پایه عکاسی مونوپاد
مدرسان شریف ۹۳
سایت علمی دانشجویان ایران
دانـلـود مقـالات آی اس آی 
از تـمامـی پـایـگـاه های آنـلایــن، بـه سـادگـی!
پژوهش (توسعه) تبلیغات
صفحه 7 از 10 ابتداابتدا ... 45678910 آخرینآخرین
در حال نمایش 61 تا 70 از مجموع 98

تاپیک: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

  1. Top | #61

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    با لبخندي خيال انگيز گفتم:
    "پيش جك.تمام شب هم بيدار بوديم و..."
    "مي دونستم!"
    "اوه،خدايا.ليزي،نمي دوني چقدر عاشقشم."
    ليزي ضربه اي به كتري زد و گفت:
    "عاشق؟مطمئني،اِما؟اخه مدت زيادي نيست كه اونو مي شناسي."
    "مهم نيست.ما خيلي با هم جوريم!اصلا لازم نيست جلوش تظاهر كنم.ديشب چقدر بهم خوش گذشت.اون اصلا با كانر قابل مقايسه نيست.اونم به من علاقه منده.مي دوني،تمام مدت از من سوال مي كرد و به نظر مي رسيد كه از جوابهام كيف مي كنه و مجذوبم شده."
    با لبخندي سرشار از خلسه و شادي دستانم را باز كردم.
    "ليزي،مي دوني چيه؟هميشه در زندگي يه احساس بخصوص داشتم كه بالاخره يه روزي يه اتفاق معركه برام مي افته.و هميشه مي دونستم،از صميم قلب اعتقاد داشتم و حالا هم همين طور شده."
    "خوب،حالا اون كجاست؟"
    "يه چند روزي رفته سفر.مي خواد در مورد يه ايده ي جديد با يه گروه خلاق فكري بكر بكنه."
    "چه ايده اي؟"
    "چه ميدونم.چيزي به من نگفت.كارش واقعا فشرده س و احتمالا نمي تونه به ام زنگ بزنه.اما قرار شد هر روز برام ايميل بفرسته."
    ليزي در قوطي را باز كرد."بيسكويت مي خواي؟"
    "اوه،بله.متشكرم.راستي ليزي،يه نظريه ي جديد كشف كردم كه خيلي هم ساده س.توي اين دنيا همه ادما بايد با هم روراست و صادق باشن.همه بايد حرفاشون رو با هم بزنن.چه زن.چه مرد.چه خونواده يا رهبران دنيا!"
    "اوهوم،كه اينطور."
    ليزي براي لحظه اي بدون اينكه حرفي بزند مرا ورانداز كرد.
    "راستي،جك به ات گفت چرا اون شب يهو سر قرار تو رو ول كرد و رفت؟"
    تعجب زده گفتم:
    "اِ...نه،ولي...اين به خودش مربوطه."
    "راجع به اون تلفن هايي كه در قرار ملاقات اول به اش مي شده چيزي به تو گفت؟"
    "اِ...نه."
    "ايا اون به جز مختصري راجع به خودش به تو حرفي زد؟"
    حالت تدافعي به خودم گرفتم:
    "اون خيلي چيزها رو به من گفت،ليزي.اصلا از حرفات سر در نميارم.مشكل تو چيه؟"
    او به ارامي گفت:
    "من مشكلي ندارم.فقط كنجكاو بودم بدونم .فقط تويي كه همه چي رو با اون در ميون گذاشتي؟"
    "چي؟"
    ليزي اب جوش روي قهوه ريخت و گفت:
    "ايا اونم چيزي رو با تو درميون گذاشته؟يا اينكه فقط تو بودي كه همه ي پته ت رو روي اب ريختي؟"
    در حالي كه رويم را برگردانده بودم و با مغناطيس روي در يخچال ور مي رفتم،گفتم:
    "ما حرفاي دلمون رو به هم مي زنيم.مثلا...مثلا اون راجع به شريك تجاري و شركتش همه چي رو برام گفت."
    "راجع به خودش چي؟شخصا."
    "بله."
    پيش خودم گفتم:واقعيت كدومه؟جك در مورد خودش با من حرف زده بود.منظورم اين است كه او به من...او به من گفت كه...
    بگذريم لابد حال و حوصله نداشته راجع به خودش زياد حرف بزند.جنايت كه نكرده بود.درسته؟
    ليزي قهوه را به دستم داد."قهوه ات رو بخور."
    "متشكرم."
    ليزي فهميد كمي دمغ شده ام.اهي كشيد.
    "اِما،دلم نمي خواد روحيه ات رو خراب كنم.اون مردي دوست داشتني..."
    "واقعا هم همينطوره ليزي.تو اونو نمي شناسي.اون خيلي رمانتيكه.مي دوني امروز صبح به ام چي گفت؟گفت از لحظه اي كه من توي هواپيما شروع به صحبت كردم،گلوش پيشم گير كرد."
    ليزي به من خيره شد.
    "راستي؟اينو گفت؟چه شاعرانه."
    "به ات كه گفتم ليزي.اون معركه س!"
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

  2. Top | #62

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    فصل نوزدهم


    در طول هفته بعد هیچ چیز نتوانست به شادی من رخنه کند . هیچ چیز ، هر روز با ذوق وشوق سر کار می رفتم . تمام روز لبخند به لب به کامپیوتر زل میزدم . سر از پا نشناخته هم به خانه بر می گشتم . اصلا به طعنه و دست انداختن های پل اهمیت نمی دادم . حتی وقتی آرتمس مرا به عنوان معاون شخصی خودش به تیم تبلیغاتی بازدید کننده معرفی کرد هیچ توجهی نکردم. آنها خبر نداشتند چرا من خندان پشت کامپیوترم نشسته ام . نمی دانستند من از ایمیل های کوتاه و خنده دار جک لبخند بر لب دارم . خبر نداشتند که کارفرمای آنها عاشق من شده است . من ! اما کریگن حقیر و پست
    صدای آرتمس را که با تلفن حرف میزد شنیدم . آره البته در این زمینه چند گفتگوی جدی با جک هارپر داشتم . اوهوم . اونم مثل من عقیده داشت که باید هر چه بیشتر حواسمون رو روی اندیشه ی کلی متمرکز کنیم
    ای نکبت دروغگو ! او هرگز با جک هارپر گفتگویی نداشت . خیلی وسوسه شدم به جک ایمیل بزنم و فوری خبرش کنم که چطور آرتمس از اسم او سوء استفاده می کند
    ولی می دانستم کارم تا حدی رزیلانه است
    علاوه بر این او تنها کسی نبود که از قول جک حرف می زد . حالا که او رفته بود همه از چپ و راست ندا سر می دادند که بله آنها صمیمی ترین دوست جک هارپر هستند و جک هم با همه شان همعقیده است
    بجز من . فقط من بودم که سرم را پایین انداخته بودم و اصلا اسمی از او به میان نمی آوردم
    یک دلیلش این بود که اگر این کار را می کردم با سرخ شدن و لبخندهای گل و گشاد ناشیانه ام خود را لو می دادم . دلیل دیگرش این بود که اگر راجع به او حرف می زدم دیگر کسی نمی توانست مانعم شود اما دلیل اساسی دیگری هم داشت : کسی مرا داخل آدم حساب نمی کرد که در مورد جک هارپر با من حرف بزند . اخر من کجا و جک هارپر کجا ؟ من یکی از کارمندان دون پایه و بدون مقام شرکت بودم
    تنها چیزی که در آن لحظه در زندگی مرا دلخور می کرد این بود که کسی را جای گلوریا نیاورده بودند و من حسابی خرحمالی می کردم ..
    بگذریم
    وقتی در مورد بروشور تبلیغاتی جدید شرکت پنتر و بانک اندویچ تمام تلاش خود را کردم و به نتیجه ای جالب رسیدم و آن را به پل نشان دادم او اصلا توجهی نکرد و بیشتر علاقمند بود بداند من برای تولد مادر خل و چلش سبد میوه سفارش داده ام یا نه
    راستش مادرش خل و چل نبود گمان می کنم مادرش مدرک دکترا داشت اما به هر حال فرستادن سبد آناناس و پایاپا برای او وظیفه ی من نبود
    ناگهان نیک همان طور که گوشی تلفن دستش بود گفت : آهای بچه ها قراره جک هارپر برنامه ی تلویزیونی داشته باشه
    در دفتر کار همهمه شد . من هم سعی کردم همرنگ جماعت شوم . جک به من گفته بود قرار است مصاحبه ی تلویزیونی داشته باشد اما خبر نداشتم امروز است
    آرتمس دستی به موهایش کشید و گفت : دار و دسته ی تلویزیون میان اداره یا ...؟
    من چه می دونم
    پل از اتاقش بیرون آمد . " هی بچه ها جک هارپر با شبکه ی بیزینس واچ مصاحبه انجام داده که قراره امروز ساعت دوازده پخش بشه . یه تلویزیون توی اتاق کنفرانس گذاشته شده هر کی دلش بخواد می تونه بره و برنامه رو تماشا کنه . اما باید یه نفر پیشت میز باشه و تلفن ها رو جواب بده "
    ناگهان او به من خیره شد
    : چی "
    پل گفت : تو بمون و تلفن جواب بده . باشه ؟
    می دانستم . من شده بودم منشی نکبتی بخش
    نومیدانه گفتم : نه ! منظورم اینه که منم دلم میخواد برنامه رو ببینم . نمیشه یکی دیگه بیاد اینجا ؟ آرتمس تو نمی تونی بمونی ؟
    آرتمس فوری گفت : البته که نمی مونم . اما آنقدر از خود راضی نباش این برنامه برای تو جالب نیست
    چرا هست
    او به من چشم غره رفت . " نه نیست "
    " هست . هست او رئیس منم هست "
    آرتمس با خنده ای تمسخر آمیز گفت : درسته ! اما با کمی تفاوت . تو حتی دو کلمه هم با جک هارپر حرف نزدی
    قبل از اینکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم گفتم چرا حرف زدم .من .. من ... ناگهان حرفم را قطع کردم . گونه هایم سرخ شده بود .... من ... من یه بار به جلسه ای رفتم که اونم بود
    آرتمس پوزخندزنان به نیک نگاه کرد و گفت : اوهوم . توی اون جلسه ای که چای می دادی ؟
    حسابی کفرم در آمده بود . تا بناگوش سرخ شده بودم . خیلی دلم می خواست برای یک بار هم که بود ارتمس را سر جای خود می نشاندم
    پل گفت : بس کن ! آرتمس . ! اما تو پایین ترین رده ی شغلی رو در اینجا داری . همینجا میمونی . بیش از اینم بحث نکن
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

  3. Top | #63

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    پنج دقیقه به دوازده . دفتر کار سوت و کور بود . بجز من یک مگس و قرو قر دستگاه فکس . غصه دار دستم را توی کشوی میزم کردم و بسته ای شکلات بیرون آوردم . در حال باز کردن و گاز زدن به ان بودم که تلفن زنگ زد
    صدای لیزی از آن طرف خط شنیده شد . " هی ویدئو رو تنظیم کردم تا برنامه رو ضبط کنه "
    با دهان پر از شکلات گفتم : متشکرم لیزی . تو جواهری
    باورم نمیشه که نذاشتن تو برنامه رو تماشا کنی !
    در صندلی ام بیشتر فرو رفتم و گاز بزرگی به شکلات زدم . " می دونم خیلی بی انصافی بود "
    " ولش کن بابا . مهم نیست ! امشب برنامه رو با هم می بینیم . قراره جمیما ویدویی اتاقش رو روشن کنه و با این حساب ما ...
    تعجب زده گفتم : جمیما تو خونه چی کار می کنه ؟
    هیچی . امروز مرخصی گرفته تا به خودش برسه . راستی بابات زنگ زد
    ناگهان دلواپس شدم . واقعا ؟ چی گفت ؟
    نگران تو شده بود که مبادا مریض شده باشی . اخه بهش زنگ نزده بودی
    سیم تلفن را پیچ می دادم و احساس شرمندگی می کردم . " اوه "
    از روزی که در پیک نیک خانوادگی شرکت بین ما شکراب شده بود به آنها زنگ نزده بودم خیلی برایم دردناک بود ولی خب می دانستم آنها طرف کری را خواهند گرفت . بنابراین وقتی پدرم صبح دوشنبه به من زنگ زد به او گفتم سرم شلوغ است و بعدا زنگ می زنم . ولی زنگ نزدم . و به خانه هم زنگ نزدم . می دانستم که به هر حال باید با آنها حرف بزنم اما حالا نه . . فعلا به قدری دلخور بودم که دلم نمی خواست حرف بزنم
    پدرت گفت : تبلیغ مصاحبه ی جک رو دیده اونو شناخته و می خواست راجع به چند چیز باهات حرف بزنه
    " اوه " به کاغذ یادداشتم که حسابی آن را خط خطی کرده بودم نگاه می کردم
    لیزی گفت : به هر حال پدر و مادرت میخوان برنامه رو تماشا کنن . همین طور پدر بزرگت
    چقدر عالی ! تمام دنیا برنامه ی جک را تماشا می کردند به جز من
    وقتی گوشی را گذاشتم رفتم برای خودم اب پرتقال آوردم و از دستگاه جدید هم قهوه ای عالی ریختم . برگشتم و به دفتر کار خلوت و بی سر و صدا نگاهی انداختم . سپس آب پرتقال را پای گیاه آرتمس ریختم . به اضافه ی مقداری جوهر فتوکپی
    احساس کردم خیلی بدجنس هستم اخر گیاه بدبخت که تقصیری نداشت
    در حالیکه به یکی از برگهایش دست می کشیدم با صدای بلند گفتم : معذرت میخوام ولی صاحب تو یه بیشعور تمام عیاره . به احتمال زیاد خودتم می دونی
    ناگهان صدایی از پشت سر شنیدم که به طعنه گفت : با مرد اسرار آمیزت حرف می زنی ؟
    کانر اینجا چکار می کنی ؟
    می خواستم برای تماشای مصاحبه ی تلویزیونی برم . فقط می خواستم خیلی فوری چند کلمه ای باهات حرف بزنم . او چند قدم به داخل دفتر آمد و طلبکارانه نگاهم کرد " خوب که به من دروغ گفتی "
    بخشکی شانس . خدایا . کانر حدس زده بود در روز پیک نیک متوجه چیزی شده بود
    مضطربانه گفتم : منظورت چیه ؟
    کانر با اوقات تلخی گفت : من با ترسیتن از بخش طراحی گپی زدم . اون همجنس گراس . تو که با اون بیرون نمیری . مگه نه ؟
    خیال نمی کردم کانر جدی بگوید . خدایا او چقدر احمق بود . در حالی که سعی می کردم بر اعصابم مسلط باشم گفتم : نه من با اون بیرون نمی رم
    بسیار خوب
    کانر سرش را تکان داد که انگار صد امتیاز گرفته بود و واقعا نمی دانست با این امتیاز چه کار کند . " ببین من اصلا سر در نمیارم تو چرا احساس می کنی باید به من دروغ بگی . فقط همین . فکر می کردم ما می تونیم کمی با هم روراست باشیم "
    کانر ... مساله ... پیچیده س و به هر حال من به تو دروغ نگفتم
    او قیافه ای مظلومانه به خود گرفت و گفت : باشه . بسیار خوب
    سپس از اتاق بیرون رفت
    ناگهان او را صدا زدم : کانر . صبر کن . می شه در حق من لطفی بکنی ؟ قیافه ای معصومانه به خود گرفتم . " می شه تواینجا تلفن ها رو جواب بدی تا من فوری برم و مصاحبه جک هارپر رو تماشا کنم ؟
    می دانستم که در آن لحظه کانر طرفدار پر و پا قرص من نیست اما چاره ی دیگری نداشتم
    معلوم بود کانر از تقاضای من هاج و واج شده بود " من برات چیکار کنم ؟ "
    هیچی گفتم اگه میشه نیم ساعتی اینجا تلفن ها رو جواب بدی . خیلی ازت ممنون میشم
    کانر با دو دلی گفت : اصلا باورم نمیشه از من چنین خواهشی بکنی . خودت میدونی چقدر جک هارپر برام مهمه . من واقعا نمی دونم چرا چنین حرفی زدی
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

  4. Top | #64

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    فصل 19-2


    بعد از اینکه او رفت چند پیغام برای پل و یکی هم برای نیک و یکی هم برای کارولین دریافت کردم . چندین نامه را در پرونده گذاشتم روی یکی دو تا پاکت هم نشانی نوشتم و بعد از بیست دقیقه خسته شدم
    احمقانه بود . من عاشق جک بودم ، او هم عاشق من بود . من بایستی آنجا می بودم و از او حمایت می کردم . فوری قهوه ام را برداشتم و با عجله به راهرو دویدم . اتاق کنفرانس غلغله بود . من در انتهای سالن جایی برای خود گیر آوردم و با هر بدبختی بود از لابلای دو نفر که حتی برنامه را تماشا نمی کردند و راجع به مسابقه ی فوتبال حرف می زدند رد شدم
    به محض اینکه کنار آرتمس ایستادم گفت: اینجا چه کار می کنی ؟ پس تلفن ها چی ؟
    " خودت می دونی چی کار می کنم "
    گردن کشیدم تا صفحه ی تلویزیون را بهتر ... ناگهان چشمم به جک افتاد که در استودیو روی صندلی نشسته بود با شلوار جین و تی شرت سفید . پس زمینه ای هم به عنوان " انگیزه های تجاری " پشت سر جک بود . دو مصاحبه کننده ی شیک و پیک هم مقابلش نشسته بودند
    خداوندا مردی که عاشقش بودم پیش رویم بود
    از آخرین باری که با هم بودیم این اولین مرتبه بود که می دیدمش .مثل همیشه خوش تیپ و برازنده بود . چشمان سیاهش در زیر نور استودیو برق می زد
    خدایا دلم میخواست او را ببوسم
    اگر کسی آنجا نبود به سوی تلویزیون می رفتم و او را می بوسیدم . واقعا این کار را می کردم
    زیر لب به آرتمس گفتم : بگو ببینم تا حالا ازش چی پرسیدن ؟
    " راجع به کار و بارش . انگیزه هاش و شراکتش با پیت لیدلر و ازاین جور چیزا "
    یک نفر گفت " هیس "
    جک داشت می گفت : البته بعد از فوت پیت به من خیلی سخت گذشت . برای همه مون خیلی سخت بود اما اخیرا ... او مکثی کرد ... اما اخیرا تحولی در زندگیم ایجاد شده دو مرتبه انگیزه پیدا کردم و از زندگی لذت می برم
    " حتما منظورش به من بود . حتما ، حتما . من بودم که زندگی او را زیر و رو کرده بودم . این حرف او از جمله ی " من مجذوب تو شدم " بسیار شاعرانه تر بود
    مصاحبه کننده پرسید : شما قبلا بازار نوشابه های انرژی زا رو گسترش دادین . حالا هم که وارد بازار اجناس زنانه شدین
    همهمه ای در سالن پیچید و همه ی سرها به اطراف چرخید
    " ما وارد بازار اجناس زنانه شدیم ؟ "
    " از چه موقع ؟ "
    آرتمس با قیافه ای از خود راضی گفت : راستش من می دونستم . البته فقط چند نفری از این قضیه خبر داشتن
    ناگهان به یاد افرادی افتادم که در دفر جک بودند و طرح تخمدان را نشانش داده بودند . چه جالب ! ریسکی جدید !
    مرد مصاحبه کنند می گفت : میشه در این مورد بیشتر توضیح بدین ؟ این فقط نوشابه ی مخصوص زن هاس ؟
    جک گفت : فعلا در مراحل اولیه س . ولی برنامه ریزی ما به مراتب گسترده تر خواهد شد . نوشابه . عطر .... و بینش قوی خلاقانه ای داریم و از این بابت هم خوشحالیم
    مرد مصاحبه کنند نگاهی به یادداشتش کرد و گفت : خوب . این مرتبه چه قشری الهام بخش شماست ؟ زنهای ورزشکار ؟
    اصلا و ابدا . هدف ما ... دختری عادی و معمولیه
    زن مصاحبه کننده که انگار بهش برخورده بود گفت : دختری عادی و معمولی ؟ منظورتون چیه ؟ این دختر عادی و معمولی کیه ؟
    جک مکثی کرد و گفت : اون دختری بیست و چند ساله س . در شرکت کار می کنه . با مترو سر کار میره . شبها بیرون میره و تفریح می کنه . با اتوبوس به خونه بر می گرده . دختری عادی و معمولی . نه دختری ادا و اصول دار
    مرد مصاحبه کننده با خنده گفت : با این اوصاف هزاران دختر وجود دارن
    زن مصاحبه کننده که مشکوک شده بود پرسید : اما شرکت پنتر بیشتر با جنبه های مردانه سر و کار داره : رقابت مردانه ، ارزشهای مردان . با این تفاصیل تصور می کنین بتونین به سوی بازار زنانه تغییر چهت بدین ؟
    جک گفت : تحقیقاتی انجام دادیم . به نظرم تا حدودی با بازار زنانه آشنا شدیم
    آن زن از سر تمسخر خنده ای کرد و گفت : تحقیق ! این از موردهایی نیست که مردها به زنها دیکته می کنن که چی میخوان ؟
    جک از سر رضایت خاطر گفت : گمان نکنم . " اما من متوجه شدم که از این سوال معذب شد "
    " شرکتهای زیادی بودن که جهت بازار خودشون رو تغییر دادن ولی با عدم موفقیت مواجه شدن . از کجا می دونین شرکت شما مثل اونا نمیشه ؟ "
    جک گفت : من مطمئنم
    خدایا ! این زن چقدر به جک فشار می آورد و ستیزه جو بود . من که حسابی از کوره در رفته بودم . البته جک هم حریفش بود
    " خوب شما تعدادی از زنان رو یه جا جمع می کنین و چند سوال ازشون می کنین ! از کجا می دونین که با این حرکت به نتیجه ی مثبت می رسین ؟"
    این یه بعد قضیه س . از این بابت باید خیالتون رو راحت کنم
    زن به جلو خم شد و گفت : ای بابا ! کوتاه بیاین . خیال می کنین شرکتی با این عظمت یا مردی مثل شما واقعا می تونه به روح و روان دختری معمولی تلنگری بزنه و ....
    جک نگاهی به آن زن انداخت و گفت : البته که می تونم من این دختر رو می شناسم
    زن ابروانش را بالا برد " اونو می شناسین "
    بله اونو می شناسم . با سلیقه اش آشنا هستم . می دونم چه رنگی رو دوست داره . می دونم چی میخوره . می دونم چی می نوشه . و می دونم از زندگی چی میخواد . سایزش هشته اما دلش میخواد سایزش شش باشه . اون ... دستاش را با ذوق و شوق از هم باز کرد ... برای صبحانه سریال چیریوز میخوره و فلکیز هم توی کاپوچینوش می ریزه
    تعجب زده به دستم نگاه کردم . فلیکز در دستم بود . می خواستم آن را توی قهوه ام بریزم
    و امروز صبح هم سریال چیریوز خورده بودم
    جک با ادا و اصول گفت : امروزه دور و برمون پر شده از عکسهای عالی و پر زرق و برق آدما . اما این دختر واقعیه . بعضی وقت ها به موهاش می رسه و بعضی وقتا هم نمی رسه . اون برای خودش برنامه ی ورزشی می ذاره ولی اونا رو انجام نمیده . اون وانمود می کنه داره ماهنامه ی بازرگانی میخونه اما مجله ی مد و هنرپیشه ها رو وسطش قایم کرده
    هی ... یه لحظه صبر کن . تمام چیزهایی که می گفت آشنا به نظر می آمد
    آرتمس گفت : اما تو دقیقا این کارها روانجام میدی . دیدم یه نسخه مجله " ا. کی " رو لای مجله ی مارکتینگ ویک گذاشتی . او با قیافه ای مسخره به من رو کرد و خندید و ناگهان چشمش به فلیکز در دستم افتاد
    جک ادامه داد : اون عاشقه لباسه . اما قربانی مد نشده . اون شلوار جینی رو می پوشه که ...
    آرتمس ناباوارنه به شلوار جین من نگاهی انداخت
    .... و گلی که توی موهاش ....
    مات و مبهوت دستم را بالا بردم و گل رز پارچه ای روی موهایم را لمس کردم
    او نمی توانست
    او نمی توانست راجع به ...
    آرتمس گفت : اوه ... خدا... خدایا !
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

  5. Top | #65

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    کارولین کنار آرتمس بود و گفت : چی ؟ و نگاه آرتمس را دنبال کرد و ناگهان قیافه اش تغییر کرد " اوه خداجون اما راجع به توئه ! "
    " نه راجع به من نیست "
    " چرا هست "
    چند نفر به یکدیگر سقلمه زدند و رویشان را به سمت من بر گرداندند
    جک ادامه داد : اون هر روز پونزده تا فال رو میخونه و اونی رو انتخاب میکنه که از همه بیشتر دوست داره ...
    " خودتی ، دقیقا خودتی "
    ... اون نظری اجمالی به خلاصه ی پشت جلد کتاب میندازه و وانمود می کنه که کتاب رو خونده ...
    آرتمس پیروزمندانه گفت : من میدونستم که تو کتاب آرزوهای بزرگ رو نخوندی
    ... اون عاشق شراب شریه ...
    نیک با تعجب سرش را برگرداند " شری ، تو که جدی نمی گی ؟
    صدای بقیه هم از آن طرف اتاق در آمد
    اماس ، اماس . خودشه !
    کتی ناباورانه نگاهی به من کرد . اما ؟ ولی ... ولی ...
    کانر خنده ای ناگهانی کرد و گفت : اما نیست
    او آن طرف اتاق ایستاده و به دیوار تکیه داده بود " خل بازی در نیارین . سایز اما چهاره نه هشت ! "
    آرتمس تو دماغی خندید و گفت : سایز چهار ؟
    کارولین هم نخودی خندید " سایز چهار ! چه سایز ایده الی ! "
    کانر هاج و واج شده بود " اما ، مگه تو سایز چهار نیستی ؟ خودت گفتی ..."
    من که صورتم مثل کوره داغ شده بود گفتم : من ... من میدونم که بهت گفتم . ولی ... من ...
    کارولین روی خود را از صفحه ی تلویزیون برگرداند و گفت : تو واقعا لباسهات رو از فروشگاههای لباسهای دست دوم میخری و بعد وانمود می کنی که نو هستن ؟
    با حالتی تدافعی گفتم : نه . منظورم اینه که .. بله ... شاید .. گاهی ...
    صدای جک شنیده شد " اون شصت کیلو وزن داره اما وانمود می کنه پنجاه وشش کیلوئه ..."
    چی ؟ چی ؟ ؟
    از شدت ضربه ی روحی وارده تمام بدنم منقبض شده بود
    از شدت خشم داد زدم : نخیر . وزن من شصت کیلو نیست من پنجاه و هشت کیلو ... و نیم ...
    همه ی افراد به من زل زده بودند
    ... از قلاب بافی متنفره ...
    از آن طرف سالن صدای آه کشیدن به گوشم رسید .کتی ناباورانه گفت : از قلاب بافی متنفری ؟
    من با ترس و دلهره روی پاشنه ی پا چرخیدم . " نه ، اشتباهه " من عاشق قلاب بافی هستم . خودت میدونی من چقدر از قلاب بافی خوشم ...
    اما کتی با عصبانیت از اتاق بیرون رفت
    جک ادامه داد : وقتی صدای گروه کارپنتر رو میشنوه گریه می کنه ... عاشق گروه آبا هم هست . از جاز متنفره !
    اوه ، نه ، اوه ، نه ، اوه ، نه ...
    کانر طوری به من نگاه می کرد گویی خنجری درسینه اش فرو کرده ام " تو از جاز ... متنفری ... "
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

  6. Top | #66

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    فصل 19-3


    همه چیز مثل کابوس بود . از آن کابوس هایی که انگار همه تو را با لباس زیر می بینند و تو دلت میخواهد در بروی اما نمی توانی . نمی دانستم چه کنم . جان به لبم رسیده بود
    تمام رازهایم تمام اسرار خصوصی ام همه در تلویزیون برملا میشد. مات و مبهوت شده بودم . اصلا برایم قابل هضم نبود
    " در اولین ملاقاتش لباس زیری رو می پوشه که براشون شگون داره ... کفشهای مارک دار همخونه اش رو قرض می کنه و وانمود ... در ارتباط با مذهب سردرگمه ... نگران کوچکی سینه هاش ..."
    چشمانم را بستم تاب تحمل نداشتم . سینه های من ؟ او راجع به سینه هایم حرف زد آن هم توی تلویزیون
    "... وقتی بیرون میره خیلی ناشیه . اما در رختخواب ... "
    داشتم ازشدت ترس غش می کردم
    نه ، نه ، خواهش میکنم ، تو رو خدا ....
    "... روی تختی اون نقش باربی داره ..."
    صدای خنده ی همه در سالن پیچید . صورتم را در دستانم پنهان کردم . دلم میخواست از شدت خجالت آب می شدم و به زمین فرو می رفتم . قرار نبود کسی راجع به روتختی باربی من چیزی بداند . هیچ کس
    مصاحبه کننده گفت : اون جاذبه جنسی داره ؟
    نفسم بند آمده بود .. حالا دیگر میخواست چی بگوید ؟
    جک فوری گفت : " فوق العاده "
    همه به من خیره شدند . هیجان زده بودند
    خاک برسرم کنند مادرم این برنامه را تماشا می کرد . مادرم
    " ولی هنوز استعداد بالقوه اش به طور کامل شکوفا نشده و شاید بخشی از وجودش ..."
    نمی توانستم به کانر نگاه کنم به هیچ وجه نمی توانستم نگاه کنم
    " شاید خواهان تجربه باشه ... شاید ... من نمی دونم ... شاید در عالم خیال با صمیمی ترین دوستش ..."
    نه ! نه ! نه ! از شدت ناراحتی تمام استخوان های بدنم درد گرفته بود
    ناگهان تصور کردم که لیزی در خانه این برنامه را تماشا می کند . با چشمانی از حدقه در آمده . او می فهمید که راجع به خودش است . او می فهمید . هرگز نمی توانستم دو مرتبه به چشمان او نگاه کنم ...
    همه به من زل زده بودند . سعی کردم که آنها را از رو ببرم
    " هی یه رویا بوده . می فهمین ؟ خواب و خیال ! "
    دلم میخواست خودم را روی دستگاه تلویزیون می انداختم و با دستانم آن را می پوشاندم و جلوی حرف زدن او را می گرفتم
    اما بی فایده بود . میلیون ها تلویزیون در خانه ها روشن بود . مردم در همه جا برنامه ی او را تماشا می کردند
    " اون به عشق وعاشقی اعتقاد داره . بر این باوره که روزی زندگیش متحول میشه و اتفاق جالبی در زندگیش می افته . اون امید و آرزو و واهمه هایی داره . درست مثل بقیه آدما ! گاهی احساس ترس و وحشت می کنه ! جک مکثی کرد و باز ادامه داد ... گاهی احساس می کنه هیچ کس دوستش نداره گاهی احساس می کنه مورد تایید افرادی که از نظر او مهم هستن قرار نمی گیره
    همین طور که به چهره ی گرم و جدی جک نگاه می کردم نیش اشک را در چشمانم احساس کردم
    " ولی او بسیار شجاع و خوش قلب و به زندگی امیدواره " جک سرش را تکان داد و به مصاحبه کننده لبخندی زد " من ... من معذرت میخوام ... نمی دونم یهو چی به سرم اومد . حدس می زنم زیادی پیش رفتم ....
    ناگهان مصاحبه کننده حرفش را قطع کرد
    زیادی پیش رفته بود ؟ درست مثل این است که کسی بگوید هیتلر یک نی نی کوچولوی تهاجمی بود
    " جک هارپر از اینکه با ما صحبت کردین بسیار متشکرم ... هفته ی دیگه هم گفتگویی خودمونی با سلطان پر انگیزه ی برنامه های ویدویی ارنی پاورز خواهیم داشت . بازم ازتون متشکرم "
    مصاحبه تمام شد . سپس کسی به جلو خم شد و تلویزیون را خاموش کرد
    تا چند لحظه سکوت در سالن حکفرما بود . همه به من زل زده بودند . گویی از من انتظار داشتند برایشان سخنرانی کنم . تعدادی از چهره ها همدل تعدادی از آنها کنجکاو و عده ای هم خوشحال بود . عده ای قیافه شان طوری بود که انگار می گفتند " خدا رو شکر من جای تو نیستم "
    صدایی از آن طرف سالن شنیده شد : اما ... اما من هیچ سر در نمیارم ... تمام کله ها به سمت من چرخید . درست مثل مسابقه ی تنیس . او درست به من نگاه کرد و با صورتی بر افروخته و قیافه ای سر در گم گفت : چطور جک هارپر انقدر راجع به تو می دونه ؟
    اوه ، خدایا میدانستم کانر از دانشگاه منچستر مدرک گرفته است اما گاهی به قدری خنگ و نفهم بود که ...
    باز همه ی سرها به سوی من چرخید
    تمام بدنم از شدت خجالت مور مور میشد
    من ... چون ما .. ما ...
    نمی توانستم بلند بگویم . نمی توانستم
    اما لزومی نداشت . کانر رنگ به رنگ شد . آب دهانش را قورت داد و گفت : نه . طوری نگاهم می کرد گویی جن دیده است
    او دوباره گفت : نه ! نه ! باورم نمیشه !
    کسی او را صدا زد . " کانر " آن فرد دستی روی شانه ا ش زد ولی او شانه اش را تکان داد
    من با صدایی لرزان گفتم : کانر واقعا متاسفم
    آدمی دیگر که در گوشه ی سالن بود گفت : " شوخی می کنی " انگار او هم مثل کانر دوزاری اش دیر افتاده بود
    کانر سرش را بالا کرد " خب بکو ببینم چند وقته با هم رابطه دارین ؟ "
    درست مثل این بود که کسی در سد را باز کند . همهمه ای در اتاق در گرفت
    " پس واسه دیدن تو به انگلیس اومد "
    " می خوای باهاش ازدواج کنی "
    " می دونی چیه به نظر نمیاد تو شصت کیلو باشی "
    " راستی رو تختی باربی داری "
    " راستی توی رویاهایت با صمیمی ترین دوستت ...."
    " با جک هارپر در دفتر کار عشق ورزی کردی "
    "پس به این دلیل کانر رو ول کردی "
    نمی توانستم این اراجیف را تحمل کنم . هر طور بود بایستی از انجا خارج می شدم . بی انکه به کسی نگاه کنم از جا بلند شدم و لخ لخ کنان ا زاتاق بیرون رفتم . وفتی به انتهای راهرو رسیدم تمام هم وغمم این بود که هر چه زودتر کیفم را بردارم و از آنجا بروم
    وقتی وارد بخش بازاریابی شدم زنگهای تلفن پشت سر هم به صدا در آمد . نتوانستم آنها را نادیده بگیرم
    طبق عادت گوشی را برداشتم . الو ؟
    صدای خشمگین جمیما به گوشم رسید : که این طور ! اون کفش های مارک دار همخونه ش رو قرض می گیره و وانمود می کنه که مال خودشه . خیال می کنی کفش کیه ؟ مال لیزی ؟
    "ببین جمیما ! می شه ... معذرت میخوام . باید برم "
    فوری گوشی را گذاشتم
    تلفن بی تلفن . کیفت روبردار و برو
    داشتم با دستی لرزان زیپ کیفم را می بستم که یکی دو نفری که به دنبال من به اتاق امده بودند گوشی های تلفن را برداشتند
    آرتمس دستش را روی گوشی تلفن گذاشت و گفت : اما ! پدربزرگت پشت خطه . یه چیزی راجع به اتوبوس شبانه گفت : اینکه دیگه هرگز به تو اعتماد نمی کنه
    کارولین با صدای زنگ دارش گفت : از طرف بخش هارویز بریستوله . میخوان بدونن جعبه ی مجانی مشروب شری رو برات به کجا بفرستن ؟
    آنها اسم مرا از کجا فهمیده بودند ؟ چطوری خبر به این سرعت پخش شده بود ؟
    نیک گفت : اما پدرت پشت خطه . میگه باید فوری باهات حرف بزنه
    با بی حالی گفتم : نمی تونم ... نمی تونم با کسی حرف بزنم . من باید ...
    کیفم را برداشتم و فوری از دفتر کار بیرون آمدم . به انتهای راهرو رسیدم و به سمت پله ها دویدم . کارمندان در حال رفتن به دفتر کار خودشان بودند . همه با دیدن من بر و بر نگاهم می کردند
    می خواستم از پله ها پایین بروم که زنی به نام فیونا که زیاد نمی شناختمش بازیم را گرفت " اما " . او حدودا یک صد و پنجاه کیلو داشت و همیشه بابت صندلی بزرگتر و درهای ورودی گل و گشادتر با همه بگو و مگو می کرد ." هرگز از بدن خودت خجالت نکش . از بابت اون خوشحال باش . خدا این تن و بدن رو به تو داده . اگه دوست داری می تونی روز شنبه به سمینار ما بیای "
    بزور بازویم را از دست او بیرون کشیدم و از پله های سنگ مرمری پایین دویدم . به محض رسیدن به طبقه ی بعدی کسی دیگر بازویم ررا گرفت
    دختری که او را نمی شناختم . " هی میشه به من بگی از کدوم فروشگاه لباس دست دوم میخری ؟ چون همیشه شیک پوش به نظر می رسی "
    ناگهان کارول فینچ از بخش حسابداری جلوی رویم سبز شد " من عاشق عروسکهای باربی هستم . راستی میخوای باهم یه باشگاه راه بندازیم "
    من ...من باید برم
    رویم را برگرداندم و شروع کردم به پایین رفتن از پله ها . اما مردم از همه طرف سر راهم سبز میشدند
    " تا سی و سه سالگی خبر نداشتم همجنس گرا هستم "
    " عده ی زیادی از مردم در ارتباط با مذهب سردرگمند "
    ناگهان از شدت عصبانییت داد زدم " دست از سرم بردارین . همه تون ولم کنین "
    دوان دوان خود را به در ورودی رساندم و به محض اینکه خواستم در را باز کنم " دیو " نگهبان به سویم آمد و به سینه هایم زل زد
    او با لحنی دلگرم کننده گفت : عزیزم اینا از نظر من اشکالی ندارن
    بالاخره در را باز کردم و بیرون دویدم . به هیچ طرف نگاه نمی کردم . بالاخره در میدانی کوچک ایستادم . خودم را روی نیمکتی انداختم و سرم را در دستانم فرو بردم
    هرگز در زندگی ام تا این حد تحقیر نشده بودم
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

  7. Top | #67

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    فصل20

    "اِما،حالت خوبه؟"
    حدود پنج دقيقه اي روي نيمكت نشسته بودم.حواسم به دور و بر نبود.ذهنم حسابي مغشوش بود.ناگاهن در ان شلوغي روزمره خيابان،صداي مردي به گوشم خورد.چشمانم را باز كردم و چشمم به يك جفت چشم سبز اشنا افتاد.
    فوري شناختمش.آيدان بود،مردي كه در ابميوه فروشي كار مي كرد.گفت:
    "همه چي خوبه؟حالت خوبه؟"
    براي چند لحظه قادر نبودم جوابش را بدهم.احساس مي كردم تمام عواطف و احساساتم مثل سيني چاي كه به زمين مي افتد،كف زمين ولو شده است،و مطمئن نيستم اول كدام را بردارم.
    بالاخره گفتم:
    "گمان مي كنم مجبورم جواب منفي بدم."
    او كمي دلواپس شد.
    "اوه،از دست من كاري برمياد؟..."
    با صدايي لرزان گفتم:
    "اگه كسي تمام اسرار زندگيت رو توي تلويزيون فاش كنه،اونم مردي كه به اش اعتماد كردي،ديگه چه حالي برات مي مونه؟ديگه مي توني جلوي دوست و اشنا سرت رو بالا كني؟"
    سكوتي توام با بهت برقرار شد.
    "جوابم رو بده،اين كار درستيه؟"
    او محتاطانه گفت:
    "اِ...احتمالا نه."
    "دقيقا منظور منم همينه.چه حالي مي شي وقتي كسي در ملا عام اعلام كنه كه تو لباس زير زنانه اي كه پوشيدي..."
    رنگ از صورت ايدان پريد و فوري جواب داد:
    "اما من كه لباس زير زنانه نپوشيدم!"
    "مي دونم تو نپوشيدي...بر فرض كه پوشيدي...اما تو چه حالي مي شي اگه كسي موقع مصاحبه ي تلويزيوني اين حرفا رو بزنه؟"
    ايدان اخم كرد و به فكر فرو رفت.
    "هي،صبر كن ببينم.منظورت مصاحبه ي جك هارپره؟سر كار برنامه ي اونو تماشا كرديم."
    با عصبانيت دستم را در هوا تكان دادم.
    "اوه،عاليه!پس تو هم ديدي.خوب با اين حساب اگه كسي در دنيا اون برنامه رو نديده،مايه ي شرمندگيه."
    "بگو ببينم...پس راجع به تو بود؟تويي كه پونزده تا فال مي خوني و راجع به...دروغ ... متاسفم.حق داري اعصابت خرد بشه."
    "بله،احساساتم جريحه دار شده.عصبانيم،شرمنده م."
    و اهسته اضافه كردم:" سردرگمم."
    به قدري هاج و واج بودم كه احساس مي كردم روي نيمكت غش مي كنم.در عرض چند دقيقه دنياي من زير و رو شده بود.خيال مي كردم جك دوستم دارد.خيال مي كردم او...
    سرم را در دستانم پنهان كردم.
    ايدان پرسيد:
    "ببينم...اون از كجا انقدر راجع به تو مي دونه؟تو و اون رابطه اي..."
    سرم را بالا كردم.سعي كردم خونسردي ام را حفظ كنم.
    "توي هواپيما باهاش اشنا شدم و... در طول مسافرت همه چي رو راجع به خودم براش گفتم.چند بار هم با هم بيرون رفتيم.راستش خيال مي كردم...مي دوني..."احساس كردم كه گونه هايم داغ شد.
    "واقعيه.اما واقعيت اينه كه اون اصلا به من علاقه مند نبوده.مگه نه؟اون فقط مي خواست بفهمه كه يه دختر معمولي چه جوريه،اونم براي هدف بازاريابيش،براي خط توليد جديد زنانه ش.همين و بس."
    درك اين مطلب ضربه اي سخت براي من بود.بي اختيار اشك از چشمانم جاري شد.
    جك از من سوء استفاده كرده بود.
    پس براي اين بود كه مرا براي شام به بيرون دعوت كرده بود.به اين دليل بود كه مجذوب من شده بود.به اين دليل بود كه هر چه من مي گفتم،برايش جالب بود.به اين دليل بود كه...پس عشق نبود.جنبه ي تجاري داشت.
    به سختي اب دهانم را قورت دادم.
    "معذرت مي خوام.من فقط...خيلي برام غافلگير كننده بود."
    آيدان دلسوزانه گفت:
    "نمي خواد خودتو ناراحت كني.واكنش تو كاملا طبيعيه."سرش را تكان داد.
    "من از كسب و كارهاي بزرگ سر در نميارم.اما به نظرم اينجور ادما بدون خرد كردن افراد ديگه نمي تونن به جايي برسن.اونا بايد براي رسيدن به موفقيت سنگدل و بي مروت باشن."
    مكثي كرد و صبر كرد تا گريه ام بند بيايد.
    "اِما،مي شه يه نصيحتي به ات بكنم؟"
    اشك چشمانم را پاك كردم و سرم را بالا بردم."چيه؟"
    "به ورزش رزمي ادامه بده.بر ناراحتيت غلبه كن."
    ناباورانه چشمانم را باز و بسته كردم.او به حرفهايم گوش نمي داد؟صداي هق هق گريه ام را شنيدم.
    "آيدان...من ورزش رزمي انجام نمي دم.هرگز هم انجام نداده ام!"
    او مات و مبهوت شد."راستي؟اما خودت گفتي كه..."
    "دروغ گفتم."
    آيدان پس از مكثي كوتاه گفت:
    "كه اين طور...باشه.خوب،نگران نباش.مي توني بري سراغ يه ورزش سب كتر،مثل تائي چي..."
    او با دودلي به من زل زد.
    "ببين،اب ميوه مي خواي؟چيزي كه تو رو اروم كنه؟مي تونم برات اب انبه و موز بگيرم و براي تمدد اعصاب گل بابونه هم توش بريزم."
    دماغم را پاك كردم."نه متشكرم."
    نفس عميقي كشيدم و دستم را به سوي كيفم دراز كردم.
    "بهتره برم خونه."
    "حالت بهتره؟"
    لبخندي زوركي زدم.
    "حالم خوبه،خوبم."
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

  8. Top | #68

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    البته دروغ بود.اصلا هم حالم خوب نبود.بمحض سوار شدن به مترو ،اشكم سرازير شد و روي دامنم ريخت.مردم پچ پچ مي كردند،اما من اهميتي نمي دادم.چرا مي بايست اهميت مي دادم؟بدترين ابروريزي برايم پيش امده بود.حالا اين چند نفر هم كه بر و بر نگاه مي كردند ،به جهنم.
    احساس حماقت مي كردم.
    البته كه ما دو نفر يار جاني نبوديم.او در اصل به من علاقه مند نبود.البته كه عاشقم نبود.
    زني درشت هيكل كه لباسي با طرح اناناس پوشيده و بغل دستم نشسته بود گفت:
    "عزيزم!ناراحت نباش.اون مرد ارزش نداره براش اشك بريزي.حالا برو خونه،صورتت رو بشور و يه فنجون چاي بخور."
    صداي زني ديگر كه كت و دامن تيره پوشيده بود،به گوشم خورد.
    "از كجا مي دوني اون واسه خاطر يه مرد گريه مي كنه؟حرف تو جنبه ي ضد فمنيستي داره.شايد گريه ش واسه خاطر چيز ديگه اي باشه.واسه موسيقي،يه بيت شعر،قحطي و گرسنگي در دنيا.وضعيت سياسي خاورميانه..."
    سپس در انتظار جواب نگاهي به من كرد.
    من اقرار كردم:
    "راستش گريه م واسه خاطر يه مرده."
    مترو توقف كرد و زن كت و دامن تيره به ما چشم غره اي رفت و پياده شد.زن لباس اناناسي هم چشم غره ي او را تلافي كرد و سپ به طعنه گفت:
    "قحطي جهاني!چه حرفا!"
    دست خودم نبود.خنده ام گرفت.او مهربانانه دستي به شانه ام زد.
    "عزيزم نگران نباش.يه فنجون چاي با چند تا بيسكوييت شكلاتي بخور.بعد هم حسابي با مامانت گپ بزن.مادر كه داري،درسته؟"
    اقرار كردم:
    "راستش ،الان با هم حرف نمي زنيم."
    "باشه،پس با بابات حرف بزن."
    سرم را به نشانه نفي تكان دادم.
    "خوب...با صميمي ترين دوستت چطور.دوست صميمي داري كه؟"
    اب دهانم را قورت دادم.
    "آره دارم.اما از طريق تلويزيون سراسري خبردار شده كه من توي رويا باهاش رابطه ي همجنس گرايي داشتم."
    خانم لباس اناناسي بي هيچ حرفي براي لحظه اي مرا برانداز كرد.
    "خوب،يه چايي بخور...و موفق باشي عزيزم."
    از مترو پياده شدم و به سمت خيابان به راه افتادم.وقتي به چهارراه رسيدم،فين كردم و با كشيدن چند نفس عميق سعي كردم بر خودم مسلط شوم.
    بعد از اين حرفهايي كه جك در تلويزيون زده بود،چطوري با ليزي رو به رو مي شدم؟
    حالا بدتر از موقعي بود كه در دستشويي پدر و مادرش بالا اورده بودم.بدتر از موقعي بود كه او مرا در حال بوسيدن خودم در اينه ديده بود.بدتر از موقعي بود كه او مرا در حال نوشتن كارت والنتاين براي معلم رياضي ام ديده بود.
    اي كاش او ناگهان تصميم مي گرفت چند روزي به سفر برود.اما بمحض باز كردن در،او از اشپزخانه بيرون امد و از طرز نگاه كردنش فهميدم كه هوا پس است.
    جك نه تنها به من خيانت كرده بود،بلكه رابطه ي دوستي من و او را هم به هم زده بود.هرگز رابطه ي من و ليزي مثل سابق نمي شد.خوب،چه خاكي بر سرم مي كردم؟
    ليزي به كف زمين زل زده بود.
    "اوه،خدايا،اووم...سلام اما."
    با صدايي گرفته جوابش را دادم.
    "سلام.فكر كردم زودتر بيام خونه اخه تو شركت..."
    حرفم را قطع كرد.سكوتي ازار دهنده برقرار شد.بالاخره گفتم:
    "خوب...حدس مي زنم برنامه رو ديدي."
    "اره ديدم.و من..."
    ليزي گلويش را صاف كرد.
    "مي خواستم بگم اگه...اگه مي خواي از اينجا برم،حاضرم اين كار رو بكنم."
    اين هم سرانجام بيست و يك سال دوستي.با بر ملا شدن رازي پيش پا افتاده...اين هم ختم غائله.
    خيلي سعي كردم جلوي اشكم را بگيرم.گفتم:
    "اشكالي نداره.من از اينجا ميرم."
    ليزي با ناراحتي گفت:
    "نه من ميرم.تقصير تو كه نبود،اِما.من بودم كه ... چنين احساسي..."
    "چي ميگي ليزي؟"
    "احساس بسيار بدي دارم.من هرگز خيال نمي كردم ... چنين احساساتي..."
    "اين حرفا درست نيست ليزي.من همجنس گرا نيستم."
    "پس دو جنسي هستي.يا هر واژه ي ديگه اي."
    "نه.من دو جنسي نيستم."
    ليزي دستم را گرفت:
    "اِما،خواهش مي كنم از جنسيت خودت خجالت نكش.من قول ميدم...من صددرصد طرفدار توام.هر تصميمي كه بگيري."
    با فرياد گفتم:
    "ليزي من دو جنسي نيستم.احتياج به حمايت تو ندارم.فقط خواب ديدم و بس.خواب عجيب و غريبي بود.دست خودم نبود و معنيش اين نيست كه من دو جنسي هستم.اصلا هيچ معني خاصي نداره."
    ليزي يكه خورد.
    "اوه،اوه.بسيار خوب.من خيال كردم كه..."
    "نه اون يه كابوس بود.كابوسي بسيار بد."
    "اوه،بسيار خوب."
    سكوت برقرار شد.ليزي به ناخنهايش چشم دوخته بود و من هم با بند ساعتم بازي مي كردم.
    "معذرت مي خوام اِما...حتما حسابي...تحقير شدي و..."
    لبخندي زوركي زدم.
    "احساس حقارت مي كنم و ... به من نارو..."
    ليزي همدلانه گفت:
    "بقيه هم توي شركت برنامه رو ديدن؟"
    "برنامه رو ديدن؟چي ميگي؟همه برنامه رو ديدن.همه هم فهميدن من اون دختر هستم.همشون به من خنديدن.دلم مي خواست اب مي شدم و به زمين فرو مي رفتم."
    ليزي با حالتي معذب گفت:"راستي؟"
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

  9. Top | #69

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    "افتضاح بود."
    چشمانم را بستم.بشدت احساس حقارت مي كردم.
    "در عمرم انقدر احساس...تمام اسرارم براي مردم دنيا بر ملا شد.هرگز ورزش رزمي...هيچ وقت كتاب ديكنز نخوندم..."
    صدايم لرزيد،نتوانستم خودم را كنترل كنم و اشكم سرازير شد.
    "اوه،خدايا.ليزي حق با تو بود.احساس مي كنم چقدر...اون حسابي از من سوء استفاده كرد.از همون اول.هرگز به من علاقه مند نبود...من صرفا حكم پروژه تحقيقاتي بازار رو براش داشتم."
    "تو اينو نمي دوني."
    "چرا ،خوب مي دونم.واسه همين بود كه مجذوب من شد.واسه همين بود كه مجذوب هر حرفي كه زدم،شد.دليلش عشق نبود.بلكه اين بود كه دقيقا هدف بازاريابيش رو گير اورده بود.دختري عادي كه خدا براش رسونده بود.خودش توي تلويزيون گفت،مگر نه؟من دختري بي بو و بي خاصيتم."
    "نه،اون اين حرف رو نزد."
    "چرا هستم.هيچي نيستم.صرفا من يه ادم خل و چلم.من ادم زود باوري بودم.راستش خيال مي كردم جك دوستم داره.خيال مي كردم به همون اندازه كه من عاشقم،اونم..."
    ليزي بغض كرده بود.
    "مي دونم كه تو عاشق بودي.حالا بس كن.نمي خواد اينقدر حرص بخوري.تو به مشروب احتياج داري."
    هر دو به بالكن نقلي مان رفتيم و در افتاب نشستيم و مشغول نوشيدن براندي شديم.با هر جرعه در دهانم احساس سوزش مي كردم.اما چند دقيقه بعد گرمي خاصي سرتاسر بدنم را فرا گرفت.
    "بايستي همون اول دو زاريم مي افتاد.بايستي خرفهم مي شدم كه مرد كله گنده ي ميلياردري مثل اون هرگز به ادمي مثل من علاقه مند..."
    ليزي براي هزارمين مرتبه اه كشيد.
    "من كه باورم نمي شه...نمي تونم باور كنم كه همش فيلم بوده.اخه همه چي خيلي شاعرانه بود.تغيير عقيده و نرفتن به امريكا...اتوبوس...اوردن كوكتل صورتي براي تو..."
    باز هم اشك در چشمانم جمع شد.
    "اصل مطلب همينه.همينه كه باعث...تحقير...اون دقيقا مي دونست چي دوست دارم.من توي هواپيما بهش گفته بودم كه از دست كانر خسته شدم.مي دونست من عاشق هيجان و ذوقم...اون تموم چيزهايي رو مي دونست كه من دوست دارم،در اختيارم گذاشت...و من خل و چل هم باورم شد..."
    "تو راستي خيال مي كني همه چي از روي نقشه بوده؟"
    "البته كه از روي نقشه بوده.اون عمدا منو دنبال مي كرد و همه كارهامو در نظر داشت.مي خواست هر طور شده وارد زندگيم بشه.من حدس مي زنم اون تمام مدت همه رو يادداشت مي كرده."
    جرعه اي ديگر براندي باعث لرزش من شد.
    "هرگز به هيچ مردي اعتماد نخواهم كرد هرگز."
    "اما به نظر مي رسيد اون مردي...خيلي خوبه.باورم نمي شه انقدر خودخواه باشه."
    سرم را بالا كردم.
    "ليزي،اينجور مردها بدون له و لورده كردن ديگران و سنگدلي به مراحل بالا نمي رسن.واقعا همين طوره."
    ليزي اخمي كرد.
    "شايد حق با تو باشه.خدايا چقدر ناراحت كننده س؟"
    "اين صداي اِماس؟"
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

  10. Top | #70

    • مدیر ارشد سابق
    • تاریخ عضویت
      15-Feb-2008
    • رشته تحصیلی
      ACCOUNTING & BusinesS ManagemenT
    • مقطع تحصیلی
      QuadriviuM
    • دانشگاه
      ســراســری
    • محل سکونت
      پایگاه علم و فناوری نـامیان دانـش
    • پست‌ها
      6,897
    • سپاس
      7,079
    • 11,670 تشکر در 4,052 پست
    • قدرت امتیاز دهی
      20
    • امتیاز
      1610

    پیش فرض پاسخ: رمان رازم را نگهدار - سوفی کینزلا

    فصل 2_20


    صداي گوش خراش جميما به گوش رسيد و سپس خودش در ربدوشامبر سفيد و با ماسك صورت ظاهر شد.او چشمانش را تنگ كرد و گفت:
    "خوب،خانم خانما،من هر گز لباسي از تو قرض نكردم.حالا راجع به كفش پشت بنددار مارك پراداي من چي مي گي؟"
    خدايا جايي براي دروغ گفتن نمانده بود،مانده بود؟
    از سر بي اعتنايي شانه اي بالا انداختم و گفتم:
    "راستش خيلي نوك تيزن و ناراحت..."
    جميما نفس عميقي كشيد.
    "مي دونستم!همه چي رو مي دونستم.تو ازم لباس قرض مي كردي.اما پلوور ژوزف و كيف گوچي چي؟راجع به اونا چي مي گي؟"
    فوري جوابش را دادم:
    "كدوم كيف گوچي؟"
    جميما دنبال لغت مي گشت.بالاخره صدايش در امد.
    "همه شون،مي دوني،من مي تونم ازت شكايت كنم.مي تونم تو رو به خشك شويي ببرم.من از تمام پوشاكي كه مشكوك بودم در سه ماه گذشته يكي ديگه غير از خودم اونا رو پوشيده ،فهرست برداشتم..."
    ليزي سر جميما داد زد:
    "مي شه خفقان بگيري؟تو هم كه ما رو كشتي با اين لباساي كثافتت!توي اين وضعيت كه اِما غصه داره و مورد خيانت و تحقير قرار گرفته..."
    جميما سرزنش كنان گفت:
    "ديدي،ديدي به ات گفتم.حالا غصه بخور!به ات گفتم هرگز راجع به خودت با مردها حرف نزن كه اخر و عاقبت مايه ي دردسر مي شه.مگه بهت هشدار ندادم؟"
    ليزي گفت:
    "تو كه نگفتي سر و كله مردها توي تلويزيون سراسري پيدا مي شه و تمام اسرار مگو رو فاش مي كنن.مي دوني چيه،جميما،اي كاش تو هم كمي همدل..."
    من با ناراحتي گفتم:
    "نه ليزي،حق با اونه.اگه من خفقان گرفته بودم،هرگز چنين چيزي پيش نمي اومد!"
    دستم را به سوي بطري براندي دراز كردم و ليواني ديگر براي خودم ريختم.
    "روابط حكم ميدون جنگ رو داره!مثل شطرنج مي مونه.و من چه كردم؟فوري پته ي خودم رو ريختم روي اب.همه چي رو در طبق اخلاص گذاشتم و گفتم بفرمايين."جرعه اي نوشيدم.
    "حقيقت اينه كه زن و مرد نبايد چيزي به هم بگن."
    جميما گفت:
    "حرف از اين بهتر نمي شه.من كه حتي الامكان چيزي به شوهر اينده ام نمي گم."
    تلفن بي سيم كه در دست جميما بود زنگ زد.او حرفش را قطع كرد و دكمه ان را زد.
    "بله؟ كامليا؟اِ...بسيار خوب گوشي."
    او دستش را روي گوشي گذاشت و با چشماني از حدقه در امده به من نگاه كرد.
    "جكه!"
    بشدت يكه خوردم و خشكم زد.
    اصلا فراموش كرده بودم جك در زندگي واقعي هم وجود دارد.تنها چيزي كه در ذهنم بود،صورت او روي صفحه تلويزيون بود كه مي خنديد و سرش را تكان مي داد و اهسته مرا خوار و خفيف مي كرد.
    ليزي اهسته گفت:
    "بهش بگو اِما نمي خواد باهات حرف بزنه."
    جميما نجواكنان گفت:
    "نه،اون بايد باهاش حرف بزنه.در غير اين صورت جك خيال مي كنه كه برنده س."
    "ولي مطمئنا..."
    گوشي را از جميما قاپيدم.
    "بده ش من ببينم."
    خيلي مختصر و مفيد گفتمم:
    "سلام."
    صداي اشناي جك به گوشم رسيد:
    "اِما،منم."
    سراپا احساسات شدم.نبايستي گريه مي كردم.خيلي دلم مي خواست او را مي زدمفمي كشتم.
    ولي هر جور بود خودم را كنترل كردم.
    گفتم:
    "هرگز دلم نمي خواد باهات حرف بزنم."
    سپس تلفن را قطع كردم.
    ليزي گفت:
    "افرين به تو."
    لحظه اي بعد دوباره تلفن به صدا در امد.جك بود.گفت:
    "اِما خواهش ميكنم.يه لحظه به حرفم گوش كن.مي دونم از دست من خيلي دلخوري،اما فرصت بده تا برات توضيح بدم."
    از شدت خشم و غضب صورتم سرخ شده بود.
    [CENTER]
    تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن.
    [SIZE=2] برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن.

صفحه 7 از 10 ابتداابتدا ... 45678910 آخرینآخرین

اطلاعات تاپیک

کاربران حاضر در این تاپیک

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک هستند. (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب ‌ها

این مطلب را به اشتراک بگذارید

قوانین ارسال

  • شما نمی‌توانید تاپیک جدید ارسال کنید.
  • شما قادر به ارسال پاسخ نیستید .
  • شما نمی‌توانید فایل ارسال کنید.
  • شما نمی‌توانید پست ‌های خود را ویرایش کنید.
  •  
دانشجو در شبکه های اجتماعی
افتخارات دانشجو
لینک ها
   
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
سایت برگزیده مردمی در چهارمین و پنجمین جشنواره وب ایران
به دانشجو امتیاز دهید:

آپلود مستقیم عکس در آپلودسنتر عکس دانشجو

توجه داشته باشید که عکس ها فقط در سایت دانشجو قابل نمایش می باشند.

Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.6.1