شما در سایت ثبت نام نکرده اید و یا وارد نشده اید ، لطفا از اینجا ثبت نام کنید تا به تمام امکانات سایت دسترسی داشته باشید .    
  سایت علمی دانشجویان ایران



برگشت   سایت علمی دانشجویان ایران > علوم انسانی > مدیریت > دانستنیهای مدیریتی

تابلوی اعلانات

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی Mar-07-2008, 18:52   #31
hastia
یـار آشــــــــــــــــنـا
 
آواتار hastia
 
تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
504 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
hastia is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 12/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss265
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

مدیریت زمان: :(

يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده اي از دانشجويان رشته بازرگاني بود، براي تفهيم موضوع، مثالي به كار برد كه دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

او همانطور كه روبروي اين گروه از دانشجويان ممتاز نشسته بود گفت: "بسيار خوب، ديگر وقت امتحان است!"
سپس يك كوزه سنگي دهان گشاد را از زير زمين بيرون آورد و آن را روي ميز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ي يك مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد.
وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا نمي گرفت از دانشجويان پرسيد:

"آيا كوزه پر است؟“
همه با هم گفتند: بله
او گفت: "واقعاً؟“

سپس يك سطل شن از زير ميزش بيرون آورد. مقداري از شن ها را روي سنگ هاي داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه هاي شن خود را در فضاي خالي بين سنگ ها جاي دهند.

بار ديگر پرسيد: "آيا كوزه پر است؟“
اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از دانشجويان پاسخ داد:
"احتمالا نه"
او گفت: "خوب است" و سپس يك سطل ماسه از زير ميز بيرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ريخت.

ماسه ها در فضاي خالي بين سنگ ها و دانه هاي شن جاي گرفتند. او بار ديگر گفت:
"خوب است"
در اين موقع يك پارچ آب از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسيد :

"چه كسي مي تواند بگويد نكته اين اين مثال در چه بود؟"

يكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: اين مثال مي خواهد به ما بگويد كه برنامه زماني ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنيم هميشه مي توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم.

استاد پاسخ داد: ‍"نه!
نكته اين نيست، حقيقتي كه اين مثال به ما مي آموزد اين است كه اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت.

سنگ هاي بزرگ زندگي شما كدام ها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصيلتان، روياهايتان، انگيزه هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق مي ورزيد، زماني براي خودتان، سلامتي تان و ..."

به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آن ها دست نخواهيد يافت.

اگر با كارهاي كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت.

پس امشب يا فردا صبح، هنگامي كه به اين داستان كوتاه فكر مي كنيد، اين سوال را از خود بپرسيد:

"سنگ هاي بزرگ زندگي من كدام اند؟”

آنگاه

اول آنها را در كوزه خود بگذاري =D> =D>
__________________
رمز پيروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کرديم و پا در جاده ی مه آلود و زيبای جوانی نهاديم. ما رفتن را زندگی کردیم، انديشه هايمان را به زلف باد و باران سپرديم و وسعت بی پايان سکوت را فرياد زديم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستاديم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پيش خواهيم رفت ما زندگی را هرگز نميبازيم.
hastia آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
قدیمی Mar-07-2008, 19:22   #32
A.L.I.
کاربر حرفه ای
 
آواتار A.L.I.
 
تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: Mashhad
رشته تحصیلی: Management
ارسالها: 3,965
تشکر: 9,161
12,464 تشکر در 3,713 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
A.L.I. is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
7/20 19/20
فعالیت امروز ارسالها
sssss3965
ارسال پیام توسط Yahoo به A.L.I. ارسال پیام توسط Skype™ به A.L.I.
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

از همه عزیزان در نزدیکی سال نو درخواست دارم سنگهای بزرگ زندگی خودشون رو هر چه زودتر مشخص کنند. من نیز چنین قصد مهمی را دارم.
میخوام هدفهای بزرگم را از زندگی ام مشخص کنم و با یک Visio جدید سال جدیدم رو شروع کنم.
وقتی هدفهای بزرگ مشخص نباشد در واقع شما دارید وقتتان را تلف میکنید.
ممنونم از پست خیلی خوبتون.=D>
__________________


برآمد باد و صبح و بوى نوروز
به كام دوستان و وقت پيروز

مبارك بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز

A.L.I. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از A.L.I. برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
قدیمی Mar-30-2008, 00:15   #33
hastia
یـار آشــــــــــــــــنـا
 
آواتار hastia
 
تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
504 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
hastia is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 12/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss265
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

تغییر شکل جمله
متن حكايت
روزي مرد كوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده مي‌شد: "من كور هستم لطفا كمك كنيد."
روزنامه‌نگار خلاقي از كنار او مي‌گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.
عصر آن روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: "چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده مي‌شد: "امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آن را ببينم."

-------------------------------------------------------------------------------- شرح حكايت
وقتي كارتان را نمي‌توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد.

__________________
رمز پيروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کرديم و پا در جاده ی مه آلود و زيبای جوانی نهاديم. ما رفتن را زندگی کردیم، انديشه هايمان را به زلف باد و باران سپرديم و وسعت بی پايان سکوت را فرياد زديم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستاديم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پيش خواهيم رفت ما زندگی را هرگز نميبازيم.

آخرین ویرایش توسط hastia در تاریخ Apr-10-2008 انجام شده است علت: Automerged Doublepost
hastia آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
قدیمی Apr-08-2008, 18:47   #34
hastia
یـار آشــــــــــــــــنـا
 
آواتار hastia
 
تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
504 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
hastia is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 12/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss265
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي‌رسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط مي‌توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي‌داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خنده‌اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟

در نيمه‌هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد مي‌كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها مي‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته‌اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!


--------------------------------------------------------------------------------

شرح حكايت
به مسائل سطحي نگاه نكنيد. شايد مسائلي كه در نگاه اول، بي ارتباط با يكديگر به نظر مي رسند، به هم مربوط باشند. نگاه عميق و سيستماتيك به مسائل و تفكر دقيق در مورد آنها، مي‌تواند به مديران كمك كند تا ريشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسايي كنند و بتوانند راه حل هاي مناسبي براي حل آنها بيابند.
__________________
رمز پيروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کرديم و پا در جاده ی مه آلود و زيبای جوانی نهاديم. ما رفتن را زندگی کردیم، انديشه هايمان را به زلف باد و باران سپرديم و وسعت بی پايان سکوت را فرياد زديم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستاديم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پيش خواهيم رفت ما زندگی را هرگز نميبازيم.
hastia آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
قدیمی Apr-10-2008, 18:23   #35
hastia
یـار آشــــــــــــــــنـا
 
آواتار hastia
 
تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
504 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
hastia is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 12/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss265
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

موز ممنوعه !

در يك قفس پنج ميمون قرار دهيد.
داخل قفس نردباني قرار داده و روي آن چند عدد موز بگذاريد.
بعد از مدتي، يكي از ميمونها از نردبان بالا مي‌رود تا موز را بردارد.
زماني كه ميمون به موز نزديك شد بر روي تمام ميمونها آب سرد بپاشيد.
بعد از مدتي، يكي ديگر از ميمونها تلاش مي‌كند كه موز را بردارد. باز هم بر روي تمام ميمونها آب سرد بپاشيد.
اين كار را چند بار تكرار كنيد. :-?

خيلي زود خواهيد ديد وقتي يك ميمون به سراغ موز مي‌رود ديگر ميمونها سعي مي‌كنند جلوي آن را بگيرند. ديگر آب سرد نپاشيد.
يكي از ميمونها را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد.
ميمون جديد موز را مي‌بيند و به سمت موز مي‌رود.
ديگر ميمونها به آن ميمون حمله مي‌كنند و آن را كتك مي‌زنند.
بعد از چند تلاش ديگر براي رسيدن به موز و كتك خوردن از سوي ديگر ميمونها، ميمون تازه وارد متوجه مي‌شود كه نبايد موز را بردارد.

يكي ديگر از پنج ميمون اوليه را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد.
ميمون جديد نيز از نردبان بالا مي‌رود و كتك مي‌خورد. ميمون تازه وارد قبلي نيز در اين تنبيه شركت مي‌كند.
دوباره سومين ميمون اوليه را با يك ميمون جديد عوض كنيد.
ميمون جديد نيز از نردبان بالا مي‌رود و از بقيه ميمونها كتك مي‌خورد.
دو تا از ميمونها كه ميمون تازه وارد را كتك زدند نمي‌دانند چرا به آن اجازه نمي‌دهند از نردبان بالا برود يا چرا در كتك زدن آن مشاركت مي‌كنند.
بعد از جابجايي ميمون چهارم و پنجم با ميمونهاي جديد، تمام ميمونهايي كه بر روي آنها آب سرد پاشيده شده بود با ميمونهاي جديد جايگزين شده‌اند.
با اين وجود، هيچ ميموني سعي نمي‌كند از نردبان بالا رود.

چرا؟

زيرا تا آنجايي كه آنها مي‌دانند هميشه هيمنطور بوده است.
------------------------------------------------------------------------

شرح حكايت
بدين شكل يك رفتار اجتماعي شكل مي‌گيرد.
__________________
رمز پيروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کرديم و پا در جاده ی مه آلود و زيبای جوانی نهاديم. ما رفتن را زندگی کردیم، انديشه هايمان را به زلف باد و باران سپرديم و وسعت بی پايان سکوت را فرياد زديم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستاديم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پيش خواهيم رفت ما زندگی را هرگز نميبازيم.
hastia آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
قدیمی Apr-10-2008, 21:03   #36
hastia
یـار آشــــــــــــــــنـا
 
آواتار hastia
 
تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
504 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
hastia is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 12/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss265
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

كدام را سوار مي‌كنيد؟

متن حكايت

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
____________________________
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.
___________________________
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

--------------------------------------------------------------------------------
شرح حكايت
همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟

زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.

تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.

در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم. شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند. اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.
__________________
رمز پيروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کرديم و پا در جاده ی مه آلود و زيبای جوانی نهاديم. ما رفتن را زندگی کردیم، انديشه هايمان را به زلف باد و باران سپرديم و وسعت بی پايان سکوت را فرياد زديم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستاديم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پيش خواهيم رفت ما زندگی را هرگز نميبازيم.

آخرین ویرایش توسط hastia در تاریخ Apr-10-2008 انجام شده است
hastia آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
قدیمی Apr-13-2008, 19:53   #37
A.L.I.
کاربر حرفه ای
 
آواتار A.L.I.
 
تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: Mashhad
رشته تحصیلی: Management
ارسالها: 3,965
تشکر: 9,161
12,464 تشکر در 3,713 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
A.L.I. is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
7/20 19/20
فعالیت امروز ارسالها
sssss3965
ارسال پیام توسط Yahoo به A.L.I. ارسال پیام توسط Skype™ به A.L.I.
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

طلا یا نقـره؟ (Silver or Gold)
داستان مدیریتی؛
ملا نصرالدين و بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي!!!
سکه ی طلا یا نقره؟؟
هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند!!!
Silver or Gold




ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سکه به او نشان مي‌دادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.
«اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.»


منبع: كوئيلو، پائولو.


.
.
.
.
در اين داستان مي‌بينيم ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بده

منبع
__________________


برآمد باد و صبح و بوى نوروز
به كام دوستان و وقت پيروز

مبارك بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز

A.L.I. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از A.L.I. برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
قدیمی Apr-19-2008, 07:33   #38
hastia
یـار آشــــــــــــــــنـا
 
آواتار hastia
 
تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
504 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
hastia is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 12/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss265
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

مرد جوان و کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
__________________
رمز پيروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کرديم و پا در جاده ی مه آلود و زيبای جوانی نهاديم. ما رفتن را زندگی کردیم، انديشه هايمان را به زلف باد و باران سپرديم و وسعت بی پايان سکوت را فرياد زديم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستاديم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پيش خواهيم رفت ما زندگی را هرگز نميبازيم.
hastia آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
قدیمی Apr-19-2008, 07:46   #39
A.L.I.
کاربر حرفه ای
 
آواتار A.L.I.
 
تاریخ عضویت: 2006-10-04
شهر سکونت: Mashhad
رشته تحصیلی: Management
ارسالها: 3,965
تشکر: 9,161
12,464 تشکر در 3,713 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
A.L.I. is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
7/20 19/20
فعالیت امروز ارسالها
sssss3965
ارسال پیام توسط Yahoo به A.L.I. ارسال پیام توسط Skype™ به A.L.I.
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

نقل قول:
ارسالی توسط hastia مشاهده موضوع
مرد جوان و کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

وای خدا ! خیلی جالب بود این مطلب ! مرسی هستیا خانم :!:
ولی به نظرم باید با همون اولی میبایستی مبارزه میکرد :? چون اگه می ایستاد و مبارزه میکرد بهش میگفتن مرد زندگی
چه دنیای جالبی شده ها ! همش پر از نکته ولی ما حواسمون نیست !!!
__________________


برآمد باد و صبح و بوى نوروز
به كام دوستان و وقت پيروز

مبارك بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز

A.L.I. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از A.L.I. برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
قدیمی Apr-19-2008, 08:01   #40
hastia
یـار آشــــــــــــــــنـا
 
آواتار hastia
 
تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
504 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
hastia is on a distinguished road
میزان فعالیت سابقه
0/20 12/20
فعالیت امروز ارسالها
ssssss265
پیش فرض پاسخ: داستانها و جکهای مدیریتی

روزي از روزها، در يكي از شركت هاي صنعتي مديري توانمند كار مي‌كرد كه آوازه "تصميم گيرنده سريع " را با خود يدك مي‌كشيد. هر زمان كه يكي از كارمندان آن شركت نزد اين مدير مي‌آمد و مشكلي را با او در ميان مي‌گذاشت، مدير توانمند ما در حالي كه با يك دست در جيب و يك دست زير چانه به سقف خيره مي‌شد، اندكي به تفكر مي‌پرداخت و سپس سريعاً و با اقتدار كامل پاسخ مثبت يا منفي خود را اعلام مي‌كرد به طوري كه كارمندان از اين همه اعتماد به نفس كه در رييس خود مي‌ديدند دچار شگفتي مي‌شدند.

پس از گذشت چند سال ، با تصميمات و تدابير سريعي كه اين مدير اتخاذ مي‌كرد، شركت آنها عالي ترين مدارج پيشرفت را پيمود. داستانهاي زيادي در مورد توانايي مرموز تصميم گيري سريع اين مدير نقل مي‌شد و حتي كار به دخالت دادن نيرو هاي فوق طبيعي نيز كشيده شده بود. يك روز، رييس قسمت فروش شركت نزد او آمد و پس از ارائه طرحي از او خواست نظرش را در باره آن طرح بيان كند. مدير، پس از برانداز كردن آن طرح و پرسيدن چند سوال، اندكي به تفكر پرداخت و گفت: "طرح خوبي است، آن را به مرحله اجرا در آور". روز ديگري، از مدير در مورد وضعييت سالن غذا خوري شركت سوال شد و پيشنهاد گرديد كه محل آن به جاي ديگري تغيير يابد. اما مدير پس از طرح چند سوال ابراز داشت : "سالن در همان جايي كه هست باقي بماند".

تصميم گيري سريع و موكد و بدون تاخير و هميشه جواب سريع و صريح دادن از خصوصيات برجسته مدير توانمند ما بود كه ساير مديران در مورد آن غبطه مي‌خوردند. سالها گذشت و آن شركت با مديريت آن مدير، پيشرفتهاي زيادي نمود تا اينكه يك روز زمان باز نشستگي او فرا رسيد. مدير جانشين كه از تواناييهاي مدير قبلي اطلاع كامل داشت از او خواست كه راز موفقيتش را با او در ميان بگذارد. مديرقديمي با كمال ميل حاضر شد كه رازش را برملا سازد. اين بود كه گفت: "راز كار من لوبياست" . مدير جديد كه كاملا گيج شده بود از او خواست كه مسئله را بيشتر توضيح دهد. به همين سبب مدير قديمي مقداري لوبيا از جيبش درآورد و پس از اينكه آنها را در اين دستش ريخت و دو باره در جيبش قرار داد گفت: "سالها قبل پي بردم كه اگر تصميم گيري در مورد مسئله اي را به عقب بياندازي آن مسئله بسيار بدتر و مشكل تر از قبل مي‌شود. اين بود كه من روشي را براي تصميم گيري سريع ابداع نمودم. روش من به اين ترتيب بود كه پس از تهيه مقداري لوبيا، آنها را در داخل جيبم قراردادم و هر زمان كه مجبور بودم در مورد سوالي جواب بله يا نه بدهم مقداري از آن لوبياها را به اندازه يك مشت بر مي‌داشتم و در داخل جيبم شروع به شمارش آنها مي‌كردم. اگر مجموع اين لوبياها عددي فرد بود جواب منفي و اگر مجموع آنها زوج بود جواب مثبت مي‌دادم ".

مدير قبلي ادامه داد: "همانطوريكه مي‌بيني فرقي نمي كرد كه جواب من مثبت باشد يا منفي بلكه چيزي كه مهم بود اين بود كه جريان تصميم گيري به تعويق نيافتد. البته تصميمات من گاهي از اوقات غلط از آب در مي‌آمد و اين امري اجتناب ناپذير بود. اما، چه درست و چه غلط، تصميم گيري بايد هرچه سريعتر صورت پذيرد تا بتوان انرژي خود را صرف چيزهايي كه واقعاً اهميت دارند نمود". اين گونه بود كه مدير جديد نيز همراه با مقداري لوبيا داخل جيبش، پست مديريت را از آن مدير توانمند تحويل گرفت .....

-------------------------------------------------------------------------------------------------
شرح حكايت

در اين حكايت در مورد اهميت تصميم گيري سريع و بموقع صحبت شده است. به نظر نويسنده علاوه بر درستي هر تصميم، اتخاذ تصميم بموقع نيز اهميت زيادي دارد بطوري كه با درستي تصميم برابري دارد. عدم تصميم بموقع بعضي اوقات از تصميمات صحيح ديرهنگام نيز بدتر است
__________________
رمز پيروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کرديم و پا در جاده ی مه آلود و زيبای جوانی نهاديم. ما رفتن را زندگی کردیم، انديشه هايمان را به زلف باد و باران سپرديم و وسعت بی پايان سکوت را فرياد زديم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستاديم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پيش خواهيم رفت ما زندگی را هرگز نميبازيم.
hastia آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند:
پاسخ

Bookmarks


کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدید ارسال کنید .
شما قادر به ارسال پاسخ نیستید .
شما نمیتوانید فایل ارسال کنید .
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید .

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال
Trackbacks are غیرفعال
Pingbacks are غیرفعال
Refbacks are غیرفعال

مراجعه سریع


ساعت: 14:19 بوقت تهران


Powered by: vBulletin Version 3.8.2
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
کليه حق و حقوق متعلق است به سایت علمی دانشجویان ایرانAd Management by RedTyger
Powered by  MyPagerank.Net
Inactive Reminders By Icora Web Design