پایه عکاسی مونوپاد
مدرسان شریف ۹۳
سایت علمی دانشجویان ایران
دانـلـود مقـالات آی اس آی 
از تـمامـی پـایـگـاه های آنـلایــن، بـه سـادگـی!
تبلیغات پژوهش (توسعه)
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
در حال نمایش 1 تا 10 از مجموع 27

تاپیک: نظریه های شخصیتی

  1. Top | #1

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    لبخند نظریه های شخصیتی

    نظریه شخصیتی زیگموند فروید





    قسمت اول: غریزه ، نیرو محرک شخصیت :

    تعریف: همانطور که می دانید بدن انسان از طریق ایجاد و صرف نوعی « انرژی جسمانی » عمل می کند. غذایی که بطور روزانه مصرف می کنیم در بدنمان به شکلی از انرژی تبدیل می شود و این انرژی در خدمت فعالیتهای بدنی همچون نفس کشیدن ، گردش خون ، و فعالیت عضلانی و غددی قرار می گیرد.

    در مقابل بدن ، ذهن نیز فعالیتهای خاص خودش را دارد. ذهن دنیای خارج را ادراک می کند ، فکر می کند ، تصور می نماید و به یاد می آورد.در تمثیلی با بدن ، از نظر فروید ذهن نیز فعالیتهایش را با استفاده از انرژی –انرژی روانی –به انجام می رساند که این انرژی در شکل –و نه نوع –با انرژی جسمانی تفاوت دارد.

    فروید بنابراصل «بقای انرژی» تصور می کرد که انرژی بدن می تواند به انرژی روانی تبدیل شود و بالعکس. بنابراین انرژی بدن بر ذهن اثر می گذارد و انرژی روانی تولید می کند ، در مقابل انرژی روانی نیز بر انرژی جسمانی ما تاثیر گذار است.حال پیوند میان این دو شکل از انرژی –مرز میان روان و تن –در مفهوم «غریزه » نهفته است.


    غریزه بازنمای محرکهایی در ذهن می باشد که خاستگاه شان در درون بدن نهفته است. اهمیت غریزه از آنجاست که این انرژی جسمانی که به محرکی ذهنی تبدیل گشته ، هم برانگیزاننده ، پیش راننده و نیرو محرک (تکانه ، Trib) رفتار انسان ها در زندگی روزمره می باشد و هم جهت این رفتارها را تعیین می کند.

    به عبارتی دیگر غرایز شکلی از انرژی –انرژی فیزیولوژیکی تبدیل یافته –هستند که بین نیازهای بدن و تمایلات ذهنی پیوند برقرار می کنند.مثل غریزه گرسنگی که در ذهن به صورت یک میل (میل به خوردن چیزی) بازنمایی می شود. غریزه جزء یا واحد بنیادی نظریه شخصیت فروید است.



    فشار و تنش ، برآورده ساختن نیازها :

    وجود غریزه نشان می دهد که فرایندها ، کارکردها و فعالیتهای ذهن مانند ادراک ، تفکر و یادآوری به فعالیتهای بدن مربوط می شوند ، آنها نمایانگر فرآیندهای بدن هستند.

    هنگامی که بدن در حالت « نیاز » قرار دارد (مثل گرسنگی)، شخص وضعیتی از تنش و فشار را تجربه می کند. در اینجاست که غرایز برای کاهش ِ این تنش و فشار درونی وارد عمل می شوند. به عبارتی هدف هر غریزه در هر مورد عبارت است از ارضای نیاز و در نتیجه کاهش حالت تنش ، و بازگرداندن جسم و ذهن آدمی به حالت تعادل. بدین ترتیب در زندگی روزمره ما بطور مستمر برانگیخته می شویم تا با پاسخ به نیازهای بدنی مان ، از طریق ارضای غرایز ، تعادل بدن را بازسازی و حفظ کنیم و تنش را برطرف سازیم و بدن را در حالت رها از تنش نگاه داریم.

    از این منظر در طول زندگی همواره میزانی از تنش غریزی یا فشار وجود دارد که ما باید به شکل ثابتی به جهت کاهش آن عمل کنیم. به زعم فروید هر چند که هدف هر غریزه ثابت است اما فرد می تواند راههای متفاوتی برای دست یابی به هدف در پیش گیرد.بطور مثال ارضای سایق یا نیاز جنسی می تواند از طریق دگرجنس خواهی ، یا همجنس خواهی یا خودگرایی جنسی تامین گردد.



    انواع غرایز :

    از نظر فروید دو غریزه بنیادی وجود دارد که یکی غرایز زندگی و دیگری غرایز مرگ می باشند. غرایز زندگی در جهت ارضای نیاز به غذا ، آب ، هوا و امور جنسی عمل می کنند و در خدمت تعادل فرد و نوع انسان هستند. جهت غرایز زندگی به سوی رشد و نمو هر چه بیشتر است ، که شکلی از این غرایز را می توانیم در زیست مایه (لیبیدو ، libido) مشاهده نماییم. خصلت زیست مایه یا لیبیدو آن است که می تواند با اشیاء پیوند یابد و بر آنها متمرکز شود. فروید این جریان را نیروگذاری روانی (cathexis) نامید. برای مثال اگر شما فرد خاصی را دوست دارید ، زیست مایه شما بر آن فرد از لحاظ روانی نیروگذاری شده است.


    از نظر فروید با اهمیت ترین غریزه زندگی در شخصیت « غریزه جنسی » است. فروید انسان را به شکل بارزی لذت جو می دید. بدین جهت او غریزه ی جنسی را تنها به معنای شهوت در نظر نمی گرفت بلکه آن را در برگیرنده ی تمامی ِ رفتارها و اندیشه های « لذت بخش » می دانست.

    این امر به دو معناست: اول اینکه پدیده ی جنسی از پیوند بسیار نزدیکش با اندامهای تناسی رها می شود و به مثابه یک فعالیت بدنی فراگیرتر در نظر گرفته می شود که هدف آن « برخورداری از لذت » است.

    در معنای دوم ، تکانه های جنسی در برگیرنده ی تمامی انگیزه های مهرورزانه و دوستانه ای است که واژه ی بسیار مبهم « عشق » بر آنها اطلاق می شود.

    در مقابل ، غرایز مرگ ، آن نوع از غرایزی است که نشان از میل ناهشیار انسانها به مردن دارد. از نظر دانش زیست شناسی ، تمام موجودات زنده تباهی می پذیرند و می میرند و بدین شکل به حالت بی جان نخستین خود باز می گردند.فروید غرایز مرگ را به میزان و جامعیت غرایز زندگی بسط نداد ، زیرا احساس می کرد از آنجا که این غریزه ها به شکل درونی و خاموشی عمل می کنند ، پس مشکل بتوان آنها را مطالعه نمود. همچنین فروید هرگز از انرژی جداگانه ای که غرایز مرگ از طریق آنها عمل می کنند ، صحبتی نکرد.

    به هر ترتیب یک جزء حیاتی غریزه های مرگ « غریزه پرخاشگری » است. یعنی میل به مردن که مربوط به اشیاء است و نه خود. سایق پرخاشگری ما را به تحریف ، تسخیر و کشتن وا می دارد. از این منظر پرخاشگری به عنوان بخشی از سرشت انسان اهمیتی همپایه با امور جنسی دارد.
    آخرین ویرایش توسط علم الهدی در تاریخ 2009-Jul-21 انجام شده است
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  2. 5 کاربر از علم الهدی برای پست مفید تشکر نموده اند:


  3. Top | #2

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    پیش فرض پاسخ: نظریه شخصیتی زیگموند فروید

    قسمت دوم: ساختار شخصيت ؛ نهاد(Id) ، خود(Ego) و فراخود(Superego)


    فرويد در سالهاي اوليه زندگي علمي اش شخصيت را به سه سطح تقسيم كرد: « هشيار » ، « نيمه هوشيار » و « ناهشيار ».



    1- هوشيار :

    هوشيار تمام احساسها و تجربه هايي را در بر مي گيرد كه ما در هر لحظه خاص به آنها آگاه هستيم مثل اين كه مثلا من الان دارم چيزي مي نويسم ، و صداي موسيقي را هم مي شنوم.

    از نظر فرويد هشيار وجه كوچك و محدودي از شخصيت ماست. زيرا در هر زمان صرفا بخش كوچكي از انديشه ها ، احساسها و خاطرات در آگاهي هوشيار ما موجودند. فرويد ذهن را به يك كوه يخ تشبيه كرد. در اين مقياس هوشيار بخش بلاتر از سطح آب ، يعني نوك قله كوه است.



    2- ناهوشيار :

    اين بخش كانون نظريه روانكاوي فرويد است و بخش مهمتر شخصيت را در بر مي گيرد و با اينكه نامرئي است ولي از وسعت بيشتري در زير اين سطح برخوردار است. ژرفاي سترگ و تاريك ناهشيار در بر گيرنده ي غرايز ، آرزوها و اميالي است كه رفتار ما را جهت دار و مشخص مي كنند. بنابراين ، ناهشيار در برگيرنده ي نيروي محرك عمده اي است كه در پس رفتار ما موجود است و مخزن نيروهايي است كه ما قدر به ديدن و كنترل آنها نيستيم.



    3- نيمه هوشيار :

    بخش نيمه هوشيار شخصيت در بين دو سطح هوشيار و ناهشيار قرار دارد و جايگاه تمام خاطرات ، ادراکها ، انديشه ها و چيزهاي مشابهي است كه ما در حال حاضر به آنها آگاهي هوشيارانه نداريم ، اما به راحتي مي توانيم آنها را به هوشياري درآوريم. مثل خاطره ي فيلمي كه شب قبل ديده ايم.

    اما در سالهاي آخر فرويد در ديدگاه ها خود تجديد نظر كرد و تشريح سه ساختار بنيادي را مطرح ساخت : نهاد ، خود و فراخود.



    الف - نهاد :

    نهاد به عنوان سيستم آغازين و ديرينه شخصيت جايگاه يا مخزن تمام غريزه هاست و انرژي رواني كل ، يعني زيست مايه (ليبيدو) را نيز در بر مي گيرد. بنابراين ، نهاد ساختار نيرومند شخصيت است زيرا تمام نيروهاي دو ساختار ديگر را تامين مي كند.

    از آنجا كه نهاد مخزن غرايز است ، پس حياتي است و به طور مستقيم با ارضاي نيازهاي بدني ارتباط دارد. در واقع هنگامي كه بدن در حالت نياز است يك تنش يا فشار پديد مي آيد و از اين رو ، ارگانيسم از طريق ارضاء كردن اين نياز در جهت كاهش تنش عمل مي كند.

    نهاد مطابق آنچه فرويد « اصل لذت » ناميد ، عمل مي كند. نهاد به دليل رابطه اش با كاهش تنش داراي كاركردي در جهت اجتناب از درد و افزايش در لذت است.

    نكته ي مهم آن است كه نهاد در كاركرد كاهش تنش خود ، كوشش فراواني براي ارضاي فوري نيازهاي خود مي كند. نهاد به هيچ دليلي – خواه آداب يا اخلاق يا پاره اي از الزامهاي زندگي واقعي – پذيراي درنگ يا تاخير در ارضاء نيست. نهاد اين « ديگ لبريز از برانگيختگي جوشان » تنها يك چيز را مي شناسد: « ارضاي دروني ».

    نهاد بدون توجه به آنچه فرد ديگري ممكن است بخواهد يا نياز داشته باشد ، آدمي را به سوي آنچه مي خواهد و در زماني كه آنرا مي خواهد سوق مي دهد ، و ساختاري است كه به شكلي ناب خودخواه و لذت جو ، ابتدايي ، غيراخلاقي ، اغواگر و بي پرواست.

    علاوه بر اين نهاد به هيچ وجه از واقعيت آگاه نيست. ما به شكل ساده تر مي توانيم نهاد را به يك نوزاد تشبيه كنيم. هنگامي كه نيازهاي اين نوزاد ارضاء نمي شوند با تحريكي وحشيانه جيغ مي كشد و چنگ مي زند. اما نمي داند چگونه خود را ارضاء كند. اين را فرويد انديشه ي فرايند نخستين (Primary-Process thought) مي نامد. اما در اثر رشد (اجتماعي شدن) كودك فرا مي گيرد كه بايد براي راضاي نيازهاي دروني اش شيوه هاي مناسبي را فراگيرد و نيروهاي ادراك ، بازشناسي ، داوري و حافظه را كه يك فرد بزرگسال براي ارضاي نيازهايش آنها را به كار مي گيرد ، رشد دهد. فرويد اين فرايندها را انديشه ي فرآيند دومين (Secondary-Process thought) ناميد.



    ب - خود :

    خود بخش آگاه تر و خردمندتر شخصيت است. او از « آگاهي به واقعيت » برخوردار است. به روش عملي قادر به ادراك و دستكاري محيط فرد است و مطابق با آنچه فرويد اصل واقعيت (reality principle ، منطق حاكم بر موقعيت) مي نامد عمل مي كند.

    قصد خود ، خنثي كردن تكانه هاي نهاد نيست ، بلكه كمك به نهاد در جهت كاهش تنش الزامي آن مي باشد. خود از آنجا كه به واقعيت آگاه است تصميم مي گيرد كه چه زماني و به چه شيوه اي غرايز مي توانند به بهترين شكل ارضاء شوند و اين تكانه ها را در مطابقت با واقعيت به تاخير مي اندازد ، يا تغيير جهت مي دهد ( مثلا به فرد مي آموزد كه در درون خانواده به محض احساس گرسنگي نمي تواند چيزي بخورد بلكه تا موقعي همه اعضاي خانواده سر سفره بنشينند بايد صبر كند ).

    خود به دو صاحب اختيار يعني نهاد و واقعيت خدمت مي كند و به طور ثابت ميان خواسته هاي متعارض آنها ميانجيگري و مصالحه جويي مي نمايد.
    بايد توجه داشت كه خود هرگز از نهاد مستقل نيست. بلكه همواره پاسخ دهنده ي خواسته هاي نهاد است و تمام نيرو يا انرژي خود را از آن مي گيرد.



    پ- فراخود :

    حال مي رسيم به قسمت سوم ساختار شخصيت يعني « فراخود » كه مجموعه اي نيرومند و كاملا ناهشيار از دستورها و باورهاست كه فرد آنها را در كودكي فرا مي گيرد. فراخود مجموعه برداشتهاي وي از درست و نادرست است. در زبان روزمره اين اخلاق دروني را وجدان مي ناميم و فرويد آن را « فراخود » ناميد. اين بخش از شخصيت بين سنين 5-6 سالگي فراگرفته مي شود و در فرايند رشد كودك كم كم اين اصول ، هنجارها و قواعد را دروني مي كند و به خود- كنترلي مي رسد و در اينجا ديگر نيازمند رهنمودها و الزامهاي والدين نخواهد بود بلكه خود به يك الزام دروني درباره ي رفتار خويش مي رسد.


    فراخود در نقش داور اخلاقي و به منظور پي جويي ِ دايمي براي کمال اخلاقي ، مصمم و حتي بي رحم است. فراخود از نظر شدت ، نامعقولي و پافشاري نسنجيده و پيگيرانه بر فرمانبرداري تفاوتي با نهاد ندارد. قصد آن ، نه به تعويق انداختن خواسته هاي لذت جويانه ي نهاد ، بلكه بازداري از همه آنهاست. فراخود نه براي لذت تلاش مي كند (همچون نهاد) و نه براي دستيابي به هدفهاي واقع گرايانه (همچون خود) ، بلكه تلاش آن صرفا در جهت كمال اخلاقي است.

    منبع : http://mohsenazizi.blogfa.com
    آخرین ویرایش توسط علم الهدی در تاریخ 2009-Apr-30 انجام شده است
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  4. 4 کاربر از علم الهدی برای پست مفید تشکر نموده اند:


  5. Top | #3

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    پیش فرض نظریه شخصیتی آلفرد آدلر

    مفاهیم بنیادی نظریة آدلر :


    الف ) نظریة شخصیت :

    نظریة آدلر دربارة شخصیت نظریه ای کاملاً اقتصادی و صرفه جویانه است ، بدین معنی که با چند مفهوم اساسی تمام ساخت نظریه را تبیین می کند . مفهوم شخصیت از آدلر عبارتند از : غایت گرائی تخیلیتلاش برای تفوق و برتریاحساس حقارت و مکانیسم جبران علایق اجتماعیشیوة زندگی و من خلاقه



    1 – هدفهای تخیلی : آدلر پس از جدایی از فروید و استفاده از عقاید وی هینگر ، مبنی بر اینکه زندگی بشر مجموعه ای از افکار تخیلی است که در عالم واقیت وجود خارجی ندارند ، اعتقاد بر آن پیدا کرد که محرک اصلی رفتار بشر ، هدفها و انتظارات او از آینده است . در این زمینه می توان گفت که روانشناسی فروید بر اساس قانون علیت بنا شده است ولی روانشناسی فردی بر اصل فینالیزم یا توصیف اعمال از راه تشخیص هدف ( غایت گرایی ) استوار است . به عقیدة آدلر انسان سالم قادر است خود را از قید و بند این تخیلات رها کند و به هنگام لزوم با واقعیات روبرو شود . در حالیکه فرد روان نژند به این کار قادر نیست و همواره در خیال پردازیهای خود غوطه ور است . در نظر آدلر هدفهای تخیلی علت ذهنی رویدادهای روانی هستند .


    پیش فرض پیروان آدلر آن است که هدف روان تأمین برتری است . هدف هر فردی در ماههای اولیة زندگیش در کودکی شکل می گیرد و تحت تأثیر محیط تعیین می شود . هر یک از ما فقط آن چیزی را ارزش می نهد که متناسب با هدف اوست . بدون درک روشنی از هدف نهایی فرد ، درک واقعی رفتار او غیر ممکن است و نیز ، تا ندانیم که کل فعالیت فرد تحت تأثیر هدفش قرار دارد ، نمی توانیم هیچ یک از جنبه های رفتار و در نتیجه کل شخصیت او را ارزشیابی کنیم .


    2 – تلاش برای تفوق و برتری : آدلر در سال 1908 م ، به این نتیجه رسید که تمایلات تهاجمی از غریزة جنسی بسی مهمترند . ولی اندکی بعد واژة پرخاشگری یا تهاجم را به « میل به قدرت » تبدیل کرد . آدلر قدرت را جنس مذکر و ضعف را با جنس مونث همانند می دانست . او دراین مرحله از تفکر خویش ، عقیده « تعرض مردانه » را مطرح کرد و آن را شکلی از جبران افراطی دانست که هم مردان و هم زنان در موقع احساس عدم کفایت و یا حقارت به آن متوسل می شوند .

    از این رو می توان گفت که با توجه به هدف نهایی انسان سه مرحله در تفکر او وجود دارد . تهاجمی بودن ، مقتدر بودن و برتر بودن . هدف آدلر از تفوق و برتری ، احراز مقام اجتماعی یا فروانروائی بر دیگران نیست بلکه منظورش خودشکوفائی و ارتقای خود است . تفوق و برتری طلبی با رشد فیزیکی هماهنگ و همگام است . به عقیدة آدلر اصلی ذاتی و پیاست که از نسلی به نسلی دیگر منتقل شود . آدلر معتقد است تلاش برای تفوق و برتری در افراد بصورتهای مختلف بروز کند . مثلاً فرد روان نژند برای نیل به عزت نفس ، قدرت و بزرگ جلوه دادن خویش تلاش می کند . در حالی که فرد عادی برای هدفهایی تلاش می کند که در درجة اول ماهیت اجتماعی داشته باشد .



    3 – احساس حقارت و مکانیسم جبران : آدلر در آغاز کارش نقص عضو و جبران افراطی را مطرح کرد . همچنین او ملاحظه کرد که شخصی که عضو معیوبی دارد اغلب می کوشد با تقویت آن عضو ، از راه تربیت فشرده ، آن ضعف را جبران کند . در این موقع آدلر مهتری و کهتری و ناچیزی را با مردانه نبودن و یا زنانگی معادل می دانست و عمل جبرانی آنرا « تعرض مردانه » نامید . پس از آن با ارائه نظر جامعتری معتقد شد که احساس حقارت از نوعی احساس بی کمالی یا ناتمامی در هر بعد از زندگی ناشی می شود . به نظر آدلر حقارت نشانة غیر عادی بودن نیست بلکه علت تمام پیشرفتها و بهبودیها در زندگی انسان می باشد . جبران مکانیسمی است که به کمک آن فرد احساس حقارت خود را تلافی می کند . مکانیسم جبران چنانچه به صورت افراطی تجلی کند ، حالت مرضی به خود می گیرد و رفتارهای فرد را مختل میکند . به علاقة اجتماعی صدمه میزند و قدرت طلبی را در او فوق العاده تقویت می کند .


    4 – علاقه اجتماعی : آدلر در اوایل کار نظریه پردازیش ، هنگامیکه ماهیت تهاجمی انسان و میل به قدرت و سپس نظریة « تعرض مردانه » را به مثابه راهی حبرانی برای غلبه بر ضعف زنانگی مطرح کرد بسیار مورد انتقاد قرار گرفت . به عقیدة آدلر علاقة اجتماعی جبران صحیح و مسلم همة ضعفهای طبیعی یک فرد است . آدلر معتقد است که علاقة اجتماعی امری ذاتی است و انسان طبیتاً مخلوقی اجتماعی است ، نه اینکه از روی عادت اجنماعی شده باشد .

    وجود ، یک احساس اجتماعی همگانی است . بطوریکه تمام انسانها را با یکدیگر برابر می کند . احساس اجتماعی ، پایه و اساس تمام پیشرفتهای مهم تمدن است . نقطة مقابل احساس اجتماعی تمایلات و تلاشهایی است که در جهت قدرت شخصی و برتری انجام می گیرد .
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  6. 4 کاربر از علم الهدی برای پست مفید تشکر نموده اند:


  7. Top | #4

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    پیش فرض پاسخ: نظریه شخصیتی آلفرد آدلر

    نظريه ی آلفرد آدلر(A.Adler) نيز مانند اکثر روان تحليل گرها براساس تجربيات و زندگی شخصی و مطالعات موردی است.آدلر بر خلاف فرويد انسان را قربانی تعارضات و غرايز و يا اينکه به وسيله ی نيروهای زيستی و تجربيات کودکی محکوم باشد، نمی دانست.او رويکرد خود را روانشناسی فردنگر(individual psychology) خواند، زيرا بر بی نظير بودن هر فرد تأکيد داشت و آن عموميت انگيزه ها و اهداف را گه زيگموند فرويد به انسان نسبت داد، قبول نداشت.

    اساس نظريه ی آدلر را می توان بر مبنای احساسهای حقارت(inferiority feelings) و تلاش برای جبران (compensation) دانست. ولی من در اينجا می خواهم درباره ی تيپ های شخصيتی از ديد آدلر(۱۸۷۰-۱۹۳۷) بنويسم و اگر مايل بوديد و توانستم در آينده درباره ترتيب تولد بنويسم.


    آدلر چند مشکل را که همگی با آنها مواجه می شويم،شرح داد و آنها را در سه طبقه گروه بندی کرد:مشکلاتی که شامل رفتار ما نسبت به ديگران می باشد،مشکلات شغل و مشکلات عشق و محبت.او چهار سبک زندگی اساسی که می توانيم برای پرداختن به اين مشکلات اختيار کنيم،معرفی کرد که عبارتند از :

    تيپ سلطه گر(dominant type): نگرشی سلطه گر يا حاکم را با آگاهی اجتماعی کم نشان می دهد.چنين شخصی بدون توجه به ديگران رفتار می کند.نوع افراطی اين تيپ به ديگران حمله می کندو آزارگر،بزهکار و جامعه ستيز می شود.نوع کمتر خطرناک اين تيپ،الکلی و معتاد به مواد مخدر می شود يا خودکشی می کند؛آنها معتقدند که با حمله کردن به خودشان به ديگران آسيب می رسانند.

    تيپ گيرنده(getting type): اين افراد انتظاردارند خشنودی ديگران را جلب کنند و از اين رو به آنان وابسته می شوند.اين تيپ به نظر آدلر از همه رايج تر است.

    تيپ اجتناب کننده(avoiding type): برای رو به رو شدن با مشکلات زندگی،تلاش نمی کند.اين اشخاص با اجتناب کردن از مشکلات، از هر گونه احتمال شکست دوری می کنند.

    اين سه تيپ برای مواجه شدن با مشکلات روزمره ی زندگی آمادگی لازم را ندارند.آنها قادر به همکاری با ديگران نيستند و برخورد بين سبک زندگی آنها و دنيای واقعی موجب رفتار نابهنجار می شود که به صورت روان رنجوری و روان پريشی آشکار می شود. آنها فاقد آنچه آدلر علاقه ی اجتماعی خواند،هستند.

    تيپ سودمند اجتماعی(socially useful type): با ديگران همکاری می کند و طبق نيازهای آنها عمل می نمايد.اين گونه اشخاص در چارچوب علاقه ی اجتماعی کاملآ رشد يافته ای با مشکلات کنار می آيند.

    بايد متذکر شوم که آدلر در مجموع با طبقه بندی يا تيپ بندی کردن انعطاف ناپذير افراد به اين شکل مخالف بود و اظهار داشت اين چهار سبک زندگی را صرفآ برای آموزش معرفی کرده است.

    منبع : http://mohsenazizi.blogfa.com
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  8. 3 کاربر از علم الهدی برای پست مفید تشکر نموده اند:


  9. Top | #5

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    پیام نظریه شخصیتی کارل یونگ

    مفاهیم بنیادی نظریه :

    كهن الگو و انگاره كهن الگویى :

    یونگ براى توصیف نوعى صورتبندى اولیه كمابیش یكدست از ساحتِ كهن الگویى روان، در ابتدا طیفى از اصطلاحات، از جمله صورت ازلى را به كار مى‏بُرد، امّا در 1919 براى اولین‏بار از واژه كهن الگو استفاده كرد. از آن زمان تا پایان عمر، تلاش براى كشف جنبه‏هاى ناشناخته و توضیح نقش ضمیر ناآگاه جمعى ــ یا به تعبیر نهایى او، روان عینیت‏یافته ــ در روند تكامل انسان، كانون توجه كارهاى نظرى و فعالیتهاى بالینى‏اش قرار گرفت.


    یونگ، موضع فكرى فروید را، نه‏چندان مورد چند و چون قرار داد، نه انكار كرد و نه با فرا رفتن از آن جایگزینى برایش ارائه كرد، بلكه از بدو فعالیتهایش این موضع را گسترش داد و عمق بخشید. احساس او این بود كه آراى همكارش دقت لازم را دارد اما آن‏گونه فراگیر نیست كه به نحو مناسبى كاركردهاى پیچیده ذهن را توصیف كند. از دیدِ او تأكید فروید بر اهمیت انحصارى جنسیت و باور جبرى به اصالت فردىِ موجودیت روانى ـ زیستى، قابل دفاع نبود.


    در پرتو رویكرد متوازن یونگ به روان، كلاید كلوك هون مردم‏شناس، نظر تأمل‏برانگیزى دارد كه در اینجا به اجمال به آن مى‏پردازیم. او مى‏نویسد: هر آدمى، از بعضى جهات، همانند همه آدمهاست، همانند بعضى از آدمهاست، همانند هیچ كس نیست. این گزاره، به نحوى خاص به ما كمك مى‏كند تا روانشناسى مبتنى بر آراى یونگ و نیز مفهوم كهن الگو را در چشم‏انداز مناسبى قرار دهیم.
    هرچند یونگ هرگز اهمیت فرهنگ و متغیرهاى منحصر به تاریخچه زندگى شخصى را در تكوین موجودیت فرد انكار نكرد، با عطف توجه به میراث سیر تكامل انواع و وحدت روانى نوع انسان، بیشترین نقش را در پیشبرد روانكاوى داشت. مبناى احتجاج كل‏نگر یونگ این بود كه بدون لحاظ كردنِ نفوذ متقابل نیروهاى اجتماعى ـ فرهنگى، شخصى و كهن‏الگویى (فراشخصى)، امكان درك روان و ضمیر ناآگاه پدید نخواهد آمد. كتنِر (Ketner) ، با توجه به رویكرد یونگ به گزاره كلوك هون، اشاره‏اى شایسته دارد: «در یك كلام، نحوه عملكرد كهن الگو چنین است: یك مضمون اصلى، الگوهاى قابل شناختِ تغییرات، و تحوّلى خاص و منحصربه‏فرد در یك مورد مشخّص

    حال كه به اجمال دانستیم كه یونگ چگونه، در چه زمان و چرا به اهمیت روان فراشخصى پى بُرد، مى‏توانیم با دقت بیشترى به مسایل مربوط به ماهیت كهن‏الگو و زمان كاركرد واقعى آن بپردازیم. بر اساس مبانى نظریه یونگ، ذهن بشر به هنگام تولد، لوحى سفید نیست، بلكه یك طرح اولیه كهن‏الگویى در ساختمان مغز انسان موجود است. بحث در باب آن دسته از دستاوردهاى زیست‏شناسى نوین كه به نظریه كهن‏الگوها مربوط مى‏شود ما را از موضوع این مقاله كاملاً دور مى‏كند؛

    با این حال روشن است كه چنین تلاشى باید پژوهشهاى صورت‏گرفته در مورد دستگاه كنارى، نیمكره‏هاى راست و چپ مغز، ژنتیك رفتارى جدید، نحوه گزینش طبیعى و جهش پلاسماى تخمك از دیدگاه دانشمندان امروز را مورد توجه قرار دهد، ضمن آن‏كه انتظار مى‏رود این تحقیق آشكار سازد كه كهن‏الگوها، یا همان استعدادهاى موروثى براى آگاه شدن از وضعیتها و نگاره‏هاى نوعى یا تقریباً همگانى، ملزم به هیچ اصلِ «رمزآمیز»ى نیستند. در عین حال مى‏توان كهن‏الگو را نوعى «نظام آمادگى» دانست كه به نشانه‏هاى محیطى واكنش نشان مى‏دهد، هسته‏اى پویا از نیروى روانى متمركز كه آماده است تا به صورت یك سرشت ـ انگاره و یك عنصر ساختارى مینُوىِ خودسامان، بیرون از حوزه ادراك «خود» فعلیّت یابد. «فورد هَم» در مسیر ارائه تعریفى عمیقتر از كهن‏الگو گام دیگرى برمى‏دارد:

    هرچند كهن‏الگوها در اشكال نمادین پیچیده‏شان، یعنى در روءیا، خیالپردازى، اساطیر و دین، به كرّات مورد مطالعه قرار گرفته‏اند، جوهره دستاورد فكرى یونگ آن است كه كهن‏الگو یك موجودیت روان‏تن است كه دو جلوه دارد: یك جلوه با اندامهاى جسمى، و جلوه دیگر با ساختارهاى روانى ناآگاه و بالقوه ارتباط تنگاتنگ دارد. موءلّفه جسمى سرچشمه «سائقهاى» شهوانى و پرخاشگر است، و موءلّفه روانى خاستگاه اَشكال خیالپردازانه‏اى است كه كهن‏الگو به واسطه آنها در ضمیر ناآگاه بازنمودى ناقص مى‏یابد.

    هرچند در آغاز، انگاره‏هاى كهن‏الگویى در كانون توجه یونگ بود، به تدریج، الگوهاىِ عواطف و تمایلات «خاص هر نوع» را نیز مدّ نظر قرار داد. دریافت ویراسته و تكامل‏یافته یونگ از كهن‏الگو مستلزم یك تمایز اساسى است، تمایز میانِ صورت بنیادى كهن‏الگو و انگاره كهن‏الگویى. توجه به این تمایز اهمیت بسیار دارد، زیرا با خلط این دو دستاورد نظرى، سهم یونگ در روانكاوى نه تنها به غلط فهم شده، بلكه بازنمودى نادرست پیدا كرده است. از جمله تبعات این درك نادرست، این دریافت است كه ما مضامین مبتنى بر انگاره‏ها یا تصاویر ذهنى را به ارث مى‏بریم. هرچند یونگ هرگز این امكان را مطلقاً مردود ندانست، ممكن نبود بر دریافت مطلقاً لاماركىِ فروید از «حافظه نژادى» صحّه بگذارد.
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  10. Top | #6

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    پیش فرض پاسخ: نظریه شخصیتی کارل یونگ

    صورت بنیادى كهن‏الگو : كهن‏الگوها، تصورات یا انگاره‏هاى موروثى نیستند بلكه ممكناتِ ماتقدم‏اند.

    براى یونگ، «انگاره ازلى» یا «صورت بنیادى كهن‏الگو» ــ كه متعلّق به ژرفترین لایه ضمیر ناآگاه است ــ نوعى استعداد یا «آمادگىِ» ماتقدم براى آگاه شدن از یك تجربه بشرىِ عامِ عاطفه‏محور، یك اسطوره همگانى، یا نمود عامِ امتزاجِ اندیشه ـ انگاره ـ خیال است، و كاوش دقیق یا فهم عمیق آن ممكن نیست، زیرا موجودیت آن، وضعیتى كاملاً صورى و ابتدایى است. یونگ نظراتش را چنین خلاصه مى‏كند:

    بازنمودهاى كهن‏الگویى (انگاره‏ها و تصورات) را، كه به واسطه ضمیر ناآگاه به ما مى‏رسند، هرگز نباید با «صورت بنیادى كهن‏الگو» یكى دانست. این بازنمودها، ساختارهاى بسیار متنوعى هستند كه همگى متكى به یك صورت بنیادى‏اند، صورتى كه اساساً امكان بازنمود ندارد. اما شاخص «صورت بنیادى كهن‏الگو»، عناصر صورى و معانىِ بنیادى معینى است كه درك آنها به تقریب میسر است. صورت بنیادى كهن‏الگو، یك عامل شبه‏روانى است كه به عبارتى متعلق به حدّ ماوراى‏بنفش و نامرئى طیف روانى است... ماهیت واقعى كهن‏الگو چنان است كه بعید مى‏دانم صورت آگاهانه پیدا كند؛ كهن‏الگو موجودیتى فراتجربى است، و به این جهت آن را شبه‏روانى مى‏نامم.

    انگاره كهن‏الگویى: رابطه‏اى پویا میان وضعیتهاى محیطى و واكنش كهن‏الگویى وجود دارد. انگاره آن برخلاف موجودیت نخستین‏اش، بازنمودى است كه دست‏كم به واسطه بخشى از «خودآگاهى»، پیشاپیش ادراك شده است: «صورت ازلى، از نظر مضامین آن، صرفاً زمانى تعیّن مى‏یابد كه به آگاهى رسیده و نتیجتاً از داده‏هاى تجربه آگاه آكنده باشد.»

    نظریه یونگ بر نقش فرهنگ در فعّال‏سازى و ساماندهىِ («پوشش‏دهىِ») نمادین كنشِ كهن‏الگویى، كه خاستگاهش عمق ضمیر آگاه است، تأكید دارد. مطابق این نظریه، شاید یك تجربه محیطى واحد واكنشهاى كهن‏الگویى متفاوتى را برانگیزد و یا برعكس، شاید عوامل محیطى گوناگون زمینه‏ساز واكنشهاى كهن‏الگویى یكسان یا همانند شود. عینِ عبارات یونگ چنین است: «كهن‏الگوها همان‏قدر پُرشمارند كه وضعیتهاى نوعىِ زندگى. روند بى‏پایان تكرار، این تجربیات را در سرشت روانىِ ما حكّ كرده است، هرچند نه همچون اشكال آكنده از محتوا، بلكه بدواً در قالب اشكالى فاقد محتوا كه فقط امكان نوع خاصى از ادراك و عمل را آشكار مى‏كنند.»


    این نقل‏قول نشان مى‏دهد كه از نظر یونگ، كهن‏الگوها بى‏شمارند، با این حال در روند تجربیات روانكاوانه فرد، در جریان تكامل منحصربه‏فرد انسان، یا در زندگى روزمرّه، برخى انگاره‏ها، وضعیتها و تجربیات، امكان بروز بیشترى دارند و محل بروز آنها روءیاها، ادبیات، اسطوره‏هاى دینى، اَشكال هنرى، علائم بیمارى، و از این قبیل است.


    اینك مثالهاى متعدد ارائه مى‏كنیم:

    مرگ و تجدیدحیات نمادین: یكى از وضعیتهاى كهن‏الگویى متداول در همه فرهنگها، از یك سو در ارتباط با تأكید یونگ بر ظرفیت روان بشرى براى نوعى از تغییرشكل نمادین است كه متضمن تجربیات بازسازنده مرگ، و حیات دوباره است، و از سوى دیگر به ارزشیابى بى‏نهایت مثبت او از واپس‏رَوىِ روانى مربوط مى‏شود. براى یونگ آنچه درك ما از «خویشتن» را (كه احساس محور و یكپارچه است) از نو مى‏سازد، مشخصاً شكل‏گیرى «خود» یا بخشى از «خود» است. دیگر بار «خودآگاهى» شكل مى‏گیرد، رشد را تجربه مى‏كند و به شكلى پویا از حالتِ همذات‏پندارى فرافكنانه یا آمیختگى با حالت آغازین ناآگاهى («نا خود») سر برمى‏آورد. این روند سالم، دیگر بار ــ درست مانند سالهاى اولیه زندگى ــ جریان انفكاك «خود» از همذات‏پندارى و تحدید در «خودِ» آغازین را تكرار مى‏كند. «خود» كه احساس مى‏كند از جانب مرگ تهدید شده، حیات دوباره را تجربه یا درك مى‏كند .
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  11. Top | #7

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    پیش فرض پاسخ: نظریه شخصیتی کارل یونگ

    مفهوم مرگ و نوزایى، در مقام یك بُن‏مایه كهن‏الگویى فراشخصى، به تدریج رویكرد نظرى یونگ به رشد روانشناختى ناآگاهانه فرد در ضمن تجربیات روان‏كاوانه‏اش، و نیز الگوهاى آغازگرى یا مناسك گذر را مشخص كرد. درحالى‏كه نمى‏توان به محتواى ویژه‏اى اشاره كرد كه در بُن‏مایه مرگ ـ نوزایىِ همه فرهنگها مشترك باشد، مى‏توان شكل اساطیرى آن را به عنوان یك شكل كهن‏الگویى معتبر به شمار آورد.

    كودك: نماد طفل یا كودك، نمونه‏اى از یك انگاره كهن‏الگویى مشترك است كه مى‏تواند گواه یا مستلزم حركت و پیشرفت از طریق پَس‏رَفت خلاّ قى باشد كه نهایتاً نمادى از مرگ و نوزایى را در روان شكل مى‏دهد.


    عوامل متعددى در تبیین معناى نماد كودك نقش دارند. علاوه بر همه تداعیهاى شخصى (براى مثال تداعى یك همشیر) و زیستى (براى نمونه تداعى قضیبى پستانىِ كودك)، گاه گستره كهن‏الگویى نیز عامل تعیین‏كننده‏اى است. روءیت یك كودك در روءیا مى‏تواند نقطه عطفى در زندگى یا تجربیات روانكاوانه فرد باشد، و در عین حال مى‏تواند خبر از پیش‏آگاهىِ مفیدى دهد. انگاره «كودك آسمانى» در بسیاى از فرهنگها مشاهده مى‏شود و شاید حاكى از حیات و انتخاب مسیر دوباره، احساس حضور آزادى و نشاط كودكى، بیدارى دوباره، آغازى دیگر، هویت نمادین دیگر، جهان دیگر، خلاقیت، استعداد، و رشد (بازدارندگىِ پستانىِ مناسب یا قضیب بارورساز) باشد. همچنین، این انگاره مى‏تواند مظهر «خویشتن»، نشانگر روند فردیت یافتن یا تحقّق «خویشتن»، و یا نماد نوزایى باشد. در عین حال، كودك مى‏تواند مظهر اَعمال شیطانى، مظهر هول و وحشت یا دگرآزارى باشد.


    روءیت كودك در عالَم خیال مى‏تواند نماد استعداد و خلاقیت باشد، زیرا كودك همواره ظرفیت تحول دارد. نوزاد، مظهر آرا و نظرات كاملاً نو است كه چون از ضمیر آگاه نشأت گرفته‏اند برایمان ناشناخته‏اند؛ از این منظر در تقابل با آراى كهنه‏اى قرار مى‏گیرند كه دستكارى شده‏اند تا مگر جلوه‏اى پیدا كنند. با این همه آراى اصیل حاصلِ رشد و تكامل‏اند نه حاصل ابداع، چرا كه پس از نطفه بستن، به تدریج پرورش مى‏یابند و در زمانى مناسب زاده مى‏شوند؛ و تفاوت خلاقیت و تقلید از همین‏جاست.


    به سادگى مى‏توان دریافت كه این انگاره كهن‏الگویى خاص، در پرتو تحلیل، نوعى اعتبار آینده‏محور پیدا مى‏كند، آن‏گونه كه صِرف توصیفات علّى (مبتنى بر موارد فردى)، قادر به تبیین معناى نمادین و فراگیر آن نیست. نظریه یونگ و پیروانش، حضور این نماد ویژه، یعنى كودك را، در مراحل رشد انسان مفروض مى‏گیرد و استدلال مى‏كند كه این مسأله اساساً مربوط به تغییرشكل نمادین است‏و از این رو در محدوده پرسشهاى علّت و معلولى قابل توضیح نیست، بلكه نوعى تبیین غایت‏شناسانه را طلب مى‏كند. بنا بر نظر یونگ، نماد راستین صرفاً نظر به گذشته ندارد، بلكه در عین حال آینده‏نگر است، و بسا كه مُلازم با دگرگونیهاى مثبت یا منفى باشد.


    آنیما و آنیموس (مادینه روان و نرینه روان): شخصیت دونیمه‏اى كه اغلب در روءیا، پندار، ادبیات، رابطه نر و ماده، درمان تحلیلى، و اسطوره با آن مواجه مى‏شویم، كهن‏الگوى دو جنس مقابل آنیما و آنیموس است، و عبارت از آن استعداد موروثى است كه به واسطه آن، مرد امكان تجربه انگاره زن، و زن امكان تجربه انگاره مرد را مى‏یابد.


    ضمیر ناآگاه مرد برخوردار از یك موءلفه مكمّل مادینه است كه به هیأت زن درمى‏آید: «در ضمیر ناآگاه مرد، یك انگاره جمعى موروثى وجود دارد كه به واسطه آن، مرد سرشت زن را درك مى‏كند.» اگر مرد سرشت زنانه‏اش را سركوب كند و یا از سرِ تحقیر یا غفلت، خصوصیات زنانه‏اش را بى‏مقدار سازد و یا بالعكس، با تصویر مادینه‏اش همانند شود، خلاقیت و انسجام موجودیت‏اش را از دست مى‏دهد. آنیما، نقش واسط را براى ضمیر ناآگاه خلاّق دارد و مى‏تواند مظهر كلیّت ضمیر ناآگاه باشد .


    آنیما با برون‏افكنى نیاز مرد به زن در روند خلاقیّت، كه متضمّنِ خیالپردازى است، بروز مى‏كند. «فریدا فوردهَم»، درباره آنیما و «مادر»، كه نخستین عامل این برون‏افكنى است، مى‏نویسد:

    این انگاره صرفاً از طریق تماسهاى مشخصى كه مرد در جریان زندگى‏اش با زن برقرار مى‏كند، آگاهانه و ملموس مى‏شود. نخستین و مهمترین تجربه مرد از زن، از طریق مادرش است، و بیش از هر تجربه‏اى بر او تأثیر مى‏گذارد و او را شكل مى‏دهد، به نحوى كه بسیارى از مردان هرگز موفق نمى‏شوند خود را از این قدرت دلفریب رها سازند. امّا تجربه كودك یك ویژگىِ ذهنى شاخص دارد كه سبب مى‏شود عامل تعیین‏كننده، نه فقط نوع رفتار مادر بلكه همچنین احساس كودك از نحوه رفتار مادر باشد. تصویرى كه از مادر در ذهن كودك نقش مى‏بندد تصویر دقیق او نیست، بلكه تصویرى است كه تركیب نهایى آن متأثر از ظرفیت فكرى كودك براى شكل دادن به تصویر ذهنى زن ــ آنیما ــ است.

    منبع : http://mohsenazizi.blogfa.com
    آخرین ویرایش توسط علم الهدی در تاریخ 2009-Apr-30 انجام شده است
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  12. کاربر زیر از علم الهدی برای پست مفید تشکر نموده است:


  13. Top | #8

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    پیام نظریه شخصیتی جولیان راتر

    شخصیت، واژه‌ای است که در علم روان‌شناسی و آموزه‌های دینی منطبق بر رفتار آدمی تعریف می‌شود. رفتار جمعی را تشخص جمعی و رفتار فردی را تشخص فردی شکل می‌دهد. هر کدام از علوم روان‌شناسی و دینی تعاریف خاصی از شخصیت ارائه داده‌اند.


    درک مساله شخصیت، هدف نهایی و پیچیده‌ترین دستاورد روان‌شناسی است. شخصیت به یک معنا تمام روان‌شناسی را در برمی‌گیرد.
    رویکرد یادگیری اجتماعی در شخصیت که بیشتر در کارهای آلبرت بندورا و جولیان راتر مشاهده می‌شود، بسط رویکرد رفتارگرایی اسکینر است. آن‌ها نیز روان‌کاوی را رد و بر رفتار عینی تاکید می‌ورزند. ولی نقطه اختلاف آن‌ها این است که به متغیرهای شناختی درونی نیز اعتقاد دارند، چیزی که در نظام اسکینر مطلقا جایی ندارد.


    راتر، فرایندهای هوشیار درونی را به طور جامع‌تری از بندورا بررسی می‌کند. او معتقد است که ما خود را به صورت موجوداتی آگاه درک می‌کنیم، قادریم بر تجربیات خود تاثیر بگذاریم و تصمیم‌هایی بگیریم تا زندگی خود را نظم بخشیم. تقویت بیرونی نقشی در این نظام بازی می‌کند، ولی اثربخشی تقویت، بستگی به عوامل شناختی درونی دارد. رفتار هر فرد به وسیله مجموعه‌ای از چنین عواملی تحت تاثیر قرار می‌گیرد.

    ما نسبت به بازده‌های رفتارمان بر حسب تقویتی که به دنبال آن خواهد آمد، دارای انتظار ذهنی هستیم؛ یعنی، این احتمال را که رفتار کردن به طریق معینی منجر به تقویت شخصی خواهد شد تخمین می‌زنیم و رفتار خود را بر طبق آن تنظیم می‌کنیم. همچنین برای تقویت‌های مختلف ارزش و اهمیت قائل می‌شویم و ارزش نسبی آن‌ها را در موقعیت‌های مختلف مورد قضاوت قرار می‌دهیم.



    با وجود این که شخصیت فرد دارای ثبات و تداوم قابل توجهی است(چرا که تحت تاثیر تجربه‌های گذشته ماست)، در عین حال، وجوهی از شخصیت، به علت قرار گرفتن ما در معرض تجربه‌های تازه، به طور مداوم در تغییر است. راتر در مطالعه شخصیت، روش تاریخچه‌ای را برگزیده است؛ یعنی، به نظر او برای درک رفتار و شخصیت یک فرد، لازم است که گذشته او را مورد مطالعه قرار دهیم. همین طور اگر چه تمرکز او بر رویدادهای ذهنی است، وی نقش عوامل بیرونی را دست کم نمی‌گیرد. تقویت کننده‌های بیرونی به رفتار ما جهت می‌بخشند؛ زیرا ما برانگیخته می‌شویم تا برای به دست آوردن حداکثر تقویت مثبت و اجتناب از تنبیه، کوشش کنیم. از این‌رو، در نظریه راتر تلاش بر این است که دو روند جداگانه ولی مهم در پژوهش شخصیت، یعنی، "نظریه‌های تقویت" و "نظریه‌های شناختی"، را در هم ادغام کنند. خود او این روش را بر حسب تعامل فرد با محیط معنی‌دار خود توصیف می‌کند.


    چهار مفهوم اصلی نظریه یادگیری اجتماعی عبارتند از؛ پتانسیل رفتار، انتظار، ارزش تقویت، و موقعیت روان‌شناختی :

    پتانسیل رفتار: به احتمال وقوع یک رفتار معین در ارتباط با سایر رفتارهایی که فرد می‌تواند در یک موقعیت از خود نشان دهد، اطلاق می‌شود.

    انتظار: به باور شخص به این که اگر در یک موقعیت خاص به شکل معینی رفتار کند، تقویتی قابل پیش‌بینی به دست خواهد آورد، اطلاق می‌شود.

    ارزش تقویت: به درجه ترجیح یک تقویت به تقویت دیگر اطلاق می‌شود.

    موقعیت روان‌شناختی: ائتلاف محیط درونی و بیرونی، یعنی، متغیرهای شناختی و محرک‌های بیرونی ماست. رفتار را از موقعیت روان‌شناختی می‌توان پیش‌بینی کرد و نه از انگیزه‌ها یا صفت‌هایی که بعضی از نظریه‌پردازان آن‌ها را هسته مرکزی شخصیت می‌نامند.


    نظریه یادگیری اجتماعی راتر با باورهای ما در مورد منبع تقویت سر و کار دارد. پژوهش او نشان داده است که بعضی از افراد فکر می‌کنند تقویت وابسته به رفتار خود آن‌هاست؛ گفته می‌شود این افراد دارای منبع کنترل درونی هستند. دیگران معتقدند، تقویت به نیروهای بیرونی وابسته است؛ گفته می‌شود که آن‌ها دارای منبع کنترل بیرونی هستند.


    این دو پایگاه کنترل، بر رفتار تاثیرهای متفاوتی دارند. برای افراد دارای منبع کنترل بیرونی، توانایی‌ها و اعمالشان بر تقویت‌هایی که دریافت می‌کنند تاثیر کمی دارد، بنابراین آن‌ها برای تغییر یا بهبود موقعیت خود کم می‌کوشند یا اصلا نمی‌کوشند. افرادی که دارای منبع کنترل درونی هستند فکر می‌کنند که مسؤول زندگی خودشان هستند و طبق آن عمل می‌کنند.


    پژوهش راتر نشان داده است که، افراد دارای منبع کنترل درونی از نظر جسمی و روانی سالم‌تر از افراد دارای منبع کنترل بیرونی هستند. این افراد معمولا دارای فشار خون پایین‌تر، سکته قلبی کمتر، و اضطراب و افسردگی پایین هستند. آن‌ها در مدرسه نمرات بهتری می‌گیرند و معتقدند در زندگی حق انتخاب بیشتری دارند. آن‌ها از نظر اجتماعی ماهرتر و مشهورترند و دارای عزت نفس بیشتر از افراد دارای منبع کنترل بیرونی هستند.


    علاوه بر آن، کارهای راتر نشان می‌دهد که، منبع کنترل فرد در دوران کودکی از طریقی که والدین یا مراقبان با کودک برخورد می‌کنند تشکیل می‌شود. والدین افراد دارای منبع کنترل درونی بیشتر حمایت کننده‌اند و در دادن جایزه برای پیشرفت، دست و دل باز هستند(تقویت مثبت فراهم می‌کنند)، در برقراری انضباط با ثبات‌اند، و دارای نگرش‌های غیر مستبدانه می‌باشند.
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  14. 6 کاربر از علم الهدی برای پست مفید تشکر نموده اند:


  15. Top | #9

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    پیام نظریه شخصیتی آبراهام مزلو





    نظریه مزلو از زیباترین نظریه ها برای تبیین انگیزش های آدمی است . مزلو در ارتباط با انگیزه های آدمی طبقه بندی ویژه ای ارائه داده است که از نیازهای اساسی زیستی شروع شده و در سطوح بالاتر به انگیزه های روانی پیچیده تر می رسد که تنها پس از براورده شدن نیازهای اولیه نقش مهمی بر عهده میگیرند .


    به عقیده او هر فرد دارای گرایش ذاتی برای رسیدن به خودشکوفایی است . این حالت , یعنی بالاترین سطح نیاز انسان , شامل استفاده فعال از همه خصایص و قابلیت ها , یعنی به فعلیت در آوردن تمامی استعدادهای بالقوه است. با ارضای نیاز های ابتدایی تر نظیر گرسنگی و تشنگی نیازهای پیشرفته تر نظیر عاطفه و عزت نفس بصورت انگیزه های مهم در می آیند. خود شکوفایی بالاترین نیاز است .


    نیاز های هر سطح باید دست کم تا حدی ارضا شوند تا نیازهای سطح بعدی بتوانند به صورت عوامل تعیین کننده ی عمل در آیند. وقتی دست یابی به غذا و امنیت جسمانی مشکل باشد,ارضای آن نیاز ها بر فرد مسلط خواهد شد و انگیزه های سطح بالاتر اهمیت چندانی نخواهد داشت. بدین ترتیب است که کوشش های علمی و هنری در اجتماعاتی که مردم باید برای غذا , مسکن و ایمنی مبارزه کنند شکوفا نمی شود. اعمال افراد بر گرفته از انگیزه های آنها و آن نیز برگرفته از سطحی است که در آن قرار دارند .


    سلسله مراتب مزلو راه جالبی برای نگریستن به رابطه میان انگیزه های آدمی و فرصت هایی که محیط عرضه میکند را فراهم می آورد. انگیزه ها تمایلاتی هستند که هدف غایی آنها حفظ بقاست .



    نیاز های این سلسله مراتب به ترتیبی که باید ارضا شوند عبارتند از :

    نیازهای فیزیولوژیک برای غذا , آب , هوا , خواب و همدم جنسی*

    نیازهای ایمنی برای امنیت , ثبات , نظم , محافظت و رهایی از ترس و اضطراب*

    نیاز های تعلق و دوست داشتن*

    نیاز های مورد احترام دیگران و خود واقع شدن*

    نیاز به خودشکوفایی*

    به نظر مزلو افراد خود شکوفا کمتر از 1% جامعه را تشکیل میدهند که از نظر روانی سالم تلقی میشوند. به نظر وی هر شخص برای تعیین نیاز هایش در هر سطح تمام نبوغ خود را به کار خواهد بست .



    مزلو به این نتیجه رسید که افراد خود شکوفا دارای خصایص مشترک زیرند :

    واقعیت را به خوبی درک کرده و قادرند شرایط مبهم را تحمل کنند . *

    خود و دیگران را آنچنان که هستند قبول میکنند.*

    در اندیشیدن و رفتار خود جوشند.*

    بیشتر مسئله مدارند تا خود مدار.*

    از بذله گویی بر خوردارند.*

    بسیار خلاقند.*

    به سادگی همرنگ جماعت نمی شوند .*

    به شادکامی انسان ها علاقه مندند.*

    از تجربه های اساسی زندگی عمیقا لذت میبرند.*

    بیشتر با مردمان معدودی روابط عمیق و ارضا کننده دارند تا با تعداد زیادی از مردم.*

    قادرند به نحو عینی به زندگی بنگرند. *
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  16. 4 کاربر از علم الهدی برای پست مفید تشکر نموده اند:


  17. Top | #10

    • مدیر سابق تالار روانشناسي
    • تاریخ عضویت
      20-Sep-2008
    • رشته تحصیلی
      مشاوره
    • محل سکونت
      تهران
    • پست‌ها
      750
    • سپاس
      5,556
    • 4,315 تشکر در 1,085 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      9
    • امتیاز
      104

    پیام نظریه شخصیتی کارل راجرز

    روانشناسی انسان گرایی و درمان مراجع محوری کارل راجرز :

    در نخستین سال های دهه ی 1960 جنبشی در روانشناسی آمریکا به وجود آمد که به عنوان روانشناسی انسان گرایی یا " نیروی سوم " شناخته شده است . این جنبش قصد آن نداشت که مانند بعضی از دیدگاههای نو فرویدی ها یا نو رفتار گرایان ، شکل تجدید نظر شده یا انطباق یافته ای از مکتبهای فکری موجود باشد . برعکس چنانکه از اصطلاح نیروی سوم استنباط می شود ، روانشناسی انسان گرایی می خواست جای دو نیروی عمده روانشناسی ، یعنی روانکاوی و رفتارگرایی را بگیرد .

    زمینه های اصلی روانشناسی انسان گرایی به شرح زیر است :

    1. تاکید بر تجربه هشیار ،

    2. اعتقاد بر تمامیت طبیعت آدمی ،

    3. توجه به آزادی اراده ، خود انگیختگی ، و نیروی خلاق فرد ،

    4. مطالعه همه عامل های مربوط به وضعیت انسان .


    به نظر روانشناسان انسان گرا ، رفتار گرایی رویکردی کوته بینا نه ، ساختگی و عقیم نسبت به مطالعه ماهیت انسان است . به زعم آنان ، تاکید بر رفتار آشکار ضد انسانی است ، و نوع آدمی را تا حد حیوان یا ماشین کاهش می دهد . رفتارگرایی تنها آماج روانشناسان انسان گرا نبود . آنان با گرایش های جبر گرایی روانکاوی فرویدی و به حداقل رساندن نقش هشیاری نیز مخالف بودند . آنان همچنین طرفداران فروید را که فقط افراد روان رنجور ( نوروتیک ) و روان پریش ( پسیکوز ) را مطالعه می کردند مورد انتقاد قرار می دادند . هدف روانشناسی انسان گرایی این بود که جنبه هایی از طبیعت انسانی را که تا آن زمان مورد غفلت قرار گرفته بود به طور جدی مطالعه کند . این هدف در کارهای آبراهام مازلو و کارل راجرز بیان شده است .

    شهرت راجرز به سبب رویکرد درمانی معروفی است که درمان متمرکز بر شخص نامیده می شود . راجرز بر اساس داده های حاصل از روش درمانی خود ، نظریه ای در شخصیت تدوین کرد که به انگیزه ای نیرومند و منحصر به فرد معطوف است و به مفهوم خود شکوفایی مازلو شباهت دارد . اما برخلاف مازلو ، اندیشه های راجرز نه با مطالعه افرادی که از نظر هیجانی سالم بوده اند ، بلکه با به کار بستن درمان متمرکز بر شخص در مورد کسانی که به مراکز مشاوره دانشگاه او برای درمان می آمدند تدوین شده است .

    نام روش درمانی وی دیدگاهش را نسبت به شخصیت انسان بیان می کند . راجرز با قرار دادن مسئولیت تغییر درمانجو به دوش خود وی به جای درمانگر فرض می کند که اشخاص می توانند هشیارانه و بخردانه افکار و رفتار نامطلوب خود را به صورت افکار و رفتار مطلوب تغییر دهند . او باور نداشت که اشخاص تا ابد به وسیله نیروهای نا هشیار یا تجارب کودکی کنترل می شوند . شخصیت به وسیله زمان حال و اینکه آن را چگونه ادراک می کنیم ، شکل می گیرد


    راجرز و اسكيز دو رهبر نمادين شكاف عميق در روانشناسي معاصر امريكا، يعني رفتارگرايي و پديدارشناسي بودند كه بزرگترين اختلاف اين دو جريان فكري در روانشناسي بر سر ماهيت انسان بود. راجرز معتقد بود كه هسته دروني ماهيت انسان، اساساً هدفمند، پيشرو، سازنده و كاملاً قابل اعتماد است. او فرد را يك منبع انرژي فعال مي دانست كه به سوي هدف هاي آينده و مقاصد جهت يافته حركت مي كند. به اين اعتبار موضع وي درخصوص اراده آزاد در برابر جبرگرايي كاملاً روشن است و در مورد نقش وراثت و محيط، راجرز نقش محيط يا موقعيت را مهمتر مي دانست. اگرچه گرايش به شكوفا شدن فطري است، اما فرآيند شكوفاشدن بيشتر تحت تاثير نيروهاي اجتماعي قرار دارد تا نيروهاي زيستي. تجربيات كودكي نيز تا اندازه اي بر رشد شخصيت اثر دارند، اما تجربيات بعدي زندگي مهمتر هستند .

    به نظر راجرز ما نه با خود در تعارضيم و نه با جامعه، ما توسط نيروهاي غريزي هدايت نمي شويم، ما به وسيله رويدادهايي كه در پنج سال اول زندگي اتفاق افتاده اند، كنترل نمي شويم. نگرش ما به سوي آينده است، پيش رونده است نه پس رونده به سوي رشد گرايش دارد نه ركود. ما دنياي خود را به طور كامل و آزاد تجربه مي كنيم، نه به صورت دفاعي. به جاي امنيت عادي و شناخته شده، ماهيت انسان جوياي چالش و تحرك است.


    راجرز اعتقاد داشت دنياي انسان دنياي تجربيات و پديد ه هاست. به اين اعتبار وقتي از او درخصوص شيوه خصمانه انسان سؤال مي شود مي گويد گاهي انسان دنيا را مكاني خطرناك و خود را غيرقابل دوست داشتن و محبت ورزيدن مي بيند و چنين ديدي رفتار فرد را خصمانه مي كند. بنابراين راجرز همچون بسياري از روانشناسان معتقد نيست كه محروميت هاي دوران كودكي، انسان را فردي خشن و روان پريش بار مي آورد.



    تكنيكها و ابزار مشاوره مراجع محوري راجرز :
    پذيرش : راجرز معتقد است وقتي شخصيت افراد را بر مبناي پاداش پرورش مي دهيم ، ارزش هاي برگزيده آنها ديگر با امكانات و توانائي هاي بالقوه شان هماهنگ نخواهد شد . ولي فكر نمي كنم اگر افراد را در جوي آزاد بار بياوريم به كلاهبرداري ، قتل و دزدي كشيده شوند .

    به نظر راجرز پذيرش يا اعتماد به واقعيت ديگري به معناي موافقت با آن يا تأييدش نيست . بلكه به معناي تصديق مشروط ادراك هاي اوست . پذيرش يعني گوش دادن نامشروط .

    درمانگر مي تواند ابراز نظر كند به شرطي كه آن نظر را فقط نظر خودش جلوه دهد ، درمانگر نبايد بگويد «تو اشتباه مي كني» بايد بگويد : «من نظرت را قبول ندارم ، به نظر من پليس قصد دستگير كردن تو را ندارد .» اين پاسخ به طور تلويحي ديدگاه مراجع را محترم مي شمارد و آن را درك مي كند .

    همدلي : همدلي يعني ديدن اشياء از زاويه ديد فردي ديگر يا ديدن جهان از چشم ديگران يا به قول سرخپوستان آمريكا «با كفش ديگران راه رفتن» .
    به تعبير راجرز (1980) همدلي يعني درك احساسات ديگران آن چنان كه گويي احساسات خود ماست ، با تأكيد در معناي واژه «گويي» .

    همدلي با همدردي تفاوت دارد . همدردي به معناي «احساس براي كسي» و همدلي به معناي «احساس با كسي» است . بالتون (1979) در توضيح خود ، همدلي را به عنوان داشتن درك دقيق احساسات و افكار شخصي ديگر ضمن حفظ جدايي از او ذكر كرده است . او همدلي را مهمترين ويژگي در غني سازي ارتباط ميان فردي و افزايش رشد شخصي مي داند .

    انعكاس احساس : فني است كه در دهه 1950 براي نشان دادن درك همدلانه درمانگر ابداع شد . انعكاس ها معمولاً اينگونه مي شوند «بنظر مي رسد ، احساس مي كنيد ، يا مي خواهيد بگوييد . . .»

    همدلي و انعكاس احساس به دلايل زير درمانبخش هستند : 1- همدلي توأم با گرمي ، اعتماد ساز است . 2- معمولاً احساس درك شدن به خودي خود درمانبخش است . 3- همدلي و انعكاس ، باعث متمركز شدن حواس مراجعان بر تجارب دروني شان مي شود .

    خلوص : خلوص عبارت است از خود بودن درمانگر در ارتباط با مراجع ، بدين معني كه درمانگر در جريان روان درماني ، بدانگونه كه خود هست عمل مي كند ، در گفتار و رفتارش ثبات وجود دارد و نقش شخص ديگري را ايفا نمي كند و در موارد ضروري تجربيات خود را آگاهانه و صادقانه با مراجع مطرح مي سازد . همخواني ، اصالت ، سعه صدر ، خود افشايي ، خصايص مرتبط با خلوص هستند .



    ( منبع : /psycho1.blogfa.com )
    آخرین ویرایش توسط علم الهدی در تاریخ 2009-May-02 انجام شده است
    فغان بر انسان نمایان ، که دریدگی و بی شرمی را شجاعت و دلیری ، و لطف و گذشت را ترس ، و نفهمی و نادانی و پرحرفی را دلیل بر آگاهی ، و سر در گریبان داشتن و در فکر فرو رفتن را عقب ماندگی و نادانی می پندارد !

  18. 3 کاربر از علم الهدی برای پست مفید تشکر نموده اند:


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات تاپیک

کاربران حاضر در این تاپیک

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک هستند. (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب ‌ها

این مطلب را به اشتراک بگذارید

قوانین ارسال

  • شما نمی‌توانید تاپیک جدید ارسال کنید.
  • شما قادر به ارسال پاسخ نیستید .
  • شما نمی‌توانید فایل ارسال کنید.
  • شما نمی‌توانید پست ‌های خود را ویرایش کنید.
  •  
دانشجو در شبکه های اجتماعی
افتخارات دانشجو
لینک ها
   
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
به دانشجو امتیاز دهید:

آپلود مستقیم عکس در آپلودسنتر عکس دانشجو

توجه داشته باشید که عکس ها فقط در سایت دانشجو قابل نمایش می باشند.

Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.6.1