشده‌ بودند، امروزه‌ نه‌ من‌ و نه‌ شما بوديم‌ و نه‌ مدنيت‌ نيم‌بند ايراني‌ بود كه ‌بنشينيم‌ با هم‌ راجع‌ به‌ مسائل‌ تاريخي‌ گفتگو كنيم‌. يعني‌ در واقع‌ سمت‌گيري‌ آن‌ دوران‌، معطوف‌ و مصّر به‌ نوسازي‌ ايران‌ و حضور فرهنگ‌ ايراني‌ در دنياي‌ مدرنيته‌ بود. اگر چه‌ در برخي‌ از زمينه‌ها اين‌ آرزو و آرمان‌، تا كنون‌ در حالت‌ تعليق‌ مانده‌ و من‌ به‌ جرئت‌ مي‌توانم‌ با توجه‌ به‌ افت‌ و خيزهايي‌ كه‌ انديشة‌ مدرنيته‌ در ايران‌ از سر گذرانده‌ است‌، به‌ اين‌ نكته‌ اشاره ‌كنم‌ كه‌: حتي‌ ما مي‌توانيم‌ بر خلاف‌ تجويزهاي‌ ايدئولوژيك‌ مبني‌ بر اينكه‌ جنبش ‌مشروطيت‌ شكست‌ خورده‌ است‌، از «پروژة‌ ناتمام‌ مشروطيت‌» نيز نام‌ ببريم‌. چون‌ اين ‌مسئله‌ خارج‌ از موضوع‌ گفتگوي‌ فعلي‌ ماست‌، بحث‌ آن‌ را به‌ فرصت‌ ديگري‌ محول ‌مي‌كنم‌.





    ـ در مورد ادبيات در آن دوره بيشتر توضيح بدهيد!

    در دورة‌ ادبي‌ سالهاي‌ پس‌ از جنبش‌ مشروطه‌ نه‌ تنها سبك‌هاي‌ ادبي‌، ويژة‌ دوران‌ مدرن ‌پا گرفت‌، بلكه‌ ژانرهاي‌ ادبي‌ كه‌ اشكال‌ محدودي‌ از آن‌ در چند‌ دهه‌ پيش‌ توسط‌ روشنفكراني‌ كه‌ در دورة‌ آغازين‌ مشروطه‌ با فرهنگ‌ و ادبيات‌ غربي‌ آشنايي‌ و انس‌ و الفتي ‌داشتند، به‌ ايران‌ آمده‌ بود، گسترش‌ يافت‌.

    آيا دوران‌ ادبي‌ كه‌ با چهره‌ كساني‌ نظير نيما، دهخدا، جمالزاده‌، هدايت‌ و... شناخته‌ مي‌شود، بايد در جدائي‌ و تفكيك‌ از دورة‌ ادبي‌ آخوندزاده‌، ملكم‌ خان‌ ارزيابي‌ شود؟ يا در ادامه‌ و تكميل‌ آن‌؟




    حقدار ـ من‌ پيش‌ از ورود به‌ جواب‌ شما ناچار از اين‌ توضيح‌ هستم‌ كه‌ حوزه‌ي‌ كاري‌ من‌ درك‌ و شناخت‌ و تحليل‌ مباني‌ انديشه‌ها و بررسي‌ عوامل‌ و الزاماتي‌ است‌ كه‌ در رابطه‌ با تحول‌ واقعيت‌، انديشه‌اي‌ بركشيده‌ و يا انديشه‌اي‌ به‌ گذر تاريخي‌ سپرده‌ شده‌ است‌. بنابراين‌ وقتي‌ از ادبيات‌ سخن‌ مي‌گويم‌ تنها مي‌توانيم‌ از اين‌ ديدگاه‌ و با موضعي ‌انديشه‌شناسانه‌ به‌ فراز و فرود و تغيير و تحولات‌ ادبيات‌ ايراني‌ بپردازم‌ و به‌ اعتباري ‌ادبيات‌ را در گذار تاريخي‌ و با رويكرد عقلانيت‌ انتقادي‌ و از بيرون‌ ادبيات‌، بررسي‌ مي‌كنم‌. اين‌ توضيح‌ لازم‌ بود تا خوانندگان‌ دچار اين‌ توهم‌ نشوند كه‌ من‌ هم‌ مانند اكثر كساني‌ كه‌ در زمانه‌ي‌ ما در همه‌ چيز اظهار نظر مي‌كنند، هستم‌. چرا كه‌ به‌ باور من‌ دوران‌ علامه‌گي‌ گذشته‌ و رشته‌هاي‌ فرهنگي‌ و فكري‌ انسان‌ آن‌ چنان‌ گسترده‌ شده‌اند كه‌ براي‌ محقق‌ و پژوهشگر هيچ‌ راه‌ خردمندانه‌اي‌ نيست‌ الا اينكه‌ در هر رشته‌اي‌ به‌ صورت‌ تخصصي‌ وارد شود.


    اما در اينكه‌ ادبيات‌ دوره‌ي‌ رضاشاهي‌، تكميل‌ و ادامه‌ي‌ جرياناتي‌ بوده‌ كه‌ از عصر مشروطه‌خواهي‌ شروع‌ شد، هيچ‌ شك‌ و ترديدي‌ وجود ندارد. ببينيد آخوندزاده‌ اولين ‌كسي‌ بوده‌ كه‌ نقد ادبي‌ را در ايران‌ پايه‌گذاري‌ كرد و از اهميت‌ آن‌ براي‌ نوزايي‌ و تحول ‌ادبيات‌ فارسي‌ سخن‌ گفت‌. حال‌ روشنفكران‌ دوره‌ي‌ مورد نظر بر پايه‌ي‌ آشنايي‌ با مقوله‌ي ‌نقد ادبي‌ بود كه‌ ادبيات‌ منتقدانه‌ را به‌ عرصه‌هاي‌ اجتماعي‌ ـ اخلاقي‌ و سياسي‌ كشاندند و آثار و تأليفات‌ مهمي‌ را به‌ وجود آوردند. چگونه‌ مي‌توان‌ نوشته‌هاي‌ نخبگان‌ فرهنگي‌ عصر ناصري‌ نظير آقاخان‌ كرماني‌ يا ملكم‌خان‌ را در روزنامه‌نگاري‌، از مقالات‌ انتقادي‌ علي‌اكبر دهخدا يا مسائلي‌ كه‌ جمالزاده‌ در دموكراسي‌ ادبي‌ مطرح‌ كرده‌ است‌، جدا ساخت‌؟


    آيا مي‌توان‌ از وام‌داري‌ صادق‌ هدايت‌ به‌ پيشكسوتانش‌ در ميان‌ داستان‌نويساني‌ كه‌ در دوره‌ي‌ مشروطه‌ مضامين‌ اخلاقي‌ را به‌ تصوير مي‌كشيدند و حتي‌ آشنايي‌ مستقيم‌ هدايت ‌را با ادبيات‌ مدرنيستي‌ كه‌ در واقع‌ گسترش‌ آگاهي‌ ابتدايي‌ نويسندگان‌ دوره‌ي‌ قبل‌ از خودش‌ به‌ مفاهيم‌ و مضامين‌ تازه‌اي‌ بود، به‌ غير از «ادامه‌ و تكميل‌» دوران‌ پيشين‌ تحليل‌ و فهم‌ كرد؟ «بوف‌ كور» نوشته‌اي‌ از هر جهت‌ مدرنيستي‌ است‌ كه‌ با به‌ نمايش‌ گذاشتن‌ هبوط ‌فرشته‌ به‌ عالم‌ جسماني‌ و مرگ‌ وي‌ در اين‌ جهان‌، ختم‌ متافيزيك‌ عرفاني‌ و عالم‌ مثالين‌ را با پرداختي‌ از پيرمرد خنزرپنزري‌، مسخ‌ و از قالب‌ مرشد عرفاني‌ و حكيم‌ الهي‌ تهي‌ مي‌كند. «جريان‌ سيّال‌ ذهن‌» و به‌ كارگيري‌ روش‌ نوشتاري‌ مدرن‌ در آثار ديگر هدايت‌ نيز تائيدي‌ بر گسست‌ از شيوه‌ي‌ نوشته‌هاي‌ سنتي‌ و شكل‌گيري‌ نوع‌ جديدي‌ از ادبيات‌ در ايران‌ است‌.


    به‌ نظر من‌ وضعيت‌ در زمينه‌هاي‌ شعري‌ هم‌ به‌ همين‌ گونه‌ است‌. شما اشعار دوره‌ي ‌مشروطيت‌ را نگاه‌ كنيد. پر است‌ از شكست‌ فرم‌ و محتوا. نيما و ديگر شاعران‌ نوپرداز عصر رضاشاهي‌ بر پايه‌ي‌ اين‌ تحولات‌ بود كه‌ به‌ گذار از سبك‌ سنتي‌ شعر فارسي‌ دست ‌يافتند و ادبيات‌ منظوم‌ در خور شرايط‌ نوپيداي‌ جامعه‌ي‌ ايران‌ پديدار ساختند. نيما آنجا كه‌ بر حافظ‌ نهيب‌ مي‌زند و از پشمينه‌پوشي‌ شكايت‌ دارد، در حقيقت‌ با به‌ چالش‌ گرفتن ‌متافيزيك‌ سنتي‌، از جايگاه‌ والاي‌ انسان‌ و بركشيدن‌ انسان‌ به‌ مقام‌ واقعي‌ خود سخن‌ مي‌گويد:


    «آن‌ كه‌ پشمينه‌ پوشيد دي‌


    نغمه‌ها زد همه‌ جاودانه‌


    عاشق‌ زندگاني‌ خود بود


    بي‌ خبر در لباس‌ فسانه‌


    خويشتن‌ را فريبي‌ همي‌ داد


    خنده‌ زد عقل‌ زيرك‌ بر اين‌ حرف‌


    كز پي‌ اين‌ جهان‌ هم‌ جهاني‌ ست‌


    آدمي‌، زاده‌ي‌ خاك‌ ناچيز


    بسته‌ي‌ عشق‌هاي‌ نهاني‌ ست‌


    عشوه‌ي‌ زندگاني‌ ست‌ اين‌ حرف‌


    حافظ‌، اين‌ چه‌ كيد و دروغ‌ است‌


    كز زبان‌ مي ‌و جام‌ و ساقي‌ ست‌


    نالي‌ ار تا ابد باورم‌ نيست‌


    كه‌ بر آن‌ عشق‌ بازي‌ كه‌ باقي‌ ست‌


    من‌ بر آن‌ عاشقم‌ كه‌ رونده‌ ست‌...


    ببينيد، نيما با تمام‌ وجود در مقابل‌ نماينده‌ي‌ فرهنگي‌ ايستاده‌ است‌ كه‌ تاكنون‌ از زمان ‌حافظ‌ جلوتر نيامده‌ و هويت‌ آسماني‌ خود را با الهام‌ از ديوان‌ حافظ‌ تعريف‌ مي‌كند. اين‌گونه‌ سنت‌ شكني‌ها برآمده‌ از تحول‌ ذهنيتي‌ بود كه‌ ارمغان‌ آشنايي‌ با دنياي‌ مدرن‌ در دوره‌هاي‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ي‌ مشروطيت‌ و عصر پديد آمدن‌ دولت‌ رضاشاه‌ بوده‌ است‌. فرم‌ و محتواي‌ سنتي‌ در شعر نيمايي‌ و ديگر اشعار نوگرايانه‌ از ميان‌ رفته‌ و اين‌ گسست‌ آن‌ چنان ‌واقعي‌ و تأمين‌ كننده‌ بوده‌ كه‌ حتي‌ آخرين‌ ملك‌الشعراي‌ سنت‌گرا هم‌ نتوانسته‌ به‌ آن‌ بي‌توجه‌ باشد.


    بر اين‌ اساس‌ مي‌توان‌ به‌ اين‌ نظر ميل‌ كرد سالهايي‌ كه‌ سردارسپه‌، دولت‌ مطلقه‌ي‌ مدرن ‌ايران‌ را تشكيل‌ داده‌ بود و نهادهاي‌ جديد در حال‌ استقرار بودند، به‌ تعبير شاهرخ ‌مسكوب‌ «يكي‌ از چرخشهاي‌ دورانساز تاريخ‌ معاصر ايران‌ رخ‌ داد. دنيايي‌ فرو ريخت‌ و دنيايي‌ سر بركشيد.» عيني‌ترين‌ نمود فرهنگي‌ و انديشگي‌ عرصه‌هاي‌ اين‌ دگرديسي‌ را ادبيات‌ آن‌ دوران‌ در خود جاي‌ داده‌اند.



    ـ خلق‌ آثار ادبي‌ بر محور ايده‌هاي‌ اجتماعي‌ ـ سياسي‌ يا نقش‌ ابزاري‌ ادبيات‌ در نقد اجتماع‌ كه‌ توسط‌ «مدرن‌هاي‌ كلاسيك‌» پايه‌گذاري‌ شد، نه‌ تنها در ميان‌ نسلهاي‌ بعدي ‌ريشه‌ دواند، بلكه‌ تا امروز به‌ عنوان‌ يكي‌ از قوي‌ترين‌ گونه‌ ادبي‌ در همة‌ زمينه‌هاي ‌داستان‌نويسي‌، رمان‌، طنز، شعر، نمايشنامه‌نويسي‌، فيلم‌نامه‌ و... به‌ خوبي‌ جا افتاده‌ و ازجايگاه‌ ويژه‌اي‌ نيز برخوردار است‌.


    با وجود اين‌، آيا ادبيات‌ اجتماعي‌ ما را در تمام‌ اين‌ دوره‌ها از صدر مشروطه‌ تا به‌ امروز تنها بايد با معياري‌ يكسان‌ سنجيد؟


    اينكه‌ يك‌ قطعة‌ ادبي‌ به‌ مسائل‌ اجتماعي‌ و نقد جامعه‌ يا سياست‌ مي‌پردازد يا نه‌، آيا كفايت‌ مي‌كند؟


    اگر چنين‌ است‌، پس‌ تكليف‌ ارزشها و ايده‌آلهايي‌ كه‌ در شعر، داستان‌، رمان‌ و... از مجراي‌ طرح‌ مسائل‌ اجتماعي‌ تبليغ‌ مي‌شوند، چيست‌؟


    و به‌ عنوان‌ مثال‌ آيا نبايد ميان‌ ارزشها و ايده‌آلهايي‌ كه‌ بر اكثريت‌ بزرگ‌ آثار ادبي‌ ـ اجتماعي‌ ما در دهة‌ 50 ـ 40 سلطه‌ داشت‌، با آنچه‌ كه‌ در صدر مشروطه‌ و پس‌ از جنبش‌ مشروطه‌ توليد و ترويج‌ مي‌شد، تفاوتي‌ قائل‌ شد؟



    حقدار ـ از پاسخ‌ سؤال‌ قبلي‌ معلوم‌ شد كه‌ تغيير در نقش‌ شاعران‌ و كاركرد شعر و گونه‌هاي ‌ادبي‌ ديگر يا پديداري‌ اشكال‌ جديد ادبيات‌، محصول‌ وقوع‌ جنبش‌ مشروطيت‌ و در ادامه‌ي‌ آن‌ استقرار دولت‌ سردارسپه‌ بود. اين‌ تغييرات‌ هم‌ در فرم‌ و شكل‌ اشعار پديد آمد و هم‌ محتواي‌ سابق‌ آن‌ها را به‌ چالش‌ كشيد كه‌ حكايت‌ از دگرديسي‌ در ذهنيت‌ نويسندگان ‌و شاعران‌ آن‌ دوران‌ داشت‌. همان‌ طور كه‌ اشاره‌ شد تحول‌ و پيدايش‌ ژانرهاي‌ هنري‌ چون‌: تئاتر ـ سينما ـ موسيقي‌ و سبك‌هاي‌ نقد ادبي‌ و روزنامه‌نگاري‌ نيز فرهنگ‌ سنتي‌ ايران‌ را با مضامين‌ و فضاهاي‌ تازه‌اي‌ آشنا ساخت‌.


    در واقع‌ با شكل‌گيري‌ اين‌ فضا، يكي‌ از اساسي‌ترين‌ بنيان‌هاي‌ دنياي‌ مدرن‌ كه‌ ابراز هويت‌ فردي‌ و ارزش‌ طبيعي‌ فرديت‌ است‌، در جامعه‌ي‌ ايران‌ كه‌ هميشه‌‌ تاريخ‌ خود را با ايل‌ و قبيله‌ و جماعت‌ تعريف‌ كرده‌ بود، به‌ عرصه‌ رسيد و با گسترش‌ اين‌ انواع‌ ادبي‌ ـ هنري‌، حاق‌ واقع‌ «جريان‌ سيال‌ ذهن‌» و «تصوير متحرك‌» كه‌ زاده‌ي‌ مدرنيسم‌ بود، در فرهنگ‌ ايران‌ به‌ وجود آمد. البته‌ ناچار از اشاره‌ به‌ يك‌ نكته‌ در سؤال‌ شما هستم‌ كه‌ استمرار ادبيات‌ مدرن‌ «تا امروز» را بايد عجالتاً به‌ حالت‌ تعليق‌ درآوريم‌. چرا كه‌ اگر ادبيات‌ مدرن‌ ـ به‌ معناي‌ واقعي‌ آن‌ كه‌ برآمده‌ از مؤلفه‌هاي‌ اجتماعي‌ ـ اخلاقي‌ و فرهنگي‌ بوده‌ باشد ـ در ايران‌ امروز به‌ جرياني‌ تبديل‌ شده‌ بود، ما امروزه‌ به بازار مكاره‌اي‌ به‌ نام‌ رمان‌ ايراني‌, سينماي ‌ايراني‌ و يا هر چرت‌ و پرتي‌ كه‌ در زمينه‌هاي‌ شعري‌, تئاتري‌, داستان‌نويسي‌ و... منتشر مي‌شوند، دچار نبوديم‌.


    امروز در جامعه‌ي‌ ايران‌، حوزه‌ي‌ ادبيات‌ در همه‌ي‌ زمينه‌هايش‌ پر از آشغالاتي‌ است‌ كه‌ به‌ صورت‌ تقليدي‌ و بدون‌ محتوا و بدون‌ رعايت‌ فرم‌ها، سبك‌ها و ژانرهاي‌ مدرنيستي‌ و به ‌دور از واقعيت‌ ادبيات‌، به‌ خورد خواننده‌ داده‌ مي‌شوند و به‌ نظر من‌، آن‌ جريان‌ مدرنيستي‌ كه‌ ريشه‌ در ايده‌ها و نوشته‌هاي‌ كساني‌ كه‌ در دوره‌هاي‌ مشروطيت‌ ـ عصر رضاشاهي‌ و بعد از آن‌، در داستان‌, شعر, تئاتر و سينما درخشيدند، همچنان‌ در حاشيه‌ قرار گرفته‌ و امروزه‌ جريان‌ ايدئولوژي‌ساز يا ادبيات‌ متعهد دهه‌هاي‌ چهل‌ و پنجاه‌ ـ قصه‌گويي‌ سنتي‌ و تعزيه‌گرداني‌ و... در لباس‌ كتاب‌ و نمايشنامه‌ و اخيراً نوشتار الكترونيكي‌ و اينترنتي‌، مضحكه‌اي‌ بي‌ منطق‌ و شرمنده‌ساز پديد آورده‌ است‌.


    اگر به‌ غير اين‌ بود، آخوندزاده‌, صادق‌ هدايت‌, ابراهيم‌ گلستان‌ و ديگر معدود كساني‌كه‌ با ذهن‌ و زبان‌ واقعاً مدرنيستي‌، ادبيات‌ و هنر اين‌ مملكت‌ را رشد و غنا دادند، بيشتر مي‌شدند و ما امروز اين‌ وضع‌ منحط‌ و آشفته‌ را نداشتيم‌.





    ـ آزاديخواهي‌ در حوزه‌هاي‌ مختلف‌ زيست‌ انساني‌، يكي‌ از پايه‌اي‌ترين‌ ارزشها و برجسته‌ترين‌ مباني‌ فكري‌ خلق‌ آثار ادبي‌ جهان‌ مدرن‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد. بي‌ترديد دريافت ‌و پذيرش‌ چنين‌ ايده‌اي‌ به‌ عنوان‌ مباني‌ فكري‌ و ارزشي‌ خلق‌ آثار ادبي‌ ـ فرهنگي‌ مستلزم ‌درك‌ ديگري‌ از انسان‌ به‌ عنوان‌ فرد است‌، انسان‌ به‌ عنوان‌ صاحب‌ هويت‌ فردي‌، صاحب‌ حقوق ‌، صاحب‌ اراده‌ و عقل‌ و فاعل‌ همة‌ حوادث‌ و تحولات‌ اجتماعي‌.


    هر چند نطفه‌ها و جوانه‌هاي‌ چنين‌ دركي‌ را مي‌توان‌ در انديشه‌هاي‌ مدرن‌ روشنفكران ‌صدر مشروطه‌ مشاهده‌ كرد، اما نزد روشنفكري‌ نسلهاي‌ بعدي‌ و تا دهه‌هاي‌ اخير برد زيادي‌ نداشت‌ و به‌ جز استثناهايي‌ بروزات‌ فكري‌ و فرهنگي‌ چنين‌ نگرشي‌ در آثار آنها كمتر مشاهده‌ مي‌شد.


    از زاوية‌ اين‌ نگرش‌ به‌ انسان‌، ادبيات‌ دورة‌ پس‌ از جنبش‌ مشروطه‌ تا دو سه‌ دهة‌ پس‌ از آن‌ را چگونه‌ مي‌توان‌ ارزيابي‌ كرد؟




    حقدار ـ ادبيات‌ دوره‌ي‌ مشروطه‌ و پس‌ از آن‌ تا دهه‌ي‌ بيست‌ را مي‌توان‌ در بيشتر تأليفات ‌و آثار، ادبياتي‌ مدرنيستي‌ دانست‌ كه‌ عنصر آزاديخواهي‌ در آن‌ بيش‌ از ديگر عناصرش‌، جلوه‌گر است‌. چرا كه‌ ادبيات‌ هر دوره‌‌ آئينه‌ي‌ تمام‌ نماي‌ عصر خود است‌ و ادبيات ‌مشروطيت‌ نيز از اين‌ قاعده‌ مستثني‌ نيست‌.


    با اين‌ حال‌ ادبيات‌ مشروطيت‌ با افت‌ و خيزهايي‌ به‌ واسطه‌ي‌ گرفتار شدن‌ در چنگال ‌ايدئولوژي‌گرايي‌، در دهه‌هاي‌ بعد از شهريور 1320 تا چهار دهه‌ بعد، روند سقوط‌ را طي ‌كرد و جرياني‌ كه‌ مي‌توانست‌ فرهنگ‌ مدرنيستي‌ را در ادبيات‌ و هنر ايراني‌ ايجاد كند، به‌ حاشيه‌ رانده‌ شد. اما ادبيات‌ مشروطيت‌ در پاسخگويي‌ به‌ نيازهاي‌ واقعي‌ جامعه‌ شكل ‌گرفت‌ و توانست‌ به‌ دور از ايدئولوژي‌ به‌ معناي‌ آگاهي‌ كاذب‌ ـ نه‌ ايده‌ داشتن‌ ـ مدرنيسم ‌ادبي‌ و هنري‌ را در ايران‌ پديد آورد. شما تاريخ‌ شعر نو را ببينيد, تاريخ‌ داستان‌هاي‌ ايراني ‌را بخوانيد, تاريخ‌ تئاتر و سينما و يا نقد ادبي‌ را ملاحظه‌ كنيد، همه‌ ناظر بر شكل‌گيري ‌جرياني‌ تازه‌اند‌ و حكايت‌ از يك‌ تحول‌ مبنايي‌ و اساسي‌ در فرهنگ‌ و ادبيات‌ ايراني‌ دارند.


    همين‌ دوره‌ بود كه‌ به‌ قول‌ شما به‌ عنصر پايه‌اي‌ ادبيات‌ مدرن‌ يعني‌ به‌ رسميت‌ شناختن ‌و ارزش‌ يافتن‌ فرديت‌ دست‌ يافت‌ و نويسنده‌ در واقع‌ در نوشته‌اش‌، لايه‌هاي‌ پيدا و پنهان ‌انسان‌ واقعي‌ و زيسته‌ در جامعه‌ و داراي‌ احساس‌ و عقل‌ و روابط‌ اجتماعي‌ و اخلاقيات ‌عيني‌ را به‌ تصوير مي‌كشيد. اما در دهه‌هاي‌ بعدي‌‌ ورق‌ برگشت‌ و آموزه‌هاي‌ حزبي‌ و دستوري‌ و باورهاي‌ اعتقادي‌ ـ كه‌ از قالب‌ واقعي‌ تهي‌ بودند و در خلاء فرهنگي‌ و از رؤياهاي‌ تعبير نشده‌ي‌ ايدئولوژيها سر بر آورده‌ بودند ـ ادبيات‌ را به‌ تعهد و كنشهاي ‌چريكي‌ و آموزه‌هاي‌ عرفاني‌ كشاندند و به‌ جاي‌ ارزشهاي‌ انساني‌ و واقعيات‌ اجتماعي‌ كه ‌مدرنيستها در حوزه‌هاي‌ فرهنگي‌ (ادبيات‌ و هنر) بنيان‌ گذاشته‌ بودند، بي‌شخصيتي‌ و سردرگمي‌ را جايگزين‌ كردند.


    نتيجه‌ آن‌ شد كه‌ در ميانه‌ي‌ جهان‌ رشد يابنده‌ به‌ مدرنيته‌ جهاني‌، بنيادگرايي‌ در تمامي ‌روايت‌هاي‌ آن‌، در جغرافياي‌ ايران‌ پديدار شد. آن‌ استثناهايي‌ كه‌ شما در نظر داريد مثل ‌فروغ‌ فرخزاد و ابراهيم‌ گلستان‌ و... نيز جرقه‌هايي‌ بودند كه‌ برآمده‌ از همان‌ دريافت‌ فرديت ‌و آزادانديشي‌ بود كه‌ آنان‌ با بيرون‌ كشيدن‌ خود از انحطاط‌ فرهنگي‌ و زوال‌ انديشه‌ي ‌ايراني‌، به‌ زبان‌ فارسي‌ جريان‌ مدرنيسم‌ را در كورسوهاي‌ خود نگه ‌داشتند و آبرويي‌ براي‌ فرهنگ‌ كهن‌ تبار ايراني‌ در جهان‌ معاصر دست‌ و پا كردند كه‌ اگر اينان‌ هم‌ نبودند، برهوت ‌فرهنگي‌ زودتر از اينها ما را به‌ تاريخ‌ سپرده‌ بود.


    همين‌ آزادانديشي‌ بود كه‌ در زير خروارها خاك‌ عدالت‌خواهي‌ و استعمارستيزي‌ موهوم‌ و توهم‌ ايجاد عدالت‌اجتماعي‌، زنده‌ به‌ گور شد در حالي‌ كه‌ نفس‌هاي‌ اوليه‌ خود را در حيات‌ فرهنگي‌ ايران‌ زمين‌ مي‌كشيد. اجازه‌ دهيد اين‌ اتفاق‌ را با تمثيلي‌ از رمان‌ «دل‌كور» اسماعيل‌ فصيح‌ به‌ پايان‌ ببرم‌. آنجا كه‌ راوي‌ مي‌فهمد روستائيان‌ ناصر تجدد را كه ‌دچار نارسايي‌ تنفسي‌ بود، مرده‌ پنداشته‌ و خاك‌ كرده‌اند و راوي‌ وقتي‌ كه‌ خاكها را به‌ كناري‌ مي‌زند، «ناصر تجدد» را با چشماني‌ باز، مرده‌ مي‌يابد.
    آدرس وبلاگ من :

    کوماندانته



  3. Top | #3

    • معاون سابق بخش علوم انسانی
    • تاریخ عضویت
      31-Oct-2007
    • رشته تحصیلی
      تفکر
    • مقطع تحصیلی
      سربازی !
    • دانشگاه
      هتل !
    • تخصص
      مادر مهارت ها تعقل
    • محل سکونت
      دیار عاشقان
    • پست‌ها
      3,448
    • سپاس
      22,920
    • 15,014 تشکر در 5,406 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      23
    • امتیاز
      769

    پیش فرض پاسخ: فرهنگ و اندیشه در عصر رضا شاه



    فرهنگ‌ و انديشه‌ در عصر رضا شاه‌(۳)


    ـ پس‌ از سالها بي‌توجهي‌ به‌ سياستهاي‌ عملي‌ و اقدامات‌ انجام‌ شده‌ در دورة‌ رضاشاه‌،امروز به‌ دنبال‌ بازنگريهاي‌ گستردة‌ تاريخي‌ كه‌ صورت‌ مي‌گيرد، بر روي‌ اقداماتي‌ كه‌ درجهت‌ نهادينه‌ كردن‌ و عينيت‌ بخشيدن‌ برخي‌ مفاهيم‌ اساسي‌ نظير فرد و فرديت‌ ـ كه‌ از صدر مشروطيت‌ به‌ عنوان‌ ايده‌هايي‌ مطرح‌ بود ـ تكيه‌ مي‌شود. به‌ عنوان‌ نمونه‌ امروز،اصلاحاتي‌ به‌ نفع‌ زنان‌، گشايش‌ راههاي‌ حضور اجتماعي‌ براي‌ آنان‌ يا الزام‌ قانون ي‌ در اخذ نام‌ خانوادگي‌ براي‌ هر فرد و به‌ موازات‌ اين‌ سياستها، ايجاد نهادهايي‌ نظير ثبت‌ احوال‌،گسترش‌ مدارس‌ و مؤسسات‌ آموزشي‌ در جهت‌ تقويت‌ و گسترش‌ مفهوم‌ فرد در جامعه‌ از جايگاه‌ شايسته‌اي‌ برخوردار شده‌ است‌.

    چنين‌ اقدامات‌ و سياست‌هايي‌ در زمان‌ اجرا در آن‌ دوره‌، تا چه‌ ميزان‌ از پشتوانة‌ نظري ‌برخوردار بود؟



    حقدار ـ همان‌ طور كه‌ در پاسخ‌ سؤالات‌ قبلي‌ اشاره‌ شد، تمامي‌ نهادسازيهاي‌ دوره‌ي‌ رضاشاهي‌ برآمده‌ از انديشه‌هاي‌ مدرني‌ بودند كه‌ هيچ‌ سابقه‌اي‌ در فرهنگ‌ ايراني‌ نداشتند و به ‌دنبال‌ تلاقي‌ دو دنياي‌ جديد و قديم‌ و آگاهي‌هايي‌ كه‌ نخبگان‌ سياسي‌ ـ فرهنگي‌ ايران‌ در دوران‌ بيداري‌ پيشامشروطه‌ تا تغيير سلطنت‌ از مدرنيته‌ به‌ دست‌ آورده‌ بودند، «پشتوانه‌هاي‌ نظري‌» كنش‌ها و برنامه‌هاي‌ اجرايي‌ را در دوره‌ي‌ مورد بحث‌ تشكيل‌ مي‌دادند. مثلاً حضور دختران‌ در مدارس‌ عمومي‌ را در نظر بگيريد.

    با اينكه‌ سابقه‌ي‌ مدارس‌ دخترانه‌ در حدود سال‌ 1217 خورشيدي‌ به‌ ثبت‌ رسيده ‌است‌، اما تعليمات‌ اجباري‌ در دوره‌ي‌ رضاشاه‌ واقع‌ شد. ميرزافتحعلي‌ آخوندزاده‌ شصت‌سال‌ پيش‌ از همگاني‌ شدن‌ آموزش‌ و پرورش‌ در ايران‌، از ضرورت‌ آموزش‌ دختران‌ در رساله‌ي‌ «مكتوبات‌ كمال‌الدوله‌» سخن‌ گفته‌ است‌. او به‌ درستي‌ دريافته‌ بود كه‌ اساس‌ تغيير جامعه‌ در تربيت‌ است‌ و زنان‌ به‌ عنوان‌ نيمه‌اي‌ از جامعه‌ي‌ انساني‌ از حق‌ خواندن‌ و نوشتن‌ ـ كه‌ مقدمه‌ي‌ حضور حقوق ي‌ ـ اخلاقي‌ و سياسي‌ در اجتماع‌ است‌ ـ بايستي‌ برخوردار باشند. اگر اين‌ تبار انديشگي‌ نبود، كجا زنان‌ ايراني‌ مي‌توانستند از حقوق ‌ خود حرف‌ بزنند و كنگره‌ي‌ نسوان‌ شرق‌ برگزار كنند و صاحب‌ تريبونهاي‌ مطبوعاتي‌ باشند و در گسترش‌ آن ‌به‌ حق‌ رأي‌ و حق‌ قضاوت‌ و نشستن‌ در صندلي‌ مجلس‌ سنا و رسيدن‌ به‌ مقام‌ وزارت ‌دست‌ يابند و در يك‌ كلام‌ به‌ هويت‌ جنسي‌ خود آگاه‌ شوند. شما مطالبات‌ زنان‌ عصر رضاشاهي‌ را ببينيد تا معلوم‌ شود كه‌ درخواست‌ آزادي‌ اجتماعي‌ خود زنان‌ بود كه‌ در 14 دي‌ماه‌ 1314 خورشيدي‌ فرمان‌ كشف‌ حجاب‌ صادر شد.


    درست‌ است‌ كه‌ شيوه‌ي‌ برخورد با اين‌ مساله‌ غير منطقي‌ بود و برآمده‌ از ايده‌هاي ‌مقتدرانه‌ي‌ پدرسالاري‌ سنتي‌ بود، اما اين‌ نحوه‌ي‌ برخورد نمي‌تواند به‌ واقعياتي‌ كه‌ در آن ‌زمان‌ راجع‌ به‌ جايگاه‌ حقوق ي‌ و اجتماعي‌ زنان‌ در ايران‌ جريان‌ داشت‌، پرده‌ كشد و بر زحماتي‌ كه‌ زنان‌ و مردان‌ آگاه‌ آن‌ دوره‌ براي‌ ارتقاي‌ موقعيت‌ زنان‌ انجام‌ دادند، سرپوش ‌گذارد.


    من‌ حتي‌ مي‌خواهم‌ يك‌ مقداري‌ واقع‌بينانه‌تر و انتقادي‌تر با گذشته‌ي‌ نزديك‌ ايران ‌يعني‌ دوره‌ي‌ مشروطه‌ در رابطه‌ با حقوق ‌ زنان‌ برخورد كنم‌. ببينيد در دوره‌ي‌ اول‌ مجلس‌شوراي‌ ملي‌ كه‌ به‌ درستي‌ دكتر آدميت‌ آن‌ را مجلس‌ مؤسس‌ خوانده‌ است‌، زنان‌ طي‌ نامه‌اي ‌به‌ نمايندگان‌ خواستار حق‌ رأي‌ و حق‌ آموزش‌ براي‌ خود شدند. اين‌ درخواست‌ با مخالفت ‌وكلا روبرو شد و زنان‌ ايراني‌ از حق‌ رأي‌ تا 57 سال‌ ديگر و از حق‌ آموزش‌ همگاني‌ تا 20سال‌ بعد محروم‌ شدند. اين‌ در حالي‌ بود كه‌ زنان‌ در مقاطع‌ حساس‌ اعتراضات‌ و دفاع‌ از مشروطيت‌ و حتي‌ در جمع‌آوري‌ پول‌ براي‌ تأسيس‌ بانك‌ ملي‌، پا به‌ پاي‌ مردان‌ ايراني‌حضور فعال‌ داشتند.


    در نهايت‌ اينكه‌ براي‌ آشنايي‌ از سير تاريخي‌ دستيابي‌ زنان‌ ايراني‌ به‌ بخشي‌ از حقوق ‌اجتماعي‌ و سياسي‌ خود مي‌توانيد به‌ خاطرات‌ و مصاحبه‌هاي‌ خانم‌ مهرانگيز منوچهريان‌ ـ تاج‌السلطنه‌ ـ مؤنس‌الدوله‌ و ديگر خاطرات‌ زنان‌ ايراني‌ ـ از عصر مشروطيت‌ تا دوره‌ي ‌نزديك‌ به‌ ما ـ مراجعه‌ كنيد تا هم‌ ارزش‌ اقدامات‌ نوجويانه‌ي‌ دوره‌ي‌ رضاشاه‌ راجع‌ به‌ زنان ‌روشن‌ شود و هم‌ پشتوانه‌هاي‌ نظري‌ و ايده‌هاي‌ فمينيستي‌ را كه‌ آن‌ اقدامات‌ و ديگر كنشهايي‌ كه‌ در زمان‌هاي‌ بعدي‌ وقوع‌ يافته‌اند عقلاني‌ مي‌كردند، بشناسيد.


    از ياد نبريد كه‌ دستيابي‌ به‌ حقوق ‌ زنان‌ در جامعه‌اي‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود كه‌ زن‌ در آن‌ چونان ‌مايملك‌ مرد بشمار مي‌رفت‌ و هيچ‌گونه‌ حق‌ و حقوق ي‌ برايش‌ متصور نبود و در زير اقتدار ‌مردسالارانه‌اي‌ زندگي‌ مي‌كرد كه‌ پيچيده‌ در «متافيزيك‌ جنسيت‌» بود.


    مي‌توان‌ همين‌ تحليل‌ تبارشناختي‌ را در ظهور ـ رشد و نهادينه‌ شدن‌ ايده‌هايي‌ چون‌: دانشگاه‌ ـ چونان‌ محل‌ آموزش‌ علم‌ نوين‌ ـ يا همان‌ طور كه‌ اشاره‌ كرديد، اداره‌ي‌ ثبت‌ احوال ‌و تعيين‌ هويت‌ فردي‌ در اخذ نام‌ خانوادگي‌ هم‌ به‌ كار گرفت‌. ترديدي‌ نيست‌ كه‌ اين ‌مؤسسات‌ و نهادها هم‌ برآمده‌ از تحولاتي‌ بودند كه‌ با ارزش‌ يافتن‌ انسان‌ و آگاهي‌ از حقوق ‌طبيعي‌ و ايجاد قرارداد اجتماعي‌ و تدوين‌ قواعد و قوانين‌ موضوعه‌ و عرفي‌ در سير تمدني ‌انسان‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌ و هيچ‌ پيشينه‌اي‌ براي‌ اين‌ تحولات‌ در گذشته‌ي‌ دور يا نزديك‌ ايران ‌كه‌ در جهان‌ بسته‌ي‌ متافيزيكي‌ و از پيش‌ تعيين‌ شده‌، مؤلفه‌هاي‌ زيستي‌ ـ فرهنگي‌ را درخود جاي‌ داده‌ بود، نمي‌توان‌ پيدا كرد. پس‌ «پشتوانه‌ نظري‌» اقدامات‌ آن‌ دوره‌ برآمده‌ از تغيير ذهنيت‌ و ورود عنصر تجددخواه‌ در ايران‌ بود و در گسست‌ كامل‌ از دنياي‌ سنتي‌ و دوران‌ سپري‌ شده‌ي‌ فرهنگ‌ پيشين‌، توانست‌ ايده‌هاي‌ مدرن‌ را در نهادهاي‌ اجتماعي‌ تثبيت‌ كرده‌ و چهره‌اي‌ تازه‌ به‌ جامعه‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بخشد.


    شما از اداره‌ي‌ ثبت‌ احوال‌ و سجل‌ مي‌گوييد كه‌ ايراني‌ را صاحب‌ هويت‌ كرد. من ‌عالي‌تر از اين‌ مورد را به‌ استناد مدارك‌ تاريخي‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌ كه‌ فرايند مدرنيزاسيون‌ و پيشرفت‌ و ترقي‌ كشور تا جايي‌ گسترش‌ پيدا كرده‌ بود كه‌ حتي‌ شهرداري‌ها مؤظف‌ بودند از درختان‌ كنار خيابان‌ها حراست‌ كنند تا عابري‌ به‌ آنها آسيب‌ نرساند و يا آنها را از ريشه ‌درنياورد. فراموش‌ نكنيم‌ كه‌ اين‌ مورد بخشي‌ از وظايف‌ بلديه‌ بود كه‌ جزو مصوبات‌ اولين ‌دوره‌ي‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ در 20 ربيع‌الثاني‌ 1325 قمري‌ در «كتابچة‌ قانون ‌ بلديه‌» پيش‌بيني‌ و براي‌ آن‌ مقررات‌ تعيين‌ شده‌ بود.


    تو خود حديث‌ مفصل‌ بخوان‌ از اين‌ مجمل‌ كه‌ آن‌ دو دهه‌ي‌ سرنوشت‌ساز، چه‌ جايگاهي‌ در تاريخ‌ طولاني‌ ايران‌ داشتند و كم‌نظير يا بي‌نظيرترين‌ دوراني‌ است‌ كه‌ در داخل‌ كشور آرامش‌ برقرار و تغييرات‌ اساسي‌ انجام‌ گرفته‌ و مرزهاي‌ مملكت‌ از تعرض ‌بيگانگان‌ مصون‌ مانده‌ است‌.


    دوره‌اي‌ که برخي‌ از نويسندگان‌ خارجي‌ آن‌ را «رنسانس‌ در ايران‌» خوانده‌اند. و بالاخره‌ من ‌با نوشته‌ي‌ «پيو فيليپاني‌ رانكاني‌» همدل‌ هستم‌ كه‌ در يك‌ جمع‌بندي‌ واقع‌بينانه‌ و محققانه ‌از دوره‌ي‌ رضاشاه‌ در كتاب‌ «سنت‌ تقدس‌ پادشاه‌ در ايران‌» مي‌نويسد: «... بي‌آنكه‌ به‌ دام ‌ستايش‌ و اسطوره‌سازي‌ بيجا فرو افتيم‌،... حقايق‌ ملموس‌ زير را بررسي‌ مي‌كنيم‌: قرارداد ن‌ تمامي‌ كشور زير كنترل‌ دولت‌ مركزي‌ تازه‌ ايجاد شده‌، نوسازي‌ نهادهاي‌ آن‌، حفظ‌ تماميت‌ارضي‌ آن‌ در طول‌ مرزها، تدوين‌ قانون ‌ مدني‌ و كيفري‌ جديد، ايجاد بانك‌ ملي‌ كه‌ مبناي ‌پول‌ ملي‌ و تجارت‌ كشوري‌ است‌، طراحي‌ الگوي‌ جديد آموزش‌ و پرورش‌، ايجاد دانشگاه‌ها و مدرسه‌ها در تمام‌ سطوح‌ و مقطع‌ها، احداث‌ راه‌آهني‌ كه‌ از بزرگترين ‌دستاوردهاي‌ معاصر است‌، بر پا كردن‌ كارخانه‌هاي‌ فراوان‌ به‌ منظور توليد كالاهاي‌ عمومي‌، توسعة‌ صنايع‌ جديد، اصلاح‌ بنيادي‌ كشور، مبارزه‌ با ـ اگر نگوييم‌ ريشه‌كني‌ ـ سوءاستفاده‌هاي‌ مالي‌ و فساد، آزاد كردن‌ زنان‌ از حجاب‌، فراهم‌ آوردن‌ امكانات‌ آموزشي‌ و پيشرفت‌ از هر نوع‌ براي‌ زنان‌، پايان‌ دادن‌ به‌ بهره‌كشي‌ منابع‌ طبيعي‌ سرزمين‌ حاصلخيز و غني‌ ايران‌ توسط‌ خارجيان‌.»


    حال‌ مائيم‌ و آن‌ دوران‌ تاريخي‌ و نمي‌دانم‌ در سخن از آن دوران, به‌ قول‌ ابراهيم‌ گلستان‌ «از روزگار رفته‌ حكايت‌» مي‌كنيم‌ يا به‌ سخن‌ بيژن‌ بيجاری‌ در «تماشاي‌ يك‌ رؤياي‌ تباه‌ شده‌» هستيم‌؟!





    ـ مفهوم‌ ملت‌ و ملت‌گرايي‌ نيز هم‌چون‌ مفهوم‌ فرد نزد روشنفكران‌ عصر مشروطه‌ ـ چه‌ «مدرنهاي‌ كلاسيك‌» و چه‌ «كنشگران‌ مدرن‌» از جايگاه‌ برجسته‌اي‌ برخوردار بود. بازتاب ‌اين‌ گرايش‌ در ايده‌هاي‌ آنان‌ در مورد ايجاد دولت‌ ملي‌، ضرورت‌ تشكيل‌ نهادهاي‌ قدرتمند اداره‌ كشور، تقويت‌ روحيه‌ ملي‌ از طريق‌ گسترش‌ آگاهي‌هاي‌ تاريخي‌، تقويت ‌زبان‌ فارسي‌، توجه‌ به‌ تاريخ‌ ايران‌ باستان‌ و دوره‌هاي‌ اقتدار تاريخي‌ ايرانيان‌ مشاهده‌ مي‌شوند.


    با توجه‌ به‌ اينكه‌ ناسيوناليسم‌، همچنين‌ معيار ارزيابي‌ اقدامات‌ رضاشاه‌ و تفكر روشنفكري‌ همرأي‌ و همراه‌ حكومت‌ وي‌ و روح‌ زمان‌ محسوب‌ مي‌شود، و با توجه‌ به ‌نهادسازي‌ گسترده‌ به‌ ويژه‌ ايجاد يا تكميل‌ نهادهاي‌ اداره‌ جامعه‌، آيا مي‌توان‌ بر اهميت‌ نقش‌ دولت‌ در نهادمند كردن‌ مفاهيم‌ و ايده‌هاي‌ ملي‌گرايانه‌ مشروطه‌خواهان‌ نخستين‌ در دورة‌ رضاشاهي‌ انگشت‌ گذاشت‌؟




    حقدار ـ بله‌. در واقع‌ دولت‌ آن‌ دوره‌ مجري‌ بود و روشنفكران‌ و نخبگان‌ مي‌توانستند به ‌پشتوانه‌ي‌ حمايت‌ نظام‌، ايده‌هاي‌ خود را به‌ مرحله‌ي‌ عمل‌ برسانند. در پاسخ‌ سؤال‌ اول‌ با خواندن‌ بخشي‌ از خاطرات‌ دكتر سياسي‌، گفتم‌ كه‌ خاستگاه‌ دولت‌ سردارسپه‌ و رضاشاه ‌بعدي‌، مدرنيته‌ و با گرايش‌ ناسيوناليستي‌ بود و همين‌ ايده‌هاي‌ ملي‌گرايانه‌ بودند كه‌ در برنامه‌ها و مراحل‌ اجرايي‌ و حتي‌ ساخت‌ و سازهاي‌ شهري‌ و اداري‌، جلوه‌گر شده‌اند.


    در راستاي‌ هويت‌بخشي‌ مدرن‌ به‌ ايرانيان‌، دولت‌ طي‌ بخشنامه‌اي‌ به‌ تاريخ‌ دي‌ ماه‌1313 خورشيدي‌، به‌ كلية‌ سفارتخانه‌هاي‌ ايران‌ در خارج‌ از كشور و سفارتخانه‌هاي ‌خارجي‌ در داخل‌، ابلاغ‌ كرد كه‌ «چون‌ مملكت‌ ما به‌ اسم‌ ايران‌ خوانده‌ مي‌شود و سكنه‌ آن ‌ايراني‌ هستند، علتي‌ ندارد كه‌ در ترجمة‌ اروپايي‌، ايران‌ را پرس‌ و ايراني‌ را پرسان‌ بخوانند، حال‌ آنكه‌ پرس‌ يا پارس‌ يك‌ قسمت‌ از مملكت‌ ايران‌ است‌.»





    ـ چه‌ عرصه‌هاي‌ ديگري‌ را مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ مكان‌ تجلي‌ گرايشات‌ ملي‌ و ناسيوناليستي ‌اين‌ دوره‌ نام‌ برد؟




    حقدار ـ به‌ اصطلاح‌ از نظر نرم‌افزاري‌ مي‌توان‌ معماري‌ آن‌ دوره‌ را تجلي‌گاه‌ عيني‌ ملي‌گرايي‌ و مدرنيسم‌ هنري‌ دانست‌ و به‌ نقش‌ ايجاد دانشگاه‌ها، فرهنگستان‌ و برپايي‌ هزاره‌ي ‌فردوسي‌ نيز در رابطه‌ با گرايشات‌ ناسيوناليستي‌ اشاره‌ كرد. معماري‌ عصر رضاشاهي‌ در گسست‌ كامل‌ از معماري‌ دوره‌هاي‌ پيش‌ از خود است‌. فرم‌ و مصالح‌ كاملاً عوض‌ شده‌ و معماري‌ مدرنيستي‌ در ساختمان‌ سازي‌ و شهرسازي‌ هويداست‌. ديگر از ساختمان‌هاي ‌سنتي‌ نظير قهوه‌خانه‌ ـ آب‌ انبار ـ حمام‌ ـ زورخانه‌ و... خبري‌ نيست‌ و به‌ جاي‌ آن‌ ادارت ‌دولتي‌ ـ مراكز آموزشي‌ و خيابان‌ كشي‌ به‌ شيوه‌ي‌ مدرن‌ نشسته‌ است‌.


    تحول‌ در معماري‌ دوره‌ي‌ پهلوي‌ اول‌، گوناگوني‌ كاربردي‌ در فضاهاي‌ مختلف‌ را موجب‌ گرديد. دكانها، تجارتخانه‌ شدند. خانه‌هاي‌ مسكوني‌ مجاور بازارها به‌ صورت‌ انبار درآمدند و تمامي‌ خيابانها خانه‌ها را به‌ مراكز پزشكي‌ يا‌ اداري‌ و يا تفريحي‌ متصل‌ ساختند. در فرايند مدرن‌سازي‌ معماري‌ و گسترش‌ شهرنشيني‌، مهمانسراها و بيمارستانها و دانشگاه‌ها و ديگر مراكز بزرگ‌ خدماتي‌ و اداري‌ با ابداع‌ و نوآوري‌ طرحهاي‌ معماري‌ درهم‌آميخته‌ و چهره‌اي‌ جديد به‌ ايران‌ داد كه‌ پيش‌ از آن‌ سابقه‌اي‌ در معماري‌ و شهرسازي ‌نداشت‌. همزمان‌ با تحول‌ در فرم‌، مصالح‌ نيز تغيير يافتند. اگر در معماري‌ سنتي‌ از چوب‌، سنگ‌ و آجر در ساخت‌ و سازها استفاده‌ مي‌كردند، در معماري‌نوين‌، چدن‌، آهن‌ و فولاد نقش‌ اصلي‌ و سازه‌اي‌ را بر عهده‌ گرفتند.


    نخستين‌ معماري‌ مدرن‌ كه‌ با الهام‌ از گذشته‌ي‌ ايران‌ شكل‌ گرفته‌ بود، در ساختمان‌ بانك‌ملي‌ ايران‌ كه‌ در سال‌ 1309 خورشيدي‌ ساخته‌ شد، ظاهر شد. در اين‌ بنا نقش‌ فروهر دوباره‌ پس‌ از 2500 سال‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ است‌. به‌ تعبير نويسنده‌اي‌: «معماري‌نوين‌ ايران‌، ضمن‌ اينكه‌ نمي‌تواند به‌ همة‌ سنتهاي‌ دو هزار و پانصد سالة‌ خود پشت‌ كند، ناگزير است‌ حال‌ كه‌ نظام‌ اجتماعي‌ ـ فرهنگي‌ اروپا را كم‌ و بيش‌ پذيرفته‌ است‌، فنون‌ معماري‌ اروپا را نيز بپذيرد تا بتواند اركان‌ نظام‌ اجتماعي‌ ـ فرهنگي‌ اروپا را در آثار جديد خود جاي‌ دهد. از اين‌ روست‌ كه‌ در معماري‌ رضاشاهي‌ عناصر بيشتر از معماري‌ باستاني ‌و سنتي‌ گرفته‌ شده‌اند و فنون‌ از معماري‌ تكامل‌ يافتة‌ غرب‌.»


    كاخ‌ شهرباني‌ ـ شهرباني‌ دربند ـ مدارس‌ فيروز و انوشيروان‌ ـ ساختمان‌ فرش‌ ايران‌ و... از جمله‌ بناهايي‌ هستند كه‌ در راستاي‌ عيني‌تر كردن‌ انديشه‌هاي‌ ناسيوناليستي‌ در آن‌ دوره ‌ساخته‌ شدند. در اين‌ بناها، ستونها، سرستونها، پلكان‌ و نقوش‌ تزييني‌ و نظاير آن‌ از دورة‌ هخامنشي‌ و ساساني‌ برگرفته‌ شده‌ و نقشه‌ و پلان‌ و فضاي‌ معماري‌ و عملكردها از آن‌ معماري‌ مدرنيستي‌ است‌. متوجه‌ هستيد كه‌ اين‌ اقدامات‌ سخن‌ را فراتر از عملي‌ شدن ‌ايده‌هاي‌ ناسيوناليستي‌ مي‌برد و ما را به‌ شكوفايي‌ توسعه‌ي‌ عمراني‌ ايران‌ در آن‌ دوران‌ مي‌رساند.


    بزرگداشت‌ مقام‌ فرهنگي‌ حكيم‌ابوالقاسم‌ فردوسي‌ و شناسايي‌ مقبرة‌ او هم‌ از مواردي ‌است‌ كه‌ در فرايند نوسازي‌ ناسيوناليستي‌ عصر رضاشاهي‌ از اهميت‌ ويژه‌اي‌ برخوردار است‌. رضاشاه‌ در رابطه‌ با فردوسي‌ كه‌ نماد هويت‌ ملي‌ ايراني‌ و پايه‌اي‌ از ناسيوناليسم‌ آن ‌دوران‌ بود، در زمان‌ وزارت‌ جنگ‌ گفته‌ بود: «اميدوارم‌ پس‌ از ترميم‌ خرابيهاي‌ اساسي ‌مملكت‌ كه‌ هم‌ از آثار آن‌ مردمان‌ بي‌علاقه‌ (يعني‌ قاجاريه‌) است‌، به‌ تعمير و احياي‌ جاوداني‌ آثار لايزال‌ پيشينيان‌ نيز بپردازم‌، خاصه‌ قبر فردوسي‌ كه‌ دير زماني‌ است‌ آرزوي ‌عمارت‌ آن‌ را در دل‌ دارم‌.»


    باز مي‌توان‌ به‌ تأسيس‌، فعاليت‌ و سياستگذاري‌ «انجمن‌ آثار ملي‌» اشاره‌ كرد كه‌ در سال‌1304 خورشيدي‌ به‌ رياست‌ رضاشاه‌ و با برنامه‌هاي‌ 1ـ تأسيس‌ موزه‌، 2ـ تأسيس‌ كتابخانه ‌ملي‌، 3ـ ثبت‌ و طبقه‌بندي‌ آثار ملي‌، 4ـ صورت‌ برداري‌ از مجموعه‌هاي‌ نفيس‌ باستاني‌ و تاريخي‌ ايران‌، تشكيل‌ شد و سمبلي‌ از عملي‌ شدن‌ ايده‌هاي‌ متجددانه ـ‌ ناسيوناليستي ‌روشنفكران‌ آن‌ دوران‌ بود.


    همچنين‌ بايد از تشكيل‌ نخستين‌ كنگرة‌ بين‌المللي‌ هنر و باستان‌شناسي‌ ايران‌ نام‌ برد كه ‌در سال‌ 1306 خورشيدي‌ در فيلادلفيا به‌ كوشش‌ پرفسور آرتور پوپ‌ و با نمايندگي‌ سيدحسن‌ تقي‌زاده‌ و علي‌اكبر كاشف‌ از سوي‌ دولت‌ ايران‌، افتتاح‌ شد و موجب‌ آشنايي ‌باستان‌شناسان‌ و ايران‌پژوهان‌ با گنجينه‌هاي‌ دست‌ نخورده‌ي‌ ايراني‌ شد. با فراهم‌ شدن ‌شرايط‌ لازم‌ براي‌ انجام‌ تحقيقات‌ باستان‌شناسي‌ در ايران‌، كساني‌ چون‌ پوپ‌ و آندره‌ گدار و... روانه‌ي‌ ايران‌ شدند و ايرانيان‌ را با گذشته‌ي‌ فرهنگي‌ خود آشنا ساختند. اين‌ هم‌ از ايده‌هايي‌ بود كه‌ پيش‌ از دوره‌ي‌ رضاشاهي‌، از آرمان‌هاي‌ منورالفكراني‌ چون‌ آقاخان ‌كرماني‌ و ميرزافتحعلي‌ آخوندزاده‌ و... بود و آنان‌ با كمترين‌ امكانات‌ تحقيقاتي‌ و متون ‌تاريخي‌، از گذشته‌ي‌ با عظمت‌ ايراني‌ در سرآغازهاي‌ تاريخي‌ اين‌ مرز و بوم‌ سخن‌ گفته ‌بودند.


    ايجاد فرهنگستان‌ زبان‌ فارسي‌ و رويكرد به‌ فارسي‌نويسي‌ سره‌ و معادل‌ سازي‌ براي ‌مفاهيم‌ جديد در زبان‌ فارسي‌ و... از ديگر عرصه‌هايي‌ هستند كه‌ به‌ نوعي‌ گرايش‌هاي ‌ناسيوناليستي‌ را با عملكرد و وجود خود در جامعه‌ تجلي‌ بخشيده‌اند.





    ـ كم‌ نبوده‌ و نيستند كساني‌ كه‌ بر خلاف‌ نگاه‌ مثبت‌ به‌ ناسيوناليسم‌ روشنفكران ‌مشروطه‌، از گرايشات‌ ناسيوناليستي‌ دوران‌ رضاشاهي‌ نه‌ تنها به‌ نيكي‌ ياد نمي‌كنند، بلكه ‌از آن‌ به‌ عنوان‌ «ميهن‌پرستي‌ سنتي‌»، «ناسيوناليسم‌ كاذب‌» يا «قوم‌گرايي‌ ايراني‌» سخن‌ مي‌گويند.

    اصولاً چنين‌ نگاه‌ منفي‌ نسبت‌ به‌ گرايشات‌ ملي‌گرايانه‌ اين‌ دوره‌ از چه‌ ديدگاهي ‌برمي‌خيزد؟ و اساساً با توجه‌ به‌ گسترش‌ گرايشات‌ ناسيوناليستي‌ ايراني‌ بسته‌ و ضد غرب ‌دوره‌هاي‌ پس‌ از رضاشاه‌، آيا چنين‌ انتقاداتي‌ وجهي‌ از حقيقت‌ را با خود حمل‌ نمي‌كنند؟




    حقدار ـ ببينيد ناسيوناليسم‌ براي‌ خود تعريفي‌ دارد و با مؤلفه‌هايي‌ شناخته‌ مي‌شود. عرفي‌ شدن‌ سياست‌ ـ ظهور دولت‌هاي‌ منطقه‌اي‌ و ملي‌ و شكل‌گيري‌ حقوق ‌ شهروندي‌ از عناصر پايه‌اي‌ ايده‌هاي‌ ناسيوناليستي‌ است‌ كه‌ به‌ همراه‌ شاخص‌هاي‌ ديگري‌ چون‌ موقعيت‌ جغرافيايي‌ و دارا بودن‌ پرچم‌ و پيشينه‌ي‌ تاريخي‌ روشن‌ و آداب‌ و رسوم‌ محلي ‌و... به‌ دنبال‌ تحول‌ در سياست‌ و اجتماع‌ انساني‌ كه‌ آن‌ هم‌ برآمده‌ از دگرگوني‌ در ذهنيت‌ و دانايي‌ آدميان‌ بود، به‌ وجود آمد و با پديد آمدن‌ مفهوم‌ همبسته‌ي‌ دولت‌ ـ ملت‌ در گذر از حاكميت‌هاي‌ ديني‌ و فراجغرافيايي‌ قرون‌ وسطي‌، و به‌ زبان‌ فارسي‌ در پايان‌ دوره‌ي ‌«ممالك‌ محروسه‌» در جوامع‌ شكل‌ گرفت‌. بنابراين‌ هر آن‌ ايده‌ يا كنشي‌ كه‌ در اين‌ قالب ‌نگنجد، ناسيوناليسم‌ نيست‌. در ايران‌ دوره‌ي‌ رضاشاه‌ هم‌ در واقع‌ كساني‌ چون‌ تقي‌زاده‌ ـ كاظم‌زاده‌ ايرانشهر و ديگر نويسندگان‌ و انديشمنداني‌ كه‌ جريان‌ ناسيوناليستي‌ را در مجلاتي‌ نظير: كاوه‌ ـ ايرانشهر ـ آينده‌ و نامة‌ فرنگستان‌ هدايت‌ مي‌كردند، با تكيه‌ برآموزه‌هاي‌ مدرنيته‌ و سكولارسيم‌ در جامعه‌ و دستيابي‌ به‌ وحدت‌ سياسي‌، خواستار بازتعريف‌ هويت‌ ايراني‌ بر دو پايه‌ي‌ الف‌) تاريخ‌ ايران‌ و ب‌) زبان‌ فارسي‌، در راستاي ‌حضور در دنياي‌ جديد بودند. همين‌ ايده‌ها‌ به‌ شكل‌ ادبي‌ و هنري‌ در داستان‌هاي‌ آن ‌دوران‌ و تئاترهايي‌ كه‌ به‌ روي‌ صحنه‌ مي‌آمدند، ديده‌ مي‌شود. «يكي‌ بود و يكي‌ نبود» جمالزاده‌، «تهران‌ مخوف‌» مشفق‌ كاظمي‌، «زيبا» از حجازي‌ و «جعفرخان‌ از فرنگ‌ آمده‌» حسن‌ مقدم‌، بخشي‌ از اين‌ ادبيات‌ و فرهنگ‌ ملي‌گرايانه‌ي‌ آن‌ دوران‌ هستند. محفل ‌روشنفكران‌ ناسيوناليست‌ دوره‌ي‌ رضاشاهي‌ نيز تبار به‌ دوران‌ قبلي‌ مي‌برد و ايده‌هايي‌ كه ‌كساني‌ چون‌ جلال‌الدين‌ ميرزا ـ ميرزا آقاخان‌ كرماني‌ و آخوندزاده‌ در رابطه‌ با بازيابي ‌عظمت‌ ايران‌ و ترويج‌ ايده‌هاي‌ ملت‌گرايانه‌ و مليت‌خواهانه‌ داشتند، به‌ صورت‌ پخته‌تر و رشديافته‌ در اين‌ محافل‌ ديده‌ مي‌شود. در حقيقت‌ ريشه‌ي‌ باستانگرايي‌ و ملي‌ گرايي‌ پيرنيا در نگارش‌ «ايران‌ باستان‌» را بايستي‌ در تأليف‌ «آئينة‌ سكندري‌» ميرزا آقاخان‌ كرماني ‌جستجو كرد كه‌ هر دو با تفاوتهايي‌ كه‌ با هم‌ دارند، برآمده‌ از ايده‌هاي‌ مدرن‌ تاريخ‌نگاري‌ و ملي‌گرايي‌ و وطن‌پرستي‌ هستند. پس‌‌ اصطلاح‌ «ميهن‌پرستي‌ سنتي‌» يك‌ نوع ‌پارادوكس‌ را با خود به‌ همراه‌ دارد, چرا كه‌ دنياي‌ سنتي‌ اصلاً با مفهوم‌ «ميهن‌» آشنايي ‌نداشت‌ تا به‌ پرستش‌ آن‌ بپردازد. ميرزافتحعلي‌ آخوندزاده‌ در رساله‌ي‌ «مكتوبات‌كمال‌الدوله‌» جزو واژگان‌ جديدي‌ كه‌ تعريف‌ مي‌كند، وطن‌پرست‌ است‌. او مي‌نويسد: «پاتريوت‌ عبارت‌ از آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ به‌ جهت‌ وطن‌پرستي‌ و حب‌ ملت‌ از بذل‌ مال‌ و جان‌ مضايقه‌ نكرده‌ و به‌ جهت‌ منافع‌ و آزادي‌ وطن‌ و ملت‌ خود ساعي‌ و جفا كش‌ باشد. اين‌ حالت‌ و خاصيت‌ هميشه‌ در مردان‌ غيرتمند بروز مي‌كند.» همچنان‌ كه‌ «قوم‌گرايي‌ ايراني‌» هم‌ بعد از آميختگي‌هاي‌ تاريخي‌ كه‌ توأم‌ با تداخل‌ فرهنگي‌ با اقوام‌ يوناني‌ ـ اعراب‌ ـ تركان‌ ـ مغولان‌ و... به‌ وجود آمده‌ بود، به‌ نوعي‌ در محاق‌ تأمل‌ قرار مي‌گيرد. به‌ سخن‌ فردوسي‌:


    از ايران‌ و ترك‌ و از تازيان‌


    نژادي‌ پديد آيد اندر ميان‌


    نه‌ دهقان‌، همه‌ ترك‌ و تازي‌ بود


    سخن‌ها به‌ كردار، بازي‌ بود

    گذشته‌ از اينكه‌ هيچ‌گاه‌ به‌ خاطر شرايط‌ اقليمي‌ و فرهنگي‌، ايرانيان‌ به‌ قوميت‌ توجهي ‌نداشتند و تمامي‌ اقوامي‌ كه‌ در جغرافياي‌ ايران‌ ـ چه‌ در مرزهاي‌ باستاني‌ و چه‌ در مرزهاي‌ نوين‌ آن‌ ـ زندگي‌ مي‌كردند، اصالتاً و از نظر فرهنگي‌ و اجتماعي‌ خود را ايراني‌ مي‌دانستند. حتي‌ در ماجراي‌ فرقه‌ دمكرات‌ آذربايجان‌، هيچ‌ نشانه‌اي‌ از غيرايراني‌ خواندن‌ دموكراتها وجود ندارد، با اينكه‌ آنان‌ در مراحل‌ پاياني‌ اقدامات‌ خود، خواستار جدايي‌ از ايران‌ بودند، ولي‌ با اين‌ حال‌ بر ايراني‌ بودن‌ خود تأكيد داشتند.


    اما راجع‌ به‌ برخورد منفي‌ نسبت‌ به‌ گرايشات‌ ملي‌خواهانه‌ي‌ آن‌ دوران‌، به‌ نظر من‌ اين‌گونه‌ برخوردها در حقيقت‌ در ذيل‌ برخورد دنياي‌ سپري‌ شده‌ي‌ سنت‌ با جهان‌ گسترش ‌يابنده‌ي‌ مدرن‌ قرار مي‌گيرد. بيشترين‌ مخالفان‌ آن‌ دوران‌ كساني‌ بودند كه‌ يا از مفاهيمي‌ چون‌ ملت‌ و دولت‌ و وطن‌ بيگانه‌ بودند و هويت‌ خود را در داخل‌ جماعت‌ و يا مجمعهاي ‌متافيزيكي‌ امت‌ و باورهاي‌ فرقه‌اي‌ تعريف‌ مي‌كردند و يا كساني‌ بودند كه‌ با شكل‌گيري‌ مقولات‌ ملت‌ و دولت‌ و پديداري‌ هويت‌ مدرن‌ ملي‌، يا به‌ تعبير دقيق‌ پايه‌گذاري‌ دولت‌ ـ ملت‌ در ايران‌، از دست‌اندازيهاي‌ خود بر ثروت‌ و قدرت‌ كشور بي‌نصيب‌ مي‌شدند. بنابراين‌ دو صنف‌ فوق‌ در يك‌ اتحاد نانوشته‌ به‌ مخالفت‌ با ايده‌ها و كنش‌هاي‌ ملي‌گرايانه ‌در دوران‌ رضاشاه‌ برخاستند و هرگاه‌ كه‌ نتوانستند‌ مخالفت‌ خود را پيش‌ ببرند، به‌ تحريف‌ آن‌ ايده‌ها و عملكرد آن‌ دوران‌ پرداختند و مفاهيم‌ بي‌ سر و ته‌ و بي‌ معناي ‌«قوم‌گرايي‌ ايراني‌»، «ناسيوناليسم‌ كاذب‌» و «ميهن‌پرستي‌ سنتي‌» را جعل‌ كردند تا اذهان‌ را به‌ انحراف‌ بكشانند.


    و اما گرايشات‌ ناسيوناليستي‌ دهه‌هاي‌ بعد از رضاشاه‌، داستان‌ ديگري‌ دارد كه‌ ريشه‌ در همان‌ پسرفت‌ روشنفكري‌ به‌ عمله‌هاي‌ حزبي‌ و سياست‌زدگي‌ و ايدئولوژي‌بازي‌ دارد كه‌ چهار دهه‌، فرهنگ‌ و انديشه‌ي‌ ايراني‌ را به‌ حال‌ توهمي‌ درآورد. گرايشات‌ ناسيوناليستي‌ هم‌ بدون‌ پشتوانه‌ي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ و از روي‌ روزمرگي‌ در اين‌ دوران‌ شكل‌ گرفت‌ و بر خلاف ‌دوره‌ي‌ رضاشاهي‌ كه‌ داراي‌ جايگاه‌ فكري‌ و نمادهاي‌ عيني‌ بود، دوران‌ بعدي‌ تهي‌ از انديشه‌ و عاري‌ از واقعيت‌ بود و فقط‌ دستوري‌ براي‌ مبارزات‌ حزبي‌ و ايدئولوژيك‌ را از خود ظاهر مي‌كرد. دستوري‌ كه‌ برآمده‌ از توهم استعمار ايران‌ به‌ دست‌ بيگانگان‌ و امپرياليستهاي ‌نفتي‌ يا كالاهاي‌ مصرفي‌ بودند. از ياد نبريم‌ كه‌ همين‌ ناسيوناليست‌بازي‌ها در سرآغازهاي ‌آن‌ در جريان‌ ملي‌ كردن‌ نفت‌ ايران‌، با عملكرد اشتباه‌ خود پاي‌ كنسرسيوم‌هاي‌ چند مليتي ‌را به‌ اكتشاف‌ ـ استخراج‌ و فروش‌ نفت‌ ايران‌ باز كرد و صدماتي‌ جبران‌ناپذير بر اقتصاد ملي ‌وارد آورد. در حالي‌ كه‌ در همان‌ دوران‌ قوام‌السلطنه‌ غيرناسيوناليست‌، ميهن‌پرستانه‌تر از هر ناسيوناليستي‌، با آگاهي‌ از اصول‌ ديپلماتيك‌ و ورزيدگي‌ كه‌ در سياستمداري‌ داشت‌، توانست‌ آذربايجان‌ را براي‌ ايران‌ نگهداشته‌ و نفت‌ شمال‌ را از چنگ‌ رژيم‌ سوسياليستي ‌اتحاد جماهيرشوروي‌ بيرون‌ آورد. پس‌ با تثبيت‌ هويت‌ ملي‌ ايرانيان‌ و تغييراتي‌ كه‌ در معادلات‌ ديپلماتيك‌ و سياست‌ بين‌المللي‌ در دهه‌های بعد از دوره رضاشاه به‌ وجود آمده‌ بود و ايران‌ نيز تا حدودي‌ از ثبات‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ در منطقه‌ برخوردار شده‌ بود، محلي‌ براي‌ آموزه‌هاي‌ ناسيوناليستي ‌باقي‌ نمي‌ماند كه‌ حالا ما راجع‌ به‌ كم‌ و كيف‌ آن‌ بحث‌ كنيم‌.





    ـ همانطور كه‌ قبلاً گفته‌ شد، دهه‌ها تحت‌ تاثير اغراض‌ سياسي‌ ـ ايدئولوژيك‌ و بي‌توجه‌ به‌ دامن‌ زدن‌ به‌ ذهنيت‌ از هم‌ گسيخته‌ تاريخي‌، بررسي‌ اين‌ دوره‌ از تاريخ‌ ايران‌ از دستوركار بالكل‌ كنار گذاشته‌ شده‌ بود. چنين‌ برخوردي‌ نه‌ تنها هرگونه‌ اقدام‌ و سياست‌ اين‌ دوره‌ در خدمت‌ مصالح‌ ملي‌ را انكار مي‌كرد، بلكه‌ به‌ ناچار حضور و حيات‌ يك‌ جريان‌ روشنفكري‌ و تلاشهاي‌ همسوي‌ فرهنگي‌، علمي‌ و سياسي‌ را در پردة‌ ابهام‌ قرار مي‌داد.


    در تحقيقات‌ و بازنگري‌هاي‌ اخير كه‌ طي‌ يك‌ دهة‌ گذشته‌ انتشار يافته‌اند، ما نه‌ تنها با واقعيت‌ تداوم‌ فعاليتهاي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ ارزشمندي‌ در خارج‌ از حوزة‌ اقتدار دولتي‌ در اين‌ دوره‌ روبرو هستيم‌، بلكه‌ همچنين‌ شاهد حضور طيف‌ گسترده‌اي‌ از روشنفكران‌ و كنشگران‌ سياسي‌ در كنار و همراه‌ حكومت‌ رضاشاه‌ مي‌باشيم‌.


    لطفاً بفرمائيد در اصلاحات‌ اجتماعي‌ دورة‌ رضاشاه‌ و در استقرار دولت‌ مدرن‌ و شكل‌ دادن‌ نهادهاي‌ مدني‌، روشنفكران‌ چه‌ نقشي‌ را ايفا نمودند؟




    حقدار ـ ببينيد من‌ در مصاحبه‌ي‌ قبلي‌ هم‌ گفتم‌: دوران‌ رضاشاه‌ با همه‌ي‌ ضعف‌ها و نقص‌هايي‌ كه‌ در عملكرد برخي‌ حوزه‌هاي‌ سياسي‌ نمود داشت‌، اگر نقاط‌ قوت‌ آن‌ دوره‌ را در زمينه‌هاي‌ اجتماعي‌ ـ فرهنگي‌ ـ اقتصادي‌ و... در نظر بگيريم‌، يكي‌ از دوران‌هاي ‌مشعشع‌ و تاريخ‌ساز ايران‌ بشمار مي‌رود. مدارك‌ و اسناد برجاي‌ مانده‌ از آن‌ دوران‌ و يافته‌ها و تحليل‌هايي‌ كه‌ مبتني‌ بر واقع‌بيني‌ بوده‌ و به‌ دور از اغراض‌ ايدئولوژيك‌ ـ چه‌ در دوره‌ي‌ مورد نظر و چه‌ در دوران‌ بعد تا زمان‌ حاضر ـ تأليف‌ شده‌اند، مؤيد اهميت‌ دوران‌ساز عصر رضاشاهي‌ هستند. در اين‌ راستا هم‌ رضاشاه‌ شخصيتي‌ بود كه‌ از دل‌ اين‌ مملكت‌ بيرون‌ آمد و با گامهاي‌ بلندي‌ كشور را به‌ پيش‌ برد، حال‌ اگر در اين‌ پيشروي ‌اشتباهاتي‌ هم‌ داشت‌، دليل‌ نمي‌شود كه‌ موفقيت‌هاي‌ او را ناديده‌ بگيريم‌. بنابراين‌ من ‌معتقدم‌: رضاشاه‌ نه‌ كبير بود و نه‌ خان‌. بلكه‌ مردي‌ بود خودساخته‌ ـ وطن‌پرست‌ و دغدغه‌ي‌ پيشرفت‌ و رشد ايران‌ را در سر مي‌پروراند و چون‌ از دل‌ اين‌ جامعه‌ي‌ ناهنجار درآمده‌ بود و دغلبازيهاي‌ سياستمداران‌ را ديده‌ بود، راهي‌ جز به‌ كارگيري‌ زور و اقتدار براي‌ پيشبرد كارهاي‌ عمراني‌ و ساخت‌ و سازهاي‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌، پيش‌روي‌ خود نداشت‌ و با توجه‌ به‌ روحيه‌ي‌ احساسي‌ و غير عقلاني‌ مردم‌ و فراري‌ بودن‌ آنها از نظم‌ و ترتيب‌ و قانون ‌، راهي‌ هم‌ جز اين‌ براي‌ رضاشاه‌ در عملي‌ كردن‌ ايده‌هاي‌ مدرنيزاسيون ‌باقي‌ نمانده‌ بود.


    متأسفانه‌ آفت‌هاي‌ چپ‌گرايانه‌ و تحريف‌ حقايق‌ تاريخي‌ كه‌ نويسندگان‌ حزبي‌ يا حكومتي‌ نوشته‌اند، هم‌ دوران‌ رضاشاه‌ و هم‌ دوران‌ ديگري‌ از تاريخ‌ ايران‌ را در هاله‌اي‌ از ابهام‌ فرو برده‌ و وقايع‌ تاريخي‌ و جريانات‌ را وارونه‌ گزارش‌ كرده‌اند، تا بر اهداف‌ حزبي‌ ـ دستگاهي‌ خود صحه‌ گذارند. اين‌ تاريخ‌نگاري‌ رسمي‌ و دستوري‌ تا امروز در پي‌ لجن‌مال‌ كردن‌ روشنفكران‌ و كنشگران‌ ايراني‌ است كه‌ در خدمت‌ به‌ پيشرفت‌ و ترقي‌ كشور كوشا بوده‌اند. اين‌ تاريخ‌نگاري‌ در حقيقت‌ با بيان‌ وارونه‌ي‌ حقايق‌ تاريخي‌، ابتذال‌ و سرسپردگي‌ سياسي‌ ـ ايدئولوژيك‌ خود را در آئينه‌ي‌ تأليفات‌ دستوري‌ نمايان‌ ساخته‌ است. ديروز حوادث‌ تاريخي‌ گرفتار تحليل‌هاي‌ ايدئولوژيك‌ حزب‌ توده‌ و سياسي‌ دستگاه‌ سلطنتي‌ بود و امروز تاريخ‌ ايران‌زمين‌، دچار باورهاي‌ بنيادگرايانه‌ است‌. در تاريخ‌نويسي‌ دستوري ‌ديروز، عصر رضاشاه‌ از يك‌ طرف‌ مدينه‌ي‌ فاضله‌ي‌ عملي‌ شده‌اي‌ بود و از طرف‌ ديگر مولفان‌ حزبي‌ و سازماني‌، آن‌ دوران‌ را عصر شكوفايي‌ جنبش‌هاي‌ كارگري‌ و مرحله ‌شكل‌گيري‌ حركت‌هاي‌ كمونيستي‌ در ايران‌ مي‌دانستند و امروز در دستورنويسي‌ تاريخي‌، همان‌ دوران‌ مرحله‌ي‌ هبوط‌ تماميت‌ كشور از مظاهر و مباني‌ اخلاقي‌ معرفي‌ مي‌شود. در نهايت‌ اينكه‌ به‌ تعبير گويا و انديشمندانه‌ي‌ دكترفريدون‌ آدميت‌ اين‌ گونه‌ نوشته‌ها حكايت ‌از «آشفتگي‌ در فكر تاريخي‌» دارند و نمايانگر «انحطاط‌ تاريخ‌نگاري‌ در ايران‌» هستند.


    بنابراين‌ به‌ نظر من‌ يكي‌ از اولويت‌هاي‌ تحقيقي‌ در رابطه‌ با هر مقطعي‌ از تاريخ‌ معاصر ايران‌ ـ خصوصاً به‌ واسطه‌ي‌ اهميت‌ دوران‌ رضاشاه‌ ـ آفت‌زدايي‌ ذهنيت‌ محقق‌ از چپ‌گرايي‌ و ايدئولوژي‌ بافي‌ و رعايت‌ روش‌ تحليل‌ عقلانيت‌ انتقادي‌ در تاريخ‌نگاري ‌است‌. براي‌ روشن‌ شدن‌ جايگاه‌ تبيين‌ عقلاني‌ تاريخ‌ ايران‌ ناچار از اين‌ توضيح‌ هستم‌ كه‌: تاريخ‌ در منظومه‌ي‌ ارگانيك‌ انديشه‌ي‌ مدرن‌ به‌ مجموعه‌ حوادث‌ و رويدادهايي‌ اطلاق ‌مي‌شود كه‌ از يك‌ سلسله‌ علت‌ها به‌ وجود آمده‌ و بر يك‌ جهت‌ تكامل‌ يابنده‌ و پيشرونده ‌تاكيد دارند. به‌ نوشته‌ي‌ دكترآدميت‌ «از نظرگاه‌ تاريخي‌، مفهوم‌ تاريخ‌ بيان‌ وقايع‌ تاريخي ‌است‌ بدان‌گونه‌ كه‌ وقوع‌ يافته‌اند يعني‌ نه‌ كم‌ و نه‌ بيش‌ با همه‌ زير و بم‌ و سايه‌ و روشن‌ آنها. شناخت‌ وقايع‌ و حوادث‌ است‌ به‌ طريق‌ تحليل‌ علل‌ و عوامل‌ آنها يعني‌ عللي‌ كه‌ خصلت‌ فاعلي‌ دارند و عواملي‌ كه‌ به‌ درجات‌ تأثير فعلي‌ داشته‌اند يا تعيين ‌كننده‌ بوده‌اند. و بالاخره‌ تحليل‌ مجموع‌ واقعيات‌ و علل‌ و عوامل‌ است‌ در تعقل‌ جريان‌ تاريخي‌. و همه‌ اينها به‌ راه‌ يك‌ مقصد است‌ كه‌ گذشته‌ قابل‌ فهم‌ و درك‌ باشد. در اين‌ نگرش‌تاريخي‌، مأنوسات‌ ذهني ‌كنار نهاده‌ مي‌شوند، همه‌ جا شك‌ دستوري‌ به‌ كار گرفته‌ مي‌شود كه‌ سره‌ از ناسره‌ باز شناخته ‌گردد، افسانه‌ راه‌ نمي‌يابد و جلوه‌اي‌ ندارد. لاجرم‌، واقعيات‌ مي‌مانند و نتيجه‌گيري‌هاي ‌تاريخ‌. حال‌ اگر ذات‌ حقيقت‌، با مزاج‌ افسانه‌پسند نساخت‌ يا باب‌ طبع‌ افسانه‌پرداز نيفتاد، چه‌ اعتنا. همچنين‌ اگر نتيجه‌گيري‌هاي‌ واقعيات‌ عيني‌، مفروضات‌ ذهني‌ و معادلات ‌تاريخي‌ را بر هم‌ زد، چه‌ باك‌.»


    در نگاه‌ جديد به‌ جريانات‌ تاريخ‌، سلسله‌ي‌ علل‌ و عوامل‌ سازنده‌ي‌ اين‌ جريانات‌ است ‌و آن‌ چه‌ از پس‌ حوادث‌ و رويدادها خوانده‌ مي‌شوند، در شرايط‌ زماني‌ و مكاني‌ خود و در افق‌ دانايي‌ و پارادايم‌ گذر زمان‌ قابل‌ فهم‌ و درك‌ است‌. از اين‌ منظر كه‌ به‌ سير حوادث ‌نگريسته‌ شود، تمامي‌ انديشه‌ها، كنش‌ها، واكنش‌ها و ديگر وقايع‌ رخ‌ داده‌، داراي‌ بار معنايي‌ خاصي‌ شده‌ و حكايت‌ از تغيير و تحولات‌ عيني‌ و زمانمند مي‌دهند. بي‌ترديد شكل‌گيري‌ نظام‌ دانايي‌ سوژه‌باور در انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ و مشاركت‌ آدميان‌ در تعيين‌ و تغيير سرنوشت‌ خويش‌، مهم‌ترين‌ ركن‌ ظهور تاريخ‌نگاري‌ جديد بشمار مي‌رود و آن‌ را از وقايع‌نويسي‌ سنتي‌ كه‌ خارج‌ از اصالت‌ فردي‌ و در بازتوليد جماعت‌ نگاشته‌ مي‌شدند، متفاوت‌ مي‌كند. در نگاه‌ دنياي‌ مدرن‌ به‌ تاريخ‌، انسان‌ عامل‌ مختار و فاعل‌ با اراده‌اي‌ است ‌كه‌ بر مواد رخ‌ داده‌، صورت‌ مي‌دهد و بر كنشگري‌ و آزادي‌ خويش‌ صحه‌ مي‌گذارد. انديشه‌ها در شكل‌ ساختارها پديد مي‌آيند و نهادها موجد انديشه‌هاي‌ تازه‌اي‌ مي‌شوند. اين‌ همه‌ تاثير و تاثر انديشه‌ و جامعه‌ را به‌ وجود آورده‌ و فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي‌ انساني‌ در سير تاريخي‌ خود پديدار مي‌شوند. تبيين‌ عقلاني‌ جريانات‌ به‌ وجود آورنده‌ي‌ تاريخ‌ و گذار از جبرگرايي‌ و اسطوره‌باوري‌ فراتاريخي‌، مسائل‌ اوليه‌ي‌ تاريخ‌نگاري‌ مدرن‌ و فلسفه‌هاي ‌تحليلي‌ و انتقادي‌ تاريخ‌ را شكل‌ داده‌اند. بنابراين‌ همان‌ طور كه‌ آدميت‌ مي‌نويسد: «در تعقل‌ تاريخي‌، تاريخ‌ جريان‌ است‌ در توالي‌ حوادث‌، حوادثي‌ كه‌ نه‌ در خلأ، وقوع‌ مي‌يابند و نه‌ اسرار آميزند بلكه‌ قانون ‌ منطقي‌ ترتب‌ معلول‌ حاكم‌ بر سلسلة‌ حوادث‌ است‌. هر حادثه ‌تاريخي‌ حادثه‌ تاريخي‌ ديگري‌ را به‌ دنبال‌ مي‌آورد. تنها از اين‌ نظرگاه‌ است‌ كه‌ قضيه‌ و واقعه‌اي‌ مي‌تواند محتوم‌ و پرهيزناپذير باشد، ورنه‌ هيچ‌ واقعه‌اي‌ اجتناب‌ناپذير نيست‌. چه ‌بسا ممكن‌ است‌ معلول‌ خود علت‌ شود و به‌ صورت‌ علت‌ فاعلي‌ وقايع‌ درآيد، گرچه ‌تشخيص‌ دقيق‌ علت‌ فاعلي‌ حوادث‌ گاه‌ مسأله‌ پيچيدة‌ تاريخ‌ است‌.»


    بنابراين‌ به‌ قول‌ شما «تحقيقات‌ و بازنگري‌هاي‌ اخير كه‌ طي‌ يك‌ دهه‌ي‌ گذشته‌ انتشار يافته‌اند» بايد با محك‌ عقلانيت‌ انتقادي‌ بررسي‌ شوند تا معلوم‌ شود كه‌ چه‌ اندازه‌ از روش ‌تاريخ‌نگاري‌ و ارزيابي‌ واقع‌بينانه‌ بهره‌مند بوده‌اند. با اين‌ حال‌ نبايد خوشبينانه‌ آفت‌هاي ‌نگارش‌هاي‌ دستوري‌ و حزبي‌ را دست‌ كم‌ بگيريم‌ و هر نوشته‌اي‌ را برآمده‌ از عقلانيت‌ و فلسفه‌ي‌ تاريخ‌ بدانيم‌. به‌ نظر من‌ ـ همانطور كه‌ به‌ تناسب‌ مباحثي‌ كه‌ در سؤالات‌ قبلي ‌مطرح‌ شد ـ امروزه‌ دو طيف‌ اصلي‌ سنت‌گرايان‌ و چپ‌گرايان‌ كه‌ در تجددستيزي‌ و شكست‌خوردگي‌ ايده‌هايشان‌ مشترك‌ هستند، مخالفان‌ طرح‌ واقع‌گرايانه‌ي‌ اقدامات‌ و انديشه‌هاي‌ دوره‌ي‌ رضاشاهي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند و بر تحريف‌ حقايق‌ آن‌ دوران‌ اصرار دارند، تا به‌ اين‌ وسيله‌ توجيهي‌ براي‌ پس‌ماندگي‌ آموزه‌هايشان‌ فراهم‌ سازند. با به‌هم ‌ريختن‌ تاريخ‌نويسي‌ دستوري‌ و تحريف‌آميز به‌ استناد اسناد و مدارك‌ آن‌ دوران‌ و بر پايه‌ي‌ به‌ كارگيري‌ اسلوب‌ عقلانيت‌ و رعايت‌ فاصله‌ي‌ انتقادي‌ از دوران‌ مورد بحث‌،‌ به‌ نقش‌ روشنفكران‌ در «اصلاحات‌ اجتماعي‌» ـ «استقرار دولت‌ مدرن‌» و «شكل‌ دادن‌ نهادهاي‌ مدني‌» پرداخت‌. نقشي‌ كه‌ در اين‌ گفتگو من‌ توانستم‌ فقط‌ گوشه‌اي‌ از آن‌ را بگويم‌. چرا كه‌ گستردگي‌ كنش‌ها و اقدامات‌ و ايده‌ها‌‌ در آن‌ دو دهه‌ي‌ سرنوشت‌ساز به وقوع پيوست، فرصت‌ بازگويي‌ همة آنها را در يك‌ مصاحبه‌ نمي‌دهد و تحليل‌ همه‌ جانبه‌ و بررسي‌ زمينه‌هاي ‌سياسي‌ ـ اقتصادي‌ ـ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ آن‌ دوران‌، تحقيقي‌ جامع‌ و روشمند را مي‌طلبد.
    آدرس وبلاگ من :

    کوماندانته



اطلاعات تاپیک

کاربران حاضر در این تاپیک

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک هستند. (0 عضو و 1 مهمان)

این مطلب را به اشتراک بگذارید

قوانین ارسال

  • شما نمی‌توانید تاپیک جدید ارسال کنید.
  • شما قادر به ارسال پاسخ نیستید .
  • شما نمی‌توانید فایل ارسال کنید.
  • شما نمی‌توانید پست ‌های خود را ویرایش کنید.
  •  
دانشجو در شبکه های اجتماعی
افتخارات دانشجو
لینک ها
   
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
به دانشجو امتیاز دهید:

آپلود مستقیم عکس در آپلودسنتر عکس دانشجو

توجه داشته باشید که عکس ها فقط در سایت دانشجو قابل نمایش می باشند.

Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.6.1