PDA

مشاهده نسخه کامل : سری داستانهای سربازی حامد و برو بچه های دانشجو



مصطفی
2007/11/27, 20:57
سلام دوستان عزیز دانشجو ...!

می دونم كه همه حامد رو می شناسین ... منظورم حامد جیلانیه كه الانم سربازه ...8J/

خب یه داستانی در مورد این سرباز عزیز نوشتم كه می ذارم براتون ..! :arrow:
البته با اجازه ی آقا حامد گل و گلاب.:!:

پس منتظر باشید :icon_mrgreen:

مصطفی
2007/11/27, 21:00
«« داستان سربازی حامد »»

خب از اینکه حامد تو سربازی هم شب ها میاد سایت یه داستانی داره که باید بگم.
از اونجایی که حامد خیلی به سایت دانشجو علاقه ی شدیدی داره و متاسفانه تو محل خدمتش هم وسایل ارتباطی درست و حسابی از قبیل کافی نت و غیره نیست یه کلک بخصوصی رو هر شب پیاده می کنه.
می گفتم ، یه شب تو سربازی حامد و بقیه رفقاش رو افسرارشون رو رها می کنن تا برن به قولی مرخصی ..!
بعدش حامد که از لب تابش حتی تو عروسی و عزا و خونه فامیل و خلاصه تو حموم و هم جدا نمی شد براش خیلی سخت بود که تو سربازی اونم برای 2 سال از لب تابش جدا بشه ..!
خلاصه تصمیم می گیره زیر میزی این لب تاب رو ببره تو پادگان.
وقتی حامد می رسه دَم ِ در پادگان می بینه ، وای ... همه رو تا ناخن پاهاشونم می گردن ... و نمی شه لب تاب رو ببره داخل ولی از طرفی هم نمی تونست لب تاب رو نبره داخل ..!
خب فکر کرد که چه کار باید بکنه ..؟
در این لحظه فکری به ذهنش می رسه ..!
یکی از شاگولهای سرباز صفر رو سرش رو با دو تا هزار تومانی گول می ماله که اون این لب تاب رو از در پادگان رد کنه ..!
ولی وقتب اون بد بخت رو با لب تاب حامد می گیرن و می برن پیش مافوقش می بینن که لب تاب نیست .!
حالا لب تاب کجاست .؟
نمی دونم ، ولی حامده دیگه ، لب تاب رو از سربازه دوباره اون ور بازرسی کش رفته ..!
خلاصه لب تاب می ره زیر تخت حامد تو پادگان.
بعدش منتظر می شه که شب بشه و همه از قبیل مافوقاش بخوابن تا بیاد در جمع سایتی ها ..!
خب یکی از مشکلات حل شد و حامد لب تابش رو همراه داشت ولی خط تلفن و اکانت اینترنتی رو هنوز نداشت .؟!
اکانت رو کاریش کرد و یکی از این هوشمندا که نه User و نه Password می خواد رو پیدا کرد ولی هنوز مشکل خط تلفن حل نشده بود.
خب بازم رسیدیم سر خونه ی اول ...
یه شب تو سربازی ، حامد و بقیه ی رفقاش رو که افسارشون رو رها می کنن تا به قولی اونم ساعت 8 - 9 شب برن مرخصی ...
حامد یه فکری به ذهنش رسید و خلاصه منتظر شد که همه برن مرخصی ، تا پادگان خلوت بشه.!
خلاصه همه گله ای فرار می کنن و می رن خونه و یه سری هم مرن تو خوابگاه پادگان ...
حالا ساعت 11:30 شبه و همه چیز مهیا ..!
نقشه از این قراره که حامد بره و از خط تلفن پادگان یه سیم بکشه به خوابگاه و از همون جا فیض سایت و برو بچه ها رو ببره ..!
بلآخره یواشکی می ره حامد سر تلفن عمومی پادگان و از اونجایی هم که لیسانس برقه با دم و دستگاه خودش یه سیم اضافه به اتاقش به صورت نامحسوس می کشه و یا علی می گه و میاد تو سایت ..!
حالا از اونجائیکه بعضی وقتا از سایت هم زود جیم میشه اینم یه داستانی داره که ادامه رو بخونین...
داستان از این قراره که همون شب یه سرباز زیر صفر گاگول می ره سر تلفن و گوشی رو بر می داره می بینه صدای جیغ و پیغی از داخل گوشی میاد.

ادامه دارد ....

H A M E D
2007/11/27, 21:06
:):):)

مصطفی
2007/11/27, 21:20
حامد جان هنوز جای خوبش مونده
بذار تا تایپش كنم
تا 1 ساعت دیگه همش رو می ذارم

منتظر باشین ......... http://qsmile.com/qsimages/39.gif

A.L.I.
2007/11/27, 21:21
نه بابا نمیدونستیم این مصطفی هم یک پا نویسنده هست !!! امیر جان مواظب این آقا مصطفی باش که داره بازار داستان رئال رو از چنگت در میاره !!!


بعدش حامد که از لب تابش حتی تو عروسی و عزا و خونه فامیل و خلاصه تو حموم
بابا این کدوم لپ تاپه که توی حموم هم میشه استفاده کرد ؟! ها ؟! به من هم بگین ! بابا کلی کار شرکتی و بانکی دارم که وقت کم میارم !!!

rezaee.gh
2007/11/27, 21:24
من هم اگر وقت کردم یک داشتان برای این حامد جیلانی می نویسم

که حامد بیاد ما را یک بن درست و حسابی کند

من را دست کم نگیرید ها می روم الان رمان می نویسم

فقط حامد ناراحت نشه من می نویسم

H A M E D
2007/11/27, 21:30
ما در خدمتیم

MajidNemo
2007/11/27, 22:03
تبل بزرگ زیر پای چپ .... قسمت ایست .... از جلو نظام ..... خبر دار

هی ...چه روزهای بود ... چه زود گذشت ..... برای خودمون کسی بودیم .... 3 تا 8 روی بازو ...... 70 تا سرباز زیر دست ....... یادش بخیر

آقا حامد ...خدمت سربازی مثل برق و باد می گذره و چون می گذره غمی نیست ...

مصطفی
2007/11/27, 22:15
خب ادامه ی داستان ... :lol:

داستان از این قراره که همون شب یه سرباز زیر صفر گاگول می ره سر تلفن و گوشی رو بر می داره می بینه صدای جیغ و پیغی از داخل گوشی میاد.
که یهو سربازه بی اختیار داد می زنه ، دیجیتال، آمریکا ، اسرائیل از تلفن ما رو زیر نظر گرفته ..!
و میره پیش مافوقش که یه سرباز صفره ..!
سرباز ما فوق گوشی رو بر می داره و از زیر اون عینک قلمبه اش کناری رو نگاهی می کنه و می گه :
این خانمه چی می گه ..؟
من تا سیکل بیشتر بلد نیستم ..!
خانم جیغ نکش ..!
خانم واضح تر بگو ببینم چی می گی ..؟
ای بابا ، اشتباه گرفتی ..؟
حالا اون دو تا سرباز دارن با گوشی ور می رن و حامد هم از این ور می بینه که خط جواب نمی ده و صفحه ی سایت Refresh نمیشه .!
میره ببینه خبر چیه ..؟
می بینه وای دو نفر دارن با تلفن ور می رن ..!
می ره جلو و می گه ، چی شده .؟
سرباز زیر صفر می گه :
قربان این خط تلفن رو دارن خارجی ها بررسی می کنن ... غلط نکنم آمریکائیها باشن از اون ور آب ..!
شایدم کار ستون پنجم دشمنه ..!
حامد گوشی رو گرفت و گوش داد و دید که صدای جیغ و ویغ اینترنته ..!
برگشت و به دو تا سرباز گفت:
چیزی نیست ، سیستم دیجیتالی شده و شب ها تلفن رو قطع می کنن ..!
و سربازها با این فکر که چه ربطی بین دیجیتالی و قطعی تلفن هست از اونجا رفتن.
حامد گوشی رو گذاشت و رفت و به فعالیتش در سایت ادامه داد.
هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که ، در همین موقع یکی از فرمانده هان از اتاقش گوش رو برمی داره می بینه که گوشی داره جیغ می کشه ..!
کنار فرمانده هم یه سرباز صفر دیگه ایستاده بود و می خواست برای فردا مرخصی بگیره ..!
در همین موقع هم فرمانده هم نمی خواد جلوی سرباز کم بیاره ، میگه ، اوهوم ..! اِهم ..! ای بابا..!
چند بار تلفن رو قطع و وصل می کنه ، نه بابا جواب نمی ده ..!
خط آزاد نمی شه ..!
می گه : سرباز ببین قضیه چیه ..؟
سرباز هم به عشق مرخصی می گه چشم قربان هر چی شما بگید و میره بخش امنیتی و می گه قضیه چیه .؟
تو بخش امنیتی پادگان یا همون محافظت فیزیکی ، کسی هم جز دو تا سرباز صفر دیگه که داشتن زمین رو می شستن نبود.
بلاخره اونها هم نمی فهمن که قضیه از چه قراره ..!
که یهو سرباز صفره که تازه اومده بود موقع بیرون رفتن پاش می ره روی بند و بساط شست و شو و دستش می خوره به آژیر خطر ..!
حامد که تو اتاقش تنها بود فکر کرد که حالا مانوری چیزی گذاشتن برای ورودی های جدید وغیره ... بی توجه به این مسائل می ره و پیام خصوصی 2 ماه پیش منو جواب می ده ..!
خیلی هم تشکر پایینش با کیییییییییییییییییییییییی ییییییییییی میذاره ..! ( خب اینو دیگه خودم و خودش فقط می دونیم چیه http://qsmile.com/qsimages/39.gif )
خلاصه همه سربازها بیدار می شن تا ببینن چی شده که فرمانده میاد بیرون و میگه چه خبر شده ..؟
اون گوشه ی دیوار یکی از نگهبانها داشت تو سرما یواشکی سیگار می کشید، که از ترس فرمانده سیگارش رو می اندازه تو سطل آشغال و کاغذهای داخلش آتیش می گیره ..!
کسی نمی دونست که گوشه ی دیوار آتیش گرفته که وقتی سربازه برمی گرده می بینه که سطل آشغال که هیچی ، انبار مهمات قراره بره رو هوا ..!
و یه دفعه می گه: مامان جاااااااااااااااااااااااا ااااااان ........! و جیییییییییییییییییییییییی ییییییییییییغ و واااااااااااااااااااااااا ااااااییییییییییییییییییی یییی...!
که یه دفعه فرمانده یه کشیده می زنه بهش و می گه : چه مرگته ..؟
که سرباز دوباره جیغ کشان می گه: مِه ، مه ، مهمات ..!
فرمانده یه پس گردنی هم میزنه و میگه ، مثل آدم حرف بزن ببینم چی می گی ..؟
سربازه که اشکش در اومده بود می گه : انبار مهمات ، انبار .... و بـــــــــوم ..!!!!!!

ادامه دارد ...

A.L.I.
2007/11/27, 22:44
جالبه ولی از مصطفی جون میخوام بیشتر نقش حامد جان رو به عنوان قهرمان داستان پررنگتر کنن ! ( ای وای حامد اومد منو بن کنه !!! )

Ernesto_Rommel
2007/11/27, 22:47
مرام ریختم واسه همه دوستان یكی یك تشكر زدم.................
اقا حامد شما محل خدمتت كجاست؟!!!!!!!!!!!!
نكنه این آقا مصطفی راست بگه؟!!!!!!!!!!!!!!!:)

H A M E D
2007/11/27, 22:52
حالا ادامشو بخونین
مصطفی می دونه چی داره می نویسه (چشمک)

مصطفی
2007/11/27, 22:55
این لحظه انفجار وقتی بود که حامد داشت پیام قدردانی و خوش و بش منو می خوند ..!
از همین موقع حامد فکر کرد که بیرون دارن سکانس آخر فیلم جومانجی رو می گیرن چون دیگه صدای هر حیوونی از توی پادگان شنیده می شد..!
خداییش حق دارن می گن خر بیا آدم برو دیگه ..!
خب خلاصه همه مثل مرغ پر کنده این ور و اون ور می دویدند و می گفتن که ، دشمن ، دشمن ، حمله ..!
حامد هم در این هاگیر واگیر داشت پست برقی می داد ورفته بود تو کف دادن 6350 امین پستش که همون اول جدول فعالان سایت بمونه ..!
که یه دفعه یه سرباز میاد و میگه خطر ، آتش ........... وای وای ..... دشمن ، تانک .... کاتیوشا ...!!!!!!!!!!!
که حامد برمی گرده و می گه : کاتیوشا چیه ؟
سربازه فکر می کنه و می گه: نمی دونم ، راستی چیه .؟
حامد هم میگه: برو ، برو ، بعدآ برات میگم ...!
و لب تاب رو دوباره از زیر پتو در میاره بیرون ..!
بیرون پادگان ، خیلی ها ترسیده بودن ، اسلحه بدست می رن جلوی پادگان گارد می گیرن ..!
که یه شاسگول دیگه یه ستاره چشمک زن می بینه و میگه ، هواپیمای جاسوسی دشمن ..!
و همه به سمت ستاره شلیک می کنن.
یکی از اون سربازها که خیلی جوگیر شده بود و دشمن تا به حال ندیده بود جو گیر میشه و میره یه آر پی جی برمیداره و به سمت هوا شلیک می کنه که یهو یه چیزی میخوره تو سرش ..!
بر می گرده و می گه: هی بچه ها ..!
جوجه کباب ..!
دشمنا جوجه کبابشون رو جزغاله کردن و برای ما پرت کردن پایین ..!
بیچاره کلاغ بیچاره ..!
با گوله ی آر پی جی کباب شده بود ..!
خلاصه در همین موقع حامد به خودش میاد و همه چیز رو قطع می کنه و میره بیرون ببینه که چه خبره ..!
وقتی وضع و اوضاع رو می بینه ، فورآ بر می گرده تو اتاق برگه ی مرخصی رو بر می داره که تا فردا صبح جیم بشه بیرون ..!
فرمانده پادگان هم که بیچاره شده بود ، میره میکروفون رو برمیداره و می گه ..! می گه ..! نه چیزی نمی گه ..!
چون نمی دونه به کی و چی بگه ..!
خلاصه می گه ، آهای بیشعور ..!
اوهوی احمقها ..! گوش کنید ببینم ..!
نخیر ، کسی گوشش بدهکار نیست و هر کسی داره خودش اقدام می کنه ..!
خب در مرحله ی بعدی فرمانده تصمیم می گیره وارد مرحله ی عملی بشه .
فرمانده که موقعیت خودش رو در خطر می دید میره بیرون و زنگ به مرکز میزنه و اطلاع می دخ و بعدش میره تو حیاط پادگان و هر کی رو که می بینه یه کشیده تو گوشش می زنه ..!
از اون ور حیاط هم حامد داشت فرار می کرد که دید ، نه بابا ، اگه کاری نکنه کل پادگان رو این شاسگولا منهدم می کنن ..!
خلاصه مهندس می شینه فکر می کنه و میره اول اون آژیر رو قطع می کنه و پشتش به آتش نشانی زنگ می زنه.
که یه دفعه یه صدای دیگه میاد و بــــــــــــــــــــــــ ـوم..................!
و 10 نفر می خوابن رو زمین ..!
فرمانده می گه ، چی شده ..؟
یکی از سربازها می گه: قربان ، قربان ، بیچاره شدیم ، انبار مهمات دوم رو هم منهدم کردن ..!
به هر حال فرمانده می گه : کی .؟
سرباز میگه: دشمن قربان ..!
که یه کشیده فرمانده تو گوش سرباز میزنه و می گه احمق دشمن کجا بود ..!
که سربازه از رو نمی ره و می گه: قربان ، الان دارن بچه ها به سمتش شلیک می کنن ..!
فرمانده بدو بدو می ره و نفری یه چَک و سیلی روانه ی اون سربازهای جدید الورود می کنه و می گه : احمق ها ..! دشمن مجاست ..؟ آتش بس ..!
که اون سرباز آر پی جی زن کلاغ سوخاری رو به فرمانده نشون می ده و میگه: قربان اینو خود دشمن از اون بالا برامون پرت کرد ..!
ما هم ترسیدیم و حمله کردیم ..!
که یه کشیده هم میاد در گوش اون سرباز..!
و فرمانده می گه: خفه شو ، بیشعور ..!
طرف دیگه ی حیاط هم همه ی سربازها داشتن تو سرخودشون می زدن و خیلی ها داشتن اشهد خودشون رو می خوندن چون اسلحه ها همش رفته بود رو هوا و اسلحه برای دفاع از خودشون نداشتن ..!
خلاصه حامد رفت پشت میکروفن و گفت: اعلام وضعیت سبز ..!
دشمنی در کار نیست ، همه آروم باشین ... و چون تیر اندازی تموم شده بود دیگه صدا به صدا می رسید و همه یه دفعه آروم شدن ..!
سکوت همه جا رو فرا گرفته بود و صدای آژیر آتش نشانی شنیده می شد ..!
حامد هم فردای همون روز به علت شجاعت در انجام وظیفه مدال گرفت ..!
خب این اولین داستان از سری داستانهای بچه های سایت بود.
منتظر بقیه ی داستانها باشین ... البته اگه وقت کنم.

موفق باشید ... کاوه

مصطفی
2007/11/27, 22:57
خب اگه زیادی نخندیدین این بار رو ببخشید ..!
دفعه ی بعدی سعی می كنم بهتر بنویسم ... http://qsmile.com/qsimages/38.gif
البته سعی می كنم سوژه های داستانها رو بیشتر كنم.

موفق باشید http://qsmile.com/qsimages/40.gif

H A M E D
2007/11/27, 23:05
خیلی عالی بود
این تیکشو که خوندم مردم از خنده

حامد هم در این هاگیر واگیر داشت پست برقی می داد ورفته بود تو کف دادن 6350 امین پستش که همون اول جدول فعالان سایت بمونه ..!

مرسی

مصطفی
2007/11/27, 23:13
موفق باشی حامد جان ...!
قابلی نداشت. http://qsmile.com/qsimages/44.gif http://qsmile.com/qsimages/43.gif

H A M E D
2007/11/27, 23:21
حالا که ماجرا به اینجا کشید بد نیست بچه ها بدونن که من و مصطفی دو نفری هستیم که 24 ساعته روی سرو کول همیم.
عشق ضد حال زدن به همیدگه هستیم و خلاصه من بگم سیاه مصطفی می گه سفید و اون بگه سیاه من می گم سفید.
البته اینا همش شوخیه و خیلی با هم راحتیم

امیدوارم این سراغازی بشه که مصطفی بشینه داستان بروبچ دیگرو هم بنویسه

A.L.I.
2007/11/27, 23:31
میگم مصطفی ! حالا که پای حامد جان رو وسط کشیدی پس ماها رو هم قاطی ماجرا بکن دیگه !

H A M E D
2007/11/27, 23:33
مصطفی اگه وقت کردی بشین یه داستان از یه پادگانی بنویس که همه ی ما سربازاش هستیم
خیلی حال می ده

مصطفی
2007/11/27, 23:47
میگم مصطفی ! حالا که پای حامد جان رو وسط کشیدی پس ماها رو هم قاطی ماجرا بکن دیگه !

باشه حتمآ... http://qsmile.com/qsimages/38.gif


مصطفی اگه وقت کردی بشین یه داستان از یه پادگانی بنویس که همه ی ما سربازاش هستیم
خیلی حال می ده

بازم چشم .. http://qsmile.com/qsimages/39.gif

M.Jalalvand
2007/11/27, 23:58
مصطفی اگه وقت کردی بشین یه داستان از یه پادگانی بنویس که همه ی ما سربازاش هستیم
خیلی حال می ده

می گویم چه طور است من هم فرماندهش باشم؟؟

مصطفی
2007/11/28, 00:01
می گویم چه طور است من هم فرماندهش باشم؟؟
خوبه بد نیست ..!

ولی سعی می کنم موضوع رو یه چیز دیگه انتخاب کنم که حتی بشه پای خانم های سایت رو هم به داستان باز کرد ... http://qsmile.com/qsimages/38.gif

H A M E D
2007/11/28, 00:09
مثلا می تونی ماجرا رو بکشونی به جنگ و تو مایه های اخراجیها!
اینجوری دستت باز تر می شه

B E H N A M
2007/11/28, 01:28
خیلی باحال بود. فقط حیف این رفیقم اینجا خابه نشد بلند بخندم

Ernesto_Rommel
2007/11/28, 10:01
منم موافقم.........................
چیز بس جالبی میشه...................
البته باید فرماندهی به دست فیلذ مارشالها و نظامیها باشه..
من خوب بلدم پس گردنی بزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
لگد هم بلدم........
تازه فرمانده گردان هم بودم.........!!!!!!!!!!!!!1

Pari
2007/11/28, 10:08
آقا مصطفی خیلی قشنگ نوشته بودید.:lol:
دستتون درد نكنه=D>
امید وارم ادامه داشته باشه:!:

M.B.M
2007/11/28, 10:37
جالب بود =d>=d>

اگه ادامه دارش کنی جالب تر میشه :!:

مصطفی
2007/11/28, 21:43
آقا مصطفی خیلی قشنگ نوشته بودید.
دستتون درد نكنه
امید وارم ادامه داشته باشه

سعی می كنم داستانهای بهتر و شیرین تری هم از برو بچه های سایت بذارم.



جالب بود =d>=d>

اگه ادامه دارش کنی جالب تر میشه

ادامه دارش اگه بخوایم بكنیم ... می زنیم سری داستانهای سربازی حامد و برو بچه های سایت ... http://qsmile.com/qsimages/36.gif

H A M E D
2007/11/28, 21:46
به نظر من همین کار رو بکنی خیلیییییی عالی می شه
من که بی صبرانه منتظرم


اگه قصد چنین کاری رو داری بگو اسم تاپیک رو ادیت کنم.

مصطفی
2007/11/28, 21:50
به نظر من همین کار رو بکنی خیلیییییی عالی می شه
من که بی صبرانه منتظرم


اگه قصد چنین کاری رو داری بگو اسم تاپیک رو ادیت کنم.

باشه ... نام تاپیك رو بزن
سری داستانهای سربازی حامد و برو بچه های دانشجو http://qsmile.com/qsimages/39.gif

H A M E D
2007/11/28, 21:53
انجام شد!!

A.L.I.
2007/11/28, 22:00
چی انجام شد حامد جان ؟!

میگم خوب گفتی ! اگه مثل داستان اخراجی ها بشه که دیگه خیلی حال میده !!!

MajidNemo
2007/11/28, 22:14
حامد جان آخر نگفتی در کدام نیرو و پادگان داری خدمت می کنی .....اگر در ارتش افتاده باشی بعد از آموزشی تقسیم میشی کردستان ...... سپاه هم میایی لشکر قدس رشت یا میدان پاسداران

A.L.I.
2007/11/28, 22:17
این میرزا بنویس کجا رفت !؟ مصطفی رو میگم !!!

ArasH
2007/11/29, 08:54
واقعا جالب بود, امیدارم ادامه پیدا کنه
خیلی خیلی ممنون:!:

مصطفی
2007/11/29, 21:50
واقعا جالب بود, امیدارم ادامه پیدا کنه
خیلی خیلی ممنون

نظر لطف شماست ... حتمآ ... فقط اگه ممکنه یه ذهنیتی به من بدید که موضوعات تکراری نباشه.
منتظرم

H A M E D
2007/11/29, 21:58
سلام
مثلا من اینجا اینترنتم به دلایلی که می تونی یه چیزی رو خودت بگی قطع می شه بعد بروبچ سایت چند تا چند تا متوجه می شن و می یان اینجا و باز هم به دلایلی موندگار می شن و ...

البته اگه فکر کنیم ایده های بهتری رو می شه گفت

A.L.I.
2007/12/01, 15:40
آره ببین مصطفی جان ! میتونی یک داستان رئال رو الگو بگیری و بعد هممون رو بزار جای شخصیتهای اون داستان اصلیه ! البته این داستان رو که الان نوشتی یکجوری سروتهوشون رو بهم بیار بعد برو دنبال یک داستان جدیدتر !

ایهالناس ! منم دارم داستانم رو آماده میکنم ! یک چهارمش رو نوشتم ! مونده متن های اصلیش ! وای اگه بخونید حالشو میبرید ها !!!

فعلا به ادامه برنامه توجه بقرمایید !
Coming soon ....

ArasH
2007/12/01, 15:50
آره ببین مصطفی جان ! میتونی یک داستان رئال رو الگو بگیری و بعد هممون رو بزار جای شخصیتهای اون داستان اصلیه ! البته این داستان رو که الان نوشتی یکجوری سروتهوشون رو بهم بیار بعد برو دنبال یک داستان جدیدتر !

ایهالناس ! منم دارم داستانم رو آماده میکنم ! یک چهارمش رو نوشتم ! مونده متن های اصلیش ! وای اگه بخونید حالشو میبرید ها !!!

فعلا به ادامه برنامه توجه بقرمایید !
Coming soon ....

علی جان من که خیلی کنجکاو شدم ببینم آخر این سرگذشت آقا حامد و اون سربازهای زبون نفهم چی میشه:lol:

ولی شما که از این Coming Soon ها قبلا هم گفتی, اون هواپیما رو هم هنوز جواب ندادی ما تو کف موندیم:?

با آرزوی موفقیت برای همه دوستان مخصوصا آقا حامد و جناب مصطفی گل :!:

M0bina
2007/12/01, 16:31
راستي راستي حامد اينجوري به اينترنت وصل ميشه؟ (مثل تو ي داستان) http://www.daneshju.ir/forum/images/icons/icon10.gif

Ernesto_Rommel
2007/12/01, 18:12
آره پس چی؟!!!!!!!!!
ایشون همه چیز رو شاخشه!!!!!!!!!!!!

sk. shin
2008/01/03, 19:33
خوبه اقا مصطفی ادامه بده .. علی نامدار داداش من کی ادعای نوشتن کردم دوتا پست زدم بچه ها بخندند دیدم زاید داره سیاسی میشه جمعش کردم ولی شاید یه روزی دوباره پهنش کردم .. ( چشمک) بعد خدمت همه بر و بچ خواهم رسید و از خجالت همه درمیام

مصطفی
2008/03/25, 11:13
خب اینم لینك دانلود همین داستان كه به صورت متن است ...!

دانلود (http://alladin.persiangig.com/document/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%20%D8%AD%D8%A 7%D9%85%D8%AF%20%D9%88%20%D8%A8%D8%B1%D9%88%20%D8% A8%DA%86%D9%87%20%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%AF%D8%A7 %D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88.docx)

از بقیه دوستان جدید دانشجو هم دعوت می كنم داستان رو بخونن و اگه ایده ای دارن برای داستان بعدی بدن.
ممنون.

Ernesto_Rommel
2008/05/26, 10:16
داش مصطفی سلام!
چطوری؟
وقتی داشتم رهگیری کاربران آنلاین میکردم دیدم یه مدتی روی این صفحه موندی و رفتی و من موندم و خاطرات اون موقعی که این صفحه رو زدی....
برا همین نشتسم از اول خوندم!! متن رو...
ناجوانمرد!!! ببینم به بهانه اینکه بچه ها ناراحت میشن رفتی و دیگه اینجا پست ندادی ها!؟
یادت رفته اسم اینجا چرا شد اسم کنونی؟!
اقا من ده بار گفتم بازم میگم......... من پایه ام که منو بکنی سیبل!!
عین خیالمم نیست...
خدایی جدی میگم. بابا گفتی داستانهای بعدی در راهه..........دیگه زیر حرفت نزن....
فدات
یا حق

پیام بازرگانی 3 ثانیه ای:

راستی حامد امیدوارم هرجا هستی موفق باشی و موید........ سربازیت تموم شد بگو برات سایت رو سر ببریم!! (گوسفندم کجا بود برات سر ببرم!!)
چشمک

مصطفی
2008/05/26, 12:49
داش مصطفی سلام!
چطوری؟
وقتی داشتم رهگیری کاربران آنلاین میکردم دیدم یه مدتی روی این صفحه موندی و رفتی و من موندم و خاطرات اون موقعی که این صفحه رو زدی....
برا همین نشتسم از اول خوندم!! متن رو...
ناجوانمرد!!! ببینم به بهانه اینکه بچه ها ناراحت میشن رفتی و دیگه اینجا پست ندادی ها!؟
یادت رفته اسم اینجا چرا شد اسم کنونی؟!
اقا من ده بار گفتم بازم میگم......... من پایه ام که منو بکنی سیبل!!
عین خیالمم نیست...
خدایی جدی میگم. بابا گفتی داستانهای بعدی در راهه..........دیگه زیر حرفت نزن....
فدات
یا حق

چشم داداشم حتمآ ..!
بذار شما رو سوژه ی اساسی می کنم.

یه بار اومدم کل بچه ها رو سوژه کردم خودم پشیمون شدم ... همه شکایت کردن ... منم گفتم دیگه ننویسم.
الان هم در مورد دعوای کادر مدیریت یه چیزی نوشته بودم ولی خب گفتم اگه بذارم این بار بن می شم. :lol:

چون تموم مدیرای سایت از میلاد ، ابوالفضل ، معمار ،پری، سهیل ، خودم و همه و همه هستن توش ;-)
ولی خب بازم می گم اگه این افراد رو راضی کردی که همین جا امضای کتبی بدن منم بدم نمیاد دومیش رو که آماده هم هست بذارم.

موفق باشی ;-):arrow:

Pari
2008/05/26, 14:40
سلام


من که می دونم در بارم چی گفتی...;-)
ههههههی!!!
حتما این دفعه هم کلی می خندن بهم...:lol:

ولی اشکال نداره.
من که راضی ام.

:!:

Ernesto_Rommel
2008/05/26, 15:10
بحث راضی کردنه؟
من راضی میکنم باشه..... اول بگو کی ها بیشتر از بقیه از این داستانات ناراضی بودند من راضی میکنم اساسی!!
اینایی که گفتی مشکلی نیست! حل شده هستند!
به هر حال اسما رو بگو من از امروز میرم رو مغزشون!!!
یا حق

M.Jalalvand
2008/05/27, 10:44
آقا من هم امضا می دهم. هیچ مشکلی نیست. داستان قبلی که خیلی جالب بود.