PDA

مشاهده نسخه کامل : ویل دورانت چه می گوید ؟ (نقدی بر تاریخ تمدن)


Helen
May-17-2009, 21:48
کتاب تاریخ تمدن سال هاست تبدیل به وسیله ای در دست تجزیه طلبان و افراد غرض مند و سطحی بین برای کوبیدن -و نه انتقاد صحیح و عالمانه- نخستین شاهان هخامنشی شده است، بر آن شدم تا نقدی بیطرفانه و در سطح بهره ای که از دانش تاریخ برده ام، بر آن بنویسم.
باید اعتراف کنم هنگامی که برای نخستین بار جملات دانشمند وارسته ای چون ویل دورانت را در تاریخ تمدن درباره پارس هخامنشی(کتاب نخست،فصل سیزدهم)خواندم،حیرت کردم!برای چند دقیقه در اندیشه ای عمیق فرو رفتم که چگونه ممکن است این اثر که امروز بر دهان هر مورخ،استاد،دانشجو و دانشمندی افتاده و از آن همواره به عنوان پژوهشی بی بدیل یاد می کنند، این چنین سطحی و کلی درباره پارس قرن پنچم پیش از میلاد داوری کرده باشد!
پیش از هر چیز یادآوری می کنم که من این نقد را به خاطر لذت ناشی از نقد نوشته یک دانشمند نمی نویسم؛ چه بسا دلیل انتقاد من صرفا وجود برخی بدفهمی ها و غرض ورزی ها در این کتاب توسط آقای دورانت درباره پارس هخامنشیست.
پرسش این است: آیا اینکه صرفا این کتاب از قلم شخصی چون ویل دورانت جاری گشته،میتواند دلیل بر ارزشمندی بی چون و چرای آن در نزد اهل تاریخ و پژوهشگران این عرصه باشد؟ کتاب تاریخ تمدن (بخش پارس) را یک بار دیگر به دست بگیرید. بی آنکه به نام نویسنده آن توجه کنید آن را یک بار دیگر، اما با نگاهی دقیق و موشکافانه بخوانید...باور کنید که این بار،آن را بسیار سطحی تر و ابتدایی تر از آنچه واقعا هست، می بینید! به نظرم آنگونه که آقای دورانت در این کتاب به شرح و بسط تمدن های بزرگ بشری پرداخته، یک دانشجوی ترم دوم مقطع کارشناسی تاریخ هم می تواند آن را همچون مقاله تحقیقی به استادش ارائه دهد!شاید این نظر من، برای بعضی تکان دهنده و غیر منطقی به نظر برسد، اما با یک بازنگری درست و همه جانبه میتوان به این موضوع رسید.

از آنجا که آوردن یکجای این کتاب(بخش پارس) و نقد کامل آن، تنها در یک جستار مقدور نیست،تلاش می کنم تنها بخش های کلیدی و اصلی این نوشتار را در اینجا آورده و به بررسی آن بپردازم:

ویل دورانت در آغاز به تجلیل و ستایش از دستاوردهای کوروش به عنوان فرمانروای مقتدر و در عین حال مداراگر می­پردازد:
آن اندازه که از افسانه ها برمی­­آید،کوروش از کشورگشایانی بوده است که بیش از هر کشورگشای دیگر او را دوست می­داشته­اند و پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود.دشمنان وی از نرمی و گذشت وی آگاه بودند.
اما چند سطر بعد:
{نقص بزرگی که بر خلق و خوی کوروش لکه ای باقی گذاشته آن بود آنکه گاهی بی حساب قساوت و بیرحمی داشته است.}
آقای دورانت توضخ نمی­دهد که به راستی کوروش مرتکب چه جنایتی شده که موجب گشته همچون لکه ننگی در تاریخ ها برای وی باقی بماند؟ قساوت و بیرحمی در چه زمانی،کجا و با کدام ملت؟ نه تنها مدرکی برای ادعایش نمی آورد که در ادامه قساوت نخستین شاه هخامنشی را به پسرش سرایت میدهد:
{بیرحمی کوروش به پسر نیمه دیوانه اش،کمبوجیه به ارث رسید؛بی آنکه از کرم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد.}
آقای دورانت که در آغاز به "تواریخ" با نظر تردید نگریسته، مانند دیگر مورخان بلافاصله پس از وارد شدن به اصل موضوع، تمام گفته هایش درباره مشکوک بودن روایات هرودوت را از یاد برده و به رونویسی دقیق و سطر به سطر تواریخ می پردازد:
{کمبوجیه پادشاهی خویش را با کشتن برادر و رقیب خویش، به نام بردیا آغاز کرد؛ پس از آن، به طمع رسیدن به ثروت فراوان مصر، به آن سرزمین هجوم برد و حدود امپراتوری پارس را تا رود نیل پیش برد و در این کار کامیاب شد. ولی چنانکه ظاهرا عقل خویش را بر سر این کار گذاشت.}
پسر کوروش، بی تردید نخستین قربانی "تواریخ" هرودوت و پس از خشایارشا،بدنام ترین شاه هخامنشی است. از روایت هرودوت پیداست که این بدنامی حاصل اتهامات و ناسزاهای کاهنان مصری به کمبوجیه است.آری،کمبوجیه زیر شدید ترین کینه های فراموش نشدنی کاهنان مصری موجب شده که این چنین در "تواریخ" و سپس در معتبرترین کتب تاریخی بدنام گردد.
آیا یک شخص تنبل و شرابخوار و لااُبالی و نیز نیمه دیوانه و فاقد هوش و درایت -تصویری که مورخان و در صدر همه هرودوت از کمبوجیه ساخته اند- میتواند کهن ترین و شاید قدرتمندترین کشور جهان که با کامل ترین تجهیزات و امکانات نظامی خود به جنگ وی رفته است به راحتی و بدون مشقت خاصی آنان را شکست داده و مصر کهن و متمدن را به مجموع ایالات تحت فرمان پارسیان درآورد؟ حال به ادامه ماجرا توجه کنید:

{قشونی که کمبوجیه برای گرفتن کارتاژ فرستادف دچار شکست شد؛ این از آن جهت بود که ناویان ناوگان پارس که همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله کردن به مستعمره فنیقی سر باز زدند. کمبوجیه که چنین دید از جا در رفت و فزرانگی و گذشت پدر را فراموش کرد.دین همه مصریا را ریشخند کرد و با خنجر خویش ،گاو مقدسی را که مصریان می پرستیدند، از پای درآورد. به این کار بسنده نکرد، بلکه نعش های مومیایی شده شاهان را از گورها بیرون کشید(...)معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بت هایی که در آنها بود، بسوزانند. گمان وی آن بود که با چنین کارهایی مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت.}
در اینجا ما با 2 نوع قضاوت درباره شاه پارس رو به رو هستیم:
در آغاز این روایت،دورانت میخواهد به ما این را بقبولاند که کشتن گاو مقدس به دلیل دیوانگی و عقل ناقص کمبوجه بود؛ اما در پایان با یک نتیجه گیری کاملا متفاوت رو به رو می شویم. به عبارتی دورانت در پایان این روایت کشتن گاو آپیس را از روی آگاهی و اختیار و نقشه ای از پیش تعیین شده توسط کمبوجیه میداند: وی این کار را کرد تا مردم مصر از بند خرافات رهایی یابند.کدام را قبول کنیم؟

درباره مورد دوم یعنی بی­حرمتی عمدی کمبوجیه به حریم معبد و کاهنان، امری محال است. زیرا همه ی قوم ها و ملت های تحت فرمان پارسیان،مردمانی بت پرست و دارای عقاید و باورهای گوناگون بودند. از بت پرستی و چند خدایی گرفته تا پرستش انواع و اقسام رب النوع ها! چرا این بی حرمتی فقط باید در مصر و در حق کاهنان و معابد آن انجام شود؟ اگر کمبوجیه به راستی قصد براندازی نظام شرک و بت پرستی را در جهان داشته، چرا با دیگر ملت های زیر سلطه خود چنین برخوردی نکرد؟ پس باید به دنبال دلیل دیگر باشیم. باید به روایت هرودوت درباره کمبوجیه با نظر شک و تردید نگریست. به عبارتی باید روایت هرودوت درباره پسر کوروش را افسانه ای بی پایه و اساس یا حداقل اتفاقی جزئی اما دستخوش تغییر و تحول گشته توسط کاهنان و هرودوت بدانیم و بس.
گذشته از اینها نمی توان همراهی کمبوجیه با پدرش در جریان سفرهای جنگی را از یاد برد.کوروش در اعلامیه بابل مستقیما به حضور کمبوجیه در کنار خویش اشاره می کند. آیا میتوان پذیرفت این کمبوجیه که در همه جا حتی هنگامیکه پدرش در مقابل بت عظیم بابل تعظیم می کرد و دست او را میگرفت، نظاره گر احترام پدرش به آداب و رسوم و باورهای هرچند خرافه آمیز بابلی ها باشد، اما بلافاصله پس از به قدرت رسیدن توانسته باشد تمام فرزانگی و گذشت پدر را از یاد برده و یک سری اعمال زشت و شنیع و زننده و حتی مخالف آیین و رفتار پارسیان را انجام دهد؟!

مورخان یک صدا بر این باورند که سفرهای مستمر جنگی کوروش موجب شد تا پدرش آنچنان که باید و شاید فرصتی برای تربیت فرزندانش نداشته باشد! اما به راستی اگر کمبوجیه در پارس و در کاخ پاسارگاد می ماند تا پدرش به تنهایی به سفرهای جنگی اش برود،مشکل حل می شد؟ نه،نه...در این صورت باز هم، همین مورخان کمبوجیه را پسری با تربیت حرمسرایی و درباری می دانستند که چیزی از کشورگشایی و فنون جنگی نمی داند!!! چنانکه درباره خشایارشا این کار را کردند. همین تفسرهای نادرست موجب شده که از خشایارشا، چنان شاه عیاش و بی قید و بندی بسازند که به قول "بدیع": حتی امروز هم روح خشایارشا پس از 25 قرن، میتواند از این گونه قضاوت های نادرست و ناعادلانه، در عذاب باشد!

در نوشتار بعدی به توضیح میزان ارزش واقعی روایات هرودوت درباره کمبوجیه خواهم پرداخت...
__________________

Helen
May-17-2009, 21:49
ویل دورانت چه می گوید ؟ (نقدی بر تاریخ تمدن) بخش 2

پیش از آغاز بخش دوم نقد، لازم به ذکر است که کلیه منابع و مأخذهایی که اینجانب در این پژوهش از آنها بهره برده ام را در پایان مقاله به اطلاع دوستان و علاقه مندان خواهم رسانید.

کمبوجیه به راستی که بود؟

واقعیت آن است که اگر برای نوشتن تاریخ پادشاهی داریوش، سنگ نبشته های او در نقش رستم،بیستون به اضافه هزاران گل نبشته خزانه را در اختیار داریم(که به صورت غیرمستقیم به کار مورخ می آید) یا در نوشتن تاریخ پادشاهی کوروش اعلامیه وی در بابل را در اختیار داریم، اما در نوشتن وقایع و حوادث دوران پادشاهی کمبوجیه جز پراکنده­گویی ­های "هرودوت"، هیچ چیز در اختیار نداریم! بنابراین میدان برای تخت و تازهای هرودوت باز مانده است. البته که ما امروز خلاصه فوتیوس را هم در کنار "تواریخ" داریم، اما آن هم نوشته یک پزشک کنیدوسی(کتزیاس) است که متأسفانه علیرغم زندگی در دربار پارس، به قصه گویی پرداخته است! در حالیکه اگر به نوشتن واقیع حقیقی پارس می پرداخت، امروز گنجینه بسیار پُر بهایی در دسترس ما بود!

من نمی­خواهم پس از گذشت 25 قرن، نقش وکیل مدافع پسر کوروش را بازی کنم! نیز می­دانم که به هر حال، کمبوجیه­ی مصریان، همچون کوروش محبوب بابلیان نبوده است! اما واقعیت آن است که در نوشتن احوال دومین پادشاه هخامنشی، از آنجا که یگانه منبع و مرجع ما هرودوت است، باید نهایت احتیاط را به کار برد! چگونه می­توانیم با وجود این روایت هرودوت، با دیگر اتهامات او در مورد کمبوجیه کنار بیاییم؟ تواریخ(ترجمه دکتر هادی هدایتی)، کتاب سوم، بند 2:

مصری ها کمبوجیه را از خود میدانند و مدعی هستند که او از همین دختر آپریس(آپریس پادشاه مصر از سال 593 تا 569 پیش از میلاد که توسط آمازیس خلع شد!) به دنیا آمده(...)آنها با این تظاهری که به داشتن روابط خویشاوندی با خاندان کوروش میکنند،حقیقت را تحریف میکنند.در این باره چنین بود واقعیت مطلب.

ما کاری به استدلال هرودوت که میگوید "ممکن نیست کمبوجیه مادری مصری داشته باشد"،نداریم. برای ما مهم چیزیست که مصریان، مدعی آن بوده اند. یعنی ادعای خویشاوندی با کوروش و کمبوجیه. پس کمبوجیه به راستی آن شاهزاده منفور مصری ها نبوده که هرودوت میخواهد آن را به ما بقبولاند.
قابل توجه تر از این، سنگ گور به دست آمده در سراپئوم(محل دفن گور مومیایی های آپیس) است که در سال 524 پیس از میلاد به دستور کمبوجیه برای گاو آپیس ساخته شده است. در این نگاره، کمبوجیه در حالیکه پیراهن مصری بر تن دارد، برای ادای احترام زانو زده است. با این حال، انگار معجزه سخنان هرودوت بر مورخان بیش از آن چیزیست که ما تصور میکنیم!
در یک پاپیروس که امروز در کتابخانه ملی پاریس نگهداری می شود، چنین نوشته شده است: بیش از این آذوقه به آنها(کاهنان)ندهید. آنها باید برای خدایان خود غاز پرورش دهند!

این نشان میدهد که کمبوجیه از قدرت بیش از اندازه کاهنان مصری خشمگین بوده و به همین دلیل توجه چندانی به خواسته های آنان نکرده است! کاهنان مصری البته که از زمره ی متحجرترین و خشک­مغز ترین کاهنان جهان بودند، بر اثر قدرت از دست رفته خود توسط کمبوجیه، چنان کینه ای از وی به دل گرفتند که سالها بعد آن را به هرودوت انتقال دادند. اما آیا نارضایتی کاهنان مصریمیواند سمبل و نماد نارضایتی همه ی مردم مصر باشد؟ آیا قضاوت هرودوت، همان قضاوت خشم­آلود کاهنان مصری درباره کمبوجیه نیست؟ درباره تأثیرپذیری هرودوت از راویان مصری همین بس که هرودوت، کشته شدن غیرعمدی کمبوجیه را حاصل خشم خداوند مصر به دلیل بی حرمتی وی به آپیس میداند! البته که کمبوجیه با همین کم توجهی ها به کاهنان و معبد، زمینه جاری شدن سیل اتهامات را هموار ساخت! هر چند که بسیاری از این اتهامات، در واقع چیزی جز کینه های پنهان کاهنان خشمگین مصری نیست! به لیست این اتهامات که چکیده بندهای 1 تا 38 از کتاب سوم هرودوت است، توجه کنید:

1- کشتن گاو آپیس
2-تازیانه زدن بزرگان مصر و تار و مار مردم مصر حین برگزاری جشن های مذهبی
3-کشتن بردیا در ایران
4-کشتن خواهر در مصر
5-کشتن ساقی ویژه دربار(فرزند پرگزاسپ)
6-زنده به گور کردن 12 پارسی والانسب
7-اعدام خدمتکاران

امیرمهدی بدیع، فلسفه دان و تاریخ دان ایرانی درباره داستان اتهامات کمبوجیه، چنین می نویسد:
داستانی کینه­توزانه و سرشار از مطالب نادرست،افسانه های نامعقول و داستان­هایی جان گرفته و آب و روغن یافته­ای که حتی با وجود انطباق مصنوعی با اوضاع و احوال زمان کمبوجیه چیزی جز یاوه­های خاله­زنکانه­ی بی­بهره از هرگونه ارزش تاریخی نیستند. در واقع هرودوت، خود در نفرت منابع اطلاعاتی خویش نسبت به امپراتوری هخامنشی شریک است، زیرا که این منابع از سویی عبارتند از ایونی­های آسیا که از آن رو از کمبوجیه نفرت داشتند که در زمان پادشاهی او بود که دریافتند ارباب آنها از آن پس، ایران خواهد بود و از سوی دیگر کاهنان مصری که متعصب ترین و خرافاتی ترین روحانیت در تاریخ جهان بودند و بنابراین گواهی­های آنها کاملا مشکوک و مردود است. زیرا ناچار بودند از فرعونی مانند کمبوجیه بیزار باشند که به اعتقادات و خرافات آنها باور نداشت.(یونانیان و بربرها، کتاب پنچم،ص 398 و 399)

از سوی دیگر در کنار این نفرت همراه با کینه کاهنان مصری، تندیس "اوجاهورسنه" یعنی یکی از سرشناس ترین شخصیت های مصری را داریم. اوجاهورسنه که بانفوذ ترین شخصیت مذهبی مصری بود، بر روی تندیس خود، که هم اکنون در موزه واتیکان نگهداری می­شود، "از کمبوجیه به نام پدیدآورنده نظم یاد کرده و او را مانند شاهان پیشین، منزه از هرگونه خشونت و زیاده­روی و نگهبان آیین­ها و سنت­های دینی و وارث همه فضیلت­های باستانی معرفی میکند.(پرویز رجبی،هزاره­های گمشده، کتاب دوم، ص191)"
آقای رجبی پژوهشگر برجسته کشورمان، این تندیس و نیز منشور کوروش را حاصل مهارت دستگاه تبلیغاتی پارس میداند. اما اگر به فرض هم این موضوع صحت داشته باشد، پس می­توان اتهام ها و دشنام­گویی های هرودوت درباره کمبوجیه را حاصل مهارت دستگاه تبلیغاتی کاهنان مصر بدانیم!


موذی­ترین مورخ جهان

هرودوت، به معنای اخص کلمه موذی ترین مورخ جهان است. او به جای آنکه استدلال ها،داوری ها و نتیجه گیری های شخصی را از زبان خویش بیان کند، آنها را در سناریویی از پیش طراحی شده به صورت مکالمه ها و گفتارهایی میان شاه و سران بلندمرتبه پارس درمی­آورد! این ترفند موجب می­شود که روایت ها و داستان های "تواریخ" نه تنها جذابیتی دوچندان یابد و نیز بسیار دلربا تر و شنیدنی تر شود، بلکه باور آن هم برای مخاطب -خواه مخاطب آتنی عصر پریکلس، خواه خواننده امروزی- راحت تر و ساده تر شود!

اما جذاب ترین نمایشنامه های هرودوت در کتاب "تواریخ" عبارتند از:

1- اولین این سناریوها، نشست فوق العاده 7 پارسی والانسب پس از خلع بردیای دروغین است، که در آن به بحث و گفتگو درباره "نوع حکومت آتی پارسیان" میپردازند!
2- دومین و جذاب ترین سناریو، زمانیست که خشایارشا با دعوت از بلندپایه ترین سران پارسی، جلسه جنگی محرمانه ای ترتیب داده تا درباره حمله به آتن، به مشورت بپردازند!
3- اما سومین و خنده­دار ترین نمایشنامه هرودوت، صحنه وصیت کردن کمبوجیه ی در حال احتضار به سران پارسی است که نهایتا با دعاها و نفرین های شاه هخامنشی پایان می­یابد!

هرودوت در بسیاری از موارد، بسیار حرفه ای تر از اشیل و جذاب تر از اوریپید، نمایشنامه اش را تنظیم کرده؛ چه بسا همین داستان­سرایی ها و گزافه گویی های هرودوت بود که موجب شد حتی هموطنان یونانی اش به او و نوشته هایش با نظر شک و تردید بنگرند یا او را اصلا به عنوان یک مورخ قبول نداشته باشند! با این حال همین فرد امروز به تنها منبع و مرجع ما بدل شده است. برای مثال:

ارسطو او را یک افسانه پرداز میداند؛
توسیدید مورخ و سردار، وی را یک نثرنویس میداند؛
پلوتارک نویسنده و دانشمند، او را انسانی خبیث و بدنهاد می­نامد؛
استرابو مورخ و جغرافیدان، او را شخصی افسانه­دوست معرفی کند؛
و بالاخره پزشک کنیدوسی یعنی کتزیاس، که خودش دستی در افسانه­سرایی و داستان­پردازی دارد، او را یک دروغگو و قصه­پرداز می­داند و بس!

پلوتارک اهل شهر تب از ایالت بئوسی، نویسنده کتاب شگرف "حیات مردان نامی"، کتابی دارد زیر عنوان خباثت هرودوت(بدنهادی هرودوت). وی در این کتاب به شرح دروغگویی­ها و بدگویی های هرودوت درباره تبایی ها پرداخته است. او در این کتاب می نویسد اگر بخواهد از خباثت هرودوت بنویسد باید هزاران صفحه کاغذ سیاه کند! بخشی از نوشته­های این دانشمند بزرگ یونانی که توسط امیرمهدی بدیع در کتاب "یونانیان وبربرها" آورده شده را برایتان در زیر می­آورم تا پی به حقیقت امر ببرید. پلوتارک می­نویسد:

باید مانند کسانی که میان گل­های رز می­خواند، مراقب او(هرودوت) بود. مراقب بدگویی هایش، مراقب سوءنیتی که از کاه، کوهی می­سازد و با لحنی بسیار مؤدبانه بی آنکه متوجه شویم، ما را با عقاید عجیب و بیهوده فریب می­دهد و حتی بهترین و نجیب ترین مردان و شهرهای یونان را نیز متقاعد می کند.(یونانیان و بربرها، جلد 5، ص 117، بخش پایانی پانوشت شماره 1)

وفتی پلوتارک در مقام یک یونانی و نه یک بربر(بیگانه) از دروغگویی های هرودوت فریاد برمی آورد که این مرد از بدگویی از دیگران خوشش می­آید(!)، میتوان به سرنوشت غم انگیز بربرها در تواریخ پی برد! هنگامیکه این مرد از بدگویی حتی در حق برادران یونانی خود هیچ ابا و اکراهی ندارد، چگونه می توان اتظار داشت که درباره بربرها، قضاوتی عادلانه و منصف داشته باشد.
هنگامیکه حتی پلوتارک در کسوت یک داشمند که وظیفه اش چیزی جز "پرده برداشتن از حقیقت و بیطرفی در داوری" نیست در جای به جای کتابش میگوید با بربرها(ایرانیان) کاری ندارم، که هرودوت درباره شان چه قضاوتی کرده، باید به حال دانش تاریخ و تاریخنویسان، زار گریست. از آن بدتر پیروی بی چون و چرای مفسران امروزی از بدگویی های هرودوت است که با رونویسی دقیق و سطر به سطر از "تواریخ" خود را در خباثت هرودوت شریک کرده اند.

آن کس که نمیداند، نادان است،اما آن که میداند و انکار می کند،جنایتکار است!

در نوشتار بعدی به موضوع "به سلطنت رسیدن داریوش و لشکرکشی خشایارشا" خواهم پرداخت...
__________________

Helen
May-17-2009, 21:50
ویل دورانت چه می گوید ؟ (نقدی بر تاریخ تمدن) بخش3

در این بخش می خواهیم به کلیدی ترین بخش کتاب "تاریخ تمدن" بپردازیم. نویسنده کتاب دراینجا به مبحث "جنگ" و "سیاست" در پارس می پردازد. اینجا همان بخشی است که کم آگاهی آقای دورانت موجب گشته که برخی ناآگاهان و مغرضان، از آن همواره به عنوان ابزاری برای دشنام گویی های شخصی خود به ایران باستان بهره ببرند!

من نه می­خواهم و نه دوست دارم که درباره میراث معنوی هخامنشیان، به رجزخوانی بپردازم! همچنین می­دانم که تحریف و دستبردن در تاریخ، چه عواقب شوم و چه تأثیر خطرناکی بر ذهن خواننده غیر حرفه ای دارد! بنابراین در اینجا با آگاهی از همه وظایفی که -خواه­ نا خواه- بر دوش یک پژوهشگر متعهد(جسارت مرا ببخشید!) است، میخواهم به نقد آنچه که امروز به نظرم مشکوک و مردود است، بپردازم.

باری، آقای "ویل دورانت" با یک نگاه کلی،همچنین بهره­گیری از منابع مشکوک و نهایتا استدلال­های شتابزده، به یک سری نتایج سطحی،کلی و طبیعتا غیر واقعی رسیده است. او می­نویسد:

{زندگی پارس بیشتر به سیاست و جنگ، بیشتز از مسائل اقتصادی بستگی داشت و ثروت آن سرزمین بر پایه قدرت بود،نه بر پایه صناعت.}

به راستی قوم و ملتی را در جهان باستان( و حتی امروز!) میتوان سراغ گرفت که زندگی اقتصادی و اجتماعی افرادش به عوامل بیرونی همچون جنگ بستگی نداشته باشد ؟ مگر نه آنکه بزرگترین تمدن های بشری شناخته شده که خدمات ارزنده­ای به پیشبرد آرمان جهانی تمدن نموده­اند، حیاتشان همواره به میزان قابل توجهی به سیاست خارجی آنها مانند "جنگ یا صلح" بستگی داشته است؟ آری، پارسیان پایه گذاران نخستین امپریالیسم جهانی بودند، اما این امپریالیسم هیچگاه نخواست و دوست نداشت که از رعایای زیر سلطه اش برده هایی گله­وار و بی اختیار،بسازد! در واقع،در سایه­ی همین امپراتوری،آراشی به مدت دو قرن بر خاورمیانه و به ویژه بین النهرین حکم­فرما شد که تا پیش از آن کاملا بی­سابقه بود! سکولاریسم ایرانی موجب شد تا مصادره و تبعید خدایان بابلی و آشوری و یهودی برای همیشه در تاریخ پایان یابد و هر قومی با آرامش خاطر و به روش دلخواه، به آداب و رسوم دینی خویش بپردازند. چه بسا این رفتار بعدها همچون الگویی از سوی بسیاری از امپراتورهای جهان پذیرفته شد! اسکندر مقدونی، ژولیوس سزار و حتی ناپلئون بناپارت فرانسوی در سده نوزدهم!

اما در این راستا هیچ چیز زیباتر از توصیفی نیست که هگل، فیلسوف آلمانی درباره هخامنشیان از "سیاست خارجی" آنان بدست داده است. هگل با آگاهی از ارزش­های معنوی قابل ستایش هخامنشی، در کتاب "فلسفه تاریخ" چنین می­نویسد:

"وحدت پارس از نوع وحدت انتظاعی امپراتوری چین نیست،بلکه اختصاص به آن یافته که بر شماری از قوم­های مختلف که زیر قدرت آمیخته به نرمش جهانی بودنش بر آنها سلطه داشته باشد،از بالا آنها را روشن کند،بیدارشان کند و مانند خورشید حمایت­گر گرمشان کند.این جهان­شمولی که فقط ریشه است،به هر چه جنبه خاص دارد،اجازه می­دهد که بروید،گسترش یابد و به میل خود شاخه بدواند."

امپراتوی هخامنشی در اوج اقتدار و شکوه خویش در زمان فرمانروایی داریوش که بر 28 ملت گوناگون از سند تا یونان فرمان می­راند، هرگز حتی در یک مورد خاص،از قدرت خویش در راه نامشروع بهره نگرفت. با این حال همین ابرقدرت جهان باستان هیچگاه نخواست و دوست نداشت که در ساخت ستون­های سر به فلک کشیده کاخ­های حکومتی خود، هرگز حتی در یک مورد خاص، از وجود بردگان(که به وفور در جوامع باستانی یافت می شدند!) بهره بگیرد! بر خلاف بناها و ساختمان های یونانی(اعم از آکروپول،پرستشگاه­ها و ...)،بناهای پر شکوه امپرتوری روم یا اهرام ثلاثه مصری و یا دیوار مشهور چین، که هر یک از آنان در سترگی و زیبایی، در جهان نمونه هستند و امروز چشم هر بیننده را به سوی خود جذب می کنند، کاخ آپادانا با ستونهای سترگ و آسمان خراش خود،به همراه نقش برجسته های زیبا و هنر ارزنده خویش، هرگز و هیچگاه دست هیچ برده ای را بر پیکر خویش حس نکرد. در حالیکه میدانیم در جوامعی مانند آتن،اسپارت،مصر،بابل و... به وفور کارگرانی یافت می­شدند که به رایگان و بدون داشتن هیچ پاداش و درخواستی،در خدمت دولت رسمی بودند! در همین راستا پروفسور کُخ، پژوهشگر و باستان­شناس برجسته آلمانی در کتاب مشهور خود به نام "از زبان داریوش" چنین می­نویسد:

از بررسی دقیق لوح های دیوانی تخت جمشید نتیجه می گیریم که داریوش واقعا با مسائل مردم ناتوان همراه بوده است.این لوح ها میگوید که در نظام او حتی کودکان خردسال از پوشش خدمات حمایتی اجتماعی بهره می­گرفته­اند،دستمزد کارگران بر اساس نظام منظبط مهارت و سن طبقه بندی می­شده،مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز "حق اولاد" استفاده می­کرده­اند،دستمزد کارگرانی که دریافت اندکی داشتند با جیره های ویژه ترمیم می­شد تا گذران زندگی­شان آسوده تر شود، فوق العاده "سختی کار" و "بیماری" پرداخت میشد؛حقوق زن و مرد برابر بود و زنان امکان داشتند کار نیمه وقت انتخاب کنند.
این همه "تأمین اجتماعی" که لوح های دیوانی تخت جمشید گواه آن است، برای سده ششم پ.م دور از انتظار است. چنین رفتاری، که فقط می توان آن را مترقی خواند، نیازمند ادراک و دورنگری بی پایانی بوده است و مختص شاه مقتدر و بزرگی است که می­گوید:"من راستی را دوست دارم" و حتی به همسران خود آموخته بود که با تمام تار و پودشان این راستی و عدالت را مواظبت کنند."(از زبان داریوش،هایدماری کُخ،ص346)

اما آقای دورانت در "تاریخ تمدن" خویش جملات دیگری هم دارد که بسیار بیشتر از نوشته های پیشین نیاز به بحث و البته پژوهش های بیشتر دارند. وی در این بخش به تشریح نظام ارباب-رعیتی استبدادی پارسی،بندگی و بردگی ایرانیان و تملق و چاپلوسی پارسیان در نزد شاهنشاهمی پردازد. دورانت در اینجا کوشش می­کند که به تشریح آداب اجتماعی و فرهنگی ایرانیان باستان بپردازد:

{کلمه ای که از دهان وی(اطرافیان شاه)بیرون می آمد، کافی بود که هر کس را بدون محاکمه و توضیح به کشتن دهد(...)افکار عمومی در نتیجه ترس و تقیه، هیچگونه تأثیری در رفتار شاه نداشت!(...)کسانی که تنشان در زیر ضربه­های تازیانه سیاه می­شد، از مرحمت شاهنشاه سپاسگزاری می­کردند که از یاد آنان غافل نمانده است.}

شاید اگر آقای دورانت، این جملات را در وصف دربار پادشاهان سلجوقی و صفوی می آورد، بسیار مناسب تر بود تا درباره آداب اجتماعی هخامنشی! متأسفانه "نویسنده تاریخ تمدن" شاهان هخامنشی را با سلاطین خودرأی و خونخوار ترک و مغول و تاتار و صفوی اشتباه گرفته است. زیرا ما در کتب کلاسیک مورخان یونانی از گزنفون و افلاطون تا پلوتارک و دیودور چیزی غیر از آنچه که ویل دورانت میخواهد به ما بقبولاند، می­یابیم! حتی هرودوت در "تواریخ" نمی تواند به طور کامل از صفات نیک و بزرگوارانه خشایارشا،(همان شاه بدنام!) چشم بپوشد؛ چه بسا در بعضی مواقع به صورت غیرمستقیم، پسر داریوش را در لباس مدبرترین و شایسته­ترین شاهان جهان درمی­آورد! به طور کلی آنچه که ما با مطالعه آثار یونانی دستگیرمان می­شود، حاکی از بخشش و بزرگواری مردان بلندهمت هخامنشی است.

بی تردید "ویل دورانت" در جرگه­ی همان مفسرانی است که نمیخواهد یا دوست ندارد، چیزی جز ترسیم استبداد و بربریت در جامعه ایرانی ببیند. جامعه ای که به تصویر می کشد بیشتر شبیه دربار چاپلوس­پسندانه مغولها و تُرک هاست! به خصوص این جمله، دارای تأمل بسیار است:

{کلمه ای که از دهان وی(اطرافیان شاه)بیرون می آمد، کافی بود که هر کس را بدون محاکمه و توضیح به کشتن دهد.}

این موضوع بی تردید مربوط به خشایارشا و برگرفته از ماجرای گفت و گوی وی با پیرمرد پارسی است، که البته مانند همیشه راوی داستان،هرودوت هالیکارناسی است!
بر اساس این روایت یک پیر مرد پارسی از خشایارشا تقاضا می­کند که از میان پیج فرزند ذکور وی، یکی را در پارس برایش باقی گذارد تا یار و مددکار وی در امر کشاورزی باشد. اما خشایارشا از سخن این پیرمرد خشگین شده و دستور میدهد که آن پسر پنجم که مرد پارسی تقاضای معافیت سربازی وی را کرده بود، دو پاره کنند و هر یک را در یک سوی مسیری که قشون شاهی از آن می گذشتند، بیاویزند تا مایه پند و عبرت دیگر سربازان شود!

در راستای دروغ بودن چنین روایتی، می توان نمونه ای از سخن هرودوت در همان تواریخ درباره هخامنشیان آورد، که کاملا در تضاد با ادعای وی در اینجاست. هرودوت میگوید: ایرانیان رسمیی دارند که به موجب آن شاه نمی تواند شخصی را تنها به خاطر یک گناه مجازات کند!
بگذریم از اینکه این پیرمرد پارسی در واقع،گناهی هم مرتکب نشده بود که بار اول یا دومش بوده باشد؛ چه بسا بسیار احمقانه به نظر میرسد شاهی که سربازانش مرکب از 28 ایالت مختلف و گوناگون امپراتوری اش گرد هم آمده و می خواهد با تجهیزاتی کامل و بی نقص به سوی آتن حرکت کند، در این حین تنها به خاطر یک درخواست ساده و ابتدایی از سوی پیرمرد ناتوان پارسی، از کوره در برود و فرمان به دو پاره کردن پسرش دهد!
همین شاه آدمکش و خودرأی، با دشمن قسم خورده امپراتوری اش، شخصی که در آبهای سالامیس ارتش دریایی او را شکست داد و او را وادار به عقب نشینی کرد، چنان رفتار بزرگوارانه و با بخششی داشت که انسان با خواندن روایت آن در کتاب "پلوتارک"، مات و مبهوت می­ماند! منظورم، ماجرای فاتح جنگ سالامیس -شکست دهنده ارتش دریایی نیرومند ایران- تمیستوکلس، فرزند نئوکلس است!

در پست بعدی به ماجرای تبعید "تمیستوکلس" (فاتح سالامیس و شکست دهنده خشایارشا)، پناه جستن او به دربار شوش و برخورد مرحمت­آمیز شاه بزرگ(خشایارشا) با وی می پردازم!
__________________