| شما در سایت ثبت نام نکرده اید و یا وارد نشده اید ، لطفا از اینجا ثبت نام کنید تا به تمام امکانات سایت دسترسی داشته باشید . |
|
![]() |
|
|
|
|||||||
| گروه های کاربری | ثبت نام و عضویت در انجمنها | کتابخانه | آمـار | لیست اعضا | گروه های کاربری | جستجو | موضوعات امروز | علامت بفرم خوانده شده |
![]() |
|
|
امکانات | حالات نمایش |
|
|
#21 |
|
کاربر حرفه ای
![]() |
داستان کوتاه مدیریتی
این داستان کوتاه ، طنز بوده وقصد توهین وجسارت به کسی را ندارم . البته در مثل مناقشه نیست ودر طنز هم به کسی منظور نیست . یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . پس از خلقت انسانها ، و ریزش و رویش آنها وتشکیل خانواده ، کم کم زندگی آنان آنان پیشرفت کرده و در عصری از زمان ، برای یادگیری ویاددهی مدارسی ساختند .معلمانی گزینش و استخدام نمودند و آموزش وپرورش ایجاد کردند. داستان ما مربوط به یکی از مردمان یک شهر بزرگ است . در این شهر بزرگ ( احتمالا مرکز کشور ) ، برای دوره وسنین مختلف مدارس خاصی داشتند . گروهی به نام خانواده فرزندان کوچک وبزرگ خود را برای تحصیل علم وتربیت به مدارس شهر می فرستادند. انان حدود 12 سال برای تحصیل فرزند خود صبر می کردند و هزینه پرداخت می کردند. تازه پس از 12سال اول بدبختی و گرفتاری شان بود. زیرا برای زندگی بهتر نیاز به تحصیلات عالیه در دانشگاههای پولی ، بود .وبعد هم بیکاری و .. البته به قولی ، دانش می آموختند ولی مهارت نمی آموختند. به خاط همین بیکار می شدند. ؟! دراین مدارس شهر ، معلمان ومدیرانی کار می کردند. مدیران اوایل از افراد با تجربه و تحصیل کرده انتخاب می کردند. کم کم مدیران پیر شدند و پیران زمینگیر شدند و هر کسی هم مدیر نمی شد ؟! زیرا زحمت فروان داشت و وقت بسیار می برد و ... و بعلاخره بعضی معلمان جای مدیران دیگر را گرفتند . خلاصه در آن شهر برای اداره مدرسه ، اداره تشکیل دادند و برای مدیریت اداره هم مسئولی انتخاب شد. کم کم انتخاب مسئول مدیران به گونه ای دیگر شد. نه فکر بد نکنید . انتخاب مسئوالان اداره ، قبیله ای و حزبی و سیاسی فامیلی نشد ! مدیران مدرسه ای که سالها کارکردند و رهبر آموزشی گروه زیادی از دانش آموزان بودند وخوب هم کار کردند یکد دفعه متوجه شدند عجب ! معلمان آنان مدیران اداره شدند. ((البته معلمانی بودند که حقشان مدیر بود ومدیرانی بودند که حقشان مدیر نبود )) پیش خود فکر کردند ( البته مدیران جایی نگفتندتا غیبت نشود ومسئوالان ناراحت نشوند ) معلمانی که گمنام بودند ؟! عجب توان مدیریتی قوی داشتند که یک شبه برنامه ریز و تصمیم گیر و ناظر و خلاصه رهبر مدیران ومعلمان و دانش آموزان آن شهر شدند. یواش یواش مدیران به کار وتوان خود ، شک کردند. زیرا حق آن معلمش بود که مدیر مدرسه باشد. پس چرا او مدیر شد ؟ ! و آن معلم مدیرش نشد . ؟! داستان ما ادامه داشته و دارد ولی فعلا مدیران مدارس سالها باید فکر کنند تا حکمتش را به دست آورند البته مدیران زمینگیر قبلی هم هنوز مشغول فکر کردن هستند . داستان ما به سرنرسید ولی کلاغه به خونه اش رسید. پایین رفتیم ماست بود بالا رفتیم دوغ بود به نظر شما این داستان راست بود یا دروغ بود ؟! شما نظر دهید. ![]() ![]() http://abbas40.blogfa.com |
|
|
|
| 2 کاربر از A.L.I. برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#22 |
|
کاربر حرفه ای
![]() |
هدیه باز نشستگی :
نجار پيري بود كه ميخواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه ميخواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانوادهاش لذت ببرد. كارفرما از اين كه ديد كارگرش ميخواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده كرد و با بيحوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد. وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : «اين خانه متعلق به توست. اين هديهاي است از طرف من براي تو». نجار شوكه شده بود. مايه تأسف بود! اگر ميدانست كه دارد خانهاي براي خودش ميسازد، مسلماً به گونهاي ديگر كارش را انجام ميداد منبع |
|
|
|
| 5 کاربر از A.L.I. برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#23 | ||||||||
|
یـار آشــــــــــــــــنـا
![]() تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
503 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
سلام
خیلی عالی بود . ممنون |
||||||||
|
|
|
| 2 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#24 | ||||||||
|
یـار آشــــــــــــــــنـا
![]() تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
503 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
اگر قورباغهاي را به همراه مقداري از آبي كه در آن زندگي ميكند در ظرفي بريزيد و آب را به آرامي گرم كنيد خواهيد ديد كه قورباغه به گرم شدن آب عكسالعملي نشان نميدهد تا آن كه آب جوش ميآيد و قورباغه ميميرد.
دليل اين رفتار اين است كه قورباغه يك حيوان خونسرد است و دماي بدن خود را با تغييرات تدريجي دماي محيط تطبيق ميدهد. اگر قورباغه ديگري را بگيريد و در ظرف آبي كه اختلاف دماي قابل ملاحظهاي با دماي بدن قورباغه دارد اما براي آن قابل تحمل است، بياندازيد خواهيد ديد كه به سرعت به بيرون ميجهد چرا كه نميتواند اين تغيير دما را تحمل كند. .................................................. .................................................. ............................ مديراني كه به محيط و تغييرات آن توجه ندارند مانند قورباغه عمل خواهند كرد. اين مديران روند و تغييرات تدريجي را شناسايي نميكنند و بنابراين در زمان لازم استراتژي مناسب را اتخاذ نميكنند زيرا خود را براي آن شرايط تغيير كرده آماده نكردهاند. از طرف ديگر اين مديران ظرفيت تحمل خيلي از تغييرات محيطي ناگهاني را ندارند و بنابراين به آن تغييرات به درستي عكسالعمل نشان نميدهند. به بيان ديگر اين مديران استراتژيك عمل نميكنند و از فرصتها و تهديدها به درستي بهره نميبرند. |
||||||||
|
|
|
| 3 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#25 | ||||||||
|
یـار آشــــــــــــــــنـا
![]() تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
503 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
هر روز صبح در گوشهاي از صحراي آفريقا غزالي از خواب بيدار ميشود. غزال ميداند كه در آن روز بايد چالاكتر از همه درندگان تيزرو باشد و گرنه مرگ، او را خواهد بلعيد.
در گوشهاي ديگر از اين صحرا هر روز شيري از خواب بيدار ميشود كه ميداند بايد يكي از آهوان تيزپا را به چنگ آورد وگرنه بايد منتظر مرگ باشد! مهم نيست ما شير هستيم يا غزال. مهم اين است كه بدانيم بايد هر روز چابكتر از روز قبل باشيم. =D> =D> |
||||||||
|
|
|
| 4 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#26 | ||||||||
|
یـار آشــــــــــــــــنـا
![]() تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
503 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند...
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»! نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه :lol::D |
||||||||
|
|
|
| 4 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#27 | ||||||||
|
کاربر جــــــــدید
![]() تاریخ عضویت: 2008-02-08
شهر سکونت: Tehran
ارسالها: 3
تشکر: 14
7 تشکر در 2 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
سلام به همه
من دانشجوی سال آخر کارشناسی مدیریت بازرگانی هستم.تاپیک جالبیه.امیدوارم این مطلب به دردتون بخوره.:arrow: ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××× تحقیقات فراوانی که در مورد تفاوت دیدگاه رهبران و مدیران با افراد معمولی به عمل آمده،نشان می دهد که اشخاص برجسته دو تفاوت اساسی با مردم عادی دارند.نخست آنکه،به دلیل وسعت نگرش، کل سیستم را زیر نظر دارند و به یگانگی و هماهنگی در عملکرد آن می اندیشند.مثلا کارمند یک شرکت فقط به آنچه در حیطه مسیولیت اوست می اندیشد و نسبت به تاثیر کار خود در بخش های دیگر بی تفاوت است.حال آنکه مدیر همان شرکت تصویر وسیعتری را پیش رو دارد و تاثیر کار هر بخش را بر بخش دیگر کنترل می کند و به سودوزیان سیستم می اندیشد.دومین تفاوت،در نظر داشتن تاثیر درازمدت عملکرد در وضعیت آینده شرکت است.اما مدیر یک شرکت نیز نسبت به مقام بالاتر خود دیدگاه محدودی دارد و این روند همچنان ادامه می یابد. بسیاری از مردم در مقابل مسایل جهانی بی تفاوتند.آنها می گویند:چه کاری از دست من بر می آید؟چگونه میتوانم در برابر معضلاتی که بر جهان سایه افکنده تاثیر بگذارم؟ این نوع تفکر نشان می دهد ،که شخص زاویه دید خود را به اطراف خویش محدود کرده است.افرادی که دید جامع و جهانی داشته باشند،دامنه دیدشان از سطح خانواده، شرکت،کشور و قاره می گذرد و کل جهان را در بر میگیرد.دنیا بر پاشنه مشارکت و تعاون می چرخد.دردورنج هر فرد در یک گوشه از جهان،درد و رنج بشریت است.بیکاری و گرسنگی یک فرد در آن سوی جهان،مسیله ای است برای تمام افراد بشر.ما نه تنها با تمام مردمی که در حال حاضر در جهان زندگی می کنند،یکی هستیم،بلکه با آنهایی که از روز ازل پا به این کره خاکی گذاشته اند و نیز آنهایی که از این پس زاده خواهند شد،تنی واحد را تشکیل می دهیم. منبع [فقط کاربران سایت قادر به مشاهده ی لینک ها میباشند . ] |
||||||||
|
|
|
| 4 کاربر از soolisha برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#28 | ||||||||
|
یـار آشــــــــــــــــنـا
![]() تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
503 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
یک روز آفتابی شیری در بیرون لانه اش نشسته بود و داشت آفتاب میگرفت؛ در همین حال روباهی سر رسید
روباه: مي دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده. شير : اوه. من مي تونم به راحتي برات درستش کنم. روباه : اوه. ولي پنجه هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي کنه. شير : اوه. نه. بده برات تعميرش مي کنم. روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنيل با چنگالهای بزرگ نمي تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه. شير : البته که مي تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم. شير داخل لانه اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي باليد. بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد. گرگ : مي تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه. شير : اوه. من مي تونم به راحتي برات درستش کنم. گرگ : از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه. شير : مهم نيست. مي خواهي امتحان کني؟ شير داخل لانه اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد. حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟ در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است. نتيجه : اگر مي خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد. نکته مديريتي در دنيای کاری اگر مي خواهيد بدانيد چرا يک شخص نالايق ارتقا پيدا مي کند ؛ به کار زيردستانش نگاه کنيد
__________________
رمز پيروزی اراده است. "روبرتسون" ما اراده کرديم و پا در جاده ی مه آلود و زيبای جوانی نهاديم. ما رفتن را زندگی کردیم، انديشه هايمان را به زلف باد و باران سپرديم و وسعت بی پايان سکوت را فرياد زديم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم. قاصدک را به مهمانی خدا فرستاديم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پيش خواهيم رفت ما زندگی را هرگز نميبازيم. |
||||||||
|
|
|
| 4 کاربر از hastia برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
|
|
#29 | ||||||||
|
یـار آشــــــــــــــــنـا
![]() تاریخ عضویت: 2008-01-23
ارسالها: 265
تشکر: 90
503 تشکر در 226 ارسال
دریافت کتاب: 0
اهداء کتاب: 0
![]()
|
يك روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟ خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم. روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟ خرگوش:من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم. روباه:احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند. خرگوش:مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد. گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟ خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم. گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟ خرگوش:مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟ بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد. حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود. در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود. نتيجه : هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد نکته مديريتی در دنيای کاری هيچ مهم نيست که عملکرد شما چطور باشد ؛ چيزي که مهم است اين است که رئيس شما از شما خوشش بيايد
__________________
رمز پيروزی اراده است. "روبرتسون" ما اراده کرديم و پا در جاده ی مه آلود و زيبای جوانی نهاديم. ما رفتن را زندگی کردیم، انديشه هايمان را به زلف باد و باران سپرديم و وسعت بی پايان سکوت را فرياد زديم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم. قاصدک را به مهمانی خدا فرستاديم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پيش خواهيم رفت ما زندگی را هرگز نميبازيم. |
||||||||
|
|
|
|
|
#30 | |
|
کاربر حرفه ای
![]() |
نقل قول:
قابل توجه عزیزان کارآفرین که میتونند با امکانات محدودشون اما با فکر خلاقه خود جمعی رو زیر پر و بال خود بگیرند. ممنونم از پستهای خوبتان |
|
|
|
|
| کاربران زیر از A.L.I. برای ارسال مفید تشکر نموده اند: |
![]() |
| Bookmarks |
| کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
| امکانات | |
| حالات نمایش | |
|
|
|